با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

ابوالعباس عبدالله مامون ، خلیفه عباسی (از 198 تا 218 هجری قمری/ از 813 تا 833 میلادی)

(زاده 170 ، وفات 218 ه.ق/ از 786 تا 833 میلادی) و

ابواسحاق محمد (عباس) معتصم (المعتصم بالله) ، خلیفه عباسی (از 218 تا 227 هجری قمری/ از 833 تا 842 میلادی)

(زاده 179 ، وفات 227 هجری قمری/ از 797 تا 842 میلادی)

 

مامون شاه اعراب مسلمان با توفیل امپراتور مسیحی بیزانس، از نگاه بیزانسی ها؛

 

امتحان قرآن مخلوق است از قاضیان و محدثان توسط مامون (218 هجری قمری)

مامون پسر هارون الرشید در سال 218 ه.ق، به اسحاق بن ابراهیم نوشت که قاضیان و محدثان و از جمله احمدبن حنبل را بیآزماید: و دستور داد که جمعی از آنها را به رقه بنزد وی فرستد. مامون در نامه اش آورده بود که خدای عزوجل فرموده: ما این کتاب را قرآنی عربی کردیم. و هرچه را خدای کرده مخلوق اوست. ستایش خاص خدای یکتاست که آسمانها و زمین را بیآفرید و تاریکیها و روشنی پدید کرد. این کتابی است که آیه های آن از طرف فرزانه ای کاردان استوار شده آنگاه توضیح شده است. و هر محکم تفصیل یافته ای محکم کننده و تفصیل دهنده ای دارد و خدای است که کتاب خویش را محکم کرده و تقصیل داده، پس خدای خالق و مبدا است. آنها کسانی هستند که بر سر باطل مجادله کرده اند و به گفتار خویش دعوت کرده اند و خویشتن را به سنت منسوب داشته اند و چنین نموده اند که اهل حق و دین و جماعتند و اغیارشان اهل باطل و کفر و نفاقند. اینان در قبال خدای بر ضلالت خویش یاران گرفته اند که چون عادلشان شمرده اند با وجود خلل دینشان و بدی طینتشان و تباهی نیّتشان و یقینشان، شهادتشان مقبول افتاده و احکام کتاب به وسیله آنها روان شده که از متابعت آنها همین مقصود را داشته اند که بر مولای خویش دروغ ببندند، اینانند که خدایشان کر کرده و چشمانشان را کور کرده. امیرمومنان چنان دید که اینان بدترین امتند... قاضیانی را که به نزد تواند فراهم آر و این نامه امیرمومنان را بر آنها بخوان و درباره آنچه میگویند امتحانشان کن و عقیدتشان را درباره اینکه خدای قرآن را خلق کرده و ابداع کرده کشف کن و خبرشان ده که امیرمومنان در کار خویش از کسی که به دینش و خلوص توحید و یقینش اعتماد نباشد کمک نمیگیرد و در کار رعیت که خدای بدو سپرده و به حفاظت وی آورده بدو اعتماد ندارد...(برگزیده ای کوتاه شده از "تاریخ طبری"، جلد 13، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 5751) و اسحاق بن ابراهیم به این منظور جمعی از فقیهان و قاضیان و محدثان را احضار کرد از جمله ابواحسان زیادی با پسرش ولید کندی و علی ابن مقاتل و فضل بن غانم و ذیال بن هیثم و سجاده و قواریری و احمدبن حنبل و قتیبه و سعدویه واسطی و علی بن جعد و اسحاق بن ابی اسراییل و ابن هرش و ابن علیه اکبر و یحیی بن عبدالرحمان و پیری دیگر از فرزندان عمربن خطاب که قاضی رقه بود و ابونصر تمار و ابومعمر قطیعی و محمدبن حاتم و محمدبن نوح مضروب و ابن فرخان و نصربن شمیل و ابن علی بن عاصم و ابوالعوام بزاز و ابن شجاع و عبدالرحمان بن اسحاق، و این نامه مامون را دو بار بر آنها بخواند که آن را فهم کردند. و پس از آن اسحاق بن ابراهیم از آنها سوال کرد و نظرشان را درباره اینکه آیا "قرآن مخلوق است یا نیست؟"، پرسید. راوی گوید: وقتی سخن به آنها باز گقته شد (قبلا خیلیها حرفهایی مخالف حرفهای مامون گفتند و مامون با رو کردن اعمالشان و تذهیب، بار دیگر توسط اسحاق بن ابراهیم از آنان امتحان بعمل آورد) همگیشان پذیرفتند که قرآن مخلوق است مگر چهار کس: احمدبن حنبل(رهبر سُنیان حنبلی) و سجاده و قواریری و محمدبن نوح مضروب. اسحاق بن ابراهیم بگفت که آنها را بند آهنین نهادند و چون روز بعد شد همه آنها را پیش خواند که در بند آهنین بیاوردندشان و امتحان را برایشان تکرار کرد سجاده از او پذیرفت که قرآن مخلوق است و بگفت تا بند وی را بگشایند و آزادش کرد. احمدبن حنبل و محمدبن نوح بر مقالت خویش اصرار داشتند و باز نیآمدند که هر دو را در بند آهنین کردند و سوی طرسوس در نزدیکی بلاد روم فرستاده شدند جاییکه مامون بهمراه برادرش معتصم ببود.(همان، ص 5768) و اینان در راه طرسوس بودند که خبر رسید مامون درگذشت. اسحاق بن ابراهیم نیز به احمدبن حنبل و محمدبن نوح مضروب گفت در منزلهایشان بمانند، پس از آن اجازه شان داد که برون شوند.

 

بیماری و نامه مامون به عاملان ولایات در مورد معتصم جانشین او (218 هجری قمری)

و در این سال نامه های مامون به نزد عاملان وی در ولایات فرستاده شد به این مضمون: از بنده خدا، عبدالله، امام مامون امیرمومنان و برادرش ابواسحاق(معتصم، مادرش مارده کنیزی ترُک از اهالی سُغد و مراجل و به فارسی مراگُل مادر مامون از دهقانزاده های ایرانی بلخ) بن امیرمومنان رشید، که پس از وی خلیفه است. به قولی این نامه را مامون چنین ننوشت بلکه هنگامیکه در بدندون (از ولایت روم) از بیخودی ای که به سبب بیماری دچار آن شده بود به خود آمد، به دستور مامون به عباس ابن مامون(پسرش، مامون خیال میکرد پسرش با خلیفه گری معتصم مخالفت خواهد کرد اما عباس قبل از مرگ مامون مخالفت نکرد اما بعدآ جزو مخالفان معتصم شد) و اسحاق(برادرش معتصم) و عبدالله بن طاهر(پسر طاهر موسس سلسله طاهریان در خراسان) نوشته شد که اگر در این بیماری حادثه مرگ بر او(مامون) رخ نمود، پس از وی خلیفه ابواسحاق(معتصم) پسر امیرمومنان رشید است. محمدبن داود این را نوشت و نامه را مهُر زد و فرستاد.(همان، ص 5769)

 

سعید علاف قاری گوید: مامون وقتی به بلاد روم و در بدندون بود مرا به نزد وی بردند، چنان بود که از من نظرم را میخواست(آیا قرآن مخلوق است؟)، او را دیدم که بر ساحل بدندون نشسته بود، ابواسحاق معتصم نیز پهلوی راست وی نشسته بود. مرا گفت تا پهلوی وی نشستم، دیدم که وی و ابواسحاق معتصم پاهای خویش را در آب بدندون آویخته بودند. مامون گفت: ای سعید پای خویش را در این آب بنه و از آن بنوش، ترا به خدا هرگز آبی خُنکتر و گواراتر و زلال تر از آن دیده ای؟ چه چیز خوش است که بخورند و از این آب روی آن بنوشند؟ گفتم: امیرمومنان بهتر داند. گفت :رطب آزاد. بهنگامیکه این سخن را میگفت، صدای لگامهای برید(صدای پاهای اسبهای پیک مخصوص خلفا) را شنید. چند استر از استران برید بود و جعبه ها و تحفه ها. به یکی از خادمان خویش گفت: برو ببین آیا در این تحفه ها رطب هست؟ و اگر رطب هست ببین اگر رطب آزاد هست بیار. خادم برفت و شتابان بازگشت با دو سبد رطب آزاد. گفت: نزدیک شو و بخور. او و ابواسحاق بخوردند، من نیز با آنها بخوردم و همگی از آن آب بنوشیدیم. هیچ کداممان از جای برنخاستیم مگر آنکه تبدار بودیم و مرگ مامون از این بیماری بود، معتصم نیز همچنان بیمار بود تا وارد عراق شد، من نیز هنوز بیمارم و نزدیک مرگ رسیده ام.

 

وصیت مامون : ای ابواسحاق معتصم با خرّمیان مصمم و قاطع و دلیرانه نبرد کن

گوید: وقتی بیماری مامون سخت شد کس از پی عباس پسر خویش فرستاد، پنداشت که سوی وی نمیآید، اما بیآمد. مامون سخت بیمار بود و عقلش آشفته بود. عباس روزی چند به نزد پدرش بماند. مامون پیش از آن به برادرش ابواسحاق معتصم وصیت کرده بود عباس و فقیهان و سرداران و دبیران حضور داشتند، مختصری از وصیت نامه مامون چنین بود: این چیزی است که عبدالله(مامون) بن هارون به نزد کسانی که پیش وی حضور داشتند بر آن شاهد گرفت، که خدای عزوجل، یگانه است و در مُلک خویش بی انباز. وی خالق است و جز او مخلوق، قرآن از این به دور نیست. من معترفم و گناهکار، امیدوارم و بیمناک ای ابواسحاق نزدیک من شو و از آنچه می بینی عبرت بگیر. از کار رعیت غافل مباش، رعیت را، رعیت را رعایت کن. عامه را، عامه را رعایت کن که بقای مُلک به آنهاست و رعایت مسلمانان و منافعشان، و هر کاری که پیش تو آرند که صلاح مسلمانان و سودشان در آن است، آن را بر دیگر کارها که دلخواه تست مقدم دار و مرجع شمار در حرکت از نزد من و رفتن سوی خانه مُلک خویش به عراق شتاب کن، این قوم را که در عرصه آنهایی بنگر و هیچ وقت از آنها غافل مباش، با خرّمیان مصمم و قاطع و دلیرانه نبرد کن و از مال و سلاح و سپاهیان سوار و پیاده در این باب کمک گیر. اگر مدتشان به درازا کشید(مقاومت آنها به درازا کشید) با کسانی از یاران و دوستانت که با تواند، کارشان را به خویشتن آماده شو و در این باب با همت عمل کن و به ثواب خدا امیدوار باش. بدان که وقتی اندرز دراز شود بر شنونده و آنکه بدو سفارش کنند حجت محقق شود. در همه کارهای خویش از خدا ترسان باش و از راه حق مرو.(همان، ص 5772 تا 5774 ، وصیت نامه کامل مامون در آینده نزدیک)

 

ابواسحاق محمد المعتصم بن هارون الرشيد بن المهدی بن المنصور العباس؛

 

خلافت ابواسحاق معتصم محمدبن هارون الرشید (از 218 تا 227 هجری قمری)

خواجه نظام الملک در مورد خلیفه المعتصم

خواجه نظام الملک در "سیاست نامه اش در مورد خلیفه عباسی المعتصم بالله مینويسد: معتصم را سه فتح آمد که هر سه قدرت اسلام بود:

 

1- يکی فتح روم(البته نظام الملک میبایستی ابتدا از فتح بابک میگفت بعد از فتح روم، زیرا بعد از پیروزی بر بابک و خرّمدینان بود که معتصم بجنگ توفیل امپراتور روم شرقی رفت و شهر مرزی عموریه را تسخیر کرد نه امپراتوری روم را: سروش آذرت)،

2- دوم فتح بابک،

3- سوم فتح مازيار گبر به طبرستان.

 

اگر يکی از اين سه فتح نيامدی اسلام زبون بودی.

 

اما بعد از بیعت سران و سرداران با خلافت معتصم عده ای گمان میکردند عباس پسر مامون در کار خلافت با عموی خود معتصم به جنگ و دعوا پردازد. در این رابطه سپاهیان نیز شوریدند و عباس را خلقه خود خواندند. ابواسحاق معتصم نیز عباس را احضار کرد تا با او بیعت خلافت کند. عباس پذیرفت و بعد از بیعت خلافت با معتصم پیش سپاهیان رفت و به آنها گفت که او با خلافت معتصم موافق است و با او بیعت خلافت کرده و سپاهیان نیز اینرا از او پذیرفتند و آرام گرفتند.

 

گرویدن ایرانیان به خرّمیان در پی مرگ مامون و قیام برعلیه معتصم در جبال و همدان و اصفهان و ماسبذان و مهرگان کدک (218 ه.ق)

فتح "در روز ترویه" ، جنگ اسحاق بن ابراهیم با خرّمیان در همدان

اما هنوز مدتی از مرگ مامون و خلافت معتصم نگذشته بود که گروهی بسیاری از ایرانیان در جبال و همدان و اصفهان و ماسبذان در خراسان و مهرگان کدک به دین خرّمیان گرویدند و معتصم سپاههایی به مقابله آنها فرستاد که فرماندهی سپاهیان با اسحاق بن ابراهیم یار قدیمی مامون بود و معتصم او را عامل جبال (شامل آذربایجان و سرزمینهای میانه ایران) کرده بود. و در نبردهایی که مابین نیروهای خرّمیان و سپاهیان اسحاق بن ابراهیم روی داد، سپاهیان بنی عباسی بر خرّمیان پیروز شده و عده زیادی از آنان کشته شدند. از معروفترین نبردهایی که آنموقع رخ داد و در گزارش اسحاق بن ابراهیم به معتصم از آن نام برده شد، نبرد فتح روز ترویه بود که در همدان رخ داد و از خرّمیان بیش از 60 هزار نفر کشته شدند و بسیاری از آنان اسیر گشته و باقی مانده شان بناچار راه تبعیدگاه روم را بر خود پذیرفتند. سال بعد بهنگامیکه اسحاق بن ابراهیم به بغداد بازگشت و اسیران و امان یافتگان خرّمیان نیز به همراه وی بودند. گویند که اسحاق بن ابراهیم در پیکاری که با آنها داشته بود، بیرون از زنان و کودکان نزدیک یکصدهرار کس را کشته بود.(همان، ص 5800)

 

قیام محمدبن قاسم علوی طالبی در سال 219 ه.ق

بعد از قیام خرّمیان، محمدبن قاسم علوی طالبی در سال 219 ه.ق در خراسان قیام کرد و سوی شخص مورد رضا از خاندان آل محمد، دعوت میکرد و مردم بسیار بر او فراهم شدند و نبردهای بسیار مابین او و سرداران عبدالله بن طاهر در طالقان و کوههای اطراف آن روی داد، محمد و یارانش مجبور به هزیمت شدند و محمد در نساء خراسان بدام سرداران عبدالله بن طاهر افتاد و عبدالله او را به نزد معتصم فرستاد و چنانکه گویند در سامرا به نزد مسرور خادم کبیر به زندان شد، و گروهی را بدو گماشتند که حفاظتش کنند. اما چون شب فطر رسید و مردم به عید و تهنیت گویی مشغول شدند برای برون شدن تدبیر کرد. گویند: محمد شبانه از زندان گریخت، از روزنی که بالای اطاق بود. طنابی برای وی آویختند. صبحگاهان که غذای برای ناشتا بردند او را نیافتند. گویند: برای کسی که او را بنماید یکصدهزار معین شد و این را با صدای بلند بانگ زدند اما خبری از او به دست نیآمد.

 

عجیف بن عنبسه در پیکار قوم زط در نهر بردودا و عروس در واسط (219 ه.ق)

و در همین سال 219 ه.ق قوم زط در راه بصره تباهی کرده و راه را ناامن کرده بودند. گویند عجیف بن عنبسه با پنجهزار کس در دهکده نجیدا در واسط اردو زد. او هارون بن نعیم بن وضاح سردار خراسانی را سوی نهر بردودا و عروس فرستاد و نهر را بست و چند نهر دیگر را، که از آن آمد و شد میکردند و حریفان را محاصره کرد. با آنها پیکار کرد و پانصد کس از ایشان را اسیر گرفت و سیصد کس را در نبرد بکشت، گردن اسیران را بزد و سر همگیشان را به در معتصم فرستاد. رییس زط ها محمد پسر عثمان نام داشت. عجیف چنان مقهورشان کرده بود که از او امان خواستند که امانشان داد و بنزد وی رفتند، به شرط آنکه خونها و مالهایشان در امان باشد. چنانکه گفته اند بیست و هفت هزار کس بود که جنگاورانشان دوازده هزار کس بودند.

 

رژه قوم زط (از بنی بهله و فرزندان فیروز) پیش معتصم در بغداد (220 هجری قمری)

در سال 220 ه.ق، عجیف قوم زط ها را در کشتی هاشان نهاد و بیآوردشان که بوقها را نیز همراه داشتند تا به بغداد رسیدند. در آنوقت معتصم در شماسیه بغداد بود و در زورقی به نام زو. زط ها با آرایش از مقابل معتصم گذشتند و در بوقها می دمیدند، آغازشان در قفص بود و آخرشان در مقابل شماسیه، سه روز در کشتیهاشان(زورق هاشان) ببودند، سپس آنها را به خانقین برد، آنگاه به مرزشان بردند و به عین زربه. رومیان به آنها حمله بردند و نابودشان کردند که یکی از آنها جان نبرد. شاعر زط شعری دارد به این مضمون:

 

ای اهل بغداد بمیرید که از شوق خرمای برنی و شهریز خشمتان پاینده باد. ما بودیم که شما را آشکارا زدیم نعمت های پیشین خدای را سپاس نداشتید و بخشش های وی را حرمت نکردید از بنده ای از ابنای دولت خویش از یازمان و بلج و توز و شناس و افشین و فرج یاری جویید. آنها که به دیبا و طلا آراسته اند و جامه منقش چینی به تن می کنند و تازیانه چرمین به کمرها آویخته دارند و بنی بهله و فرزندان فیروز کله هاشان را با شمشیرهای هندی می شکافند. وقتی در جایگاه ما قصد ما کنید حذر کنید که شکار ما می شوید. اعتراف کنید که پیکار زط چون خوردن ترید آسان نیست.

 

افشین اشروسنی ولایت دار جبال از طرف خلیفه المعتصم (219 هجری قمری)

در این سال خلیفه المعتصم (ضعیف الچثه)، افشین (حیدر پسر کاووس)، را ولایت دار جبال(آذربایجان تا مرکز ایران) کرد و او را برای پیکار بابک روانه کرد به روز پنجشنبه از جمادی الاخر، وی(افشین) در نمازگاه بغداد اردو زد ، سپس سوی برزند روان شد.

 

بابک خرّم دین و قلعه بذ؛

 

بابک خرّم دین و جنبش خرّم دینان در دوران مامون و معتصم (از 220 تا 223 هجری قمری)

گویند: قیام بابک به سال 201 ه.ق بود ، دهکده و شهر وی بذ بود ، سپاههای سلطان را هزیمت کرد و گروهی از سرداران وی را بکشت. وقتی کار به معتصم رسید ابوسعید محمد بن یوسف را به اردبیل فرستاد و دستور داد قلعه های مابین زنجان و اردبیل را که بابک ویران کرده بود، بسازد و برای حفاظت راه مردان در آنجا پادگان نهد. بابک ضمن یکی از تاخت و تازهای خویش، یک دسته سوار فرستاد و یکی را به نام معاویه سالارشان کرد، وی برون شد و بر یکی از ناحیه ها هجوم برد و بازگشت. این خبر به ابوسعید رسید که کسان را فراهم آورد و راه او را گرفت و با وی نبرد کرد و جمعی را بکشت و جمعی را اسیر گرفت و آنچه را به دست آورده پس گرفت.

