با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

پیروز نهاوندی معروف به ابولولو (پدر مُروارید) و ملقب به بابا شجاع الدین

آرامگاه یا دیدارگاه یا زیارتگاه پیروز نهاوندی معروف به ابو لولو )پدر مروارید) در کاشان؛

 

ابولولو (پیروز نهاوندی) ، هرمزان و حنیفه

پیروز نهاوندی غلام مغیره بن شعبه حاکم جزیره بین النهرین

پیروز نهاوندی معروف به ابولولو که بفارسی "پدر مروارید" معنی میدهد، او غلام مغیره بن شعبه بود. طبری گوید: او حبشی بود و ترسا (مسیحی) و درودگری کردی و هر روز مغیره را دو درم دادی. روزی این فیروز (اعراب "پ" ندارند و بجایش "ف" استفاده میکنند) سوی عمر آمد و او با مردی نشسته بود گفت یا عمر، مغیره بر من غلّه نهاده است و گران است و نتوانم دادن، بفرمای تا کم کند. گفت چند است گفت روزی دو درم : گفت چه کار دانی گفت درود گری دانم و نقاشم و کنده و آهنگری نیز توانم پس عمر گفت چندین کار که تو دانی ، دو درم روزی نه بسیار بود. چنین شنیدم که تو گویی من آسیا کنم بر باد که گندم آس کند. گفت آری. عمر گفت مرا چنین آسیا باید که سازی. فیروز گفت اگر زنده باشم سازم ترا یک آسیا که همه اهل مشرق و مغرب حدیث آن کنند و خود برفت و عمر گفت این غلام مرا بکشتن بیم کرد.

 

قتل عمر با کاردی حبشی (23 هجری)

حنیفه غلام سعد بن ابی وقاص

در سال 23 هجری و بماه ذی الحجة بود بامداد، سفیده دم ، عمر بنماز بامداد بیرون شد بمزگت (مسجد) و همه یاران پیغمبر صف برکشیده بودند و این فیروز پیش صف اندر نشسته کاردی حبشی داشت دسته بمیان اندر، چنانکه تیغ هر دو روی بود و راست و چپ بزند و اهل حَبشه چنان دارند. چون عمر پیش صف اندر آمد فیروز او را شش ضرب بزد از راست و چپ بر بازو و شکم و یک زخم از آن بزد بزیر ناف. عمر از آن یک زخم شهید شد. و فیروز از میان مردم بیرون جست ...

 

چون دیگر روز بود (بعد از ترور) عثمان بمزگت آمد و مردمان گرد آمدند و نخستین کاری که کرد عبیداﷲ بن عمر (پسر عمر) را بخواند و از همه پسران عمر، عبیداﷲ مهتر بود و آن هرمزان که از اهواز آورده بودند پیش پدرش و مسلمان شده بود (یعنی هرمزان استاندار اهواز بعد از اسارت و برده گی بتوسط عمر مسلمان شده) همه با ترسایان نشستی و جهودان و هنوز دلش پاک نبود و این فیروز که عمر را شهید کرد ترسا بود و او هم با هرمزان همدست بود و غلامی بود از آن سعد بن ابی وقاص ، حنیفه نام و هر سه بیک جای نشستندی و ابوبکر را پسری بود نامش عبدالرحمن با عبداﷲ بن عمر دوست بود و این کارد که عمر را بدان زدند سلاح حبشه بود و بسه روز پیش از آنکه عمر را بکشتند ، عبیداﷲ پسر عمر با عبدالرحمن پسر ابوبکر نشسته بود عبدالرحمن گفت من امروز سلاحی دیدم بر میان ابولولو بسته. عبیداﷲ گفت به در هرمزان گذشتم او نشسته بود و فیروز ترسا غلام مغیره بن شعبه و این ترسا غلام سعد بن ابی وقاص (حنیفه) بود و هر سه حدیث (حدیث یعنی حرف زدن) همی کردند و چون من بگذشتم برخاستند و آن کارد از کنار فیروز بیفتاد. عبیداﷲ گفت آن سلاح حبشه دارند پس آن روز که فیروز عمر را آن زخم زد و از مزگت بیرون جست و بگریخت مردی از بنی تمیم او را بگرفت و بکشت و آن کارد بیاورد. عبیداﷲ پسر عمر آن کارد بگرفت و گفت که من دانم که فیروز این نه بتدبیر خویش کرد، واﷲ که اگر امیرالمومنین بدین زخم وفات کند من خلقی را بکشم که ایشان اندرین هم داستان بوده اند.

 

داخل آرامگاه پیروز نهاوندی(ابو لولو)؛

 

هرمزان برده عباس بن عبدالمطلب (عباس عموی محمد پیغمبر مسلمانان)

قتل هرمزان و حنیفه توسط عبیدالله بن عمر

پس آن روز که عمر وفات یافت عبیداﷲ از سر گور باز گشت به در هرمزان شد و او را بکشت و به در سعد (سعد بن ابی وقاص) شد و حنیفه را بکشت. سعد (بن ابی وقاص) از سرای بیرون آمد و گفت غلام مرا چرا کشتی. عبیداﷲ (پسر عمر) گفت بوی خون امیرالمومنین عمر از تو می آید، تو نیز بکشتن نزدیکی.

