با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

افشین (حیدر پسر کاووس خاراخره) ، امیر زاده اُشروسنه

 

حیدر پسر کاووس معروف به افشین، شاهزاده اشروسنه؛

 

سرانجام افشین اُشروسنه (اُسروشنه)

راستی آن است که جاه و جلال افشین اُشروسنه (یا اُسروشنه، ولایتی در تاجیکستان) و اقتدار شاهانه اش در بغداد مخالفان او را خیره کرده بود. مقام و منزلتی که نزد خلیفه معتصم (به ویژه پس از دستگیری بابک) به دست آورده بود رشک و کینه ی درباریان را تحریک میکرد و او با بی اعتنایی نسبت به نزدیکان خلیفه و تلاشی که برای کسب قدرت بیشتر نشان میداد، دشمنان بسیاری برای خود تراشیده بود که هر یک چند برابر عبدالله بن طاهر (پسر طاهر بن حسین، موسس سلسله طاهریان در خراسان) در سرنگون کردن وی میکوشیدند.

 

دربار معتصم کانون توطئه و دسیسه بود و هر صاحب نفوذی بر آن بود تا خود را بیشتر به خلیفه نزدیک کند و در میان این رقابت ها افشین اسروشنی که بیش از همه مورد عنایت قرار داشت با رفتار مغرورانه و جسارت آمیزش تیرهای کینه و نفرت بسیاری را متوجه خود ساخته بود. پیش از فرستادن مازیار به سامرا، مرکز خلافت معتصم، دشمنان افشین به رازی دست یافتند که موفقیت او را به خطر افکند.

 

ماجرا از این قرار بود که منکجور، کارگزار افشین در آذربایجان که برادر زنش بود، پس از ختم غائله ی بابک و بازگشت افشین به بغداد، در یکی از قلعه های خرّم دینان در بذ به گنجینه ای بزرگ دست یافت و خبر آن را گزارش نکرد. صاحب برید (خبرچین، پیک) آذربایجان جریان را به خلیفه نوشت، ولی منکجور در پاسخ به پرسش خلیفه معتصم نیز موضوع را منکر شد و در مقام کشتن صاحب برید خلیفه برآمد، ولی اوباشان عرب اردبیل که جزو مزدوران سپاهیان خلیفه بودند، مانع شدند و این مورد را هم به خلیفه نوشتند. کار بالا گرفت و منکجور آشکارا سر به شورش برداشت. شماری از یاران بابک هم به او پیوستند و چند تن از هواداران خلیفه را کشتند.

 

افشین و برادرزنش منکجور

افشین برای تبریه خود سپاهی را به آذربایجان فرستاد که در ظاهر مامور سرکوبی منکجور بود ولی در باطن هدف یاری کردن وی را داشت. خلیفه معتصم که نسبت به افشین بدگمان شده بود یکی از سرداران ترُک خود را با سپاهی به آذربایجان روانه کرد و او منکجور را در یکی از قلعه های بازسازی شده بابک بدام انداخت. این محاصره طولانی نشد و با خیانت یارانش او را دستگیر کردند و به سامرا فرستادند.

 

هنگامیکه افشین دریافت همدستی او با منکجور آشکار شده و به احتمال زیاد پس از رسیدن مازیار به سامرا مشتش باز خواهد شد، تصمیم گرفت تا نقشه ی کشتن خلیفه معتصم و پسرانش و نزدیکانش را اجرا کند و سپس خود را به آذربایجان برساند تا با نیروهایی که به عنوان دستگیری منکجور فرستاده بود از کرانه های خزر به ماوراءالنهر بتازد و اعلام استقلال کند. او از سالها پیش اندوخته هایش را به اسروشنه می فرستاد (چنانکه نوشته اند: چند محموله ی او نیز به چنگ طاهریان در خراسان افتاده بود) و میدانست که از نظر مالی نیز توانایی لازم برای جنگ با خلیفه معتصم و نیروهای زیر فرمان عبدالله بن طاهر در خراسان را دارد و میتواند به آرزوهای طلایی خود جامه ی عمل پوشاند.