 

خیانت محمد ابن بعیث از قلعه شاهی با سپهبد عصمه از یاران بابک

این نخستین هزیمت یاران بابک بود ، ابوسعید سرها را با اسیران به نزد المعتصم بالله فرستاد. هزیمت دیگر را محمد بن بعیث کرد. محمد بن بعیث در قلعه ای استوار بود از آن خویش به نام "شاهی" که ابن بعیث آن را از "وجناء بن رواد" گرفته بود که پهنای آن نزدیک دو فرسنگ بود. وی را در ولایت آذربیجان قلعه ای دیگر نیز بود به نام تبریز، اما قلعه "شاهی" استوارتر بود. محمد ابن بعیث با بابک به صلح بود، وقتی بابک دسته های خویش را می فرستاد به نزد وی جا می گرفتند و ضیافت و نکویی میکرد ... پس از آن چنان شد که بابک یکی از یاران خویش را بنام "عصمه" که از اسپهبدان وی بود با دسته ای فرستاد که به نزد محمد ابن بعیث جا گرفت ، محمد ابن بعیث غذایشان داد و بنوشانید تا مستشان کرد ، آنگاه به عصمه تاخت و او را به بند کرد و بدو گفت که یاران خویش را یکایک بنام بخواند، که مرد را بنام میخواندند که بالا میرفت و می گفت تا گردنش را بزنند، تا وقتی که این را بدانستند و فراری شدند.

 

سپهبد عصمه سردار بابک ، اسیر در زندان المعتصم و واثق ؛ بعیث پدر محمد ، از اوباشان "ابی دواد"

محمد ابن بعیث، عصمه را به نزد المعتصم فرستاد. بعیث پدر محمد، اوباشی از اوباشان "ابی دواد" بود. معتصم از عصمه درباره ولایت بابک پرسش کرد، که راههای آنجا و ترتیب نبرد در آن را با وی بگفت. پس از آن عصمه همچنان تا به روزگار "واثق" (خلیفه بعد از المعتصم) به زندان بود.

 

ترمیم قلعه ها توسط افشین

وقتی افشین به برزند رسید قلعه های مابین برزند و اردبیل را مرمت کرد. محمد بن یوسف را در محلی بنام "خش" جای داد. هیثم غنوی سردار از مردم جزیره را در روستای "ارشق" نهاد که قلعه آنجا را مرمت کرد. علویه یک چشم را که از سرداران ابناء بود در قلعه ای مجاور اردبیل نهاد بنام "قلعه نهر". و چنان شد که رهگذران و کاروانها از اردبیل برون میشدند و کس با آنها بود که بدرقه میکرد تا به قلعه نهر رسند، آنگاه صاحب قلعه نهر آنها را بدرقه میکرد تا به قلعه هیثم غنوی رسند و ... کار بدین گونه روان بود.

 

نبرد میان بابک و افشین در "ارشق"

و در همین سال 220 ه.ق نبردی میان بابک و افشین رخ داد، در "ارشق"، که در آن نبرد افشین از یاران بابک بسیار کس بکشت ، به قولی بیش از هزار کس و بابک سوی موقان گریخت، سپس سوی شهر خود رفت که "بذ" نام داشت. گویند: سبب آن بود که (خلیفه) معتصم همراه بغای بزرگ مالی برای افشین فرستاد، برای مقرری و مخارج سپاه. بغا بزرگ با آن مال به اردبیل رسید و خبر وی به بابک و یارانش رسید و خواستند راه او را ببرند. صالح جاسوس پیش افشین رفت و بدو خبر داد که بابک در چند جا کمین نهاده ... و افشین به بغا نوشت که چنان وا نماید که قصد حرکت دارد و مال را بر شتران ببندد و گویی آهنگ برزند دارد. بغا چنان کرد و کاروان بر کنار نهر فرود آمد ... بابک نیز با سوار و پیاده و سپاهیان خویش ... و از راه نهر روان شد و گمان داشت که مال به طرف او میآید، سالار نهر با آنها نبرد کرد که وی را بکشتند (علویه یک چشم)، همراهان وی را نیز از سپاهی و رهگذر کشتند و هر چه را با آنها بود بگرفتند و بدانستند که مال از دستشان رفته است، و پرچم سالار نهر را گرفتند و لباس مردم نهر و زره ها و خفتانهایشان ... و به تن کردند که شناخته نشوند، تا هیثم غنوی و همراهان وی را نیز بگیرند.

 

و در این وقت از برون شدن افشین خبر نداشتند و بیامدند و در غیر محل سالار نهر توقف کردند. هیثم بیامد و در جای خویش توقف کرد ... و از آنچه بدید، شگفتی کرد و پسرعموی خویش را فرستاد و گفت: سوی این منفور برو(منظور عیثم، علویه یک چشم بود که سالار نهر بود و منفور خطابش میکرد) و بگو برای چه توقف کرده ای؟ پسرعموی هیثم برفت و چون آن قوم را بدید نشناخت ، سوی هیثم باز گشت ... هیثم بدو گفت که: خدایت زبونت کند چه ترسویی؟ و او پنج سوار از جانب خویش فرستاد و چون نزدیک بابک رسیدند، دو کس از خرّمیان برون شدند که پیش روی آنها رفتند و متعرضشان شدند و گفتند که آنها را شناخته اند ... و سواران پیش هیثم بازگشتند و گفتند: کافر، علویه و یاران وی را کشته و خرّمیان پرچمها و بیرقهایشان را گرفته اند. هیثم به نزد قافله ای که همراه آورده بود رسید و بگفت تا بتازند و بازگردند که گرفته نشوند و خود عقب دارشان شد تا به قلعه ارشق رسید و هیثم به یاران خویش بگفت: کی از شما به نزد امیر(افشین) و به نزد ابوسعید میرود که خبرشان دهد و ده هزار درهم از آن وی باشد با یک اسب ... دو کس از یاران هیثم بر دو اسب خوب به تاخت برفتند ... بابک با همراهان خویش در مقابل قلعه ارشق فرود آمد ، کرسی ای برای وی نهادند، بر بلندی ای رو به روی قلعه نشست و کس پیش هیثم فرستاد که قلعه را خالی کن و برو که من آنرا ویران کنم ، اما هیثم این را نپذیرفت و با شش صد پیاده و چهارصد سوار با بابک نبرد کرد ... بابک با همراهان خویش بنشست و شراب پیش روی خود نهاد ، چنانکه عادت وی بود به وقت درگیری جنگ بنوشد (خبرهای غرض آلوده و فراموش نکنیم که شایعه پراکنی لازمه نبرد تازیان بود). آن دو سوار در یک فرسنگی قلعه ارشق به افشین رسیدند و افشین با دیدن آنها به مقدمه دار بگفت تا طبل بزنید و پرچم ها را برافرازید و کسان افشین به یک حرکت میتاختند و به هم میخوردند تا به بابک رسیدند و جنگ درگیر شد، از پیادگان بابک هیچکس جان به در نبرد، وی با تنی چند بگریخت و وارد موقان شد و یارانش از او پراکنده شدند.

 

کاروان آذوقه افشین در دام بابک و سردارانش "طرخان" و "آذین" ؛ قحطی و گرسنگی در اردوگاه افشین

افشین در آنجا بماند و شب را به سر برد، سپس سوی اردوگاه خویش در برزند بازگشت. بابک چند روزی در موقان بماند، کس سوی "بذ" فرستاد که شبانگاه سپاهی بیامد که پیادگان بودند و با آنها از موقان وارد بذ شد. افشین همچنان در برزند اردو زده بود، یکی از روزها کاروانی که از خش سوی برزند میرفت بر بابک گذشت (به دام بابک افتاد). یکی از جانب ابوسعید به نام صالح آب کش همراه کاروان بود اسپهبد بابک به طرف وی رفت و کاروان را بگرفت و کاروانیان را بکشت و هر که را با صالح بود نیز بکشت، صالح بی پاپوش با کسانی جان برد و کالایشان به غارت رفت و در اردوگاه افشین قحط و گرسنگی افتاد.

 

افشین به فرمانروای مراغه نوشت و دستورش داد که آذوقه حمل کند و شتاب کند که کسان به قحط و گرسنگی افتاده اند. فرماندار مراغه کاروانی بزرگ سوی وی فرستاد که آذوقه بار داشت و نزدیک به هزار گاو در آن بود بجز خران و اسبان و غیره، سپاهی نیز با کاروان بود که آن را بدرقه میکرد. سوی آنها نیز یک دسته سپاه بابک آمد که سالارشان "طرخان" بود یا "آذین" که کاروان را با هر چه در آن بود تا آخر به غارت دادند. مردم (منظور مردم اردوگاه افشین) به مضییقه ای سخت دچار شدند. افشین به فرمانروای سیروان نوشت که خوردنی سوی وی حمل کند و او خوردنی بسیار سوی افشین حمل کرد و در آن سال به فریاد کسان رسید. بغا نیز با مال و مردان به نزد وی رسید ...

 

سبب بنای سامراء بجای بغداد توسط معتصم (220 هجری قمری)

در سال 220 ه.ق، از ابوالوزیر، احمدبن خالد آورده اند که: معتصم به سال دویست و نوزدهم مرا فرستاد و به من گفت: ای احمد، در ناحیه سامراء محلی را برای من بجوی که در آن شهری بنا کنم که بیم دارم که این حربیان (از اعراب) به یکبار بانگ زنند و غلامان مرا بکشند، می باید بالا دست آنها باشم و اگر از آنها بدگمان شدم از خشکی و آب سوی آنها آیم و از میانشان بردارم. و من به محل رفتم و سامراء را از نصرانیان صاحبان دیر به پانصد درم خریدم، محل بستان خاقانی را نیز به پنج هزار درم خریدم چند محل دیگر را خریدم تا آنچه را میخواستم کامل کردم. معتصم مصمم شد به سال دویست و بیست آنجا رود. وقتی برفت نزدیک قاطول رسید، در آنجا قبه ها و سراپرده ها برای او زدند و برای کسان نیز خیمه. مسرور خادم کبیر گوید: چنان بود که هارون الرشید در قاطول سامراء شهری بنیان نهاده بود که آثار و حصار آن بپا بود که وی(هارون الرشید) نیز همانند معتصم از سپاه بیم داشت، وقتی مردم شام بپا خاستند و عصیان کردند هارون الرشید سوی رقه رفت و آنجا اقامت گرفت و شهر قاطول ناتمام ماند. جعفربن محمد گوید: سبب رفتن معتصم به قاطول-سامراء آن بود که پیوسته غلامان ترُک وی را یکی از پی دیگری در حومه ها کشته می یافتند، از آنرو که غلامان، عجمانی خشن بودند(اعراب ترُکان را از نژاد عجمان-ایرانیان میدانستند) و در راهها و خیابانهای بغداد می تاختند و ابنا آنها را میگرفتند و از اسبانشان به زیر می کشیدند و بعضیشان را زخمدار میکردند و بسا میشد که یکیشان از زخم تلف میشدند. گوید: ترُکان به نزد معتصم، از این، شکایت بردند و مردمان از آنها آزار میدیدند. میگفت: معتصم را دیده بود که به روز عید قربان یا فطر سواره از نمازگاه باز میگشت، وقتی به چهارگوش حرشی رسید پیری را دید که به طرف او رفت و گفت: ای ابواسحاق. گوید: سپاهیانش پیش دویدند که پیر را بزنند، معتصم به آنها اشاره کرد و آنها را از وی بداشت. پیر بدو گفت: خدا به سبب همسایگی پاداش خیرت ندهد، چرا همسایه ما شدی و این کافران(منظور غلامان ترُک معتصم را) را آوردی و میان ما جای دادی و به سبب آنها کودکان ما را بی پدر و زنانمان را بی شوهر کردی و مردانمان را به کشتن دادی. و در همین سال معتصم دبیر خویش فضل بن مروان را که از زمان مامون در دستگاه خلافت دبیری میکرد، بعلت عدم شنوایی از او، انگشتر خلافت را از او گرفت و او را به زندان کرد و محمدبن عبدالملک زیات را به جایش نهاد.

 

هزیمت بغای بزرگ در نبرد با بابک خرّم دین در جنگ هشتاد سر (221 هجری قمری)

از حوادث های بزرگ سال 221 ه.ق، نبردی بود که میان بابک و بغا ترُک روی داد و بعا که در آن دوران هنوز به بغای کبیر تا بزرگ معروف نشده بود، در این نبرد در جانب منطقه هشتادسر، در مقابل بابک مجبور به هزیمت شد و تمامی اردوگاهش توسط خرّمیان به غارت رفت. گویند: بغای کبیر با مال و مردانی که معتصم همراه وی برای افشین فرستاده بود به نزد افشین رسید، مال برای مقرّری سپاه و مخارج افشین بود (همه مخارج ها برای جنگ با بابک)، افشین یاران خود را مقرّری داد و از پس نیمروز آماده شد

 

بغا در دهکده بذ

و بغای کبیر را با سپاهی فرستاد که "هشتادسر" را دور بزند و در خندق محمد بن حمید جای گیرد و استوار کند و در آن بماند. بغا سوی خندق محمد رفت و جای گرفت، افشین از برزند حرکت کرد، ابوسعید از خش حرکت کرد، و در محلی بنام دروذ به هم رسیدند. افشین خندقی بکند و دیواری ساخت و او با ابوسعید و همه داوطلبانی(از اعراب) که سوی وی آمده بودند در خندق جای گرفت که میان وی و "بذ" شش میل فاصله بود. پس از آن بغا آماده شد و توشه برگرفت، و بی آنکه افشین نوشته باشد یا دستوری داده باشد، هشتادسر را دور زد و وارد "دهکده بذ" شد و در میان آن جای گرفت و یک روز بماند.

 

غارت علوفه سپاه بغا توسط سپاه بابک ؛ هزیمت بغا سوی خندق محمد بن حمید

آنگاه هزار کس را با علوفه ای که داشت روانه کرد. یکی از سپاه های بابک برفت و علوفه را به غارت داد و همه کسانی را که با آن به نبرد برخاستند بکشت و هر که را به دست آورد اسیر کرد. بعضی از اسیران را بگرفت و دو کس از آنها را به جانب افشین فرستاد، به آنها گفت: پیش افشین روید و آنچه را بر سرتان آمده با وی بگویید. آن دو کس نزدیک افشین رسیدند که برهنه بودند. مقدمه دار آنها را بگرفت و پیش افشین برد که گفت: بی آنکه دستوری داده باشم دست به کاری زد(منظور بغای ترُک بود). بغا همانند هزیمت شده سوی خندق محمد بن حمید بازگشت و به افشین نوشت و کمک خواست که سپاه درهم شکسته.

 

فضل بن کاووس (برادر افشین) ، احمد بن خلیل ، احمد بن جوشن ، جناح یک چشم سکزی ، حسن بن سهل در کنار افشین اُشروسنی

افشین ، برادر خویش فضل بن کاووس و احمد بن خلیل و احمد بن جوشن و جناح یک چشم سکزی و سالار نگهبانان حسن بن سهل و یکی از دو برادر خویشاوند فضل بن سهل را سوی او (بغای ترُک هزیمت شده) فرستاد که هشتادسر را دور زدند و مردم و اردوگاه از آمدنشان خرسند شدند. آنگاه افشین به بغا نوشت و خبر داد که در روزی که نام برده بود سوی بابک هجوم می برد که از هر دو سوی با بابک نبرد کرده باشند. افشین در آنروز به آهنگ بابک از دروذ درآمد. بغا نیز از خندق محمد بن حمید درآمد و به طرف هشتادسر بالا رفت و بر بلندی ای پهلوی گور محمد بن حمید اردو زد. بادی سرد وزیدن داشت و بارانی سخت بارید و کسان از شدت سرما و شدت باد ، صبر کردن نتوانستند و بغا به اردوگاه خویش بازگشت.

 

افشین در جنگ با خرّمیان و بابک ؛ گرفتن اردوگاه بابک توسط افشین

افشین روز بعد به وقتی که بغا به اردوگاه خویش بازگشته بود با خرّمیان نبرد کرد و بابک را هزیمت کرد و اردوگاه وی را بگرفت، با خیمه بابک و زنی که همراه وی در اردوگاه بوده بود. بغا روز بعد به طرف هشتادسر بالا رفت و دید که سپاهی که در هشتادسر مقابل وی بوده (سپاه بابک)، سوی بابک بازگشته ، بغا به محل آن رفته و مقداری خرده ریز و قماش به دست وی افتاد. آنگاه از هشتاد سر به آهنگ بذ سرازیر شد به مردی و غلامی رسید که مست بوده و خفته بودند.

 

داود سیاه آفریقایی جلودار بغا

داود سیاه (آفریقایی) که بر مقدمه (جلودار) وی بود آنها را بگرفت که خبری از بابک نمیدانستند. بغا به داود سیاه پیغام داد: در محلی هستیم که آنجا را می شناسیم ، اکنون وقت شب است و پیادگان خسته اند، کوهی محفوظ بجوی که گنجایش اردوی ما را داشته باشد که امشب مان را در آن اردو زنیم. داود سیاه بر یکی از کوه ها بالا رفته و پرچم های افشین و اردوگاه وی را بدید که همانند خیال می نمود گفت اینجا محل ماست تا صبحگاهان و صبحدم سوی کافر (منظور بابک است) سرازیر میشویم. انشاءالله.

 

بغا با طبل به آهنگ بذ ؛ در آن شب ابر و سرما و باران و باد بسیار آمد

اما در آن شب ابر و سرما و باران و باد بسیار آمد و چون صبح شد از شدت سرما و بسیاری برف هیچ کس توان نداشت که از کوه فرود آید و آب برگیرد یا اسب خویش را آب دهد. از شدت تاریکی و ابر گفتی در شب بودند. و چون روز سوم شد کسان به بغا گفتند توشه ای که همراه داشتیم تمام شد و باران به زحمتمان افکند ، به هر حال فرود آی که یا باز گردیم یا سوی کافر رویم. بغا طبل زد و به آهنگ بذ سرازیر شد وقتی به دل دره رسید آسمان را دید که صاف بود و دنیا خوش بود، بجز سر کوهی که بر آن بوده بود. پس یاران خویش را به ترتیب پهلوی راست و چپ و مقدمه دار بیاراست و به آهنگ بذ پیش رفت و تردید نداشت که افشین در محل اردوگاه خویش است.

 

شبیخون بابک بر افشین به روز ابری ؛ هزیمت افشین سوی خندق خویش

(اما) به روزهای ابری بابک بر افشین شبیخون برده بود و اردوی او را درهم ریخته بود و افشین از مقابل وی به اردوگاه خویش بازگشته بود (هزیمت شده بود). و بغا برفت تا پهلوی کوه بذ رسید و میان وی و مشرف شدن بر خانه های بذ بیش از بالا رفتن نیم میل نمانده بود. بر مقدمه بغا جمعی بودند که غلام ابن بعیث از آن جمله بود و در قلعه بذ خویشاوندی داشت، که پیشتازان بابک به آنها رسیدند و یکیشان غلام ابن بعیث را بشناخت و بدو گفت: برگرد و به هر که توجه داری بگو، بازگردد که ما به افشین شبیخون زدیم و او سوی خندق خویش هزیمت شد، ما برای مقابله شما دو سپاه آماده کردیم، با شتاب باز گرد، شاید جان ببری.