 

عبیداﷲ پسر عمر موی داشت تا به کتف، پس چون سعد بن ابی وقاص را بکشتن بیم کرد، سعد بن ابی وقاص فراز شد و مویش بگرفت و بر زمین زد و شمشیر از دست وی بستد و چاکران را فرمود تا او را بخانه کردند تا خلیفه پدید آید که قصاص کند.

 

پس چون خلیفه عثمان بنشست نخستین کاری که کرد آن بود که عبیداﷲ عمر را بیرون آورد از خانه سعد بن ابی وقاص و یاران پیغمبر علیه السلام نشسته بودند. گفت چه بینید و او را چه باید کردن (عبیدالله پسر عمر را).

 

علی گفت او را بباید کشتن بخون هرمزان که هرمزان را بی گناه بکشت و این هرمزان مولای (برده) عباس بن عبدالمطلب (عباس عموی محمد پیغمبر مسلمانان) بود زیرا که آن روز که وی (هرمزان) مسلمان شد گفت کسی خواهم که از اهل بیت پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم باشد تا بر دست وی مسلمان شوم و او را به عباس (عموی پیغمبر) راه نمودند و بر دست عباس (بن عبدالمطلب) مسلمان شد و قرآن و احکام شریعت آموخته بود و همه بنی هاشم را در خون او سخن بود (در خون هرمزان غلام عباس).

 

عفو عبیدالله بن عمر توسط عثمان ؛ دیه هرمزان به عباس بن عبدالمطلب

پس چون علی عثمان را گفت عبیداﷲ را بباید کشتن، عمرو بن عاص گفت این مرد (عبیدالله بن عمر) را پدر کشتند و تو او را بکشی دشمنان گویند خدای تعالی کشتن اندر میان یاران پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم افکند و خدای ترا از این خصومت دور کرده است که این نه اندر سلطانی تو بود. عثمان گفت راست گفتی من این را عفو کردم و دیه هرمزان (به عباس بن عبدالمطلب) از خواسته خویش بدهم و عبیداﷲ را دست باز داشت(آزاد کرد).

 

و بعضی ابولولو فیروز را ایرانی و از مردم نهاوند گفته اند و آنگاه که عمر را بکشت مردمان در عقب وی شدند تا او را دستگیر کنند و او چون گرفتاری خویش بدانست خود را با همان خنجر که عمر را کشته بود بکشت و این به سال 23 از هجرت در ماه ذی الحجة بود. و غلات شیعه به او لقب شجاع الدین داده اند و هم گویند که وی از مدینه بگریخت و بسوی عراق شتافت و در شهر کاشان درگذشت.

 

منبع:

- سایت لغت نامه دهخدا و رجوع به حبیب السیر ج 1 ص 167 شود.

 

آرامگاه فیروزان نهاوندی(ابو لولو) در راه فین کاشان؛

آرامگاه فیروزان نهاوندی معروف به ابولولو و ملقب به بابا شجاع الدین

ابولولو فيروز مقلب به "بابا شجاع الدين"، نهاوندی الاصل است. او از بزرگان مسلمين و مجاهدين بلكه از خالص ترين پيروان اميرالمومنين (عليه السلام) است. (رياض العلماء سفينه البحار ج 7 ص 561 ماده لولو).

 

شيعه را اعتقاد اين است كه وقتی ابولولو دومی را (دومی خلیفه ، عمر را) كشت به كاشان آمد و ابولولو از شيعيان اميرالمومنين (عليه السلام) بود تا از دنيا رفت. مردم كاشان او را در كنار راه فين دفن كردند.(مرحوم سپهر در ناسخ التواريخ تاريخ الخلفاء ج3 ص 49).

 

ابولولو به زعم اهل سنت (سنُی ها) مجوسی يا نصرانی (مسیحی) بود و شيعه آنرا "بابا شجاع الدين" می خواند و در سلک اهل اسلام منتظم داند و در كاشان وفات يافت.(حبيب السير ج 1 ص 489 چاپ تهران).

 

منبع:

- سایت تالار گفتمان کانون فرهنگی رهپویان وصال.

 

.................. ................. ...............

 

کشته شدن خلیفه دوم راشدی

نهم ربیع الاول (23 هجری) که مصادف است با کشتن خلیفه دوم راشدی عمر بن الخطاب بتوسط ابولولو یا همان فیروز نهاوندی. پس از یورش تازیان به ایران به سرکردگی عمر بن خطاب، فیروز نهاوندی و تعداد بیشماری از ایرانیان به غلامی اعراب در آمدند.

 

فیروز غلام مغیره بن شعبه شد و با زیرکی و در جهت انتقام خون کشته شدگان ایران عمر بن خطاب را با ضربه های کارد کشت. فیروزان چون دارای دختری به نام مروارید بود و از آنجا که مروارید در زبان عربی "لولوه" می شود، ابو لولو لقب گرفت و شیعیان نیز از او با نام "امامزاده بابا شجاع الدین (کاشان)" یاد می کنند.