 

با این دلخوشی افشین میهمانی شاهانه ای تدارک دید و خلیفه معتصم را با پسرانش هارون و جعفر و سرداران به سور و جشن در قصرش فرا خواند. خلیفه معتصم گفته بود: آنها نتوانند آمد، لیک من خود بیایم با پنجاه سوار از کسان و معتمدان. امیرزاده ی اسروشنه خبر نداشت که خلیفه پیش از دعوت او، خبر این مهمانی را از پیک (برید) خراسان دریافت کرده و سوای آنکه گزارش عبدالله بن طاهر مبنی بر اعتراف مازیار به دستش رسیده بود، یکی از افسران جوان زیر فرمان افشین به نام بیژن اسروشنی دو شب پیش که در کاخ معتصم نگهبانی نوبتی داشته، اندکی پرُ حرفی کرده و از مطالبی سخن برآورده که سوای تایید گزارش عبدالله بن طاهر از سفر قریب الوقوع در رکاب افشین در مسیر آذربایجان و کرانه های خزر به ماوراءالنهر حکایت میکرده است.

 

در کاخ آراسته ی افشین همه چیز برای پذیرایی از معتصم و همراهانش مهیا بود. از جمله صد تن نگهبان زنگی و هندو که با شمشیرهای برهنه پشت پرده ها پنهان شده بودند و گوش به زنگ آنکه افشین فرمان قتل عام بدهد. چون معتصم به در سرای افشین رسید عنان در کشید. آنگاه کسان و نزدیکان خود را یک به یک به درون فرستاد و خود همچنان بیرون ایستاد. هندویی را از آنان که در دهلیز پنهان بودند عطسه گرفت... و معتصم دست در ریش افشین زد و آواز در داد که غارت، غارت. کسان معتصم افشین را دستگیر کردند و به زنجیر بستند، سرای او را آتش زدند و کسان او را اسیر گرفتند. خلیفه معتصم سردار اسروشنه را که آن همه خدمتهای شایان به او کرده بود از ریاست حرس (سپهسالاری) معزول کرد و به زندان فرستاد.

 

به فرمان معتصم افشین را محاکمه کردند، جریان محاکمه و تفصیل آن را بیشتر تاریخ ها با تفاوتی اندک نوشته اند. مازیار هم یکی از شاهدان دادگاه بود و افشین در باب نامه های تحریک آمیز خود به وی گفت که نیتّی جز فریب مازیار نداشته و بر آن بوده تا دورویی و نافرمانی وی را نسبت به خلیفه معتصم آشکار سازد و خدمتی دیگر به دستگاه خلافت انجام دهد. افشین را به زندان بردند و به قولی از گرسنگی و به قولی از زهر هلاک کردند و جسدش را در باب العامه سامرا بر دار کشیدند. چنین بود که دوران قدرت و شکوه افشین هم به پایان رسید و چند روز پس از آن که مازیار را در کنار بابک آویختند پیکر بی جان افشین هم بر فراز دروازه رفت و چندی بعد آن را پایین آوردند و همراه با بت هایی که در خانه اش یافته بودند به آتش سوختند و خاکسترش را به دجله سپردند.

 

از حادثه های سال 225 هجری قمری

روایت افشین در تاریخ طبری ؛ فرستادن مال از طرف افشین بسوی اشروسنه ؛ اختلاف عبدالله بن طاهر با افشین

گویند: افشین به روزگار نبرد بابک که به سرزمین خرّمیان مقیم بود وقتی هدیه ای از مردم ارمینیه به نزد وی میرسید آنرا به اشروسنه می فرستاد و این از قلمرو عبدالله بن طاهر(خراسان) میگذشت و عبدالله خبر آن را به خلیفه معتصم نوشت و معتصم دستور داد همه هدیه هایی را که افشین سوی اشروسنه می فرستد مشخص کند و عبدالله بن طاهر چنان کرد.(جلد 13 ص 5922) ... یکی از روزها که فرستادگان افشین که هدیه ها را همراه داشتند در نیشابور فرود آمده بودند عبدالله کس فرستاد و آنها را گرفت و بکاوید و در کمربندهایشان کیسه ها یافت که آن را از ایشان گرفت و گفتشان که این مال(پول نقد) را از کجا آورده اید؟ گفتند: این هدیه های افشین است و این مالهای اوست. گفت: دروغ آوردید، اگر برادرم افشین میخواست چنین مالهایی بفرستد به من مینوشت و این را به من خبر میداد تا دستور دهم آنرا حراست و بدرقه کنند که این مالی گزاف است، شما دزدانید.(همانجا)

 