 

خبر هزیمت افشین در خندق بغا و فضل بن کاووس ؛ پیادگان داود سیاه دستخوش وحشت و ترسی سخت

بغا و فضل برادر افشین و جمع سرداران بهمراه دنباله داران

غلام بازگشت و خبر را به ابن بعیث داد و او این را به بغا خبر داد. بغا توقف کرد و با یاران خویش مشورت کرد. بعضیشان گفتند: این نادرست است، این خدعه (نیرنگ) است، چنین چیزی نیست. یکی از کوهبان ها گفت: این قله کوهی است که من آن را می شناسم. هر که بر قله کوه رود ، اردوی افشین را ببیند. بغا و فضل بن کاووس ، برادر افشین و جمعی از آنها که نیرویی داشتند بالا رفتند و از بالا به آن محل نگریستند، اردوی افشین را ندیدند و یقین کردند که رفته است. پس مشورت کردند و چنان دیدند که کسان در آغاز روز و از آن پیش که شب در آید باز گردند.

 

بغا به داود سیاه دسنور بازگشت داد. داود پیش افتاد و با شتاب برفت. از بیم تنگه ها و گردنه ها از راهی که از آنجا به هشتادسر وارد شده بود نرفت و راهی را پیش گرفت که نخستین بار از آنجا وارد شده بود و هشتادسر را دور میزد و در آن جز به یک جا تنگه ای نبود. کسان را ببرد، پیادگان را نیز روانه کرد که دستخوش وحشت و ترسی سخت شده بودند که نیزه ها و سلاحهای خویش را در راه می انداختند. بغا و فضل برادر افشین و جمع سرداران با دنباله داران میرفتند.

 

نمودار و نهان شدن پیشتازان بابک ؛ شبیخون پیشتازان بابک به اردوگاه شبانه بغا ؛ هزیمت پیاده بغای بزرگ

زخمی شدن فضل بن کاووس برادر افشین ، کشته شدن جناح یکچشم سکزی ، ابن جوشن و خویشاوند فضل بن سهل ذوالریاستین

پیشتازان بابک نمودار شدند، همینکه اینان از کوهی فرود می شدند پیشتازان بابک بر آن بالا می رفتند، یکباره بر آنان نمودار می شدند و یکبار از آنها نهان می شدند و بدین گونه تعقیبشان می کردند، تعدادشان ده سوار بود. بغا بر سپاه خویش بیمناک شد که پیشتازان بابک از یک سو با وی در آویزند و در یکی از کوهها و تنگه ها گروهی دیگر بر آنها دور بزنند. فضل بن کاووس برادر افشین بدو گفت: اینان مردان روز نیستند ، بلکه مردان شبند. از شب بر یاران ما بیمناک باید بود.

 

شکست و عقب نشینی افشین ؛ سپاه پراکنده شده و اول و آخر آن بهم پیوسته نیست ؛ کسان بغا خسته و وامانده و توشه ها تمام (221 ه.ق)

دیگری به بغا مشورت داد و گفت: سپاه پراکنده شده و اول و آخر آن بهم پیوسته نیست. کسان سلاح خویش را افکنده اند. مال و سلاح بر استران است و کس با آن نیست. بیم هست که کسی سوی آن رود و مال و اسیر بگیرد. پسر جویدان با آنها به اسارت بود که میخواستند وی را با دبیری از آن عبدالرحمان بن حبیب که بابک اسیرش کرده بود، مبادله کنند. وقتی با بغا از مال و سلاح و اسیر سخن آوردند مصمم شد با مردم اردو بزند ، کس پیش داود سیاه فرستاد که هر کجا کوهی محفوظ دیدی بر آن اردو بزن. داود سیاه به طرف کوهی مورب رفت که از بسیاری شیب، کسان را جای نشستن نبود و بر آن اردو زد. بر کنار کوه جایی که همانند دیوار بود و در آنجا راه نبود برای بغا خیمه ای بپا کردند. کسان او خسته و وامانده بودند و توشه ها تمام شده بود، به حال آرایش ماندند و از پایین کشیک میدادند. دشمن از طرف دیگر سوی آنها آمد، در کوه آویختند تا به خیمه بغا رسیدند و آنرا درهم کوفتند و به اردوگاه شبیخون زدند، بغا پیاده برفت تا نجات یافت.

 

فضل پسر کاووس، برادر افشین زخمدار شد. جناح یک چشمی سکزی کشته شد، ابن جوشن نیز کشته شد. یکی از دو برادر خویشاوند فضل بن سهل (ذوالریاستین وزیر مامون) نیز کشته شد. بغا پیاده از اردوگاه برون شد اسبی بیافت و بر آن بنشست و بر ابن بعیث گذشت که او را بر هشتادسر بالا برد و به طرف اردوگاه محمد بن حمید فرود آورد که در دل شب به آنجا رسید.

 

خرّم دینان مال و اردوگاه و سلاح و پسر جویدان اسیر را گرفتند و کسان را تعاقب کردند. کسان پراکنده و فراری گذشتند تا به بغا رسیدند که در خندق محمد بن حمید بود. بغا پانزده روز در خندق بماند ، تا نامه افشین رسید که دستور میداد سوی مراغه باز گردد. فضل بن کاووس با همه کسانی که از اردوگاه افشین با وی آمده بودند سوی افشین بازگشت. افشین در آن سال مردم را در قشلاق هایشان پراکنده کرد تا وقتی که بهار سال بعد بیآمد.(همان، ص5818 تا 5823)

 

کشته شدن طرخان از سپهبدان بابک خرّم دین در مراغه (اواخر 221 ه.ق)

و در این سال 221 ه.ق یکی از سرداران بابک به نام طرخان کشته شد. گویند: طرخان بنزد بابک منزلتی بزرگ داشت و یکی از سرداران وی بود ، وقتی زمستان سال 221 ه.ق بیامد از بابک اجازه خواست در دهکده ای از آن خویش به ناحیه مراغه قشلاق کند.

 

افشین مراقب طرخان بود و میخواست بر او دست یابد به سبب مقامی که به نزد بابک داشت. بابک اجازه داد ، طرخان به دهکده خویش رفت برکنار هشتادسر که قشلاق کند. افشین به ترُک وابسته اسحاق بن ابراهیم که در مراغه بود نوشت و دستورش داد که شبانه سوی آن دهکده رود و طرخان را بکشد یا وی را اسیر بگیرد و بفرستد. ترُک شبانه سوی طرخان رفت و در دل شب به نزد وی رسید، طرخان را بکشت و سرش را پیش افشین فرستاد.

 

و در این سال صول ارتکین و مردم ولایت وی (از ترُکان) بیامدند، با بندها که بندهایشان برداشته شد (همه جزو غلامان معتصم شدند) و نزدیک دویست کس از آنها را بر اسبها نشاندند (برده و غلامانی که بعدها حتی از سربازان و امیران خلفای بنی عباسی شدند). آنگاه سال دویست و بیست و دوم درآمد.

 

سال 222 هجری قمری

سال پیروزی افشین و اسارت بابک خرّم دین

در این سال 222 ه.ق، خلیفه معتصم، جعفر بن دینار خیاط را برای کمک به افشین سوی او فرستاد و پس از جعفر خیاط، ایتاخ سردار خود را از پی جعفر فرستاد با سی هزارهزار دینار برای صرف مخارج جنگ با بابک خرّمدین.

 

جنگ آذین سپهبد بابک خرّمدین با مظفربن کیدر ، ابوسعید و بخارا خذاه از یاران افشین

وقتی بهار سال 222 ه.ق رسید، معتصم برای افشین بتوسط ایتاخ غلام ترُک سابق خود کمک و مال فرستاد و ایتاخ بازگشت اما جعفر خیاط مدتی با افشین بماند. آنگاه افشین به وقتی که میسر بود به روستای کلان رود رفت و خندقی بکند. که یکی از جاسوسانش به ابوسعید خبر داد که یکی از سرداران بابک به نام آذین مقابل افشین اردو زده و خانواده خویش را به کوهی فرستاده ، مشرف به روذالروذ و گفته از یهودان، یعنی از مسلمانان، حصاری نمیشوم، و خانواده خویش را وارد قلعه ای نمی کنم( بابک بدو گفته بود، خانواده خویش را وارد قلعه بذ کند).

 

افشین، ظفربن علاء سعدی را روانه کرد بهمراه حسین بن خالد مداینی و جمعی از سواران و کوهبانان خود را که شبانه از روستای کلان رود برفتند و سپیده دم کنار روذالروذ رسیدند و بالای کوه رفتند و خانواده آذین و یکی از فرزندان وی را بگرفتند و آنها را بیاوردند. آذین سردار بابک خبر یافت که خانواده وی را گرفته اند و وقتی ظفربن علاء و حسین بن خالد با اسیران در راه بودند و هنوز به تنگه ای که نفراتشان بالای قله آن بودند نرسیده بودند، پیادگان آذین به طرف آنان سرازیر شدند و پیش از آنکه وارد تنگه شوند با آنها به نبرد پرداختند که کسانی از میانه کشته شدند و یکی از زنان اسیر را پس گرفتند و کوهبانانی که افشین مرتبشان کرده بود آنها را بدیدند و پرچمها را به جنبش آوردند.

 

افشین ابتدا مظفربن کیدر و سپس ابوسعید و بعد بخارا خذاه را با دسته های سوار سوی آنان فرستاد که به آنجا رسیدند و چون پیادگان آذین (سپاه دیگر آذین که در کمین نیروهای کمکی افشین بودند) که بر تنگه بودند آنها را بدیدند از تنگه سرازیر شدند و به یاران خویش پیوستند جنگ درگرفت که ظفربن علاء و حسین بن خالد و کسانی از یارانشان که همراهشان بودند نجات یافتند و جز آنها که در نبرد نخستین کشته شده بودند کس از آنها کشته نشد و همگی سوی اردوی افشین بازگشتند و یکی از زنان را که گرفته بودند همراه داشتند.

 

تهاجم افشین برای گرفتن قلعه بذ و شهر بابک

گویند: وقتی افشین مصمم شد نزدیک بذ شود به خلاف پیشرفتهای پیشین کم کمک پیش میرفت، چهار میل میرفت و بر تنگه ای که سوی روذالروذ سرازیر میشد اردو میزد و خندق نمی زد، اما میان اردوگاه خارهای آهنین می زد. معتصم به او نوشته بود و دستور داده بود که کسان را نوبتی کند همچنانکه سپاه جا به جا میشود، هنگام شب یک دسته بر پشت اسبان بمانند ، بعضی از قوم در اردوگاه باشند و بعضی بر پشت اسبان خویش و به فاصله یک میل به شب و روز، مبادا شبیخون زنند ... و کسان از خستگی بنالیدند و گفتند: تا چند اینجا در تنگنا بنشینیم ، در صحرا نشسته ایم و میان ما و دشمن چهار فرسنگ است و چنان عمل میکنیم که گویی دشمن مقابل ما است، از کسان و جاسوسانی که میان ما میگذرند شرم داریم، و ما از وحشت مرده ایم، ما را پیش ببر که یا به سود ما باشد یا به ضررمان. افشین گفت: به خدا من می دانم که آنچه میگویید حق است ولی امیرمومنان (معتصم) چنین دستور داده و از آن چاره ای ندارم.

 

اما چیزی نگذشت که نامه معتصم به نزد وی آمد که دستورش میداد، ترتیب نوبت شب را به همان صورت که بود رعایت کند. چند روز بدین گونه ببود آنگاه با خاصان خویش سرازیر شد تا به روذالروذ رسید و پیش رفت و مشرف بر محل مرتفعی شد که بابک به سال پیش با وی نبرد کرده بود. چون بر آن نگریست دسته ای از سواران خرّمی را دید اما با وی نبرد نکردند و افشین نیز با آنها نبرد نکرد. یکی از کافران گفت: چرا می آیید و می ایستید، مگر شرم ندارید؟ و افشین دستور داد که سوی آنها نروند. افشین آنگاه به اردوگاه خویش بازگشت و دو روز ببود و آنگاه بار دیگر سرازیر شد و پیشتر از آن رفت که بار اول رفته بود. به کلغریان(ترُکان غلام) که فعلگان بودند بگفت که مشکهای آب و کیک (شبیه کیک) را بردارند و سنگ حمل کنند و راههایی را که به آن سه کوه میرفت استوار کنند تا آنجا که همانند قلعه ها شد و خندفی کندند و برای رفتن سوی آن کوه ها بجز یک راه نگذاشت ...

 

راوی گوید: وقتی روز دوم ماه رسید و قصر استوار شد (خندق ها که فعلگان درست می کردند)، کسان را گفت با سلاح بمانند. سواران را نیز بگفت که زین اسبان را بر نگیرند و فعلگان را گفت در آن کار کنند و کس گماشت که به شتابشان وا دارد. فعلگان را نیز گفت که همراه پیادگان به قله کوه هایی که آنجا را استوار کرده بود، بالا روند. پیادگان را گفت که به کشیک باشند و نخوابند اما فعلگان را بگذارند که بالای کوهها بخوابند. فاصله هر دسته سوار با دسته سوار دیگر، یک تیررس بود. گوید: دسته های سوار تا صبحگاه بر پشت اسبان بودند. بدین گونه ببود تا صبحگاه روز دهم ، که فرستاده بابک پیش افشین آمد و "کمبزه" و "خربزه" و "خیار" همراه داشت که می گفت: بابک گفته که وی و یارانش را در این روزها به زحمت انداخته و او و یارانش فقط کیک و سویق می خورده اند. و بابک خواسته که افشین را با این چیزها خوش کند. افشین به فرستاده گفت: میدانم برادر من (بابک) از این کار چه منظور داشت، می خواست اردوگاه را ببیند، من شایسته ترین کسم که نیکی او را بپذیرم و او را به منظورش برسانم، راست گفته ما به زحمتیم. اما تو باید بالا روی تا اردوگاه ما را ببینی که آنچه را اینجا بود، دیده ای و آنچه را که آنسوی باشد ، نیز ببینی. پس بگفت تا فرستاده بابک را بر اسبی بنشانند و بالا ببرند تا خندق را ببیند، خندق کلان رود و خندق برزند را نیز ببیند، خندقهای سه گانه را بنگرد و در آن تامل کند و چیزی از آن بر وی نهان نماند و به یار خود بابک خبر دهد. این فرستاده از آن جمله خرّمیان بود که متعرض آذوقه آوران اردوگاه میشدند.

 

پس از آن خرّمیان به سه دسته سوار آمدند و تا نزدیک دیوار خندق افشین رسیدند و بانگ میزدند و سه شب با اسبان خویش پشت دیوار میتاختند و بارها چنین کردند و چون به این کار عادت کردند، افشین چهار دسته سوار و پیاده برای مقابله آنها آماده کرد که در دره ها کمین کردند. بر حریفان خبرگیران نهاد و چون به عادت خویش سرازیر شدند و بانگ زدند، سواران و پیادگان به آنها هجوم بردند و راهشان را گرفتند. پس از آن افشین هر هفته نیمه شب طبل میزد و با شمع و مشعلها به در خندق میرفت. افشین پرچمهای سیاه بزرگ برمیداشت که دوازده پرچم بود که بر استران میبرد و پانصد پرچم کوچک و طبلهای بزرگ وی بیست و یک بود، سپس دستور می داد، طبلها را بزنند و پیشروی آغاز می کرد. نشان حرکت و توقف وی، صدای و خاموشی طبل ها بود و مسیرشان در کوهها و تنگه ها به ترتیب صف هاشان بود و این شش میل را که میان روذالروذ و "بذ" بود از دمیدن سپیده تا نیمروز تمام می پیمود. وقتی میخواست بر آن بلندی که به سال پیش نبرد بر آن بوده بود بالا رود، بخارا خذاه را با یکهزار سوار و ششصد پیاده، بر گردنه می نهاد که راه وی را محفوظ دارند و به ابوسعید محمد بن یوسف نیز دستور میداد که با یک دسته از یاران خویش از آن دره بگذرد. به جعفر خیاط دستور میداد که او نیز با یک دسته از یاران خویش بایستد، به احمد بن خلیل نیز دستور می داد که با یک دسته دیگر میایستاد، و بدین سان سه دسته بر کنار پهلوی خانه های بذ بود.

 

بابک نیز سپاهی همراه آذین می فرستاد که بر تپه ای مقابل این سه دسته می ایستاد که کسی از سپاه افشین به طرف "بذ" نرود. و افشین آهنگ در "بذ" داشت. وقتیکه سپاههای افشین از خندق حرکت میکردند ، نخستین کسی که سرازیر میشد ابوسعید بود، سپس احمد بن خلیل بود و بعد جعفر خیاط بن دینار ... و بابک یاران خویش را بصورت کمین ها پراکنده می کرد و جز گروهی اندک با وی نمی ماند. افشین پیادگان خویش را که کوهبانان بودند پراکنده می کرد که دره ها را تفتیش کنند به این امید که آنان جای کمینهای بابک را پیدا کنند و آنرا بشناسند و این چیزها بود که بابک را خشمگین میکرد ... و از سر استهزاء سنج هایشان را میزدند و در بوقهایشان می دمیدند و خرّمیان پیش روی بابک خرمدین نبیذ (مشروب) مینوشیدند.

 

و یکی از روزها خرّمیان از مقابله و تفتیشی که درباره شان می شد به تنگ آمدند و در خندق خویش را گشودند و ده سوار از آنها برون آمدند و بر کسانی از یاران جعفر خیاط که در آن محل به جا مانده بود، حمله بردند. از سروصدا سپاه برخاست، جعفر خیاط به خویشتن (بدون دستور افشین) با یک دسته از یاران خویش بازگشت و به آن سواران حمله برد و به در "بذ" پسشان راند، آنگاه سروصدا در سپاه افتاد و افشین بازگشت. جعفر خیاط و یارانش در آن سوی به نبرد بودند. بابک با تعدادی سوار از قلعه برون شد ، پیاده با آنها نبود ، نه از یاران افشین و نه از یاران بابک، آنها حمله میکردند، اینها حمله میکردند و گروهی از دو سوی زخمدار شدند. افشین باز آمد ، برای وی فرش و کرسی نهادند و در محل خویش که در آن می نشسته بود نشست و از خشم جعفر خیاط می سوخت و میگفت: ترتیب و منظور مرا تباه کرد. و سروصدا بالا گرفت و گروهی از داوطلبان مردم بصره و غیره در دسته ابودلف بودند و چون جعفر خیاط را دیدند که نبرد میکند این داوطلبان بی دستور افشین سرازیر شدند و به آن سوی دره رفتند و به کنار بذ رسیدند و در آن آویختند و اندک آسیبهایی زدند و نزدیک بود بالا روند و وارد بذ (قلعه بذ) شوند.