 

منبع:

- سایت "عاشقان راه حسین".

 

.................. ................. ...............

 

پلمپ آرامگاه فیروز نهاوندی معروف به ابولولو (پدر مروارید)؛

 

شایعه ویران کردن آرامگاه فیروزان (ابو لولو)

فیروزان (پیروز نهاوندی) سرباز گمنام و بنامی است که برای نجات ایران با اعراب مهاجم جنگید و سمبل مقاومت مردم ایران در مقابل اعراب مهاجم است. در جنگی که به سقوط تیسفون منجر شد به دست اعراب اسیر شد و به عنوان برده به یک نفر عرب به نام مغیره بن شعبه حاکم بین النهرین (به قولی حاکم بصره یا کوفه-جزیره بین النهرین) فروخته شد.

 

آنگونه که در کتاب (تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی) گفته شده ، فیروزان کسی بود که عمربن خطاب خلیفه مسلمین و کسی را که به ایران لشکر کشید را کشت و به نوعی انتقام ایرانیان را گرفت. فیروز دختری داشت که گویا مروارید نام داشت و از آنجا که در زبان عربی به مروارید لولو میگویند به فیروزان ابو لولو یا پدر مروارید گفته میشد.

 

پیروز نهاوندی که تا آن زمان همچنان پایبند به آیین نیاکان بود، به سال 23 هجری، در یک فرصت مناسب عمر خلیفه اعراب را که دستور تجاوز به خاک پاک ایران را صادر کرده بود (به عنوان یک متجاوز و نه الزاما به عنوان یک خلیفه) را به خونخواهی یزدگرد سوم، رستم فرخ زاد، زنان و دختران ایرانی که توسط اعراب متجاوز به بردگی گرفته شده بودند و به مهر زاد بومش ایران، با خنجری دو دم از پای در آورد. عبیدالله بن عمر، پس از قتل پدرش، فیروزان را همراه با مروارید دخترش، هرمزان سردار معروف ایرانی و یک مسیحی ایرانی بنام حنیفه را ناجوانمردانه به قتل رسانید.
مدت هاست که شایعه ویران کردن آرامگاه فیروزان یا ابولولو در ایران بگوش میرسد
. این شایعه با بستن درهای آرامگاه به روی بازدیدکنندگان و توریست ها جدی تر شد و اکنون که مرکز پژوهش های باستان شناسی وابسته به دانشگاه لندن رسما اعلام کرده که این اثر تاریخی و باستانی به زودی ویران خواهد شد. یکی از کسانی که به شدت این ماجرا را دنبال کرده شخصی است بنام محمد سلیم العوا دبیر کل اتحادیه بین المللی محققین مسلمان...

 

نگاره از سایت شیعه نیوز؛

 

تعطیلی مزار ابولولو پس از تلاشهای اتحادیه جهانی علمای مسلمان

دکتر محمد سلیم العوا دبیر کل اتحادیه جهانی علمای مسلمان در گفت و گو با سایت خبری العربیه اظهار داشت : تعطیلی این مزار پس از تلاش های اتحادیه جهانی علمای مسلمان صورت گرفت و هیاتی از این اتحادیه نیز در چند ماه گذشته به ایران سفر کرده و علاوه بر بررسی موضوعات روابط اهل تسنن و شیعیان به ویژه در کشورهای عراق و لبنان، موضوع وجود مزاری برای قاتل خلیفه دوم در شهر کاشان را مطرح و آن را از موانع تقریب میان مذاهب اسلامی دانستند ...

 

وی اضافه کرد : در این سفر فهمیدیم که بسیاری از مسئولان دولتی حتی نام این مزار را هم نشنیده اند اما پس از بررسی، تصمیم گرفتند که این مزار تعطیل و سپس ویران شود... مقبره فیروزان که در بین راه کاشان به شهر فین واقع است شامل یک حیاط، یک ورودیه، یک گنبد مخروطی با کاشیکاری فیروزه ای و سقف های نقاشی شده است. تاریخ اصلی ساختن بنا مشخص نیست اما میدانیم که در نیمه دوم قرن چهاردهم کاملا " بازسازی شده و سنگ قبر جدیدی نیز بر روی مزار او قرار داده شده است.

 

به گزارش شاهدان عینی از مرقد مطهر حضرت ابولولو عده ای با تعرض به ضریح مطهر حضرت ابولولو آن را از جا کندند و توسط وانت به نقطه ی نامعلومی منتقل کردند. هم چنین خبر می رسد که قرار است این محل جهت پاسگاه مبارزه با مفاسد اجتماعی در نظر گرفته شود! این خبر که در محافل مختلف در حال پخش شدن است موجی از نگرانی را ایجاد نموده است.

 

منابع:

- سایت "نهاوند دروازه تمدن ها".

- سایت "کاشان نیوز".

- سایت "شیعه نیوز".

 

.................. ................. ...............

