«عبدالله بن عثمان» مشهور به «ابوبکر صدیق» (از 51 قبل از هجرت تا 13 هجری/ 573 تا 634 میلادی)

با سلام. به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

شناسنامه مختصر حضرت ابوبکر صدیق(رض) از اهل سُنت افغانستان

نام: حضرت ابوبکر صدیق (رض).

نام پدر: عثمان بن عامر (ملقب به ابوقحافه) بن عامر بن عمر و بن کعب بن سعد بن تمیم بن مره بن کعب بن لؤّی القرشی التیمی که نسب ابوبکر رضی الله عنه در مُره بن کعب به پیامبر (ص) می رسد.

نام قبل از اسلام: عبدالکعبه.

نام بعد از اسلام: عبدالله، عتیق و ابوبکر صدیق(رض).

محل تولد: شهر مکه مکرمه (عربستان سعودی).

تاریخ تولد: دو سال بعد از عام الفیل (573 میلادی)، 51 سال قبل از هجرت.

نام طایفه ابوبکر: بنو تمیم.

تاریخ اسلام آوردن شان: ابتدای سال اول نبوت «اولین مرد مسلمان».

نسبت خانوادگی شان با پیامبر«ص» بعد از اسلام: خُسر (داماد) پیامبر«ص».

وظیفه شان قبل از اسلام: تجارت پیشه.

وظیفه شان در وقت حیات پیامبر«ص»: مشاور و نخستین وزیرشان.

وظیفه شان بعد از وفات پیامبر«ص»: اولین خلیفه و امیر مسلمانان.

مذهب شان قبل از اسلام: حنیف «نه شراب نوشیده و نه بت پرستی کرده».

رنگ شـان: سفید.

پیشـانی شان: بلند.

رنگ موی شان: سیـاه.

عادات پسندیده شان: نهایت نرم دل و بی حدّ بُردبار.

نام مادرش: ام الخیر سلمی بنت صخر بن کعب بن سعد.

مسلمان شدن پدرش: ابوقحافه در سال هشتم هجری حین فتح شدن مکه در حالیکه نابینا شده بود به اسلام مشرف شد.

ازدواج نخست: با قتیله بنت عبدالعزی که حضرت اسمأ و عبدالله از آن متولد شد.

ازدواج دوم: با ام رومان بنت عامر که حضرت عایشه صدیقه (رض) و عبدالرحمن ثمره این پیوند بودند.

ازدواج سوم: در مدینه با حبیبه بنت خارجه صورت گرفت که ام کلثوم از این ازدواج متولد شد.

ازدواج چهارم: با اسما بنت عمیس بوده که محمد بنت ابوبکر از این پیوند مبارک به میان آمد.

ردیف مسلمان شدنش: در قشر مردان آزاد اولین مسلمان محسوب می‌گردد.

دامادان ابوبکر صدیق: 1- رسول الله(ص) که شوهرعایشه صدیقه (رض) عنها بودند، 2- زبیر بن العوام (رض) که شوهر اسماء رضی الله عنها بودند، 3- طلحه بن عبید الله (رض) که شوهر أم کلثوم رضی الله عنها بودند.

افراد بزرگی که بر اثر تبلیغ او مسلمان شدند: حضرت طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، سعد وقاص، عثمان بن عفان، عثمان بن مضعون، ابوعبیده، بلال و سایر اصحاب دیگر پیامبر (ص).

آزاد نمودگان آن حضرت: از پول تجارت خودش حضرت بلال، عامر بن فهیره، فهیره، نهدیه، نیره، ام حبس و کنیزی از بنی مومل را که به سبب اسلام آوردن اذیت می شدند خرید و آزاد کرد.

وی اولین صحابه ای است که خطابه ای علنی برای دفاع از اسلام ایراد کردند.

وی اولین یار هجرت پیامبر بود که پیش از رسول الله در غار ثور داخل شد و غار را بدست خویش لمس می کرد تا که در آن درنده یا ماری نباشد و به رسول الله(ص) آزار رساند.

عاداتش قبل از اسلام: هرگز شراب ننوشیده، خوش مشرب، سخن شناس، شعر فهم بوده و در علم انساب عرب مهارت داشت و در ایام جهالت شعر می گفت و در ضیافت و سخاوت و امداد به غربا و بیچارگان از همه سرداران عرب مقدم بود.

فرموده پیامبر اسلام در مورد ایمان آوردنش: حضرت رسول اکرم می فرماید هیچ کس از مردم را بسوی اسلام دعوت نکردم، مگر اینکه در فکر او نسبت به این دعوت، نوعی از ترشی و تفکر و تردد موجود بود، به جز ابوبکر بن قحافه که در اولین دعوت اسلام را پذیرفت و در نخستین تذکری که از دعوت به اسلام به او نمودم بدون عدول و درنگ و انتظار به محض شنیدن دعوت اجابت نمود.

پس از هجرت به مدینه: حضرت ابوبکر صدیق در منزل حضرت خارجه بن زید از قبیله بنی حارث از قوم خراج فرود آمد و بعداً با حبیبه دختر حضرت خارجه ازدواج نمود.

گفته های اسیران بدر در مورد ابوبکر صدیق: «اگر ما را نزد ابوبکر صدیق (رض) ببرند او بر ما از همه مهربانتر است و از او امید رحمت برده می شود، زیرا او از تمام قریش رحم و عاطفه بیشتر دارد، کسی را نمی شناسم که نزد حضرت محمد (ص) از ابوبکر مقرب تر باشد

نماز جماعت پیامبر اسلام به امامت ابوبکر صدیق: پیامبر در آخرین روز حیاتش در وقت نماز صبح به مسجد تشریف آورد و دید که مردم به امامت ابوبکر صدیق به نماز ایستاده اند. مردم چون رسول الله را دیدند، راه گشودند و آن حضرت به آنان اشاره کرده به جای خود ثابت بمانند. ابوبکر صدیق احساس کرد که مردم راه داده اند تا رسول الله برای شان امامت کند لذا از موضع خود پس ایستاد. رسول الله به ایشان اشاره کرد که چنان که هستی باش، و خودش طرف چپ ابوبکر صدیق نشست و نماز را نشسته ادا کرد. قبل از این پیامبر اسلام فرموده بود: به ابوبکر امر کنید که به مردم نماز بگذارد. از حضرت عایشه روایت شده است که فرمود: من گفتم یا رسول الله! ابوبکر نازک دل و پُر تاثیر است هرگاه بجای تو بیایستد مردم را شنوانده نمی تواند پس اگر عمر(رض) را امر کنی بهتر است. آن حضرت گفت: امر کنید ابوبکر را که به مردم نماز بگذارد.

قرابت و خویشی آن با پیامبر (ص): وی در کنار وزیر و مشیر بودن، پس از ازدواج رسول الله (ص) با عایشه صدیقه شرف خسر بودن و قرابت نزدیک با آن حضرت را نیز حاصل نمود.

محل نخستین بیعت مسلمانان به او: محله خراجی ها سقیفه بنی ساعده مدینه منوره.

اولین خطبۀ زمان خلافتش: ابوبکر (رض) بعد از حمد و ثنای خداوند (ج) فرمود: ای مردم! من ولی شما شدم در حالیکه از شما بهتر نیستم. اگر کار نیک کردم با من کمک کنید و همکاری کنید و اگر کار بدی کردم مرا تعدیل نمایید. راستگویی امانت است و دروغ خیانت! ضعیف شما نزد من قوی است، تا اینکه انشاالله حق او را به او برسانم. قوی شما نزد من ضعیف است تا که انشاالله حق او را از او بستانم. قومی که جهاد فی سبیل الله را ترک کند به یقین که خداوند (ج) ایشان را ذلیل می سازد. میان هر قوم که فحشا شایع شود به تحقیق خداوند بلای عظیمی برای شان نازل می سازد. تا زمانیکه الله و رسول الله را اطاعت کنم از من اطاعت کنید و اگر به خداوند و رسولش (ص) نا فرمانی نمایم و پس اطاعت من بر شما لازم نیست. به نماز برخیزید خداوند بر شما رحم کند.

فرموده حضرت علی (رض) در مورد جمع مصاحف قرآن: حضرت علی (رض) می فرماید: رحمت خداوند بر ابوبکر (رض)! او از همه مردم در جمع مصاحف اجر بزرگتر دارد و او اولین کسی است که قرآن را بین دو لوح جمع کرد.

سال و زمان وفات: سال سیزدهم هجری بیست و دوم جمادی الاخر مصادف با 22 آگست سال 632 میلادی وفات نمود و در جوار پیامبر (ص) دفن گردید و جنازه آن را حضرت عمر(رض) خوانده است.

آخرین کلماتیکه هنگام سکرات موت از زبانش خارج گردید: «رب توفنی مسلماً والحقنی بالصالحین» یا «پروردگارا مرا مسلمان بمیران و به صالحین ملحق بگردان.»(سوره یوسف آیه 101)

صحبت حضرت علی (ک) پس از وفات ابوبکر صدیق: خداوند به تو رحمت کند یا ابوبکر! به خداوند(ج) قسم است که تو به اسلام آوردن اولین کس، از روی ایمان خالص ترین قوم، از روی یقین شدید ترین شان، از روی غنا بزرگترین قوم بودی. در حفاظت رسول الله از همه جدّی تر در اسلام از همه برجسته تر به اهل اسلام از همه حامی تر به رسول الله در خلق و فضل و روش و طریقه نسبت به همه نزدیکتری. خداوند (ج) ترا از جانب اسلام، از جانب رسول الله و از جانب مسلمین جزای خیر دهد. رسول الله را تصدیق کردی زمانیکه همه مردم او را تکذیب کردند. با آن حضرت سخاوت کردی در زمانی که همه با او بخل ورزیدند. با وی ایستادی. هنگامیکه مردم نشستند. خداوند در کتاب خود تو را صدیق نام نهاد و گفت «والذی جا بالصدیق و صدق به اولیک هم المتقون»(الزمر، 33) یا «و کسیکه سخن راست بیاورد و کسیکه آن را تصدیق کند، آنان پرهیزگاران اند. خداوند از این آیه ای کریمه محمد و تو را اراده دارد.».

قول ابوبکر (رض) در مورد نماز: حکیم از ابوبکر (رض) روایت نموده که گفت: نماز امان خدا در روی زمین است.

قول عایشه صدیقه در مورد علم ابوبکر صدیق: از حضرت عایشه روایت است: در هر نقطه که اختلاف می نمودند، پدرم به حل و فصل آن اقدام می نمود، گفتند: رسول خدا کجا دفن شود؟ نزد هیچ کسی علمی در مورد آن نیافتیم آنگاه ابوبکر گفت از رسول خدا شنیدم که گفت: هر نبی که وفات نموده، در همان جای خوابش که در آن مرده است دفن گردیده. می فرماید در مورد میراث اش اختلاف کردند و نزد هیچ کسی درباره آن علم نیافتند آنگاه ابوبکر (رض) گفت: از رسول خدا شنیدم که می گفت: از گروه انبیا میراث برده نمی شود آنچه از خود بر جای گذاشتم صدقه است.

قول ابوبکر در مورد درود بر پیامبر: سلام بر پیامبر (ص) از آزاد ساختن برده ها افضل است و دوست داشتن رسول خدا از آزاد ساختن نفس ها بهتر است.

دعای پیامبر برای ابوبکر صدیق: «بار خدایا، خیر عمرم آخرش را بگردان و خیر عملم عمل های آخری ام را بگردان و بهترین روز هایم روزی را بگردان که با تو ملاقات می کنم». «بار خدایا برایم ایمان، یقین، عافیت و نیت ببخش». «من از تو نعمت کامل در همه چیز ها را سوال می کنم و همچنان توفیق شکرگذاری را برایت در مقابل این نعمت ناراضی شوی و همچنان بعد از رضامندی ات از تو خیر می طلبم در همه آنچه در آن خیر است. البته با همه آسانی کارها نه با مشکلات و دشواری های آن، ای کریم.». (اشتباه مقاله نویس)

مُهر خلافت: سعید بن صبان زرگر نقل می کند که در انگشتر خلیفه اول چنین نوشته بود «نعم القادر اللّه».

مدت خلافت ابوبکر: مدت خلافت او را دو سال وچهار ماه و یا دو سال وهفت ماه گفته‌اند.

آغاز خلافت: دوشنبه 28 صفر سال دهم هجری و بنا بر قول دیگر 12 ربیع الاول سال 11 هجری.

وفات پدرش: ابوقحافه به عمر 94 سالگی در محرم سال 14 هجری وفات یافت. ایشان نخستین خلیفه مسلمانان است که پدرش حالت خلافت او را دیده است.

احادیث بیان شده از ابوبکر صدیق (رض): حضرت ابوبکر صدیق 142 و به روایتی 124 حدیث بیان فرموده است.

نکته: تنها کسی که خودش، پدرش، پسرش و نوه اش همه صحابه بودند ابوبکر صدیق (رض) بوده است زیرا ابوبکر و پدرش ابوقحافه و پسرش عبدالرحمن و نوه اش محمد بن عبدالرحمن رضی الله عنهم همۀ پیامبر اسلام (ص) را دیده اند و شرف صحابه بودن نصیبشان گشته است.

کارهای مهم در زمان خلافت: 1- جمع آوری قرآن کریم. 2- آماده کردن و تجهیز سپاه اسامه بن زید و شکست دادن سپاه روم (بیزانس). 3- جنگ با قبایل مشرک و مرتد. 4- لشکر کشی به عراق. 5- فتح شام (سوریه کنونی). 6- مبارزه با منکرین زکات. 7- اعزام سپاهی برای سرکوبی مسیلمه کذاب که ادعای پیامبری کرده بود. 8- فتح عراق.

فتوحات: شام (سوریه)، عـــــراق، شهر حفیـــر، شهر انبار، عین التمر (ناحیه ای در عراق) دومه الجندل (شهری در شمال غربی نجد)، قسمتی از فلسطین.

سخنان گهربار حضرت ابوبکر صدیق (رض):
ای بنده گان خدا! با یکدیگر قطع رابطه نکنید، نسبت به همدیگر کینه و بغض نداشته باشید، با هم برادر باشید آنچنان که الله (ج) دستور داده است.
ای مردم از خوف خداوند(ج) گریه کنید و اگر گریه نمی آید سعی کنید بگریید.
آگاه باشید هیچ کس مسلمانی را حقیر و ضعیف نشمارد، زیرا مسلمان ناتوان و فقیر هم در نزد الله (ج) بزرگ است.
ای مردم بزرگی را در تقواء، توانگری را در یقین و عزت را در تواضع بیآبید.
کسیکه حلاوت و مزه محبت الله (ج) را چشیده باشد، فرصتی برای طلب دنیا ندارد و از دنیا گریزان می شود.
ای مردم شما کلام الهی را باور کنید، از آن پند بگیرید و برای روز تاریک آینده خود از آن بینایی حاصل کنید.
ای مردم متوجه باشید که الله (ج) شما را برای عبادت خود آفریده است و بر شما کراماً کاتبین «فرشته های نویسنده اعمال» مسلط فرموده است، آنچه شما انجام میدهید آن فرشته ها آنها رابه اعمالنامه هر یک از شما مینویسند.
افراد با حسن و جمالی که بر جوانی شان افتخار میکردند، کجا رفتند، آن دلیر مردانی که که همیشه در میدان کارزار بر دشمنان پیروز میشدند کجا رفتند، آن شاهانی که شهرها را آباد کردند و قلعه ها را ساختند کجا شدند، زمانه اینها را هلاک کرد، پس ای انسان تو متوجه حال خود باش.

آیه ی که به ماجرای هجرت رسول خدا(ص) و ابوبکر اشاره دارد: آیه 40 سوره توبه.

اتفاقی که در غار ثور برای ابوبکر رخ داد: مار پای ابوبکر را گزید، پیامبر(ص) آب دهن بر محل گزیدگی گذاشت و درد التیام یافت.

مدت اقامت در غار ثور: سه شبانه‌ روز.

کسانیکه در ابتدای خلافت ابوبکر ادعای نبوت کردند: مسلیمه کذاب، اسود عنسی و زنی بنام سجاع.

مشاورین ابوبکر در زمان جنگ: حضرت عمر، حضرت عثمان، حضرت علی، عبدالرحمن بن عوف، طلحه بن عبیدالله، سعد بن وقاص، ابو عبیده جراح و جمعی از مهاجرین و انصار.

حضرت ابوبکر از جمله عشره مبشره(1) میباشد.

نمونه ی از سخاوت ابوبکر صدیق: حضرت عمر می فرماید: پیامبر به ما فرمود: چیزی صدقه کنید. نزد من مالی بود با خودم گفتم: امروز از ابوبکر سبقت میگیرم، نصف مالم را آوردم. رسول خدا(ص) به من فرمود: «برای عیالت چه گذاشتی؟» گفتم : نصف دیگر آنرا. ابوبکر همه مالش را آورده بوده. پیامبر(ص) از او پرسید: «برای عیالت چه گذاشتی؟» فرمود: خدا و رسولش را.

از دعا های ابوبکر صدیق: «اللهم اجعل خیر عمری آخره، و خیر علمی خواتمه و خیر ایامی یوم القاک».

کسانانیکه از ابوبکر صدیق روایت کرده اند: حضرت عمر، حضرت علی، ابن عوف، حذیفه، ابن عمر، ابن عباس، زید بن ارقم و...

امیر مکه در زمان خلافت ابوبکر صدیق: عتاب بن سید(رض).

امیر طایف در زمان خلافت ابوبکر صدیق: عثمان بن ابی العاص.

ولایت های دوران ابوبکر صدیق: مدینه پایتخت خلافت اسلامی، مکه، طایف، صنعاء، حضرموت (در یمن)، زبید، خولان، الجند، نجران، جرش، عمران، عمان و یمامه.

ابوبکرصدیق و فنحاص، عالم و راهب یهودی: در سرداب، افعی های خطرناک یهودیان جمع شده و مشغول توطئه و برنامه ریزی بودند و از خدا(ج) و رسولش(ص) با زبان های برنده تر از شمشیر سخن به زبان می آوردند. ناگهان ابوبکر صدیق وارد این جمع مکار و حیله گر شد، آن‌ها را دید که دور مردی بنام «فنحاص» گرد آمده اند. ابوبکر به فنحاص گفت: وای بر تو، از خدا بترس، ایمان بیاور بخدا، به راستی تو میدانی که محمد(ص) پیامبر خدا است و به حق از جانب او نزد شما مبعوث شده و نام او در کتاب تورات و انجیل موجود است. فنحاص با تندی گفت: ما به خدا محتاج نیستیم او به ما محتاج است، چنان که او از ما میخواهد ما از او نمیخواهیم، ما از او بی نیازهستیم، اما او محتاج ماست، اگر او محتاج ما نبود از ما قرض طلب نمیکرد، آنچه که پیامبر شما میگوید شما را از ربا (سود) خواری منع کرد و به ما داد، اگر محتاج ما نبود به ما ربا خواری را اجازه نمی داد. ابوبکر صدیق خشمگین شد، بسوی فنحاص یورش برد و سیلی محکمی به گوش او نواخت و فرمود: بخدا قسم اگر بین ما و شما پیمان نبود گردنت را میزدم. فنحاص با حالت گریان نزد رسول خدا(ص) رفت و گفت: ای محمد بنگر دوست تو به ما چه کرد. پیامبر به ابوبکر فرمود: «چرا این کار را کردی؟» ابوبکر فرمود: این دشمن خدا حرف بزرگی در اهانت به خدا گفت، که خدا حقیر و آنان غنی هستند من نیز خشم گرفتم و به صورت او زدم. فنحاص با فریاد گفت: ای محمد! ابوبکر دروغ میگوید ما حرفی نزدیم. خداوند در رد سخنان فنحاص و حقانیت سخن این آیه را نازل کرد: «لقد سمع الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء سنکتب ما قالوا و قتلهم الانبیاء بغیر حق و نقول ذوقوا عذاب الحریق»(سوره آل عمران آیه 181) یا «خداوند، سخن آنها را که گفتند: ”خدا فقیر است، و ما بی نیازیم”، شنید. بزودی آنچه را گفتند، خواهیم نوشت؛ و (همچنین) به ناحق کشتن پیامبران را می نویسیم و به آنها می گوییم بچشید عذاب سوزان را در در برابر کارهایتان».

اسامی تعدادی از شاعران که در وصف ابوبکر صدیق سروده اند: بیدل دهلوی، عبید زاکانی، عبدالقادر مراغی، سیف فرغانی(2)، عبدالرحمن جامی، سعدی شیرازی، اقبال لاهوری، مولوی و عطار نیشابوری.