 

زخم زبانهای داوطلبان عرب اردوگاه با افشین

جعفر خیاط کس پیش افشین فرستاد: که پانصد پیاده تیرانداز به کمک من فرست که امیدوارم وارد بذ شوم، انشاءالله ، که روبروی خویش بسیار کس نمی بینم ، جز این دسته که تو نیز می بینی، یعنی دسته آذین. افشین بدو پیام داد که کار مرا تباه کردی ، اندک اندک خلاصی گیر و یاران خویش را نیز خلاص کن. جعفر خیاط بازگشت، سروصدای داوطلبان که به بذ آویخنه بودند برخاست ، کمین هایی که بابک نهاده بود، گمان بردند که جنگ درگیر شده که نعره بر آوردند و از زیر سپاه بخارا خذاه برون جستند، کمین دیگر از آن سوی بلندی ای که افشین بر آن می نشست، برون جست. آنگاه جعفر خیاط و یارانش و داوطلبان بصره و غیره بازگشتند و جعفر خیاط پیش افشین آمد و گفت: سرور من، امیرمومنان معتصم مرا به نبردی فرستاده که میدانی، مرا نفرستاده که اینجا بنشینم. به هنگام حاجت مرا رها کردی، فقط پانصد پیاده بس بود که وارد بذ شوم ، تا دل خانه اش، که کسانی را که پیش روی من بودند، دیده بودم. افشین بدو گفت: آنچه را پیش روی تست منگر ، بلکه به پشت سر خویش بنگر که بر بخارا خذاه و یارانش تاخته اند. فضل پسر کاوس (برادر افشین) به جعفر خیاط گفت: اگر کار به دست تو بود نمی توانستی به این محل بالا بیایی و من و من بگویی. جعفر خیاط گفت: اینک من برای مقابله هر که بیاید، آماده ام (منظور برادر افشین بود). فضل برادر افشین گفت: اگر مجلس امیر نبود، همین دم ترا به خودت می شناسانیدم. افشین بر آنها بانگ زد که خودداری کردند و به ابو دلف دستور داد که داوطلبان را از دیوار باز گرداند. و ابودلف داوطلبان را باز گردانید. و آنگاه افشین روان شد، رسم وی این بود که وقتی بازگشت آغاز میکرد، پرچم دسته ها و سواران و پیادگان آن سرازیر میشدند.

 

افشین روزی چند در خندق خویش در روذالروذ بماند، داوطلبان از تنگی علوفه و توشه و خرجی شکایت بدو بردند ، بدانها گفت: هر کس از شما صبوری می کند، صبوری کند و هر که صبوری نمیکند راه گشاده است به سلامت باز گردد که سپاه امیرمومنان و مقرّری بگیران وی با منند و در گرما و سرما با من می مانند، من از اینجا نمی روم تا برف بیفتد. پس داوطلبان برفتند و می گفتند: اگر جعفر خیاط را گذاشته بود و ما را گذاشته بود این بذ را گرفته بودیم، او بجز وقت گذرانیدن نمیخواهد.

 

به افشین بگو ، اگر با این مرد (بابک) نبرد نکنی ، کوه ها را گویم که ترا سنگباران کند

پرُگویی داوطلبان و زخم زبانها که میزدند که افشین نبرد نمیخواهد، بدو رسید. یکیشان گفته بود که در خواب دیده بود که پیمبرشان بدو گفته بود: به افشین بگو، اگر با این مرد نبرد نکنی و در کار وی نکوشی، این کوه ها را گویم که ترا سنگباران کند. و کسان در اردوگاه آشکارا از این سخن آوردند. افشین کس به طلب سران داوطلبان فرستاد و احضارشان کرد و گفت: خوش دارم که این مرد را به من بنمایانید که کسان خوابهای گونه گون می بینند. آن مرد را همراه جماعتی از مردم پیش وی آوردند که بدو سلام گفت و تقربش داد و نزدیک برد و بدو گفت: خواب خویش را برای من حکایت کن ، وحشت میار و شرم مدار که تو پیام می گویی. گفت: فلان دیدم و بهمان دیدم. افشین گفت: خدا(الله) همه چیز را بیش از همه کس می داند و اینکه مقصود وی از این مخلوق چه بود، اگر میخواست به این کوهها بگوید کسی را سنگباران کند ، کافر را سنگباران میکرد و زحمت وی را از ما برمیداشت، چگونه مرا سنگباران میکند که زحمت کافر را از او بر دارم ، وی را سنگباران میکرد و حاجت نداشت که من با او پیکار کنم. من میدانم که هیچ رازی از الله پنهان نمی ماند. وی از قلب من خبر دارد که برای شما، ای مسکینان ، چه میخواهم. یکی از داوطلبان گفت: ای امیر، اگر شهادت در پیش است ما را از آن محروم مدار که مقصود و مطلوب ما ثواب و رضای الله است ، ما را واگذار تا با اجازه تو بتنهایی پیش رویم ، شاید فتحمان را نصیب کند. افشین گفت: میبینم که همت هاتان آماده است. چنین پندارم که اینکار را الله میخواهد، انشاءالله نیکو است. شما راغبید و مردم (داوطلبان) نیز راغبند. به برکت خدای هر روز که خوش دارید عزیمت کنید تا بدانها هجوم بریم ...

 

قوم ، خوشدل برون شدند و هر که قصد بازگشت داشت بماند، هر که نزدیک بود و مقدار چند روز راه رفته بود و این را شنید بازگشت. مردمان روزی را وعده نهادند ، دستور داد (افشین) سپاه و سواران و پیادگان و همه کسان آماده شوند و عیان کرد که بی دریغ خواهان پیکار است. افشین حرکت کرد و مال و توشه برداشت. در اردوگاه استری نماند، جز آنکه کجاوه ای برای زخمیان بر آن نهادند، طبابت پیشگان را همراه خویش برداشت، کیک و سویق و چیزهای دیگر ، هر چه مورد نیاز بود برداشت. مردم پیش رفتند تا سوی بذ بالا رفت و بخارا خداه را در گردنه نهاد در محلی که می نهاده بود ، آنگاه فرش چرمین گستردند و کرسی برای وی نهادند. افشین به ابو دلف گفت: به داوطلبان بگو هر طرف برای شما آسانتر است بدان بس کنید. به جعفر خیاط گفت: همه سپاه پیش روی تو است با کمانداران و نفت اندازان، اگر مردانی بخواهی به تو میدهم ، هرچه نیاز داری بگیر و از هر محلی که میخواهی نزدیک شو. آنگاه ابوسعید را پیش خواند و گفت: تو با یارانت پیش روی من باش و هیچکس از شما نرود. احمد بن خلیل را پیش خواند و گفت: تو با یارانت اینجا بمان و بگذار جعفر با همه مردانی که با ویند عبور کند، اگر پیادگان یا سوارانی خواست کمکش می کنیم و سوی وی می فرستیم. ابو دلف و یاران وی را که از داوطلبان بودند روانه کرد که سوی دره سرازیر شدند و از همانجا که بار اول بالا رفته بودند، سوی در بذ بالا رفتند، و چنانکه آنروز کرده بودند به دیوار آویختند. جعفر حمله برد و در بذ را بکوفت چنانکه بار اول کرده بود، و بر در بایستاد. کافران لختی دراز با وی مقاومت آوردند. افشین یکی را فرستاد که یک کیسه دینار همراه داشت. گفت: سوی یاران جعفر شو و بگو: کی پیش می رود؟ و مشت پر از دینار بر او ریز. کیسه دیگری به یکی از یاران خویش داد و گفت: سوی داوطلبان شو و این مال را همراه ببر، با طوقها و بازوبندها، به ابو دلف بگوی هر کس از داوطلبان را که نیک کوش دیدی بدو چیز بده. متصدی آب را ندا داد و گفت: برو در دل نبردگاه با آنها باش ، که ترا با چشم خویش ببینم ، سویق و آب همراه ببر که قوم تشنه نمانند و محتاج باز گشت نباشند. سرکوهبانان را خواست و گفت: هر کس از داوطلبان را در نبردگاه دیدی که تبری به دست دارد، پنجاه درم به نزد من دارد. و یک کیسه درم بدو داد. صندوقی پیش جعفر خیاط (مونس خلیفه المعتصم) فرستاد که در آن طوق و بازو بند بود و گفت: این را به هر کس از یاران خویش که خواستی بده، و این بجز آن است که نزد من دارند و تو از جانب من تعهد میکنی که مقرریشان افزوده شود و نامهایشان را به امیر مومنان بنویسم. کار نبرد، به نزد در قلعه بذ بالا گرفت و طولانی شد.

 

نبرد ، به نزد دروازه قلعه بذ

آنگاه خرّمیان در را گشودند و به مقابله یاران جعفر خیاط درآمدند و از در به کنارشان زدند. از سوی دیگر به داوطلبان حمله بردند و دو پرچم از آنها گرفتند و از دیوار فرودشان افکندند و با سنگ زخمیشان کردند، چندان که در آنها اثر کرد و در کار نبرد سستی گرفتند و متوقف شدند ... افشین ارابه هایی آورده بود. یکی از ارابه ها را از آن سوی که جعفر بود بر در نهاد و یک ارابه دیگر را از طرف دره از آنسوی که داوطلبان بودند ... و دو گروه همچنان مقابل و جدا از هم بودند و تیر و سنگ در میانشان بکار بود، آنها بر دیوارشان بودند و بر در و اینان زیر سپرهاشان نشسته بودند و چون افشین این را بدید نگران شد که دشمن ، در قوم طمع آرد و پیادگانی را که پیش از آن آماده کرده بود ، روانه کرد تا به جای داوطلبان بایستادند. یک دسته نیز سوی جعفر(خیاط) فرستاد که پیادگانی جزو آن بود.

 

وقتی سحر آمد افشین برون شد و کسان را و نفت اندازان را با ابزار نفت اندازی و شمع بیرون فرستاد و طبل بزد ... و بخارا خداه را با ابوسعید و جعفر خیاط و احمد بن خلیل را در مقدمه نهاد. مردم اردوگاهش در آن وقت از این آرایش شگفتی کردند، به آنها گفت به تپه ای که آذین بر آن بود نزدیک شوند و آن را در میان گیرند، در حالیکه پیش از آنروز از این کار منعشان می کرده بود. کسان با این سرداران چهارگانه که نامشان را بگفتم برفتند تا به دور تپه رسیدند ، جعفر خیاط در سمت پهلوی "بذ" بود، ابوسعید پهلوی وی بود، بخارا خداه پهلوی ابوسعید و احمد بن خلیل پهلوی بخارا خداه بود و همگی به دور تپه ای که آذین جای داشت، چون حلقه ای شدند.

 

آنگاه از پایین دره سر و صدا برخاست ، معلوم شد کمینی که زیر تپه توقفگاه آذین جای داشته بود به بشیر ترُک و فرغانیان تاخته که مدتی جنگ میانشان درگیر بود. مردم سپاه سر و صدایشان را شنیدند و کسان به جنبش آمدند (از ترس). وقتی پیادگان تیرانداز افشین بالای کوه رسیدند بنا بر دستور افشین پرچمها ی سیاه را بالا بردند و از بالا بطرف کوه آذین سرازیر شدند. وقتی که آذین سردار بابک پرچمداران سپاه های افشین را بدید ، گروهی از پیادگان همراه خویش را که از خرّمیان بودند ، سوی آنها فرستاد، و مسلمان از دیدنشان بیمناک شدند. افشین کس پیش آنها فرستاد که اینان مردان ما هستند (دروغ میگفت تا ترس نیروهایش گرفته شود) که ما را بر ضد آذین یاری میدهند. در این وقت جعفر خیاط و یارانش به آذین و یاران وی حمله بردند و به طرف آنها بالا رفتند و حمله ی چنان سخت بردند که آذین و یارانش را به دره ریختند.

 

تاکتیک گفتگوی بابک با افشین قبل از فتح قلعه بذ ؛ پرچم های ترُکان فرغانیان بالای قلعه بذ

وقتی بابک دید که یاران او را در میان گرفته اند از یک سوی بذ و از دری که مقابل افشین بود برون شد و با جمعی که همراه وی بودند بیامد که سراغ افشین را میگرفتند. ابو دلف کس بنزد افشین فرستاد و این را به او خبر داد. افشین بر نشست و سوی بابک رفت و نزدیک وی شد تا به محلی رسید که سخن وی را و یارانش را می شنید و پیکار در ناحیه آذین همچنان درگیر بود. بابک بدو گفت: از امیر مومنان امان می خواهم (گفتن کلمه "امیرمومنان" از طرف بابک محال است ولی احتمالآ یا از تخیل جریر طبری است و یا راوی). افشین گفت: این را به تو عرضه کرده بودم، هر وقت بخواهی امان به تو داده میشود. بابک گفت: هم اکنون میخواهم، به شرط آنکه مهلتی به من دهی که خانواده خویش را بردارم و آماده شوم. افشین بدو گفت: پس گروگانهایی را که خواسته بودم بفرست. بابک گفت: بله، اما فلان و فلان، بر این تپه اند، بگو یارانت دست بر دارند (منظور تپه آذین بود که نزدیک بود توسط یاران افشین گرفته شود). گوید: فرستاده افشین رفت که مردم را از تپه آذین باز دارد که بدو گفتند که: پرچم های فرغانیان وارد قلعه بذ شده و آن را بالای قصرها برده اند.

 

افشین اشروسنی در قلعه بذ ؛ فرزندان و خانواده بابک اسیر افشین

پس افشین بر نشست و مردم را بانگ زد. افشین وارد بذ شد و مردم نیز (و لشکریان نیز) وارد بذ شدند. کسان با پرچمها بالای قصر بابک رفتند. در قصرهای خویش که چهار قصر بود ششصد مرد را کمین نهاده بود، که مردم به آنها رسیدند. خیابانهای بذ و میدان آن از مسلمانان پرُ شد. کمینان بابک درهای قصرها را گشودند و پیاده بیرون شدند و با مسلمانان به نبرد پرداختند. بابک برفت تا وارد دره مجاور هشتادسر شد. افشین و همه سردارانش بر در قصرها به نبرد مشغول بودند. خرّمیان بسختی نبرد می کردند، نفت اندازان بر آن ها نفت و آتش همی ریختند تا همگیشان کشته شدند و در این اثنا مسلمانان به ویران کردن قصرها مشغول بودند.

 

افشین فرزندان بابک را با کسانی از خانواده شان که در بذ با آنها بودند گرفت. وقتی شب درآمد افشین دستور بازگشت داد که باز گشتند. بیشتر خرمدینان در خانه ها بودند. و افشین به روذالروذ باز گشت. (چقدر جالب! بعد از سالها به قلعه بذ دست یافتند ولی بعد قلعه را ترک کردند و مردم آنجا را هم بحال خودشان گذاشتند؟!) گویند: بابک و یارانش که با وی وارد دره شده بودند، وقتی بدانستند که افشین سوی خندق خویش رفته سوی بذ باز گشتند و چندان که توانستد توشه بر گرفتند و مالهای خویش را نیز برداشتند ، آنگاه وارد دره ای شدند که مجاور هشتادسر بود (بنابراین افشین و یارانش بعد از بدست آوردن قلعه حتی دست به غارت اموال دشمنش که بابک بوده ، نزده و بابک فردایش توانست، توشه و اموالش را بدست آورد).

 

ویران کردن و سوزاندن قصرهای بذ در طی 3 روز

و چون روز بعد درآمد، افشین برون شد و وارد بذ شد و در شهر بایستاد و بگفت تا قصرها را ویران کنند پیادگان فرستاد که در اطراف شهر بگشتند و کسی از کافران را نیافتند ، پس کوهبانان را بالا فرستاد که قصرها را ویران کردند و بسوختند. سه روز این کار را کرد تا خزینه ها و قصرهای بابک را بسوخت و خانه و قصری در شهر نگذاشت مگر آن را بسوخت و ویران کرد. آنگاه افشین بازگشت و بدانست که بابک با بعضی از یاران خویش گریخته است.

 

بابک در حال عقب نشینی ؛ نامه افشین به شاهان ارمینیه ؛ بابک در محاصره 15 سپاه افشین از اعراب و ترُکان

افشین به شاهان ارمینیه و بطریقان آنجا نوشت و خبرشان داد ... آنگاه جاسوسان بیامدند و خبر دادند که وی در دره است. دره ای بود با علف و درخت بسیار که یک طرف به ارمینیه بود و طرف دیگرش به آذربیجان و سپاه بدانجا فرود شدن نمیتوانست و هر کس آنجا نهان میشد دیده نمیشد، از بس که درخت و آب داشت یک جنگل بود و دره را جنگل مینامیدند. افشین به هر کجا که میدانست از آنجا راهی به سوی جنگل سرازیر میشود و یا بابک میتواند از آن راه برون شود کس فرستاد و بر هر راه و هر یک از آنجاها سپاهی نهاد ، از چهارصد تا پانصد جنگاور و همراهشان کوهبانان فرستاد که راه را به آنها بنمایند و دستورشان داد که شبانگاه راه را حراست کنند. افشین برای هر یک از این سپاهها از اردوگاه خویش آذوقه میفرستاد. این سپاهها پانزده سپاه بود.

 

نامه افشین به بابک برای امان خواستن

افشین کسانی از یاران بابک را که از وی امان خواسته بودند و یک پسر بزرگ بابک از آن جمله بود پیش خواند و به اسیران گفت :امید نداشتم امیرمومنان امانی بنویسد، ولی نوشت. کی از شما آن را میگیرد و به نزد وی(بابک) میبرد؟ اما هیچکس از آنها بدین جرئت نیاورد، یکیشان گفت: ای امیر میان ما هیچکس جرئت نمیکند با این نامه سوی او رود. افشین بدو گفت: وای تو، او از این اماننامه خرسند میشود. گفت: خدای امیر را قرین صلاح بدارد، ما بابک را بهتر از تو میدانیم. افشین گفت: ناچار باید خویشتن را بذل من کنید و این نامه را به او برسانید. دو کس از آنها برخاستند و بدو گفتند: ای امیر تعهد کن که عیالان ما را مقرّری دهی. و افشین این را تعهد کرد.

 

آن دو کس نامه را گرفتند و روان شدند تا به وی رسیدند ، پسر بابک همراه آنها نامه ای نوشته بود و خبر را معلوم وی داشته بود (خبر اماننامه را) و از او خواسته بود که به امان در آید که برای وی نیکتر است و به سلامت نزدیکتر (آیا واقعأ پسر بابک نامه نوشته بود؟!). نامه پسر بابک را بدو دادند که آنرا بخواند و گفت: شما چه میکردید؟ گفتند: آن شب عیالان ما اسیر شدند، جای ترا نمیدانستیم که به نزدت آییم، به جایی بودیم که بیم کردیم بگیرندمان و امان خواستیم (تمامی گزارشات روایت کنندگان مملو از تناقضات است). بابک به آن کس که نامه را همراه داشت گفت: این را نمی شناسم، اما تو ای پسر زن بدکاره چگونه جرئت آوردی که از نزد آن پسر زن بدکاره به نزد من آیی؟(یعنی بابک به زن خودش که مادر این پسر اسیرش است ، دارد فحش میدهد و این امکان پذبر نیست و دلایل به اندازه کافی وجود دارد از آنجمله اینکه ایرانی اصیل اهل فحش دادن نبود و نیست و فحاشی از کلمات اهریمنی است و این کنیززاده های اعراب هستند که وقتی به خلافت نیز میرسند فحش دادن آنهم به زنان یادشان نمیرود) و بابک او را گرفت و گردنش را بزد و نامه را همچنان مهر زده به سینه اش بست و نگشود. آنگاه به آن دیگری گفت: برو و به آن پسر زن بدکاره که به من می نویسد، بگو، و بدو نوشت: اگر به من پیوسته بودی و دعوت خویش را دنبال کرده بودی تا روزی کار به تو رسد پسر من بودی، اما اکنون به نزد من به درستی پیوست که مادر بدکاره ات خراب بوده. ای پسر زن بدکاره، شاید که من پس از این زنده بمانم، من عنوان داشته ام و هر کجا باشم یا یادم کنند، شاه باشم، اما تو از تخمه ای هستی که خیری در آن نیست (یعنی بابک داره به تخمه و ترکه خودش و مادرش و اصل و نسبش فحش میدهد در حالیکه اسقامت و نبرد بابک در حفظ همین تخمه و تباری است که مخالفانش از آن بهره ای ندارند). شهادت میدهم که پسر من نه ای، یک روز که زنده باشی و سالار باشی از آن بهتر که چهل سال زنده باشی و بنده ای باشی زبون.