 

مسجد مدینه ساخته خلیفه عثمان؛

 

چگونگی قتل عمر بن الخطاب اولین امیر المومنین توسط پیروز نهاوندی (ابولولو) در 23 هجری قمری

سلمان فارسی مظنون در قتل عمر ، اولین امیرالمومنین مسلمانان

کتاب عایشه بعد از پیغمبر، با تالیف کورت فریشلر و اداره خواندنیها، و با ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری و از انتشارات موسسه انتشارات امیرکبیر، در سال 1343 خورشیدیست. محتوای این کتاب گزارشی است از طرف ثابت بن ارطاه رییس پلیس خفیه(مخفی) معاویه، به معاویه خلیفه پنجمی مسلمانان، در مورد ام المومنین عایشه. معاویه جزو سه نفری بود که قرار بود در سال 40 هجری قمری توسط خوارج مورد ترور واقع گردد، اما بخاطر شانسی که نصیب او شد قاضی القضات او در دمشق بجای او مورد ترور واقع گردید. معاویه بعد از ترورهای خوارج معتقد بود ام المومنین عایشه محرک خوارج بود. بنابراین به رییس پلیس مخفی خود دستور داد تا گزارشی در مورد عایشه از دوران کودکی اش تا به آن روز را برایش تهیه کند تا در صورت لزوم عایشه را محاکمه کند. در این کتاب یا گزارش بخشی در مورد چگونگی قتل عمربن الخطاب و وصیت او برای ملت عرب مسلمان است، که از طرف سلمان فارسی به رییس پلیس مخفی معاویه گفته شده.

 

ابولولو (پیروز نهاوندی) غُلام مُغیره بن شعبه حاکمی در بین النهرین

سلمان فارسی میگوید: چنانچه میدانیم بدوران عمربن الخطاب، مغیره بن شعبه حاکم یکی از ولایات بین النهرین که قسمتی از آن ولایت نیز در ایران بود بهمراه برده اش (غلامی ایرانی) بنام ابولولو وارد مدینه شد تا به خلیفه گزارش حوزه حکمرانی خود را بدهد. مغیره بعد از دو ساعت مذاکره با عمر از اتاق خارج میشود و مذاکره به روز بعد تجدید میگردد. ولی ابولولو در اتاق با عمر تنها میماند و چون گمان میکرد که عمر خواهان عدالت و برعلیه ظلم است پیش او بدادخواهی برخاست ولی عمر کاری از دستش ساخته نبود و بعد از رفتن ابولولو؛ عمربن الخطاب خلیفه به اهل خانه خود گفت که این مردی که اینک از اینجا بیرون رفت کلامی بر زبان آورد که تهدید بقتل بود. ولی آن تهدید را صریح نگفت بلکه با کنایه بر زبان آورد بطوریکه نمیتوان بمناسبت تهدید بقتل کردن او را مجازات نمود.

 

گفتگوی سلمان فارسی با پیروز نهاوندی (ابولولو)

حال این حکایت را از زبان سلمان فارسی در گزارش ثابت بن ارطاه میخوانیم: روز بعد من (سلمان فارسی) از تیمچه بازرگانان مدینه عبور میکردم و در آنجا ابولولو را دیدم و چون فارسی بود با وی شروع به صحبت کردم. معلوم شد مولایش (مغیره بن شعبه) او را به تیمچه فرستاده تا از آنجا چیزی خریداری نماید. من از اوضاع ایران از او پرسش کردم و بعد اظهار نمودم که شنیده ام از مولایش نزد خلیفه شکایت کرده است. ابولولو گفت بلی و آنگاه شرح مذاکره خود را با خلیفه دوم بشرحی که من اکنون برای تو ای ثابت بن ارطاه نقل میکنم، برای من نقل کرد.

 

پرسیدم (ثابت بن ارطاه رییس پلیس خفیه معاویه) برای چه از مولای خود به خلیفه شکایت کرد. سلمان در جواب گفت: ابولولو گفت مغیره حاکمی است که از طرف خلیفه گماشته شده و من میباید به خلیفه اطلاع میدادم که گماشته او مردی است ستمگر. اگر من این موضوع را به اطلاع خلیفه نمی رسانیدم فکر میکردم که او از ظلم حاکمی که گماشته اطلاع ندارد. ولی چون اینک به خلیفه شکایت کرده ام میدانم که عمربن الخطاب از ظلم حاکمی که خود نصب کرده مستحضر است و با اینکه میداند وی نسبت بمن ستم میکند جانب او را میگیرد و به او حقّ میدهد که نسبت بمن ظلم نماید.

 

من(سلمان) میدانستم که عمربن الخطاب برای چه جانب مغیره بن شعبه را گرفته زیرا وی مولای ابولولو بود و در مورد غلام خود اختیار کامل داشت. ولی ابولولو نمیتوانست این موضوع را بفهمد و تصور میکرد که عمربن الخطاب تعمّد دارد که از یک ستمگر حمایت نماید. من در صدد برآمدم که برای ابولولو توضیح بدهم و به او بفهمانم که اعراب، یک مولی-مولا (سرور، برده دار) را صاحب اختیار مطلق برده یا بردگان وی میدانند و بردگان نمیتوانند از اجرای دستورهای مولی-مولا سرپیچی نمایند. لیکن ابولولو چون از مقررّات غلامی در عربستان بخوبی اطلاع نداشت توضیحات مرا نمی فهمید.