پی نوشت:

1- منظور نویسنده؛ ابوبکر جزو پنج خلیفه راشُدین است ک عبارتند از: ابوبکر، عمر، عثمان، علی و حسن بن علی. اینان بعد از محمد و ابراهیم و موسی و نوح و عیسی، و یا بالعکس عیسی و نوح، و دیگر پیامبران ادیان ابراهیمی، بترتیب با فضیلترین مخلوقات خدای اعراب مسلمان هستند.

2- جالب اینجاست سیف فرغانی شعری گفته بود درباره خلفای راشُدین و بدین مضمون: «اگر دنبال مداراگر و مسالمت جو میگردی ابوبکر صدیق را بهت نشان میدهم و اگر دنبال تیغ زن میگردی از علی بن ابیطالب مدد خواه و اگر میخواهی دنیا را بدست آوری بدور عمربن خطاب بگرد! حال قضاوت با شما بعد از مطالعه این جستار و مخصوصاً روایت طبری از دوران جنگ با مُرتدان و مشرکین و آنانیکه از دادن زُکات امتناع ورزیده بودند!

منبع: نوشته شریفی از خبرگزاری عقاب.کام افغانستان یا «oqabnews.com».

========== ========== ========== ========== ==========

چگونگی به خلافت رسیدن ابوبکر (11 تا 13 هجری قمری) بنقل از تاریخ یعقوبی

ابن واضح یعقوبی در اثر معروفش «تاریخ یعقوبی» مینویسد: محمد رسول خدا چهارده روز بیماری کشید و روز دوشنبه دو روز گذشته از ماه ربیع الاول و از ماههای عجم در ماه اذار و در قرآن عقرب وفات کرد (در 28 صفر سال 11 هجری قمری/ 632 میلادی). سن وی شصت وسه سال بود و علی ابن ابیطالب او را غُسل داد و فضل بن عباس بن عبدالمطلب و اسامه بن زید (هفده ساله) آب میدادند و آوازی از خانه شنیدند که صدا را می شنیدند و شخص را نمی دیدند، پس به جعفربن محمد گفته شد: شما او را چه کسی میدانستید؟ گفت: جبرییل. و چون پیامبر وفات کرد چند روزی بر پیامبر نماز گزارده شد و مردم می‌آمدند و دسته دسته نماز می گزاردند، و پاسی از شب چهارشنبه گذشته پیامبر بخاک سپرده شد و پاره‌ای از رحل او که پارچه قرمزی بود، زیر او گسترده شد و قبرش را چهار گوشه ساختند نه برآمده.

داستان سقیفه بنی ساعده (11 هجری قمری/ 632 میلادی)

روز وفات رسول اللّه، انصار در سقیفه بنی ساعده فراهم شدند. پس سعد ابن عباده خزرجی را نشانیده، دستمالی بسر او بسته مسندی برای او دوتا کردند و خبر به ابوبکر و عمر و مهاجران رسید، پس با شتاب آمدند و مردم را از پیرامون سعد براندند و ابوبکر و عمر بن خطاب و ابوعبیده بن جرّاح پیش آمدند و گفتند: ای گروه انصار، پیامبر الله از ماست پس بجانشینی او سزاوارتریم. و انصار گفتند: از ما امیری و از شما امیری. پس ابوبکر گفت: شما را از بزرگواری دور نمی‌داریم و آنچه از برتری یادآور شدید راستی که شما اهل آن هستید، لیکن قریش از شما به محمّد سزاوارترند و این عمربن خطاب است که پیامبر گفته است: خدایا دین را باو سربلند گردان. و این ابوعبیده بن جرّاح است که پیامبر الله گفته است: امین (یا امیر) این ملت است. پس با هر کدام از این دو خواهید بیعت کنید. آن دو (عمر و ابوعبیده) زیر بار نرفتند و گفتند: بالله قسم با اینکه تو همسفر پیامبر الله و دوم دوتایی، ما بر تو پیشی نخواهیم گرفت. پس ابوعبیده دست بدست ابوبکر زد و عمر دومی بود، سپس هر که از قریش همراه او بود بیعت کرد و آنگاه ابوعبیده فریاد کرد: ای گروه انصار، شما نخستین یاوران بودید پس نخستین کس نباشید که تغییر و تبدیل دهد. و عبدالرحمان بن عوف برخاست و آغاز سُخن کرد و گفت: ای گروه یاوران پیامبر، شما هر چند برتری داشته‌اید لیکن مانند ابوبکر و عمر و علی در میان شما نیست. و منذر بن ارقم (از انصار مدینه) بپا خاست و گفت: برتری کسانی را که نام بردی انکار نمی‌کنیم و راستی در میان ایشان مردی است که اگر این امر را خواستار میشد، هیچ‌کس با او بنزاع برنمی خاست. و مقصود او علیّ بن ابیطالب بود، پس بشیر بن سعد خزرجی برجست و نخستین کس از انصار بود که با ابوبکر بیعت کرد، و سپس اسید بن حضیر خزرجی و دیگر مردمان بیعت کردند و چنان شد که مرد از روی مسند سعد بن عباده خزرجی می پرید و تا آنجا رسید که سعد بن عباده را لگدکوب کردند و عمر گفت: سعد بن عباده را بکُشید الله سعد بن عباده را بکُشد.

«کسانیکه از بیعت با ابوبکر امتناع کردند»

و براء بن عازب آمد و در خانه بنی هاشم را کوبید و گفت: ای گروه بنی هاشم با ابوبکر بیعت شد. پس بعضی از ایشان گفتند: با اینکه ما به محمد سزاوارتریم، مسلمانان با نبودن ما کاری انجام نمی دهند. عباس بن عبدالمطلب گفت: بپروردگار کعبه سوگند که آن را انجام دادند، و مهاجران و انصار درباره علی شک نمیداشتند. پس چون (بنی هاشمیان) از خانه بیرون آمدند، فضل بن عباس که زبان قریش بود گفت: ای گروه قریش با اینکه اهل خلافت ماییم نه شما، و سرور ما (علی) از شما بدان سزاوارتر است، با شبهه کاری خلافت برای شما راست نگردد. و عتبه بن آبی لهب برخاست و گفت: «گمان نمیکردم که امر خلافت از بنی هاشم و در میان ایشان از ابوالحسن (لقب علی) بگذرد، از کسیکه از همه مردم در ایمان و سابقه پیشتر و بقرآن و سُنتها داناتر است، آخر کسیکه پیامبر را دید و کسیکه در غُسل دادن و کفن کردن پیامبر جبرییل یاورش بود، کسیکه آنچه در آن‌ها است در او هست و خود آنان را در این شبهه ای نیست، لیکن آنچه از نیکی در اوست، در دیگران نیستپس علی کس نزد عتبه بن آبی لهب فرستاد و او را نهی فرمود. و گروهی از مهاجران و انصار از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و با علیّ بن ابیطالب پیوستند، از جمله: عباس بن عبدالمطلب و پسرش فضل بن عباس و زُبیر بن عوام بن عاص و خالد بن سعید و مقداد بن عمرو و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و عمّار بن یاسر و براء بن عازب و ابیّ بن کعب.

«گفتگوی ابوبکر با عباس بن عبدالمطلب شیخ بنی هاشمیان»

پس ابوبکر نزد عمربن خطاب و ابوعبیده بن جرّاح و مُغیره بن شعبه فرستاد و پرسید که مصلحت چیست؟ گفتند: مصلحت آن است که عباس بن عبدالمطلب را ببینی و برای او در این امر بهره ای قرار دهی که حقّ او و سپس حقّ فرزندان او باشد و بدینوسیله دست علی را کوتاه کنید تا آنگاه که عباس بسوی شما پیوست شما را حُجتی بر علی باشد. پس ابوبکر و عمر و ابوعبیده بن جرّاح و مغیره رفتند و شبانه بر عباس درآمدند، آنگاه ابوبکر زبان بستایش و نیایش الله گشود و سپس گفت: «همانا الله محمد پیامبر خویش و سرپرست مومنان را فرستاد و ببودنش در میان آنان بر ایشان منّت گذاشت تا آنکه برای محمد ثواب خود را برگزید و کارهایی را بخود مردم واگذاشت تا آنکه با رعایت مصلحت و خیرخواهی خود برای خود نظر دهند، پس مرا برای سرپرستی خود و رسیدگی بکارهاشان برگزیدند و من هم زمامدار شدم و بیاری و راهنمایی الله، بیم سُستی و سرگردانی و بددلی ندارم و توفیق من جُز از الله نیست، بر او توکل کردم و بسوی او باز میگردم و پیوسته از بدگویی خبر یابم که سُخن برخلاف عموم مسلمانان میگوید و شما را پناهگاهی قرار میدهد تا دژ استوار و رونق کار او باشید. پس یا باید با مردم در آنچه بر آن فراهم گشته اند، هم آهنگ می شدید و یا هم آنان را از آنچه بدان گرویده اند باز میداشتید، هم‌اکنون ما نزد تو آمده‌ایم و می‌خواهیم تا تو را در این امر بهره ای دهیم که اکنون برای تو و سپس برای اعقاب تو باشد، چه تو عموی پیامبر الله یی، گو اینکه مردم با اینکه مقام تو و مقام همکارت را دیده … ای بنی هاشم تند نروید چه پیامبر الله از ما و از شما استپس عمربن خطاب گفت: «آری به الله قسم، و مطلب دیگر آنکه ما از روی نیآزمندی نزد شما نیآمده ایم لیکن چون نخواستیم بدگویی و عیبجویی در آنچه مسلمانان بر آن فراهم گشته اند، از طرف شما دنبال نشود و کار شما و ایشان بسی دشوار گردد، پس صلاح خود را بنگرید.

عباس بن عبدالمطلب به ابوبکر «آهسته باش چه پیامبر الله از درختی است که ما شاخه‌های آن هستیم و شما پیرامون آن»

در این هنگام عباس بن عبدالمطلب سُخن را از حمد و ثنای الله آغاز کرد و گفت: چنانکه گفتی الله محمد را برانگیخت تا پیامبر وی و سرور مومنان باشد و بواسطه او بر اُمتش منت نهاد، تا روزی که الله او را بجوار خویش بُرد و ثواب خود را برای او برگزید و کارهای مسلمانان را به ایشان واگذاشت تا برای خویش صلاح اندیشی کنند و حقّ و صواب را پیش آورند نه آنکه با کجی هوای نفس منحرف گردند، پس اگر بحساب رسول الله باشد، حقّ ما را گرفته‌ای و اگر بخاطر مومنان است، ما خود از مومنانیم و در کارت پیش قدم نبوده و در میان کار هم دست بکار نشده بلکه پیوسته خشمگین زیسته ایم، و اگر هم این کار بدست مومنان بر تو راست آمده، با اینکه ما ناراضی بوده‌ایم روبراه نگشته است، چه اندازه تهافت است میان این سُخنت که «از تو بدگویی کرده اند» و این سُخن که «تو را برگزیده و بتو پیوسته اند» و چه اندازه دوری و ناسازگاری است میان نامیده شدنت «جانشین پیامبر الله» و گفتارت که: او کارهای مردم را بخود ایشان واگذاشت تا خود صلاح اندیشی کنند و کسی را برگزینند و اکنون تو را برگزیده اند، اما آنچه گفتی که آن را برای من قرار میدهی، راستی اگر حقّ مومنان باشد تو را حقّ نیست که در آن داوری کنی و اگر حقّ ما باشد بگرفتن قسمتی و رها کردن قسمتی از آن، تن نمیدهیم. اکنون آهسته باش چه پیامبر الله از درختی است که ما شاخه‌های آن هستیم و شما پیرامون آن. پس از نزد عباس بن عبدالمطلب بیرون رفتند.

ابوسفیان به علی «دست خود را پیش آر تا با تو بیعت کنم»

ابوسفیان بن حرب نیز از جمله کسانی بود که از بیعت با آبی بکر (ابوبکر) امتناع ورزیدند، و گفت: ای بنی عبد مناف، آیا راضی شدید که دیگری بر شما زمامداری کند؟ و به علیّ بن ابیطالب گفت: دست خود را پیش آر تا با تو بیعت کنم و نیز فراهم آوردن قصی بعهده من، آنگاه گفت: «ای بنی هاشم، چنان نباشید که مردم و بویژه بنی تیم بن مرّه یا عدی در حقّ شما طمع کنند، چه امر زمامداری جُز در میان شما و بدست شما نیست و جُز ابوالحسن (لقب علی) شایستگی آنرا ندارد! ای ابوالحسن با دستی کاردان و نیرومند خلافت را قبضه کن چه تو بر آنچه امید می‌رود نیرومند و توانایی، و البته مردی که قصّی پشتیبان او است حقّ او پامال شدنی نیست، و تنها قصّی مردمی از نسل غالبند

خالد بن سعید بن عاص که نبود پیش علی آمد و گفت: بیا تا با تو بیعت کنم پس به الله قسم که در میان مردم کسی از تو سزاوارتر بجانشینی محمد نیست. گروهی نزد علی بن ابیطالب فراهم شدند و خواستار بیعت با وی بودند پس علی بایشان گفت: «بامداد فردا به همین منظور سر تراشیده نزد من آیید» لیکن جُز سه نفر در بامداد نزد وی نیآمدند.

هجوم ابوبکر و عمر بخانه فاطمه (11 هجری)

ابوبکر و عمر خبر یافتند که گروه مهاجران و انصار با علی بن ابیطالب در خانه فاطمه دختر پیامبر الله فراهم گشته اند پس با گروهی آمدند و بخانه هجوم آور شدند و علی بیرون آمد و زُبیر شمشیری حمایل داشت پس عمر باو برخورد و با او کُشتی گرفت و او را بر زمین زد و شمشیرش را شکست و بخانه ریختند، پس فاطمه بیرون آمد و گفت: «به الله قسم باید بیرون روید اگر نه مویم را برهنه سازم و نزد الله ناله و زاری کنمپس بیرون رفتند و هر که در خانه بود برفت و چند روزی بماندند سپس یکی پس از دیگری بیعت میکردند لیکن علی جُز پس از شش ماه و بقولی چهل روز بیعت نکرد. (تاریخ یعقوبی، از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 1، ص522 تا 527)

دوران خلافت ابوبکر (11 تا 13 هجری/ 632 تا 634 میلادی)

بیعت با ابوبکر روز دوشنبه دوم ماه ربیع الاول سال یازدهم بود در همان روزی که پیامبر الله در آن وفات کرد، بانجام رسید، و نام ابوبکر، عبدالله بن عثمان ابن عامر است و او را برای زیباییش «عتیق» می گفتند. مادرش «سلمی» دختر صخر از بنی تیم بن مره است. خانه‌اش بیرون مدینه در «سُنح» بود و زنش «حبیبه» دختر خارجه آنجا بود، خانه‌ای نیز در مدینه داشت که «اسماء» دختر عُمیس در آن جای داشت پس چون بخلافت رسید منزلش در مدینه بود.

چون ابوبکر بزمامداری رسید بر منبر برآمد و یک پله پایین‌تر از نشیمن پیامبر الله نشست و پس از سپاس و ستایش الله گفت: من اکنون با اینکه بهتر شما نیستم بر شما حکومت یافتم، پس اگر راست بودم مرا پیروی نمایید، و اگر کج شدم راستم کنید، نمی‌گویم که من در فضیلت از شما برترم لیکن در کشیدن این بار بر شما برتری دارم. و انصار را به نیکی ستود و گفت: ما و شما ای گروه انصار چنانیم که شاعر، طفیل غنوی، گفته است: «الله جعفر (مراد بنی جعفر بن کلاب بطنی از بنی عامر) را از ما پاداش نیک دهد، هنگامی که پای ما در برابر دشمنان لغزانده شد پس پشت کرد. نخواستند که از ما خسته شوند و اگر آنچه از ما می بینند، مادر ما از ما دیده بود خسته میشد

انصار از ابوبکر کناره گرفتند، پس قریش بخشم آمدند و کناره گیری انصار آنان را برآشفته ساخت، و سُخنوران ایشان (انصار) سُخن گفتند و «عمروبن عاص» (سُخنور قریش) در رسید، پس قریش باو گفتند: برخیز و سُخنی در بدگویی انصار بگو. عمروبن عاص چنان کرد و سپس «فضل بن عباس» (سُخنگوی بنی هاشمیان) بپا خاست و بآنان پاسخ داد. سپس نزد علی رفت و باو خبر داد و شعری را که گفته بود برای او بخواند. پس علی خشمگین بیرون رفت تا بمسجد درآمد و انصار را بنیکی یاد کرد و گفتار عمروبن عاص را پاسخ داد، و چون انصار از آن خبر یافتند، شادمانشان کرد و گفتند: با گفتار نیک علی از آنچه دیگری گفته باشد باک نداریم. آنگاه (انصار) نزد «حسّان بن ثابت» فراهم آمدند و گفتند: پاسخ فضل بن عباس را بگو. حسّان بن ثابت گفت: اگر بجُز قافیه های خودش بدو پاسخ دهم مرا رسوا می کند. گفتند: پس تنها علی را یاد کُن. پس حسّان بن ثابت گفت: «خدای که پاداش بدست او است، ابوالحسن (علی) را از ما پاداش نیک دهد و کیست مانند ابوالحسن؟ بآنچه تو اهل آن هستی بر قریش پیش گرفتی، پس سینه ات گشاده (اشاره بآیه ای که درباره علی و حمزه گفته شده) و دلت آزموده است (اشاره به حدیث نبوی درباره علی). مردانی سربلند از قریش مقام تو را آرزو کردند، اما لاغری از فربهی بدور است؛ و تو در هر منزلی از اسلام بمنزله طرف نیرومند ریسمانی، و از لویّ ابن غالب امیدواری بتو بوده است، هم برای آنچه از او بانجام رسیده و هم برای آنچه هنوز انجام نیافته است. پیامبر الله را در میان ما حفظ کردی و وصیت او بتو است و که از تو باو سزاوارتر است، که و که؟ آیا در برادری، برادر او (اشاره بحدیث برادری علی با پیمبر که متواتر است) و نیز وصی او (اشاره بحدیث یا بگفتار وصی بودن علی که نیز مشهور و متواتر است) و داناترین نفر بکتاب و سُنت ها نیستی (اشاره باحادیث علم علی)؟» (تاریخ یعقوبی، از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 1 تا 4)

احتجاج فاطمه با ابوبکر

فاطمه دختر پیامبر الله نزد ابوبکر آمد و میراث خود را از پدرش خواستار گردید. پس ابوبکر به فاطمه گفت: پیامبر الله گفته است: «ما گروه پیمبران میراث نمی دهیم، آنچه بجای گذاریم صدقه استپس فاطمه باو گفت: «آیا حکم الله ست که تو از پدرت میراث بری و من از پدرم میراث نبرم. آیا پیامبر الله نگفته است: حقّ مرد درباره فرزندانش رعایت میشود؟» پس ابوبکر گریست.

جنگهای ابوبکر با برگشتگان از اسلام

ابوبکر اسامه بن زید (هفده ساله) را فرمود تا لشکرش را گُسیل دارد و از او خواست که عمر را برای او بگذارد تا در کار خویش از او کمک بخواهد، پس اسامه بدو گفت: درباره خود چه میگویی؟ ابوبکر گفت: ای برادر زاده ام، می‌بینی که مردم چه کرده اند، پس عمر را برای من رها کُن و راهت را در پیش گیر. اسامه بن زید لشکر را براه انداخت و ابوبکر وی را بدرقه کرد و بدو گفت: من تو را بچیزی وصیت نمی‌کنم و تو را چیزی نفرماییم بلکه تو را به همانچه پیامبر الله فرموده است دستور میدهم، رهسپار همانجا باش که پیامبر الله تو را فرمان داده است. پس اسامه بن زید رو براه نهاد و از رفتنش تا بازگشتنش از سرزمین شام به مدینه شصت روز یا چهل روز (طول) کشید سپس با پرچم بسته به مدینه درآمد (با غنیمت بسیار) و به مسجد رفت و نماز خواند سپس با همان پرچمی که پیامبر بسته بود بخانه خویش آمد. (تاریخ یعقوبی، از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 1 تا 4) و گروهی از عرب مدعی پیامبری شدند و گروهی مُرتد شدند و تاج ها بر سر نهادند. مردمی هم از دادن زُکات به ابوبکر امتناع ورزیدند. از کسانی که به پیامبری سر بلند کردند:

1- طلیحه بن خُویلد اسدی بود که در پیرامون خویش و یاران او غطفان بودند و مهتر ایشان عُیینه بن حصن فزاری.

2- اسود عنسی در یمن.

3- مسیلمه بن حبیب حنفی در یمامه.