 

بابک با مادر و زن و دو برادر در راه ارمینیه (ارمنستان) ؛ مادر ، برادر و زن بابک اسیر افشین

آنگاه بابک سه کس را با آن مرد همراه کرد که وی را از یکی از جاها بالا بردند ، سپس آنان به بابک پیوستند و او همچنان در آن جنگل ببود تا توشه اش تمام شد و از راهی که یکی از سپاه ها بر آن بود و فکر میکرد که سپاهی آنجا نیست برون شد با دو برادرش عبدالله و معاویه و مادرش و همچنین یکی از زنانش که کلندانیه نام داشت به آهنگ ارمینیه روان شدند که دو سوار و دو کوهبان آنها را بدیدند و کس به نزد سپاه ابوالساج (از هم ولایتی های افشین و فامیل او که بعد از مرگ افشین در دستگاه خلافت به مقامی بالا رسید) فرستادند و خبر بابک بدادند. کسان برنشستند و روان شدند و از دور در آنها می نگریستند که بر چشمه آبی فرود آمده بودند و ناشتا می کردند، و چون کسان را بدیدند، کافر بدوید و بر نشست و هر که با وی بود بر نشست، او بگریخت، معاویه و مادر بابک و زنی را که همراه وی بودند و غلامی از آن بابک که با وی بودند گرفتند و آنها را سوی اردوگاه افشین فرستاد.

 

بابک برفت تا وارد کوهستان ارمینیه شد و در کوهها کمین وار میرفت و عاقبت محتاج خوردنی شد و از بلندی نظر کرد و کشتکاری را دید که در یکی از دره ها با گاو خویش شخم میزد، غلام (؟!) خویش را فرستاد با دینار و درهم که اگر نانی هست بخرد. کشتکار شریکی داشت که به حاجت خویش رفته بود (چه اتفاق میمونی). غلام بابک به نزد کشتکار فرو شد. شریکش از دور بدید و از رفتن به نزد شریک خویش هراسان شد و گمان برد که نان را به زور داده. پس سوی دیدگاه (کوهبانان راه) دوید و به آنها خبر داد که مردی سوی آنها آمده که سلاح و شمشیر دارد و نان شریکش را در دره گرفته.

 

بابک در کوههای سهل پسر سنباط ؛ تزویر سهل پسر سنباط با بابک

سالار دیدگاه که در کوه های (سهل) پسر سنباط بود ، خبر را به پسر سنباط رسانید و پسر سنباط با گروهی سوی کشتکار رفت وغلام بابک را بدید و سراغ آقایش گرفت و وقتی بابک را بدید بشناخت و از اسب خویش پیاده شد و دست بابک را ببوسید، آنگاه گفت: سرور من به کجا؟ بابک گفت: آهنگ دیار روم دارم. یا جایی را که نام برد. سهل پسر سنباط به بابک گفت: نه جایی را می یابی و نه کسی را که بهتر از من حق تو را بشناسد و شایسته تو باشد که به نزد وی باشی ، جای مرا می شناسی ، میان من و سلطان کاری نیست ... از کار من و شهر من واقفی ، همه بطریقانی (مسیحیان) که آنجا هستند مردم خاندان تواند (تو هستند) که از آنها فرزندان داشته ای. و گوید (راوی سخن): و این از آن رو بود که وقتی بابک می دانست که بنزد یکی از بطریقان دختری یا خواهری زیبا هست کس به طلب وی میفرستاد، اگر او را پیش بابک نمی فرستاد بر او هجوم میبرد و زن را میگرفت و همه مال بطریق را از اثاث و غیره میگرفت و به زور به شهر خویش می برد(اراجیف راوی؟!). آنگاه پسر سنباط بدو گفت: به نزد من و در قلعه من باش که منزل تو است و من بنده توهستم ، این زمستان را در آن باش، آنگاه در کار خویش بیندیش.

بابک به قلعه سهل پسر سنباط ؛ عبدالله برادر بابک به قلعه عیسی بن یوسف بن اصطفانوس (استفان) شاه بیلقان

نامه سهل پسر سنباط به افشین در مورد بابک

بابک در سختی و زحمت راه به گفتار سهل پسر سنباط اعتماد کرد و گفت : درست نیست که من و برادرم به یکجا باشیم ، شاید یکی از ما را بیابند و یکی دیگر بماند. من نزد تو میمانم و برادرم عبدالله بنزد پسر اصطفانوس (استیفان) میرود. نمیدانیم چه خواهد شد، جانشینی نداریم که به دعوت ما قیام کند. سهل پسر سنباط گفت: فرزندانت بسیارند. گفت: در آنها خیری نیست (راوی چقدر زیبا داستانسرایی میکند؟!). پس بابک با سهل پسر سنباط به قلعه او رفت و صبحگاهان عبدالله به قلعه پسر اصطفانوس. سهل پسر سنباط به افشین نوشت که بابک به نزد وی است و افشین بدو نوشت: اگر این درست باشد بنزد من و امیرمومنان هر چه بخواهی داری.

 

چگونگی اسارت بابک خرّم دین ؛ بابک به سهل مرا به چیزی اندک به یهودان فروختی

آنگاه افشین ، بابک را برای یکی از خاصان معتمد خویش وصف کرد تا بابک را پیش پسر سنباط و موقع غذا خوردن شناسایی کند و او اینکار را کرد و پیش افشین بازگشت و وصف بابک بگفت. آنگاه افشین ، ابوسعید و بوزباره را بنزد پسر سنباط فرستاد و دستور داد که هر چه پسر سنباط بگوید مخالفت وی نکنند. آنگاه پسر سنباط به آنها نوشت که در جایی که وصف آن کرده بود بمانند و سهل توشه و آذوقه برای آنها فرستاد، تا وقتیکه بابک را ترغیب کرد که برای شکار برون شود و بنا شد که صبحگاهان برای شکار بر نشینند. و صبحگاهان وقتی بابک و پسر سنباط در دره ای به شکار بودند، ابوسعید و بوزباره با یاران خویش بطرف بابک سرازیر شدند و آنها را بگرفتند. بابک جبه ای سپید داشت و عمامه ای سپید و پاپوشی کوتاه و چون سپاهها را بدید که وی را احاطه کرده بودند بایستاد و بدو گفتند: فرود آی. بابک گفت: شما کی هستید؟ یکیشان گفت: من ابو سعیدم. و دیگری گفت: من بوز باره ام. و بابک پیاده شد. پسر سنباط در او مینگریست، سر بسوی پسر سنباط برداشت و او را دشنام گفت و گفت: مرا به چیزی اندک به یهودان فروختی، اگر مال خواسته بودی و طلب کرده بودی ترا بیشتر داده بودم که اینانت میدهند.

 

بابک اسیر در اردوگاه افشین

پس او را برداشتند و سوی افشین بردند و چون نزدیک اردوگاه شد ، افشین بالای برزند رفت و در خیمه ای سیاه نشست و کسانی را قبلأ پیش بابک اسیر بودند، بگفت تا بیایند که در دو صف شدند. آنگاه بابک را بیاوردند و افشین دستور داد نگذارند هیچ عربی میان دو صف در آید که بیم داشت یکی از آنها که بابک کسانش را کشته یا بلیه ای برای وی آورده، او را بکشد یا زخمدار کند. و چنان بود که زنان و کودکان بسیار بنزد افشین فراهم آمده بودند که می گفتند که بابک اسیرشان کرده بود و آزادگانند از عربان و دهقانان.

 

بابک در میان اسیران سابق خود ؛ زنان و کودکان به چهره های خویش زدند و گریستند و گفتند ، بابک با ما نیکی می کرد

گویند: آنروز که افشین دستور داد کسان دو صف ببندند میان وی و بابک نیم میل فاصله بود. بابک میان دو صف به راه افتاد تا بیامد و پیش روی افشین بایستاد. افشین در او نظر کرد، آنگاه افشین گفت او را به اردوگاه ببرند که وی را سواره ببردند و چون زنان و کودکانی که در جایگاه بودند ، او را بدیدند به چهره های خویش زدند و گریستند چندانکه صدایشان بلند شد. افشین به آنها گفت: شما دیروز می گفتید: اسیرمان کردند اما امروز بر او می گریید، لعنت الله بر شما باد. گفتند: با ما نیکی می کرد.

 

عبدالله برادر بابک اسیر افشین

گوید: و چنان بود که وقتی بابک به نزد پسر سنباط اقامت گرفته بود ، برادرش عبدالله به نزد عیسی بن یوسف بن اصطفانوس رفته بود ، وقتی افشین بابک را بگرفت ، کسان جای عبدالله را بدو گفتند. افشین به پسر اصطفانوس شاه بیلقان نوشت که عبدالله را پیش وی فرستد. پسر اصطفانوس چنین کرد و افشین او را با برادرش بابک در یک اطاق بداشت و گروهی را بر آنها گماشت که حفاظتشان کنند. افشین به خلیفه معتصم نوشت که بابک و برادرش را گرفته ، معتصم بدو نوشت و دستورش داد که با آنها به نزد وی رود.

 

گویند: افشین وقتی می خواست سوی عراق رود، کس بنزد بابک فرستاد که من میخواهم ترا به سفر ببرم، بنگر از ولایت آذربیجان به چه چیز مایلی؟ گویند بابک گفت: میل دارم شهرم را ببینم. پس افشین در یک شب مهتابی کسانی را همراه بابک سوی قلعه بذ فرستاد که در آن بگشت و تا به وقت صبح کشتکان و خانه ها را نگریست، آنگاه وی را به نزد افشین باز بردند. گویند وقت وصول بابک به نزد افشین که در برزند بود، دو روز از ماه شوال 222 هجری قمری بود و دیوداذ و بوزواره دو طرف وی (بابک) بودند.

 

بابک بهمراه اسیران در دارالعامه سامراء مقر خلیفه معتصم ؛ قتل بابک خرمدین در سال 223 هجری قمری (838 میلادی)

گویند افشین در این سال 223 ه.ق همراه بابک اسیر و برادرش عبدالله به شب پنجشنبه سه روز رفته از صفر به سامرا پیش خلیفه معتصم ضعیف الجثه رسید. خلیفه معتصم از توجهی که به کار بابک و اخبار وی داشت و به سبب خرابی راه از برف ، از سامراء تا گردنه حلوان بر سر هر فرسخ اسبی لاغر میان نهاده بود و با آن سواری بود که با خبر به تاخت می آمد و برای افشین بر سر کوهها دیده بانها نهاده بود و دستورشان داده بود که وقتی خبر رسید بانگ بزنند و وقتی افشین به پل های حذیفه رسید، هارون پسر معتصم با مردم خاندان معتصم از افشین در سامراء پیشواز کردند و وی را در قصر خویش در مطیره جای داد.

 

انگشت نما کردن بابک دلیر پیش مردم سامراء

در دل شب احمد بن ابی دواد از طرف معتصم، ناشناس برفت و بابک را (در دخمه زندان) بدید و با او سخن کرد، آنگاه پیش معتصم بازگشت و وصف بابک را با وی بگفت. معتصم صبر نیاورد و بر نشست و از میان دو دیوار سوی بابک رفت و ناشناس به نزد بابک وارد شد و او را بدید و در وی تأمل کرد، بابک او را نمی شناخت. روز بعد، معتصم برای بابک بنشست به روز دوشنبه یا پنجشنبه، کسان از در عامه تا مطیره صف کشیدند. معتصم می خواست بابک را انگشت نما کند و به کسان بنماید، گفت: این را بر چه باید برداشت و چگونه انگشت نما باید کرد؟ حزام گفت: ای امیرمومنان، چیزی انگشت نماتر از فیل نیست. گفت: راست گفتی. و بگفت تا فیل را آماده کنند و بگفت تا قبای دیبایی به تن وی کردند، با کلاهی مدور از سمور. وی (بابک) تنها بود. محمد بن عبدالملک در این باب شعری گفت به این مضمون:

 

فیل را مطابق رسم آن رنگ کرده اند

و شیطان خراسان را برداشته (چرا بابک را شیطان خراسان میدانست؟)

اعضای فیل را رنگ نمی کنند

مگر برای حادثه ای مهم.

 

قصابی بابک خرّم دین بدستور خلیفه المعتصم

مردم از مطیره تا در عامه به دیدار وی بودند، از در عامه به نزد امیرمومنانش بردند (چرا امیرمومنانش؟! مگر بابک خلیفه معتصم را قبول داشت که اکنون او را سوی "امیرمومنانش" میبرند؟ بنابراین چون بابک خلیفه المعتصم را با تمامی نهاد و عقیده اش قبول نداشت، نویسنده که جریر طبری باشد یا راوی اخبار او میبایستی از "امیر مومنان" سخن میگفت و نه از "امیر مومنانش"!). خلیفه المعتصم قصابی را احضار کرد که دو دست و پایش را قطع کند، آنگاه بگفت تا جلاد وی را بیاورند، حاجب از در عامه برون شد و بانگ میزد: نود نود، که نام جلاد بابک بود.

 

سر بریده بابک در خراسان ؛ پیکر بابک بر دار سامراء

بانگ نود نود! نود نود! برخاست تا وی بیامد و وارد دارالعامه شد، امیرمومنان بدو دستور داد که دو دست و دو پای بابک را قطع کند و شکمش را بدرد. سرش را به خراسان فرستاد و پیکرش را در شهر سامراء به نزد گردنه بیاویخت که محل دار بابک شهره است.

مثله کردن عبدالله برادر بابک در دارالسلام

آنگاه بگفت(معتصم) تا برادر بابک، عبدالله را همرا پسر شروین طبری به نزد اسحاق بن ابراهیم برند که در مدینه السلام جانشین وی بود و دستورش داد که گردن عبدالله را بزند و با وی چنان کند که با برادرش بابک کرده بودند، و او را بیاویزد. اسحاق بن ابراهیم دستور داد تا دو دست و دو پای عبدالله را قطع کنند که چیزی نگفت و سخن نکرد. دستور داد تا او را بیاویزند، که در مدینه السلام در سمت شرقی میان دو پل آویخته شد.

 

خانواده بابک و خرم دینان ، اسیر خلیفه معتصم

گوید: جمع کسانی که بابک در مدت بیست سال کشته بود، دویست هزارو پنجاه و پنج هزار و پانصد کس بود (255 هزار و 50 نفر). بابک بر:

- یحیی بن معاذ و عیسی بن محمد و زریق بن علی و محمد بن حمید طوسی و ابراهیم بن لیث و احمد بن جنید غلبه یافت ، و احمد را اسیر گرفت.

- سه هزارو سیصد و نه کس (3309 نفر) از خرمدینان با بابک اسیر شدند،

- از زنان مسلمان و کودکان که به دست بابک بودند هفت هزار و ششصد کس گرفته شد (7600)،

- کسانی از فرزندان بابک (خانواده بابک) که به دست افشین افتادند، هفده مرد بودند با هفده زن از دختران و عروسانش همه را کشتند تا نسل مقاومت را از بین ببرند و از بین بردند.

پاداش افشین در ابتدا دو "شانه پوش" جواهرنشان و بعدأ دار

معتصم، افشین را تاج داد و دو "شانه پوش" جواهرنشان پوشانید، بیست هزارهزار درم به افشین داد که از آن جمله ده هزارهزار درم جایزه وی بود و ده هزارهزار درم را میان مردم سپاه خویش پخش کند، و او را ولایتدار سند (پاکستان) کرد.

 

شاعران به نزد افشین

شاعران رفتند و ستایش او گفتند و او بگفت تا شاعران را جایزه دهند. شعر ابو تمام طایی به این مضمون:

 

نبرد، بذ را زبون کرد

که اکنون در خاک فرو رفته

و جز وحوش(حیوانات) کس آنجا مقیم نیست

وقتی این شمشیر در پیکار به کار افتد

این دین را نیرو بخشد.

 

قدرت بکری بود که

افشین، نر مشرق

آنرا با شمشیر به تصرف آورد

و چنان شد که روبهان

در میان آن بانگ همی زند

در صورتی که دیروز

شیری غرّان بود.

 

از دیگر حوادث سال 223 هجری قمری (838 میلادی)

در این سال "توفیل پسر میخاییل" فرمانروای مسیحی روم ، به مردم زبطره تاخت و اسیرشان کرد و شهرشان را ویران کرد و بیدرنگ سوی ملیط رفت و به مردم آنجا و مردم قلعه هایی از قلعه های مسلمانان و جاهای دیگر هجوم برد و چنانکه گفته اند بیشتر از یک هزار زن مسلمان را اسیر گرفت و مسلمانانی را که به دست وی افتادند اعضاء برید و چشمشان را میل کشید و گوشها و بینی هاشان را برید.

 

سبب هجوم توفیل فرمانروای روم به بلاد معتصم ؛ قیام سالار سرخ پوشان بارسیس بعد از قتل بابک (اواخر 223 هجری قمری)

افشین با بابک سخت گرفته بود و وی را مقهور کرده بود که نزدیک هلاکت بود و چون نزدیک هلاکت رسید و یقین کرد که از نبرد افشین ناتوان است ، به شاه روم توفیل پسر جرجس نوشت و بدو خبر داد که شاه عرب سپاهیان و جنگاوران خویش را روان کرده تا آنجا که خیاط خویش جعفر بن دینار و طباخ خویش ایتاخ را نیز فرستاده و بر در وی کس نمانده، اگر قصد رفتن سوی وی (معتصم) داری، بدان که در مقابل تو کس نیست که مانعت شود. بابک از این نامه که به فرمانروای روم نوشته بود امید داشت که اگر شاه روم به جنبش آید ، معتصم قسمتی از سپاهیان خویش را از مقابل وی سوی سپاه روم برد و بدو مشغول شود و از وی باز ماند(بابک بتوسط 15 سپاه خلیفه و افشین محصور بود).

 

قیام سرخ پوشان بارسیس در جبال (قبل از اسارت بابک)

گویند: توفیل با یکصدهزار کس و به قولی بیشتر برون شد که هفتاد و چند هزار از آنها سپاهی بودند و بقیه تبعه و تا زبطره رفت. گروهی از سرخ پوشان (بارسیس) نیز با وی بودند ، اینان در ولایت جبال (آذربایجان جزو ولایت جبال بود) قیام کرده بودند و چون اسحاق بن ابراهیم ابن مصعب با آنها نبرد کرده بود اینان به روم پیوسته بودند، سالارشان بارسیس بود. شاه روم شرقی مقرریشان داده بود و زنشان داده بود و جنگاورشان کرده بود که در کارهای مهم خویش از آنها کمک می گرفت.