 

در آن روز من مدت یکساعت با ابولولو صحبت کردم بی آنکه بتوانم وی را متقاعد نمایم که خلیفه از مولای او جانبداری نکرده بلکه از مقرّرات عمومی اعراب راجع به بردگان پیروی کرده، او حرف مرا نپذیرفت و از من جدا شد و رفت. در آن روز من تصور نمیکردم که او ممکن است مبادرت بقتل عمربن الخطاب کند. ابولولو بظاهر مردی آرام بنظر میرسید و وقتی راجع به خلیفه دوم صحبت میکرد، حتی یکبار اثر خشم در قیافه اش نمایان نشد و آرام تکلّم میکرد. در موقع خداحافظی به او گفتم امیدوارم که باز او را در مدینه ببینم و ابولولو گفت بعد از این سفر، دیگر تو مرا در مدینه نخواهی دید ...

 

یکروز بعد از مذاکره من با ابولولو، در مدینه شایع شد که چون خلیفه از خدمات مغیره بن شعبه راضی میباشد تصمیم گرفته که او را به حکمرانی جزیره (شمال بین النهرین) برگزیند و این برای مغیره بن شعبه موفقیت و افتخاری بزرگ بود زیرا آن قسمت از جزیره که جزو قلمرو اسلام بشمار میآمد یک کشور محسوب میگردید.

 

من(سلمان فارسی) چون متصدی ساختن شهرهای کوفه و بصره بودم و از اوضاع بین النهرین اطلاع داشتم میدانستم که در جزیره شهرهای بزرگ وجود دارد که ایرانیان آنها را ساخته اند و بعضیها از حیث زیبایی بهترین شهر جهان است و نیز میدانستم در شمال جزیره قبایلی سکونت دارند که دین اسلام را نپذیرفته اند و هنوز هم حکمرانان عرب نتوانستند آنها را مسلمان کنند و بعضی از اوقات آن قبایل بشهرهای جزیره هجوم میآورند و لذا حکمرانان جزیره باید دلیر باشند و جنگجو تا بتوانند جلوی قبایل مزبور را بگیرند ... من خود مغیره بن شعبه را نمی شناختم ولی از روی گفته های کسانیکه وی را می شناختند می فهمیدم که وی مردی نیست که بتواند جلوی قبایل جزیره را بگیرد ...

 

ای ثابت پسر ارطاه تو اگر سفری بجزیره بکنی میتوانی آن بلاد زیبا را ببینی که بدست معماران ایرانی ساخته شده ... و بطوریکه من مطلع شدم روز بعد ابولولو باز نزد خلیفه عمر رفت و باو گفت من از مغیره نزد تو شکایت کردم ... لیکن تو بعوض اینکه از من رفع ظلم کنی قصد داری که مقام او را بالا ببری. عمر گفت من او را هنوز حاکم جزیره نکردم و اگر میکردم دلیل بر این نبود که بتو ظلم شده است ... ابولولو دیگر چیزی نگفت و عمر را ترک کرد و رفت. عمر که مردی راستگو بود، حقیقت را به ابولولو گفت و تا آن روز فرمان نصب مغیره را بحکومت جزیره صادر نکرد و بعد هم فوت نمود و آن فرمان صادر نشد.

 

سه روز بعد خلیفه را کشتند

سه روز بعد از اینکه من ابولولو را در تیمچه بازرگانان مدینه دیدم، هنگامی که در خانه بودم صدای همهمه را شنیدم. من درب خانه را گشودم و مشاهده کردم که عده ای در کوچه میدوند. از آنها پرسیدم چرا میدوید و کجا میروید؟ یکی از آنها در حالیکه میدوید گفت خلیفه را کشتند. پرسیدم که او را کشت؟ آن مرد بی آنکه درنگ نماید جواب داد میگویند یک غلام او را کشته است. من از خانه خارج شدم و مثل دیگران بسوی مسجد مدینه براه افتادم.

 

عمربن الخطاب بعد از ترور: خدایا از تو سپاسگزارم که بدست یک مجوس بقتل رسیدم نه بدست یک مسلمان

سلمان فارسی در ادامه میگوید: هنگامیکه به مسجد رسیدم مشاهده کردم که عمربن الخطاب را روی یک تخت روان نهاده اند و از مسجد خارج میکنند تا بخانه اش ببرند ... من وارد مسجد گردیدم و مشاهده کردم که نزدیک محراب مسجد، زمین مستور از خون است و جنازه مردی هم در آنجا بر زمین دیده می شود. با اینکه جنازه مزبور خون آلود بود، من در نظر اول آن را شناختم و دانستم ابولولو است. از کسانیکه در مسجد بودند پرسیدم این واقعه چگونه اتفاق افتاد؟ چند نفر از مومنین ... و یکی از آنها چون بهتر از دیگران واقعه را دیده بود چنین گفت:

