علی بن آبیطالب (23 قبل از هجری تا 40 هجری/ حدود 599 تا 661 میلادی)

علی پسر آبیطالب اولین امام شیعیان (پیروان اهل بیت) دوازده امامی

علی بن ابیطالب بن عبدالمطلب، چهارمین خلیفه از خلفای راشدین (36 تا 40 هجری)، امام اول شیعیان اثنی عشری، صحابی (یار و یاور)، راوی، کاتب وحی، پسرعمو و داماد پیامبر اسلام بود و بنا بر گفته بسیاری از علمای اسلام، در کعبه زاده شد. علی نخستین کسی بود که به محمد پیامبر اسلام ایمان آورد. از نظر شیعیان دوازده امامی، وی به فرمان خدا و تصریح شخص پیامبر جانشین بلافصل محمد رسول الله است.(مایده) و آیاتی از قرآن کریم بر عصمت وی دلالت دارد.(سوره احزاب) بنابر منابع شیعه و برخی منابع اهل سنت، حدود 300 آیه در قرآن در مورد فضیلت (فضل و دانش خدادادی) وی نازل شده است.(تاریخ الخلفاء) وی همسر فاطمه، کوچکترین دختر پیامبر و پدر و جدّ یازده امام شیعیان دوازده امامی است.(مجلسی) هنگامیکه قریش قصد کشتن پیامبر اسلام را داشتند، علی در بستر پیامبر خوابید تا دشمنانش گمراه شوند و بدین طریق محمد رسول الله مخفیانه به مدینه گریز و مهاجرت کند.(حاکم نیشابوری) پیامبر خدا عقد اخوت خود را با علی بست.(ابن آبی الحدید) علی در همه غزوات محمد رسول الله، بجز جنگ تبوک که به فرمان پیامبر در مدینه ماند، شرکت داشت. پس از درگذشت پیامبر اسلام، در اجتماع سقیفه مدینه با کمک عمربن الخطاب، ابوبکر به خلافت رسید و علی تا مدتها از خلافت و غزوه های مسلمین دور ماند. پس از خلافت ابوبکر و ترور عمر و قتل عثمان، علی به اصرار مسلمانان مدینه به خلافت رسید.(مجلسی) او در دوره کوتاه خلافت و حکومتش با سه جنگ داخلی مواجه شد و سرانجام در محراب مسجد کوفه در حال نماز به دست یکی از خوارج به شهادت رسید و مخقیانه در نجف به خاک سپرده شد.(مجلسی) فرقه های گوناگون شیعه سلسله سند خود را بدو منتسب می کنند.(شیخ مفید) و کتاب نهج‌البلاغه منتخبی از گفته‌ها و نوشته‌های اوست.(شیخ مفید)

خلافت علی بن آبیطالب به روایت «تاریخ یعقوبی» (36 تا 40 هجری/657 تا 661 میلادی)

ابن واضح یعقوبی در اثر معروفش «تاریخ یعقوبی» ، که در حقیقت «تاریخ امامان اهل بیت» و یا بنادرست «تاریخ امامان شیعه» است، در مورد خلافت علی بن ابیطالب می نویسد: بعد از قتل عثمان، علی روز سه شنبه هفت شب مانده از ذی الحجه سال 35، توسط مردم مدینه بخلافت برگزیده شد و نخستین کسی که با او بیعت کرد طلحه بن عبیدالله بود که حبیب بن ذویب می‌گفت: نخستین دستی که بیعت نمود دستی فلج یا ناقص است. و مالک اشتر (اهل یمن) بپا خاست و با امیرمومنان بیعت کرد و آنکه بیعت مردم کوفه بر عهده او باشد. سپس طلحه و زُبیر بن عوام بپا خاستند و بیعت کردند و آنکه بیعت مهاجران بر عهده آنان باشد و سه نفر از انصار با او بیعت کردند و آنکه بیعت انصار و سایر قریش بر عهده آنان باشد و نیز مردم با او بیعت کردند، مگر سه نفر از قریش؛ مروان ابن حکم و سعیدبن عاص و ولیدبن عقبه که زبان آنان بود، که گفت: تو بر همه ما ستم کرده ای، پدرم را در روز بدر دست بسته گردن زدی؛ پدر سعید را که از بزرگان قریش بود در روز بدر کُشتی؛ پدر مروان را دشنام دادی و از عثمان هنگامی که او را از تبعیدگاهش در طایف نزد خویش آورد بد گفتی، پس بیعت ما را بپذیر بدان شرط که آنچه را بدست آوردیم از ما بنهی و آنچه در تصرف ما است ما را معاف داری و کُشندگان عثمان را بکُشی. اما علی بخشم آمد و گفت: آنچه یاد آور شدی که من از شما کُشته و تاخته‌ام پس حقّ با شما چنان کرده است؛ و اما نهادن من از شما آنچه را بدست آورده اید، پس مرا نمی‌رسد که از حقّ خدا بگذرم؛ و اما معاف کردن من شما را از آنچه در تصرف دارید، پس آنچه مال خدا و مسلمانان باشد، عدالت شما را فرا میگیرد؛ و اما کُشتن من کُشندگان عثمان را، پس اگر کُشتن آنان بر من واجب باشد، فردا نبرد با آنان بر من واجب خواهد بود. پس مروان گفت: با تو بیعت می‌کنیم و با تو می‌مانیم تا ببینی و ببینم.(1)

ولایتداران علی بن ابیطالب

علی بعد از خلیفه شدن عمال عثمان را از شهرها برداشت مگر ابوموسی اشعری والی کوفه را که مالک اشتر راجع به او با علی سخن کرد. قثم بن عباس را والی مکه، عبیدالله بن عباس را والی یمن (اینان پسران عباس، عموی محمد رسول الله و علی بن ابیطالب هستند)، قیس بن سعد را والی مصر و عثمان بن حنیف را والی بصره کرد. طلحه و زُبیر پیش علی آمدند و گفتند: پس از پیامبر بر ما جفا شد، اکنون در کار خود ما را شریک گردان. علی گفت: شما در نیرومندی و راستی شریک منید و بر ناتوانی و گرانباری دو یاور من. و بعضی روایت کرده‌اند که حکم فرمانداری یمن را به طلحه و یمامه و بحرین را به زُبیر داد و آنان به علی گفتند: از این صله رحم جزای خیر بینی. علی گفت: زمامداری بر مسلمانان را با صله رحم چه کار! و حکم را از آندو گرفت. پس برآشفتند و گفتند: دیگران را بر ما برگزیدی. گفت: اگر حرص شما آشکار نمی گشت مرا درباره شما عقیده‌ای بود. بعضی روایت کرده‌اند که شُعبه بن مُغیره به علی گفت: ای امیرمومنان، طلحه را به یمن و زُبیر را به بحرین و حُکم فرمانداری شام را به معاویه بنویس و هرگاه کارها برایت روبراه شد هرچه درباره ایشان خواستی بکن. پس علی جوابی به او داد و مُغیره بن شعبه می‌گفت: بخدا سوگند پیش از این او را نصیحت نکرده‌ام و بعد از این هم نصیحت نخواهم کرد.(2)

جنگ جمل ، جنگ عایشه و طلحه و زُبیر با علی برای خونخواهی عثمان (36 هجری)

موقعیکه عثمان کُشته شد عایشه (اُم المومنین) در مکه و در حج بود و بهنگام برگشت به مدینه بود که از ابن اُم کلاب شنید که عثمان کُشته شده است. عایشه گفت: دور و رانده باد. سپس گفت: مردم با که بیعت کرده اند؟ گفت: با طلحه. عایشه گفت: آفرین بر ذوالاصبع. سپس کسی دیگر با او برخورد، پس گفت: مردم چه کردند؟ گفت: با علی بیعت کردند. عایشه گفت: بخدا سوگند دیگر باک نداشتم که آسمان بزمین آید. سپس به مکه بازگشت.

علی بعد از خلافت در مدینه ماند که طلحه و زُبیر آمدند و از خلیفه علی اجازه خواستند تا برای حج عمره به مکه روند. بعضی گفته‌اند علی به آنان و یا بکسی از اصحاب خود گفت: بخدا قسّم قصد عمره نداشتند لیکن قصد بیعت شکنی داشتند. پس آندو در مکه به عایشه پیوستند و او را بجنگ با علی تشویق کردند. عایشه پیش اُم سلمه دختر آبی اُمیه از همسران پیامبر رفت و گفت عثمان بی‌گناه کُشته شد و بیشتر مردم به بیعت علی راضی نیستند و گروهی از مردم بصره مخالفت ورزیده اند. پس اگر با ما همراه می‌شدی شاید خدا امر اُمت محمد را بدست ما اصلاح می‌کرد. اُم سلمه به عایشه گفت: ستون دین با دست زنان بپا نمی شود، ستوده های زنان فرو افکندن دیدگان و پنهان داشتن اطراف بدن و کشیدن دامنها است، همانا الله این کار را از من و تو برداشته است، چه می‌گویی اگر پیامبر خدا در کناره های بیابان تو را سرزنش کند که حجابی را که خدا بر تو نهاده بود پاره کردی؟ پس منادی اُم المومنین عایشه فریاد کرد بدانید که اُم المومنین ماندنی است پس بمانید. و طلحه (پسرعموی عایشه) و زُبیر (شوهر خواهرش اسماء) عایشه را فرا خواندند و از رایش باز داشتند و بر خروجش وادارش کردند و به مخالفت با علی همراه طلحه و زُبیر و گروهی انبوه (از جمله مروان بن حکم) رهسپار بصره شد (بخونخواهی عثمان) و یعلی بن منیه مالی از مال یمن آورد مبلغ چهارصد هزار دینار، که طلحه و زُبیر مال را از او گرفتند و لشکریان رهسپار بصره شدند. شبانه لشکر به آبی رسید که به آن «ماء الحواب» می‌گفتند و سگهای آن فریاد می‌زدند. پس عایشه سؤال کرد: این چه آبی است؟ کسی گفت: ماء الحواب. عایشه گفت: انالله و انا الیه راجعون، مرا باز گردانید، مرا باز گردانید، این همان آبی است که پیامبر خدا بمن گفته است: تو آن زن مباش که سگهای حواب بر وی فریاد زنند. پس چهل مرد نزد او آوردند و آنان بخدا سوگند خوردند که اینجا «ماء الحواب» نیست و عایشه قبول کرد. و لشکریان به بصره رسیدند و عثمان بن حنیف عامل علی در بصره بود (بصره مانند کوفه، اردوگاه نظامیان بود که از آنجا بداخل ایران لشکرکشی می کردند). او عایشه و همراهانش را از ورود به بصره منع کرد. طلحه و زُبیر گفتند: ما برای جنگ نیآمده بلکه برای صلح آمده‌ایم. پس میان خود پیمان نامه‌ای نوشتند که تا رسیدن امیرالمومنین علی دست بکاری نزنند و هر دسته از دسته دیگر در امان باشد. سپس پراکنده شدند و عثمان بن حنیف سلاح را بنهاد. پس ریش و شارب و مُژه های چشمان و ابروان او را کندند و بیت المال (خزانه) بصره را بغارت بردند و هرچه در آن بود بربودند. پس چون هنگام نماز رسید میان طلحه و زُبیر نزاعی درگرفت و هر یک از آن دو جامه دیگری را کشید تا وقت نماز از دست رفت و مردم فریاد زدند: نماز، نماز، ای اصحاب محمد. پس عایشه گفت: روزی محمدبن طلحه (معروف به محمد عابد، فرزند طلحه پسرعموی عایشه) و روزی عبدالله بن زُبیر (پسر خواهر عایشه) نماز بخوانند و بر این سازش نمودند.

چون علی خبر یافت یکی از بنی نجار بنام ابوحسن بن عبد عمرو را در مدینه جانشین گذاشت و خود رهسپار بصره شد. او چهارصد سوار از اصحاب پیامبر خدا را بهمراه داشت و چون بزمین قوم اسد و طیّ رسیدند ششصد نفر از آنان همراه علی شدند. وقتی علی به «ذی قار» رسید پسرش حسن و عماربن یاسر را بسوی کوفه، که عاملش ابوموسی اشعری از طرف (ابتدا عثمان و بعد) علی بود، فرستاد تا اهل کوفه را براه اندازند. اما ابوموسی اشعری مردم را از یاری علی بازداشت و فقط شش هزار نفر از کوفیان به علی پیوستند و عثمان بن حنیف بر علی درآمد و گفت: ای امیر مومنان مرا با ریش فرستادی و بی ریش نزد تو باز آمدم و داستان را بدو باز گفت. سپس امیرالمومنین وارد بصره شد و «جنگ جمل» در جایی بنام «خریبه» در جمادی الاول سال 36 روی داد.

طلحه و زُبیر با همراهان خود بیرون آمدند و آماده جنگ شدند. پس علی نزد ایشان فرستاد که چه می جویید و چه می خواهید؟ گفتند خون عثمان را می‌خواهیم. علی گفت: خدا کشندگان عثمان را لعنت کند. اصحاب علی بصف ایستادند پس علی به آنان گفت: تیری نیندازید و نیزه ای بکار نبرید و شمشیری نزنید (اول) اتمام حجت کنید.

پس مردی از لشکر دشمن تیری انداخت و مردی از یاران علی را کُشت و کُشته را نزد علی آوردند. پس علی گفت: خدایا گواه باش. سپس مردی دیگر تیراندازی کرد و عبدالله بن بدیل بن ورقاء خزاعی کشته شد و برادرش عبدالرحمان کُشته او را نزد علی آورد. پس گفت: خدایا گواه باش. سپس جنگ آغاز شد و قوم «بنو ضبه» پیرامون شتر عایشه را گرفتند و پرچم را نیز بدست داشتند، پس دوهزار وهفتصد کُشته دادند و کسی مهار شتر (اُم المومنین) عایشه را نمی گرفت مگر آنکه جان بر سر این کار می نهاد، پس طلحه بن عبیدالله در معرکه کُشته شد، مروان ابن حکم (پسرعمو و داماد عثمان) تیری بسوی او انداخت (فراموش نکنیم اینان هر دو در یک جبهه برعلیه علی بودند) و او را از پای درآورد و گفت: بخدا سوگند پس از امروز خون عثمان را نخواهم خواست و من او را کُشتم. پس طلحه چون از اسب بیفتاد گفت: بخدا سوگند هرگز مانند امروز پیرمردی از قریش را بیچاره تر از خود ندیده ام، من بخدا سوگند هرگز در موقفی جز این موقف نایستادم مگر آنکه جای پای خود را در آن شناختم.

وعلی به زُبیر گفت: ای ابوعبدالله نزدیک من آی تا سُخنی را که من و تو از پیامبر شنیده‌ایم بیآد تو آورم. زُبیر گفت: در امانم؟ علی گفت: در امانی. پس زُبیر نزد وی آمد و علی آن سُخن را بیآد او داد. زُبیر گفت: خدایا من جز در این ساعت این را بیآد نداشتم. و عنان اسب خود را برگرداند تا بازگردد. پس پسرش عبدالله (ابن زُبیر) باو گفت: کُجا؟ گفت: علی سُخنی را که پیامبر خدا گفته بود بیآد من آورد. عبدالله بپدرش زُبیر گفت: نه چنین نیست، بلکه شمشیرهای بُرّنده بنی هاشم چشم تو را خیره کرد. زُبیر گفت: وای بر تو، آیا مانند من به بد دلی سرزنش می شود؟ برای من نیزه ای بیآورید. پس نیزه را گرفت و بر اصحاب علی حمله بُرد. علی گفت: برای این پیرمرد راه باز کُنید که او را بحرب افکنده اند.

پس زُبیر میمنه و میسره (چپ و راست) و قلب سپاه علی را شکافت، سپس بازگشت و به پسرش عبدالله گفت: ای بی مادر، آیا بد دل چنین کاری می کند؟ زُبیر از معرکه جنگ کنار گرفت و گذارش به احنف بن قیس افتاد پس احنف گفت: مانند این مرد ندیدم، ناموس رسول خدا (عایشه) را تا به اینجا کشانید و حجاب پیامبر را از او فرو هشت و ناموس خود را در خانه خود پوشیده داشت سپس او را (عایشه) واگذاشت و کناره گیری کرد؟ آیا مردی نیست که حقّ خدا را از او بگیرد؟ پس عمرو بن جرموز تمیمی او را تعقیب کرد و در جایی که «وادی السباع» گفته می‌شود او را کُشت.

جنگ جمل (جنگ شتر) در چهار ساعت روز بود و بعضی روایت کرده‌اند که در آن روز سی وچند هزار کس کُشته شدند سپس منادی علی فریاد کرد: هان، زخمداری کُشته نشود، و گریزنده ای را دنبال نکنند، و به روی پُشت کننده ای نیزه نزنید، و هر کس سلاح را بیندازد در امان است، و هر کس درِ خانه‌اش را ببندد در امان است. سپس سیاه و سُرخ را امان داد و عبدالله ابن عباس را نزد عایشه فرستاد و او را فرمود که (به مدینه) بازگردد. پس چون عبدالله ابن عباس بر عایشه درآمد، عایشه به او گفت: ای پسر عباس دو مرتبه در سُنت خطا کردی: بی اذنم بخانه ام درآمدی، و بی‌آنکه بفرمایم بروی فرشم نشستی. ابن عباس گفت: سُنت را ما بتو آموخته ایم، همانا این خانه خانه‌ات نیست که پیامبر خدا تو را در آن بجای گذاشت و قرآن تو را فرمود که در آن قرار گیری. و میان آن دو سُخنی پیش آمد که جای آن اینجا نیست.(3)

عایشه در خانه عبدالله بن خلف خزاعی که پسرش معروف به «طلحه الطلحات» است بود که علی نزد وی آمد و گفت: هان حمیرا، مگر از ره سپردن نهی نشدی؟ عایشه گفت: ای پسر ابیطالب، اکنون که دست یافته‌ای ببخش. پس علی گفت: برو به مدینه و بازگرد بهمان خانه‌ات که پیامبر خدا تو را فرموده است که در آن آرام گیری. عایشه گفت: می‌کنم. پس علی هفتاد زن از (قوم) عبدالقیس در لباس مردانه همراهش فرستاد تا او را به مدینه رسانیدند.

«علی مردم را در عطا برابر نهاد»

ابن واضح یعقوبی در ادامه می‌نویسد: علی مردم را در عطا برابر نهاد و کسی را بر کسی برتری نداد و موالی را چنان عطا داد که عرب اصلی را، و در این باب با او سخن گفتند پس در حالیکه چوبی از زمین برداشت و آن را در میان دو انگشت خود نهاد گفت «تمام قرآن را تلاوت کردم و برای فرزندان اسماعیل (اعراب) بر فرزندان اسحاق (یعقوب یا اسراییل، پسر اسحاق) باندازه این چوب برتری نیافتم».

چون علی از جنگ جمل فراغت یافت، جعده بن هبیره بن آبی وهب مخزومی را به خراسان فرستاد و ماهویه مرزبان مرو بر او درآمد. پس (جعده) برای او (ماهویه مرزبان مرو) نوشته‌ای نگاشت و پیشنهادهای او را امضاء کرد و او را فرمود که از خراج همانچه را در عهده او نهاده بود حمل کند، پس مالی را بقرار همان وظیفه پیشین بسوی او حمل کرد.

جنگ صفین ، جنگ معاویه با علی برای خونخواهی عثمان (36 تا 37 هجری)

علی از بصره بیرون آمد و رهسپار کوفه شد و در رجب سال 36 به کوفه درآمد و جریربن عبدالله بجلی حکومت همدان (ایران) داشت (از طرف عثمان) پس او را عزل کرد، آنگاه (جریر) به علی گفت: مرا نزد معاویه فرست چه بیشتر همراهان او قبیله من اند و شاید من آن‌ها را بر اطاعت تو فراهم سازم. پس اشتر باو گفت: ای امیر مومنان او را مفرست چه هواخواه آنان است. (علی) گفت: «بگذار او برود، پس اگر صداقت ورزید از کسانی خواهد بود که امانت خود را بانجام رسانیده است، و اگر خیانت ورزید گناه کسی بر او خواهد بود که امین شمرده شود و امانت را نرسانده و باو اطمینان شود و مخالف اطمینان رفتار کند. افسوس بر ایشان، بکه (به چه کسی) می گروند و مرا وا می گذارند؟ بخدا سوگند ایشان را نخواسته ام مگر برای بپا داشتن حقّ و جز من ایشان را نمی‌خواهد مگر در راه باطل».

