با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

بابک خرّم دین و جنبش خرّم دینان (از 200 تا 223 هجری قمری/ از 818 تا 838 میلادی)

(بابک و جنبش خرّم دینان ، از خاطرات فراموش شده تاریخ ایران)

 

بابک خرم دین؛ پاینده ایران؛

 

بابک خرّمدین ، شیر کوه " بذ ّ" آذرپاتکان و جنبش خرّمدینان

از میان جنبشهای ایرانی که در برابر فجایع، کشتار و غارتگری مسلمانان اشغالگر تازی عربی دوران خلیفه های راشدین، و اموی و عباسی از خود مقاومت و ایستادگی نشان دادند، میتوان به "جنبش خرمدینان" اشاره داشت. جنبش خرمیان در اصل جنبش روستاییان در برابر ستم گران بیگانه و اشغالگر بود ، که ابتدا در سال 162 هجری قمری اسلامی در اصفهان آغاز گردید و در سرزمینهای جبال، یعنی سرزمینهای میان آذربایجان یا "آذرآبادگان" و طبرستان و "مازندران"، خراسان و فارس و بغداد و خوزستان که شامل مناطق نهاوند، همدان، ری، اصفهان، کاشان، قم، سمنان، دامغان و قزوین میشود، گسترش یافت تا اینکه "بابک خرم دین" هیجده ساله ، قهرمان جنبش خرمدینان، رهبری این مقاومت سراسر ایرانی را بدست گرفت.

 

مقاومت خرّم دینان

بابک از سال 200 قمری و به مدت 22 سال با پشتیبانی مردم مناطق مختلف ایران ، به جنگ با اشغالگران بیگانه و بیگانه پرستان که با مسلمانان همکاری داشتند، پرداخت و با رشادت های بی نظیر، بارها ارکان حکومت خلفای وقت را به لرزه در آورد. اما سرانجام پس از نبردی سخت در سال 222 هجری قمری، با حیله و نیرنگ بیگانه پرست به دام افشین اُشروسنی (اُشروسنه یا اُسروشنه، ناحیه و شهری بود در تاجیکستان) سردار خود فروخته ایرانی دستگاه خلفای عباسی "مامون" و "معتصم"، افتاد.

 

افشین در خدمت مامون و معتصم

افشین این سردار ایرانی، بابک و برادرش عبدالله اسیر را در سال 223 ه.ق به همراه چهارهزار سوار از قلعه "برزند آذرآبادگان" به شهر "سامرا" در عراق ، که مقر خلیفه معتصم بود، برده و تحویل خلیفه داد. اندکی بعد در روز پنجشنبه سوم صفر سال 223 ه.ق، بفرمان معتصم جنایتکار ، بابک خرمدین دلیر را به فجیع ترین شکل ممکن سر و دست و پایش را بریدند و شکمش را بدریدند، اما بابک به هنگام مرگ نیز دلاوریها از خود نشان داد که بعدا در موردش خواهیم نوشت. سپس پیکر مثله شده بابک را در همان شهر "سامرا" بر دار کردند، جاییکه امروزه به "کنیسه بابک" شهرت دارد و بعد سرش را بریدند و به خراسان فرستادند تا بر رعب و وحشت ایرانیان بیفزایند. سپس برادر بابک، عبدالله را همراه "طبری" پسر "شروین شاه طبرستان" به نزد "اسحاق بن ابراهیم" که جانشین "معتصم" در "مدینه السلام" بود، ببردند، تا با آنان چنان کنند که با بابک شیردل کردند.

 

اسیران خرّم دینی در مسیر سامرا مرکز خلافت المعتصم؛

 

خانواده بابک و خرمدینان اسیر در دستان خلیفه معتصم

وقایع نگاران اسلامی گویند: جمع کسانی که بابک در مدت بیست سال کشته بود: دویست هزار و پنجاه و پنج هزار و پانصد کس بود (255 هزار و 50 نفر).