 

شش ضربه دشنه به الفاروق عمربن الخطاب

امروز قبل از اذان وارد مسجد شدم و هنوز کسی برای نماز خواندن نیامده بود ... من از فرصت استفاده نمودم و بهترین مکان را که پشت سر خلیفه باشد برای نماز گزاردن انتخاب کردم. آنگاه صدای اذان برخاست و مومنین برای نماز وارد مسجد شدند ... و صف اول بسته شد و عقب ما صف دوم و سوم بسته شد ... خلیفه عمر وارد مسجد شد و بمسلمین سلام کرد و در جای خود و در مقابل من نشست ... و از من پرسید حالت چگونه است؟ گفتم ای خلیفه بحمدالله سالم هستم. سپس از آنهاییکه در صف اول بودند احوالپرسی کرد و نماز شروع گردید ... و رکعت سوم رسید و من مشغول گوش دادن به سوره فاتحه بودم که دیدم شخصی از طرف چپ صف اول سر بدر آورد و از جلوی نماز گزاران گذشت و بمن نزدیک شد. من حیرت کردم ... و یک مرتبه دیدم از زیر لباس خود دشنه ای بیرون آورد و محکم بر پشت عمربن الخطاب زد ...

 

وقتی آن مرد ضربت اول را بر پشت خلیفه وارد آورد عمربن الخطاب میگفت اهداناالصراط المستقیم. ضارب ضربت دوم را وارد ساخت و عمر همچنان مشغول خواندن نماز و دنباله سوره فاتحه بود ... چون ناله ای از دهان عمر خارج نمیشد ما تصور میکردیم که آن مرد با خلیفه شوخی میکند و شاید دیوانه میباشد ... و من چند بار از دهان عمربن الخطاب شنیده ام که گفته بود اگر در موقع نماز ضربت شمشیر هم بر شما وارد بیاید، نباید نمار را بشکنید و خود او در آن روز نشان داد که بآنچه میگوید عقیده دارد، زیرا ضارب شش مرتبه دشنه خود را در پشت خلیفه فرو کرد و عمربن الخطاب نماز را نشکست.

 

بعد از ضربت ششم، خلیفه نتوانست برکوع برود و بر زمین افتاد ... و من دیگر نتوانستم خودداری کنم و نماز را شکستم و فریاد زدم ای کافر چه کردی و از عقب طوری قاتل را بغل کردم که دو دستش از کار افتاد. دیگران هم مثل من نماز را شکستند و به قاتل هجوم آوردند و کسانیکه با خود دشنه داشتند به او حمله ور شدند و کسی نمی شنید که عمر چه میگوید و همه میخواستند قاتل را به کیفر برسانند ...

 

قتل ضارب عمربن الخطاب ؛ همه میخواستند قاتل را به کیفر برسانند

بعد از اینکه ضارب بر زمین افتاد و بقتل رسید وی را شناختند و گفتند که او ابولولو غلام مغیره بن شعبه میباشد و اسلام نیاورده بلکه از مجوسان است. آنوقت ما بسوی عمربن الخطاب رفتیم و دیدیم هوش و حواس دارد و گفت چرا نماز را شکستید؟ من گفتم ابولولو غلام مغیره بن شعبه میخواست تو را بقتل برساند. عمر گفت میخواستید بگذارید مرا بقتل برساند و قتل من بدست او بهتر از این بود که شما نماز جماعت را برهم بزنید ...

 

عمر چشمها را متوجه آسمان کرد و گفت خدایا از تو سپاسگزارم که بدست یک مجوس بقتل رسیدم نه بدست یک مسلمان و اگر یک مسلمان مرا کشته بود هرگز تسکین نمی یافتم که چرا یک مومن مسلمان بسوی مومن دیگر مسلمان شمشیر یا خنجر کشیده است ...

 

عمربن الخطاب سه روز مورد مداوای موبدی ایرانی و پزشکی عرب

مدت سه روز عمربن الخطاب در خانه تحت مداوا بود و علاوه بر پزشک عرب، یک موبد ایرانی وی را معالجه مینمود. در آن موقع عده ای از ایرانیان در مدینه میزیستند و همه صنعتگر بودند (و برده و غلام) و بعد از اینکه اعراب بر ایران غلبه کردند صنعتگران مزبور را از ایران کوچانیدند و بمدینه منتقل کردند زیرا اعراب از لحاظ صنعتگر فقیر بودند و عده ای از ایرانیان نیز در بیت المال امور حسابداری را اداره میکردند و عده ای از صنعتگران ایرانی در مدینه همچنان مجوس (منظور آنموقع اعراب "ایرانی آتش پرست" بود) بشمار میآمدند و دین اسلام را نپذیرفتند.

 

موبدی (زرتشتی) که در مدینه عهده دار مداوای عمربن الخطاب بود قبل از اینکه به عربستان بیاید در جیجست واقع در کنار دریایی بهمین نام (دریاچه رضائیه) که زادگاه پیغمبر ایرانیان میباشد میزیست و در هنگام فتح مداین (تیسفون) در این شهر بود که بعدأ به مدینه منتقل شد (همه اینها بعنوان برده بودند) ...