برانگیزاندن مازیار شاه طبرستان توسط افشین

پس عبدالله بن طاهر مال را بگرفت و به سپاهیان خویش داد و به افشین نوشت و گفت: باور ندارم که چنین مالی سوی اشروسنه فرستاده باشی و به من ننویسی و خبرم ندهی که آن را بدرقه کنم. اگر این مال از آن تو نبود، من آنرا به سپاه خویش دادم، به جای مالی که امیرمومنان هر سال به نزد من میفرستد و اگر مال چنانکه این قوم گفته اند از آن تو باشد، وقتی مال از جانب امیرمومنان آمد به تو پس میدهم و اگر جز این باشد امیرمومنان بدین مال شایسته تر است که من آنرا به سپاه دادم از آنرو که میخواهم روانه دیار ترُکان شان کنم. افشین بدو نوشت و خبر داد که مال من و مال امیرمومنان یکی است و از او خواست که آن قوم را رها کند که سوی اشروسنه روند. عبدالله بن طاهر آنها را رها کرد و این سبب اختلاف میان عبدالله بن طاهر و افشین شد.(ص 5923)

 

و چنان بود که افشین گاه به گاه از معتصم سخنی می شنید که نشان میداد که میخواهد خاندان طاهر را از خراسان معزول کند، افشین در ولایتداری آنجا طمع آورد و بنا کرد به مازیار نامه نویسد و وی را به مخالفت برانگیزد و تعهد کند که به نزد سلطان(معتصم) به دفاع از او می پردازد، به این گمان که اگر مازیار مخالف شود، معتصم محتاج میشود که او را برای نبرد مازیار بفرستد و عبدالله بن طاهر را معزول میکند و او را ولایتدار خراسان میکند.(همانجا)

 

کوتاهی افشین در مورد کار منکجور ؛ نقشه مسمومیت معتصم و سرداران توسط افشین

کار منکجور(برادر زن افشین که بعد از فتح بذ از طرف افشین ولایتدار آذربایجان شده بود و بعد از پیدا کردن مال بسیار در قلعه های بابک، گزارش این مالها را به معتصم نداده بود و معتصم به افشین ماموریت داد تا او را گرفته و بنزدش فرستد) نیز در آذربایجان چنان بود که از پیش حکایت کردیم و از کار افشین و نامه نوشتن وی به مازیار، بدگمانی ای که معتصم از افشین در کار منکجور داشت بنزد وی(معتصم) محقق شد که این با نظر افشین و دستور وی به منکجور بوده پس به این سبب، معتصم از افشین متغیّر شد، افشین این را دریافت و تغییر وضع خویش را بنزد معتصم بدانست و ندانست چه کند و چنانکه گویند مصمم شد در قصر خویش مشکهایی فراهم آورد و به روز پرُ کاری معتصم و سرداران وی به حیله راه موصل گیرد و بر آن مشکها از زاب بگذرد و سوی ولایت ارمینیه شود و از آنجا سوی دیار خزر رود. اما این کار دشوار شد. پس زهر بسیار آماده کرد و مصمم شد غذایی بسازد و معتصم و سردارانش را بخواند و به آنها بنوشاند اگر معتصم دعوت وی را نپذیرفت به روز پرُ کاری امیرمومنان، درباره مهمان کردن سرداران ترُک چون اشناس و ایتاخ و دیگران از او اجازه بخواهد و چون به نزد وی شدند غذایشان دهد و مسموشان کند و چون از نزد وی برون شدند آغاز شب برون شود و آن مشکها و لوازم عبور را بر پشت اسبان ببرد تا به زاب رسد و با بنه های خویش بر مشکها بگذرد و اسبان را چندان که میسر شود به شنا عبور دهد، آنگاه مشکها را بر دجله رها کند و وارد ولایت ارمینیه شود- ولایت ارمینیه جزو قلمرو وی بود- آنگاه سوی ولایت خزران رود و امان خواهد، آنگاه از ولایت خزر به ولایت ترُکان رود و از ولایت ترُک سوی ولایت اشروسنه باز رود و خزران را بر ضد مردم اسلام برانگیزد. در تهیه این بود اما کارش به درازا کشید و اینش میسّر نشد.(ص 5924)

 