 

- بابک بر یحیی بن معاذ و عیسی بن محمد و زریق بن علی و محمد بن حمید طوسی و ابراهیم بن لیث و احمد بن جنید غلبه یافت ، و احمد را اسیر گرفت.

- بابک با سه هزار و سیصد و نه کس (3309 نفر) از خرمدینان اسیر شدند.

- از زنان مسلمان و کودکان که به دست بابک اسیر بودند هفت هزار و ششصد کس گرفته شد ( 7600 نفر ).

- کسانی از خانواده و فرزندان بابک که توسط افشین اسیر شدند ، هفده مرد بودند با هفده زن از دختران و عروسانش و همه را کشتند تا نسل مقاومت را در ایران از بین ببرند و از بین بردند.

پاداش افشین درم و دار بود (226 ه.ق)

خلیفه معتصم بالله ، افشین را تاج داد و دو "شانه پوش" جواهر نشان پوشانید ، بیست هزار- هزار درم به افشین داد که از آن جمله ده هزار- هزار درم جایزه وی بود و ده هزار- هزار درم را میان مردم سپاه خویش پخش کند ، و او (معتصم) افشین را ولایت دار سند (پاکستان) کرد.

 

اما افشین نیز دو سال بعد از قتل بابک و مازیار، با فرمان همان خلیفه معتصم بالله ، ابتدا او را به زندان انداختند و بعد بتوسط غذا مسمومش کردند و در 226 هجری قمری او را بکشتند ، آنگاه پیکرش را بیرون آوردند و بر دار کردند و بعد پيكرش را نیز سوزاندند و او نیز به پاداش خدماتش به "طنز تاریخ" پیوست!

 

اصل و نسب بابک خرم دین

بابک خرمدین که بود؟ واقعیت آن است بیشتر مطالبی که در منابع تاریخی موجود درباره او آورده اند غرض آلود و افسانه آمیزاست. بنابراین بدشواری می توان از ورای غبار افسانه ها، سیمای واقعی او را شناخت. تاریخ نگاران مسلمان نگاهی دشمنانه دارند و مورخان کوشیده اند با تعصب ورزی ، خاطره او را تاریک و سیمایش را زشت و خون خوار نشان دهند و در نتیجه بخشهای مهم زندگی و کوشش بابک و خرمدینان در تیرگی و ابهام و آلودگی باقی مانده است.

 

این مورخان متعصب مسلمان نوشته اند: "نهضت او ظاهرا در بین جوامعه آنروزی ایرانیان طرفدارانی داشت ، چون وی در صدد احیاء عقاید مزدکی بود ، اما مورد علاقه دهقانان و بزرگان ایرانی که به نیاکان و آیین های زرتشتی دوران ساسانی پایبند بودند، نبود و مسلمانان نیز نمی توانستند آنها را تحمل کنند".

 

بابک از فرزندان "مطهر" نوه دختری (فاطمه) "ابومسلم خراسانی"

درباره تبار و نژاد بابک دیدگاه ها متفاوت است. "دینوری" مورخ در "اخبار الطوال" خود با اطمینان او را از فرزندان "مطهر" نوه دختری (فاطمه) "ابومسلم خراسانی" میداند. لذا مولف "ابن الندیم" در "الفهرست" از قول کسی که اخبار بابک را (به اصطلاح) جمع آورده است میگوید که: "پدرش مردی روغن فروش از اهالی مداین (یسفون) بود که بحدود آذربایجان رفت و در قریه یی بنام "بلال آباد" از دهکده "میمد" مسکن گرفت". در کتاب "الفهرست" ابن الندیم مورخ، از نام این روغن فروش خبری نیست، اما "سمعانی" نام پدر بابک را "مرداس" نوشته که به معنی "مردمخوار" است (نام پدر ضحاک را نیز "مرداس" گفته اند) و در کتاب "الفهرست" مادر بابک را "زنی یک چشم که مدتی با مرد روغن فروش بحرام گرد آمده بود"، معرفی کرده اند.