 

بوق خطر در سامراء ؛ معتصم ضعیف الجثه سوار بر اسب برای جنگ با بارسیس و توفیل شاه روم

گویند: وقتی شاه روم وارد زبطره شد ، بانگ خطر به سامرا محل معتصم رسید و مردم مرزهای شام و جزیره(بین النهرین) و هم جزیره (منظور جزیره دومی مردم مکه و مدینه است) برون شدند بجز آنکس که اسب و سلاح نداشت و خلیفه معتصم این را سخت اهمیت داد.

 

معتصم در قصر خویش در سامرا بوق خطر زد، آنگاه بر اسب خویش نشست، یک طناب و یک قلاب آهنین با یک کیسه توشه، به پشت زین خود بست، اما سپاه هنوز آرایش نداشت و بیرون شدن نتوانست و چنانکه گفته اند در دارالعام نشست.

 

وصیّت و بخشش های خلیفه معتصم

معتصم خلیفه بنی عباسی قبل از حرکت بسوی مرز روم، که از مردم شهر مدینه السلام ، قاضی شهر، عبدالرحمان بن اسحاق را برگزید با شعیب بن سهیل با 328 کس از عدول و آنها را بر املاکی که وقف کرده بود شاهد کرد. یکسوم را برای فرزندان خویش نهاد و یکسوم را برای خدای(الله ی) و یک سوم برای غلامان خویش، آنگاه در غرب دجله اردو زد. گویند: معتصم چندان لوازم از سلاح و لوازم و ابزار و حوضهای چرمین و استر و قمقمه و مشک و ابزار آهنی و نفت، مهیا کرده بود که پیش از او هیچ خلیفه ای مانند آن فراهم نیاورد. اما دیدند شاه روم سوی دیار خویش رفته. پس اندکی آنجا بماندند، تا کسان به دهکده های خویش بازگشتند و آرامش یافتند ... و در همین سال معتصم به آهنگ غزا سوی دیار روم رفت ، از آن پس که بابک را کشته بود.(تاریخ طبری، ص 5825 تا 5861)

 

فتح عموریه چشم نصرانیت روم شرقی (224 هجری قمری/ 839 میلادی)

فروش بردگان (اسیران) و غنایم بعد از فتح عموریه

معتصم بعد از دستیابی بر بابک و در همان سال 223 ه.ق و یا در 224 ه.ق، در جنگی با توفیل شاه روم شرکت کرد و در حالیکه از پشتیبانی اکثر سرداران و مخصوصآ افشین برخوردار بود به شهر پرُمقاوم و استوار مرزی عموریه روم شرقی دست یافت. و همانطور که گفته اند، عموریه از وقتی که اسلام بود هیچکس از مسلمانان متعرض آن نشده بود زیرا چشم نصرانیت بود و بنزد مسیحیان روم شرقی معتبرتر از قسطنطنیه بود. معتصم بعد از گرفتن عموریه کلیساها را به آتش کشید که همگی تا به آخر بسوختند... پس از آن مسلمانان، اسیران مرد و زن را از هر سو بیآوردند چندان که اردوگاه پرُ شد. معتصم به بسیل ترجمان دستور داد که اسیران را تشخیص کند و مردم معتبر و والاقدر رومی را به یکسو نهد. بسیل چنان کرد، آنگاه معتصم سرداران خویش را به قسمتها گماشت، اشناس ترُک را به چیزهایی گماشت که از ناحیه وی میرسید و دستور داد که بر آن بانگ زند(برای فروش). افشین را نیز به چیزهایی گماشت و دستورش داد که بانگ زند و بفروشد. به ایتاخ نیز درباره ناحیه اش چنین دستور داد. به جعفربن خیاط نیز چنین دستور داد. با هر یک از اینان از جانب احمدبن ابی داود یکی را گماشت که شمار را نگهدارد. قسمتها به مدت پنج روز به فروش نهاده شد، آنچه طالب داشت به فروش رسید و بگفت تا باقی مانده را آتش زدند. و چون روز ایتاخ شد، از آن پیش که معتصم برای بازگشت روان شود کسان بر غنیمتی که ایتاخ عهده دار فروش آن بود تاخت آوردند و این همان روزی بود که عجیف با کسان وعده کرده بود که به معتصم تازد(در این مورد به ادامه نوشتار در همین سال توجه شود). معتصم به خویشتن برنشست و به تاخت برفت و شمشیر کشید. کسان از پیش روی او دور شدند و از غارت غنیمت دست بداشتند. و چون روز بعد شد معتصم گفت که در مورد اسیر بیش از سه بار بانگ نزنند که فروش رواج گیرد، اگر کسی از پس سه بانگ نیفزود، به همان ترتیب بفروشند، به روز پنجم چنین میکردند، بر بردگان پنج پنج و ده ده یکجا بانگ میزدند و کالای بسیار را یکجا بابگ میزدند.(همان، ص 5876)

 

حسین بن ضحاک باهلی به ستایش افشین و تذکار نبردی که میان وی و شاه روم بوده بود شعری گفت به این مضمون: معصوم برای ابوحسن عزتی بنیان کرد استوارتر از ستونی محکم که همه مجدها از آنچه برای پسران کاووس شاهان عجم بنیان کرد، فروتر است. افشین شمشیری است که تقدیر خدای آنرا به دست معتصم کشیده است در بذ کس را وا نگذاشت بجز مثلها همانند امثال ارم و بابک آنرا به تسلیم کشانید که در دو بند بود، و هم آهنگ پشیمانی. و توفیل را ضربتی کاری زد که هر دو جمع وی را به شکست و هزیمت کرد بیشترشان را بکشت و آنکه نجات یافت همانند گوشتی بود بر پیشخوان قصاب.(همان، ص 5878)

 

نقشه قتل خلیفه معتصم بالله ؛ لعنت کردن عباس پسر مامون توسط معتصم بالله

و در همین سال معتصم بعد از فتح عموریه، برادرزاده خویش، عباس پسر مامون را بداشت و بگفت او را لعن گویند. و سبب این کار این بود که معتصم در رابطه با نبرد شاه روم دست عجیف بن عنبسه را در کار مخارج جنگ باز نگذاشت چنانکه دست افشین باز بود. و معتصم کار عجیف و اعمال وی را به قصور منسوب میداشت و این برای عجیف روشن بود. از این رو عجیف، عباس پسر مامون را تحریک و سرزنش کرد که چرا با معتصم بیعت خلافت کرده و بهمین خاطر بایستی عباس تلافی کند. عباس پسر مامون نیز به حارث سمرقندی که مردی ادیب و خردمند و مداراگر بود، ماموریت داد تا در اردوگاه ها بگردد و سرداران را با خود و عباس به بیعت کشاند. بعضی از سرداران نیز با عباس بیعت کردند و قرار شد وقتی دستور داده شد، هر یک به کسی که کشتنش را به عهده او نهاده شد بتازد. و عباس یکی از خواص معتصم را که با وی بیعت کرده بود بر معتصم گماشت، یکی از خواص افشین را بر افشین گماشت، یکی از خواص اشناس را که از ترُکان بود و با وی بیعت کرده بود بر اشناس گماشت و همگی این را برای وی تعهد کرده بودند. و هنگامیکه معتصم در راه آنقره و عموریه بود عجیف به عباس گفت که معتصم اندک کسانی همراه دارد و سپاه از وی پراکنده است و در تنگه به معتصم تازد و او را بکشد و به بغداد باز گردد که مردم از اینکه از غزا باز گردند خرسند میشوند. اما عباس نپذیرفت و گفت این غزا را تباه نمی کنم. وقتی عموریه گشوده شد عجیف به عباس گفت ای خفته تا کی به خوابی. عموریه گشوده شد و معتصم به دسترس است گروهی را وادار کن این اثاث را غارت کنند و چون این خبر بدو رسد شتابان بر می نشیند و دستور میدهی آنجا وی را بکشند. اما عباس بار دیگر نپذیرفت و گفت منتظر می مانم تا به تنگه برسد و تنها بماند، چنانکه به وقت آمدن تنها بود. اما در این میان و بخاطر تزلزل عباس نقشه کشتن معتصم و سردارانش توسط یکی از یاران عباس لو میرود و معتصم در کار عباس به حیرت بود.

 

وقتی معتصم از تنگه برون شد عباس را خواند و با وی غذا خورد و هنگام شب با وی به نبیذ نشست چندان که مستش کرد و او را قسم داد که چیزی از کارش را پوشیده ندارد. عباس نیز از آنجاییکه شک برده بود که معتصم همه چیز را میداند، قضیه خویش را برای معتصم شرح داد و نام یارانش را برد. معتصم تمامی یاران عباس را و تمامی سردارانی را که با عباس در مورد قتل او بیعت کرده بودند بگرفت. شاه پسر سهل را که نامش سر بود، از مردم دهکده ای از خراسان به نام سیستان، گرفتند. معتصم او را پیش خواند به وقتی که عباس نیز پیش روی او بود، بدو گفت: ای روسپی زاده، با تو نیکی کردم اما سپاس نداشتی. شاه پسر سهل گفت: روسپی زاده این است که پیش روی تو است- مقصودش عباس بود- اگر این مرا گذاشته بود، اکنون در این مجلس نمی توانستی نشست که به من بگویی روسپی زاده. معتصم بگفت تا گردنش را زدند و او نخستین کس از سرداران بود که کشته شد. عجیف بن عنبسه را به ایتاخ داد که آهن بسیار بر او آویخت. عجیف کمی بالاتر از بلد، بمرد. وی را در کنار دیوار ویرانی برد و دیوار را بر او افکند و آنجا دفن شد. آن شخص ترُک که قرار بود اشناس را بکشد و به نزد اشناس عزیز بود، توسط اشناس در اطاقی بداشت و در را گل گرفت. آن ترُک از پسرش کاردی خواست برای خلاص شدن. اما بعد از بدست آوردن کارد خود را با آن بکشت. اشناس، احمدبن خلیل را بر استری و پالانی بی روپوش بنشاند و دستور داد در منزلگاه در آفتابش بیندازند و او را به محمدبن سعید سعدی داد که در سامراء، در جزیره، چاهی برای وی بکند و سر آنرا پوشانید و آب به داخل چاه ریخت تا بمیرد اما ریگ آب را فرو می برد که غرق نشد و او را به غطریف خجندی دادند تا بمرد. در نصیبین و بدستور معتصم در بستانی چاهی به اندازه یک قامت برای عمرو فرغانی بکندند. آنگاه معتصم چند جام نبیذ نوشید و عمرو فرغانی را پیش خواند. معتصم با او سخن نکرد، عمرو نیز با معتصم سخن نکرد. معتصم گفت: برهنه اش کنید. برهنه اش کردند و غلامان ترُکش تازیانه اش زدند، صورت و پیکر عمرو را آنقدر زدند تا بیفتاد و در چاه بینداختند. عمرو در آن روز سخن نکرد و زبان نگشود تا جان داد و چاه را با خاک پوشاندند. هرثمه را که ولایتدار مراغه بود در بند آهنین کردند. افشین درباره او با معتصم سخن کرد و از او بخشش هرثمه را خواست که او را به افشین بخشید. افشین نیز هرثمه را ولایتدار دینور کرد. آنگاه معتصم عباس را به افشین سپرد... عباس غذا خواست و غذای بسیار به او دادند و آب خواست که ندادند و او را در پشمینه ای پیچیدند که در منبج بمرد و یکی از برادرانش بر او نماز کرد. باقی سرداران که با عباس بیعت کرده بودند کشته شدند، با کسانی از ترُکان و فرغانیان. معتصم نیز به سلامت و نیکوترین حالت به سامراء بازگشت و آنروز عباس، لعین نامیده شد. پسران سندس را که از فرزندان مامون بودند به ایتاخ داد که در زیرزمینی از خانه وی بداشته شدند و پس از آن بمردند. و در این سال ابراهیم بن اسحاق توسط یکی از خادمانش زخمدار شد.

 

از دیگر حادثات سال 224 هجری قمری (839 میلادی)

مازیار شاه طبرستان در نبرد با خلیفه معتصم و عبدالله بن طاهر ولایتدار خراسان

از جمله آنکه شاه طبرستان، مازیار پسر کارن پسر ونداد هرمزد در طبرستان مخالفت معتصم آشکار کرد و با اعراب دامنه و شهرهای آنجا نبرد کرد. در "تاریخ ده هزار ساله ایران" آورده اند: یکسال پس از قتل بابک خرّمدین، یعنی در سال 224 هجری، یکی از اسپهبدان طبرستان موسوم به مازیار پسر کارن که تعصب خاصی به دین زرتشتی داشت و آیین و آداب ایرانیان فرزانه را محترم می شمرد بر ضد معتصم قیام کرد و مالیاتی را که معمولأ مردم طبرستان نزد والی خراسان می فرستادند ، نفرستاد. این بود که عبدالله پسر طاهر (پسر طاهر ذوالیمینین، موسس سلسله 53 ساله طاهریان) که در آن دوران از طرف خلیفه معتصم ولایتدار خراسان و سیستان بود با نیرویی عازم طبرستان شد و پس از دسیسه هایی که با اطرافیان مازیار داشت وی را (مازیار را) شکست داد و اسیر کرد و سال بعد به نزد خلیفه معتصم به سامراء فرستاد (225 هجری) و خلیفه المعتصم، مازیار را در سامراء (عراق کنونی) کشت و جسد او را در محلی که قبلأ جسد بابک خرمدین دلاور را آویزان کرده بودند، آویخت.( "تاریخ ده هزار ساله ایران"، از عبدالعظیم رضایی)

 

و در این سال حسن، پسر افشین، اترنجه دختر اشناس را به زنی گرفت و عبدالله ورثانی در ورثان به مقاومت برخاست و در همین سال منکجور اُشروسنی برادرزن افشین در آذربایجان مخالفت آورد و معتصم بغا را به جنگ منکجور فرستاد و منکجور با امان پیش بغا رفت. و در این سال یاطس سردار اسیر رومی بمرد و در کنیسه سامراء پهلوی بابک آویخته شد.

 

سخن از حادثه هایی که به سال 225 هجری قمری/ 840 میلادی بود

برانگیختن مازیار شاه طبرستان توسط افشین

گویند: افشین به روزگار نبرد بابک که به سرزمین خرّمیان مقیم بود وقتی هدیه ای از مردم ارمینیه به نزد وی میرسید آنرا به اشروسنه می فرستاد و این از قلمرو عبدالله بن طاهر(خراسان) میگذشت و عبدالله خبر آن را به خلیفه معتصم نوشت و معتصم دستور داد همه هدیه هایی را که افشین سوی اشروسنه می فرستد مشخص کند و عبدالله بن طاهر چنان کرد.(تاریخ طبری، جلد 13 ص 5922) ... یکی از روزها که فرستادگان افشین که هدیه ها را همراه داشتند در نیشابور فرود آمده بودند عبدالله کس فرستاد و آنها را گرفت و بکاوید و در کمربندهایشان کیسه ها یافت که آن را از ایشان گرفت و گفتشان که این مال(پول نقد) را از کجا آورده اید؟ گفتند: این هدیه های افشین است و این مالهای اوست. گفت: دروغ آوردید، اگر برادرم افشین میخواست چنین مالهایی بفرستد به من مینوشت و این را به من خبر میداد تا دستور دهم آنرا حراست و بدرقه کنند که این مالی گزاف است، شما دزدانید.(همانجا)

 

پس عبدالله بن طاهر مال را بگرفت و به سپاهیان خویش داد و به افشین نوشت و گفت: باور ندارم که چنین مالی سوی اشروسنه فرستاده باشی و به من ننویسی و خبرم ندهی که آن را بدرقه کنم. اگر این مال از آن تو نبود، من آنرا به سپاه خویش دادم، به جای مالی که امیرمومنان هر سال به نزد من میفرستد و اگر مال چنانکه این قوم گفته اند از آن تو باشد، وقتی مال از جانب امیرمومنان آمد به تو پس میدهم و اگر جز این باشد امیرمومنان بدین مال شایسته تر است که من آنرا به سپاه دادم از آنرو که میخواهم روانه دیار ترُکان شان کنم. افشین بدو نوشت و خبر داد که مال من و مال امیرمومنان یکی است و از او خواست که آن قوم را رها کند که سوی اشروسنه روند. عبدالله بن طاهر آنها را رها کرد و این سبب اختلاف میان عبدالله بن طاهر و افشین شد.(ص 5923)

 

و چنان بود که افشین گاه به گاه از معتصم سخنی می شنید که نشان میداد که میخواهد خاندان طاهر را از خراسان معزول کند، افشین در ولایتداری آنجا طمع آورد و بنا کرد به مازیار نامه نویسد و وی را به مخالفت برانگیزد و تعهد کند که به نزد سلطان(معتصم) به دفاع از او می پردازد، به این گمان که اگر مازیار مخالف شود، معتصم محتاج میشود که او را برای نبرد مازیار بفرستد و عبدالله بن طاهر را معزول میکند و او را ولایتدار خراسان میکند.(همانجا)

 

کوتاهی افشین در مورد کار منکجور ؛ نقشه مسمومیت معتصم و سرداران توسط افشین

کار منکجور(برادر زن افشین که بعد از فتح بذ از طرف افشین ولایتدار آذربایجان شده بود و بعد از پیدا کردن مال بسیار در قلعه های بابک، گزارش این مالها را به معتصم نداده بود و معتصم به افشین ماموریت داد تا او را گرفته و بنزدش فرستد) نیز در آذربایجان چنان بود که از پیش حکایت کردیم و از کار افشین و نامه نوشتن وی به مازیار، بدگمانی ای که معتصم از افشین در کار منکجور داشت بنزد وی(معتصم) محقق شد که این با نظر افشین و دستور وی به منکجور بوده پس به این سبب، معتصم از افشین متغیّر شد، افشین این را دریافت و تغییر وضع خویش را بنزد معتصم بدانست و ندانست چه کند و چنانکه گویند مصمم شد در قصر خویش مشکهایی فراهم آورد و به روز پرُ کاری معتصم و سرداران وی به حیله راه موصل گیرد و بر آن مشکها از زاب بگذرد و سوی ولایت ارمینیه شود و از آنجا سوی دیار خزر رود. اما این کار دشوار شد. پس زهر بسیار آماده کرد و مصمم شد غذایی بسازد و معتصم و سردارانش را بخواند و به آنها بنوشاند اگر معتصم دعوت وی را نپذیرفت به روز پرُ کاری امیرمومنان، درباره مهمان کردن سرداران ترُک چون اشناس و ایتاخ و دیگران از او اجازه بخواهد و چون به نزد وی شدند غذایشان دهد و مسموشان کند و چون از نزد وی برون شدند آغاز شب برون شود و آن مشکها و لوازم عبور را بر پشت اسبان ببرد تا به زاب رسد و با بنه های خویش بر مشکها بگذرد و اسبان را چندان که میسر شود به شنا عبور دهد، آنگاه مشکها را بر دجله رها کند و وارد ولایت ارمینیه شود- ولایت ارمینیه جزو قلمرو وی بود- آنگاه سوی ولایت خزران رود و امان خواهد، آنگاه از ولایت خزر به ولایت ترُکان رود و از ولایت ترُک سوی ولایت اشروسنه باز رود و خزران را بر ضد مردم اسلام برانگیزد. در تهیه این بود اما کارش به درازا کشید و اینش میسّر نشد.(ص 5924)

 

لو رفتن نقشه افشین

و چنان بود که سرداران افشین نیز در خانه امیرمومنان چون دیگر سرداران به نوبت (نگهبان) بودند، و چنان شد که میان واجن اُشروسنی و یکی که از کار افشین واقف شده بود گفتگویی رفت و واجن بدو گفت: این کار را شدنی نمی بینم و انجام نمیگیرد. کسی که سخن واجن را شنیده بود برفت و آن را برای افشین حکایت کرد. یکی از خادمان و خاصان افشین که دل با واجن داشت، آنچه را افشین درباره وی گفت بشنید و شبانگاه وقتی واجن از نوبت باز گشت پیش وی رفت و بدو خبر داد که گفته او را به افشین رسانیده اند. واجن از جان خود بیمناک شد و هماندم در دل شب بر نشست و به خانه امیرمومنان رفت. معتصم خفته بود. بنزد ایتاخ رفت و گفت: برای امیرمومنان اندرزی دارم. ایتاخ گفت: مگر هم اکنون اینجا نبودی؟ امیرمومنان بخفت. واجن بدو گفت: میسرم نیست که تا فردا صبر کنم. ایتاخ در یکی را زد که گفته واجن را به معتصم خبر دهد. معتصم گفت: بگو امشب به منزل خویش باز رود و فردا زود به نزد من آید. واجن گفت: اگر امشب بروم جانم برود. معتصم به ایتاخ پیغام داد که امشب او را به نزد خویش نگهدارد. ایتاخ او را به نزد خویش نگهداشت و چون صبح شد، زود او را ببرد و با نماز صبحدم به نزد معتصمش رسانید که هر چه را میدانست با وی بگفت.