 

من (ثابت بن ارطاه رییس خفیه معاویه) صحبت سلمان را قطع کردم و به او گفتم که تو مردی هستی بسیار محترم و از مقربان پیغمبر و نزد ما خیلی عزت داری ... آنچه من میخواهم از تو بفهمم مسایلی است مربوط به ام المومنین عایشه و تو مسئله قتل عمر و از داروهای ایرانی صحبت میکنی و آیا موضوع قتل عمربن الخطاب ربطی به عایشه دارد یا نه؟ سلمان گفت بلی ای پسر ارطاه و من از این جهت موضوع قتل عمر را بمیان آوردم که مربوط به عایشه میشود.

 

سلمان فارسی در ادامه میگوید: ای پسر ارطاه همانطوریکه میدانی سه روز بعد از حمله به عمر، او زندگی را بدرود گفت. اما هنگامیکه هنوز حواس داشت میگفت که نمی باید ابولولو را بقتل رسانید ولی چون او را کشتند، لذا خون من جبران شده و کسی مسئول قتل من نیست و از اطرافیان درخواست کرد که ام المومنین عایشه را بر بالین او بیاورند ...

 

دفن عمر در جوار رسول الله (ص) در خانه ام المومنین عایشه

گفتگوی ام المومنین عایشه با عمربن الخطاب در مورد جانشینی او

ام المومنین(عایشه دختر ابوبکر) وقتی شنید وی را احضار کرده، با شتاب خود را بر بالین عمر رسانید و کنارش نشست ... عمر گفت آرزو دارم بعد از مرگ در جوار رسول الله (ص) مدفون شوم و چون پیغمبر در خانه تو مدفون شده موافقت تو ضروری است. عایشه گفت ... من طبق درخواست تو عمل خواهم کرد ... آیا فکر جانشین خود را کرده ای؟ عمر گفت من در مسجد بهنگام وصیت از شش نفر نام برده ام ... عایشه گفت ولی نام علی (ع) را قبل از دیگران گفتی. عمر بن الخطاب گفت برای اینکه من او را یک مسلمان واقعی میدانم ... عایشه گفت اگر علی خلیفه شود افراد قبیله هاشم بر عربستان و تمام کشورهای اسلامی مسلط خواهند شد. عمر گفت ... مگر اینکه در بین افراد مزبور کسانی باشند که علی از لحاظ دیانت و امانت و صداقت آنها را برای حکومت بلاد اسلام صالح بداند که در این صورت جایز است ....

 

عایشه گفت آیا فکر مرا کرده ای؟ عمربن الخطاب پرسید برای چه این سوال را میکنی؟ من برای بهبود زندگی تو مساعدت کردم و تو اینک هر سال یکصدوهشتاد هزار درهم از بیت المال مستمری میگیری ولی مستمری سایر زن های پیغمبر سالی دوازده هزار درهم میباشد (برخی از مورخین زنان عقدی محمد را 9 تن میدانند ولی ابوالفدا مینویسد که حضرت محمد 25 زن گرفت که 14 تن مدخوله بودند و همه اینها مستمری از خلیفه میگرفتند) ... عایشه گفت میدانم علی مستمری مرا قطع نخواهد کرد لیکن از آن خواهد کاست ... و در بین کسانی که تو در مسجد برای خلافت از آنها نام بردی من به عثمان بیش از همه اعتماد دارم ... و من از تو انتظار دارم ای خلیفه وصیت خود را تغییر بدهی و بجای علی، نام عثمان را در درجه اول برای جانشینی خود برگزینی ... در آن موقع عمر نتوانست جوابی به عایشه بدهد چون حالش طوری بد شد که توانائی حرف زدن نداشت ... و عایشه که خسته شده بود از خانه بیرون رفت و طولی نکشید که خلیفه دوم زندگی را بدرود گفت.

 

آخرین دعای عمربن الخطاب

كان آخر دعاء عمر رضی الله عنه فی خطبته : اللهم لا تدعنی فی غمره ، ولا تأخذنی فی غره ، ولا تجعلنی مع الغافلين.

 

گفتگوی طلحه با ام المومنین عایشه در مورد انتقام خون خلیفه ؛ مخالفت عایشه با قتل عام مجوسان مدینه

بعد از فوت عمربن الخطاب، طلحه که در مدینه بود نزد عایشه رفت و باو گفت ای ام المومنین آیا غیرت تو قبول میکند که یک مجوس خلیفه ما را بقتل برساند و ما دست روی دست بگذاریم و انتقام خون خلیفه را از مجوسان نگیریم؟ عایشه گفت آیا تو میگویی که باید مجوسان را بقتل رسانید؟ طلحه گفت بلی ای ام المومنین، من میگویم که تمام مجوسان را که در مدینه هستند باید معدوم کرد زیرا در قتل خلیفه شرکت داشتند. عایشه گفت خود خلیفه گفت که چون ابولولو به قتل رسیده، انتقام او گرفته شده و کسی وجود ندارد که مسئول قتل او باشد. طلحه گفت عمربن الخطاب هنگامی این حرف را زد که از فرط درد و ضعف ناتوان بود ... یک غلام نمیتواند به اراده خود بجان خلیفه سوء قصد کند و مجوسانی که در مدینه هستند او را تحریک کرده اند ... عایشه گفت مجوسانی که در مدینه هستند از عمر ناراضی نبودند تا اینکه ابولولو را تحریک بقتل او کنند ...