4- سجاح دختر حارث تمیمی که سپس با مسیلمه ازدواج کرد و اشعث بن قیس (داماد بعدی ابوبکر و پدر زن بعدی حسن بن علی) مؤذن او بود.

مشورت ابوبکر با عمروبن عاص درباره اصحاب پیمبر

پس ابوبکر با لشکرش به «ذی القصه» که در بیست وچهار میلی مدینه بود بیرون رفت و عمروبن عاص را خواست و بدو گفت: «ای عمرو، تو صاحبنظر قریشی و اکنون طلیحه بن خویلد اسدی مدعی پیامبری شده است پس درباره علی چه می بینی؟» عمروبن عاص گفت: «فرمان تو را نمی بردابوبکر گفت: «زُبیر چه؟» عمروبن عاص گفت: «نیکو پُردلی است شجاع و نیرومندابوبکر پرسید: «پس طلحه؟» عمروبن عاص گفت: «برای خوش گذرانی و زنانابوبکر گفت: «سعد بن آبی وقاص چه طور؟» عمرو گفت: «آتش افروزی است برای جنگابوبکر گفت: «عثمان چه؟» عمرو گفت: «او را بنشان و از نظرش کمک بخواهابوبکر پرسید: «خالد بن ولید چه طور؟» عمرو گفت: «بسوس جنگ است (بسوس دختر منقد، زنی از عرب که بخاطر شترش که سراب نام داشت و بچه شترش 21 جنگ راه انداخت) و یاور مرگ، مدارای سنگخور دارد و حمله شیر

خالدبن ولید به آهنگ طلیحه بن خویلد اسدی (11 هجری)

پس چون ابوبکر پرچم خالدبن ولید را بست، ثابت بن قیس بن شماس برخاست و گفت: ای گروه قریش، مگر در میان ما مردی نبود که برای آنچه شما شایستگی دارید، شایسته باشد؟ به الله قسم که ما از آنچه می‌بینیم کور و از آنچه می‌شنویم کر هستیم، لیکن پیامبر الله ما را شکیبایی فرموده است، پس شکیبایی می کنیمو حسان بپا خاست و گفت: «ای مردان، در این پیشآمدهای گوناگون و آنچه این گروه درباره انصار خواسته اند، فریادرسی کنید. ای دوست، یکی از سروران ما را هم در حل و عقد امور راه نداده اند

این گفتار بر ابوبکر بس گران آمد و ثابت بن قیس را فرماندهی انصار داد و خالدبن ولید را به فرماندهی مهاجران گُسیل داشت. پس آهنگ طلیحه بن خویلد اسدی کرد و لشکر او را پراکنده ساخت و مردمی از پیروان او را کُشت (و طلیحه بن خویلد اسدی به سرزمین شام متواری شد) و عیینه بن حصن فزاری را دستگیر کرد و او را که در بند آهن بود با سی نفر اسیر نزد ابوبکر فرستاد و چون به مدینه درآمد کودکان بر طلیحه بن خویلد اسدی (اشتباه روایت شده و بگفته طبری؛ کودکان مدینه عیینه بن حصن را مُرتد خطاب می کنند) فریاد می زدند: «ای مُرتدپس طلیحه (پس عیینه بن حصن) میگفت: «من هرگز چشم بهم زدنی ایمان نیآورده امابوبکر از او توبه خواست و آزادش کرد. طلیحه بن خویلد به شام رفت و در جوار بنی حنیفه فرود آمد و شعری نزد ابوبکر فرستاد تا از او پوزش بخواهد و با سلام بازگردد و در ضمن گفت: «آیا صدیق می‌پذیرد که من توبه کارم، و بکیفر آنچه ارتکاب کرده‌ام تسلیم؟ و آیا باور می‌کند که پس از گمراهی گواهی می دهم، گواهی حقّی که در آن به الحاد سخن نمی گویمپس چون گفتارش به ابوبکر رسید بر او مهربان گشت و پی او فرستاد تا بازگشت، لیکن دیگر ابوبکر مرده و عمر بر گور او ایستاده بود. پس طلیحه بن خویلد را با سعدبن آبی وقاص به عراق فرستاد و او را فرمود که کاری به طلیحه بن خویلد اسدی ندهد. (تاریخ یعقوبی، از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 4 تا 6)

کُشته شدن طلیحه بن خویلد اسدی در جنگ نهاوند

طلیحه بن خویلد بن نوفل اسدی مضری (از اعراب شمالی) فقعسی که با هزار سوار برابر شمرده میشد در سال نهم هجرت با وفد بنی اسد به مدینه نزد رسول الله آمد و اسلام آورد و چون بازگشت ادعای پیامبری کرد و رسول اکرم ضرار بن ازور اسدی را بجنگ او فرستاد، لیکن رسول الله وفات کرد و کار طلیحه بالا گرفت و دو قبیله اسد و غطفان که هم پیمان بودند پیرو او شدند. پس ابوبکر، خالدبن ولید را بر سر او فرستاد تا در حوالی سمیراء و بزاخه با او نبرد کرد و خالدبن ولید، ثابت بن اقرم و عکاشه بن محصن را فرستاده بود، پس یکی از آن دو (توسط) طلیحه و دیگری (توسط) برادرش (سلمی برادر طلیحه) کشته شدند و عیینه بن حصن نیز همراه او (طلیحه) بود و هنگام نبرد (با خالدبن ولید) نزد او آمد و گفت: آیا جبرییل فرود آمده است. گفت: نه. پس دو بار تکرار کرد و او گفت: نه. عیینه گفت: شگفتا که هنگام بیچارگی تو را رها کرده است! پس طلیحه گفت: دینی در کار نیست، از شرافت خود دفاع کنید. طلیحه در جنگ قادسیه و نهاوند همراه مسلمین بود و در جنگ نهاوند بدست پارسیان کُشته شد. (ر.ک. اسدالغابه،ج3،ص65؛ ایام العرب فی الاسلام ص143 تا154؛ کامل التواریخ،ج2،ص232)

کُشته شدن اسود بن کعب عنسی در یمن (11 هجری)

اسود بن کعب عنسی هم در زمان پیامبر الله ادعای پیامبری کرد و چون بیعت ابوبکر بانجام رسید، کار او بالا گرفت و مردمی پیرو او شدند. پس بدست قیس بن مکشوح مرادی (قیس بن عبد یغوث بن مکشوح) و فیروز دیلمی کُشته شد، بدین ترتیب که به خانه او درآمدند و او را در حال مستی بکشتند (طبری در مورد اسود بن کعب عنسی، بالای ده صفحه روایت را مختص او کرده).

خالدبن ولید و شرحبیل بن حسنه به آهنگ مسیلمه در یمامه (11 تا 12 هجری)

ابوبکر برای شرحبیل بن حسنه پرچمی بسته و او را فرموده بود که آهنگ مسیلمه کذاب کند، لیکن بنظر خود بر او نتازد. سپس پرچمی برای خالدبن ولید بست و او را بر سر شرحبیل فرستاد. پس خالدبن ولید به شرحبیل نوشت که: شتاب مکن تا برسم. و خالدبن ولید با شتاب به یمامه بر سر مسیلمه حنفی کذاب تاخت. مسیلمه اسلام آورده بود و سپس در سال دهم مدعی پیامبری گشته بود و گمان میکرد که در پیامبری شریک پیامبر الله ست و به رسول الله نوشته بود: «من با تو انباز شده‌ام پس نیمی از زمین تو را است و نیمی از آن مرا، لیکن قریش مردمی بیدادگرندپس رسول الله باو نوشت: «از محمد پیامبر الله به مسیلمه کذاب، و بعد، پس همانا زمین برای الله است، آن را بهر که از بندگانش خواهد میراث دهد و انجام نیک برای پرهیزکاران است

چگونگی کشته شدن مسیلمه (12 هجری/633 میلادی)

خالدبن ولید، مجاعه (بن مراره حنفی) را با گروهی دریافت و آنان را دستگیر کرد و گردن زد و مجاعه را نگهداشت و بر سر مسیلمه تاخت. مسیلمه نیز بیرون تاخت و همراه کسانی که از قوم ربیعه و جُز آن با او بودند، با خالدبن ولید نبردی سخت کرد و از مسلمانان مردمی بسیار کشته شدند و سپس مسیلمه در معرکه جنگ (جنگ «باغ مرگ») کُشته شد بدین ترتیب که ابو دجانه انصاری (سماک بن خرشه، و بقولی سماک بن اوس بن خرشه خزرجی انصاری که در جنگ بدر و احد حضور داشت) نیزه ای باو فرو برد و مسیلمه در نیزه بطرف ابودجانه پیش رفت و او را شهید کرد آنگاه وحشی زوبین خویش را بسوی او پراند و مسیلمه را کُشت و در آن روز صد وپنجاه (؟!) ساله بود.

مجاعه بن مراره حنفی نزد خالدبن ولید آمد و پیش او چنان وانمود کرد که در قلعه هنوز مردانی مانده اند و گفت: جُز پیشاهنگان مردم با تو نبرد نکرده اند. و خالدبن ولید را بصلح دعوت نمود. پس خالدبن ولید بر زر وسیم و نصف اسیران با آنان صلح کرد. سپس مجاعه در قلعه زنان و کودکان را مسلح کرد و بر دژها گماشت، آنگاه به خالدبن ولید گفت اینان پیشنهاد را رد کردند و خوب است که یک چهارم را بگیری، خالدبن ولید چنان کرد و از ایشان پذیرفت و چون دژها گشوده شد جُز زنان و کودکان در آن نیافتند. پس خالدبن ولید گفت: ای مجاعه مرا فریب میدهی؟ مجاعه گفت: اینان بستگان من اند. پس خالدبن ولید صلح را امضاء کرد و یمامه را فتح کرد و سجاح (همسر مسیلمه) گریخت و در بصره مُرد. پیروزی مسیلمه در سال یازدهم و کُشته شدنش در ماه ربیع الاول سال دوازدهم بود. خالدبن ولید دختر مجاعه را خواستگاری کرد و مجاعه دخترش را بوی تزویج کرد. پس ابوبکر به خالدبن ولید نوشت: هنوز پیرامون خیمه ات بخونهای مسلمانان رنگین است و تو با زنان عروسی می کنی! (سُنت آنموقع اعراب این اجازه را به مرد عرب نمیداد در وقت جنگ زن گرفته شود و همخوابگی پیش آید.)

ابوبکر خالدبن ولید را فرمود تا رهسپار عراق شود. پس بهمراه مثنی بن حارثه رو براه نهاد تا بشهر «بانقیا»، از نواحی کوفه در کنار فرات، رسید (سال 12 هجری) و آن را گشود و مردم آن را اسیر گرفت؛ سپس بشهر «کسکر»، شهرستانی وسیع که مرکزش واسط یا خسروشاپور بود میان کوفه و بصره، روی نهاد و آن را نیز گشود؛ آنگاه رهسپار شد تا به یکی از پادشاهان عجم بنام «جابان» برخورد و او را شکست داد و یاران او را کشت، سپس به «فرات بادقلی» رسید و آهنگ «حیره» داشت که پادشاهش نعمان بود، پس نبرد سختی کردند و نعمان شکست‌ خورده تا مداین (تیسفون، پایتخت ساسانیان در بین النهرین) گریخت و خالدبن ولید در «خورنق» فرود آمد و راهش را دنبال کرد تا حیره را پشت سر گذاشت و مردم آنجا که در آغاز سر جنگ داشتند، خود خواستار صلح شدند و خالدبن ولید بر هفتادهزار و بقولی صدهزار درهم با آنان صلح کرد.

تقسیم اولین غنایم از دین برگشتگان بحرین میان مسلمانان (11 هجری)

ابوبکر خود را برای نبرد با مُرتدان آماده ساخت، و از کسانی که از عرب مُرتد شده و تاج بر سر نهاد، نعمان بن منذر بن ساوی در بحرین بود، پس علاء بن حضرمی را با لشکری بر سر او فرستاد تا او را کُشت. علاء بن حضرمی «زاره» یا عین الزاره و ناحیه آن را از زمین بحرین گشود و غنیمت نزد ابوبکر فرستاد و این نخستین مالی بود که ابوبکر میان مردم، میان سرخ و سیاه و آزاد و برده بخش کرد و به هر نفری یک دینار داد. (درباره ارتداد بحرین در سال 11 هجری، طبری اطلاعات بیشتری را ارایه داده است.)

حدیفه بن محصن به آهنگ تاجدار عمان (11 هجری)

و از دیگر کسانی که مُرتد شده بود «لقیط بن مالک ازدی»، معروف به «ذوالتاج» تاجدار عمان بود که ابوبکر خلیفه مسلمین حدیفه بن محصن حمیری را بر سر او فرستاد تا او را در «صُحار» از نواحی عمان بکُشت؛ ذوالتاج، لقیط بن مالک ازدی، لشکریان خود را فراهم ساخت و «دبا» را لشکرگاه ساخت و (قبایل) جیفر و عباد در مقابلش «صُحار» را لشکرگاه ساخته نزد حدیفه بن محصن حمیری و عکرمه بن آبی جهل و عرفجه بارقی ازدی فرستادند تا به آنان بپیوندند، و سپس در «دبا» نبردی سخت روی داد و هنگامیکه کار مسلمانان بسختی کشیده و ذوالتاج به پیروزی نزدیک میشد گروهی از مسلمانان از بنی ناجیه به فرماندهی «خریت بن راشد» و مردمی بسیار از عبدالقیس به فرماندهی سیحان بن صوحان رسیدند. پس الله ذوالتاج را کُشت و مسلمانان زنان و کودکانشان را اسیر گرفتند و آنان را نزد ابوبکر فرستادند. او هم ایشان را به چهارصد درهم فروخت.

«نبرد با کسانی که زُکات نمی دادند» (11 هجری)

سپس ابوبکر صدیق برای نبرد با کسانی که زُکات نمی دادند (قبایل اطراف مدینه)، لشکر فرستاد و گفت: «اگر زانوبند شتری، یا زُکات یکسال را از من دریغ دارند با ایشان نبرد کنم.» (قرار بود بهنگام زُکات شتران هر طایفه و قبیله، نه تنها شتر برای زُکات داده شود بلکه زانوبند شتر هم داده شود. ابوبکر می‌گفت اگر شتر زُکاتی بدهند ولی بدون زانوبند، من بخاطر زانوبند نیز با آنان سر جنگ دارم.)

خالد بن ولید به آهنگ مالک بن نویره یربوعی (11 هجری)

و ابوبکر به خالدبن ولید نوشت که (بعد از جنگ طلیحه بن خویلد) بر سر مالک بن نویره یربوعی (در بطاح) رود (مالک بن نویره یربوعی مدتی در کنار سجاح دختر حارث تمیمی بود که مدعی پیامبری بود. سجاح از بین النهرین با مسیلمه در یمامه ازدواج کرده بود. در این رابطه به روایت طبری رجوع کنید)، پس خالدبن ولید بسوی ایشان رهسپار شد و گفته‌اند که خالدبن ولید ایشان را ترسانیده و بیم داده بود. پس مالک بن نویره برای مناظره پیش خالدبن ولید آمد و زنش نیز در پی او رسید و خالدبن ولید که او را دید شیفته وی گردید، پس به مالک گفت: به الله قسم بآنچه در دست داری نمی‌رسم تا تو را بکشم. پس نگاهی به مالک بن نویره کرد و گردن او را زد و زنش را به همسری گرفت.

پس ابو قتاده به ابوبکر پیوست و باو گزارش داد و سوگند یاد کرد که زیر لوای خالدبن ولید به جهاد نرود چه مالک بن نویره را که مسلمان بود کُشته است. پس عمربن خطاب به ابوبکر گفت: ای جانشین پیامبر الله، خالد مردی مسلمان را کُشته و زنش را در همان روز به همسری گرفته است! پس ابوبکر به خالدبن ولید نوشت و او را به حضور خواست. خالدبن ولید گفت: ای جانشین پیامبر الله من اجتهاد کردم و آن را صواب پنداشتم و خطا کردم. متمّم بن نویره برادر مالک بن نویره مردی شاعر بود و درباره برادرش مرثیه های بسیار گفت و برای دیدن ابوبکر رهسپار مدینه شد و نماز صبح را پشت سر ابوبکر بجای آورد و چون ابوبکر از نماز خویش فارغ گشت، متمّم بایستاد و بر کمان خویش تکیه کرد و گفت: «هنگامیکه بادها در پشت خانه‌ها سخت وزیدن گرفت، چه نیکو کُشته ای را کُشتی، ای (ضرار) پسر ازور (اشتباه روایت شده و بجای ضرار بن ازور شما بخوانید خالدبن ولید)؛ آیا او را در امان الله خواستی سپس باو بیوفایی نمودی! اما اگر او تو را با امانی می خواست، بیوفایی نمی کردضرار (بن ازور) گفت: «نه او را خواستم و نه با او بیوفایی کردم

زیاد بن لبید بیاضی و مهاجر بن آبی اُمیه در جنگ با مُرتدان یمن (11 هجری)

ابوبکر به زیاد بن لبید بیاضی نوشت که با مُرتدان یمن و کسانی که زُکات نمی‌دهند نبرد کند، زیاد بن لبید بیاضی با آنان نبرد کرد و کُنده (در یمن) را چندین پادشاه بود که عنوان پادشاهی داشتند و هر یک از ایشان را علفچری بود که جُز او آن را نمی چرانید، پس هنگامی که در قرقگاه های خود بودند زیاد بن لبید بیاضی شبانه بر ایشان تاخت و این پادشاهان: «جمد» و «مخوص» و «مشرح» و «ابضه»، پسران «معدی کرب» بودند. پیامبر این پادشاهان و خواهرشان «عمرده» را لعنت کرده بود، اینان با اشعث بن قیس نزد رسول الله آمدند و اسلام آوردند و سپس مُرتد شدند. زیاد بن لبید بیاضی اینان را دستگیر کرد و چارپایان و بردگان بسیاری بدست آورد. پس اشعث بن قیس سر راه بر زیادبن لبید بیاضی تاخت و اسیران و چارپایان را از دست آنان باز ستاند و چون خبر ارتداد اشعث بن قیس و کاری که انجام داد به ابوبکر رسید، او عکرمه بن آبی جهل را با لشکری برای جنگ اشعث بن قیس فرستاد و عکرمه هنگامی رسید که زیاد بن لبید بیاضی و مهاجر بن آبی اُمیه آنان را در میان گرفته و بسیاری از ایشان را کُشته و غنیمتهای بسیاری بدست آورده بودند، پس مهاجربن آبی اُمیه و زیادبن لبید بیاضی به همراهان خود گفتند: برادران شما از حجاز رسیدند پس آنان را شریک خویش گردانید و به آنان ببخشید.

اشعث بن قیس خواستار صلح شد و برای بستگان خویش امان گرفت و خود را فراموش کرد. پس چون عکرمه بن آبی جهل صلحنامه را بخواند و نام اشعث بن قیس را ندید، تکبیر گفت و اشعث را بگرفت و در بند نزد ابوبکر آورد. پس ابوبکر بر او منت نهاد و آزادش کرد و خواهر خویش «اُم فروه» را (که کور بود) به اشعث بن قیس ترویج کرد (و بعدها جعده دختر مشترک اشعث و اُم فروه، زن حسن بن علی شد و باعث مسمومیت و مُردن امام حسن). (تاریخ یعقوبی، از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 6 تا 11)

ایاس بن عبدالله در بقیع مدینه بآتش سوزانده شد (13 هجری)

ایاس بن عبدالله بن فجاء سلمی ]از بنی سلم) بر ابوبکر درآمد و گفت: ای جانشین رسول الله، من بدین اسلام در آمده‌ام (و به روایت طبری: من مسلمانم و می‌خواهم با مُرتدان جهاد کنم، مرا مرکب بده و کمک کن). پس ابوبکر سلاحی باو بخشید و ایاس از نزد ابوبکر برفت. و ابوبکر خبر یافت که او راهزنی می‌کند (به روایت طبری: ابوبکر باو مرکب و سلاحی داد و او برفت و متعرض کسان از مسلمان و مُرتد میشد و اموالشان را میگرفت و هر که مقاومت میکرد می کُشت)، پس ابوبکر به طریفه بن حاجز نوشت که دشمن الله پسر فجاء از نزد من رفت و خبر یافته‌ام که او راهزنی کرده و رهگذاران را ترسانیده است، پس بسوی او رهسپار شو تا دستگیرش کنی. طریفه رو براه نهاد و بسوی او رهسپار شد و گروهی از یاران او را کُشت سپس او را دیدار کرد. ایاس گفت: من مسلمانم و بر من دروغ بسته اند. طریفه گفت: اگر راست میگویی تن به اسیری ده تا نزد ابوبکر آیی و او را خبر دهی (به روایت طبری: چون ایاس سخت کوشی مسلمانان را بدید به طریفه گفت: تو بر من اولویت نداری، تو سالاری از طرف ابوبکر داری، من نیز سالاری از طرف وی دارم). ایاس تن به اسیری داد و چون طریفه او را پیش ابوبکر آورد، ابوبکر گفت: او را به بقیع ببر و بآتش بسوزان. و به روایت طبری و بنقل از ابوجعفر: طریفه، ایاس را سوی نمازگاه برد و آتشی بیفروخت و او را در آتش انداخت. و به روایتی دیگر از سهل گوید: ایاس بن عبدالله به مسلمانان طایفه سلیم و بنی عامر و هوازن حمله برد و ابوبکر طریفه بن حاجز را فرستاد و عبدالله بن قیس خاسی را نیز به کمک او فرستاد و طریفه در «جواء» با ایاس روبرو شد و بعد از جنگی او را اسیر کرد و سوی ابوبکر فرستاد. ابوبکر بگفت تا در نمازگاه مدینه هیزم بسیار آماده کردند و آتشی افروختند و ایاس بن عبدالله را دست وپا بسته در آتش انداختند. (تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج4، ص 1394 تا 1395)

عثمان بن آبی عاص در توج فارس و مکران ؟!