 

در مورد این مرد روغن فروش تیسفونی مداینی (؟!) و زنی یک چشم در "تاریخ طبری" و بعد از به قتل رساندن بابک و برادرش عبدالله و "سخن از خبر حادثاتی که به سال 223 قمری بود"، آمده : "علی بن مره" از یکی از اوباش بنام "مطر" آورده که گفته بود: "ای ابوالحسن (یعنی علی بن مره) به خدا بابک پسر من بود. گوید: گفتم : چگونه؟ گفت: پیش "ابن رواد" بودیم. مادرش (یعنی مادر بابک) "ترتومیذ یک چشم" از بومیان "ابن رواد" بود و من همیشه به نزد وی جای می گرفتم. او زنی تنومند بود و مرا خدمت می کرد و جامه هایم را می شست. روزی او را بدیدم و از شهوت زدگی سفر و طول عزوبت ، بر او جستم ، و بابک را در رحمش نهادم. سپس گفت: پس از آن غیبتی داشتم، سپس باز رفتم ، وی در کار زاییدن بود. در منزلی جای گرفتم ، روزی به نزد من آمد و گفت : وقتی شکم مرا پرُ کردی اینجا منزل میگیری و مرا رها میکنی؟ و شایع کرد که بچه از من است. گفتم : به خدا اگر نام مرا ببری ترا می کشم. و از من دست بداشت. به خدا او پسر من است ...؟!"

 

در مورد "ابن رواد" خداوندگار تبریز در اواخر قرن دوم هجری، در کتاب "شهریاران گمنام" بخش "روادیان" از شادروان احمد کسروی آمده: یعقوبی در کتاب تاریخ خود عبارت هایی دارد و از گفته های او بر می آید که گذشته از عشیره هایی عربی که در آغاز کشورگشایی تازیکان (اعراب مسلمان) به آذربایگان آمده بودند، در اواخر قرن دوم هجری مهاجرت های تازه رخ داده و عشیره های فراوان دیگر بدانجا درآمدند. چه او می نگارد: ابوجعفر معروف به منصور خلیفه عباسی (از 136 تا 158 هجری قمری)، "یزید بن حاتم سلمی" را والی آذربایگان ساخت. او یمانیان، "قبیله های یمنی" را از بصره بدآنجا آورد و نخستین کسی بود که ایشان را آورد. "رواد بن مثنی ازدی" را به تبریز تا نواحی "بذ" (شهر و "قلعه بذ" که محل مقر اصلی بابک خرمدین بود، این شهر قبلا مرکز "جاویدان بن سهل" رهبر "جاودانیان سرخ جامه" بود)، فرود آورد و "مر بن علی طایی" را به "نریز" و "حمدانی" را به میانه و قبیله های یمنی را در هر کجا پراکنده ساخت ... "شهریاران گمنام"، ص 130 .

و در دنباله این روایات غرض ورزانه داستان شگفت انگیز(؟!) افسانه آمیزی در مورد کودکی بابک نیز آورده اند.

 

افسانه ها در مورد کودکی بابک خرّم دین

از جمله نوشته اند: گویند روزی مادر بابک بیرون رفت و در پی پسر میگشت. بابک در آن زمان گاوهای مردم را به چراگاهی می برد. مادر، وی را در زیر درختی یافت که خفته و برهنه بود و از بن هر مویی از سینه و سر وی خون میتراوید. چون بابک از خواب برآمد مادرش دیگر اثری از خون ندید. دانست که دیری بر نخواهد آمد که کار پسر بالا گیرد ...

 

تاریخ نگار مسعودی نیز گوید: در طی این بیست و دو سالی که قیام بابک بطول انجامید به کمترین قول 500 هزار تن از امراء و روسا و سایر طبقات مردم به قتل رسیدند (منظور از سایر مردم، اوباشان قبایل عربی و یمنی مزدور مقرری بگیر سپاهیان اعراب و خبرچینان آنان بود) ... التنبیه و الاشراف- ص305 .