پس جریر بر معاویه درآمد و او نشسته و مردم (شام) پیرامون وی بودند، آنگاه نامه علی را باو داد تا آن را خواند سپس جریر برخاست و گفت: ای مردم شام همانا کسی که کم او را سود ندهد، بسیار هم او سودی نرساند، اندکی پیش در بصره جنگی بود که اگر دیگر بار چنان بلایی پیش آید اسلامی نماند، از خدا بترسید ای مردم شام و درباره علی و معاویه نیک بنگرید، پس صلاح خویش را ببینید و البته برای شما از خودتان دلسوزتری نیست. سپس خاموش شد و معاویه نیز خاموش ماند و سخن نراند، پس گفت: ای جریر اندکی مرا مجال ده.

کمک خواهی معاویه از عمروبن عاص

معاویه همان شب نزد عمروبن عاص فرستاد که پیش او آید و باو نوشت: اما بعد، در میان علی و طلحه و زبیر و عایشه همان پیشآمدی بانجام رسید که از آن خبر یافته‌ای و اکنون مروان با گروهی از مردم بصره مخالف حکومت علی نزد ما آمده‌اند و جریربن عبدالله نیز رسیده است تا برای علی بیعت بگیرد، من خود را نگه داشته‌ام تا نزد من آیی، پس بر برکت خدای متعال وارد شو.

مشورت عمروبن عاص با پسرانش

چون نامه معاویه به عمروبن عاص رسید پسرانش عبدالله و محمد را فرا خواند و با آن دو مشورت کرد. عبدالله باو گفت: ای پیرمرد، پیامبر خدا از تو خشنود درگذشت و ابوبکر و عمر از تو خشنود مردند و تو اگر دین خود را بدنیای اندکی که نزد معاویه بر آن دست یابی، تباه سازی، هر دو فردا در بستر آتش خواهید غنود. سپس به محمد گفت: چه نظر داری؟ محمد گفت: در این کار شتاب کن و پیش از آنکه در آن کهتر شوی، مهتر باش. پس عمروبن عاص چنین سرود (چنین گفت): «شبم برای اندیشه‌های شبانه و از ترس آن پیشآمدی که روهای دوشیزگان را آشکار می سازد، بدرازا کشید، چه پسر هند از من خواست تا از او دیدن کنم و همان است که بلاها و بدیها را همراه دارد، جریر از نزد علی فرمانی بر سر او آورد که زندگانی را در کام او تلخ کرد، پس اگر بر آنچه از او آرزو دارد دست یافت او را باز گرداند، و اگر بآن نرسد چون فروتنی خواری کند. پس بخدا سوگند نمی‌دانم و من همچنین بوده‌ام و هرچه مرا بکشد پس همان راننده من است، آیا او را فریب دهم؟ پس فریبکاری پستی است، یا چون دوستی با او صداقت ورزم؟ یا در خانه‌ام بنشینم و آسایش در همان است، آنهم برای پیرمردی که در هر بامداد بیم مرگ دارد. عبدالله سخنی گفت که اگر موانع مرا باز ندارد، نفس بآن دابسته است، لیکن برادرش محمد در آن با او مخالفت ورزید و من نزد حقایق سخت و پایدارم».

چون پسرش عبدالله شعر پدرش را شنید، گفت: پیرمرد بر دو پاشنه اش پیشاب کرد و دین خود را بدنیای خود فروخت. پس چون بامداد شد عمروبن عاص غلام خود «وردان» (وردان اسم پارسی و ایرانی است و همین غلام عمروبن عاص نوشتن و خواندن بلد بود. وردان بهنگامه فتح اسکندریه و مصر توسط عمروبن عاص، در کنار او بود و مسئولیت نوشتن صلحنامه و باج خواهی را بعهده داشت و میبایستی زیر صلحنامه را نیز امضاء میکرد؛ رضا زینتی) را خواست و باو گفت: ای وردان جهاز بر شتر نه. سپس گفت: ای وردان، جهاز را فرو نه. پس سه بار جهاز فرود آورد و بر شتر نهاد و وردان گفت: ای ابوعبدالله (عمروبن عاص)، راستی که هذیان میگویی، اگر بخواهی تو را بآنچه در دل داری خبر دهم؟ عمروبن عاص گفت: بگو. وردان گفت: دنیا و آخرت بر دلت عرضه شدند، پس گفتی: نزد علی آخرتی است بدون دنیا و نزد معاویه دنیایی است بدون آخرت و دنیا جای آخرت را نمی گیرد، و ندانستی کدام را برگزینی. گفت: آفرین، از آنچه در دلم بود هیچ خطا نکردی، پس صلاح چیست ای وردان؟ گفت صلاح آن است که در خانه‌ات بمانی، پس اگر دینداران پیروز شدند در سایه دینشان زندگی کن و اگر دنیاداران پیش بردند از تو بی‌نیازی نخواهد بود. عمروبن عاص گفت: اکنون که عرب مرا برفتن نزد معاویه مشهور ساخته است، جهاز بر شتر نه ای وردان. سپس چنین سرود: «ای الله (خدا) بکُشد وردان و زیرکیش را، بجانت سوگند که وردان آنچه را در سینه بود آشکار ساخت».

بیعت عمروبن عاص با معاویه

پس عمروبن عاص نزد معاویه آمد و او در کارش با عمروبن عاص مذاکره کرد، پس باو (به معاویه) گفت: اما علی، پس بخدا قسّم که عرب میان تو و او در هیچ چیزی از چیزها برابری نمی اندازد و هم او را در جنگ بهره ای است که هیچیک از قریش را نیست مگر آنکه بر او ستم کنی. معاویه گفت: راست گفتی، لیکن ما بر آنچه داریم با او نبرد می‌کنیم و خون عثمان را بگردن او می نهیم. عمروبن عاص گفت: چه رسوایی! راستی که سزاوارترین مردم بآنکه نام عثمان را نبرد منم و تو. معاویه گفت: وای بر تو چرا؟ گفت: اما تو که با همراه داشتن مردم شام دست از یاری او باز داشتی تا آنکه از یزیدبن اسد بجلی فریادرسی خواست و او نزد وی رفت، و اما من که آشکارا او را واگذاشتم و به فلسطین گریختم (عثمان، عمروبن عاص را از ولایتداری مصر برکنار کرده بود و بهمین خاطر عمروبن عاص بهنگام محاصره عثمان و قتل او مدینه را ترک کرده و به قصرش در فلسطین گریخته بود). پس معاویه گفت: این سخن را رها کُن، دست خود را بیآور و با من بیعت کُن. عمروبن عاص گفت: نه بخدا سوگند، دین خود را بتو نمیدهم تا از دنیای تو چیزی بگیرم. معاویه باو گفت: مصر طعمه تو باشد. پس مروان بن حکم بخشم آمد و گفت: مرا چیست که با من مشورت نمی شود؟ معاویه گفت: خاموش باش که مشورت بخاطر تو است. پس معاویه به عمروبن عاص گفت: ای ابوعبدالله امشب را نزد ما بمان. و نمی‌خواست که مردم را بر او تباه سازد. پس عمروبن عاص شب را بسر برد و میگفت: «ای معاویه! دین خود را بی‌آنکه با آن از تو بدنیایی رسم بتو نمی بخشم، پس ببین که چه میکنی. پس اگر مصر را بمن بخشی چه سود پُر داد وستدی که بوسیله آن پیرمردی را بدست آوردی که هم زیان میدهد و هم سود می بخشد. دین و دنیا با هم برابر نیست و من آنچه را بمن داده می‌شود میگیرم اما در حالیکه سرافکنده ام لیکن من دین را بتو میدهم و من خود را فریب میدهم و فریبکار خود فریب می خورد. آیا آنچه را نیرومندی سلطنت در آن است بتو بخشم و خود بمانم که اگر قدم اغزید بسر در آیم؟ و مصر را از من دریغ میداری با اینکه مورد رغبت نیست. و من از دیر زمان شیفته این دریغ شده امپس (معاویه) برای او مصر را نوشت و بآن ملتزم شد و بر آن گواهانی گرفت و التزام نامه را مُهر کرد و عمروبن عاص با او بیعت نمود و پیمان وفاداری بستند.

مکاتبه معاویه با قیس بن سعد و سعدبن آبی وقاص

معاویه برای قیس بن سعد بن عباده عامل علی بر مصر، بچاره جویی برآمد و بامید اینکه او را دلجویی کند، با او فتح باب مکاتبه کرد و قیس بن سعد بن عباده باو (معاویه) نوشت: از قیس بن سعد به معاویه بن صخر، اما بعد تو همانا بُتی هستی از بُتهای مکه که بزور باسلام درآمدی و بمیل خود از آن بیرون رفتی. و معاویه به سعدبن آبی وقاص نوشت: همانا سزاوارترین مردم بیاری عثمان اهل شوری از قریش اند (شش نفر منتخبان اهل شوری عمر عبارتند از: علی، عثمان، زُبیر، طلحه، سعدبن آبی وقاص و عبدالرحمان بن عوف)، همانانکه حقّ او را پایدار ساختند و او را بر جُز او برگزیدند، و راستی که طلحه و زُبیر او را یاری نمودند و آن دو در شوری شریک تو و در اسلام نظیر تواند، ام المومنین هم برای این کار بیدریغ شتاب ورزید، اکنون تو هم آنچه را پسندیده اند ناخوش مدار و آنچه را پذیرفته‌اند رد مکن. پس سعد باو (معاویه) نوشت: اما بعد، همانا عمر در شوری وارد نکرد مگر کسی را که خلافت او را روا باشد، پس هیچکدام از ما از دیگری سزاوارتر بآن نبود مگر باینکه بر او اتفاق کنیم، جُز آنکه علی هر چه در ما بود در او بود و آنچه در او بود در ما نبود. اما طلحه و زُبیر، پس اگر در خانه خود مانده بودند برای آن دو بهتر بود و خدا ام المومنین را هم بیآمرزد.

علی بن ابیطالب سوی رقه (36 هجری)

علی خبر یافت که معاویه برای نبرد آماده گشته و مردم شام بر او گرد آمده‌اند پس همراه مهاجران و انصار رهسپار شد تا به مداین (همان تیسفون سابق) رسید و دهگانان (اشراف) با هدیه ها نزد وی آمدند لیکن هدیه ها را نپذیرفت. پس گفتند: ای امیر مومنان چرا هدیه های ما را نمی پذیری؟ علی گفت: «ما براستی از شما بی نیازتر و بافاضه بر شما سزاوارتریم».

سپس رهسپار جزیره (بین النهرین) شد و تیره هایی از (مردم) تغلب و نمر بن قاسط او را دیدار کردند و خلق عظیمی از ایشان همراه وی شدند (سپاهیان علی در جنگ با معاویه، هفتاد هزار و بقولی لشکریان معاویه نیز همین اندازه بودند والله اعلم؛ محمد ابراهیم آیتی مترجم تاریخ یعقوبی)، سپس رهسپار رقه شد و بیشتر مردمش عثمانیانی بودند که از کوفه نزد معاویه گریخته بودند، پس دروازه های رقه را بستند و متحصن شدند و فرماندارشان سماک بن مخرمه اسدی بود. پس اشتر، مالک بن حارث نخعی، نزد ایشان رفت و گفت: بخدا سوگند باید دروازه را باز کنید وگرنه شمشیر در میان شما نهم. پس دروازه را گشودند و امیرالمومنین آن روز را در رقه ماند.

جنگ بر سر آب صفین (36 هجری)

سپس علی از کناره شرقی فرات عبور کرد تا به صفّین رسید و معاویه به آب پیشدستی کرده بود و فراخ جا بود. پس چون علی و یارانش رسیدند بر آب دست نیافتند و مردم دست بدامن معاویه شدند و گفتند: مردم را از تشنگی مکش چه در میان ایشان غلام و کنیز و مزدور است. پس معاویه امتناع ورزید و گفت: خدا نه من و نه ابوسفیان را از حوض پیامبر سیراب نکند اگر اینان هرگز از این آب بنوشند. پس علی، اشتر و اشعث (بن قیس کندی) را فرستاد، اشتر را با سواران و اشعث را با پیادگان، و فرماندهی سواران معاویه با ابوالاعور سلمی بود. پس یاران علی با او نبرد کردند تا آنکه سم اسبان (نیروهای علی) در فرات نهاده شد و بر شریعه غالب شدند و عبدالله بن حارث برادر اشتر بر آن ایستاده بود. پس چون یاران علی بر شریعه غالب شدند یاران معاویه گفتند: اکنون که آب را گرفته‌اند ما بیچاره ایم. پس عمروبن عاص به معاویه گفت: کاری که تو با علی و همراهانش روا شمردی، علی با تو و یارانت روا نمی شمارد. پس علی آب را آزاد کرد، و آن در ذی الحجه سال 36 بود.

جنگ صفین (از اواخر 36 تا اوایل 37 هجری)

سپس علی (فرستادگانی) نزد معاویه فرستاد و او را دعوت کرد و از او خواست تا بازگردد و اُمت را با ریختن خونها پراکنده نسازد. لیکن معاویه جُز جنگ را نپذیرفت و جنگ صفین در سال 37 روی داد و چهل روز میان آنان ادامه داشت و روز صفّین از اهل جنگ بدر هفتاد مرد و از کسانی که زیر درخت بیعت کرده بودند هفتصد مرد و از دیگر مهاجران و انصار چهارصد مرد همراه علی بودند و کسی از انصار (اعراب مدینه) جُز نعمان بن بشیر و مسلمه بن مُخلد (از اعراب مصر) همراه معاویه نبود و نیت های اصحاب علی در جنگ کردن صادقانه بود و عماربن یاسر بپا خاست و در میان مردم فریاد زد و خلقی عظیم بر او گرد آمدند. پس گفت: بخدا سوگند که اینان اگر ما را چنان شکست دهند که تا درختهای خرمای هجر (بحرین) ما را تعقیب کنند باز میدانیم که ما بر حقّیم و آنان بر باطل اند. سپس گفت: هان آیا کسی رهسپار بهشت است؟ پس مردمی باو پیوستند و در پیرامون سراپرده معاویه حمله برد و جنگی سخت درگرفت و عماربن یاسر بشهادت رسید و جنگ در آن آخر روز بسختی کشید و مردم فریاد کردند: صحابی رسول خدا کشته شد و رسول خدا گفته است: «عمار را گروه بیدادگر می‌کشند

برافراشتن قرآن بر سر نیزه ها

و اصحاب علی نبرد کردند و بر اصحاب معاویه سخت پیروز آمدند چنانکه به معاویه رسیدند، پس معاویه اسب خود را خواست تا سوار بر او بگریزد و عمروبن عاص باو گفت: کُجا؟ گفت: می‌بینی چه پیش آمده، اکنون نظرت چیست؟ عمروبن عاص گفت: جُز یک چاره باقی نمانده است و آن هم این است که قرآن ها را بلند کنی و آن‌ها را بآنچه در آن است بخوانی و به ترک جنگ دعوت کنی و تُندی ایشان را درهم شکنی و ایشان را پراکنده و ناتوان سازی. معاویه گفت: آنچه خواهی انجام ده. پس قرآن ها را برافراشتند و آنان را بپذیرش آنچه در آن است دعوت نمودند و گفتند: شما را بکتاب خدا می‌خوانیم. پس علی گفت: «این فریبکاری است و اینان اهل قرآن نیستندلیکن اشعث بن قیس کندی (جزو نیروهای علی) که معاویه از او دلجویی کرده و به او نامه نوشته و او را بسوی خویش خوانده بود زبان به اعتراض گشود و گفت: مردم را بحقّ دعوت کرده‌اند. علی گفت: «اینان با شما فریبکاری کردند و خواستند شما را از خود باز دارند» اشعث گفت: بخدا سوگند باید پیشنهاد ایشان را بپذیری یا هم (وگرنه) تو را به آنان تسلیم میکنیم. (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 76 تا 90)

حکمیت دومه الجندل (38 هجری)

پس میان اشتر و اشعث نزاعی برخاست و سخنانی به یکدیگر گفتند که نزدیک شد میان ایشان جنگ روی دهد و علی ترسید که یارانش از پیرامون او پراکنده گردند و چون وضع خود را دید پیشنهاد تعیین حکم را از ایشان پذیرفت و گفت: «نظرم آن است که عبدالله بن عباس را بفرستماشعث گفت: معاویه قطعآ عمروبن عاص را می‌فرستد و دو نفر مضری درباره ما داوری نخواهند کرد. لیکن ابوموسی اشعری را بفرست چه او در هیچ جنگی وارد نشد. پس علی گفت: «ابوموسی اشعری دشمن است و مردم را در کوفه از یاری من باز داشت و آن‌ها را نهی کرد که با من همراهی کنندگفتند (یاران و قوم اشعث بن قیس کندی): بجُز او راضی نمی‌شویم. پس علی ابوموسی اشعری را فرستاد با اینکه دشمنی او را نسبت بخویشتن و فریبکاری او را با خود میدانست، و معاویه عمروبن عاص را فرستاد و دو قرارداد حکمیت نوشتند، نوشته‌ای از علی بخط نویسنده‌اش عبدالله ابن آبی رافع و نوشته‌ای از معاویه بخط نویسنده‌اش عمیربن عباد کنانی، و در مقدم داشتن علی یا نامیدن علی به امیرالمومنین نزاع کردند، پس ابوالاعور سلمی گفت: علی را مقدم نمی‌داریم. اصحاب علی گفتند: نام او را تغییر نمی‌دهیم و او را جُز بعنوان امیرالمومنین نمی‌نویسیم. پس میان ایشان نزاعی سخت درگرفت تا به کتک کاری رسید. پس اشعث بن قیس کندی گفت: این نام را محو کنید. اشتر به او گفت: بخدا سوگند ای یکچشم که در نظر گرفتم شمشیر خود را از تو آکنده سازم، چه مردمی را کشته ام که از تو بدتر نبودند و من میدانم که تو جُز فتنه جویی نظری نداری و جُز بر محور دنیا و گزیدن آن بر آخرت نمی چرخی. پس چون اختلاف کردند علی گفت: «الله اکبر، پیامبر خدا در روز حدیبیه برای سهیل بن عمرو نوشت: این چیزی است که پیامبر خدا بر آن صلح کرد. پس سهیل گفت: اگر ما دانسته بودیم که تو پیامبر خدایی، با تو نبرد نمی کردیم. پس پیامبر خدا نام خود را با دست خود محو کرد و مرا فرمود تا نوشتم: من محمد بن عبدالله. و گفت: نام من و نام پدرم پیامبری مرا از میان نمی برد، و پیمبران نیز مانند پیامبر خدا نسبت به پدران نوشته شده‌اند و نام من (علی) و پدرم نیز امارت مرا از میان نمی‌برد. و آنان را فرمود تا نوشتند: من علی بن ابیطالب، و حکم نامه بر هر دو گروه نوشته شد که بدان خشنود باشند، بهرچه کتاب خدا آن را واجب شمارد و بر دو حکم در دو نوشته شرط شد که بآنچه در کتاب خداست از آغاز تا بآنجامش، حکم کنند و از آن تجاوز نکنند و در پی هوای نفس و خیانت از آن منحرف نگردند و بر آن دو محکمترین عهدها و پیمانها گرفته شد، پس اگر آن دو در حکم دادن از کتاب خدا از آغاز تا بآنجامش منحرف شدند حکمی برای آن دو نخواهد بود.

فریبکاری عمروبن عاص با ابوموسی اشعری

علی عبدالله بن عباس را با چهارصد نفر از اصحاب خود فرستاد و معاویه نیز چهارصد نفر از اصحاب خود را گُسیل داشت و در دومه الجندل در ماه ربیع الاول سال 38 فراهم آمدند. پس عمروبن عاص، ابوموسی اشعری را فریب داد و برای او معاویه را نام برد و گفت: او صاحب خون عثمان است و در قریش بزرگوار است. لیکن آنچه می‌خواست (عمروبن عاص) نزد او (ابوموسی اشعری) نیافت. گفت (عمروبن عاص): پس پسرم عبدالله؟ گفت (ابوموسی اشعری): شایسته خلافت نیست. گفت: پس عبدالله بن عمر؟ گفت: آنگاه سُنت عمر را زنده میکند. (عمروبن عاص گفت) اکنون دُرست گفتی. گفت: پس علی را خلع کُن و من هم معاویه را خلع می‌کنم و مسلمانان انتخاب می کنند. عمرو (بن عاص) ابوموسی اشعری را پیشتر به منبر فرستاد و چون عبدالله بن عباس او را دید برخاست و نزد عبدالله بن قیس آمد و به او نزدیک شد و گفت: اگر عمرو (بن عاص) بر تصمیمی از تو جدا شد پس او را پیش از خود بدار که کار او فریبکاری است. عبدالله بن قیس گفت: نه، ما بر امری اتفاق کرده ایم.