ابن واضع یعقوبی همچنین روایت میکند: در سال 12 یا 13 هجرت، ابوبکر خلیفه مسلمانان عثمان بن آبی العاص را فرستاد و عبدالقیس را بهمراهی او فرا خواند، پس عثمان با لشکری رهسپار توج، شهری در فارس و نزدیکی کازرون، گردید و آن را گشود و مردم آنجا را اسیر گرفت و مکران و ماورای آن را فتح کرد. (تاریخ یعقوبی، از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 14) اما این روایت نادرست است زیرا در 12 یا 13 هجری که معادل 634 میلادیست اعراب هنوز پایشان به تیسفون نرسیده بود تا اینکه بهمین راحتی تا توج در فارس و مکران که هوان کرمان است پیش رفته باشند و مردم آنجا را هم به اسارت برده باشند!

قصه لشکرکشی ابوبکر به شام یا روم شرقی (13 هجری)

ابوبکر بعد از فارغ شدن از مشکلات داخلی شبه جزیره عربستان در ابتدای سال 13 هجرت بفکر لشکرکشی به روم شرقی و در‌ واقع «لشکرکشی به شام» شد. ابن واضح یعقوبی می نویسد: ابوبکر خواست به روم لشکرکشی کند و با گروهی از صحابه پیامبر الله مشورت کرد. پس امر کردند و نهی کردند و سپس از علی بن ابیطالب مشورت خواست و او فرمود تا دست بانجام این کار شود و گفت: «اگر دست باین کار زنی ظفر یابیپس ابوبکر گفت: «نوید نیک دادیآنگاه ابوبکر در میان مردم مدینه به سخنرانی برخاست و آنان را فرمود تا برای رفتن به روم آماده گردند لیکن مردم خاموش ماندند. پس عمربن خطاب بپا خاست و گفت: «اگر بهره ای نزدیک و سفری بی‌رنج بود پاسخی مُساعد می دادیدپس عمرو بن سعید بپا خاست و گفت: «ای پسر خطّاب، مثلهای منافقان را برای ما می زنی! تو خود از آنچه ما را بدان نکوهش می‌کنی چه مانعی داری؟» پس خالدبن سعید سُخن گفت و برادر خویش، عمرو بن سعید، را خاموش ساخت و گفت: «نزد ما جُز فرمانبری نیستابوبکر به خالدبن سعید گفت: «خدایت پاداش نیک دهد

سپس ابوبکر در میان مردم فرمان بسیج داد و فرماندهی را به خالدبن سعید واگذاشت. خالدبن سعید از عاملان پیامبر الله در یمن بود و هنگامی به مدینه رسید که پیامبر الله درگذشته بود، پس از بیعت با ابوبکر امتناع ورزید و طرفداری بنی هاشم نمود و چون ابوبکر فرماندهی را بدو داد، عمربن خطاب باو گفت: «آیا فرماندهی را به خالدبن سعید میدهی با اینکه بیعت خویش را از تو دریغ داشت و سخنانی به بنی هاشم گفت که به گوشت رسید؟ به الله قسم صلاح نمی‌دانم که او را بفرستیپس ابوبکر پرچم او را گشود و یزیدبن آبی سفیان و ابوعبیده بن جرّاح و شرحبیل بن حسنه و عمروبن عاص را خواست و برای ایشان پرچم بست و گفت: «هرگاه فراهم آمدید، امیر مردم ابوعبیده بن جرّاح باشدو قبیله های یمن بر او درآمدند و آنان را لشکری پس از لشکری گُسیل داشت. و چون لشکرها به شام رسیدند، ابوعبیده به ابوبکر نوشت و از رسیدن پادشاه روم با لشکری بزرگ آگاهش نمود، پس ابوبکر لشکری پس از لشکری از قبیله های عرب که بر او وارد می شدند، قبیله‌ای پیش از قبیله‌ای بسوی ابوعبیده گُسیل می داشت و ابوبکر، عمروبن عاص را با لشکری از قریش و جُز ایشان گُسیل داشت.

سپس ابوبکر به خالدبن ولید نوشت که رهسپار شام گردد و مُثنی بن حارثه را در عراق (در اطراف کوفه) بجای گذارد، پس خالدبن ولید با نیرومندانی که همراه داشت رهسپار گردید و چون به «عین التمر» رسید بدسته ای از سپاهیان خسرو که فرماندهشان عقبه بن آبی هلال نمری بود برخورد و آنان در ابتدا در مقابل خالدبن ولید سنگر گرفتند و سپس حکم خالدبن ولید را گردن نهادند. خالدبن ولید، عقبه بن آبی هلال نمری را گردن زد و سپس رهسپار شد تا به گروهی از بنی تغلب زیر فرمان هذیل بن عمران برخورد و او را گردن زد و از آنان بردگانی بسیار گرفت و به مدینه فرستاد و به کنشت یهودیان فرستاد و از ایشان بیست پسر اسیر گرفت(1) آنگاه به انبار رفت (این اتفاقات در اواخر سال 12 هجری رخ داد) و راهنمایی گرفت که راه بیابان را بدو نشان دهد. پس گزارش به تدمر رسید و مردم آنجا متحصن شدند و چون آنان را محاصره کرد، دروازه ها را بر روی او گشودند و با ایشان صلح کرد و سپس رهسپار حوران گردید و با آنان نبردی سخت کرد.

گفته‌اند که خالدبن ولید هشت روز در بیابان و بیراهه راه پیمود تا بآنان رسید. پس بصری و فحل و اجنادین فلسطین را گشودند و میان ایشان و رومیان در اجنادین نبردهای سختی روی داد که در همه‌اش خدای (الله) رومیان را شکست میداد و پیروزی نهایی با مسلمین بود(12 هجری). بعضی روایت کرده‌اند خالدبن ولید به غوطه دمشق رفت و از آنجا با پرچم سفیدی که داشت و نامش «عقاب» بود بر پشته ای برآمد که بدان جهت «ثنیه العقاب» نامیده شد و به حوران رفت و آهنگ شهر بُصری نمود و با آنان نبرد کرد. پس از او خواستار صلح شدند و با ایشان سازش نمود و سپس رهسپار اجنادین گشت و آنجا گروهی از رومیان بودند پس با ایشان جنگ سختی کرد و گروه کافران پراکنده شدند (رومیان مسیحیان بودند) و جنگ اجنادین در روز سه شنبه دو شب مانده از جمادی الاول سال 13 واقع شد. (تاریخ یعقوبی، از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 11 تا 14)

فراهم ساختن قرآن توسط ابوبکر

عمربن خطاب به ابوبکر گفت: ای جانشین پیامبر الله، راستی که قاریان قرآن بیشترشان در روز یمامه (جنگ با مسیلمه) کُشته شدند، پس کاش قرآن را فراهم می ساختی چه من بیمناکم که حاملان قرآن از بین بروند. پس ابوبکر گفت: کاری کنم که پیامبر الله نکرده است؟ لیکن عمر پیوسته به ابوبکر اصرار ورزید تا آن را فراهم ساخت و در برگهایی نوشت و پیش از آن در چوب خرما و جُز آن پراکنده نوشته بود. ابوبکر بیست وپنج مرد از قریش و پنجاه مرد از انصار را نشانید و گفت: قرآن را بنویسید و بر سعیدبن عاص عرضه بدارید چه او مردی است فصیح. برخی روایت کرده‌اند که علی بن ابیطالب پس از وفات پیامبر الله آن را فراهم ساخت و بر شُتری نهاده آورد و گفت: «این قرآن است که آن را ساخته امو قرآن را به هفت جزء بخش کرده بود. و بعضی گفته‌اند که علی گفت: «قرآن به چهار بخش نازل شد، ربعی درباره ما، و ربعی درباره دشمن ما، و ربعی مثل ها، و ربعی محکم و متشابه».

وصیت ابوبکر «عمربن خطاب را بر شما گماشتم» (جمادی الآخر 13 هجری)

ابوبکر در میان مردم مسلمان یکسان بخش کرد و کسی را بر کسی برتری نداد و هر روزی از بیت المال سه درهم مزد میگرفت و «خلیفه رسول الله» نامیده میشد. ابوبکر در جمادی الآخر سال 13 بیمار شد و چون بیماری او بسختی کشید عمربن خطاب را بجای خویش برگزید و نوشت: «بنام الله ی بخشنده مهربان، این وصیت ابوبکر جانشین پیامبر اسلام است بمومنان و مسلمانان، درود بر شما، همانا من ستایش الله را با شما در میان می گذارم، و سپس عمربن خطاب را بر شما گماشتم، پس بشنوید و فرمان برید و راستی که من در خیرخواهی شما کوتاهی نکردم والسلامعبدالرحمان بن عوف در بیماری مرگ ابوبکر درآمد و گفت: ای جانشین پیامبر الله، به چه حالی صبح کردی؟ ابوبکر گفت: با معرفی کردن جانشین خود صبح کردم و شما هم بر آنچه بدان گرفتارم افزودید، چه مرا دیدید که مردی از شما را برگماشتم و اکنون همه‌تان برآشفته و خشمگین شده‌اید و آن را برای خود خواستارید. عبدالرحمان بن عوف گفت: به الله قسم برگزیده تو را جُز شایسته و مرد اصلاح نمی‌دانم پس بر دنیا افسوس مدار. ابوبکر گفت: بر دنیا افسوسی ندارم جُز برای سه کار که آن‌ها را انجام داده بودم، و سه چیز که کاش خودم پیامبر الله را از آن‌ها پُرسش می کردم؛ اما آن سه کاری که انجام داده ام: پس کاش من این کار را بعهده نمی گرفتم و عمر را بر خویش مقدم میداشتم، و من وزیر می‌بودم بهتر بود تا امیر باشم، و کاش خانه فاطمه دختر پیامبر الله را بازرسی نمی‌کردم و مردان را بدان خانه راه نمی‌دادم اگرچه برای جنگ کانونی دربسته بود، و کاش من فجاه سلمی (ایاس بن عبدالله بن فجاه) را نمی سوزاندم، یا او را رو براه می کُشتم یا هم از او در گذشته (می بخشیدم) آزادش میکردم؛ و سه کاری که کاش آن‌ها را انجام میدادم: پس کاش اشعث بن قیس(2) را پیش میداشتم و گردن او را می‌زدم چه گمانم چنان است که او شرّی را نمی‌بیند جز اینکه آن را یاری کند، و کاش ابوعبیده را به مغرب و عمر را به سرزمین مشرق می فرستادم تا دو دست خویش را (ابوعبیده و عمر) در راه الله پیش میداشتم، و کاش من خالدبن ولید را به بزاخه نمی فرستادم لیکن خود بیرون می‌رفتم و در راه الله یاور او می بودم؛ و سه امری که دوست داشتم از رسول الله پرسیده باشم: این امر (منظورش احتمالاً «امر خلافت» است) حقّ کیست تا با او گیر ودار نکنیم، و آیا انصار را هم در آن حقّی هست؟ و از عمه و خاله که آیا ارث می‌برند یا نمی برند. سپس گفت: من از دنیای شما چیزی برنگرفتم و در مال الله و مال مسلمانان چنان بودم که وصی در مال یتیم، که اگر بی‌نیاز باشد پارسایی ورزد و اگر نیازمند باشد باندازه متعارف بخورد، و سرپرست کار خلافت پس از من عمربن خطاب است، و من از بیت المال مالی را قرض برداشتهام، پس هرگاه مُردم، باغی که در فلان جا دارم فروخته و به بیت المال داده شود. ابوبکر همسرش اسماء بنت عمیس را وصیت کرد که او را غُسل دهد، پس او را غُسل داد و شبانه بخاک سپُرده شد و پدرش ابوقحانه یک ششم مالش را ارث بُرد.

غالب بر ابوبکر، عمربن خطاب بود و مرگ او روز سه شنبه هشت شب و بقولی دو شب از جمادی الآخر مانده، و از ماههای عجم در آب در سال 13 هجری بود و عمر بر او نماز خواند و در حُجره ای که قبر پیامبر الله در آن است بخاک سپُرده شد و روز مرگ شصت وسه ساله بود. فرزندان ذکور (مردان) او سه نفر بودند که یکی به نام عبدالله در زندگی او درگذشت و دو نفر یعنی محمد و عبدالرحمان را بجای گذاشت.(3) حاجب ابوبکر غلامش سدید بود و زمامداری او دوسال وچهار ماه شد و در سال 12 با مردم بحج رفت. کارمندانش (عاملانش) بهنگام مرگ: عتاب بن اسید در مکه، عثمان بن آبی العاص بر طایف، حذیفه بن محصن بر عمان، علاء بن حضرمی بر بحرین، خالدبن ولید بر لشکر شام، مثنی بن حارثه شیبانی بر کوفه، سوید بن قُطبه بر بصره، و بر یمامه مردی از انصار که از او نامی بُرده نشده.

ابوبکر یا عبدالله بن عثمان، سفید و لاغر و سبُک گونه و کوژپُشت بود که شلوارش را بر تهیگاهش نگه نمی داشت، روی لافری داشت و چشمهایش بگودی رفته و بُن انگشتهایش برآمده و برهنه بود، ریش خود را با حنا و رنگ خضاب می بست. و آن‌هایی که از ابوبکر فقه یاد گرفته‌اند عبارتند از: علی بن ابیطالب، عمربن خطاب، معاذ بن جبل، آبی بن کعب، زید بن ثابت و عبدالله بن مسعود. (تاریخ یعقوبی، از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 15 تا 19)



پی نوشت:

1- از ایشان بود: ابوزیاد مولی ثقیف، نصیر پدر موسی بن نصیر، ابوعمره جدّعبدالله بن عبدالاعلی شاعر، سیرین پدر محمدبن سیرین، حریث، علاثه، حمران غلام عثمان، عمیر، ابوقیس و پس خواهر نمر.(تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ج2، ص577)

2- اشعث بن قیس، مؤذن سجاح، زنی که مدعی پیامبری بود و با مسیلمه ازدواج کرده بود، و ابوبکر خواهرش که نابینا بود و بهمسری اشعث بن قیس داده بود و دختر مشترکشان، جعده، که همسر امام حسن شده بود و او را با دسیسه معاویه مسموم و باعث مرگش شده بود. اشعث بن قیس در جنگ صفین، سال 37، جزو نیروهای علی بود و وقتی قرآن بالای نیزه ها رفت او علی را مجبور کرد تن به حکمیت دهد و.. !

3- چرا ابن واضح یعقوبی از دختران ابوبکر نامی نبرد در حالیکه میدانیم ابوبکر دخترانی داشت از جمله اُم المومنین عایشه همسر محمد پیامبر اسلام ولی ابن واضح یعقوبی از هیچکدام نامی نمی برد؟!



=============== ============== ===============

بیعت با خلافت ابوبکر پس از وفات پیمبر مسلمانان بنقل از تاریخ طبری

محمدبن جریر طبری در «تاریخ طبری» و بنقل از ابوهریره گوید: وقتی پیمبر الله صلی الله علیه وسلم درگذشت عمربن خطاب به پا خاست و گفت: «کسانی از منافقان پنداشته اند پیمبر مرده، به الله پیمبر نمُرده، بلکه پیش خدای خویش رفته چنانکه موسی بن عمران پیش خدای رفت و چهل روز از قوم خویش غایب بود و پس از آنکه گفتند مُرده بازگشت، به الله پیمبر بازمیگردد و دست و پای کسانی را که پنداشته اند پیمبر الله مُرده قطع می کندگوید: چون ابوبکر خبر یافت بیآمد و بر در مسجد بایستاد. عمر با کسان سخن میکرد و ابوبکر به خانه دخترش عایشه رفت که پیکر پیمبر در گوشه آن بود و حله سیاهی روی آن کشیده بود، ابوبکر حله از چهره پیمبر پس کرد و چهره اش را بوسید و گفت: «پدر ومادرم فدایت، مرگی را که بر تو مقرّر بود چشیدی و دیگر هرگز مرگ به تو نمیرسدآنگاه پارچه را بر چهره پیمبر افکند و برون شد، عمر همچنان با مردم سخن میکرد، بدو گفت: «ای عمر آرام باش و گوش بده»، اما عمر از سخن کردن نماند. و چون ابوبکر دید که عمر گوش نمیدهد رو به مردم کرد و چون کسان سخن او را بشنیدند رو سوی ابوبکر کردند و عمر را بگذاشتند. ابوبکر بعد از حمد و ثنای الله گفت: «ای مردم، هر که محمد را می پرستید، محمد مُرد و هر که الله را می‌پرستید الله زنده و نمُردنیستآنگاه این آیه را خواند: «محمد جُز فرستاده ای نیست که پیش از او فرستادگان درگذشته اند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود عقبگرد می‌کنید و هر که عقبگرد کند ضرری به الله نمی‌زند و الله سپاسداران را پاداش خواهد داد.(سوره آل عمران آیه144) گوید: به الله گویی مردم نمی‌دانستند که این آیه بر پیمبر نازل شده تا وقتی که آن روز ابوبکر آن را خواند. عمر گوید: «به الله وقتی شنیدم که ابوبکر این آیه را می‌خواند از پای درآمدم و به زمین افتادم، پاهایم تحمل تنم را نداشت و دانستم که پیمبر الله مرده است. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص1327 تا 1328)

سخنرانی سعدبن عباده خزرجی در سقیفه بنی ساعده

طبری در مورد قصه «سقیفه بنی ساعده» که محل تجمع تصمیم گیریهای قوم های عرب اوس و خزرج در مدینه بود، روایتهای بسیاری را نقل کرده از جمله از عبدالله بن عبدالرحمان انصاری روایت میکند که: وقتی پیمبر درگذشت انصار در سقیفه بنی ساعده فراهم آمدند و گفتند: «پس از محمد (علیه‌السلام) این کار را به سعدبن عباده خزرجی دهیم» و سعدبن عباده را که بیمار بود بیآوردند و چون فراهم شدند سعد به پسرش یا یکی از عموزادگانش گفت: «به سبب بیماری نمی‌توانم سخن خویش را به گوش همه قوم برسانم، سخن مرا بشنو و به گوش آن‌ها برسانو سعد می‌گفت و آن مرد سخن وی را به خاطر میگرفت و به بانگ بلند می‌گفت تا یارانش بشنوند.