لو رفتن نقشه افشین

و چنان بود که سرداران افشین نیز در خانه امیرمومنان چون دیگر سرداران به نوبت (نگهبان) بودند، و چنان شد که میان واجن اُشروسنی و یکی که از کار افشین واقف شده بود گفتگویی رفت و واجن بدو گفت: این کار را شدنی نمی بینم و انجام نمیگیرد. کسی که سخن واجن را شنیده بود برفت و آن را برای افشین حکایت کرد. یکی از خادمان و خاصان افشین که دل با واجن داشت، آنچه را افشین درباره وی گفت بشنید و شبانگاه وقتی واجن از نوبت باز گشت پیش وی رفت و بدو خبر داد که گفته او را به افشین رسانیده اند. واجن از جان خود بیمناک شد و هماندم در دل شب بر نشست و به خانه امیرمومنان رفت. معتصم خفته بود. بنزد ایتاخ رفت و گفت: برای امیرمومنان اندرزی دارم. ایتاخ گفت: مگر هم اکنون اینجا نبودی؟ امیرمومنان بخفت. واجن بدو گفت: میسرم نیست که تا فردا صبر کنم. ایتاخ در یکی را زد که گفته واجن را به معتصم خبر دهد. معتصم گفت: بگو امشب به منزل خویش باز رود و فردا زود به نزد من آید. واجن گفت: اگر امشب بروم جانم برود. معتصم به ایتاخ پیغام داد که امشب او را به نزد خویش نگهدارد. ایتاخ او را به نزد خویش نگهداشت و چون صبح شد، زود او را ببرد و با نماز صبحدم به نزد معتصمش رسانید که هر چه را میدانست با وی بگفت.

 

افشین در بداشتن گاه لولوه (زندان لولوه) قصر معتصم

معتصم، محمدبن حمادبن دنقش دبیر را پیش خواند و او را فرستاد و افشین را پیش خواند. افشین بیآمد با جامه سیاه (عباسی). معتصم دستور داد جامه سیاه او را برگیرند و بدارندش، که در قصر بداشته شد. پس از آن در داخل قصر بداشتنگاهی بلند برای وی ساخت و آن را لولوه نام کرد و بنام افشین شهره شد. آنگاه معتصم به عبدالله بن طاهر نوشت که با حسن بن افشین (پسر افشین) حیله کند (برای دستگیری حسن).

 

و چنان بود که حسن بن افشین با نوح بن اسد اختلاف داشت و مکرر به عبدالله بن طاهر نوشته و خبر داده بود که نوح به املاک وی تجاوز میکند. عبدالله بن طاهر با فریب حسن بن افشین او را توسط نوح بن اسد به بند کرده و حسن بن افشین را بنزد خلیفه معتصم فرستاد.

 

افشین در گفتگو با شاهدان دادگاه معتصم

و چنان بود که بداشتنگاهی که برای افشین ساخته شده بود همانند مناره بود و میان آن به مقدار نشستن وی جای بود و کسان زیر آن به نوبت بودند. از هارون بن عیسی آورده اند که گوید: در خانه معتصم بودم، احمد بن ابی دواد آنجا بود، با اسحاق بن ابراهیم و محمدبن عبدالملک زیات. افشین را بیآوردند، هنوز در بداشتگی سخت نبود، گروهی از سران احضار شده بودند که افشین را از وضعی که داشت سرکوفت دهند. در خانه از مرتبه داران کسی را نگذاشتند، بجز فرزندان منصور و دیگر کسان را روانه کردند. طرف گفتگوی او(افشین) محمد بن عبدالملک زیات بود کسانی که احضار شده بودند مازیار فرمانروای طبرستان بود و موبد و مرزبان پسر ترکش که یکی از شاهان سغد بود و دو کس از مردم سغد.

 

ماجرای تازیانه خوردن اذان گوی مسجد اُشروسنه

گوید: محمد بن عبدالملک زیات آن دو کس را پیش خواند که جامه های ژنده داشتند. محمد بن عبدالملک زیات به آنها گفت: قضیه شما چیست؟ پشتهای خویش را بنمودند که گوشت آن ریخته بود. محمد بن عبدالملک زیات به افشین گفت: این دو را می شناسی؟ گفت: آری، این اذان گوی است و آن پیشوای نماز که در اُشروسنه مسجدی بنیاد کردند و من به هر کدامشان هزار تازیانه زدم، زیرا میان من و شاهان سغد پیمان و شرط نامه ای هست که هر قوم را به دین خودشان و رسومشان واگذارم. اینان به خانه ای که بُتان قوم یعنی مردم اُشروسنه در آن بود تاختند و آن را مسجد کردند و من به سبب این به هر کدامشان هزار تازیانه زدم که تعدّی کرده بودند و آن قوم را از معبدشان ممنوع داشته بودند.