خلع علی بن ابیطالب از خلافت (38 هجری)

پس ابوموسی اشعری بالای منبر رفت و علی را خلع کرد. سپس عمروبن عاص بالا رفت و گفت: چنانکه این انگشترم در دستم ثابت است، معاویه را پایدار ساختم. پس ابوموسی اشعری بر او فریاد زد: ای منافق غدر کردی، مثلت (کسی مثل تو) مثل سگ است که اگر بر او حمله بری نفس میزند یا او را واگذاری نفس میزند. پس عمروبن عاص گفت: همانا مثلت مثل خر است که کتاب‌ها بار وی است و مردم فریاد کردند: بخدا سوگند دو داور بجُز آنچه در کتاب خدا است داوری کردند و شرط بر آن دو جُز این بود و مردان با تازیانه ها یکدیگر را زدند و مردانی موهای دیگران را گرفتند و مردم پراکنده شدند و خوارج فریاد زدند: حکمی جُز برای خدا نیست و گفته شد: نخستین کسی که باین سُخن فریاد زد، عروه بن ادیه تمیمی بود پیش از آنکه دو حکم مجتمع شوند. و داوری در ماه رمضان سال 38 بود

ابن کلبی گفته است: خبر داد مرا عبدالرحمان بن حصین بن سوید، و او گفت: در کنار فرات با ابوموسی اشعری می‌رفتیم و او در آن موقع عامل عمر بود، پس شروع کرد با من بسُخن گفتن و گفت: پیوسته فتنه ها بر بنی اسراییل را در زمینی پس از زمینی بلند میکرد و پست میکرد تا آنکه دو گمراه را حکم قرار دادند و پیروان خود را گمراه کردند. گفتم: پس اگر خودت ای ابوموسی یکی از تو حکم باشی؟ پس بمن گفت: در آن هنگام خدا برای من راهی بآسمان و گریزگاهی در زمین قرار ندهد اگر من حکم باشم. سوید گفت: بسا که بلا بر سُخن گماشته بوده است و او را در حکمیت دیدار کردم، پس گفتم: هرگاه خدا بخواهد امری را انجام دهد جلو گرفته نمی‌شود. (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 90 تا 93)

علی به کوفه بازگشت و چون بشهر درآمد بخطبه ایستاد و پس از حمد وثنای الله گفت: «ای مردم! آغاز پدید آمدن فتنه ها هوایی است که پیروی می‌شود و احکامی که بدعت گذاشته میشود، مردانی در آن بدعتها مردانی را بزرگ میدارند، حکم خدا در آن موارد مخالفت میشود، و اگر حقّ خالص شده بکار بسته میشد بر خردمندی پوشیده نمی ماند، لیکن از این مُشتی و از آن مُشتی گرفته و بهم آمیخته و بکار بسته می‌شود و آنگاه شیطان بر هواخواهان خود مُستولی می‌شود و- کسانی که از ما برای ایشان حُسن عاقبت پیش رفته است- نجات یابند».(نهج البلاغه، ط 50)

علل پیدایش «خوارج حروریه» و جنگ نهروان (38 یا 39 هجری)

خوارج به قریه حروراء که میان آن و کوفه نیم فرسخ است رفتند و بدان جهت «حروریه» نامیده شدند و رییس ایشان «عبدالله بن وهب راسبی» و «ابن کوا» و «شبث بن ربعی» بودند. پس می گفتند: حکمی جُز برای خدا (الله) نیست. و چون خبر آن به علی رسید گفت: «سُخنی حقّ است که بدان باطل اراده شدهپی گروهی بشماره هشت هزار یا بقولی دوازده هزار بیرون رفتند و علی، عبدالله بن عباس را نزد ایشان فرستاد و با ایشان سُخن گفت و بر او حُجت آوردند. پس علی خود بسوی ایشان بیرون رفت و گفت: «آیا بر من بنادانی گواهی میدهید؟» گفتند: نه. علی گفت: «پس احکام مرا بکار می‌بندید؟» گفتند: آری. گفت: «پس به کوفه خود باز گردید تا با یکدیگر سُخن گوییمپس همگی بازگشتند. سپس برمی خاستند و می گفتند: حکمی جُز برای الله نیست. و علی می‌گفت: «حکم الله را درباره شما انتظار می‌برمو از کوفه بیرون رفتند و بر عبدالله بن خبّاب بن ارت تاختند و او و همراهانش را کُشتند. پس علی نزد ایشان رفت و آن‌ها را بخدا سوگند داد و عبدالله بن عباس را نزد ایشان فرستاد و گفت: «به این خوارج بگو: بر امیرالمومنین چه ایرادی گرفته اید؟ مگر نه در میان شما بحقّ حکم کرده است و عدالت را در میان شما بپا می‌دارد و چیزی از حقوق شما را از میان نبُرده است؟» پس عبدالله بن عباس بدیشان چنان گفت و طایفه ای از ایشان گفتند: بخدا سوگند به او پاسخ نمی دهیم. و طایفه دیگری گفتند: بخدا سوگند البته به او پاسخ دهیم سپس البته بر او پیروز آییم، آری ای پسر عباس خصلتهایی را بر علی عیب گرفته‌ایم که همه آن‌ها هلاک کننده است، و اگر از آن‌ها جُز به یکی با علی جدال و نزاع نورزیم بر او غالب آییم: روزی که (علی) به معاویه نوشت، نام خود را از امارت مومنان محو کرد، و روز صفّین از او برگشتیم و با شمشیر خود ما را نزد تا بخدا باز گردیم، و دو حکم را به داوری پذیرفت، و گمان کرد که او وصی است پس وصیت را ضایع کرد، و تو ای پسر عباس در جامه ای فاخر و زیبا نزد ما آمده‌ای و ما را بمانند همانچه او بدان دعوت می کند، دعوت می نمایی.

پس ابن عباس گفت: ای امیرالمومنین خود گفتار این قوم را شنیدی و خود به پاسخ دادن سزاوارتری. علی گفت: «بخدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید که بر ایشان پیروز آمدم، بایشان بگو: آیا شما بآنچه در کتاب الله است و بآنچه از تأسی به پیامبر الله در آن است، راضی نیستید؟» گفتند: چرا. گفت: «پس علی بدان راضی تر است. نویسنده پیامبر خدا (علی) در روز حدیبیه هنگامیکه به سُهیل بن عمرو و صخر بن حرب و دیگر مشرکان مکه نامه نگاشت، نوشت: از محمد پیامبر الله. پس بدو نوشتند که اگر ما دانسته بودیم که پیامبر الله یی دیگر با تو نبرد نمی کردیم، پس بما بنویس: از محمد بن عبدالله. تا تو را پاسخ دهیم. پس پیامبر نام خود را با دست خود محو کرد و گفت: همانا نام من و نام پدرم پیامبری مرا از میان نمی‌برد و مرا فرمود تا نوشتم: از محمد بن عبدالله. و پیمبران نیز مانند پیامبر خدا فرزند پدران نوشته شدند، پس در پیامبر خدا پیرویی است نیکو.

اما اینکه گفتید من شما را روز صفّین با شمشیر خود نزدم تا به امر الله باز گردید، پس همانا الله ی عزوجل میگوید: خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید و شما گروهی بسیار بودید و من و اهل بیتم مردمی اندک.

اما اینکه گفتید من دو حکم را (حکم ابوموسی اشعری و عمروبن عاص) به داوری پذیرفتم، پس همانا الله ی عزوجل در شغالی که بربع درهمی [فروخته میشود] حکم پذیرفته و گفته است: دو نفر عادل از شما بدان حکم می کنند. و اگر دو حکم بآنچه در کتاب الله ست حکم کرده بودند مرا روا نبود که از حکم آن دو بیرون شوم.

اما گفتار شما که من وصی بودم و وصیت را ضایع کردم، پس همانا الله ی عزوجل میگوید: برای الله است بر مردم حج خانه، هر کس بدان راهی پیدا کند؛ و کسی که کافِر شود پس براستی خدا از جهانیان بی‌نیاز است. بگویید که اگر کسی حج خانه را انجام ندهد آیا خانه کافِر میشود؟ اگر کسی که توانایی دارد به حج خانه نرود، خود کافِر شده است و شما هم به رها کردن من خود کافِر شدید نه آنکه من به رها کردن شما کافِر شده باشم.»(سوره هایی از قرآن)

پس در آن روز دوهزار از خوارج بازگشتند و چهارهزار ماندند و جنگ در میان آنان با زوال خورشید مغلوبه شد و به اندازه دو ساعت از روز ادامه داشت و همگی کُشته شدند و «ذوالثُدیّه»،عبدالله بن وهب راسبی، کُشته شد و از آنان جُز کمتر از ده نفر جان بدر نبردند و از اصحاب علی جُز کمتر از ده نفر کُشته نشدند و جنگ نهروان در سال 39 (در تاریخ طبری 38 هجری روایت شده) روی داد. (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 93 تا 97)

خطبه علی در کوفه «ای مردُم من بودم که چشم فتنه را کندم»

چون علی به کوفه رسید بخطبه ایستاد و پس از حمد وثنای الله و یادآوری نعمت‌های او و درود بر محمد و یادکردن او بآنچه الله بدان برتریش داده است، گفت: «ای مردم من بودم که چشم فتنه را کندم و کسی جُز من جرأت آن را نداشت؛ و اگر من در میان شما نبودم با ناکثین (بیعت شکنندگان) و قاسطین (بیدادگران) و مارقین (از دین بیرون روندگان=آنانیکه در جنگ جمل و صفیّن و نهروان شرکت کردند) نبرد نمی شد».(نهج البلاغه، ط92)

سپس گفت: «از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید چه من عنقریب کُشته میشوم، پس بدبخت‌ترین اُمت را چه باز میدارد که آن را بخون به آلایش رنگین کند. بخدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، درباره چیزی میان خود و قیامت از من پرسش نمی‌کنید و نه از گروهی که صد نفر را گمراه کند یا صد نفر را هدایت نماید مگر آنکه شما را از فریاد زننده و جلودار و راننده اش تا روز قیامت خبر دهم، همانا علم قرآن را نمی‌داند مگر کسی که مزه اش را بچشد و ندانسته خود را بدانش بداند و عمل خود را ببیند و از کری به شنوایی آید و بآن جایگاه خود را دریابد و اگر مرد بدان زنده گردد پس بآن خشنودی الله را دریابد، آن را نزد اهلش بجویید چه آنان در خانه زندگی و آرامگاه قرآن و فرودگاه فرشتگان و اهل دانشند، همانانکه شما را عملشان از علمشان و ظاهرشان از باطنشان خبر میدهد، ایشانند که با حقّ مخالفت نمی‌ورزند و در آن اختلاف نمی کنند، درباره ایشان از الله حکمی صادق گشته است و در- این یادآوری است برای یاد آرندگان- آگاه باشید که بزودی پس از من بخواری فراگیرنده و شمشیر کُشنده و استبداد زشتی که ستمکاران آن را بر شما سُنتی قرار دهند، برخورد کنید، انجمنهای شما را پراکنده سازد و چشمهای شما را بگریاند و ناداری را بخانه های شما درآورد و بزودی آنچه را بشما میگویم بیآد آرید و خدا نراند مگر کسی را که ستم کند».(نهج البلاغه، ط58)

کُشته شدن و به آتش سوزاندن محمدبن آبی بکر در «جنگ مُسنّاه» (38 هجری)

معاویه پسر ابوسُفیان عمروبن عاص را بر حسب شرطی که با او کرده بود بر سر مصر فرستاد (بعد از خلع علی) و عمروبن عاص در سال 38 به مصر رسید و لشکری عظیم از شامیان همراه داشت، بر دمشقیان یزیدبن اسد بجلی، و بر مردم فلسطین شمیر خثعمی، و بر اهل اُردن ابوالاعور (عمروبن سُفیان) سلمی، و بر قبیله خارجه معاویه بن حُدیج فرماندهی داشتند و عمروبن عاص میگفت: مانند روز مُسنّاه ندیده ام. محمدبن آبی بکر (پسر ابوبکر و برادر ناتنی عایشه که از طرف علی ولایتدار مصر شده بود) یمنی ها را رنجانده بود و همانا (یمنی ها) عمروبن عاص را کمک دادند و محمدبن آبی بکر را تنها گذاشتند و ساعتی نبرد کرد سپس کناره گرفت و در خرابه قومی درآمد و پسر حُدیج کندی او را تعقیب کرد و گرفت و کُشت و در میان مُردار خری نهاد و در جایی معروف به «زُفاق الحوف» او را بآتش سوزانید. (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 97 تا 99)

مسمومیت و کُشته شدن مالک اشتر (38 هجری)

خبر ناتوانی محمدبن آبی بکر و مساعدت یمنی ها با معاویه بن حُدیج و عمروبن عاص به علی رسید پس گفت: «محمدبن آبی بکر از تباهی عقل یا دین شکست نخورد» و مالک اشتر پسر حارث را پیش از خبر یافتن از کُشته شدن محمدبن آبی بکر به مصر فرستاد و به اهل مصر نوشت: «همانا من شمشیری از شمشیرهای خدا (الله) را بسوی شما فرستادم که نه ضربت آن خطا دارد و نه تیزی آن کُند میشود، پس اگر شما را فرمان کوچ کردن دهد کوچ کنید، و اگر شما را فرماید که بمانید پس بمانید، چه او جُز بفرمان من پیشروی و عقب نشینی نمی‌کند و شما را بوجود او بر خود برگزیدم».

پس چون معاویه پسر ابوسُفیان خبر یافت که علی مالک اشتر را فرستاده است بر او گران آمد و دانست که مردم یمن به اشتر شتابنده ترند تا بهر کسی، پس زهری را برای او پنهان داشت و چون مالک اشتر به قلزم دو منزلی فسطاط رسید بخانه مردی از مردم شهر بنام «خانسار»(تاریخ ابوالفدا، ج7،ص312) فرود آمد پس او را پذیرایی کرد و بخدمتگزاری ایستاد سپس کاسه ای که در آن عسلی بود و آن را مسموم ساخته بود نزد مالک اشتر آورد و باو خورانید. پس اشتر در قلزم وفات کرد و قبرش آنجا است و شهادت او و محمدبن آبی بکر در سال 38 بود.

و چون خبر کُشته شدن محمدبن آبی بکر و مالک اشتر به علی رسید، سخت بر آن دو بی تابی کرد و افسوس خورد و گفت: «زنان نوحه گر باید بر مثل تو گریه کنند ای مالک و کُجا است مانند مالک؟» و محمدبن آبی بکر را نیز یاد کرد و افسوس خورد و گفت: «همانا او برای من فرزندی بود و برای فرزندانم و فرزندان برادرم برادری». (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 99 تا 100)

خروج خریت بن راشد ناجی (38 هجری)

خریت بن راشد ناجی از قبیله بنی ناجیه با گروهی از یاران خود خروج کرد(تاریخ طبری، ج4،ص86) و در کوفه شمشیرها را برهنه کرده جماعتی را کُشتند و مردم آنان را تعقیب کردند. پس خریت و اصحابش از کوفه بیرون رفتند و از شهری عبور نمی‌کردند مگر آنکه بیت المالش را بغارت میبردند تا آنکه بساحل عمان رسیدند و علی، حلو بن عوف ازدی را بحکومت عمان فرستاده بود، پس بنی ناجیه بر او تاختند و او را کُشتند و از اسلام برگشتند. پس علی، معقل بن قیس ریاحی را بدان سرزمین فرستاد و او خریت بن راشد و یارانش را کُشت و بنی ناجیه را اسیر گرفت پس مصقله بن هبیره شیبانی آنان را خرید و قسمتی از پول را پرداخت و آنگاه نزد معاویه گریخت (نهج البلاغه، ط44؛ جمهره رسایل العرب، ج1،ص518) و علی فرمود تا خانه‌اش را ویران کنند و آزادی بنی ناجیه را امضاء کرد و مردم بنی ناجیه مدعی بودند که از اولاد سامه بن لوی هستند.

عدم فرمانبری مردم کوفه و عراق از علی بن ابیطالب

و معاویه، نعمان بن بشیر را فرستاد تا بر مالک بن کعب ارحبی که عامل علی بر گارد مسلح عین التمر بود، غارت برد. پس علی مردم کوفه را فرا خواند و گفت: «ای مردم کوفه بفریاد برادرتان مالک بن کعب برسید چه نعمان بن بشیر با گروهی اندک بر او تاخته اند، شاید الله کناره ای از ستمکاران را ببرد». پس مردم کوفه کُندی کردند و بیرون نرفتند و علی به منبر برآمد و سخنی آهسته که شنیده نمی‌شد بر زبان راند و مردم گمان بردند که او الله ی را می خواند؛ سپس صدای خود را بلند کرد و گفت: «ای مردم کوفه، آیا هرگاه دسته‌ای از دسته های مردم شام روی آورد، هر مردی از شما درِ خانه‌اش را ببندد و چنانکه سوسمار و کفتار زبون به لانه خویش میرود، در خانه‌اش پنهان گردد؟ اف بر شما باد، راستی که گرفتار شما شده‌ام هم روزی که با شما راز میگویم و هم روزی که [شما را میخوانم] پس نه برادرانی هستید هنگام راز گفتن و نه آزاد مردانی هنگام برخورد».

پس چون علی بخانه خویش رفت عدّی بن حاتم ایستاد و گفت: این است به الله قسمّ یاری نکردن زشت. سپس نزد علی رفت و گفت: ای امیر مومنان هزار مرد از قبیله طی با من همراهند و مرا نافرمانی نمی‌کنند و اگر بخواهی که آنان را براه اندازم چنان کنم. پس علی گفت: «خدایت پاداش نیک دهد ای ابا طریف، نخواستم که یک قبیله را در مقابل شمشیرهای مردم شام فرستم لیکن رهسپار نخیله شوپس عدّی بن حاتم بیرون رفت و مردمش باو پیوستند و بر کنار فرات تا مرز شام رهسپار شد.

و ضحّاک بن قیس بر قُطقُطانه غارت برد. پس علی از رسیدنش و هم اینکه پسر عمیش، عمربن عمیش بن مسعود، را کُشته است خبر یافت و بخطبه ایستاد و گفت: «ای مردم کوفه بسوی لشکری از خود که افرادی کشتار داده است و بسوی مرد صالح پسر عمیش بیرون روید پس از حریم خود دفاع کنید و با دشمن خود بجنگیدپس پاسخی نامُساعد دادند و گفت: «ای مردم عراق دوست داشتم که مرا بجای شما بهر هشت نفر از شما مردی از مردم شام باشد، و وای بر ایشان که با شکیبایی و پایداری در راه بیداد نبرد کردند (مردم شام)، افسوس بر شما، همراه من بیرون آیید سپس اگر خواستید از من بگریزید پس به الله سوگند که من امیدوار شهادتی هستم و آن بر سر من پر میزند با آنکه مرا آسایشی است بزرگ در رها کردن مدارای شما چنانکه با شُتران ناآزموده مدارا می‌شود یا هم جامه های کهنه‌ ای که هرگاه از کناری دوخته شود از کناری پاره گردد».

پس حجربن عدّی کندی پیش او ایستاد و گفت: ای امیر مومنان الله ی به بهشت نزدیک نگرداند آنکه را نزدیکی تو را دوست ندارد، بر تو باد بعادت خدا نزدت چه حقّ یاری شده است و شهادت برترین گُلها است، مردمان با اخلاص را همراه من فرا خوان و با کاردانی خود مدد من باش و الله مدد انسان و کسان او است، همانا شیطان از دلهای مردم جدا نمیشود تا آنگاه که جانها از بدنهای ایشان جدا گردد. پس علی شادمان شد و حجر بن عدّی کندی را نیکو ستود و گفت: «خدا تو را از شهادت محروم نسازد چه میدانم که تو از مردان شهادتیعلی در مسجد نشست و مردم را فرا خواند و چهارهزار فراهم شدند و همراه آنان در جستجوی دشمن رهسپار شد و در رفتن شتاب ورزید تا دشمن را در تدمر (پالمیر سابق) از نواحی حمص دریافت و با ایشان نبرد کرد و آنان را درهم شکست تا به ضحّاک بن قیس رسیدند و شب میان آنان حایل شد، پس ضحّاک شبانه راه بازگشت را در پیش گرفت و حجربن عدّی کندی و همراهانش دو روز و دو شب در آن بلاد دست به غارت بردند.