سعدبن عباده از قوم خزرج پس از حمد وثنای الله گفت: «ای گروه انصار، آن فضیلت و سابقه که شما در اسلام دارید هیچیک از قبایل عرب ندارد. محمد ده وچند سال در میان قوم خویش بود و آن‌ها را به عبادت رحمان و خلع بُتان می‌خواند و جُز اندکی از مردان قوم بدو ایمان نیآوردند، که قدرت دفاع از پیمبر و حمایت از دین وی نداشتند و نمی توانستند ستم از خویش برانند تا الله که میخواست شما را فضیلت دهد و کرامت بخشد و نعمت ارزانی دارد، ایمان خویش و پیمبر خویش را روزی شما کرد و دفاع از پیمبر و یاران وی و پیکار با دشمنانش را به عهده شما نهاد که با دشمنان وی از خودی و بیگانه به سختی در افتادید تا عربان، خواه ناخواه به فرمان خدای گردن نهادند و اطاعت آوردند و خدای به کمک شما این سرزمین را مطیع پیمبر خویش کرد و عربان در سایه شمشیر شما بدو گرویدند و (پیمبر) از شما خشنود و خوشدل بود که الله او را ببُرد، این کار بگیرید و به دیگران مگذارید که از شما است و از دیگران نیستهمگان گفتند: «رای درست آوردی و سخن صواب گفتی، از رأی تو تخلف نکنیم و این کار به تو دهیم که با کفایتی و مورد رضایت مومنانی» آنگاه با همدیگر سخن کردند و گفتند: «اگر مهاجران قریش رضا ندهند و گویند که ما یاران قدیم پیمبر و خویشاوندان و دوستان وی بودیم، چرا پس از درگذشت بر سر این کار با ما درافتاده اید؟» گروهی از آن‌ها گفتند: «در اینصورت گوییم: یک امیر از ما و یک امیر از شما، و جُز بدین رضا ندهیمو چون سعد بن عباده این سخن بشنید گفت: «این نخستین سُستی است

چگونگی بیعت با ابوبکر در سقیفه بنی ساعده (11 هجری/ 632 میلادی)

عمر خبر یافت و سوی خانه پیمبر رفت که ابوبکر آنجا بود و با علی بن ابیطالب در کار کفن و دفن پیمبر بودند و به ابوبکر پیغام داد که بیرون بیا. ابوبکر پاسخ داد که من اینجا مشغولم. عمر باز پیغام داد که کاری رُخ داده که ناچار باید حاضر باشی. ابوبکر پیش وی رفت و عمر بدو گفت: «مگر ندانی که انصار در سقیفه بنی ساعده فراهم آمده‌اند و می‌خواهند این کار را به سعد بن عباده بسپارند و آنکه بهتر از همه سخن می‌کند گوید: یک امیر از ما و یک امیر از قریشآنگاه ابوبکر و عمر شتابان به سوی انصار رفتند و در راه ابوعبیده بن جرّاح را دیدند و با هم روان شدند و به عاصم بن عدی و عویم بن ساعده برخوردند که به آن‌ها گفتند: «باز گردید که آنچه می‌خواهید نمی شود» اما ابوبکر و عمر و ابوعبیده برفتند و به جمع انصار رسیدند. عمر گوید: وقتی آنجا رسیدیم، من سخنی در خاطر گرفته بودم که می‌خواستم با آن‌ها بگویم و تا رفتم سخن آغاز کنم ابوبکر گفت: «مهلت بده تا من سخن کنم و آنگاه هر چه می‌خواهی بگوی» و سخن آغاز کرد. عمر گوید: هر چه می‌خواستم بگویم ابوبکر گفت یا بیشتر گفت.

عبدالله بن عبدالرحمان گوید: ابوبکر در آغاز حمد وثنای الله کرد و سپس گفت: «الله محمد را به رسالت سوی خلق فرستاد که شاهد اُمت خویش باشد، تا او را بپرستند و به وحدانیت بستایند، و این به هنگامی بود که خدایان گونه گون می پرستیدند و پنداشتند که این خدایان سنگی و چوبی به نزد خدای یگانه، شفاعتشان می‌کنند و سودشان میدهندآنگاه این آیه را خواند: «و سوای الله چیزها می‌پرستند که نه ضررشان رساند و نه سودشان دهد و گویند اینان شفیعان ما نزد خدایند.»(یونس،19) و گفتند: «عبادتشان نمی‌کنیم مگر برای آنکه به خدا تقربمان دهند.»(سوره زمر، آیه4) سپس گفت: «برای عربان سخت بود دین پدران را ترک کنند مهاجران قدیم که قوم وی بودند، تصدیق او کردند و ایمان آوردند و با وی همدلی و پایمردی کردند، و این به هنگامی بود که قوم پیمبر به سختی آزار و تکذیبشان میکردند و همه مردم مخالفشان بودند و به ضدشان برخاسته بودند اما از کمی خویش و دشمنی کسان و ضدیت قوم خویش نهراسیدند و نخستین کسان بودند که در این سرزمین، الله را پرستش کردند و به او و پیمبرش ایمان آوردند و اینان دوستان و خویشان پیمبر بوده‌اند و پس از او بیش از همه‌کس به این کار حقّ دارند و هر که با آن‌ها مجادله کند ستمگر است.

و شما، ای گروه انصار، چنانید که کس منکر فضیلت شما در دین و سابقه درخشانتان در اسلام نیست که الله شما را انصار دین پیمبر خویش کرد که مهاجرت پیمبر سوی شما بود و بیشتر زنانش و یارانش از شما بودند، و پس از مهاجران قدیم هیچ‌کس به نزد ما همانند شما نیست. ما امیران می‌شویم و شما وزیران می‌شوید که با شما مشورت کنیم و بی رأی شما کاری را به سر نبرم (چرا ابوبکر میگوید: بی رأی شما کاری به سر نبرم؟! در اینجا یا راوی اشتباه کرده یا مترجم، چون در حقیقت ابوبکر می بایستی میگفت: «بی رأی شما کاری به سر نمی بریمزیرا ابوبکر هنوز خلیفه نشده بود و عمر هنوز با او دست بیعت نداده بود! ولی اگر حرف راوی درست بوده باشد در اینصورت ابوبکر خود را جانشین بی چون وچرای پیمبر اسلام می دیده و اینکه عمر او را بخلافت رساند درست نیست

و چون ابوبکر سخن به سر بُرد حباب بن منذر بن جموع به پا خاست و گفت: «ای گروه انصار، کار خویش را از دست مدهید که اینان (مهاجران قدیم) در سایه شما هستند و جرأت مخالفت شما ندارند و کسان از رأی شما تبعیت می‌کنند که عزت و ثروت و جمع و قوت و تجربه و دلیری و شجاعت دارید و مردم نگرانند که شما چه می‌کنید؟ اختلاف نکنید که رایتان تباه شود و کارتان سُستی گیرد. اینان جُز آنچه شنیدید نمی خواهند، پس امیری از ما باشد و امیری از آنهاعمر گفت: «هرگز دو کس در یک شاخ جای نگیرد، به الله عرب رضایت ندهد که امارت به شما دهد که پیمبر از غیر شماست، ولی عرب دریغ ندارد که قوم پیمبر عهده دار امور آن شود و ما در این باب بر مخالفان حُجت روشن و دلیل آشکار داریم، هر کس در قدرت و امارت محمد با ما که دوستان و خویشاوندان اوییم مخالفت کند به راه باطل می‌رود و خطا می‌کند و در ورطه هلاک می اُفتد

حباب بن منذر برخاست و گفت: «ای گروه انصار، مراقب کار خویش باشید و سخن این و یارانش را نشنوید که نصیب شما را از این کار ببرند و اگر آنچه را خواستید دریغ دارند از این دیار برونشان کنید و کارها را بدست گیرید که حقّ شما به این کار از آن‌ها بیشتر است، که در سایه شمشیر شما کسان به این دین گرویده اند. من مرد مجربم و سرد وگرم چشیده ام، اگر خواهید از نو آغاز کنیمعمر گفت: «در این صورت الله ترا می کشدحباب بن منذر گفت: «الله ترا می کشدابوعبیده گفت: «ای گروه انصار، شما نخستین کسان بوده‌اید که یاری و پشتیبانی دین کرده‌اند و نخستین کسان مباشید که تغییر یافته و تبدیل آورده اندبشیر بن سعد پدر نعمان بن بشیر برخاست و گفت: «ای گروه انصار، اگر ما فضیلتی در جهاد با مشرکان و سابقه ای در این دین داشته ایم، جُز رضای الله و اطاعت پیمبر و تلاش جانها نمی خواسته ایم و روا نیست که به سبب آن بر کسان گردنفرازی کنیم، از آنچه کرده‌ایم لوازم دنیا نمی جوییم که الله بر ما منت نهاده است. بدانید که محمد صلی الله علیه وسلم از قریش است و قوم وی نسبت به او حقّ و اولویت دارند، الله نبیند که من با آن‌ها بر سر این کار مجادله کنم، از الله بترسید و با آن‌ها مخالفت و مجادله مکنید

ابوبکر گفت: «اینک عمر و اینک ابوعبیده! با هر کدامشان خواستید بیعت کنید» عمر و ابوعبیده گفتند: «به الله تا تو هستی این کار را عهده نکنیم که تو از همه مهاجران بهتری و با پیمبر الله در غار بوده‌ای و در کار نماز جانشین پیمبر الله شده‌ای و نماز بهترین اجزای دین مسلمانان است و هیچ‌کس حقّ تقدم بر تو و تعهد این کار ندارد، دست پیش آر تا با تو بیعت کنیمو چون رفتند که با ابوبکر بیعت کنند بشیر بن سعد از آن‌ها پیشی گرفت و با وی بیعت کرد. حباب بن منذر بانگ زد: «ای بشیر کاری ناخوشایند کردی که لازم نبود، مگر حسادت می‌کردی که عموزاده ات (سعد بن عباده از قوم خزرج) امیر شود؟» بشیر بن سعد گفت: «نه، ولی نخواستم با اینان درباره حقّی که الله به آن‌ها داده مجادله کنم

قصه سعد بن عباده و عمربن خطاب

و چون اوسیان (مردم قوم اوس مدینه) رفتار بشیربن سعد را بدیدند و دعوت قریشیان را شنیدند و بدانستند که خزرجیان (مردم قوم خزر مدینه) طالب امارت سعدبن عباده اند با همدیگر سخن کردند، اسید بن حضیر نیز که از نقبیان بود گفت: «به الله اگر خزرجیان بر شما امارت یابند پیوسته بدین کار بر شما برتری جویند و سهمی برای شما منظور ندارند، برخیزید و با ابوبکر بیعت کنیدبدینسان اوسیان برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند و کاری که سعد بن عباده و خزرجیان درباره آن همسخن شده بودند درهم شکست.

ابوبکر بن محمد خزاعی گوید: طایفه اسلم به جماعت بیآمدند و با ابوبکر بیعت کردند. عمر میگفت: «وقتی اسلمیان را دیدم از فیروزی اطمینان یافتمعبدالله بن عبدالرحمان (احتمالاً بن عوف) گوید: مردم از هر سو برای بیعت ابوبکر آمدند و نزدیک بود سعد بن عباده را پایمال کنند و یکی از یاران وی گفت: «مراقب سعد باشید و پایمالش نکنیدعمر گفت: «بکُشیدش که الله او را بکُشد»، آنگاه بالای سر سعدبن عباده ایستاد و گفت: «می خواستم پایمالت کنم تا بازویت درهم بشکندسعدبن عباده ریش عمر را گرفت و گفت: «به الله اگر مویی از آن می‌کندی دندان در دهانت نمی ماندابوبکر گفت: عمر! آرام باش که ملایمت بهتر است» و عمر از او کناره گرفت. سعدبن عباده گفت: «ای عمر، اگر نیروی برخاستن داشتم در اقطار و کوچه های مدینه چنان بانگی از من می شنیدید که تو و یارانت گم شوید و ترا پیش کسانی می فرستادم که در میان ایشان به مطبع بودی نه مطاع، مرا از اینجا ببرید

خزرجیان سعد بن عباده انصاری را به خانه‌اش بردند و چند روز بعد کس پیش او فرستادند که بیا بیعت کُن که همه مردم بیعت کرده اند. جواب سعدبن عباده چنین بود: «به الله بیعت نکنم تا هر چه تیر در تیردان دارم بیندازم و سر نیزه ام را خونین کنم، و چندان که توانم با شمشیر شما را بزنم و به کمک خاندان و پیروان خویش با شما جنگ کنم تا به پیشگاه الله روم و حساب خویش بدانمو چون جواب وی را با ابوبکر بگفتند عمر گفت: «ولش مکن تا بیعت کنداما بشیر بن سعد گفت: «وی لج کرده و بیعت نمی‌کند تا کُشته شود و کُشته نشود مگر آنکه فرزندان و کسان و جمعی از قوم وی کُشته شوند، کارش نداشته باشید که برای شما ضرری ندارد که یکی بیشتر نیست. مشورت بشیر بن سعد را پذیرفتند و متعرض سعدبن عباده نشدند و او در نماز جماعت حضور نمی یافت و در جمع آن‌ها نمی آمد. و چون به حج می‌رفت در مواقف با قوم همراه نمی شد. و چنین بود تا ابوبکر رحمه الله بمُرد.

ضحاک بن خلیفه گوید: وقتی حباب بن منذر در سقیفه بنی ساعده برخاست و شمشیر کشید و آن سُخنان بگفت عمر بدو حمله بُرد و به دست او زد که شمشیر بیفتاد و آنرا برداشت و سوی سعد بن عباده جست و کسان بطرف سعدبن عباده جستند و مردم گروه گروه بیعت کردند و سعد نیز بیعت کرد و حادثه‌ای ناگهانی چون حوادث جاهلیت بود که ابوبکر در مقابل آن ایستاد و چون سعدبن عباده را پایمال کردند یکی گفت: «سعد را کُشتید» عمر گفت: «الله او را بکشد که منافق است» آنگاه با شمشیر سنگی را بزد و آنرا ببرید. جابر گوید: به روز سقیفه سعد بن عباده به ابوبکر گفت: «شما گروه مهاجران در کار امارت من حسودی کردید و تو و کسانم مرا به بیعت واداشتیدگفتند: «وادارت کردیم به جماعت ملحق شوی، تا بیعت نکرده بودی مخیر بودی اما اکنون که جزو جماعت شدی از اطاعت بگردی یا از جماعت ببری سرت را می زنیم.» (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1342 تا 1348)

حکایت سقیفه بنی ساعده بروایت عمربن خطاب

عبدالله بن عباس که تاریخنگاران و روایتگران مسلمان او را بیشتر بنام «ابن عباس» معرفی می‌کند میگوید: در دوران خلیفه گری عمربن خطاب بود که من به عبدالرحمان بن عوف (از اولین اصحاب پیامبر اسلام) قرآن یاد میدادم. روزی با عمر به حج رفتیم و در منی بود که عبدالرحمان بن عوف آمد و گفت: «شنیدم فلانی می‌گفت اگر امیرمومنان (عمر) بمیرد با فلانی بیعت می کنمعمر گفت: «امشب با مردم سُخن می‌کنم و این کسان را (منظورش چه کسی بود، معلوم نیست؟!) که میخواهند کار مردم را غصب کنند بیم میدهمابن عباس گوید: به عمر گفتم: «ای امیرمومنان، در مراسم حج عامه و غوغا فراهم می‌شوند و بیشتر حاضران مجلس تو از آن‌ها میشود، بیم دارم اگر سُخنی گویی نفهمند و به معنی خود نگیرند و تعبیرات گونه گون کنند، صبر کُن تا به مدینه رسی که خانه هجرت و سُنت است و یاران پیمبر از مهاجر و انصار آنجا هستند و آنچه خواهی بگویی که سُخن تو را بفهمند و به معنی آن گیرندعمر گفت: «به الله وقتی در مدینه سخن گفتم چنین می کنم.

عمر گوید «هیچ‌کس فریب نخورد و نگوید بیعت ابوبکر ناگهانی بود»

گوید: روز جمعه بود که به مدینه رسیدیم و من زود به مسجد رفتم و کنار سعیدبن زید نشستم و به او گفتم: «امروز امیرمومنان بر این منبر سخنانی میگوید که پیش از این نگفته استسعید بن زید خشمگین شد و گفت: «چه سخنانی میگوید که پیش از این نگفته است؟» و چون عمر بر منبر نشست، موذنان اذان گفتند و چون اذان به سر رفت عمر برخاست و حمد وثنای الله کرد و گفت: «اما بعد، می‌خواهم سخنی بگویم که مقدر بوده است بگویم و هرکه بفهمد و به خاطر گیرد هرجا رود بگوید و هرکه نفهمد حقّ ندارد بر من دروغ ببندد. الله ی عزوجل محمد را به حقّ برانگیخت و کتاب بدو نازل کرد و از جمله چیزها که نازل کرد آیه سنگسار بود و پیمبر سنگسار کرد و ما نیز پس از وی سنگسار کردیم و من بیم دارم که زمانی دراز نگذرد و کسی بگوید سنگسار را در کتاب الله نمی‌بینم و فریضه ای را که الله نازل کرده متروک دارند و گمراه شوند، ما می گفتیم: از سُنت پدران نگردید که گشتن از سُنت پدران مایه کفر است. شنیده‌ام یکی از شما گفته اگر امیرمومنان بمیرد با فلانی بیعت می کنم. هیچ‌کس فریب نخورد و نگوید بیعت ابوبکر نیز ناگهانی بود. چنین بود اما الله شرّ آن را ببُرد و کسی از شما نیست که چون ابوبکر، کسان تسلیم وی شوند. قصه ما (چگونگی بیعت ما با ابوبکر) چنان بود که پیمبر الله درگذشت علی و زُبیر و کسانی که با آن‌ها بودند در خانه فاطمه بماندند، انصار نیز خلاف ما کردند، مهاجران پیش ابوبکر فراهم شدند و من به ابوبکر گفتم بیا سوی برادران انصاری خویش رویم، به قصد آن‌ها برفتیم و دو مرد پارسا را که در جنگ بدر بودند دیدیم که گفتند: «ای گروه مهاجران برگردید و کارتان را میان خودتان تمام کنیدگفتیم: «به الله پیش برادران انصاری خود میرویم

پس پیش انصاریان رفتیم که در سقیفه بنی ساعده فراهم بودند و مردی به جامه پیچیده در آن میان بود، گفتم: «این کیست؟» گفتند: «سعدبن عباده»(1) گفتم: «چرا چنین است؟» گفتند: «بیمار استآنگاه یکی از انصار برخاست و حمد وثنای الله کرد و گفت: «اما بعد، ما انصاریم و دسته اسلامیم و شما قریشیان جماعت پیمبرید و ما از قوم شما بلیه دیده ایم» گوید (عمر): دیدم که می‌خواهند ما را کنار بزنند و کار را از ما بگیرند، در خاطر خویش گفتاری فراهم کرده بودم که پیش روی ابوبکر بگویم، تا حدّی رعایت او می‌کردم که موقرتر و پُخته تر از من بود و چون خواستم سخن آغاز کنم ابوبکر گفت: «آرام باش» و نخواستم نافرمانی او کنم، پس او برخاست و حمد وثنای الله کرد و هر چه در خاطر خویش فراهم کرده بودم و می‌خواستم بگویم او گفت و نکوتر گفت، و چنین گفت: «ای گروه انصار، هر چه از فضیلت خود بگویید شایسته آنید، اما عرب این کار را جُز برای این طایفه قریش نمی‌شناسد که محل و نسبشان بهتر است و من یکی از این دو مرد را برای شما می پسندم با هر کدامشان می‌خواهید بیعت کنید» و دست من و دست ابوعبیده را بگرفت. به الله از گفتار وی جُز این کلمه را ناخوش نداشتم بهتر می‌خواستم گردنم را بی‌آنکه گناهی کرده باشم بزنند و سالار قومی که ابوبکر در میان آنهاست نشوم. و چون ابوبکر سخن خویش را به سر بُرد، یکی از انصار برخاست و گفت: «من مردی کار آزموده و سرد وگرم جهان دیده ام، ای گروه قریشیان یک امیر از ما و یک امیر از شما

گوید (عمر): صداها برخاست و سخن درهم شد و از اختلاف بترسیدم و به ابوبکر گفتم: «دست پیش آر تا با تو بیعت کنم» و ابوبکر دست پیش آورد و با او بیعت کردم و مهاجران نیز با وی بیعت کردند، انصاریان نیز بیعت کردند. و چنان شد که سعدبن عباده زیر دست وپای ما ماند و یکیشان گفت: «سعدبن عباده را کُشتیدگفتم: «الله سعدبن عباده را بکُشدبه الله کاری استوارتر از بیعت ابوبکر نبود که بیم داشتیم اگر قوم از ما جدا شوند و بیعتی نباشد پس از ما بیعتی باشد و ناچار شویم نا بدلخواه پیرو آن‌ها شویم یا مخالفت کنیم و فساد پیدا شود.