 

ماجرای کتاب کفر آراسته با طلا و زیور افشین ؛ کتب کلیله و دمنه و مزدک پیش محمد بن عبدالملک زیات ، قاضی القضات معتصم

محمد بن عبدالملک زیات گفت: آن کتاب چیست که به نزد تو هست و آن را با طلا و گوهر و ابریشم آراسته ای که در آن کفر خدا هست. افشین گفت: این کتابی است که از پدرم (کاووس خاراخره، آخرین شاه اُشروسنه) به ارث برده ام و در آن چیزی از نوشته های عجم هست و کفری که یاد کردی، من از نوشته بهره می گرفته ام و جز آن را رها میکرده ام، کتاب را آراسته یافتم و حاجتم وادار نکرد که زیور از آن برگیرم و آنرا چنانکه بود واگذاشتم، چون کتاب کلیله و دمنه و کتاب مزدک که در منزل تو هست. گمان نداشتم که این از اسلام برون می برد.

 

بر شتر نشستن و نعلین به پا کردن و ختنه نکردن افشین

گوید: آنگاه موبد پیش آمد و گفت: این، خفه شده را می خورد و مرا به خوردن آن وا میداشت و پنداشت که گوشت آن از ذبیحه آبدارتر است. هر روز چهارشنبه یک گوسفند سیاه میکشت، وسط آن را با شمشیر میزد آنگاه از میان دو نیمه گوسفند میگذشت و گوشت آن را میخورد. یک روز به من گفت(افشین): با این قوم در همه چیزها که ناخوشآیند داشتم همراه شدم، چندان که به خاطر آنها روغن خوردم و بر شتر نشستم و نعلین به پا کردم اما تا کنون یک موی از من نیفتاده، یعنی نوره نکشیده و ختنه نکرده.

 

افشین گفت: به من بگوی این که این سخن میگوید در دین خویش معتمد است؟ موبد مجوسی ای بود که به دست متوکل مسلمان شده بود و با وی همدمی میکرد. گفتند: نه. گفت: پس به چه منظور شهادت کسی را که بدو اعتماد ندارید و عادلش نمی دانید می پذیرید؟ آنگاه روی به موبد کرد و گفت: آیا میان منزل من و منزل تو دری یا روزنی بود که از آن به من بنگری و خبرهای مرا از آنجا بدانی؟ گفت: نه. گفت: مگر نبود که ترا به نزد خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو می گفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟ گفت: چرا. گفت: بنابراین نه در دین خویش معتمدی و نه در پیمان خویش بزرگوار. که رازی را که با تو گفته بودم فاش کردی.

 

گوید: پس موبد به کنار رفت و مرزبان پسر ترکش پیش آمد، به مرزبان گفتند: این را می شناسی؟ گفت: بله این افشین است. به افشین گفتند: این مرزبان است؟ گفت: این مرزبان است. مرزبان به افشین گفت: ابله، تا کی شاخ به شاخ می پری و تو در تو میکنی؟ افشین گفت: ریش دراز چه میگویی؟ گفت: مردم مملکتت به تو چگونه مینویسند. گفت: همانگونه که به پدرم و جدّم می نوشته اند. گفت: بگو. گفت: نمیگویم. مرزبان گفت: مگر به اُشروسنی به تو چنین و چنین نمی نویسند؟ گفت: چرا. گفت: مگر تفسیر آن به عربی این نیست که به خدای خداوندان از بنده وی فلان پسر فلان؟ گفت: چرا. محمد بن عبدالملک زیات گفت: و مسلمانان تحمل میکنند که به آنها چنین گفته شود، پس برای فرعون چه ماند که به قوم خویش میگفت: من خدای والای شمایم. افشین گفت: درباره پدر من و جدّ من این عادت قوم بود و درباره من نیز، از آن پیش که به اسلام درآیم، خوش نداشتم که خویشتن را پایین تر از آنها نهم که اطاعت قوم نسبت به من تباهی گیرد. اسحاق بن ابراهیم گفت: وای تو، ای حیدر(افشین)، چگونه به نزد ما به نام خدا قسم یاد میکنی و ما قسم ترا باور میداریم و ترا به جای مسلمان می بریم اما دعوی داری که فرعون داشت؟ افشین گفت: ای ابوالحسین، این سوره ای است که عجیف بر علی بن هشام خواند و تو بر من می خوانی. منتظر باش که فردا کی(کسی) آنرا بر تو میخواند؟

 

گفتگوی افشین با مازیار ؛ این دین سپید را کسی جز من (افشین) و تو (مازیار) و بابک یاری نمیکرد