سپس سُفیان بن عوف بر انبار غارت برد و اشرس بن حسان بکری را کُشت و علی سعیدبن قیس را در تعقیب او فرستاد و چون سُفیان بن عوف رسیدن سعیدبن قیس را احساس کرد راه بازگشت را در پیش گرفت و سعیدبن قیس تا «عانات» از پی او بتاخت و او را در نیافت.

معاویه پسر ابوسُفیان عبدالله بن مسعده بن حذیفه بن بدر فزاری را با گروهی از سواران فرستاد و او را دستور داد تا آهنگ مدینه و مکه نماید، پس با هزارو هفتصد نفر رهسپار شد و چون علی خبر یافت مسیّب بن نجبه فزاری را فرستاد و باو گفت: «ای مسیّب تو از کسانی هستی که به شایستگی و مردانگی و خیرخواهی آن‌ها وثوق دارم، پس بسوی این قوم رهسپار شو و هرچند قوم تو باشند، آنان را گوشمالی دهپس مسیّب بن نجبه فزاری باو گفت: ای امیر مومنان از خوشبختی من است که از کسان مورد اعتماد تو باشم. آنگاه با دوهزار مرد از قوم همدان و طی و جز آنان بیرون رفت و در رفتن شتاب کرد و یزک خود را پیش داشت پس به عبدالله بن مسعده برخوردند و با او نبرد کردند و مسیِب خود نیز بآنان (به نیروهایش) پیوست و با عبدالله بن مسعده نبرد کرد تا برگرفتن پسر مسعده دست یافت لیکن از او پرهیز میکرد تا پسر مسعده (عبدالله) گریخت و در «تیماء» سنگر گرفت و مسیِب قلعه را محاصره کرد و پسر مسعده و یارانش سه روز محاصره بودند، آنگاه عبدالله بن مسعده فریاد کرد: ای مسیِب، ما قوم توایم خویشاوندی را رعایت کُن. پس مسیّب راه عبدالله بن مسعده و یارانش را رها کرد و از قلعه نجات یافت و چون شب آن‌ها را فرا گرفت در همان شب بیرون رفتند تا به شام رسیدند و بامداد فردا مسیِب بن نجبه بر سر قلعه آمد و کسی را نیافت، پس عبدالرحمان ابن شبیب گفت: ای مسیّب به الله سوگند که در کار ایشان خُدعه کردی و با امیرمومنان خیانت نمودی. مسیّب بن نجبه بر علی درآمد. پس علی باو گفت: «ای مسیّب تو از خیرخواهان من بودی سپس دست به چنین کاری زدیپس او را چند روزی حبس نمود و سپس او را رها ساخت و در کوفه مامور گرفتن زُکات کرد.

تاختن بسر پسر ارطاء به مدینه و مکه و یمن (40 هجری)

معاویه «بسر» پسر آبی ارطاه و گفته شده پسر ارطاه عامری از بنی عامر بن لوی را با سه هزار مرد فرستاد و باو گفت: برو تا به مدینه درآیی، پس مردم آن را تبعید کن و هرکس را بر او گذشتی بترسان و از کسانی که بفرمان ما درنیآمده اند مال هر کس را که مالش بدست افتاد غارت کن و به مردم مدینه چنان بفهمان که قصد جان ایشان داری و ایشان را نزد تو رهایی و عُذری نیست و برو تا به مکه درآیی و آنجا بهیچ کس کار مگیر و مردم را در میان مکه و مدینه بترسان و آنان را ترسیده و رمیده ساز، سپس پیش رو تا به صنعا (در یمن) رسی چه ما را در آن پیروانی است و نامه آنان بمن رسیده است. پس بسر بیرون رفت و بهیچ طایفه ای از طوایف عرب نمی گذشت مگر آنکه دستور معاویه را انجام میداد تا به مدینه درآمد و فرماندار آن از طرف علی ابوایوب انصاری بود، پس ابوایوب از مدینه کناره گیری کرد و بسر بشهر درآمد و بالای منبر رفت و گفت: ای مردم مدینه (این) مثل بد برای شما است «قریه ای که آسوده و آرام بود، روزیش فراوان از هر جایی بآن میرسید، پس به نعمتهای الله (نعم الله) کافِر شد، پس الله جامه گرسنگی و ترس بآن چشانید بدانچه میکردند.»(س16، ی112) هان که الله این مثل را بر شما نهاده و شما را شایسته آن قرار داده است، زشت باد روها.

گفت: پس جابر بن عبدالله انصاری نزد ام سلمه همسر پیامبر رسول الله رفت و گفت: همانا من بیم دارم که کُشته شوم و این هم بیعت گمراهی است؟ ام سلمه گفت: هرگاه چنین است پس بیعت کن چه تقیّه اصحاب کهف را وادار کرد که صلیب ها می پوشیدند و با قوم خود در عیدها حاضر می شدند.

بسر پسر ارطاه خانه‌هایی در مدینه ویران ساخت سپس رهسپار شد تا به مکه آمد، پس رفت تا به یمن رسید و عامل علی بر یمن عبیدالله بن عباس (برادر عبدالله ابن عباس، پسران عباس بن عبدالمطلب عموی محمد رسول الله) بود و خبر بسر به علی رسید پس بخطبه ایستاد و گفت: «ای مردم همانا نخستین نقص شما رفتن خردمندان و صاحب نظران شما است، آنانکه سخن میگویند پس راست میگویند و میگویند پس انجام میدهند و من شما را پیوسته و آشکارا و نهان و شب و روز خواندم پس خواندن من جُز بر گریز شما نیفزود، نه موعظه و نه دعوت بهدایت و حکمت بشما سود نمی دهد، هان به الله سوگند که من بآنچه شما را اصلاح آورد دانایم لیکن فساد خودم در آن است، مرا اندکی مهلت دهید به الله قسمّ شما را کسی آمده است که اندوه ناکتان کند و شما را شکنجه دهد و الله او را بوسیله شما عذاب کند، همانا از خواری اسلام و نابودی دین است که پسر ابوسُفیان فرومایگان و بدان را فرا می‌خواند و بدو پاسخ میدهند و من شما را فرا می‌خوانم و شما شایستگی ندارید تا گوش فرا دارید. این بسر است که سر از یمن درآورده و پیش از آن به مکه و مدینه تاخته است

پس جاریه بن قدامه سعدی ایستاد و گفت: ای امیر مومنان الله نزدیکی تو را از ما نگیرد و جدایی تو را بما ننماید چه نیکو ادبی است ادبت و به الله سوگند چه نیکو پیشوایی تویی، برای این دشمنان من آماده‌ام پس مرا بسوی ایشان فرست. علی گفت: «آماده شو چه تا آنجا که دانسته ام در سختی و سُستی مردی هستی مبارک و نیک آزمودهسپس وهب بن مسعود خثعمی ایستاد و گفت: من هم می‌روم ای امیر مومنان. علی گفت: «برو الله تو را برکت دهد

پس جاریه بن قدامه با دوهزار و وهب بن مسعود با دوهزار بیرون رفتند و علی آن دو را فرمود که بسر پسر ارطاء را هر کجا باشد بجویند تا او را دریابند پس هرگاه هر دو با هم باشند، رئیس مردم جاریه بن قدامه سعدی خواهد بود. پس جاریه از بصره و وهب از کوفه با نیروهایشان بیرون رفتند تا در سرزمین حجاز بهم پیوستند و بسر از طایف رهسپار شد تا به یمن رسید و عبیدالله بن عباس از یمن کناره گیری گرفته و عبدالله بن عبدالمدان حارثی را در آنجا جانشین گذاشته بود. پس بسر رسید و او را کُشت و پسرش مالک بن عبدالله را نیز کُشت. عبیدالله بن عباس دو پسر خود عبدالرحمن و قثم را نزد جویریه کنانی دختر خویلد بن قارظ (تاریخ کامل، از ابن اثیر؛ اُم الحکم جویریه دختر خویلد بن قارظ و بقولی: عایشه دختر عبدالله بن عبدالمدان) که مادر آن دو بود و نیز مردی از کنانه را با او بجای گذاشت، پس چون بسر باو (مرد کنانی) رسید دو پسر عبیدالله را خواست تا آن دو را بکُشد و مرد کنانی برخاست و شمشیر خود را کشید و گفت: به الله سوگند باید در راه این دو کُشته شوم وگرنه پس مرا نزد الله و مردم چه عُذری است؟ پس با شمشیر خود نبرد کرد تا کُشته شد و زنانی از بنی کنانه بیرون آمدند و گفتند: ای بسر این مردان کُشته می‌شود پس فرزندان چرا؟ به الله قسم جاهلیت اینان را نمی کُشت، به الله سوگند سلطنتی که جُز با کُشتن کودکان و برداشتن رحم مُحکم نگردد، سلطنت بدی است. پس بسر گفت: به الله سوگند قصد کردم که شمشیر در میان شما زنان بگذارم. و دو کودک را پیش آورد و آن دو را سر برید پس مادرشان در مرثیه آن دو گفت: «هان، کسی که دیده است (کسی دیده است) دو پسرکم را، دو پسری که گوش من و دل من اند، پس امروز دلم ربوده شده است. هان، کسی دیده است دو پسرکم را، دو پسری که مغز استخوانهای من اند، پس امروز مغز استخوانم از دست رفته است. هان، کسی دیده است دو پسرکم را، که آن دو چون دو گوهر از صدف بیرون آمده اند. خبر یافتم که بسر، گو اینکه گفتارشان و دروغی را که ساختند باور نکردم، بر رگهای گردن پسرانم تیغ تیزی گذرانده است، و چنین گناهی روی داده است. کیست دلالت کند زنی پریشان و جگر سوخته و بچه مُرده را بر دو کودک که پس از رفتن پدر گُم شدند؟»

سپس بسر پسر ارطاء مردم نجران را فراهم ساخت و گفت: ای برادران ترسایان (مسیحی)! هان به الله که جُز او خدایی نیست اگر امری که آن را ناخوش داشته باشم از شما بمن برسد، البته از شما بسیار خواهم کُشت. سپس رهسپار جیشان شد و آنان شیعیان (پیروان) علی بودند. پس با ایشان جنگید و آنان را درهم شکست و در میان آن‌ها کُشتار فجیعی کرد سپس به صنعا بازگشت.

جاریه بن قدامه سعدی رهسپار شد تا به نجران آمد و بسر را تعقیب کرد و او راه گریز را در پیش گرفت و برای جاریه نایستاد و از یاران بسر مردی را کُشت و با کُشتن و اسیر گرفتن ایشان را دنبال کرد تا به مکه رسید و بسر بی‌آنکه بچیزی بازنگرد میرفت تا به حجاز درآمد، پس جاریه بن قدامه مردم مکه را به بیعت گرفت (بعد از ضربت و درگذشت علی) و گفتند: علی درگذشت، پس برای که بیعت کنیم؟ جاریه گفت: برای هرکه یاران علی پس از علی با او بیعت کرده باشند. پس مردم مکه اهمال روا داشتند و جاریه گفت: به الله سوگند باید اگرچه با سرینهاتان باشد بیعت کنید. پس بیعت کردند و آنگاه جاریه به مدینه درآمد و آنان با ابوهریره سازش کرده بودند. پس جاریه با مردم مدینه نماز گزارد و ابوهریره از او گریخت، پس جاریه گفت: ای مردم مدینه برای حسن ابن علی بیعت کنید. پس بیعت نمودند سپس جاریه بقصد کوفه بیرون رفت و آنگاه مردم مدینه ابوهریره را باز گردانیدند. (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 100 تا 109)

نامه علی به جاریه بن قدامه سعدی

غیاث بن ابراهیم از قول فطربن خلیفه گفته است، خبر داد مرا ابوخالد والبی، گفت: دستورنامه علی برای جاریه بن قدامه را خواندم: «ای جاریه، تو را وصیت می‌کنم بترس از الله چه آن جامع نیکی ها است، بیاری الله رهسپار شو پس دشمن خود را که تو را بدو فرستاده ام دیدار کن و جُز با کسی که با تو نبرد کند نبرد مکن، و زخمداری را مکش و چارپایی را بزور مگیر اگرچه خود و همراهانت پیاده روی کنید، و آبهای مردم را بخود اختصاص مده و جُز مازاد ایشان را برضای خاطر ایشان میآشام و مرد و زن مسلمانی را دشنام مده تا خود بکاری تن دهی که شاید دیگری را بر آن ادب کنی و بر مرد و زن ذمی ستم مکن و الله را یاد کن و در شب و روز سُستی مکن و پیادگان خود را سوار کنید و یکدیگر را کمک دهید، با کوشش و شتاب رهسپار باش و دشمن را از هر جا باشد بر کن و او را در حال پیشروی بکُش و زبون و آکنده از خشمش باز گردان و خون را بحقّ بریز و بحقّ حفظ کن و هر کس توبه کند توبه‌اش بپذیر و در هر زمانی به هر حالی گزارشهایت برسد و راستی راستی، چه دروغ‌گو را نظری صایب نیست».

گفت: و ابوالکنود خبر داد که جاریه در تعقیب بسر پسر ارطاء پیش رفت و بشهری نمی نگریست و بر چیزی درنگ نمی‌کرد تا به یمن و نجران رسید و کسانی را کُشت و بسر از او گریخت و آتش درافکند پس «محرّق» نامیده شد. (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 109 تا 110)

نامه علی به عاملانش برای جهاد برعلیه دشمنان

علی بکارمندان (عاملان) خود نامه نوشت تا آنان را به جهاد وادار نماید پس به اشعث بن قیس که عامل او بر آذربایجان بود، نوشت: «همانا تو را بخود مغرور ساخته و بغایت گُستاخ کرده است؛ مهلت دادن الله تو را، چه از دیر زمانی تا امروز پیوسته روزی او را خورده و در آیات او کج روی کرده و به بهره خود کامیاب شده و نیکیهای خود را برده ای (اشاراتی به آیه‌ 178 س3 ، و آیه 17 س7 ، و آیه 69 س 9، و آیه 20 س46)، پس هرگاه فرستاده ام این نامه را بتو داد، الله بخواهد بسوی من رهسپار شو و آنچه از مال مسلمانان نزد تو است با خود حمل کنپس چون اشعث نامه اش را خواند، بسوی علی رهسپار شد.

نامه علی به یزیدبن قیس ارحبی

علی به یزیدبن قیس ارحبی نوشت: «همانا در فرستادن خراجت دیر کردی و نمیدانم تو را چه بر آن داشته است، جُز اینکه من تو را به پرهیزگاری الله وصیت می‌کنم و از اینکه با خیانت کردن با مسلمانان اجر خود را ضایع کنی و جهاد خود را باطل سازی بیم میدهم؛ پس الله را پرهیزگار باش و خود را از حرام دور بدار و برای من بر خود راهی قرار مده تا ناچار گردم تو را عقوبت کنم و مسلمانان را عزیز بدار و بر ذمیان ستم مکن و در آنچه خدای بتو داده است، سرای آخرت بجوی؛ و بهره خویش را از دنیا فراموش مکن؛ و چنانکه الله با تو نیکی کرده است نیکی کن؛ و تبهکاری در زمین را مجوی همانا الله تبهکاران را دوست نمیدارد (س 28 ی77)». (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 110 تا 111)

نامه علی به سعدبن مسعود فرماندار مداین (تیسفون سابق)

علی به سعدبن مسعود عموی مختار بن آبی عُبید فرماندار مداین نوشت: «همانا تو به شیوه نیکوکار پرهیزگار ستوده رفتار خراجت را پرداخته و پروردگارت را اطاعت نموده و امامت را خشنود ساخته‌ای پس الله گناهت را بیآمرزد و کوششت را بپذیرد و فرجامت را نیکو کند (آیه 29 و 25 و 49 س 38، و آیه 14 س 3)». (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 111 تا 112)

نامه علی به عمربن آبی سلمه فرماندار بحرین

علی به عمربن آبی سلمه پسر اُم سلمه همسر پیامبر رسول الله که عامل او بر بحرین بود نوشت: «همانا من نعمان بن عجلان (بن عامر بن زریق انصاری زرقی صحابی که شاعری فصیح بود و بر قوم خود سروری داشت) را به حکومت بحرین گماشتم بی‌آنکه تو را نکوهشی باشد پس بی‌آنکه بتو بدگمانی رود نزد من آی و کاری را که به آن گماشته شدی بدو واگذار چه تصمیم کرده‌ام بسوی ستمگران شامی و بقیّه دسته ها رهسپار گردم و دوست داشتم که در نبرد با ایشان همراه من باشی چه تو از کسانی هستی که در بپای داشتن دین و یاری هدایت به ایشان کمک می جویم، خدا ما و تو را از کسانی قرار دهد که بحقّ عمل می نمایند و بآن دادگری می‌کنند (اشاره به آیه181 و نیز 159 س8)».

پس عمر بن آبی سلمه (بن عبدالاسد قرشی مخزومی، در سال دوم هجری در حبشه متولد گردید و روز وفات محمد رسول الله نُه ساله بود و در جنگ جمل با علی بود و بعد والی بحرین و فارس شد در ایام عبدالملک بن مروان در 83 هجری درگذشت و از پیامبرش احادیثی روایت کرده است) بیآمد و همراه علی بود و سپس بازگشت و تا کوفه با علی همراهی کرد و یکسال و اندی با علی درنگ کرد؛ پس علی خبر یافت که نعمان بن عجلان(همان شاعر فصیح) مال بحرین را برده است پس باو نوشت: «همانا آنکس که امانت را خوار شمارد و در خیانت رغبت کند و خود و دین خود را منزه ندارد در دنیا بخود زیان رسانده است و آنچه پس از دنیا در پیش دارد تلختر و پایدارتر و بدبخت کننده تر و طولانی‌تر است، پس از الله بترس چه تو از طایفه ای شایسته ای پس چنان باش که درباره ات گمان نیک می‌رود و اگر آنچه از تو بمن رسیده راست باشد بشایستگی بازگرد، و عقیده مرا درباره خود دگرگون مساز و خراج خود را کاملاً وصول کن، سپس بمن بنویس تا دستورم و فرمانم اگر الله بخواهد بتو ابلاغ شود». پس چون نامه علی به نعمان بن عجلان رسید بدانست که علی آگاه شده است مال را برداشت و به معاویه پیوست. (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 112 تا 113)

نامه علی به مصقله بن هبیره فرماندار اردشیرخره

علی به مصقله بن هبیره فرماندار اردشیرخره که خبر یافته بود خراج آنجا را پراکنده می‌سازد و می بخشد، نوشت: «خبری از تو بمن رسیده است که باور کردن آن بر من گران آمده، که تو خراج مسلمانان را در میان بستگانت و کسانی که بر تو درآیند از درخواست کنندگان و دسته ها و شاعران دروغگو، پخش می‌کنی چنانکه گردو را، پس به الله یی که دانه را شکافت و جان را آفرید، دقیقاً این گزارش را بازرسی خواهم کرد و اگر آنرا دُرُست یافتم البته خویش را نزد من زبون خواهی یافت پس از زیان کاران مباش، آنانکه کوشش ایشان در زندگانی دنیا تباه گشته است و خود پندارند که کاری نیک میکنند (نهج البلاغه، ر43 و س18 ی 34)».