«علی خوش نداشت در کار بیعت تأخیر شود»

حبیب بن آبی ثابت گوید: علی در خانه بود که آمدند و گفتند ابوبکر برای بیعت نشسته. علی با پیراهن، بدون روپوش و ردا، برون شد که شتاب داشت و خوش نداشت در کار بیعت تأخیر شود و با ابوبکر بیعت کرد و پیش ابوبکر نشست و کس فرستاد تا جامه وی را بیآوردند و پوشید و در مجلس بماند. زهری گوید: از سعیدبن زید پرسیدند: «آیا هنگام وفات پیمبر حضور داشتی؟» گفت: «آری» گفتند: «چه وقت با ابوبکر بیعت کردند؟» گفت: «همان روز که پیمبر وفات یافت که خوش نداشتند پاره‌ای از روز بگذرد و در جماعت (مردم) نباشدپرسیدند: «آیا کسی با خلافت او مخالفت کرد؟» گفت: «نه، مگر بعضی از انصار که مُرتد بودند یا نزدیک ارتداد بودند و الله نجاتشان دادپرسیدند: «آیا کسی از مهاجران از بیعت ابوبکر باز ماندگفت: «نه، مهاجران بدون آنکه دعوتشان کنند، پیاپی با ابوبکر بیعت کردند. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1330 تا 1334)

«ابوبکر از دادن زمین فدک و سهم خیبر به فاطمه طفره رفت»

زهری گوید: فاطمه و عباس بن عبدالمطلب پیش ابوبکر آمدند و میراث پیمبر را از ابوبکر طلب کردند که زمین فدک و سهم خیبر را می خواستند، ابوبکر به آن‌ها گفت: «از پیمبر الله شنیدم که گفت: ما (پیمبران) ارث نمی‌گذاریم و هر چه از ما بماند صدقه است، خاندان محمد فقط از این مال می‌خورند. و من کاری را که پیمبر میکرد تغییر نمی دهمگوید: پس فاطمه از ابوبکر دوری گرفت و هرگز با وی در این باب سخن نکرد تا بمُرد و علی شبانگاه فاطمه را خاک کرد و به ابوبکر خبر نداد. و چنان بود که علی در زندگانی فاطمه جمعی را اطراف خود داشت و چون فاطمه درگذشت کسان از دور علی پراکنده شدند. درگذشت فاطمه شش ماه پس از وفات پدرش بود. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1330 تا 1331)

«علی تا شش ماه با ابوبکر بیعت نکرد»

یکی به زهری گفت: «علی شش ماه با ابوبکر بیعت نکرده بود؟» زهری گفت: «نه علی بیعت کرده بود و نه هیچیک از بنی هاشم بیعت کرده بودند و چون علی دید که مردم از دور وی پراکنده شدند با ابوبکر از در صلح درآمد و کس فرستاد که ابوبکر پیش ما بیا و هیچ‌کس با تو نباشد که خوش نداشت عمر بیآید و خشونت وی را میدانست. اما عمر به ابوبکر گفت: «تنها پیش آن‌ها مرو» ابوبکر گفت: «به الله تنها پیش آن‌ها میروم، چکارم می کنند؟» گوید: ابوبکر پیش علی رفت که بنی هاشمیان به نزد وی فراهم بودند، علی برخاست و چنانکه باید حمد وثنای الله کرد و گفت: «باز ماندن ما از بیعت تو از اینرو نیست که فضل ترا انکار می‌کنیم یا خیری را که الله سوی تو رانده به دیده حسد می نگریم، ولی ما را در این کار حقّی بود که ما را ندیده گرفتیدآنگاه علی از قرابت خویش با پیمبر و حقّ بنی هاشم سخن آورد و چندان بگفت که ابوبکر گریست.

چگونگی بیعت علی با ابوبکر

و چون علی ساکت شد ابوبکر شهادت اسلام بر زبان آورد و چنانکه باید حمد وثنای الله کرد و گفت: «به الله خویشاوندان پیمبر الله را از رعایت خویشاوندان خودم بیشتر دوست دارم، درباره این اموال که میان من و شما اختلاف است نیت خیر داشتم و شنیدم که پیمبر الله می‌گفت از ما ارث نمی برند، هر چه به جا گذاریم صدقه است، خاندان محمد فقط از این مال می‌خورند و من در پناه الله هر کاری که محمد پیمبر الله کرده باشد همان می کنمآنگاه علی گفت: «وعده ما و تو برای بیعت امشب باشدو چون ابوبکر نماز ظهر بکرد، روی به مردم مدینه کرد و سخنانی در عُذرخواهی از علی بر زبان آورد. پس از آن علی برخاست و از حقّ و فضیلت و سابقه ابوبکر سخن آورد و پیش رفت و با ابوبکر بیعت کرد و مردم به علی گفتند: «صواب کردی و نکو کردیگوید: و چون علی به جمع پیوست، مردم به او نزدیک شدند. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1335 تا 1336)

ابوسفیان می‌گفت «دو ضعیف و زبون، علی و عباس کُجایند؟»

ابن جر گوید: ابوسفیان به علی گفت: «چرا این کار خلافت در کوچکترین طایفه قریش باشد، به الله اگر خواهی مدینه را بر ضد وی از اسب و مرد، پُر می کنماما علی گفت: «ابوسفیان! مدتهای دراز با اسلام و مسلمانان دشمنی کردی و ضرری نزدی، ابوبکر شایسته این کار بودحماد بن سلمه گوید: وقتی ابوبکر به خلافت رسید ابوسفیان گفت: «ما را با ابوفضیل چکار، به الله دودی می‌بینم که تنها خون آن را فرو می نشاند، ای خاندان عبد مناف، ابوبکر را با کار شما چکار، دو ضعیف زبون، علی و عباس (بن عبدالمطلب) کُجایند؟» و هم او به علی گفت: «ای ابوالحسن، دست پیش آر تا با تو بیعت کنماما علی دست پیش نبرد و او را سرزنش کرد و گفت: «از این کار جُز فتنه منظوری نداری، بالله برای اسلام جُز بدی نمی خواهی، ما را به نصیحت تو حاجت نیستهشام بن محمد گوید: وقتی با ابوبکر بیعت کردند ابوسفیان به علی و عباس گفت: «شما دو ذلیل و زبونید

بیعت عام با ابوبکر در مسجد مدینه (11 هجری)

انس بن مالک گوید: فردای روزی که در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت کردند وی به منبر مدینه رفت و عمر بپا خاست و پیش از ابوبکر سخن کرد و چنانکه باید حمد وثنای الله کرد و گفت: «ای مردم، دیروز سخنی با شما گفتم که از پیش خودم بود و آنرا در کتاب الله نیافته بودم و پیمبر به من نگفته بود ولی پنداشتم که پیمبر الله تدبیر امور ما می‌کند و پس از همه می میرد، خداوند کتاب خویش را که پیمبر را به وسیله آن هدایت کرد میان شما باقی گذاشت و شما را درباره بهترینتان که یار پیمبر الله بود و در غار همراه او بود همسخن کرد اینک با او بیعت کنیدو کسان با ابوبکر بیعت کردند و این بیعت عام بود که پس از سقیفه بنی ساعده رُخ داد.

ابوبکر بر منبر مدینه «از جهاد در راه الله وانمانید»

پس از آن ابوبکر سخن آغاز کرد و حمد وثنای الله به زبان آورد، چنانکه باید، و گفت: «اما بعد، ای مردم، مرا که بهتر از شما نیستم به کار شما گماشتند، اگر نیک بودم کمکم کنید و اگر بد کردم به راستی بازم آرید، راستی امانت است و دروغ خیانت، ضعیف شما به نزد من قوی است تا انشاء الله حقّ وی را بگیرم و قویتان به نزد من ضعیف است تا حقّ را از وی بگیرم. از جهاد در راه الله وانمانید که هر قومی از جهاد بماند ذلیل شود و بدکاری در قومی رواج نیابد مگر همه در بلا اُفتند، مادام که اطاعت الله و پیمبر او می‌کنم اطاعتم کنید و اگر نافرمانی الله و پیمبر کردم حقّ اطاعت بر شما ندارم. به نماز خیزید خدایتان رحمت کند.» (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1335 تا 1337)

با وفات پیمبر عربان از مسلمانی بگشتند» (11 هجری/632 میلادی)

عروه بن زُبیر، نوه دختری ابوبکر، گوید: وقتی با ابوبکر رضی الله عنه بیعت کردند و انصاریان به جماعت پیوستند ابوبکر گفت: «گروه (سپاه) اسامه بن زید راهی شودو چنان بود که عربان، یا همه یا گروهی از آن، از اسلام بگشته بودند و نفاق عیان شد و یهود و نصاری سر برداشتند و مسلمانان چون گوسفندان در شب بارانی زمستان بودند که پیمبرشان درگذشته بود و جمعشان اندک بود و دشمن فراوان بود و کسان به ابوبکر گفتند: «همه مسلمانان همینند که در سپاه اسامه بن زید باید بروند و عربان چنانکه میدانی بر ضد تو سر برداشته اند و روا نیست جماعت مسلمانان را از دور خویش پراکنده کنیابوبکر گفت: «بالله یی که جان ابوبکر به فرمان اوست اگر بیم آن باشد که درندگان مرا بربایند، گروه اسامه بن زید را چنانکه پیمبر فرموده روان می‌کنم و اگر در دهکده ها جُز من کس نماند آنرا می فرستمابن عباس گوید: آنگاه از اطراف مدینه از قبایلی که به سال حدیبیه (6 هجری) نیآمده بودند، کسان آمدند و با مردم مدینه به سپاه اسامه بن زید پیوستند و ابوبکر باقیمانده قبایل را که گروهی اندک بودند در دیارشان نگهداشت که محافظ قبایل خویش باشند.

حسن بصری گوید: پیمبر پیش از وفات گفته بود که گروهی از اهل مدینه و اطراف برون شوند و سالاریشان را به اسامه بن زید داد، عمر نیز جزو گروه اسامه بن زید بود و هنوز دنباله سپاه اسامه بن زید از «خندق» نگذشته بود که پیمبر وفات یافت و اسامه بن زید سپاه را نگهداشت و به عمر گفت: «سوی خلیفه (جانشین پیامبر الله) پیمبر رو و اجازه بخواه که با مردم باز گردم که سران و بزرگان قوم همراه منند و بیم هست که مشرکان بر خلیفه و باقیمانده پیمبر مسلمانان تاخت آورندانصاریان به عمر گفتند: «اگر ابوبکر اصرار دارد که برویم از قول ما بگو که یکی سالارتر از اسامه بن زید سالار ما کندعمر، به گفته اسامه بن زید، پیش ابوبکر رفت و سخنان اسامه را به او گفت. ابوبکر گفت: «بالله اگر در خطر سگان و گرگان باشم که مرا بدرند کاری را که پیمبر گفته تغییر نمی دهمسپس عمر گفته‌های انصار را برای ابوبکر گفت. ابوبکر که نشسته بود چون این بشنید برجست و ریش عمر را گرفت و گفت: «ای پسر خطاب، مادرت به عزایت اُفتد و ترا از دست بدهد پیمبر الله اسامه بن زید را به سالاری سپاه گماشته و تو میگویی او را بردارم؟» عمر پیش کسان بازگشت، انصاریان گفتند: «چه کردی؟» عمر گفت: «بروید مادرانتان به عزایتان اُفتند که از خلیفه پیمبر درباره گفتار شما چه ها دیدم

اسامه بن زید با سپاه سوی قضاعه در سرزمین شام رومیان (ربیع الاول 11 هجری)

پس از آن ابوبکر سوی اردوگاه اسامه در «جرف» آمد و کسان را بدرقه کرد. ابوبکر پیاده بود و اسامه بن زید سوار بود و عبدالرحمان بن عوف مرکب ابوبکر را می برد. اسامه به ابوبکر گفت: «ای خلیفه پیمبر، ترا به الله یا تو سوار شو یا من پیاده شومابوبکر گفت: «به الله تو پیاده نشو و من نیز سوار نمی‌شوم که میخواهم ساعتی در راه الله بر خاک بروم و پایم خاک آلود شود که پیکارجوی راه الله به هر قدم که می‌رود هفتصد حسنه بر او نویسند و هفتصد درجه بالا برند و هفتصد گناه از او بردارندآنگاه ابوبکر به اسامه گفت: «اگر خواهی عمر را برای دستیاری من واگذار» و اسامه بن زید به عمر اجازه ماندن داد.

اندرزهای ابوبکر با سپاه اسامه بن زید

آنگاه ابوبکر گفت: «ای مردم بایستید که ده چیز با شما بگویم که به خاطر گیرید: خیانت مکنید، به غنیمت دست نزنید، نامردی نکنید، کُشته را اعضاء نبرید، طفل خُردسال و پیر فرتوت را مکشید، نخل نبرید و نسوزید، درخت میوه را نبرید، بُز و گاو و شُتر را جُز برای خوردن مکشید، به کسانی برخورد می‌کنید که در صومعه ها گوشه گرفته‌اند (مسیحیان، نُصاری) تا وقتی که به کار خودشان مشغولند با آن‌ها کاری نداشته باشید، به کسانی می گذرید که ظرفها از غذاهای گونه گون برای شما میآورند اگر چیزی از آن خوردید نام الله را یاد کنید، به کسانی بر می‌خورید که میان سر را سترده اند و اطراف آنرا به جا نهاده‌اند(؟!) آن‌ها را با شمشیر بزنید. به نام الله روان شوید که خدایتان از طعنه و طاعون (شما) را محفوظ دارد

«اسامه بن زید با غنایم بسیار بازگشت»

عروه بن زُبیر گوید: آنگاه ابوبکر به اسامه بن زید گفت: «آنچه را پیمبر گفته انجام بده، از دیار قضاعه آغاز کن (از سرزمین شام) آنگاه سوی «ابل» رو و در انجام فرمانی که پیمبر داده کوتاهی مکن و به سبب آنکه دستور وی دیر شده شتابان مباشاسامه بن زید با سپاهش با سرعت به ذوالمره و مسیل تاخت، سپس به انجام فرمان پیمبر پرداخت که گفته بود سپاه در قبایل قضاعه پراکنده کند و به ابل هجوم برد و به سلامت با غنیمت (بسیار) باز آمد، و در مدت چهل روز این کار به سر برد و این بجُز ایام رفت وآمد وی بود. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1351 تا 1354)

زید بن اسلم گوید: وقتی پیمبر درگذشت عامل وی بر قبیله قضاعه و کلب، امروالقیس بن اصبح کلبی بود که از بنی عبدالله بود و عامل طایفه قین، عمرو بن حکم بود و عامل طایفه هذیم، معاویه بن فلان وایلی بود. و چنان شد که ودیعه کلبی با آن گروه از کلبیان که پیرو وی بودند از اسلام بگشت و امروالقیس بر دین خویش بماند، زمیل بن قطبه قینی با آن گروه از مردم قین که تبعیت او میکردند از اسلام بگشت و عمرو بر دین بماند، معاویه با آن گروه از سعد هذیم که پیرو او بودند از اسلام بگشت و ابوبکر به امروالقیس بن فلان که بعدها پدربزرگ سکینه دختر حسین بن علی شد نامه نوشت که سوی ودیعه تاخت، به عمرو نیز نامه نوشت که با زمیل مقابله کرد و نیز به معاویه عذری نامه نوشت.

و چون اسامه بن زید به سرزمین قبیله قضاعه رسید سواران خویش را میانشان فرستاد و گفت کسانی را که بر دین مانده اند در مقابل مُرتدان یاری کنید، مُرتدان فراری شدند و سوی دومه رفتند و به دور ودیعه فراهم آمدند و سپاه اسامه بن زید پیش وی بازگشت و او سوی حمقتین حمله بُرد و به طایفه بنی ضبیب جذام و بنی خلیل لخم و یارانشان از قبیله جذام و لخم دست یافت و به سلامت و با غنیمت بازگشت. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، 1370) عمرو بن شبه گوید: ابوبکر سپاه اسامه بن زید را در آخر ربیع الاول سال 11 هجرت فرستاد و خبر کُشته شدن اسود عنسی در یمن در همین سال و در آخر ربیع الاول، پس از حرکت سپاه اسامه سوی قضاعه در سرزمین شام، رسید و این نخستین فتحی بود که ابوبکر از آن خبر یافت. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1367)

شورش مدعی پیغمبری «اسود عنسی» در یمن در اواخر دوران پیمبر اسلام (10 تا 11 هجری)

عروه بن زبیر گوید: وقتی باذام مسلمان شد و یمنی ها به اسلام گرویدند پیمبر باذام را عامل همه یمن کرد و تا زنده بود چنین بود تا بمُرد. عبید بن صخر انصاری سلمی به سال دهم هجرت پس از حجه التمام با عاملان یمن رفته بود، گوید: چون باذام بمُرد پیمبر قلمرو وی را میان پسرش، شهر بن باذام و عامر بن شهر همدانی و عبدالله بن قیس و ابوموسی اشعری و خالد بن سعید بن عاص و طاهر بن آبی هاله و یعلی بن اُمیه و عمرو بن حزم تقسیم کرد و دیار حضرموت و سکاسک و سکون یمن را به زیاد بن لبید بیاضی و عکاشه بن ثور بن اصغر غوثی داد و معاذ بن جبل را معلم قرآن یمن و حضرموت کرد.

عباده بن قرص لیثی گوید: پیمبر پس از حجه الاسلام در مدینه امارت یمن را تقسیم کرد. امارت حضرموت را میان سه کس، از جمله عمرو بن حزم را بر نجران گماشت و خالد بن سعید بن عاص را بر ناحیه مابین نجران و زمع و زبید گماشت، عامر بن شهر همدانی را عامل قوم همدان کرد، شهر بن باذام، پسر باذام را بر صنعا گماشت، طاهر بن آبی هاله را عامل عک و اشعریان کرد، و ابوموسی اشعری را بر مارب گماشت، و یعلی بن اُمیه عامل جند شد و معاذ بن جبل معلم قرآن قوم بود که در یمن و حضرموت به قلمرو عاملان میرفت. سکاسک و سکون حضرموت با عکاشه بن ثور شد و عبدالله یا مهاجر بن آبی اُمیه را عامل طایفه بنی معاویه بن کنده کرد که بیمار شد و نرفت تا ابوبکر او را فرستاد. زیاد بن لبید بیاضی عامل حضرموت بود و کار مهاجر بن آبی اُمیه را نیز انجام میداد.

کشته شدن شهر بن باذام توسط «ذوالخمار عبهاه بن کعب» معروف به «اسود عنسی» در صنعا (10 هجری)

هنگامی که پیمبر درگذشت اینان عاملان یمن بودند بجُز کسانی از آن‌ها که در جنگ با «ذوالخمار عبهاه بن کعب»، معروف به «اسود عنسی»، کشته شده بودند یا بمرگ طبیعی بمُردند از جمله باذام (ایرانی الاصل) مُرده بود و پیمبر قلمرو او را میان پسرش «شهر بن باذام» و کسان دیگر تقسیم کرد و اسود عنسی سوی شهر بن باذام در صنعا بتاخت و با او بجنگید و شهر بن باذام را بکشت. ابن عباس گوید: نخستین بار عامر بن شهر همدانی در ناحیه خود (قوم همدان) بر ضد اسود عنسی کذاب برخاست و مخالفان را بر ضد او فراهم آورد و فیروز دیلمی و داذویه (ایرانی الاصل)، هر یک در قلمرو خویش چنین کردند. آنگاه کسان دیگر که نامه پیمبر به آن‌ها رسیده بود پیاپی کوشش آغاز کردند.

«اسود عنسی چون حریق پیش می‌رفت»

عبید بن صخر گوید: در آن اثنا که در جند بودیم و کسان را به مخالفت اسود عنسی واداشته بودیم و مکتوبها به یاران و پیمبر نوشته بودیم، نامه‌ای از اسود عنسی بدستمان رسید که: «ای جماعت مخالفان آنچه را که از سرزمین ما گرفته‌اید و فراهم آورده‌اید پس بدهید که حقّ ماستبه فرستاده گفتیم: «از کجا آمده ای؟» گفت: «از غار خبان» آنگاه اسود عنسی سوی نجران رفت و ده روز بعد آنجا را گرفت و جماعت مذحج به مقابله وی رفتند (و مدتی بعد مردم قوم مذحج پیرو او شدند) و در آن اثنا که نیروهای خود را فراهم میکردیم یکی آمد وگفت: «اینک اسود عنسی در شعوب است و شهر بن باذام سوی او رفته استو این به روز بیستم ظهور او بود و ما در این انتظار بودیم که او چه وقت شکست خواهد خورد که خبر آمد اسود عنسی شهر بن باذام را کشت و ابناء را هزیمت کرد و بر صنعا دست یافت و این به روز بیست وپنجم ظهور وی بود. پس معاذ بن جبل، معلم قرآن یمن و حضرموت، از آنجا فراری شد و در مارب پیش ابوموسی اشعری رفت که هر دو سوی حضرموت رفتند و معاذ بن جبل در سکون و ابوموسی اشعری در سکاسک مجاور «مفور» جای گرفت که صحرا میان آن‌ها و مارب فاصله بود. و دیگر امرای یمن پیش طاهر بن آبی هاله در سرزمین عک در کوهستان صنعا رفتند مگر عمرو بن حزم و خالد بن سعید بن عاص که سوی مدینه فرار کردند و اسود عنسی بر همه منطقه مابین صهید، صحرای حضرموت تا طایف و بحرین و حدود عدن تسلط یافت و مردم یمن و عک در تهامه با وی مقابله کردند اما اسود عنسی چون حریق پیش می‌رفت و آنروز که با شهر بن باذام مقابل شد بجز جماعت پیادگان هفتصد سوار همراه داشت.