 

قتل عام مجوسان بیدفاع مدینه توسط طلحه و دیگر اعراب ؛ قتل موبد پزشک ایرانی عمربن الخطاب

طلحه نتوانست عایشه را برای قتل عام ایرانیان مقیم مدینه با خود موافق کند ولی عده ای از اعراب را با خود موافق کرد. طلحه با سواران خود یکمرتبه به ایرانیان که مشغول کار بودند حمله ور گردید. هر ایرانی که بدست طلحه و سواران او افتاد به قتل رسید و عده ای از ایرانیان گریختند و خود را به بیت المال (محلی که اعراب و خلیفه تمامی غنایم فتوحات خود را در آنجا جمع میکردند= خزانه داری) رسانیدند زیرا میدانستند که آنجا مکانی امن می باشد.

 

حمایت علی ابن ابیطالب از حسابداران ایرانی مجوس بیت المال مدینه

یکی از کسانیکه بدست طلحه مقتول شد همان موبد بود که عمر بن الخطاب را تحت مداوا قرار داد. طلحه و سوارانش همینکه فهمیدند که عده ای از مجوسان گریخته و به بیت المال پناهنده شدند تصمیم گرفتند به آنجا حمله ور شوند و حسابداران ایرانی بیت المال را بکشند. اگر علی بداد مجوسان نمی رسید طلحه و سربازانش همه ایرانیان را در بیت المال بقتل میرسانیدند ...

 

حبس سلمان فارسی توسط سواران طلحه ؛ نجات سلمان فارسی توسط علی ابن ابیطالب

قبل از اینکه علی برای حمایت از جان ایرانیان مجوس به بیت المال برود و طلحه و سوارانش را از آنجا برگرداند عده ای از سواران او (طلحه) بخانه من (سلمان فارسی) آمدند و گفتند اگر تو مسلمان نبودی تو را هم مثل سایر ایرانیان مجوس بقتل میرسانیدیم ولی چون مسلمان هستی اینک از قتل تو صرف نظر می کنیم و در عوض تو را محبوس می نماییم تا اینکه تکلیف آینده تو معلوم شود! گفتم من مرتکب چه گناه شده ام که میخواهید مرا محبوس کنید؟ سواران طلحه گفتند گناه تو این است که در قتل عمر دست داشته ای و عده ای تو را دیدند که در تیمچه با ابولولو صحبت میکردی و بدون تردید تو و او مشغول توطئه برای قتل خلیفه بودید. گفتم بر حسب تصادف با او (فیروز نهاوندی) برخورد کردم ... و او بمن گفت که نزد خلیفه رفته و از مولایش که ماهی یکصد درهم نقره از او مطالبه میکند شکایت نموده و خلیفه مطالبه مغیره بن شعبه را امری عادی دانسته و به او گفته چون دارای چند صنعت است میتواند ماهی یکصد درهم نقره بمولای خود بپردازد. من خدا را گواه میگیرم که در آن روز من نمیدانستم که او قصد دارد خلیفه را بقتل برساند و اگر پیش بینی میکردم که وی قصد دارد خلیفه را بقتل برساند بطور حتم او را منصرف مینمودم. سواران طلحه توضیح مرا نپذیرفتند و مرا حبس کردند. ولی علی بعد از اینکه ایرانیانی که به بیت المال مدینه پناهنده شده بودند از مرگ نجات داد مرا نیز آزاد کرد و اگر علی مرا آزاد نمیکرد شاید طلحه مرا بیگناه بقتل میرسانید ...

 

سلمان فارسی ؛ عدم همکاری عایشه با طلحه در مورد قتل مجوسان

سلمان در ادامه میگوید: بعضی از اعراب مسلمان شهرت دادند که ام المومنین عایشه، طلحه را وادار کرد که ایرانیان مجوس را قتل عام نماید ولی عایشه بر خلاف شهرتی که داده شد خواهان مرگ مجوسان نبود و پس از اینکه شنید که عده ای از ایرانیان بقتل رسیده اند متأسف گردید.

 

منبع:

- "عایشه بعد از پیغمبر" با ترجمه ذبیح الله منصوری.

 

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت/ 6 آبان 1392 / 28 اکتبر 2013 میلادی)

 

.................. ................. ............... .......... ....... .......

 

با تشکر از سایتهای "لغت نامه دهخدا"، "تالار گفتمان کانون فرهنگی رهپویان وصال"، "کاشان نیوز"، سایت "نهاوند دروازه تمدن ها"، سایت "عاشقان راه حسین"، و سایت "شیعه نیوز" / سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ 6 آبان 1392 / 28 اکتبر 2013 میلادی/