پس مصقله بن هبیره به علی نوشت: «اما بعد، نامه امیرمومنان بمن رسید پس جویا شود و هرگاه دُرُست باشد مرا پس از مجازات با شتاب از کار برکنار سازد؛ و اگر من از روزی که بکار گماشته شده‌ام تا هنگامیکه نامه امیر مومنان بمن رسیده است، از حوزه ماموریت خود دیناری یا درهمی یا چیزی جُز آن ربوده باشم پس هر برده ای که دارم آزاد و گناهان ربیعه و مضر بر من است. و باید بدانی که از کار برکنارشدن بر من گواراتر است تا متهم شدن». چون علی نامه مصقله بن هبیره را خواند گفت: «ابوالفضل (مصقله) را جُز راست‌گو نپندارم». (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 113 تا 114)

نامه علی به عاملی «که بخور میسوزاند و بسیار روغن میزد»

علی مردی از اصحاب خود را نزد یکی از کارمندان خود فرستاد تا او را بشتاب وادارد، پس او را مورد اهانت قرار داد. پس باو نوشت: «همانا تو فرستاده ام را دشنام داده و او را از نزد خویش رانده ای و خبر یافته‌ام که تو بُخور می سوزی و بسیار روغن میزنی و خوراک رنگارنگ فراوان میخوری و تا بر منبری چون راستگویان دُرُستکار سُخن میگویی و چون فرود آیی کارهای حلال (یا حرام) شمارندگان را انجام میدهی. پس اگر واقع مطلب همین است، خود را زیان رسانده ای و در معرض گوشمال من آمده ای، وای بر تو که بگویی؛ بزرگی و کبریاء روپوش من است و هرکس بخواهد آن دو را از من برباید بر او خشم میگیرم. چرا، مانعی نداری که روغن بزنی و خوشگذران باشی چه پیامبر الله آن را فرموده است اما تو را چه بر آن داشته است که مردم گواهی دهند بجُر آنچه میگویی، آنهم بالای منبر، آنجا که گواه بر تو بسیار است و دشمنی خدا برای تو بزرگ میشود، بلکه با اینکه از پُرخوردن نعمتهایی که از بیوه زن و یتیم فراهم ساخته‌ای قی میکنی چگونه امیدواری که الله اجر شایستگان را برای تو واجب کند، بلکه مادرت بمرگت گرفتار گردد چه مانعی داری که روزهایی را برای الله روزه میگرفتی و مقداری از خوراک خود را تصدق میدادی؟ چه آن روش پیمبران و ادب شایستگان است، نفس خود را اصلاح نما و از گناهت توبه کُن و حقّ الله را بر خود بپذیر والسلام(تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 114 تا 115)

نامه علی به قیس بن سعد بن عباده عامل آذربایجان

علی به قیس بن سعد بن عباده (بعد از اشعث بن قیس عامل آذربایجان) نوشت: «بر جمع آوری خراجت بحقّ روی آور و با سپاهیانت به عدل و مساوات نیکی کُن و از آنچه خدا بتو آموخته است بکسانی که نزد تو اند بیآموز، سپس همانا عبدالله بن شبیل احمسی از من خواسته است تا درباره او نامه‌ای بتو بنویسم و تو را بنیکی با او سفارش کنم و من او را آرام و فروتن دیدم، پس از مردم روی پنهان مدار و درِ خانه‌ات را باز کُن و قصد انجام حقّ میدار- و هوای نفس را پیروی مکن تا تو را از راه الله گمراه سازد، همانا آنانکه از راه الله گمراه می‌شوند برای ایشان بفراموشی از روز حساب، شکنجه ایست سخت.»(س 38 ی26)

غیاث گفت: و چون علی نبرد با معاویه را تصمیم گرفت، نیز به قیس بن سعد نوشت: «عبدالله ابن شبیل احمسی را بجای خویش بگمار و نزد من آی چه بزرگان مسلمانان تصمیم گرفته و توده آنان سر بفرمان نهاده اند، پس در آمدن شتاب کُن که من بزودی در اول ماه اگر خدا بخواهد بسوی سرکشان می شتابم و عقب ماندنم جُز برای تو نیست، الله برای ما و تو در همه کارها بنیکی حکم کند(تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 115 تا 116)

نامه علی به سهل بن حنیف عامل مدینه

علی قبل از جنگ جمل و بهنگام ترک مدینه سهل بن حنیف را بجای خود جانشین گذاشته بود، و علی بدو نوشت: «مرا خبر رسیده که مردانی از مردم مدینه بسوی معاویه گریخته اند پس هرکه را دریافتی او را باز دار و هرکس از دست تو رفت بر او افسوس مخور. دوری باد مر ایشان را پس بزودی بگمراهی و هلاکت رسند، هان اگر گورها برانگیخته شده و دشمنان فراهم آیند، البته- برای ایشان از الله آنچه را گمان نمی بردند پدید آید- فرستاده ات باذن خواستن نزد من آمد، پس بیا الله ما و تو را ببخشد و اگر الله بخواهد نقصی در کار مگذار». (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 116 تا 117)

نامه علی به عمربن مسلمه ارحبی «یهود و ترسایان را دوستان خود نگیرید»

علی به عمربن مسلمه ارحبی معروف به آبی سلمه نوشت: «همانا دهقانان حوزه ماموریتت از دُرُشتخویی تو شکایت کردند و در کار ایشان نگریستم و خیری ندیدم پس باید رفتارت میان دو رفتار باشد: جامه ای از نرمخویی با دامنی از سختگیری بدون ستم و کمی، پس اگر آنان سرافکنده بما باج دادند پس آنچه از نزد ایشان داری بگیر و آنان سرافکنده باشند و جُز الله دوستی مگیر چه الله عزوجل گفته است: رازداران و همدستانی جُز از خویشتن نگیرید که در آشفته ساختن شما کوتاهی نمی کنند. و الله عزوجل درباره اهل کتاب گفت: یهود و ترسایان را دوستان خود نگیرید. و نیز گفته است: و هرکس از شما آنان را دوست بدارد پس خود از آنان است. و خراج را بر ایشان سخت بگیر و با کسانی که آنسوی ایشانند نبرد کُن و از خون ایشان بپرهیز والسلام(تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 117 تا 118)

نامه علی به قرظه بن کعب انصاری

علی به قرظه بن کعب انصاری نوشت: «همانا مردانی (از سرزمین سواد) از ذمیان(1) حوزه ماموریت تو نهری را در زمین خود اسم بردند که بی اثر شده و زیر خاک رفته است و مسلمانان برای ایشان عهده دار احیای آن هستند پس تو و ایشان بنگرید سپس نهر را احیاء کُن و آباد ساز، پس بجانم سوگند که اگر احیاء شوند نزد ما دوست تر است تا بیرون روند اگرچه در واجب احیای سرزمینها ناتوان باشند یا هم کوتاهی کنند و السلام». (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 118)

1- اهل ذمه، ذمه یا ذمیان: مردم اهل کتاب (یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان) در برابر مسلمانان سه راه در پیش دارند: یا پذیرش اسلام، یا جنگ کردن، یا به شرایط ذمه متعهد شدن و جزیه و خراج دادن به دولت یا حاکم مسلمان. در کشور اسلامی دولت از ذمیان یا اهل ذمه بعنوان شهروند حمایت می‌کند و هیچ مسلمانی حقّ تعرض به آنان را ندارد، و دیگر شرایط ذمی شدن.(فقه الصادق 13،ص50 تا 52)

نامه علی به منذر بن جارود فرماندار استخر پارس

علی به منذر بن جارود نوشت: «همانا شایستگی پدرت مرا بتو مغرور ساخت پس ناگاه تو را یافتم که از پیروی هوای خود نمی گذری، این هوسرانی مقام تو را پست می کند، بمن خبر رسیده است که تو بسیار می‌شود کار خود را رها می‌کنی و در پی شکار و سگ بازی به هوسرانی و گردش بیرون می‌روی و سوگند میخورم که اگر دُرُست باشد تو را بر کارت کیفر دهم، و نادان خاندانت از تو بهتر است پس هرگاه به نامه ام نگریستی نرد من آی، والسلام.

مندر بیآمد و علی او را عزل کرد و سی هزار غرامت بر او نهاد سپس آن را برای خاطر صعصه بن صوحان واگذاشت پس از آنکه منذر را بر آن سوگند داد و سوگند خورد و آن‌چنان بود که علی برای عیادت بر صعصعه بن صوحان درآمد و چون علی او را دید گفت: «همانا تو تا آنجا که دانسته ام یاوری نیکو و کم هزینه ایپس صعصعه بن صوحان گفت: و تو ای امیر مومنان به الله قسم که دانایی و همانا الله در سینه ات بزرگ است. پس علی بدو گفت: «باینکه امامت از تو عیادت کرد، بر قومت بزرگی و نخوت مفروشصعصعه گفت: نه ای امیر مومنان، لیکن آن منتی است از الله بر من که اهل بیت و پسرعموی پیامبر پروردگار جهانیان از من عیادت کرد.

غیاث گفت: پس صعصعه بن صوحان به علی گفت: ای امیر مومنان، این دختر جارود (و خواهر منذر) است که هر روز برای آنکه برادرش منذر را حبس کرده‌ای اشک میریزد، پس او را از زندان درآور و من آنچه را بر او است در بخششهای ربیعه ضمانت می کنم. پس علی بدو گفت: «تو چرا ضامن آن شوی با اینکه خودش بما میگوید که آن را نبرده است؟ پس سوگند خورد تا او را بیرون آوریمصعصعه بن صوحان به علی گفت: به الله قسم تصور می‌کنم که سوگند می خورد. علی گفت: «و من نیز به الله سوگند چنان گمان میبرمو علی گفت: «او به دو سوی خود بس نگرنده (خودپسند) و در دو جامه خود خرامنده (متبکر) و بر دو بند کفش خود بسیار آب دهان اندازنده است (تا گرد و خاک از آن دو باز گیرد) پس هنوز هم باید سوگند خورد یا واگذارد(از نهج البلاغه ج 4 ص232).» پس منذر بن جارود قسم خورد و علی او را رها کرد. (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 118 تا 119)

نامه علی به زیاد بن عبید (زیاد بن آبی سفیان) عامل پارس (39 هجری)

علی به زیاد بن عبید (زمان معاویه معروف به زیاد بن آبی سفیان)(3) عامل خود در فارس نوشت: «همانا فرستاده ام خبری شگفت بمن داد، گفت که تو میان خود و او گفته ای که کُردها تو را برانگیخته اند تا بسیاری از خراج را بر خود شکسته ای و به او گفته ای که امیرمومنان را بدان خبر مده، ای زیاد به الله سوگند همانا تو دروغ‌گویی و هر آینه اگر خراجت را نفرستادی چنان بر تو فشار آورم که تو را تهیدست و سنگین بار سازد جُز آنکه آنچه را از خراج نقض کرده‌ای در عهده گیری(تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 119 تا 120)

نامه علی به کعب بن مالک

علی به کعب بن مالک نوشت: «بر حوزه خدمت خود کسی را جانشین گذار و با گروهی از کسان خود بیرون رو تا به زمین شهرستان سواد بگذری و در میان دجله و عذیب از کارمندان من پرسش کنی و در روش ایشان بنگری، سپس تا بهقبادها (سه منطقه بهقباد) بازگرد .و همراهی با آن‌ها را در عهده گیر و فرمان الله را در آنچه از این سرزمین ها در عهده تو نهاده بکار بر، و بدان که هر کار پسر آدم بحساب او میآید و بدان پاداش داده میشود، پس نیکی کن، الله با ما و با تو نیکی کند و از آنچه انجام دادی براستی مرا آگاه ساز والسلام(تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 120)

دیدار دوستی با علی بن ابیطالب

گفت: و ابومریم قرشی مکی که دوست علی بود بر او درآمد، پس چون علی او را دید گفت: «به چه منظور آمده‌ای ای ابامریم؟» گفت: به الله سوگند برای حاجتی نیآمده ام لیکن دیری است که تو را ندیده‌ام و خواستم تو را ببینم و اگر مردم زمین بر تو فراهم شده بودند، آنان را به راه میداشتی (هر آینه به راه می بودید). پس علی گفت: «ای ابومریم به الله سوگند من همان امام توأم که میدانی لیکن گرفتار بدترین خلق شده‌ام جز آنکه الله رحم کند؛ مرا می‌خوانند پس ایشان را رد می‌کنم سپس به ایشان پاسخ میدهم پس از من پراکنده می گردند، و دنیا گرفتاری و آزمایش شایستگان است الله ما و تو را از آنان قرار دهد و اگر نه بود آنچه خود از دوست (محمد رسول الله) خود شنیدم که میگفت: سختی و گرفتاری بسوی کسی که الله و مرا دوست بدارد، شتابنده تر است از سیل به مجراهای خود». (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 121)

«عبدالله بن عباس از بیت المال بصره ده هزار درهم برگرفته»

ابوالاسود دیلی که در بصره جانشین عبدالله بن عباس (یا ابن عباس، پسرعموی علی) شده بود به علی امیر مومنان نوشت و به او خبر داد که عبدالله بن عباس از بیت المال بصره ده هزار درهم برگرفته است. پس علی به عبدالله بن عباس نامه نوشت و او را فرمود تا آن را باز گرداند و عبدالله بن عباس زیر بار نرفت، پس در نامه دیگری او را به الله سوگند داد که آن را البته باز گرداند و چون عبدالله بن عباس تمام یا بیشتر آن را باز گردانید علی به او نوشت: «همانا مرد را شادمان می‌سازد رسیدن بآنچه نمی‌شد بدستش نرسد، و او را اندوهناک میکند از دست دادن چیزی که نمی‌شد آن را بدست آورد، پس بآنچه از دنیا بدست تو آید بسیار خوشحال مباش، و بر آنچه از دنیا از دست دادی بسیار بی تابی مکن و کوشش خود را برای پس از مرگ قرار ده (از نهج البلاغه، ر22) والسلام.» (تاریخ یعقوبی؛ از ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 121 تا 122)

درد دل علی با کمیل بن زیاد

کمیل بن زیاد گفت: و علی دست مرا گرفت و مرا بکنار بیابان برد پس چون بصحرا رسید سه بار از دل آه کشید سپس گفت: «از نهج البلاغه؛ ای کمیل همانا این دلها ظرفهایی است و بهترین آن‌ها فراگیرنده ترین آن‌ها است؛ آنچه را بتو میگویم از من نگهدار؛ مردم سه دسته اند: دانشمندی خدایی، و دانشجویی بر راه رستگاری، و مگسهایی (نابخردانی) فرومایه، پیروان هر آواز دهنده، بنور دانش روشن نگشته و به پایه ای استوار پناه نبرده اند. ای کمیل دانش از مال بهتر است، دانش تو را نگه میدارد و تو مال را نگه میداری و دانش فرمانروا است و مال فرمانبر؛ مال اندوزان مُرده اند در حالیکه زنده اند، و دانشمندان تا روزگار باقی است پایدارند، (آنان) خود هاشان از دست رفته و صورتهای آنان در دل ها جایگزین است، هان در اینجا- و اشاره به سینه‌اش می کند- دانشی فراوان است، اگر برای آن پذیرندگانی می یافتم، خدایا مگر آنکه دست یابم بر خوش فهمی هوشمند که ابزار دین را در جُستن دنیا بکار می‌برد و به حجتهای الله بر دوستانش و به نعمتهای او بر بندگانش پیروزی و برتری جوید؛ یا کسی را که برای اهل حقّ رام است ولیکن در زنده کردن حقّ بصیرت ندارد، با اولین شبهه ای که روی دهد شک در دلش پدید آید. بدان که نه این و نه آن؛ یا حریصی بر خوشگذرانی، رام برای شهوت؛ یا شیفته ای بفراهم کردن و اندوختن، به‌هیچ‌ وجه اینان از نگهبانان دین نیستند.، و مانندتر به اینان چهارپایان چرنده است، خدایا، نه؛ زمین از قیام کننده ای بحقّ، یا آشکار و مشهور و یا بیمناک و پنهان، تهی نمی ماند؛ تا حُجتهای الله ی عزوجل و دلیلهای او باطل نگردد؛ آنان در شمار بسی اندک و در منزلت و مقام بس بزرگوارند، دانش، آنان را بر حقیقت های امور چیره ساخته و آسایش یقین را دریافته اند؛ پس آنچه را با خوشگذران ها ناهموار و دشوار شمرده اند نرم و آسان یافته اند، و به آنچه نادانان از آن رمیده اند، خو گرفته اند. با بدنهایی که جانهای آن‌ها بجای بالاتر آویخته است در دنیا زیست کرده اند. ای کمیل آنان دوستان الله یند از بندگانش و دعوت کنندگان بسوی دینش، بوسیله ایشان الله حُجتهای خود را حفظ می‌کند تا آن‌ها را با مثال خود بسپارند و در دلهای کسانی مانند خود کشت کنند، آه، که مشتاق دیدن ایشانم».

و گفت: «اگر دانشمندان علم را برای حقّ آن برداشته بودند، الله و فرشتگان و بندگان فرمانبرش آن‌ها را دوست میداشتند؛ لیکن آنان علم را برای خواستن دنیا برداشتند، پس خدای ایشان را محروم ساخت و نزد مردم خوار شدند». و گفت: «ارزش هر مرد چیزی است که آن را نیک میداند». و گفت: «ای مردم جُز به پروردگارتان امیدوار نباشید؛ و جُز از گناهان خود نترسید؛ و کسی که نمی داند حیا نکند که یاد گیرد؛ و کسی که می داند شرم نکند که یاد دهد؛ و بدانید که شکیبایی نسبت به ایمان بجای سر است از تن».

و روزی علی بیرون آمد و گفت: «ای دانشجو، همانا دانشمند را سه نشانه است: شناختن الله، و آنچه الله دوست دارد، و آنچه الله دوست نمی دارد. و برای عمل کننده سه نشانه است: نماز و زُکات و پارسایی. و برای مرد پُرمدعای زورگو سه نشانه است: با برتر از خود نزاع می کند، و در آنچه نمی داند سخن می گوید، و بآنچه نمی رسد دست اندازی میکند. و برای ستمکار سه نشانه است: ستم می‌کند به نافرمانی بر کسی که برتر از اوست، و به زور و استبداد بر کسی که زیردست اوست، و ستمکاران و گنه کار را کمک میدهد. و برای ریاکار سه نشانه است: هرگاه تنها باشد کسل می شود، و هرگاه کسی باشد که او را ببیند به نشاط میآید، و دوست می دارد که در همه کارش ستوده شود. و برای حسود سه نشانه است: هرگاه پنهان شود غیبت می کند، و هرگاه حاضر باشد تملُق میگوید، و به مصیبت سرزنش میکند. و برای منافق سه نشانه است: زبانش با دلش مخالف است، و گفتارش با کردارش، و آشکارش با نهانش. و برای اسراف سه نشانه است: می‌خورد آنچه را برای او نیست، و می آشامد آنچه را برای او نیست، و می پوشد آنچه را برای او نیست». و به عمربن خطاب گفت: «سه چیزی است که اگر آن‌ها را نگهداری و بکار بندی، تو را بجُز آن‌ها نیازی نماند؛ و اگر آن‌ها را رها کنی، چیزی جُز آن‌ها تو را سود ندهد. عمر گفت: آن‌ها چیست؟ گفت: خویش و بیگانه را حدّ زدن، و در خشنودی و خشم به کتاب خدا حکم دادن، و میان سُرخ و سیاه عادلانه بخش کردنپس عمر به او گفت: بلیغ و موجَز سخن گفتی. (نهج البلاغه ح 81 و 82 و116 و 30 و ط 23، آیه 46 س18، نهج‌البلاغه ح 350 و 131 و..)