«اسود عنسی مُلکش استقرار یافت»

عبید بن صخر در ادامه روایتش گوید: قیس بن یغوث بن مکشوح از قبیله مراد و معاویه بن قیس جنبی و یزید بن محرم و یزید بن حصین و یزید بن افکل ازدی سران سپاه اسود عنسی بودند و مُلکش استقرار یافت و کارش بالا گرفت و سواحل مطیع اسود عنسی شد و «عثر» و «شرجه» و «حرده» و «غلافقه» و «عدن» و «جند» و سپس «صنعا» و «احسیه» و «علیب» را به تصرف آورد و مسلمانان با وی تقیّه کردند و از دین برگشتگان کفر و ارتداد آشکار کردند، جانشین وی بر قوم مذحج عمرو بن معدیکرب بود و کار خویش را به چند کس واگذاشته بود، کار سپاه وی با قیس بن عبد یغوث بن مکشوح بود و کار ابناء به فیروز دیلمی و داذویه واگذاشته بود و چون قلمرو وی وسعت گرفت در قیس بن عبد یغوث بن مکشوح و فیروز دیلمی و داذویه به حقارت می نگریست و زن شهر بن باذام را که دخترعموی فیروز دیلمی بود به زنی گرفت. و ما در حضرموت بودیم و بیم داشتیم که اسود عنسی سوی ما آید یا سپاهی فرستد یا در حضرموت یکی به پا خیزد و چون اسود عنسی دعوی پیمبری کند.

و چنان بود که معاذ بن جبل، معلم قرآن، از قوم بنی بکره که طایفه ای از قوم سکون بودند زن گرفته بود و زنش رمله نام داشت و مردم بنی زنکبیل خالگان وی بودند و به سبب خویشاوندی به معاذ بن جبل متمایل شدند و در همین وقت نامه‌های پیمبر آمد که فرمان میداد مردان را برای غافلگیری کردن یا مقابله با اسود عنسی برانگیزیم و معاذ بن جبل چنین کرد و ما نیرو گرفتیم و به پیروزی خود مطمئن شدیم.

«بکوشید تا اسود عنسی را به غافلگیری و یا به جنگ بکُشید»

جشیش بن دیلمی گوید: وبر بن یحنس با نامه پیمبر آمد که ضمن آن به ما دستور میداد «برای دفاع از دین خود قیام کنیم و بکوشیم تا وی را به غافلگیری و یا به جنگ بکشیم و از جانبش این خبر را به همه کسانی که مسلمان و مردانگی دارند ابلاغ کنیمو ما چنین کردیم و کار آغاز شد و معلوم شد که اسود عنسی با فرمانده سپاهش قیس بن عبد یغوث بن مکشوح (قیس بن مکشوح) دل بد کرده است و قیس بن عبد یغوث بن مکشوح بر جان خویش بیمناک است و او را به همکاری خواندیم و فرمان پیغمبر را به او خبر دادیم، گویی او را از آسمان جسته بودیم که سخت غمین و ترسان بود و همکاری ما را پذیرفت.

«شیطان همکاری قیس بن مکشوح با دشمنانش را به اسود عنسی خبر داد»

گوید: شیطان به اسود عنسی خبر داده بود که قیس بن مکشوح با دشمنانش همکاری می‌کند و اسود عنسی، قیس بن مکشوح را خواست و گفت: «ای قیس! ببین این چه می گوید؟» منظورش شیطانی بود که او را فرشته خویش میدانست. قیس بن مکشوح گفت: «چه میگوید؟» اسود عنسی گفت: «میگوید قیس بن مکشوح را گرامی داشتی و به همه کار تو دست یافت و به عزت مانند تو شد و اینک به دشمن تو متمایل شده و می‌خواهد مُلک تو را بگیرد و دل با خیانت دارد، به من میگوید ای اسود ای اسود قیس را بگیر و از میان بردار وگرنه ترا از میان برمیداردقیس بن عبد یغوث بن مکشوح قسم خورد و گفت: «به ذی الخمار سوگند که دروغ میگوید، تو پیش من بزرگ‌تر از آنی که درباره تو اندیشه بد داشته باشماسود عنسی گفت: «آیا تکذیب فرشته می کنی؟ فرشته راست میگوید اما اکنون بدانستم که از آنچه فرشته درباره تو گفته پشیمان شده ای

جشیش بن دیلمی در ادامه گوید: و چون قیس بن مکشوح از پیش اسود عنسی درآمد به نزد ما شد و گفت: «ای جشیش و ای فیروز و ای داذویه، اسود عنسی چنان گفت و من چنین گفتم، اکنون رأی شما چیست و چه باید کرد؟» گفتیم: «باید مراقب بوددر همین اثنا اسود عنسی ما را پیش خواند و گفت: «مگر شما را بر قومتان برتری ندادم، این خبرها چیست که از شما به من میرسد؟» گفتیم: «این بار از ما درگذر» اسود عنسی گفت: «درمی گذرم بشرط آنکه تکرار نکنید» و ما به زحمت نجات یافتیم ولی در کار خویش و کار قیس بن عبد یغوث بن مکشوح بیمناک بودیم و خطر را نزدیک میدیدیم که خبر آمد که عامر بن شهر (پسر شهر بن باذام) و ذی زود و ذی مران و ذوالکلاع و ذی ظلیم مخالف اسود عنسی شده‌اند و با ما نامه نوشتند و کمک به ما عرضه داشتند، ما نیز نامه نوشتیم و گفتیم دست به کاری نزنید تا کار را محکم کنیم، و این نتیجه نامه‌های پیمبر بود که به مردم نجران، از عرب و غیرعرب نوشته بود.

«همکاری آزاد، زن اسود عنسی برای کشتن شوهرش»

گوید: و چون اسود عنسی خبر یافت و احساس خطر کرد، ما نمی‌دانستیم چه باید کرد و من (جشیش بن دیلمی، پسرعموی آزاد یا آزاده، زن اسود عنسی که قبلاً زن شهر بن باذام بود) پیش دخترعمویم «آزاد» رفتم که زن اسود عنسی بود و گفتم: «ای عموزاده، خبر داری که قوم تو از این مرد چه بلیه ها داشت، شوهرت را کشت و کسان دیگر را کشت و باقی‌مانده را خوار کرد و زنان را رسوا کرد، آیا در توطئه بر ضد وی همکاری می کنی؟» آزاد گفت: «برای چه کار؟» گفتم: «برای برون راندنش» آزاد گفت: «یا کشتنش» گفتم: «و یا کشتنش» آزاد گفت: «بخدا از هیچ‌کس چون او نفرت ندارم، به گفته خدا پای بند نیست و از حرام وی باز نمی ماند، وقتی مُصمم شدید به من بگویید تا راه‌ کار را به شما بگویم

جشیش بن دیلمی در ادامه گوید: و من برون شدم و فیروز دیلمی و داذویه منتظرم بودند، قیس بن مکشوح نیز بیآمد و آهنگ درافتادن با اسود عنسی داشتیم و پیش از آنکه قیس بن مکشوح با ما بنشیند یکی به او گفت: «شاه ترا می خواهد» و قیس بن مکشوح با ده تن از مردم مذحج و همدان برفت که به سبب حضورشان اسود عنسی نتوانست قیس بن مکشوح را بکشد، اسود عنسی به او گفته بود: «از دست من به این مردان پناه برده ای؟ مگر من خبر درست با تو نگفتم، که فرشته به من میگوید «اگر دست قیس بن مکشوح را نبری، او سر ترا می برد؟» قیس بن مکشوح پنداشته بود که اسود عنسی او را می کشد و گفته بود: «روا نیست ترا بکشم که پیمبر خدایی، هر چه می‌خواهی درباره من فرمان بده که از این خوف و هراس آسوده شوم، اگر مرا بکشی یکباره می‌میرم و بهتر از مرگ تدریجی است

اسود عنسی رقت آورد و قیس بن مکشوح را مرخص کرد که پیش ما آمد و قصه را نقل کرد و گفت: «کار خویش را انجام بدهید» و با جماعت خویش همراه شد که سوی اسود عنسی شدیم و بر در وی یک‌صد گاو و شُتر بود و اسود عنسی به پا خاست و خطی کشید و آن سوی خط بایستاد و شتران و گاوان همچنان در بند بود و هیچیک از خط نگذشت و به کشتن آن‌ها پرداخت و ضربت زد و رها کرد که چندان بدود تا جان دهد و چیزی فجیع تر و روزی هراس انگیزتر از آن ندیده بودم.

«اسود عنسی در پی کشتن فیروز دیلمی»

آنگاه اسود عنسی به فیروز دیلمی گفت: «ای فیروز، آیا آنچه درباره تو می‌شنوم درست است؟» و زوبین را حرکت داد و گفت: «می خواستم ترا نیز بکشم و به این حیوانات ملحق کنمفیروز گفت: «ما را به خویشاوندی برگزیدی (آزاد، زن شهر بن باذام، که کنون زن اسود عنسی شده بود، دخترعموی فیروز دیلمی نیز بود) و بر دیگر ابنای یمن برتری دادی، اگر پیمبر نبودی انتساب ترا از دست نمی دادیم چه رسد به اینکه سامان کار دنیا و آخرت ما به تو است، آنچه را درباره ما می‌شنوی باور مکن و ما چنانیم که می خواهیاسود عنسی گفت: «اینها (گوشت گاو و شتران) را تقسیم کن، تو مردم اینجا را بهتر می شناسی

فیروز دیلمی گوید: مردم صنعا دور من فراهم آمدند. به یک دسته گوشت شُتر دادم و به خاندانها گوشت گاو و بزرگان را نیز دادم که هر گروه سهم خود را گرفتند. جشیش بن دیلمی گوید: و پیش از آنکه اسود عنسی بداخل خانه رود فیروز بدو پیوست و یکی پیش اسود عنسی ایستاده بود و سعایت فیروز میکرد و اسود عنسی می شنید و فیروز شنید که اسود عنسی میگفت: «فردا او و کسانش را می کشم، صبحگاه پیش من آی» آنگاه متوجه شد که فیروز آنجاست و گفت» «چه کردی؟» فیروز آنچه را شده بود بدو خبر داد. اسود عنسی گفت: «خوب کردی» و به درون خانه رفت.

«چگونگی کُشتن اسود عنسی توسط فیروز دیلمی» (اوایل 11 هجری)

جشیش بن دیلمی در ادامه گوید: فیروز پیش ما آمد و ماجرا را بگفت و کس پیش قیس بن مکشوح فرستادیم که بیآمد و همسخن شدیم که من پیش دخترعمویم آزاد زن اسود عنسی روم و تصمیم جمع را با وی بگویم تا بگوید چه کنیم. من پیش آزاد رفتم و چون قصه را با او بگفتم، آزاد گفت: «اسود عنسی را به دقت حراست می‌کنند و در همه قصر جز این خانه من جایی نیست که نگهبانان احاطه نکرده باشند و پشت این خانه به فلان جا و فلان راه میرسد. هنگام شب نقب بزنید که از نگهبانان می گذرید و مانعی در راه کشتن اسود نیست. اینجا نیز چراغ و سلاح می یابید

گوید: از خانه آزاد بیرون شدم که اسود عنسی به من برخورد و به سرم کوفت تا بیفتادم که اسود مردی تنومند بود و آزاد بانگ زد و گفت: «پسرعموی من آمده مرا ببیند و تو او را میزنی؟» و بانگ آزاد، اسود عنسی را از من منصرف کرد وگرنه مرا کشته بود. اسود به زنس آزاد گفت: «بی پدر! خاموش باش، او را به تو بخشیدمپس آزاد درون خانه رفت و من سوی کسان خود آمدم و گفتم: «باید فرار کردو ماجرا را نقل کردم و به حیرت بودیم که فرستاده آزاد بیآمد و گفت: «آزاد گفته که: کاری را که گفتم انجام بده، من چندان در گوش اسود خواندم که مطمئن شدو فرستاده برفت و من به فیروز گفتم: «تو برو و قضیه را قطعی کُنمن با وضعی که رُخ داده بود و اسود عنسی منعم کرده بود نمی‌توانستم سوی دخترعمویم بروم و فیروز دیلمی پذیرفت و او برفت که زبر و زیرک تر از من بود.

فیروز پیش آزاد رفت و او وضع نقب زدن را با فیروز در میان نهاد پس فیروز بدو گفت: «چگونه می‌توانیم به خانه‌ای که پُر از اثاث است نقب بزنیم، باید اثاث خانه را برداریمپس برفتند و اثاث خانه را برداشتند و در را بستند که ناگهان اسود عنسی به خانه آمد و فیروز را بدید و آزاد از خویشاوندی و همشیری بودن خود با فیروز سخن کرد و گفت که با فیروز محرم است، و اسود بانگ زد و فیروز را از خانه بیرون کرد و او پیش ما بیآمد و خبر را با ما بگفت.

گوید: هنگام شب به کار پرداختیم و با یاران خویش همآهنگ شدیم و همدانیان و حمیریان را با شتاب خبر کردیم و به خانه آزاد نقب زدیم و وارد شدیم، چراغی زیر کاسه ای بود، فیروز را پیش انداختیم که از همه دلیرتر و نیرومندتر بود و گفتیم: «بنگر چه می بینی» فیروز نگاهی به بیرون کرد و از نقب درآمد و ما نیز همراه وی بودیم و میان او و نگهبانان فاصله بود تا به خانه ای رسیدیم و چون فیروز به در خانه نزدیک شد صدای خُرخُر بلندی را شنید و آزاد آنجا نشسته بود و اسود نزدیک در آمد و شیطان او را بنشانید و به زبان او سخن کرد و همچنانکه نشسته بود خُرخُر می‌کرد و می گفت: «ای فیروز، مرا با تو چه کار؟» فیروز ترسید که اگر بازگردد هلاک شود و آزاد نیز به هلاکت رسد و با اسود عنسی که چون شیری تنومند بود درآویخت و سرش را بکوفت و گردنش را بشکست و با زانوی خویش پشتش را بکوفت و خونش بریخت و برخاست که برون شود اما آزاد جامه اش را بگرفت که پنداشت اسود را نکشته است و گفت: «کجا میروی؟» فیروز گفت: «می روم تا قتل او را به یارانم خبر دهم

آنگاه فیروز پیش ما آمد که با وی برفتیم و خواستیم سر اسود عنسی را ببریم اما شیطان او را به حرکت درآورد و بجنبید. گفتم: «روی سینه‌اش بنشینید» و دو تن روی سینه‌اش نشستند و آزاد مویش را بگرفت و صدایی برخاست و پارچه ای به دهانش بست و کارد به حلقش کشید که چون گاو خرخر کرد و نگهبانان سوی در آمدند و گفتند: «چه خبر است؟» آزاد، زن اسود عنسی گفت: «وحی به پیغمبر می رسد» و اسود بی حرکت شد. گوید: بعد از کشتن اسود عنسی شب به گفتگو بودیم که چگونه یاران خود را خبر کنیم که جُز من و فیروز و داذویه و قیس بن مکشوح کس نبود و چنان دیدیم که شعاری را که میان ما و یارانمان بود به بانگ بلند بگوییم، و پس از آن اذان گفته شود.

و چون صبح برآمد داذویه بانگ زد و شعار بگفت و مسلمانان و کافران بدویدند و نگهبانان فراهم آمدند و من بانگ شهادت اسلام بر زبان آوردم و گفتم که اسود عنسی کذاب بود، و سر وی را سوی قوم انداختم آنگاه نماز به پا شد و کسان بیآمدند و بانگ زدیم که ای مردم صنعا هرکه یکی از یاران اسود عنسی را بیآبد بگیرد و هرکه کسی از آن‌ها را در خانه دارد بگیرد و در راهها بانگ زدیم که هر کس از آن‌ها را توانستید بگیرید.

اسودیان از کودکان ما بسیار بگرفتند و اموال غارت کردند و هزیمت کردند و هفتاد سوار و پیاده از آن‌ها به دست ما افتاد و هفتصد زن و کودک از ما به دست آن‌ها افتاده بود. پس نامه نوشتند و ما کس فرستادیم که کسان ما را بدهند و کسانشان را بگیرند و چنین کردند و برفتند و به چیزی از ما دست نیافتند و میان صنعا و جند سرگردان شدند، صنعا نجات یافت و خدا اسلام و مسلمانان را عزت داد و ما در کار امارت یمن به رقابت افتادیم و یاران پیمبر به قلمرو عمل خویش رفتند و همسخن شدیم که معاذ بن جبل پیشوای نماز باشد و خبر را برای پیمبر نوشتیم و این در ایام زندگی وی بود.

پیمبر گفت «مردی مبارک از خاندانی مبارک اسود عنسی را بکشت»

گوید: همان شب پیمبر خبر یافته بود و همینکه فرستادگان ما به مقصد رسیدند معلوم شد که او صلی الله علیه وسلم صبحگاه آنشب درگذشته بود و ابوبکر رحمه الله نامه‌ها را جواب داد. عبدالله بن عمر گوید: همانشب که اسود عنسی کشته شده بود پیمبر به وحی خبر یافت و به ما بشارت داد و گفت: «دیشب عنسی کشته شد و مردی مبارک از خاندانی مبارک او را بکشتگفتیم: «او که بود؟» پیمبر گفت: «فیروز، موفق باد فیروز». فیروز گوید: اسود عنسی را بکشتیم و کارها چنان شد که از پیش بود، اما معاذ بن جبل فقط برای سه روز پیشوای نماز بود که خبر وفات پیمبر رسید و کارها در هم شد و ندانستیم چه باید کرد و سواران اسودی میان صنعا و نجران بودند و سرزمین یمن آشفته شد.

«کشته شدن اسود عنسی بگفته فیروز دیلمی»

عبدالله پسر فیروز دیلمی به نقل از پدرش، در مورد کشته شدن اسود عنسی، روایتی دارد همچون روایت جشیش پسر دیلمی (به احتمال زیاد برادر فیروز و عموی عبدالله و ضُحاک)، اما با اندکی تفاوت. او از پدرش فیروز روایت میکند: پیمبر یکی را با نامه سوی ما فرستاد که وبر بن یحنس ازدی نام داشت که پیش داذویه فارسی (پارسی) منزل گرفت، اسود عنسی کاهنی بود که شیطانی و همزادی داشت، اسود سر بر زمین می نهاد و بعد سر برمیداشت و می‌گفت که او، یعنی شیطانش، میگوید که ابن مکشوح (قیس بن مکشوح) یاغی است سر او را ببر. پس از آن سر به زمین می نهاد و میگفت او میگوید: پسر دیلمی یاغی است دست و پای راست او را ببر. و اسود عنسی خروج کرد و مُلک یمن بگرفت و شاه آنجا (شهر بن باذام) را بکشت و زنش (آزاد) را بگرفت و شاه یمن شد، باذام از آن پیش مُرده بود و پسرش جانشین او شده بود که اسود عنسی او (شهر پسر باذام) را بکشت و من (فیروز دیلمی) و داذویه و قیس بن مکشوح مُرادی پیش وبر بن یحنس فرستاده پیمبر فراهم شدیم و درباره کشتن اسود عنسی رأی زدیم.

آنگاه کس پیش زن شاه (آزاد زنِ اسود عنسی) فرستادیم که میخواهیم اسود را بکشیم چه باید کرد؟ و زن شاه کس فرستاد که پیش من آی. پیش زن شاه رفتم و او کنیز را بر در نهاد که اگر اسود آمد ما را خبردار کند، و من و او به درون رفتیم و این خانه آخرین بود و نقبی زدیم و پرده افکندیم و من گفتم: «امشب او را می کشیمزن گفت: «بیآییدناگهان اسود به خانه درآمد و غیرت آورد و در گردن من آویخت و کوفتن گرفت. او را به کنار زدم و بیرون شدم و پیش یاران خویش آمدم و قصه را بگفتم و یقین داشتم که کارمان زار است. در این وقت فرستاده زن بیآمد که از آنچه دیدید نومید مشوید که وقتی تو رفتی من به اسود گفتم: «مگر نمی‌گویید که شما مردمی آزاده و والا نسبید؟» اسود گفت: «چرا» گفتم: «برادرم پیش من آمده بود که درود گوید و حرمت کند و تو بر او جستی و گردنش بکوفتی و بیرونش کردی، جوانمردی تو این بود؟» و چندان ملامتش کردم که خجل شد و گفت: «این برادرت بود؟» گفتم: «آری» اسود گفت: «نمی دانستم» زن گفته بود امشب برای کشتن وی بیآیید.