گوید: آنگاه مازیار فرمانروای طبرستان را پیش آوردند. به افشین گفتند: این را می شناسی؟ گفت: نه. به مازیار گفتند: این را می شناسی؟ گفت: آری، این افشین است. به افشین گفتند: این مازیار است. افشین گفت: آری، اکنون او را شناختم. گفتند: آیا به او نامه نوشتی؟ گفت: نه. به مازیار گفتند: به تو نامه نوشت؟ گفت: آری برادرش خاش به برادر من کوهیار نوشت که این دین سپید را کسی جز من و تو و جز بابک یاری نمیکرد، بابک به سبب حمقش(حماقتش) خودش را به کشتن داد و من کوشیدم که مرگ را از او بگردانم اما حمقش وی را به جایی کشانید که در آن افتاد. اگر تو مخالفت کنی، این قوم جز من کسی را ندارند که به مقابله تو فرستند که سواران و دلیران و جنگاوران با منند. اگر سوی تو آیم کسی نماند که با ما نبرد کند. جز سه تا، عربان و مغربیان و ترُکان. عرب همسنگ سگ است. پاره ای پیش وی انداز و سرش را با چماق بزن. این مگسان، یعنی مغربیان، خورندگان یک سرند. اولاد شیطان ها یعنی ترُکان در مدت یک ساعت تیرهایشان تمام میشود، آنگاه سواران به آنها می تازند و همگیشان را نابود میکنند و این چنان میشود که به روزگار عجم بوده بود. افشین گفت: این، بر ضد برادر خویش و بر ضد برادر من دعوی ای میکند که مرا ملزم نمیکند، اگر این نامه را نوشته باشم که او را سوی خویش کشانم و از جانب من اطمینان یابد، جای اعتراض نیست که وقتی من خلیفه را به دست خویش یاری میکنم حق دارم او را به حیله نیز یاری دهم که پشت گردن این را بگیرم و پیش خلیفه آرم که به نزد وی منزلت یابم، چنانکه عبدالله بن طاهر به سبب وی به نزد خلیفه منزلت یافته است. آنگاه مازیار را به کنار بردند.

 

وقتی افشین با مرزبان ترکشی چنان سخن کرد و با اسحاق بن ابراهیم چنان سخن کرد، ابن ابی دواد افشین را سرزنش کرد. افشین بدو گقت: تو ای ابوعبدالله با دست خویش عبایت را بلند میکنی و به شانه خویش نمی نهی تا وقتی که به وسیله آن جمعی را به کشتن دهی. ابن ابی دواد گفت: تو پاکیزه شده ای؟ گفت: نه. گفت: چرا از این باز ماندی(ختنه کردن) که سبب کمال اسلام است و پاکی از آن نجاست؟ افشین گفت: مگر در دین اسلام احتیاط نیست؟ ابن ابی دواد گفت: چرا ! افشین گفت: بیم داشتم اگر این عضو پیکرم را ببرم بمیرم. ابن ابی دواد گفت: ترا با نیزه و شمشیر ضربت میزنند و این از حضور در نبرد بازت نمیدارد، اما از بریدن پوستی هراس داری! گفت: آن ضرورتی است که پیش میآید و وقتی رخ دهد بر آن صبوری میکنم، اما این چیزی است که سوی خویش میکشم و ایمن نیستم که به سبب آن، جانم در آید. نمیدانستم که ترک آن موجب برون شدن از اسلام است. ابن ابی دواد گفت: کار وی عیان شد، ای بغا (به بغای بزرگ پدر موسای ترُک): بگیردش.

 

گوید: بغا دست به کمر افشین انداخت و او را کشید. گفت: من این را زودتر از امروز از شما انتظار می بردم. بغا دامن قبا (افشین) را روی سرش (افشین) برگردانید آنگاه بنزد گردنش اطراف قبا را گرفت و از در وزیری سوی بداشتنگاهش برد. در این سال 225 هجری قمری عبدالله بن طاهر ولایتدار خراسان، حسن بن افشین (فرزند افشین) و اترنجه (زن حسن بن افشین) دختر اشناس(بود) را به سامراء پیش خلیفه معتصم فرستاد.(ص 5924 تا 5931)

 