«شش کس اند که بر آن‌ها سلام نمی شود»

و گفت: «شش کس اند که بر آن‌ها سلام نمی شود: یهودی و نُصرانی (مسیحی) و مجوسی و شاعری که زنان پارسا را بدنام کند، و مردانی که با دشنام دادن مادران لذت می برند، و مردانی بر سُفره ای که بر آن میگُساری میشود». و گفت: «پیشوایان از قریش اند، نیکانشان بر نیکانشان، بدانشان بر بدانشان». و علی علیه مردی حکمی کرد پس آن مرد گفت: ای امیر مومنان بر من حکمی کردی که در اثر آن دارایی من از میان رفت و خانواده‌ام بیچاره گشت. پس علی چنان بخشم آمد که در چهره اش آشکار گشت، سپس گفت: «مردم را به نماز همگانی فرا خوانپس مردم فراهم آمدند و علی بالای منبر رفت و الله را ستود و او را ثنا خواند، سپس گفت: «ذمه من در گرو و خود با همه کسانی که پیشآمدهای عبرت انگیز (حقیقت را) بر ایشان آشکار ساخته ضامن آنم که کِشت قومی بر اساس پرهیزگاری نمی خُشکد، و ریشه درختی با پرهیزگاری تشنه نمی ماند، و همانا نیکی همه‌اش در کسی است که قدر و منزلت خود را بشناسد، و در نادانی مرد همان بس که قدر و مقام خویش نداند. همانا از دشمن‌ترین مردمان نزد الله آن بنده است که او را بخودش واگذاشته، در حالی که از راه راست منحرف و بسختی بدعت دل داده است. در میان مردمی مانند خویش فرو رفته، در تاریکیهای فتنه بدون بصیرت مردم را می فریبد و در عین حال بر نماز و روزه مواظبت می کند، چنین کسی برای پیروانش فتنه ای است، نامردمان او را دانشمند نامیده اند با اینکه یک روز براستی مرد دانش نبوده است. بامدادان با شتاب در پی افزودن (و) بدست آوردن چیزی برآمد که اندکش بهتر از بسیار آن است تا آنگاه که از آبی گندیده سیرآب گردد و از آنچه سودی نداشت بسیار فراهم ساخت، در میان مردم برای حکم دادن به داوری نشست و روشن ساختن آنچه را بر جُز او مُشتبه مانده است ضامن شد، اگر چیزی را به چیزی قیاس کند خود را دروغ‌گو نشمارد، و اگر امری بر او مُشتبه شود آن را از خود پوشیده دارد تا نگویند که نمی داند، به الله قسم نه آن مایه دارد که پُرسش رسیده را پاسخ دهد، و نه شایسته نام نیکی است که بدان ستوده شده، کلید گمراهی ها و سرگردان نادانی ها است، از آنچه نمی‌داند پوزش نمی‌خواهد تا سالم نماند، و با بصیرت در راه دانش گام نمی زند، روایات را بهم می زند مانند بهم زدن باد گیاه خشک را، خون ها از دست او داد میزند و میراث ها از بیداد او گریه می‌کند و به حکم او فرج حرام حلال شمرده میشود و به خشنودی او فرج حلال حرام بشمار میآید، پس بکجا گمراه می‌شوید بلکه از نزد اهل بیت پیامبرتان کجا میروید؟ من از ریشه پشتهای کشتی نشینانم و چنانکه در آن کشتی نجات یافت آنکه نجات یافت، در این (کشتی) نجات یابد آنکه نجات یابد. وای همراه کسی است که از اینان جدا گردد. من در میان شما چون کهف برای اصحاب کهف و نیز در میان شما باب حطّه ام که هر کس از آن درآید رستگار شود و هر کس از آن تخلف کند به هلاکت رسد. حُجتی است از ماه ذی الحجه در واپسین حج پیامبر: همانا من در میان شما چیزی می‌گذارم که اگر بدان (به آن) چنگ زنید هرگز پس از من گمراه نگردید: کتاب الله و عترت من، خاندان من». (نهج البلاغه ط142، 16،01، 17، 85، 123، حدیث سفینه)

«همانا الله این اُمت را به تازیانه و شمشیر ادب کرده»

علی حکمهای شگفت آوری داشت چنانکه قومی را آتش زد، و دیگرانی را به وسیله دود از میان بُرد، و بعضی انگشتان دست را در دزدی برید، و دیواری را بر سر دو نفر که آن دو را مشغول فسقی دید خراب کرد. و می گفت: «در خانه‌های خود پنهان شوید و توبه در پیش روی شما است، کسی که سینه سپر حقّ کند از میان میرود. همانا الله این اُمت را به تازیانه و شمشیر ادب کرده است و هیچ‌کس نزد امام مدارا و نرمی نیآبد.»(نهج البلاغه، ط 16)

شهادت علی بن آبی طالب (کوفه آخر شعبان 40 هجری)

عبدالرحمان بن ملجم مرادی ده روز مانده به آخر شعبان سال 40 به کوفه آمد و چون علی از رسیدنش خبر یافت گفت: «آیا رسید؟ همانا جُز آن چیزی بر عهده من نمانده و اکنون هنگام آن استپی ابن ملجم بر اشعث بن قیس کندی فرود آمد و نزد او یک ماه بماند و شمشیر خود را تیز می کرد، آنان سه نفر بودند که رهسپار شدند، یکی از ایشان به قصد معاویه رهسپار شام و دیگری به قصد عمروبن عاص رهسپار مصر و دیگری که ابن ملجم باشد به قصد علی رهسپار کوفه گردید. اما آنکه آهنگ معاویه داشت، شمشیری بر او فرود آورد و ضربت بسرین او وارد آمد و با شتاب به خانه‌اش رفت، اما آنکه در پی عمروبن عاص بود، خارجه بن حذافه را از پا درآورد که در نماز بامداد به جای عمروبن عاص بود، چه عمرو برای بیماری نیآمده بود، پس خارجی (خوارجی) گفت: من کُشتن عمرو را خواستم و الله کُشتن خارجه بن حذافه را. اما عبدالرحمان بن ملجم بر در مسجد ایستاد و علی در تاریکی صبحدم بیرون آمد پس مُرغابیانی که در خانه بودند در پی او رفتند و به جامه اش آویختند، پس علی گفت: «فریاد کنندگانی که نوحه گرانی در پی آن‌ها استو سر خود را از دریچه مسجد داخل کرد و عبدالرحمان بن ملجم مرادی شمشیری بر سرش نواخت پس علی افتاد و فریاد کرد: او را بگیرید. مردم در پی ابن ملجم شتافتند و کسی به او نزدیک نمی‌شد مگر آنکه او را با شمشیر خود می زد، پس قثم بن عباس پیش تاخت و او را بغل گرفت و به زمین کوبید، و او فریاد زد: ای علی سگ خود را از من دور گردان. و چون او را نزد علی آوردند، گفت: پسر ملجم؟ گفت: آری. گفت: «ای حسن مواظب دشمنت باش، شکمش را سیر کُن و بندش را محکم، پس اگر مُردم او را به من مُلحق کن تا نزد پروردگار با او مجادله کنم، و اگر زنده ماندم یا می‌بخشم یا قصاص می کنم

علی دو روز زنده بود و در شب جمعه نخستین شب دهه آخر ماه رمضان سال 40 و از ماه های عجم در کانون آخر در شصت وسه سالگی بدرود زندگی گفت و پسرش حسن او را با دست خود غُسل داد و بر او نماز خواند و هفت تکبیر گفت و گفت: «بدانید که پس از علی بر دیگری هفت تکبیر گفته نمی شودعلی در کوفه در جایی بنام «غری» دفن شد و خلافتش چهارسال و ده ماه بود.

علی را چهارده فرزند ذکور بود: حسن، و حُسین، و مُحسن که در کودکی مُرد، مادرشان فاطمه دختر پیامبر الله است، و محمد اکبر (محمدبن حنیفه) مادرش خوله حنفی دختر جعفر، و عبیدالله و ابوبکر، مادرشان لیلی حنظلی تمیمی دختر مسعود و از این دو فرزندی نماند، و عباس و جعفر که در کربلا شهید شدند، و عثمان و عبدالله، مادر این چهار پسر اُم البنین کلابی دختر حزام، و عمر، مادرش اُم حبیب بکری دختر ربیعه، و محمد اصغر که فرزندی از او نماند، مادرش امامه دختر آبی العاص، و عثمان اصغر و یحیی، مادر آن دو اسماء خثعمی دختر عمیس. علی هیجده دختر داشت از ایشان سه دختر از فاطمه و دیگران از زنان متعدد و کنیزان پراکنده‌ای بودند.

چون علی وفات کرد حسن به خطبه ایستاد و خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پیمبر درود فرستاد و گفت: «هان، امشب مردی درگذشت که پیشینیان به او نرسیدند و آیندگان هرگز مانند او را نخواهند دید، کسی که نبرد می‌کرد و جبرییل در طرف راست و میکاییل در طرف چپ او بودند. به الله قسم در همان شبی وفات کرد که موسی بن عمران درگذشت و عیسی به آسمان بُرده شد و قرآن نازل گردید. بدانید که او زر و سیمی بجا نگذاشت مگر هفتصد درهم که از مُقررّی او پس انداز شده بود و می‌خواست با آن برای خانواده اش خادمی بخرد». (جمهره خطب العرب، ج2، ص2)

پس قعقاع بن زراره بر سر قبرش ایستاد و گفت: خُشنودی الله بر تو باد ای امیر مومنان که به الله سوگند زندگیت کلید هر خیر بود و اگر مردم تو را می‌پذیرفتند از بالای سر و زیر پای خود میخوردند، لیکن اینان نعمت را ناسپاسی کردند و دنیا را بر آخرت برگُزیدند.

در خلافت علی در سال 36 عبدالله بن عباس با مردم حج گُزارد، و در سال 37 قثم بن عباس و بقولی عبدالله بن عباس، و در سال 38 عبدالله بن عباس، و در سال 39 شیبه بن عثمان. صحابه علی که علم از او فرا می گرفتند، عبارت بودند از: حارث اعور، و الوالطفیل عامربن واثله، و حبّه عُرنی، و رُشید هجری، و حویریه بن مُسهر، و اصبغ ابن نباته، و میثم تمار، و حسن بن علی. (تاریخ یعقوبی؛ اثر ابن واضح یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ یازدهم 1389، ج دوم، ص 122 تا 140)



پی نوشت:

1- گروهی عُثمانی که از بیعت با علی امتناع ورزیدند از اینان بود سعدبن آبی وقاص، عبدالله پسر عمربن الخطاب، قدامه بن مظعون و مُغیره بن شعبه، و از انصار کعب بن مالک و حسان بن ثابت و زیدبن ثابت و رافع بن خدیج … و نیز عبدالله بن سلام و صهیب بن سنان و اسامه بن زید … بیعت نکردند، نعمام بن بشیر هم انگشتهای قطع شده نایله زن عثمان و پیراهنی که عثمان در آن کُشته شده بود برداشت و به شام پیش معاویه گریخت.(کامل، ج3، ص 98)

2- مُغیره بن شعبه که گفته می‌شود از اصحاب پیامبر اسلام است در دوران ابوبکر و بهنگام جنگ با مُرتدان و آنهاییکه از اسلام برگشته بودند، زناکاری کرده بود و برعلیه او به ابوبکر شکایت شده بود و عمر خواهان برکناری و حدّ زدن او بود ولی با شواهد دروغین ابوبکر از او گذشت و مُغیره بعدها در دوران عمر حتی والی بین النهرین شده بود و پیروز نهاوندی معروف به ابولولو، یعنی پدر مُروارید، غلام همین مُغیره بن شعبه بود و بخاطر همین مُغیره بود که دست به ترور عمر زد و همانطور که در چند سطور بالایی گفته شد او از بیعت با علی امتناع ورزیده بود و بعدها از یاران و امارت داران نزدیک معاویه بود.

3- در دورانی که حتی پیامبر اسلام زنده بود متحجرین پُشت سر اُم المومنین عایشه حرفهای زشتی می‌زدند و حتی عمر چندین بار از طرف این افراد با پیامبر اسلام بگفتگو نشست و پیامبر او را قانع کرد ولی از آنجاییکه به این شایعات دوباره دامن زده شد از طرف خدای محمد و جبرییل به رسولش سوره و آیه عایشه وحی شد که در آن به بیگناهی و پاکدامنی اُم المومنین عایشه اشاره می شد. محمد پیامبر اسلام حتی تا آخر عمرش دومین همسرش عایشه را بخاطر زیباییش «حمیرا» خطاب میکرد و همین نشان از پاکی او بود اما گویی ابن عباس نه از آیه وحی شده و نه از رفتار و کردار پیامبرش خبر داشت و اگر پیامبرشان زنده بود اینگونه افراد اجازه چنین بی پروایی را بخود نمی دادند و ابن واضح یعقوبی هم بخاطر شرم و حیایش نمی‌توانست آن سُخنان رد وبدل شده را روایت کند.

4- اسم واقعی این زیاد، بعد از تولدش، زیاد بن عبید بود و عبید برده مردی از قبیله ثقیف بود که با سمیه، کنیز حارث بن کلده پزشک، ازدواج کرد و سمیه، زیاد را برای عبید آورد. گفته می‌شود زیادبن عبید بعد از مسلمان شدن مردی زیرک و سخنران و سیاستمدار بود و همانطوریکه از طبری خواهیم خواند علی بعد از جنگ جمل به عبدالرحمان پسر ابوبکر، که برادر عایشه و جزو یاران او بود و برای بیعت با علی آمده بود، گفت که: «عموی تو در جنگ جمل بجای نشست و مراقب بود»! اما اینکه این زیاد عموی واقعی عبدالرحمان پسر ابوبکر بود یا نه، بایستی تحقیقات بیشتری کرد.(4) این زیاد که جزو پیروان علی بحساب میآمد و خراج بگیر علی و مشاور عبدالله بن عباس در بصره شده بود و بعدها عامل علی در استخر و فارس و کرمان نیز شده بود (بعد از سرکوب شورش مردم فارس بهمراه سپاهی فراوان و رجوع کنید به حوادث های سال 39 هجری)، قبل و بعد از کشته شدن علی، معاویه این زیاد را که برادر ناتنی اش بود به بیعت خود دعوت کرد و این زیاد آنموقع به مردم عرب اهل ولایت فارس می‌گفت: «پسر زن جگرخواره و سرآمد نفاق و دورویى براى من نامه نوشته و مرا بیم داده است و حال آن‌که میان من و او، پسر عموى رسول خدا(ص) با نود هزار مرد کامل سلاح بدست قرار دارد که همه از شیعیان (پیروان، هوادران) اویند و به الله سوگند اگر معاویه آهنگ من کند، مرا مردى بسیار شمشیر زن خواهد یافت» اما او بعد از کشته شدن علی با معاویه بیعت کرد، و با موافقت معاویه از آن تاریخ رسما این زیاد معروف شد به زیاد بن آبی سفیان، و او اولین کسی بود که هم امارت کوفه و هم امارت بصره از طرف معاویه به او داده شد (44 هجری). اما بعد از پایان دوره بنی امیه، مردم و تاریخ نگاران او را زیاد بن ابیه (زیاد پسر پدر) یا زیاد بن اُمه (زیاد پسر مادر) یا زیاد بن سمیه خواندند. بعضی نیز مدعی شده‌اند مادرش سمیه ایرانی یا هندی-سندی بوده، اما این ادعا حتمالا درست نیست و خدا خود بهتر داند.

5- عبدالرحمان پسر ابوبکر قبل از اینکه با پدرش مسلمان شود با لکیعه دختر ابوسفیان، و خواهر معاویه، ازدواج کرده بود و شاید بهمین خاطر بود که علی، زیاد بن عبید یا زیاد بن آبی سفیان را عموی عبدالرحمان پسر ابوبکر میدانست، زیرا همانطور که از علی بن ابیطالب روایت کرده اند، علی و ابوسفیان پیش عمر بودند که زیاد بن عبید بعنوان پیک سر رسید و خبر پیروزی اعراب در شمال غربی ایران را طی یک سخنرانی به عمر داد، و عمر از زیاد خوشش آمد و همانوقت ابوسفیان به عمر گفت که این زیاد پسر اوست زیرا با مادرش سمیه قبل از اسلام زناکاری کرده و بخاطر معاویه هیچ‌وقت نگفته که زیاد پسر اوست و از همانموقع به بعد این زیاد را به نام ابن ابوسفیان می شناختند. ضمناً این زیاد بن عبید یا زیاد بن آبی سفیان پدر عبیدالله بن زیاد یا ابن زیاد است و این ابن زیاد در کنار یزید بن معاویه مسئولیت قتل امام حسین را به گردن دارد.



(توضیحات داخل پرانتز و پی نوشت از: سروش آذرت)



============== ============= ==============



چگونگی خلافت علی بن ابیطالب به روایت محمدبن جریر طبری در «تاریخ طبری»

طبری در مورد خلافت علی ابن ابیطالب روایتی همچون روایت ابن واضح یعقوبی دارد، اما با اطلاعاتی بیشتر. او با روایتی از عبدالله ابن عباس که بیشتر به «ابن عباس» معروف است، گوید: من در مکه به حاجیان پیوستم (اوایل 35 هجری)، پیش خالدبن عاص ولایتدار مکه رفتم و آنچه را عثمان با من گفته بود با وی بگفتم» خالدبن عاص گفت «من تاب دشمنی کسانی که می بینی ندارم تو با مردم حج کن که پسرعموی آن مردی- مقصودش علی ابن ابیطالب بود- و خلافت جز او به کسی نمی رسد و تو شایسته ترین کسی که این کار را از طرف وی انجام دهی (سالاری حج کنندگان)

عبدالله بن عباس گوید «مردم با هر که بیعت خلافت کنند او به ریختن خون عثمان متهم شود»

ابن عباس گوید: من با کسان حج کردم، در آخر آن ماه بازگشتم و به مدینه آمدم که عثمان کشته شده بود و مردمان به گردن علی بن ابیطالب آویخته بودند و چون علی مرا دید مردم را رها کرد و سوی من آمد و آهسته گویی کرد و گفت «چه می بینی؟ چنانکه می بینی کاری بزرگ (قتل عثمان) رخ داده که هیچکس تاب آن نیآرد» گفتم «چنان می بینم که اینک مردم از تو صرف نظر نتوانند، اما چنان می بینم که مردم با هرکه بیعت کنند به خون این مرد متهم شودعلی اما نپذیرفت، با وی بیعت کردند و به خون عثمان متهم شد. ("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2303) عبدالله بن عباس همچنان گوید: عثمان قبل از کُشته شدن می‌گفت: «خدایا شر طلحه بن عبیدالله را از من بس کن که اینان را او به سر من ریخته و برانگیخته. امیدوارم که سودی از این نبرد و خونش ریخته شود که مرا به ناروا به بلیّه افکند("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2267 تا 2268)

سیرت نویسان سلف در باب بیعت کنان اختلاف کرده اند، بعضی‌ها گفته‌اند که یاران پیمبر بعد از کُشته شدن عثمان از علی خواستند که عهده دار کار آن‌ها و مسلمانان شود و او نپذیرفت و چون اصرار کردند خلافت را پذیرفت. محمدبن حنفیه (یا محمدبن حنیفه) پسر امام علی گوید: پس از کُشته شدن عثمان پیش پدرم بودم که یاران پیمبر پیش وی آمدند و گفتند: این مرد کُشته شد، مردم را امامی باید، کسی را برای این کار شایسته تر از تو نمی‌دانیم که سابقه ات بیشتر است و خویشاوندیت با پیمبر خدا نزدیکتر. علی گفت: چنین مکنید که من وزیر باشم بهتر که امیر باشم. گفتند: نه، بخدا دست بر نمی‌داریم تا با تو بیعت کنیم. پدرم گفت: پس در مسجد باشد که بیعت من نهانی نباشد و به رضای مسلمانان باشد. ابوبشر عابدی گوید: پس علی بیآمد، تُنبانی داشت با یک جامه بی جیب با عمامه خز و پاپوش خود را بدست گرفته بود و در مسجد به منبر رفت و گفت: خلافت شما را خوش نداشتم. اما اصرار کردید که خلیفه شما باشم. بدانید که بی نظر شما کاری نمی کنم، بدانید که کلیدهای اموال شما (بیت المال، خزاین دولتی) با من است اما بی نظر شما یک درم از آن نمی گیرم، رضایت میدهید؟ گفتند: آری. علی گفت: خدایا شاهد باش.

ابوالملیح گوید: آنگاه سعدبن آبی وقاص را آوردند و گفتند با علی بیعت کن. سعدبن آبی وقاص گفت: بیعت نمی کنم، تا همه مردم مدینه بیعت کنند، بخدا مایه زحمت او (خلافت علی) نخواهم شد. علی گفت: بگذارید برود. پس از آن عبدالله پسر عمر را آوردند و گفتند بیعت کن. گفت: بیعت نمی‌کنم تا همه مردم بیعت کنند. علی گفت: کفیلی بیآر. گفت: کفیل ندارم. مالک اشتر گفت: بُگذار گردنش را بزنم. علی گفت: ولش کنید، من کفیل او هستم، آنچه میدانم تو در کوچکی و بزرگی بدخوی بوده ای.

زهری گوید: بعد از بیعت مردم با علی ابن ابیطالب، آنگاه کس به طلب طلحه و زبیر فرستاد که طلحه تعلّل کرد. مالک اشتر شمشیر از نیام برآورد و گفت: بخدا یا بیعت کن یا سرت را با شمشیر می زنم. طلحه گفت: مُفرّی نیست. و بیعت کرد آنگاه زُبیر و کسان بیعت کردند. طلحه و زُبیر خواستند که امارت کوفه و بصره را به آن‌ها دهد اما علی گفت: پیش من بمانید که به حضور شما خوشدل باشم که از دوریتان ملول می شوم. زهری هم چنین می گوید: شنیده‌ایم علی به آن‌ها گفت: اگر می‌خواهید با من بیعت کنید و اگر می‌خواهید من با شما بیعت کنم. طلحه و زُبیر گفتند: ما با تو بیعت می کنیم. پس از آن گفتند: ما از آنرو بیعت کردیم که بر جان خویش بیمناک بودیم. میدانستیم که او کسی نیست که با ما بیعت کند. و چهار ماه پس از کُشته شدن عثمان، طلحه و زُبیر سوی مکه رفتند.