عبدالله بن فیروز دیلمی در ادامه و به نقل از پدرش گوید: پس ما آرام شدیم و نیرو گرفتیم و شبانگاه من و داذویه و قیس بن مکشوح برفتیم و از راه نقب به خانه آخرین درآمدیم، و من (فیروز) به قیس بن مکشوح گفتم: «تو چابکسوار عربی، برو و این مرد را بکشقیس بن مکشوح گفت: «من به هنگام پیکار به لرزه می‌افتم و بیم دارم ضربتی به او بزنم که کاری نسازد، تو برو که از همه جوانتر و نیرومندتری» گوید: و من (فیروز دیلمی) شمشیر خویش را پیش آن‌ها نهادم و وارد شدم که ببینم سر اسود عنسی کجاست، چراغ می سوخت و او در میان بسترها خفته بود و ندانستم سرش کجا است و پایش کجاست؟ زنش کنارش نشسته بود و انار به او می خورانید تا بخفت و من به او اشاره کردم که سرش کجا است و او به جای سرش اشاره کرد، و من برفتم و بالای سرش ایستادم و نمیدانم صورتش را دیدم یا نه، که ناگهان چشم گشود و مرا دید و با خود گفتم اگر برای برداشتن شمشیر بروم بیم هست که کار از دست برود و کسانی را برای حفظ خود بخواند.

و چنان بود که شیطانِ اسود، حضور مرا به او گفته بود و او را بیدار کرده بود، اسود گیج بود و شیطان به زبان وی با من سخن کرد و به من می نگریست و خرخر میکرد، با دو دست به سر او زدم و سرش را به یک‌دست و ریشش را به دست دیگر گرفتم و گردنش را پیچیدم و کوفتم و خواستم پیش یارانم برگردم اما زن در من آویخت که خواهرتان را و خیرخواهتان را رها می کنی؟ گفتم: «بخدا او را کشتم و از شرش آسوده شدیمآنگاه پیش دو رفیقم رفتم و ماجرا را به آن‌ها خبر دادم. گفتند: «برگرد و سرش را جدا کن و بیآر» و من بازگشتم، اسود عنسی صدایی نامفهوم داشت، دهانش را ببستم و سرش را ببریدم و پیش دو رفیقم بردم و با هم برون شدیم و به منزل خویش رفتیم که وبر بن یحنس ازدی آنجا بود و با هم بر قلعه‌ای بلند رفتیم و وبر بن یحنس بانگ نماز داد. آنگاه بانگ زدیم که خدا عزوجل اسود کذاب را کشت و مردم فراهم آمدند و سر را بینداختیم.

و چون یاران اسود عنسی این بدیدند بر اسبان خویش نشستند و هر کدامشان نوسالی از فرزندان ما را از خانه ای که آنجا بودند بگرفتند و در تاریکی صبحدم دیدمشان که نوسالان را به ردیف خود سوار کرده بودند و به برادرم (جشیش بن دیلمی) که میان مردم بود بانگ زدم که هر کدامشان را که می‌توانید بگیرید، مگر نمی‌بینید با فرزندان ما چه می کنند؟ پس کسان ما در آن‌ها آویختند و هفتاد کس از ایشان بگرفتیم و سی نوسال از ما ببردند و چون بیرون شهر رسیدند متوجه شدند که هفتاد کس از آن‌ها نیست و بیآمدند و آن‌ها فرزندان ما را رها کردند و ما یاران آن‌ها را رها کردیم.

گوید: پیمبر خدای به یاران خویش گفته بود: «الله اسود کذاب عنسی را بکشت. او را به دست یکی از برادران مسلمان شما که اسلام آورده‌اند و تصدیق پیمبر الله کرده‌اند از میان برداشتپس از قتل اسود ما چنان شدیم که پیش از آمدن اسود بودیم و سران قوم آسوده شدند و کسان به مسلمانی باز آمدند. عبید بن صخر گوید: آغاز کار اسود عنسی تا ختم غایله وی سه ماه بود. ضُحاک پسر دیگر فیروز دیلمی و برادر عبدالله گوید: از آن هنگام که اسود عنسی در «غار خبان» خروج کرد تا وقتی کشته شد چهار ماه بود و پیش از آن کار وی مکتوم (نامعلوم) بود. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1354 تا 1367)

وفات فاطمه دختر پیمبر اسلام (11 هجری)

واقدی میگوید: در همین سال یازدهم، فاطمه دختر پیمبر به شب سه شنبه روز سوم ماه رمضان از جهان درگذشت، در این هنگام بیست ونُه سال یا در همین حدود داشت. ابوجعفر گوید: وفات فاطمه (علیه‌السلام) سه ماه پس از درگذشت پیمبر الله بود. اما به گفته عروه بن زُبیر شش ماه پس از درگذشت پیمبر وفات یافت. واقدی گوید: «و این به نزد ما معتبرتر استگوید: اسماء دختر عمیس و علی (علیه‌السلام) فاطمه را غُسل دادند. عمره دختر عبدالرحمان گوید: عباس بن عبدالمطلب، عموی پیمبر و علی، بر فاطمه دختر پیمبر نماز کرد. جویریه بن اسماء گوید: عباس و علی و فضل بن عباس در گور فاطمه قدم نهادند. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1367 تا 1368)

ابوبکر در جنگ با قبایل از دین برگشته اطراف مدینه (11 هجری)

ابو زید گوید: ابوبکر سپاه اسامه بن زید را به سرزمین شام، همانجا که پدرش زید بن حارثه کُشته شده بود، روان کرد و همچنان در مدینه مقیم بود و زد وخوردی نداشت و فرستادگان قبایل عرب که از دین برگشته بودند پیش وی می‌آمدند که می‌خواستند نماز را بپذیرند اما زُکات ندهند، اما ابوبکر نپذیرفت و ببود تا اسامه بن زید پس از چهل روز و به قولی هفتاد روز بازگشت و ابوبکر او را در مدینه جانشین کرد و خود راهی شد. و به قولی جانشین وی در مدینه سنان ضمری بود و برفت تا در جمادی الاول و به قولی جمادی الآخر در «ذی القصه» فرود آمد.

قاسم بن محمد گوید: وقتی پیمبر درگذشت بیشتر مردم قبایل اسد و غطفان و طی به دور طلیحه بن خویلد اسدی فراهم آمدند و جُز اندکی از این سه قبیله بر دین نماندند. مردم قبیله اسد در سمیراء فراهم شدند و (قوم) فزاره (با سالارشان عُیینه بن حصن فزاری) و گروهی از قبیله غطفانیان در جنوب طیبه فراهم آمدند، مردم قبیله طی در حدود سرزمین خویش اجتماع کردند، مردم ثعلبه بن سعد و مره و عبس در ابرق ربذه گرد آمدند و جمعی از مردم بنی کنانه نیز با آن‌ها شدند و چون جای ماندن نبود دو گروه شدند و گروهی در ابرق بماندند و گروهی دیگر سوی ذوالقصه شدند و طلیحه بن خویلد، حبال، برادرزاده اش را به کمک آن‌ها فرستاد که سالار بنی اسدیان ذوالقصه و جماعت لیثیان و دیلیان و مدلجیان همدست آن‌ها شد، سالار قوم مره در ابرق عوف بن فلان بن سنان بود و سالار ثعلبه و عبس، حارث بن فلان سبعی بود، این طوایف کسانی را سوی مدینه فرستادند که پیش سران قوم منزل گرفتند و با ابوبکر سخن کردند که نماز کنند اما زُکات ندهند. الله ابوبکر را بر حقّ پایدار کرد و گفت: «اگر زانوبند شُتری به من ندهند بر سر آن جنگ می کنم» و چنان بود که زانوبند شُتران زُکات با زُکات دهندگان بود که با شُتر میدادند. فرستادگان قبایل از دین برگشته اطراف مدینه سوی قوم خویش رفتند و به آن‌ها خبر دادند که در مدینه چندان کس نیست و آن‌ها را به اندیشه حمله به مدینه انداختند.

حمله شبانه عربان از اسلام بگشته به مدینه

ابوبکر از آن پس که فرستادگان برفتند علی و زُبیر و طلحه و عبدالله بن مسعود را بر گذرگاه های مدینه گماشت و مردم مدینه را در مسجد آماده نگه داشت و گفت: «مردم اطراف به کفر گراییده اند و فرستادگانشان دیده اند که جماعت شما کم است، معلوم نیست شبانه حمله می‌کنند یا روز، که نزدیکترین طایفه مُرتد تا اینجا بیش از یک روز فاصله ندارد. این قوم امید داشتند که شرطشان را بپذیرم و با آن‌ها صلح کنیم که نپذیرفتیم و ردشان کردیم، پس آماده باشیدسه روز بگذشت که عربان مُرتد شبانگاه سوی مدینه حمله آوردند و گروهی در «ذی حسی» ماندند که کمک آن‌ها باشند. مهاجمان شبانگاه به گذرگاه ها رسیدند که جنگاوران آنجا بودند و کسان مراقبت می‌کردند که خبر یافتند و ابوبکر خبردار شد و کس پیش آن‌ها فرستاد که به جای خویش باشید و با مقیمان مسجد که همه شُترسوار بودند روان شد و با دشمن مقابله کردند که فراری شدند و مسلمانان شُترسوار به تعقیب آن‌ها رفتند تا به ذی حسی رسیدند، کمکیان پیش آمدند و مشکهای پُرباد به ریسمان بسته بودند که آنرا با پای خویش بزدند و جلو شُترسواران ابوبکر راندند و شُتران رم کرده و فراری شدند که شُتر از هیچ چیز چون مشک پُرباد رم نمی‌کند و شُتران را نگه نتوانستند داشت تا وارد مدینه شدند اما از مسلمانان کس از شُتر نیفتاد و کُشته نشد. دشمن و غارتیان پنداشتند مسلمانان به ضعف افتاده اند و کس پیش مقیمان ذوالقصه فرستادند و قضیه را خبر دادند و آن‌ها به اعتماد گفته خبرآوران بیآمدند و از اراده الله غافل بودند.

نخستین پیروزی مسلمانان بر مُشرکان در جنگ ابرق با رهبری ابوبکر (11 هجری)

ابوبکر همه شب را به تهیه لوازم گذرانید و اواخر شب با سپاه روان شد. نعمان بن مقرن بر میمنه او بود و عبدالله بن مقرن بر میسره بود و سوید بن مقرن دنباله‌دار سپاه بود و سواران با وی بودند، صبحدمان با دشمن روبرو شدند و دشمنان وقتی خبردار شدند که شمشیر مسلمانان به کار اُفتاده بود و چون آفتاب طلوع کرد دشمن را براندند و بیشتر شُتران آن‌ها را بگرفتند و حبال برادرزاده طلیحه کُشته شد. ابوبکر با سپاه به تعقیب دشمن تا ذوالقصه رفت و نعمان بن مقرن را با گروهی آنجا نهاد و خود با سپاه سوی مدینه بازگشت و این نخستین فتح مسلمانان در جنگهای ارتداد بود که مُشرکان زبون شدند. و چنان بود که بنی ذبیان و عبس به مسلمانان خویش تاخته بودند و خونشان را ریخته بودند و قبایل مجاور آن‌ها نیز چنین کرده بودند. جنگ ابوبکر مایه عزت مسلمانان شد (ادامه جنگ با طلیحه بن خویلد اسدی با خالدبن ولید در نوشتار پایینی) و ابوبکر قسم خورد که از مُشرکان بسیار کس می کُشد و از هر قبیله که مسلمانان را کشته اند معادل مسلمانان مقتول و بیشتر، کشتار می‌کند.

ابوبکر روزی چند در ابرق که بنی ذبیان از پیش بر آن تسلط داشته بودند بماند و گفت: «روا نیست که بنی ذبیان بر این سرزمین تسلط داشته باشند که الله آنرا غنیمت ما کرده استوقتی اهل ارتداد مغلوب شدند و به دین الله باز آمدند و بخشش آمد، مردم بنی ثعلبه که در ابرق مقر داشته بودند بیآمدند که آنجا بمانند و کسان ابوبکر مانعشان شدند پس در مدینه پیش ابوبکر آمدند و گفتند: «چرا نمی‌گذارید ما در دیارمان مقر گیریم؟» ابوبکر گفت: «پس دروغ میگویید این دیار شما نیست بلکه غنیمت ماست» و گفته آن‌ها را نپذیرفت و ابرق را چراگاه اسبان مسلمانان کرد و دیگر سرزمین ربذه را چراگاه مردمان کرد، سپس چراگاه چهارپایان زُکات شد، به سبب آنکه میان مردم و متصدیان زُکات تصادمی رُخ داده بود و با این کار تصادم از میان برخاست.

ابوبکر چنان کرد و مسلمانان در دین خویش ثبات یافتند و مُشرکان قبایل در کار خود شکسته شدند و زُکات شُتران صفوان و زبرقان و عدی یکی پس از دیگری رسید. بشارت زُکات صفوان را سعدبن آبی وقاص آورد و بشارت زبرقان را عبدالرحمان بن عوف آورد و بشارت قوم عدی را عبدالله بن مسعود و به قولی (ابو) قتاده آورد. این حادثه به روز شصتم از رفتن سپاه اسامه بن رید بود. چند روز پس از آن اسامه بن زید در رسید، ابوبکر به او و سپاهش گفت راحت کنید و مرکوبان خویش را از خستگی در آرید. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1368 تا 1374)

«ابوبکر یازده پرچم در جنگ با دشمنان مسلمانان بست» (11 هجری)

عبدالرحمان بن کعب گوید: و چون سپاه اسامه بن زید بیآسود و آن‌ها که دور مدینه بودند فراهم آمدند ابوبکر سوی ذوالقصه رفت که تا مدینه یک منزل بود و در آنجا یازده گروه معین کرد و پرچمها بست و به سالار هر گروه گفت مسلمانانی را که در مسیر اویند و توان جنگ دارند با خود راهی کند و بعضیشان را برای دفاع از سرزمینشان به جای گذارد. قاسم بن محمد گوید: وقتی سپاه اسامه بن زید از خستگی درآمد و مال زُکات فراوان رسید که از آن‌ها زیاد آمد، ابوبکر گروهها معین کرد و یازده پرچم بست:

1- یک پرچم برای خالدبن ولید بست و گفت به جنگ طلیحه بن خویلد رود، و چون از کار وی فراغت یافت سوی مالک بن نویره یربوعی رود که در بطاح مقر داشت و اگر مقاومت کرد با وی بجنگد.

2- برای عکرمه بن آبی جهل نیز پرچمی بست و به جنگ مسیلمه در یمامه فرستاد.

3- یک پرچم نیز برای مهاجر بن آبی اُمیه بست و او را به جنگ اسود کذاب عنسی فرستاد و گفت ابنای یمن را بر ضد قیس بن مکشوح و همدستان یمنی وی کمک کند آنگاه به سوی قبیله کُنده رود که در حضرموت یمن بودند.

4- یک پرچم نیز برای خالدبن سعید بن عاص بست که از یمن آمده بود و محل عمل خود را ترک کرده بود و او را سوی حمقتین مشارف شام فرستاد.

5- یک پرچم نیز برای عمروبن عاص بست و او را به جنگ جماعت قضاعه و ودیعه و حارث فرستاد.

6- یک پرچم نیز برای حذیفه بن محصن غلفانی بست و او را به جنگ مردم «دبا» (در عمان) فرستاد.

7- یک پرچم نیز برای عرفجه بن هرثمه بست و او را به جنگ جماعت «مُهره» در نجد فرستاد و گفت که حذیفه و عرفجه با هم باشند و در قلمرو عمل هر کدامشان سالاری گروه با وی باشد.

8- شرحبیل بن حسنه را نیز به دنبال عکرمه بن آبی جهل فرستاد و گفت وقتی کار یمامه (و مسیلمه) به سر رفت با سواران خویش سوی قضاعه رو و با مُرتدان جنگ کن.

9- یک پرچم نیز برای طریفه بن حاجز بست و او را به جنگ طایفه بنی سلیم فرستاد و آن گروه از مردم هوازن که همدست آن‌ها شده بودند.

10- پرچمی نیز برای سوید بن مقرن بست و او را سوی تهامه یمن فرستاد.

11- یک پرچم نیز برای علاء بن حضرمی بست و او را سوی بحرین فرستاد.

این یازده سالاران از ذوالقصه حرکت کردند، و هر کدام با سپاه خویش سوی مقصد روان شدند و ابوبکر دستور خویش را برای آن‌ها نوشت، و سوی گروه مُرتدان فرستاد و نامه‌های وی به همه قبایل مُرتد عرب یکسان بود و مضمون آن چنین بود:

نامه ابوبکر به مردم و سران قبایل از اسلام بگشته شبه جزیره عرب (11 هجری)

«بسم الله الرحمن الرحیم، از ابوبکر خلیفه پیمبر الله به همه کسانی که این نامه من بدانها رسد، از جمع و شخص، مسلمان و از مسلمانی بگشته.

درود بر آنکه پیرو هدایت باشد و پس از هدایت به ضلالت و کوری بازنگردد. من ستایش الله ی یگانه می‌کنم و شهادت میدهم که الله یی بجُز الله ی یگانه و بی شریک نیست و محمد بنده و پیمبر اوست به آنچه آورده معترفیم و هر که را معترف نباشد کافِر شماریم و با وی پیکار کنیم.

اما بعد، الله عزوجل محمد را به بشارت و بیم رسانی و دعوت به الله ی حقّ، سوی خلق خویش فرستاد که چراغی روشن بود تا همه زندگان را بیم دهد و گفتار حقّ بر کافرام مسجل شود، الله معترفان را به سوی حقّ هدایت کرد و پیمبر به اذن الله ی با مخالفان پیکار کرد تا خواه ناخواه به اسلام گرویدند.

آنگاه پیمبر الله ی صلی الله علیه وسلم درگذشت و فرمان الله ی را به کار بسته بود و اُمت خویش را نصیحت کرده بود و کاری را که به عهده داشت به سر برده بود. الله ی در کتاب منزل خویش این واقعه را برای او و همه اهل اسلام بین کرده بود و گفته بود: «تو می‌میری و آن‌ها نیز می میرند»(زمر،30). و نیز فرمود: «پیش از تو هیچ انسانی را خلود نداده ایم، چگونه تو بمیری و مخالفانت جاویدان باشند»(انبیاء،34). و هم به مومنان فرمود: «محمد جُز فرستاده ای نیست که پیش از او فرستادگان درگذشته اند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود عقبگرد می کنید، و هر که عقبگرد کند ضرری به الله نمی زند، و الله سپاسداران را پاداش خواهد داد»(آل عمران،144)

هر که محمد را می پرستید، محمد بمُرد و هر که الله ی یگانه بی شریک را می‌پرستید الله مراقب اوست، زنده و پاینده و جاوید، که چرت و خواب او را نگیرد، نگهبان کار خویش است و از دشمن خود انتقام گیرد و او را کیفر دهد.

من، شما را به ترس از الله سفارش می‌کنم که نصیب خویش را از الله و دین الله که پیمبرتان صلی الله علیه وسلم آورده برگیرید و از هدایت او هدایت یابید و به دین الله چنگ زنید که هر که را الله نکند گمراه باشد و هر که را عافیت ندهد در بلیه اُفتد و هر که مورد عنایت او نباشد زبون شود و هر که را الله هدایت کند یا بدو هر که را گمراه کند در گمراهی بماند که او تعالی شاءنه فرماید: «هر که را الله هدایت کند، هدایت یافته اوست و هرکه را گمراه کند دوستدار و رهبری برای او نخواهی یافت. و در دنیا عمل او پذیرفته نشود تا به الله مقر شود و در آخرت عوض از او نپذیرند»(کهف،17).

و من خبر یافته‌ام که کسانی از شما پس از اقرار به اسلام و عمل به تکالیف آن، از روی غرور و جهالت و اطاعت شیطان از دین خویش بگشته اند، الله ی تبارک و تعالی فرماید: «و چون به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، همه سجده کردند مگر ابلیس که از جنیان بود و از فرمان پروردگارش برون شد، چرا او و فرزندانش را که دشمن شمایند سوای من دوستان می گیرید؟ برای ستمگران چه عوض بدی است»(کهف،49). و هم او عزوجل فرماید: «حقا که شیطان دشمن شماست، شما نیز او را دشمن گیرید که دسته شیطان فقط دعوت می‌کنند که اهل آتش سوزنده باشید»(فاطر،6)