 

افشین در بداشتن گاه لولوه (زندان لولوه) قصر معتصم

معتصم، محمدبن حمادبن دنقش دبیر را پیش خواند و او را فرستاد و افشین را پیش خواند. افشین بیآمد با جامه سیاه (عباسی). معتصم دستور داد جامه سیاه او را برگیرند و بدارندش، که در قصر بداشته شد. پس از آن در داخل قصر بداشتنگاهی بلند برای وی ساخت و آن را لولوه نام کرد و بنام افشین شهره شد. آنگاه معتصم به عبدالله بن طاهر نوشت که با حسن بن افشین (پسر افشین) حیله کند (برای دستگیری حسن).

 

و چنان بود که حسن بن افشین با نوح بن اسد اختلاف داشت و مکرر به عبدالله بن طاهر نوشته و خبر داده بود که نوح به املاک وی تجاوز میکند. عبدالله بن طاهر با فریب حسن بن افشین او را توسط نوح بن اسد به بند کرده و حسن بن افشین را بنزد خلیفه معتصم فرستاد.

 

افشین در گفتگو با شاهدان دادگاه معتصم

و چنان بود که بداشتنگاهی که برای افشین ساخته شده بود همانند مناره بود و میان آن به مقدار نشستن وی جای بود و کسان زیر آن به نوبت بودند. از هارون بن عیسی آورده اند که گوید: در خانه معتصم بودم، احمد بن ابی دواد آنجا بود، با اسحاق بن ابراهیم و محمدبن عبدالملک زیات. افشین را بیآوردند، هنوز در بداشتگی سخت نبود، گروهی از سران احضار شده بودند که افشین را از وضعی که داشت سرکوفت دهند. در خانه از مرتبه داران کسی را نگذاشتند، بجز فرزندان منصور و دیگر کسان را روانه کردند. طرف گفتگوی او(افشین) محمد بن عبدالملک زیات بود کسانی که احضار شده بودند مازیار فرمانروای طبرستان بود و موبد و مرزبان پسر ترکش که یکی از شاهان سغد بود و دو کس از مردم سغد.

 

ماجرای تازیانه خوردن اذان گوی مسجد اُشروسنه

گوید: محمد بن عبدالملک زیات آن دو کس را پیش خواند که جامه های ژنده داشتند. محمد بن عبدالملک زیات به آنها گفت: قضیه شما چیست؟ پشتهای خویش را بنمودند که گوشت آن ریخته بود. محمد بن عبدالملک زیات به افشین گفت: این دو را می شناسی؟ گفت: آری، این اذان گوی است و آن پیشوای نماز که در اُشروسنه مسجدی بنیاد کردند و من به هر کدامشان هزار تازیانه زدم، زیرا میان من و شاهان سغد پیمان و شرط نامه ای هست که هر قوم را به دین خودشان و رسومشان واگذارم. اینان به خانه ای که بُتان قوم یعنی مردم اُشروسنه در آن بود تاختند و آن را مسجد کردند و من به سبب این به هر کدامشان هزار تازیانه زدم که تعدّی کرده بودند و آن قوم را از معبدشان ممنوع داشته بودند.

 

ماجرای کتاب کفر آراسته با طلا و زیور افشین ؛ کتب کلیله و دمنه و مزدک پیش محمد بن عبدالملک زیات ، قاضی القضات معتصم

محمد بن عبدالملک زیات گفت: آن کتاب چیست که به نزد تو هست و آن را با طلا و گوهر و ابریشم آراسته ای که در آن کفر خدا هست. افشین گفت: این کتابی است که از پدرم (کاووس خاراخره، آخرین شاه اُشروسنه) به ارث برده ام و در آن چیزی از نوشته های عجم هست و کفری که یاد کردی، من از نوشته بهره می گرفته ام و جز آن را رها میکرده ام، کتاب را آراسته یافتم و حاجتم وادار نکرد که زیور از آن برگیرم و آنرا چنانکه بود واگذاشتم، چون کتاب کلیله و دمنه و کتاب مزدک که در منزل تو هست. گمان نداشتم که این از اسلام برون می برد.

 

بر شتر نشستن و نعلین به پا کردن و ختنه نکردن افشین

گوید: آنگاه موبد پیش آمد و گفت: این، خفه شده را می خورد و مرا به خوردن آن وا میداشت و پنداشت که گوشت آن از ذبیحه آبدارتر است. هر روز چهارشنبه یک گوسفند سیاه میکشت، وسط آن را با شمشیر میزد آنگاه از میان دو نیمه گوسفند میگذشت و گوشت آن را میخورد. یک روز به من گفت(افشین): با این قوم در همه چیزها که ناخوشآیند داشتم همراه شدم، چندان که به خاطر آنها روغن خوردم و بر شتر نشستم و نعلین به پا کردم اما تا کنون یک موی از من نیفتاده، یعنی نوره نکشیده و ختنه نکرده.

 

افشین گفت: به من بگوی این که این سخن میگوید در دین خویش معتمد است؟ موبد مجوسی ای بود که به دست متوکل مسلمان شده بود و با وی همدمی میکرد. گفتند: نه. گفت: پس به چه منظور شهادت کسی را که بدو اعتماد ندارید و عادلش نمی دانید می پذیرید؟ آنگاه روی به موبد کرد و گفت: آیا میان منزل من و منزل تو دری یا روزنی بود که از آن به من بنگری و خبرهای مرا از آنجا بدانی؟ گفت: نه. گفت: مگر نبود که ترا به نزد خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو می گفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟ گفت: چرا. گفت: بنابراین نه در دین خویش معتمدی و نه در پیمان خویش بزرگوار. که رازی را که با تو گفته بودم فاش کردی.

 

گوید: پس موبد به کنار رفت و مرزبان پسر ترکش پیش آمد، به مرزبان گفتند: این را می شناسی؟ گفت: بله این افشین است. به افشین گفتند: این مرزبان است؟ گفت: این مرزبان است. مرزبان به افشین گفت: ابله، تا کی شاخ به شاخ می پری و تو در تو میکنی؟ افشین گفت: ریش دراز چه میگویی؟ گفت: مردم مملکتت به تو چگونه مینویسند. گفت: همانگونه که به پدرم و جدّم می نوشته اند. گفت: بگو. گفت: نمیگویم. مرزبان گفت: مگر به اُشروسنی به تو چنین و چنین نمی نویسند؟ گفت: چرا. گفت: مگر تفسیر آن به عربی این نیست که به خدای خداوندان از بنده وی فلان پسر فلان؟ گفت: چرا. محمد بن عبدالملک زیات گفت: و مسلمانان تحمل میکنند که به آنها چنین گفته شود، پس برای فرعون چه ماند که به قوم خویش میگفت: من خدای والای شمایم. افشین گفت: درباره پدر من و جدّ من این عادت قوم بود و درباره من نیز، از آن پیش که به اسلام درآیم، خوش نداشتم که خویشتن را پایین تر از آنها نهم که اطاعت قوم نسبت به من تباهی گیرد. اسحاق بن ابراهیم گفت: وای تو، ای حیدر(افشین)، چگونه به نزد ما به نام خدا قسم یاد میکنی و ما قسم ترا باور میداریم و ترا به جای مسلمان می بریم اما دعوی داری که فرعون داشت؟ افشین گفت: ای ابوالحسین، این سوره ای است که عجیف بر علی بن هشام خواند و تو بر من می خوانی. منتظر باش که فردا کی(کسی) آنرا بر تو میخواند؟

 

گفتگوی افشین با مازیار ؛ این دین سپید را کسی جز من (افشین) و تو (مازیار) و بابک یاری نمیکرد

گوید: آنگاه مازیار فرمانروای طبرستان را پیش آوردند. به افشین گفتند: این را می شناسی؟ گفت: نه. به مازیار گفتند: این را می شناسی؟ گفت: آری، این افشین است. به افشین گفتند: این مازیار است. افشین گفت: آری، اکنون او را شناختم. گفتند: آیا به او نامه نوشتی؟ گفت: نه. به مازیار گفتند: به تو نامه نوشت؟ گفت: آری برادرش خاش به برادر من کوهیار نوشت که این دین سپید را کسی جز من و تو و جز بابک یاری نمیکرد، بابک به سبب حمقش(حماقتش) خودش را به کشتن داد و من کوشیدم که مرگ را از او بگردانم اما حمقش وی را به جایی کشانید که در آن افتاد. اگر تو مخالفت کنی، این قوم جز من کسی را ندارند که به مقابله تو فرستند که سواران و دلیران و جنگاوران با منند. اگر سوی تو آیم کسی نماند که با ما نبرد کند. جز سه تا، عربان و مغربیان و ترُکان. عرب همسنگ سگ است. پاره ای پیش وی انداز و سرش را با چماق بزن. این مگسان، یعنی مغربیان، خورندگان یک سرند. اولاد شیطان ها یعنی ترُکان در مدت یک ساعت تیرهایشان تمام میشود، آنگاه سواران به آنها می تازند و همگیشان را نابود میکنند و این چنان میشود که به روزگار عجم بوده بود. افشین گفت: این، بر ضد برادر خویش و بر ضد برادر من دعوی ای میکند که مرا ملزم نمیکند، اگر این نامه را نوشته باشم که او را سوی خویش کشانم و از جانب من اطمینان یابد، جای اعتراض نیست که وقتی من خلیفه را به دست خویش یاری میکنم حق دارم او را به حیله نیز یاری دهم که پشت گردن این را بگیرم و پیش خلیفه آرم که به نزد وی منزلت یابم، چنانکه عبدالله بن طاهر به سبب وی به نزد خلیفه منزلت یافته است. آنگاه مازیار را به کنار بردند.

 

وقتی افشین با مرزبان ترکشی چنان سخن کرد و با اسحاق بن ابراهیم چنان سخن کرد، ابن ابی دواد افشین را سرزنش کرد. افشین بدو گقت: تو ای ابوعبدالله با دست خویش عبایت را بلند میکنی و به شانه خویش نمی نهی تا وقتی که به وسیله آن جمعی را به کشتن دهی. ابن ابی دواد گفت: تو پاکیزه شده ای؟ گفت: نه. گفت: چرا از این باز ماندی(ختنه کردن) که سبب کمال اسلام است و پاکی از آن نجاست؟ افشین گفت: مگر در دین اسلام احتیاط نیست؟ ابن ابی دواد گفت: چرا ! افشین گفت: بیم داشتم اگر این عضو پیکرم را ببرم بمیرم. ابن ابی دواد گفت: ترا با نیزه و شمشیر ضربت میزنند و این از حضور در نبرد بازت نمیدارد، اما از بریدن پوستی هراس داری! گفت: آن ضرورتی است که پیش میآید و وقتی رخ دهد بر آن صبوری میکنم، اما این چیزی است که سوی خویش میکشم و ایمن نیستم که به سبب آن، جانم در آید. نمیدانستم که ترک آن موجب برون شدن از اسلام است. ابن ابی دواد گفت: کار وی عیان شد، ای بغا (به بغای بزرگ پدر موسای ترُک): بگیردش.

 

گوید: بغا دست به کمر افشین انداخت و او را کشید. گفت: من این را زودتر از امروز از شما انتظار می بردم. بغا دامن قبا (افشین) را روی سرش (افشین) برگردانید آنگاه بنزد گردنش اطراف قبا را گرفت و از در وزیری سوی بداشتنگاهش برد. در این سال 225 هجری قمری عبدالله بن طاهر ولایتدار خراسان، حسن بن افشین (فرزند افشین) و اترنجه (زن حسن بن افشین) دختر اشناس(بود) را به سامراء پیش خلیفه معتصم فرستاد.(ص 5924 تا 5931)

 

سخن از حادثاتی که به سال 226 هجری قمری/ 841 میلادی بود

در این سال افشین اُشروسنی بمرد

از حمدون بن اسماعیل آورده اند که وقتی میوه نوبر برآمد، معتصم از میوه های نوبر، در طبقی فراهم آورد و به پسر خویش هارون واثق گفت: این میوه را با خویشتن سوی افشین ببر و به نزد وی در آر. طبق را همراه هارون واثق بردند تا آنرا به نزد افشین بالا برد، در بنایی که برای وی ساخته بودند و در آتش بداشته بودند و نام لولوه داشت. افشین در آن نظر کرد و میوه ای را نیافت. به واثق گفت: خدایی جز خدای یگانه نیست، چه نیکو طبقی است اما برای من نه در آن گلابی هست و نه شاهلوج. واثق گفت: هم اکنون میروم و آنرا برای تو میآرم. افشین به چیزی از میوه ها دست نزد. وقتی واثق میخواست باز گردد افشین بدو گفت: سرور مرا سلام گوی و بدو بگوی از تو مسئلت دارم که معتمدی را از جانب خویش به نزد من فرستی که آنچه را میگویم، از جانب من برساند.

 

پس معتصم حمدون بن اسماعیل را سوی افشین فرستاد و گفت: دراز گویی میکند، معطل مشو. گوید: به نزد افشین درآمدم طبق میوه پیش روی او بود و به یکی یا بیشتر از آن دست نزده بود به من گفت: بنشین. نشستم. میخواست با دهقان مآبی مرا استمالت کند، گفتمش: تفصیل میآر که امیرمومنان به من دستور داده پیش تو معطل نشوم، مختصر کن. گفت: به امیرمومنان بگوی با من نکویی کردی و اعتبارم دادی و بر کسان مسلطم کردی، آنگاه درباره من سخنی را پذیرفتی که به نزد تو محق نبود و درباره آن با عقل اندیشه نکرده بودی. ... من فقط بنده ای از بندگان توام و پرورده توام. ای امیرمومنان! مثل من و تو چون آن کس است که گوساله ای را پرورد تا آنرا چاق کرد و درشت شد و وضعش نکو شد، یارانی داشت که راغب بودند از گوشت آن بخورند. بدو گفتند که گوساله را سر ببرد و این را از آنها نپذیرفت. همگی اتفاق کردند و روزی بدو گفتند: وای تو، این شیر را برای چه می پروری، این درنده است و بزرگ شده و درنده چون بزرگ شود به جنس خویش باز میگردد. به آنها گفت: وای شما این گوساله، گاو است، درنده نیست. بدو گفتند: این درنده است، از هر که میخواهی بپرس. آنگاه به نزد همه کسها که می شناختند رفتند و گفتند: اگر درباره گوساله از شما پرسید بگویید این درنده است. .. پس او بگفت تا گوساله را سر بریدند. من آن گوساله ام چگونه میتوانم شیر باشم. درباره من، خدا را، خدا را به یاد آر. مرا پرورده ای و اعتبار داده ای، سرور منی و مولای منی از خدا مسئلت دارم که قلب ترا سوی من گرداند.

 

مرده افشین را بر دار عامه سامرا (کنیسه بابک) بیآویختند سپس مرده اش را سوزاندند و خاکسترش را در دجله افکندند

حمدون بن اسماعیل گوید: پس برخاستم و باز گشتم و طبق را به همان وضع که بود واگذاشتم که به چیزی از آن دست نزده بود. و پیام افشین را به معتصم رسانیدم، و معتصم بگفت تا طعام را از وی باز دارند، بجز اندکی. هر روز یک نان به او میدادند. .. پس از آن چیزی نگذشت که گفتند: دارد می میرد. یا مرده است. معتصم گفت: او را به پسرش نشان بدهید. پس او را برون کشیدند و پیش پسرش افکندند که ریش و موی خود را بکند، آنگاه دستور داد(معتصم) تا وی را به منزل ایتاخ بردند و برونش آوردند و بر در عامه بیآویختند. آنگاه او را با دارش بر در عامه افکندند که سوخته شد و خاکستر او را ببردند و در دجله افکندند.

 

زرآوه از کتابهای مجوسان در کتابخانه افشین

گوید: وقتی معتصم گفته بود افشین را بدارند (بر دار کنند)، یکی از شبها سلیمان بن وهب دبیر را فرستاد که هر چه را در خانه اوست شمارش کنند. قصر افشین در مطیره بود. در خانه او اطاقی یافتند که مجسمه انسانی در آن بود، از چوب، و زیور و جواهر بسیار بر آن بود، در گوشهایش دو سنگ سپید مشبک بود که رشته های طلا بر آن بود. یکی از کسانی که همراه سلیمان بود یکی از دو سنگ را برگرفت و گمان برد که گوهری قیمتی است و این به هنگام شب بود. وقتی صبح شد و رشته های طلا را از آن بکند، سنگی بود همانند صدفی که آنرا حبرون گویند... با چند بُت و چیزهای دیگر با مشکهای و چوبهایی که فراهم آورده بودند، لوازمی نیز در وزیریه داشت که در آن نیز بُتی دیگر یافتند.

 

جزو کتابهای وی کتابی یافتند از کتابهای مجوسان به نام زرآوه و بسیاری کتابهای دیگر که دین وی که پروردگار خویش را مطابق آن می پرستید در آن بود. مرگ افشین در شعبان سال دویست و بیست وششم بود.(جلد 14، ص 5946 تا 5950)

 

سال 227 هجری قمری/ 842 میلادی ، سال مرگ خلیفه معتصم

قیام ابوحرب مبرقع (زُورُوی یمانی) در فلسطین

از دیگر حادثه های این سال، قیام ابوحرب مبرقع یمانی در فلسطین بود. یکی از سپاهی ترُک سلطان معتصم(جریر طبری، بخاطر مادر معتصم، او را سلطان می نامد) در غیاب ابوحرب مبرقع یمانی، میخواست در خانه وی منزل گیرد. زنش یا خواهرش که در خانه بود مانع آن ترُک سپاهی شد و سپاهی او را با تازیانه بزد که بر ساق دست زن اثر گذاشت. وقتی ابوحرب به خانه بازگشت زن گریان داستان را بگفت. ابوحرب شمشیر برگرفت و آن سپاهی را بکشت و آنگاه بگریخت و نقابی بر چهره زد و شد زوروی یمنی، تا شناخته نشود. او سوی کوههای اردن رفت و روزها عیان میشد و با نقاب بر کوه می نشست و بر رهگذران عیب معتصم میگفت تا گروهی از کشتکاران معتبر ناحیه و مردم دهکده ها و سران یمانیان که گمان میکردند او از بنی امیه و همان سفیانی است بر گرد او فراهم آمدند و دعوتش را پذیرفتند و خبر به سلطان معتصم رسید به وقتی که بیمار بود، همان بیماری ای که از آن درگذشت. معتصم رجاء بن ایوب حضاری را با یکهزار کس به جنگ ابوحرب فرستاد. رجاء بن ایوب در مقابل ابوحرب و بقولش در مقابل یکصدهزار کس و بقولی دیگر در مقابل پنجاه هزار کس از ابوحرب اردو زد و چندان وقت گذرانید که کار مردم در آبادی زمین و کشتکاریشان آغاز شد و سوی زمینهای خویش رفتند و ابوحرب با یکهزار یا دوهزار کس بماند که جنگ شروع شد و او را بگرفتند و با ابن بیهس از یارانش به نزد معتصم در سامراء بردند و در مطبق نهادند. و در همین سال 227 ه.ق جعفر کرُد پسر مهرجش مخالفت نمود و معتصم ایتاخ ترُک را برای نبرد وی به موصل فرستاد که یکی از یاران ایتاخ او را بکشت. وفات معتصم نیز در همین سال بود.