عبدالله بن حسن گوید: از انصار بجُز حسان بن ثابت و کعب بن مالک و مسلمه بن مخلد و ابوسعید خدری و محمدبن مسلمه و نعمان بن بشیر و زیدبن ثابت و رافع بن خدیج و فضاله بن عبید و کعب بن عجرد که عثمانی بودند، بقیه با علی بیعت کردند. گروهی از مردم مدینه و بنی اُمیه به شام گریختند و با علی بیعت نکردند مگر آن‌ها که نتوانسته بودند. ولید و سعید با نخستین روندگان سوی مکه گریخته بودند، مروان نیز از پی آن‌ها رفته بود و کسان دیگر از پی رفته بودند. بعضی‌ها گفته‌اند که طلحه و زُبیر نابدلخواه با علی بیعت کردند و بعضی گفتند زُبیر با وی بیعت نکرد. محمد پسر سعدبن آبی وقاص گوید: طلحه می گفت: وقتی بیعت کردم شمشیر بالای سرم بود. محمد میگوید: نمیدانم شمشیر بالای سرش بود یا نه، اما میدانم که نابدلخواه بیعت کرد.

امیر مدینه غافقی بن حری (سالار مُضریان مصری) ؛ سباییان و مضریان مصری چگونه کسانند؟

ابوعثمان گوید: پس از کُشته شدن عثمان تا پنج روز امیر مدینه غافقی بن حری (از رهبران قاتلان عثمان و سالار مُضریان مصری، و اینان از اعراب شمالی هستند) بود. آن‌ها در جستجوی کسی بودند که خلافت را بپذیرد و نمی یافتند. مصریان پیش علی میرفتند که از آن‌ها نهان و دوری میگرفت و بتدریج از گفتارشان بیزاری میکرد. این جماعت (جماعت مصریان و بصریان و کوفیان مخالف عثمان) درباره قتل عثمان اتفاق داشتند اما درباره کسی که می خواستند، اختلاف بود. از بیم شرارتی که کرده بودند همسخن شدند که هرکه بپذیرد خلیفه شود. گفتند: هیچیک از این سه کس را به خلافت بر نمی‌داریم (علی، طلحه و زُبیر). کس پیش سعدبن آبی وقاص فرستادند و گفتند: تو از اهل شوری بوده ای، درباره تو همسخن شده‌ایم بیا با تو بیعت کنیم. سعد کس پیششان فرستاد که من و عبدالله پسر عمر از خلافت بدوریم و به هیچوجه حاجت بدان نداریم. آنگاه کس سوی عبدالله پسر عمر فرستادند که خلافت را عهده کن. پسر عمر گفت: این کار را انتقامی در پی است و من خودم را دچار آن نمی کنم، کسی را جُز من بجویید.

پس این جماعت حیران ماندند و نمی‌دانستند چه کنند و کار به دست آنان بود. عوف گوید: مصریان گفتند: ای مردم مدینه زود باشید که ما دو روز به شما مهلت می‌دهیم بخدا اگر این کار را بسر نبرید (خلیفه انتخاب نشود) فردا علی و طلحه و زُبیر و بسیار کس دیگر را می کُشیم. پس مردم سوی علی رفتند و گفتند: با تو بیعت می کنیم، می‌بینی که بر اسلام چه میگذرد و از این گروه خویشاوند، چه می‌کشیم. علی گفت: مرا بگذارید و دیگری را بجویید. کاری در پیش داریم که صورت‌ها و رنگها دارد، دلها برای آن قرار نگیرد و عقول از آن اطمینان نیآبد. گفتند: ترا بخدا مگر آنچه را ما می‌بینیم نمی بینی؟ مگر وضع اسلام را نمی بینی؟ مگر فتنه را نمی بینی؟ مگر از خدا نمی ترسی؟ علی گفت: به اقتضای آنچه می‌بینم چنان جواب دارم، اگر گفته شما را بپذیرم، حادثه ها خواهد بود که میدانم، اگر مرا واگذارید من نیز چون یکی از شما خواهم بود، جُز اینکه نسبت به کسی که تعیین می‌کنید شنواترم و مطیع تر. آنگاه مُتفرق شدند و وعده به فردا نهادند.

کسان میان خودشان مشورت کردند و گفتند: اگر طلحه و زُبیر بیآیند، کار قوام گیرد. مصریان یکی از خودشان را پیش زُبیر فرستادند و به فرستاده گفتند: متوجه باش و با او شُل نگیری. فرستاده آن‌ها حکیم بن جبله عبدی بود با گروهی دیگر که زُبیر را با تهدید شمشیر بیآوردند. یکی از اهل کوفه را که مالک اشتر بود سوی طلحه فرستادند و گفتند: متوجه باش و با او شُل نگیری. اشتر با گروهی برفت و طلحه را با تهدید شمشیر آوردند. مردم (شورشی) کوفه و بصره به یار خویش (طلحه و زُبیر، کاندیداهای قبلی شورشیان) ناسزا می گفتند. مردم مصر از اتفاق مدینه خوشدل بودند (علی مد نظر شورشیان مصری بود). مردم کوفه و بصره دلگیر بودند از اینکه پیرو مصریان و فرع ایشان شده‌اند. بدین سبب خشمشان بر طلحه (کاندیدای کوفیان) و زُبیر (کاندیدای بصریان) بیفزود.

صبحگاه جمعه مردم مدینه در مسجد حاضر شدند و علی به منبر رفت و گفت: ای مردم با موافقت و اجازه، این کار شماست و هیچ‌کس بی دستور شما حقّی بدان ندارد، دیشب بر قراری جدا شدیم، اگر خواهید به کار شما بنشینم وگرنه از کسی دلگیر نیستم. گفتند: ما بر همان قراریم که دیروز از هم جدا شدیم. آنگاه جماعت طلحه را بیآوردند و گفتند: بیعت کن. طلحه گفت: نابدلخواه بیعت می‌کنم. دستش چلاق بود و پیش از همه بیعت کرد. میان مردم یکی بود که اثربینی میکرد و از دور مراقب بود و چون دید که طلحه نخستین کس بود که بیعت کرد گفت: انالله و انا الیه راجعون، نخستین دستی که با امیرمومنان بیعت کرد چلاق بود، این کار سر نمی‌گیرد. حارث والبی گوید: حکیم بن جبله، زُبیربن عوام را بیآورد که بیعت کرد. بعدها زُبیر می‌گفت: یکی از دزدان عبدالقیس (حکیم بن جبله) مرا بیآورد و بیعت کردم در حالیکه شمشیر بر گردنم بود. ابوجعفر گوید: مردم مدینه چنان شدند که از پیش بوده بودند و سوی منزلهای خویش رفتند، اما اوباش و غوغاییان در مدینه مانده بودند. ("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، چ 1375، از انتشارات اساطیر، ج6، ص 2327 تا 2337)

طلحه و زُبیر و جمعی از صحابه پیمبر: «ای علی ، ما بشرط اجرای حدود خدا بیعت کرده ایم»

پس از آنکه علی به خانه رفت، طلحه و زُبیر و جمعی از صحابه پیش وی فراهم آمدند و گفتند: «ای علی، ما بشرط اجرای حدود خدا بیعت کرده ایم، این جماعت در خون آن مرد شریک بوده‌اند و خون ایشان را حلال کرده‌اند» علی گفت: «ای برادران، من از آنچه شما میدانید بی‌خبر نیستم ولی با جماعتی که بر ما تسلط دارند و بر آن‌ها تسلط نداریم چه کنیم، غلامان شما با اینان بپا خاسته اند و بدویانتان به آن‌ها پیوسته اند و همه در میان شمایند و هر چه بخواهند درباره شما می‌کنند. به پندار شما این کار که میخواهید شدنیست؟» گفتند: «نه» علی گفت: «بخدا من جُز رأی شما رأی دیگر ندارم، انشاء الله. این کار، کار جاهلیت است. این جماعت ریشه دارند، از آنرو که وقتی شیطان روشی پدید آرد پیروان آن از جهان معدوم نباشند اگر این کار آغاز شود مردم درباره آن چند گونه شوند، گروهی چنین رأی دارند که شما دارید و گروهی رأی دیگر دارند، و گروهی نه چنان رأی دارند و نه چنین، صبوری باید تا مردم آرام گیرند و دلها بجای خویش آید و حقّ ها گرفته شود، آرام گیرید و بنگرید چه پیش می‌آید آنگاه بیآیید

منادی علی «هر غلامی که سوی مالکان خویش باز نگردد خونش هدر است»

گوید: علی با قریشیان سخت گرفت و از رفتنشان مانع شد، انگیزه وی فرار بنی اُمیه بود. جماعت (خونخواهان عثمان) از پیش علی برفتند، بعضیشان می‌گفتند: «بخدا اگر کار دنباله پیدا کند از این اشرار انتقام نتوانیم گرفت، واگذاشتن این کار بترتیبی که علی می‌گوید بهتر استبعضی دیگر می‌گفتند: «آنچه را برعهده داریم انجام می‌دهیم و تأخیر نمی کنیم، علی به رأی و کار خویش از ما بی‌نیاز است و با قریشیان بیشتر از همه سخت خواهد گرفت

آنگاه منادی علی ندا داد که هر غلامی که سوی مالکان خویش باز نگردد خونش هدر است. سباییان و بدویان بغریدند و گفتند: «فردا ما نیز چنین خواهیم شد و در مقابل آن‌ها حُجتی نتوانیم آوردطلحه گوید: علی به روز سوم میان مردم آمد و گفت: «ای گروه بدویان سوی آبهای خودتان رویدسباییان نپذیرفتند و بدویان اطاعت کردندو این بسال 35 بود. ("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص2338 تا 2340)

روایت عبدالله بن سبا «علی وصی محمد رسول الله صلی الله علیه وسلم»

یزید فقعسی گوید: عبدالله بن سبا، یهودی ای از مردم صنعا در یمن بود و مادرش کنیزی سیاه بود. عبدالله بن سبا به روزگار عثمان مسلمان شده بود آنگاه در ولایات مسلمانان سفر کرده بود و قصد گمراه کردن آنها را داشت. از حجاز آغاز کرد، آنگاه به بصره رفت، سپس به کوفه، پس از آن به شام. اما پیش هیچکس از مردم شام منظور خویش را انجام نتوانست داد. وی را از شام بیرون کردند که سوی مصر رفت و آنجا بماند. از جمله سخنانی که به مصریان کرد این بود که «عجیب است که کسان گویند عیسی باز میگردد اما نمی پذیرند که محمد باز میگردد در صورتیکه خدا عزوجل در قرآن گفته: «آنکه ابلاغ این قرآن را به عهده تو گذاشت به بازگشتنگاهی خواهدت بردپس محمد از عیسی به بازگشت شایسته تر است. بدینسان رجعت را برای مصریان وضع کرد و درباره آن سخن کرد.

عبدالله بن سبا پس از آن گفت: «یکهزار پیمبر بود و هر پیمبری را وصی ای بود، علی نیز وصی محمد است» آنگاه گفت «محمد خاتم پیمبران است، علی نیز خاتم وصیان» پس از آن گفت «آنکه وصیت پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم را اجرا نکرد و بر ضد علی وصی پیمبر خدا قیام کرد و کار اُمت را به دست گرفت، ستمگرتر از او کس نبود» پس از آن گفت «عثمان خلافت را به ناحقّ گرفت. اینک وصی پیمبر خدا حاضر است در مورد این قیام کنید و این را تغییر دهید. نخست از بدگویی امیران خویش آغاز کنید و به کار امر به معروف و نهی از منکر تظاهر کنید (عثمان خود پایه گذار «امر به معروف و نهی از منکر» بود) تا مردم به شما متمایل شوند و به این کار دعوتشان کنید

آنگاه عبدالله بن سبا دعوتگران خویش را به هر سو فرستاد و به کسانی از مردم ولایات که تباهشان کرده بود نامه نوشت. آنها نیز به وی نامه نوشتند و نهانی به منظور خویش می خواندند، اما به امر به معروف و نهی از منکر تظاهر میکردند. به ولایات درباره عیب جویی از ولایتداران خویش نامه هایی می نوشتند. برادرانشان نیز به آنها چنین می نوشتند. مردم هر ولایت کار خویش را به مردم ولایت دیگر می نوشتند که در ولایات خوانده میشد. کار به مدینه پایتخت اسلام نیز رسید و همه جا شایعه پراکنی کردند، منظورشان جز آن بود که می گفتند. آنچه می خواستند جز آن بود که می نمودند و آنچه نهان می داشتند جز آن بود که اظهار می کردند. مردم هر شهر می گفتند «ما از بلیه شهر دیگر آسوده ایممردم مدینه می گفتند «ما از بلیه همه مردم آسوده ایم.» ("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2216 تا 2217)

گفتگوی ابن عباس با علی بن ابیطالب در مورد طلحه و زُبیر و معاویه

ابن هلال گوید: ابن عباس می‌گفت: «پنج روز بعد از قتل عثمان از مکه به مدینه رسیدم و پیش علی رفتم که مُغیره پیشش بود و بر در نشستم تا مُغیره درآمد و به من سلام کرد و گفت: «کی آمده ای؟» گفتم: «هم اکنونآنگاه پیش علی رفتم و سلام گفتم. علی بمن گفت: «زُبیر و طلحه را دیدی؟» گفتم» «در نواصف دیدمشان» علی گفت: «کی همراهشان بود؟» گفتم: «ابوسعید بن حارث با جمعی از قریش» علی گفت: «آنها برون شده‌اند و می‌گویند به خونخواهی عثمان می رویم، بخدا می‌دانم که خودشان قاتلان عثمانندسپس از علی در مورد مُغیره سؤال کردم که جوابم را داد و گفت که به مُغیره گفته: «در کار دین تساهل نمی‌کنم و در کار خویش زبونی روا نمی‌دارم» و در مورد معاویه به او گفتم: «معاویه را دو روز هم به کار نمی‌گذارمسپس ابن عباس به علی گفت: «من نیز می‌گویم که معاویه را بجا گذار و اگر با تو بیعت کرد، به عهده من که او را از جای بکنم» علی گفت: «نه بخدا، جُز شمشیر به او نمی دهم» و شعری به تمثیل خواند به این مضمون: «عار نیست که با شجاعت بمیرم/ و تلاش خویش را کرده باشم» گفتم: «ای امیر مومنان، تو مردی شجاعی اما به تدبیر جنگ نپردازی، مگر نشنیدی که پیمبر می‌گفت: «جنگ خُدعه باشد» علی گفت: «چرا» ابن عباس گفت: «به خدا اگر رأی مرا کار بندی به آبگاهشان برم و پس آرم و بگذارمشان که پس از گذشت کارها بنگرند و ندانند که صورت کار چه بود بی‌آنکه نقصانی در کار تو رُخ دهد و گناهی بر تو باشد» علی گفت: «ای ابن عباس من از خُرده کاریهای تو و خُرده کاریهای معاویه بدورم، چیزی بمن می‌گویی و در آن می نگرم اگر بخلاف رأی تو کردم مطیع من باش» گفتم: «چنین می کنم، آسانترین تکلیفی که نسبت به تو دارم اطاعت است

عاملان علی در ولایات و مخالفت و خونخواهی عثمان توسط معاویه (36 هجری)

در اوایل سال 36 علی عمال خود را به ولایات فرستاد. علی، عثمان بن حنیف را به بصره، عماره بن شهاب را که سابقه مهاجرت داشت به کوفه، عبیدالله بن عباس را به یمن، قیس بن سعد را به مصر و سهل بن حنیف را به شام فرستاد. سهل بن حنیف برفت تا به تبوک رسید که به گروهی سوار شامی رسید که گفتند: «کیستی؟» سهل گفت: «ولایتدارم» گفتند: «ولایتدار کجا؟» گفت: «شام» گفتند: «اگر عثمان ترا فرستاده بیا و اگر دیگری ترا فرستاده باز گردسهل گفت: «مگر نشنیده اید چه شده؟» گفتند: «چرا» و سهل سوی مدینه و خلیفه علی بازگشت.

قیس بن سعد عازم مصر شد و چون به ایله رسید سوارانی را بدید که گفتند: «کیستی؟» قیس گفت: «قیس بن سعد، از باقیماندگان عثمانم و کسی را می جویم که به او پناه برم و از او کمک گیرمگفتند: «برو» و قیس برفت و وارد مصر شد، مردم مصر گروهها شدند گروهی پیرو جماعت بودند و با قیس شدند و فرقه ای مُردّد بودند که سوی «خربتا» رفتند و گفتند: «اگر قاتلان عثمان کُشته شدند ما با شماییم وگرنه بجای خویش هستیم تا بیرونمان کنند تا بمنظور خویش برسیمگروهی نیز می گفتند: «اگر علی از برادران ما قصاص نگیرد با وی هستیمو از اینرو پیرو جماعت (کسانی که در محاصره و قتل عثمان دست داشتند) بودند. و قیس بن سعد قصه را برای امیرمومنان نوشت.

عثمان بن حنیف را کسی مانع از ورود بصره نشد که ابن عامر، عامل عثمان، رأی و تدبیر نداشت و کار جنگ نیآراست و مردم آنجا گروهها شدند. گروهی با گروه دیگر مخالف بودند، گروهی پیرو جماعت بودند، گروهی نیز می گفتند: «ببینیم مردم شهر چه می کنند، ما نیز چنان می کنیم

عماره بن شهاب نیز سوی کوفه برفت و چون به زباله رسید طلیحه بن خویلد با او برخورد که وقتی خبر کُشته شدن عثمان را شنیده بود، قیام کرده بود و کسان را به خونخواهی عثمان می‌خواند و می‌گفت: «ای دریغ که در این کار حضور نداشتمگویند: وقتی قعقاع با پیروان خویش از کمک رسانی عثمان بازگشت و به کوفه رسید عماره بن شهاب نمودار شد که به کوفه می آمد. قعقاع به عماره گفت: «بازگرد که مردم کوفه بجای ولایتدار خویش دیگری را نمی‌خواهند و اگر نپذیری گردنت را می زنمدر این موقع ولایتدار کوفه ابوموسی اشعری بود و عماره بن شهاب بازگشت و می گفت: «از خطر بپرهیز که بدی را باز ندارد مگر بدی بدتر از آن» و با این خبر پیش علی بازگشت و این مثل از آنوقت که کار بر عماره پیچیده شد تا وقتی که درگذشت با نام وی قرین شد. عبیدالله بن عباس سوی یمن رفت، یعلی بن اُمیه، عامل عثمان، خراج را فراهم آورد و یمن را ترک کرد و حاصل خراج را همراه برد و با نگهبانان سوی مکه رفت و با مال آنجا رسید.

و چون سهل بن حنیف از راه شام و عماره بن شهاب از کوفه برگشتند و خبرها به علی رسید، طلحه و زُبیر را پیش خواند و گفت: «ای قوم! چیزی که شما را از آن می ترسانیدم رُخ داد، برای جلوگیری از این اتفاقات باید به سرکوب آن پرداخت. که این فتنه است و همانند آتش هرچه مشتعل تر شود بالا گیرد و روشن تر شود» طلحه و زُبیر گفتند: «به ما اجازه بده که از مدینه برویم یا غلبه می‌کنیم (بر قاتلان عثمان) یا از ما چشم بپوشعلی گفت: «کار را تا می‌توان داشت، نگه می‌دارم و چون چاره نماند به علاج آخر متوسل می شوم

آنگاه علی به معاویه در شام و ابوموسی اشعری در کوفه نامه نوشت و آنان را به اطاعت و بیعت خود فرا خواند. ابوموسی اشعری به علی نوشت مردم کوفه به اطاعت آمده‌اند و بیعت کرده‌اند و از ناخوشدلان و خوشدلان و آن‌ها که میان دو گروه بودند سخن آورد و علی کار مردم کوفه را نیک دانست. فرستاده علی سوی ابوموسی، سعید اسلمی بود و فرستاده او سوی معاویه، سبره جهنی بود که پیش معاویه رسید اما معاویه چیزی ننوشت و فرستاده را پس نفرستاد و هر وقت جوابی می‌خواست معاویه اشعاری می‌خواند که به کُشته شدن عثمان و جنگ اشاره داشت، تا ماه سوم کُشته شدن عثمان رسید آنگاه معاویه یکی از مردم بنی عبس از تیره بنی رواحه بنام قبیصه را پیش خواند و طوماری مُهر زده بدو داد که عنوان آن چنین بود: «از معاویه به علی» و بدو گفت: «وقتی به مدینه رسیدی پایین طومار را بگیرو آنگاه بدو گفت چه بایدش گفت و فرستاده علی را نیز روانه کرد و هر دو برون شدند و در غره ماه ربیع الاول به مدینه رسیدند، قبیصه چنانکه معاویه دستور داده بود طومار را بلند کرد و مردم برون شدند و او را می نگریستند آنگاه سوی خانه‌های خویش رفتند و بدانستند که معاویه مخالف است.