سخن از حادثاتی که به سال 226 هجری قمری بود

در این سال افشین اُشروسنی بمرد

از حمدون بن اسماعیل آورده اند که وقتی میوه نوبر برآمد، معتصم از میوه های نوبر، در طبقی فراهم آورد و به پسر خویش هارون واثق گفت: این میوه را با خویشتن سوی افشین ببر و به نزد وی در آر. طبق را همراه هارون واثق بردند تا آنرا به نزد افشین بالا برد، در بنایی که برای وی ساخته بودند و در آتش بداشته بودند و نام لولوه داشت. افشین در آن نظر کرد و میوه ای را نیافت. به واثق گفت: خدایی جز خدای یگانه نیست، چه نیکو طبقی است اما برای من نه در آن گلابی هست و نه شاهلوج. واثق گفت: هم اکنون میروم و آنرا برای تو میآرم. افشین به چیزی از میوه ها دست نزد. وقتی واثق میخواست باز گردد افشین بدو گفت: سرور مرا سلام گوی و بدو بگوی از تو مسئلت دارم که معتمدی را از جانب خویش به نزد من فرستی که آنچه را میگویم، از جانب من برساند.

 

پس معتصم حمدون بن اسماعیل را سوی افشین فرستاد و گفت: دراز گویی میکند، معطل مشو. گوید: به نزد افشین درآمدم طبق میوه پیش روی او بود و به یکی یا بیشتر از آن دست نزده بود به من گفت: بنشین. نشستم. میخواست با دهقان مآبی مرا استمالت کند، گفتمش: تفصیل میآر که امیرمومنان به من دستور داده پیش تو معطل نشوم، مختصر کن. گفت: به امیرمومنان بگوی با من نکویی کردی و اعتبارم دادی و بر کسان مسلطم کردی، آنگاه درباره من سخنی را پذیرفتی که به نزد تو محق نبود و درباره آن با عقل اندیشه نکرده بودی. ... من فقط بنده ای از بندگان توام و پرورده توام. ای امیرمومنان! مثل من و تو چون آن کس است که گوساله ای را پرورد تا آنرا چاق کرد و درشت شد و وضعش نکو شد، یارانی داشت که راغب بودند از گوشت آن بخورند. بدو گفتند که گوساله را سر ببرد و این را از آنها نپذیرفت. همگی اتفاق کردند و روزی بدو گفتند: وای تو، این شیر را برای چه می پروری، این درنده است و بزرگ شده و درنده چون بزرگ شود به جنس خویش باز میگردد. به آنها گفت: وای شما این گوساله، گاو است، درنده نیست. بدو گفتند: این درنده است، از هر که میخواهی بپرس. آنگاه به نزد همه کسها که می شناختند رفتند و گفتند: اگر درباره گوساله از شما پرسید بگویید این درنده است. .. پس او بگفت تا گوساله را سر بریدند. من آن گوساله ام چگونه میتوانم شیر باشم. درباره من، خدا را، خدا را به یاد آر. مرا پرورده ای و اعتبار داده ای، سرور منی و مولای منی از خدا مسئلت دارم که قلب ترا سوی من گرداند.

 

مرده افشین را بر دار عامه سامرا (کنیسه بابک) بیآویختند سپس مرده اش را سوزاندند و خاکسترش را در دجله افکندند

حمدون بن اسماعیل گوید: پس برخاستم و باز گشتم و طبق را به همان وضع که بود واگذاشتم که به چیزی از آن دست نزده بود. و پیام افشین را به معتصم رسانیدم، و معتصم بگفت تا طعام را از وی باز دارند، بجز اندکی. هر روز یک نان به او میدادند. .. پس از آن چیزی نگذشت که گفتند: دارد می میرد. یا مرده است. معتصم گفت: او را به پسرش نشان بدهید. پس او را برون کشیدند و پیش پسرش افکندند که ریش و موی خود را بکند، آنگاه دستور داد(معتصم) تا وی را به منزل ایتاخ بردند و برونش آوردند و بر در عامه بیآویختند. آنگاه او را با دارش بر در عامه افکندند که سوخته شد و خاکستر او را ببردند و در دجله افکندند.