 

مرگ خلیفه معتصم (در محرم 227 ه.ق/ 842 میلادی)

گویند: آغاز بیماری معتصم آن بود که در نخستین روز محرم 227 ه.ق/842 میلادی حجامت کرد و بیمار شد. از زنام مزمارزن آورده اند که گوید: معتصم از بیماری ای که از آن درگذشت سبکی ای یافت. معتصم گفت: زلال(زورق، کشتی) را آماده کنید که فردا برنشینم. پس برنشست، من نیز با وی برنشستم، بر دجله مقابل منزلهای خویش می گذشت. به من گفت: زنام، برایم هم آهنگ این اشعار مزمار بزن. من همچنان این آهنگ را با مزمار میزدم و مکرّر میکردم. معتصم میگریست و اشک خویش را با دستمال پاک میکرد و می نالید تا به منزل خویش بازگشت. از علی بن جعد آورده اند: وقتی معتصم به احتضار افتاد، بنا کرد میگفت: حیله ها برفت، حیله ای نیست. تا خاموش شد. از راوی دیگر آورده اند که بنا کرد میگفت: از میان این مخلوق مرا گرفتند. و هم از او آورده اند که گفت: اگر میدانستم که زندگیم چنین کوتاه است آنچه را کردم نمی کردم. و چون بمُرد در سامراء به گور شد. گویند: همه عمر وی 46 سال و اندی بود. وی چهره سپید داشت آمیخته به سرخی، با ریش دراز مایل به سرخی، با چشمانی زیبا و تولدش در قصر خلد بود. او هشتمین نسل عباس بود و هشت پسر و هشت دختر داشت. محمدبن عبدالملک زیات درباره او شعری گفت به این مضمون:

 

شعری برای معتصم

وقتی ترا نهان کردند و دستهایی با خاک و گل به طرف تو جنبید، گفتم برو که برای دنیا نیکو محافظی بودی و برای دین نیکو پشتیبانی. امتی که ترا از دست داده خدایش تلافی نمی کند مگر به کسی همانند هارون.

 

معتصم چوگان باز

از ابن ابی دواد آورده اند که وی از معتصم یاد و سخن و وصف وی بسیار کرد و از فضیلت، حوصله، نیک سیرتی، نیک خویی، ملایمت و نیک محضری وی بسیار گفت. دیگری گوید: وقتی معتصم به خشم می آمد اهمیت نمی داد که کی را می کشد و چه می کند. از فضل بن مروان آورده اند: در هیچ خرجی، چون خرج جنگ گشاده دست نبود. ابوالحسن، اسحاق بن ابراهیم(یار و همه کاره معتصم از اعراب) گوید: روزی امیرمومنان مرا خواست، به نزد وی رفتم، جلیقه ای مزین و کمربند طلا و پاپوشی سرخ داشت، به من گفت: اسحاق، خوش دارم با تو چوگان بزنم(معتصم مانند پدرش هارون، آداب و معاشرت ایرانی بخود گرفته بود)، جان من مانند لباس من بپوش. از او خواستم مرا از این معاف دارد، نپذیرفت. پس مانند لباس وی پوشیدم، آنگاه اسبی برای وی پیش آوردند که زیور طلا داشت و وارد میدان شدیم. وقتی لختی بزد به من گفت: می بینمت تنبلی می کنی، پندارم این لباس را خوش نداری. گفتم: ای امیرمومنان چنین است. پس فرود آمد و دست مرا گرفت تا به حجره حمام رسید، به من گفت: اسحاق! لباس مرا در آر. لباس او را درآوردم. آنگاه مرا گفت که لباس خویش را در آرم، که چنان کردم. پس از آن من و او وارد حمام شدیم، غلامی با ما نبود. من به او پرداختم و دلاکی او را کردم. امیرمومنان معتصم نیز با من چنان کرد. در همه این موارد از او می خواستم که مرا معاف دارد اما از من نمی پذیرفت. آنگاه از حمام درآمدیم، جامه هایش را دادم که بپوشد من نیز جامه های خویش را پوشیدم، آنگاه دست مرا گرفت تا به مجلس خویش شد و دو بالش و سجاده از من خواست که بیآوردم و بخفت. آنگاه گفت: یک سجاده و دو بالش بیار و بینداز پهلوی من بر آن بخواب. قسم یاد کردم که چنین نمی کنم. پهلوی وی نشستم. آنگاه ایتاخ ترُک و اشناس بیآمدند. به آنها گفت: به جایی روید که وقتی بانگ زدم بشنوید.

 

پرورده های مامون ریشه دار بودند ، پرورده های معتصم بدون ریشه

آنگاه معتصم گفت: اسحاق، چیزی به دل دارم که مدتی دراز است در آن می اندبشم. در این وقت حشمت از میان برداشتم که آنرا بر تو فاش کنم. گفتم: ای سرور من، ای امیرمومنان بگوی. که من یکی از بندگان توام و پسر بنده توام. گفت: در کار برادرم مامون نگریستم که چهار کس را پرورد که برتری یافتند و من چهار کس را پروردم که هیچ کس از آنها توفیق نیافتند. گفتمش: کسانی که برادرت پرورد، گیان بودند؟ گفت: طاهربن حسین که دیده ای و شنیده ای و عبدالله بن طاهر که مردی است که همانندش دیده نشده و تو که به خدا کسی هستی که سلطان هرگز از تو عوض نیابد و برادرت محمدبن ابراهیم. مانند محمد کجا هست؟ گفت: اما من افشین را پروردم دیدی کارش به کجا کشید، و اشناس که چه زبون است، و ایتاخ که ناچیز است، و وصیف که کاری از او ساخته نیست. گفتم: ای امیرمومنان خدایم به فدایت کند، اگر پاسخ گویم از خشم تو در امان باشم؟ گفت: بگوی. گفتم: ای امیرمومنان که خدایت عزیر بدارد، برادرت در ریشه ها نگریست و آن را به کار گرفت که شاخه هایش برتری یافت؛ اما امیرمومنان شاخه هایی را کار گرفت که برتری نیافت از آنرو که ریشه نداشت. گفت: ای اسحاق تحمل رنجی که در این مدت بر من گذشت برایم آسانتر از این جواب بود.(تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد 14، ص 5954 تا 5961)

 

بغداد پرُ آشوب در دوران خلیفه معتصم

سالهای پایانی خلافت معتصم (از 218 تا 227 ه.ق)، آغاز زوال قدرت در دستگاه خلافت عباسی است. در آخرین سالهای خلافت مامون، عرب دیگر جایگاهی در امور نداشت و معتصم حتی نام آنها را از دیوان برانداخت. نه در بغداد و سامرا عطا و لقایی داشتند و نه در ولایات، چنانکه پس از آن به جای ارکان خلافت مایه تهدید خلافت شمرده میشدند. نه از تعصب عربی دوران اموی اثری مانده بود و نه از فخر فروشی نسبی خلفا که هنگام روی کار آمدن عباسیان رواج داشت.

 

مادر معتصم از موالی ترُک نژاد ؛ امیران معتصم از غلامان زرخرید ترُک

این خلفای عباسی که بیشترشان از سوی مادر به موالی(کنیز، برده) منسوب بودند کوچکترین حساسیتی نسبت به نژاد خالص عربی نداشتند و معتصم که مادرش مارده ترُک نژاد سغدی بود گرایشی شگفت انگیز به ترُکان داشت، چنانکه در روزگار ولیعهدی مبالغی هنگفت در خرید بندگان(غلامان) ترُک سرمایه گذاری کرد. معتصم نه تنها در عراق و بین النهرین بسیاری از اسیران را خرید، بلکه چندین هزار بنده ترُک هم از ترُکستان و ماوراءالنهر گرد آورد. کارگزاران و امیران هم هر ساله شماری از این بندگان را به عنوان خراج و هدیه برایش می فرستادند. بنابراین زمانی که به خلافت رسید چون به اعراب اعتمادی نداشت و از ایرانیان نیز به شدت می ترسید، به آن زرخریدان ترُک تکیه کرد. او دسته ها و فوج ها تشکیل داد و امیرانی از خودشان بر آنان گماشت. این زرخریدان دین و ایمان درستی نداشتند و معتصم هم این را میدانست و به مسلمانی ظاهری که از آن دم میزدند دلخوش بود. او در خلوص و پاکی خون و نژاد خشن آنان کوششی تمام داشت. همسران آنها را از کنیزان ترُک انتخاب میکرد و برای آنها نفقه مقرّر کرده بود. هیچ یک اجازه رها کردن و طلاق دادن همسران خود را نداشتند و فرزندان آنها را از کودکی چنانکه میخواست تربیت میکرد و چون با چابکی هایی که در رزم و بزم داشتند لیاقتهایی نشان میدادند خیلی زود پیشرفت میکردند و به مقامهایی بالا میرسیدند.

 

ترُکان حس سلحشوری و خشونت و فرمانبرداری بی مانندی که از امیران خود داشتند سبب شده بود تا در عصری که ثروت و تجمل عرب را تنبل و تن آسان کرده بود قدر و مقامی بلند نزد خلیفه داشته باشند. چنین بود که به نوشته ی بیشتر مورخان از جمله ابن خلکان و یعقوبی توجه و دلبستگی خلیفه به ترُکان، بازمانده ی نژاد عرب را نیز از پیرامون دربار خلافت راند و تا آنجا خوار و ناتوان کرد که عنوان عرب برخلاف گذشته گونه ای طعن و ناسزا شمرده میشد. در کتاب تاریخ ایران بعد از اسلام آمده است: امیران سپاه که بیشتر از موالی و ترُکان بودند تا آنجا عرب را تحقیر میکردند که میگفتند: عرب چون سگ است، پاره نانی یا تکه استخوانی پیش او بیافکن و سرش را بکوب.(ص 464)

 

علاقه مندی معتصم به ترُکان اگرچه آنان را چونان سلاحی برنده در اختیار وی قرار میداد اما رفتار بی پروا و خشونت آمیز آنان را که کنترل ناپذیر می نمود نمی توانست مهار کند و به دردسرهای بزرگی میکشید. خلیفه با از دست دادن پشتیبانی اعراب و ترس همیشگی از ایرانیان تکیه گاهی جز ترُکان نداشت و ناچار شده بود دست آنها را بر جان و مال مردم باز بگذارد و با بذل و بخشش های پیوسته در جلب خشنودی آنان کوتاهی نورزد. تاریخ بغداد نمونه های بسیاری از این جسارت ها و خشونت ها و تجاوزها را بر شمرده که اگر دیگر مورخان نیز متفق القول نبودند باور کردنی نمی نمود. سرانجام همچنانکه اشاره کردیم معتصم چاره ای جز آن نیافت که شهر سامرا را بنا کند و با انتقال سپاهیانش بدآنجا به مردم بغداد اجازه دهد تا چند صباحی نفسی آسوده برآورند. سامرا شهری که کم کم گسترش یافت و نزدیک به 60 سال تا سال 279 ه.ق جای بغداد را گرفت.

 

با اینحال شیوع فساد و رشوه گیری و باج ستانی و گسترش ناامنی و بیدادگری اجتناب ناپذیر بود. هیچ کس بر جان و مال خود تسلط نداشت. هرچند تا معتصم زنده بود ترُکان زرخریدش تا حدودی از او فرمانبرداری میکردند ولی پس از او از هیچ خلیفه ای اطاعت نکردند و بیدادگری در بیشتر شهرهای عراق رواج یافت. اموال مردم را با زور میگرفتند و دادرسی نبود به ناموس مردم و مسلمانان تجاوز میکردند و کسی یارای پایداری نداشت. خانه ها را در روز روشن غارت میکردند و کسی نبود تا جلوگیری کند. امیرانی چون اشناس، ایتاخ، بغا، دنقش، وصیف، باغر، ابن رایق، بجکم، توزون و... نزدیک به یک سده خلفا را چون بازیچه ای در دست داشتند.

.................. ................. ...............

 

خلفای عباسی بعد از معتصم بالله

خلیفه ابوجعفر، هارون واثق (227 تا 232 هجری قمری) جانشین پدرش معتصم

واثق پسر معتصم نیز شیوه پدر را دنبال کرد. او نگهبانان خود را از آنان برگزید، اشناس را خلعت و تشریف داد، بغا را به سرکوبی اعراب بنی سلیم در پیرامون مدینه فرستاد، وصیف را مال بسیار و خلعت ها بخشید و حاجب خویش کرد، ولایت مغرب را به اشناس واگذاشت و سند و بخشی از خراسان را تیول ایتاخ کرد.

 

جعفر المتوکل علی الله (از 232 تا 247 هجری قمری) جانشین برادرش واثق

متوکل برادر و جانشین واثق که مادرش نیز ترُک بود هر چند همان دلجویی ها را ادامه داد، اما کوشید تا از نفوذ ویرانگر آنها جلوگیری کند و ناچار شد ایتاخ را بکشد و در سفری که به دمشق داشت به بهانه ی تاامنی منطقه، بغا را فرمان داد که در دمشق بماند. ولی این کارهایش ترُکان را خوش آیند نبود و در همان سفر بر وی شوریدند و سرانجام هم او و ندیمش ابن خاقان را در حال مستی از پای درآورند. متوکل خلیفه ای عشرت طلب ولخرج، متعصب و کینه جوی بود. چشم دیدن شیعه و معتزله را نداشت، از اذیت و آزار علویان کوتاهی نورزید. مزار شهیدان کربلا را ویران کرد و مردم را از زیارت مقابر باز داشت.

 

منتصر (از 247 تا 248 هجری قمری) بعد از قتل پدرش متوکل

متوکل پسر کوچکس معتنر را بر برادرش منتصر برای جانشینی خود مقدم شمرد، منتصر با ترُکان ناخشنود تبانی کرد و او را کشتند. قتل خلیفه دستگاه خلافت را به آشوب کشید و چنان شد که در مدت 9 سال، 4 خلیفه روی کار آمد که همه دست نشانده امیران ترُک بودند(247 تا 256 ه.ق) با خزانه ای که در جریان ولخرجی های متوکل خالی شده بود خلفای بعد از او نمی توانستند شکم ترُکان آزمند را که هر روز شمارشان فزونی میگرفت سیر کنند.

 

احمدبن محمد معتصمی، المستعین (از 248 تا 251 هجری قمری) جانشین پسرعمویش منتصر

منتصر 6 ماه بیش روی کار نماند و پس از وی پسر عمویش مستعین را که دست نشانده ای نالایق بود بر مسند خلافت نشاندند. او سه سال گوش به فرمان امیران دوام آورد اما غلامانش که قادر به تامین خواسته های آنان نبود بر او شوریدند، از چنگ آنان گریخت و به بغداد پناه برد، ولی بغداد را محاصره کردند و او ناچار به کناره گیری شد.

 

معتز (از 251 تا 255 هجری قمری) بعد از خلع مستعین

معتز پسر متوکل که از سوی شورشیان به خلافت رسیده بود چند نفر را مامور کرد تا مستعین را از بغداد به سامرا باز گرداند ولی فرستادگان او را بین راه کشتند و سرش را برای خلیفه بردند. معتز هم همان گرفتاری ها را داشت. سیر کردن ترُکان و مواجب لشکریان هر سال به بیش از دویست میلیون دینار نیاز داشت که مبلغی ده برابر خراج سالیانه بود. لیکن ترُکان این حرف ها را نمی پذیرفتند و هرگاه پرداخت مواجب و ارزاق دیر میشد فتنه بر می انگیختند. عاقبت در برکناری او نیز همداستان شدند، به خانه اش ریختند و او را کشان کشان بیرون آوردند، پیراهنش را دریدند و آنقدر با پای برهنه در آفتاب سوزان نگاه داشتند که از خود بی خود شد. سپس او را در سردابی افکندند و درش را گچ گرفتند(255 ه.ق)

 

خلافت المهتدی بالله پسر واثق (255 تا 256 هجری قمری) پس از خلع معتز

 

15- ابوالعباس محمد معتمد (المعتمد علی الله)

16- ابوالعباس احمد معتضد (المعتضد بالله)

17- ابواحمد علی مکتفی (المکتفی بالله)

18- ابوالفضل جعفر مقتدر (المقتدر بالله)

19- ابومنصور محمد قاهر (القاهر بالله)

20- ابوالعباس محمد راضی (الراضی بالله)

21- ابواسحاق ابراهیم متقی (المتقی لله)

22- ابوالقاسم عبدالله مستکفی (المستکفی بالله)

23- ابوالقاسم فضل مطیع (المطیع لله)

24- ابوبکر عبدالکریم طائع (الطائع بالله)

25- ابوالعباس احمد قادر (القادر بالله)

26- ابوجعفر عبدالله قائم (القائم بأمر الله)

27- ابوالقاسم عبدالله مقتدی (المقتدی بامر الله)

28- ابوالعباس احمد مستظهر (المستظهر بالله)

29- ابومنصور فضل مسترشد (المسترشد بالله)

30- ابوجعفر منصور راشد (الراشد بالله)

31- ابوعبدالله محمد مقتفی (المقتفی لامر الله)

32- ابومظفر یوسف مستنجد (المستنجد بالله)

33- ابومحمد حسن مستضی (المستضی بامر الله)

34- ابوالعباس احمد ناصر (الناصر لدین الله)

35- ابونصر محمد ظاهر (الظاهر بامر الله)

36- ابوجعفر منصور مستنصر (المستنصر بالله)

37- ابواحمد عبدالله مستعصم (المستعصم بالله)

 

 

منابع:

- تاریخ طبری، تالیف محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، از انتشارات اساطیر، چاپ ششم 1375 .

- سایت " islamstory.com".

- "ایران و اسلام، طلوعی پس از غروب"، از ماهنامه "گل کشت کنکاش".

- "تاریخ ده هزار ساله ایران"، نوشته عبدالعظیم رضایی، تهران 1360 .

 

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت/ 17 آذر 1392 / 8 دسامبر 2013 میلادی)

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

با تشکر از آقای عبدالعظیم رضایی و از ماهنامه "گل کشت و کنکاش"، و از سایت " islamstory.com"، / سایت خانه و خاطره / سروش آذرت / 21 آبان 1392 / 15 نوامبر 2013 میلادی/