سپس قبیصه، فرستاده معاویه با طومار پیش علی رسید و طومار بدو داد که مُهر از آن برگرفت و نوشته‌ای در آن نبود. آنگاه علی به قبیصه گفت: «چه خبر بود؟» قبیصه گفت: «در امانم؟» علی گفت: «آری، فرستادگان در امانند و کُشته نشوند» قبیصه گفت: «خبر این است که قومی را بجا گذاشتم که جُز قصاص رضایت ندهندعلی گفت: «از کی؟» قبیصه گفت: «از خود تو، و شصت هزار پیر را به جای نهادم که زیر پیراهن عثمان می گریستند که پیراهن را برای آن‌ها نصب کرده‌اند و بر منبر دمشق کشیده اندعلی گفت: «خون عثمان را از من می خواهند؟ مگر من مانند عثمان خون باخته نیستم، خدایا در پیشگاه تو از خون عثمان بیزاری می کنم، به خدا قاتلان عثمان از دسترس بدورند مگر خدا بخواهد که وقتی او عزوجل کاری را اراده کند آنرا به انجام می برد، بروقبیصه گفت: «در امانم» امیرمومنان گفت: «در امانی

آنگاه قبیصه مرد عبسی برون شد، سباییان بانگ زدند و گفتند: «این سگ است، این فرستاده سگان است، بکُشیدش» قبیصه بانگ زد: «ای آل مضر، ای قیسیان اسب و تیر، بخدا قسم که چهارهزار خواجه این را تلافی خواهند کرد، بنگرید دلیری و سوار چند استقوم مضریان بر او بانگ زدند و مانع او شدند و گفتند: «خاموش باش» و او می‌گفت : «نه بخدا، اینان هرگز رستگار نخواهند شد که وعده خدا سوی ایشان آمده» باو می گفتند: «خاموش باش» و او می‌گفت: «دچار چیزی شدید که از آن بیم داشتید، بخدا کارهایشان بسر رسید و نیرویشان برفت، بخدا پیش از آنکه شب درآید زبونی بر آن‌ها نمودار شود("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2345 تا 2349)

قصه اُم المومنین عایشه برای خونخواهی عثمان

اسدبن عبدالله گوید: عایشه در راه بازگشت از مکه به مدینه به «سرف» رسید (عُبید) ابن اُم کلاب را که پسر آبی سلمه بود اما به مادر انتساب داشت بدید. ابن اُم کلاب به عایشه گفت عثمان را کُشته اند و بعد از هشت روز مردم مدینه اتفاق کردند و همسُخن شدند و با علی بیعت کردند. عایشه به ابن اُم کلاب گفت: «اگر کار خلافت بر یار تو قرار گیرد، ای کاش آسمان به زمین اُفتد، بازم گردانید، بازم گردانیدابن اُم کلاب گفت: «نخستین کسی که گفته خویش را تغییر داد تویی، تو بودی که می‌گفتی نعثل (کفتار=عثمان) را بکُشید که کافِر شده» و او خطاب به عایشه شعری گفت به این مضمون: «آغاز از تو بود، تغییر نیز از تو بود/ باد از تو بود و باران از تو بود/ تو گفته بودی که پیشوا را بکُشند/ و به ما گفته بودی که کافِر شده/ ما ترا در کار کُشتن وی اطاعت کردیم/ قاتل وی به نزد ما کسی است که دستور داده/ ولی آسمان از بالای ما نیفتاد/ و آفتاب و مهتابمان نگرفت/ با کسی بیعت کرده‌اند که/ کارها را به نظام می آورد/ و کار جنگ را سامان می دهد/ و کسی که دُرست پیمان باشد/ همانند خیانتکار نیستعایشه سوی مکه بازگشت و بر در مسجد فرود آمد و سوی حجر رفت و آنجا پردگی شد و کسان بر او فراهم شدند و گفت: «به خدا عثمان به ستم کُشته شد، بخدا انتقام خون او را می گیرم.» (تاریخ طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2367 تا 2368)

از سویی عُبید بن عمرو قرشی گوید: عثمان در محاصره بود که عایشه بسوی مکه حرکت کرد، در مکه یکی بنام اخضر پیش عایشه آمد و گفت: «عثمان مصریان را کُشتعایشه گفت: «انالله و انا الله راجعون، مردمی را که به طلب حقّ و انکار ظلم آمده اند، می کُشند، ما بدین رضایت ندهیم» آنگاه دیگری بیآمد و عایشه پرسید: «مردم چه کردند؟» گفت: «مصریان عثمان را کُشتند» عایشه گفت: «ای عجب، اخضر پنداشت که مقتول قاتل است» و این مثل شد که؛ دروغ تر از اخضرطلحه گوید: وقتی عثمان کُشته شد، عامل مکه عبدالله بن عامر حضرمی بود و کار حج با عبدالله ابن عباس و مردم مدینه شتاب کردند و دو روزه برفتند و با عبدالله ابن عباس حج کردند و پس از کُشته شدن عثمان و پیش از بیعت علی به مدینه باز آمدند، بنی اُمیه (اُمیه دختر عبدالمطلب، عمه محمد رسول الله بود) فرار کردند و سوی مکه رفتند. بعد از بیعت علی فراریان در مکه بسیار شدند، عایشه نیز آنجا بود و قصد عمره محرم داشت و چون فراریان بیآمدند از آن‌ها خبر جُست به او گفتند: «عثمان کُشته شد و کس به خلافت تن ندادعایشه گفت: «اینان هوشیارند بخصوص پس از این گفتگوها که درباره صلح میان شماستو چون عایشه عمره خویش را به سر برد و سوی مدینه حرکت کرد در «بسرف یا سرف» از یکی از خویشاوندان خویش از طایفه بنی لیث بنام عُبیدبن آبی سلمه شنید که عثمان کُشته شده و مردم مدینه را وادار کرده‌اند که درباره علی اتفاق کنند که «این قوم بر مدینه غلبه داشتندپس اُم المومنین عایشه سوی مکه بازگشت، چیزی نمی گفت و چیزی از او معلوم نمی‌شد تا بر در مسجد الحرام فرود آمد و سوی حجر رفت و در آن جای گرفت. و چون مردم بر او فراهم شدند بسخن آمد و گفت: «ای مردم! غوغاییان ولایت و بدویان و بندگان (غلامان، بردگان) اهل مدینه فراهم آمدند، خُرده ای که غوغاییان بر این مقتول (عثمان) می گرفتند، کُتک زدن بود و به کار گرفتن جوانان، که از پیش مردم مُسن را به کار میگرفته بودند، و بعضی جاها که قُرُق کرده بود، این چیزها سابقه داشت و جز آن صلاح نبود اما از آن‌ها تبعیت کرد و از آن چشم پوشید مگر بصلاحشان آرد، و چون حُجت و عُذری نیافتند به جُنبش آمدند و تعدّی آغاز کردند و کردارشان از گفتارشان دوری گرفت و خون حرام را ریختند و حرمت شهر حرام را شکستند و مال حرام را بگرفتند و رعایت ماه حرام را نکردند، بخدا انگُشت عثمان از یک دنیا امثال این‌ها بهتر بود، باید شما فراهم آیید تا مردم این قوم (غوغاییان) را برانند و پراکنده کنند. بخدا اگر چیزهایی که به دستآویز آن بر عثمان تاختند گناه بود از آن پاک شد، چنانکه طلا از آلودگی پاک شود و جامه از چرک، که وی را پاک کرد چنانکه جامه با آب پاک می شود»

شُعبی گوید: پس از کُشته شدن عثمان، عایشه از مکه سوی مدینه روان شد یکی از خویشاوندانش به او رسید که پرسید: «چه خبر؟» گفت: «عثمان کُشته شده و مردم بر علی اتفاق کردند و کار، کار غوغاییان استعایشه گفت: «گمان ندارم این دُرست باشد (اتفاق مردم مدینه با علی)، مرا بازگردانید» عایشه سوی مکه رفت و چون آنجا رسید عبدالله بن عامر حضرمی که عامل عثمان بر مکه بود بیآمد و بگفت: «ای مادر مومنان برای چه بازگشتی؟» اُم المومنین گفت: «برای این بازگشتم که عثمان به ستم کُشته شده و تا غوغاییان تسلط داشته باشند کار راست نیآبد، به خونخواهی عثمان برخیزید و اسلام را عزیز دارید»

گوید: نخستین کسی که دعوت عایشه را پذیرفت عبدالله بن عامر خضرمی بود، و این نخستین بار بود که بنی اُمیه در حجاز سُخن آغاز کردند و سر برداشتند. سعیدبن عاص و ولیدبن عقبه و دیگر مردم بنی اُمیه بپا خاستند، عبدالله بن عامر از بصره آمد و یعلی بن اُمیه از یمن آمد و طلحه و زُبیر از مدینه آمدند و از آن پس که مدتی در کار خویش نگریستند درباره بصره اتفاق کردند. عایشه گفت: «ای مردم! حادثه‌ای است بزرگ و کاری نابخشودنی، سوی برادران خویش، مردم بصره، روید، و بر ضد آن قیام کنید، خدا مردم شام را آماده کرده، شاید خدا عزوجل انتقام عثمان و مسلمانان را بگیرد

طلحه گوید: نخستین کس که این دعوت را پذیرفت عبدالله بن عامر خضرمی و بنی اُمیه بودند که پس از کُشته شدن عثمان به چنگ عایشه اُفتاده بودند، پس از آن عبدالله بن عامر بیآمد، پس از آن یعلی بن اُمیه بیآمد و در مکه به هم رسیدند، یعلی سیصد شُتر و سیصدهزار همراه داشت و در ابطح اردو زد، طلحه و زُبیر نیز به آن‌ها پیوستند و چون عایشه را بدیدند گفت: «چه خبر؟» گفتند: «از دست غوغاییان و بدویان از مدینه گریختیم، از قومی جدا شدیم که سرگردان بودند، نه حقّی می شناختند و نه از باطلی روی گردان بودندعایشه گفت: «تدبیری کنید و بر ضد این غوغاییان بپا خیزید» ضمن گفتگو از شام سُخن آوردند، عبدالله بن عامر گفت: «معاویه بر آنجا مُسلط استطلحه و زُبیر گفتند: «پس کُجا باید رفت؟» عبدالله بن عامر گفت: «بصره، که من آنجا برآوردگان دارم و مردم دل با طلحه دارند» گفتند: «خدایت زشت بدارد که نه صلح جویی، نه جنگاور، چرا تو نیز همانند معاویه به جای خود نماندی که بر آنجا تسلط داشته باشی و ما سوی کوفه رویم و راه‌ها را بر این جماعت ببندیم؟» اما عبدالله بن عامر جواب دُرستی نداد و چون رأی بر بصره قرار گرفت گفتند: «ای مادرمومنان! از مدینه درگذر که کسان ما با غوغاییانی که آنجا هستند برنیآیند، با ما به بصره بیا که به ولایتی بی‌صاحب می رویم، و چون بیعت علی بن ابیطالب را بر ضد ما حُجت کنند آن‌ها را به قیام واداری چنانکه مردم مکه را واداشتی، سپس آنجا بنشینی، اگر خدا کار را سامان داد چنان شود که خواهی وگرنه صبوری کنیم و در کار دفاع از این کار بکوشیم تا خدا هر چه خواهد کند. گوید: و چون چنین گفتند و کار بدون عایشه سر نمی گرفت، عایشه گفت: «خوب("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2353 تا 2357)

طلحه در ادامه قصه اش می‌گوید: همسران پیمبر خدا با عایشه بودند (بهنگام حج تمامی همسران پیمبر با هم سوی مکه می‌رفتند و عایشه نقش سرپرست همسران پیمبر را داشت) و آهنگ مدینه داشتند و چون رأی عایشه بگشت که خواست سوی بصره رود، آن‌ها از این کار چشم پوشیدند، پس از آن قوم پیش حفصه (زن سومی پیمبر که دختر عمربن خطاب بود) رفتند که گفت: «رای من تابع رأی عایشه استو وقتی خواستند حرکت کنند گفتند: «چگونه توانیم رفت که مالی همراه نداریم که مردم را با آن مُجهز کنیم؟» یعلی بن اُمیه گفت: «من ششصد هزار و ششصد شُتر دارم بر آن نشینید.» (عبدالله) ابن عامر نیز گفت: «من نیز فلان و بهمان دارم» که بوسیله آن مُجهز شدند. آنگاه منادی ندا داد که مادرمومنان و طلحه و زُبیر رو سوی بصره دارند، هرکه سر عزت اسلام و جنگ منحرفان و انتقام جویی عثمان دارد و مرکب ندارد و لوازم ندارد، اینک لوازم و اینک خرجی. ششصد کس را بر ششصد شُتر برنشاندند، بجُز آن‌ها که مرکب (اسب) داشتند و همه هزار کس شدند و بوسیله مال، لوازم آماده کردند و ندای رحیل دادند و برفتند. حفصه زن پیمبر خدا می‌خواست حرکت کند اما عبدالله پسر عمر و برادر حفصه پیش خواهرش آمد و گفت که به جای ماند و او بماند و کس پیش عایشه فرستاد که عبدالله نگذاشت من حرکت کنم. عایشه گفت: «خدا عبدالله را ببخشدهمان گوید: «اُم الفضل دختر حارث (از همسران پیمبر) یکی از مردم جُهینه را بنام ظفر خبر کرد که با شتاب برود و نامه او را به علی برساند و او نامه اُم الفضل را که شامل خبر بود پیش علی آورد.

علقمه بن وقاص لیثی گوید: وقتی طلحه و زُبیر و عایشه رضی الله عنهم حرکت کردند در «ذات عرق» کسان را سان دیدند و عروه بن زُبیر (برادر عبدالله بن زُبیر، هر دو پسران زُبیر بن عوام) و ابوبکر بن عبدالرحمان را کوچک یافتند و پسشان فرستادند. عتبه بن مُغیره بن اخنس گوید: سعیدبن عاص، مروان بن حکم (پسرعمو و داماد عثمان) و یاران وی را در «ذات عرق» بدید و گفت: «کُجا می‌روید که خونی شما بر پشت شُتران است، بکُشیدشان و به خانه‌های خویش برگردید و خودتان را به کُشتن مدهید» گفتند: «میرویم شاید همه قاتلان عثمان را بکُشیم» آنگاه سعیدبن عاص با طلحه و زُبیر خلوت کرد و گفت: «اگر ظفر یافتید، خلافت را به کی میدهید؟ با من راست بگویید» گفتند: «به یکی از ما دو تن، هر کدام را مسلمانان انتخاب کنند» سعیدبن عاص گفت: «بهتر است خلافت را به فرزندان عثمان دهید که به خونخواهی او روان شدید» گفتند: «شیوخ مهاجران را بگذاریم و خلافت را به فرزندان عثمان دهیم؟» سعیدبن عاص گفت: «مگر نمی‌بینید که من می‌کوشم تا خلافت را از بنی عبد مناف (خاندان علی) بیرون برم؟» این بگفت و با عبدالله بن خالد بن اسید بازگشت. اغر گوید: عایشه از «اوطاس» سمت راست پیچید، شبانگاه راه را رها کرد. گویی کاروان آذوقه بود که از نزدیک ساحل گذشت و هیچ‌کس از آن‌ها به «منکدر» و «واسط» و «فلج» نزدیک نشد تا به بصره رسیدند و سالی پُرحاصل بود.

ابن عباس گوید: «یاران شُتر (شُتُر عایشه) ششصد کس بودند، عبدالرحمان ابن آبی بکر (پسر ابوبکر و برادر عایشه) و عبدالله بن صفوان جمحی (یار نزدیک عبدالله بن زُبیر بهنگام خلیفه گری در مکه) از آن جمله بودند و چون از «چاه میمون» گذشتند شُتری کُشته شده را که خونش همی میریخت بدیدند و اینرا به فال بد گرفتند. هنگامی که مروان از مکه روان شد اذان گفت آنگاه بیآمد و پیش طلحه و زُبیر ایستاد و گفت: «به کدامتان بعنوان خلیفه سلام کنم و بنام وی اذان گویم؟» عبدالله بن زُبیر گفت: «به ابوعبدالله» که منظورش پدرش زُبیر بود. محمدبن طلحه (محمد عابد) گفت: «به ابومحمد» که منظورش پدرش طلحه بود. گوید: آنگاه عایشه کس پیش مروان فرستاد و گفت: «چه می کنی؟ می‌خواهی در کار ما تفرقه افکنی؟ خواهرزاده من (عبدالله بن زُبیر) پیشوای نماز شود» پس عبدالله بن زُبیر با مردم نماز میکرد تا وقتی که به بصره رسیدند. معاذبن عبدالله می‌گفت: «بخدا اگر فیروز شویم به فتنه اُفتیم که زُبیر، طلحه را به خلافت نگذارد و طلحه، زُبیر را به خلافت نگذارد.» ("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2357 تا 2361)

«روز گریه، روزی که بیش از آن ندیده بودند که مردم بر اسلام اینقدر گریسته باشند»

سیف گوید: وقتی طلحه و زُبیر و مادرمومنان و مسلمانان مکه مُتفق شدند که سوی بصره روند و از قاتلان عثمان انتقام بگیرند، زُبیر و طلحه پیش عبدالله ابن عمر رفتند و خواستند که او نیز بیآید. ابن عمر گفت: «من نیز یکی از مردم مدینه ام، اگر همسُخن شدند که قیام کنند من نیز قیام می‌کنم و اگر همسُخن شدند که بجای مانند، من نیز بجای می مانم» و از او چشم پوشیدند. ابوملیکه گوید: وقتی آهنگ حرکت داشتند زُبیر پسران خود را فراهم آورد و با بعضی وداع کرد و بعضی را همراه بُرد، دو پسر اسماء را بُرد گفت: «فلان بمان، عمرو بمان» و چون عبدالله بن زُبیر این بدید گفت: «عروه بمان، منذر بمان (برادران خودشپدرش زُبیر گفت: «وای تو، می‌خواهم پسرم را همراه داشته باشم که به کارم آیندعبدالله گفت: «اگر همه را می‌بری ببر، و اگر کسی را به جای می گذاری، این دو را نیز به جای گذار و از میان زنان خویش اسماء (مادر خودش) را به خطر مرگ فرزند میندازگوید: زُبیر بگریست و آن دو را نیز واگذاشت. ابوملیکه در روایتی دیگر گوید: زُبیر و طلحه روان شدند، عایشه نیز روان شد و همسران پیمبر از پی وی تا «ذات عرق» آمدند، کسی روزی ندیده بود که بیش از آن بر اسلام گریسته باشند و آنرا «روز گریه» نام دادند. (تاریخ طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2369 تا 2370)

حرکت علی به آهنگ بصره

محمد گوید: علی بعد از شنیدن خبر حرکت طلحه و زُبیر و عایشه و پیروانش بسوی بصره، با همان آرایش که برای حرکت به شام به سپاه داده بود، برون شد که در راه آن‌ها را بگیرد و از رفتنشان سوی بصره جلوگیری کند و جمعی از کوفیان و مصریان (آنهاییکه در محاصره و قتل عثمان دست داشتند) نیز سبکبار با وی روان شدند که همه هفتصد کس بودند. گوید: عبدالله بن سلام (جزو نفراتی که با علی بیعت نکرده بود) به او رسید و عنانش بگرفت و گفت: «ای امیرمومنان! از مدینه مرو، بخدا اگر از آنجا رفتی دیگر باز نگردی و قدرت مسلمانان هرگز سوی آن باز نمی آید» کسان (احتمالاً مُضریان مصری و کوفیان و بصریان) به وی ناسزا گفتند، اما علی گفت: «کارش نداشته باشید که نیک مردی از یاران پیمبر است» آنگاه برفت تا به «ربذه» رسید و از عبور آن‌ها خبر یافت، پس در ربذه بماند و با یاران به مشورت پرداخت. ("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2362 تا 2363)

محمد گوید: علی نگران مقصد قوم بود و نمی‌دانست کجا خواهند رفت، او می‌خواست سوی بصره روند و چون یقین کرد که راه بصره گرفته‌اند خوشحال شد به عبدالله ابن عباس گفت: «مردان و خاندانهای عرب در کوفه اندابن عباس گفت: «چیزی که ترا خُرسند کرده مرا آزرده دارد. کوفه خیمه گاهی است که سران عرب آنجایند و گُنجایش قوم را ندارد و پیوسته آنجا کسی هست که نگران چیزی است که بدان نمی‌رسد و چون چنین باشد بر ضد کسی که بدان دست یافته آشوب کند تا او را بشکند و همدیگر را تباه کنند» علی گفت: «کار چنان می نماید که گویی، برتری و حقّ مردم مُطیع از روی سابقه و تقدّم است، اگر به استقامت بودن