 

زرآوه از کتابهای مجوسان در کتابخانه افشین

گوید: وقتی معتصم گفته بود افشین را بدارند (بر دار کنند)، یکی از شبها سلیمان بن وهب دبیر را فرستاد که هر چه را در خانه اوست شمارش کنند. قصر افشین در مطیره بود. در خانه او اطاقی یافتند که مجسمه انسانی در آن بود، از چوب، و زیور و جواهر بسیار بر آن بود، در گوشهایش دو سنگ سپید مشبک بود که رشته های طلا بر آن بود. یکی از کسانی که همراه سلیمان بود یکی از دو سنگ را برگرفت و گمان برد که گوهری قیمتی است و این به هنگام شب بود. وقتی صبح شد و رشته های طلا را از آن بکند، سنگی بود همانند صدفی که آنرا حبرون گویند... با چند بُت و چیزهای دیگر با مشکهای و چوبهایی که فراهم آورده بودند، لوازمی نیز در وزیریه داشت که در آن نیز بُتی دیگر یافتند.

 

جزو کتابهای وی کتابی یافتند از کتابهای مجوسان به نام زرآوه و بسیاری کتابهای دیگر که دین وی که پروردگار خویش را مطابق آن می پرستید در آن بود. مرگ افشین در شعبان سال دویست و بیست وششم بود.(جلد 14، ص 5946 تا 5950)

 

تاجیکستان، سرزمين افشين‌ ها و اخشايد ها، کشوری کوهستانی؛

 

تاجيكستان ، سرزمين افشين‌ ها و اخشايد ها

در تقسيم‌بندی جغرافيایی دوران اسلامی، سرزمين تاجيكستان امروزی شامل بلخ، اشروسنه، و فرغانه بود. بخشی از فرغانه در بخش شمالی تاجيكستان، اشروسنه در شمالغرب تاجيكستان، و نيمه‌ی شرقی بلخ در بقيه‌ی تاجيكستان واقع ميشود.

 

لقب افشين برای شهرياران اشروسنه

اشروسنه تا اواخر قرن دوم هجری در بيرون از قلمرو دولت عربی واقع شده بود و در دست شهريارانی بود كه لقب افشين داشتند. افشين تلفظ بسيار کهنی است و خالصا ايرانی است. اشكال ديگر اين لقب عبارتست از خَشايته، اَخشايد و شاه.

 

افشين پسر كاووس خاراخره ، آخرين شاه میترایی اشروسنه

معروفترين افشين تاريخ اسلام همان افشين معروف پسر كاووس خاراخره- آخرين شاه اشروسنه- است، و داستانش را در ارتباط با سركوب شورش مصريان در زمان مأمون، و در ارتباط با سركوب نهضت خرّم‌دينان و بابک در زمان معتصم ميخوانيم، و جای سخن از آن در اينجا نيست.

 

كاووس خاراخره (پدر افشین) آخرين شاه ميتراییست ايرانی بود و آخرين مهرابه (معبد ميترا) را در شمال تاجيكستانِ كنونی بنا كرد. در اوایل قرن سوم كه طاهر پوشنگی- طاهر بن حسین معروف به ذواليمين- فرماندار سراسر ايران شد اشروسنه را ضميمه ی قلمرو خويش كرد. فرغانه نيز تا پايان قرن دوم در بيرون از قلمرو دولت عربی بود و طاهر پوشنگی در اوایل قرن سوم ضميمه‌ی قلمرو خويش كرد.

 

لقب اَخشايد برای شهریاران فرغانه

شهرياران فرغانه لقب اَخشايد داشتند. اَخشايد همان خَشايته است كه لقب داريوش بزرگ بوده و در تمامی سنگ نبشته‌های او به اين شكل آمده است: اَدَم داريَوَوش خَشايتَه (یعنی منم داريوش شاه). اينها نيز مثل افشين در زمان طاهر پوشنگی وارد ارتش عباسی شدند. یکی از بقايای اخشايدهای فرغانه كه از افسران ارتش عباسی بود در اوایل چهارم هجری در مصر تشكيل سلطنتی خودمختار داد كه یک قرن با نام سلطنت اخشيدی برپا بود و خدمات شايانی در مصر انجام دادند.

 

منابع:

- "ایران و اسلام، طلوعی پس از غروب"، مقاله ای از ماهنامه "گل کشت و کنکاش" و از انتشارات کتیبه.

- سایت "summitpost.org".

- سایت "kamiran.lxb.ir".

- سایت افغانی " afghanistanonlineforums.com".

- "تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده.

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت/ 27 آیان 1392 / 18 نوامبر 2013 میلادی)

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

با تشکر از "گل کشت و کنکاش" و از هایکینگ از سایت "summitpost.org"، و از سایت "kamiran.lxb.ir"، و از سایت " afghanistanonlineforums.com" / سایت خانه و خاطره / سروش آذرت / 27 آبان 1392 / 18 نوامبر 2013 میلادی/