 

از مقدسی نیز نقل شده: حساب کردند کشتکان او را، هزار هزار (دو هزار نیست، بلکه صدهزار) مسلمان را کشته بود. و خواج نظام الملک (400 سال بعد از وفات بابک) وزیر دوران سلجوقیان (گویند همکلاسی حسن صباح و خیام بوده) در کتاب "سیاست نامه"اش مینویسد: از جلادان او، یک جلاد گرفتار آمده بود. از او پرسیدند که تو چند کس کشته ای؟ گفت: او را (منظور بابک خرمدین را) جلادان بسیار بودند، اما آنچه من کُشتم، سی و شش هزار مسلمان است، بیرون از جلادان دیگر و آنچه در حرب ها (جنگها) کشته اند.

 

بابک زاده قریه خرّم در اردبیل

همانطوریکه دیده می شود بیشتر منابع روی مسلمان کشی بابک تاکید میورزند و دیگر آگاهی ها نیز چنان است که دسترسی به حقیقت زندگی بابک ناشدنی می نماید. اما آنچه از لابلای همین روایات متناقص میتوان دریافت، آن است که بابک در خرّم یکی از دهات اردبیل متولد شد و در آغاز نزد "جاویدان پسر سهل پسر شهرک" به چوپانی و دامداری مشغول بود. جاویدان نیز زنی داشت که پس از مرگ جاویدان با بابک ازدواج کرد و به "جاودانیان سرخ جامه" که پیروان جاویدان بودند و سالها بوده که برعلیه خلفا هارون الرشید و محمد امین مبارزه میکردند، اطمینان داد که روح جاویدان بعد از مرگش در جسم بابک انتقال یافته و از آنزمان آیین بابک را "خرم دین" و پیروان او را "خرمدینان" می گفتند که مانند "جاودانیان"، جامه سرخ بر تن میکردند.

 

مشتاقان "دیدار بابک" در مسیر "قلعه بذ"؛

 

خرّمدینان جانشین خرمیّه آذربایجان ؛ جاویدان پسر شهرک رهبر خرمیّه آذربایجان

جنبش خرمیّه آذربایجان معتقد به "تناسخ روح"

خرم دینان مانند جنبش سفیدپوشان هاشم یا هشام پیغمبر نقاب پوش و به عربی "المقنع" ، پسر حکیم بلخی از سرهنگان خراسان، که در زمان خلفای عباسی منصور و پسرش مهدی و پسر مهدی که هارون الرشید بود، در خراسان بزرگ برعلیه بیگانگان عرب مسلمان قیام کرده بودند ، به "حلول روح" یا "تناسخ روح" اعتقاد داشتند.

 

شادروان دکتر زرین کوب در کتاب "دو قرن سکوت" مینویسد: بابک فقط سرداری دلیر و هوشمند بود که مدتها شورشها و قیام مزدکیان و خرمدینان را رهبری میکرد. در این کار نیز وی جانشین "جاویدان پسر شهرک " بود که از روسای خرمیّه آذربایجان محسوب میشد. مینویسند پس از مرگ جاویدان، زن جاویدان با خرم دینان چنین گفت که : جاویدان ، بابک را جانشین خود کرده است و اهل این نواحی را به پیروی او وصیت کرده و روح جاویدان بوی تحویل کرده است و شما را وعده داده است که بر دست او فتح و ظفر یابید".(دو قرن سکوت- ص 239.)

 

بابک و نهضت مقاومت او بین مردم ایران و مخصوصآ بین روستاییان و کشاورزان ایران هواداران بسیاری داشته و آیین مقاومت در برابر بیگانگان همانگونه که پیش از وی رواج داشته ، پس از او نیز تا چند قرن ادامه یافته و بمانند آتش زیر خاکستر همچنان ادامه می یابد.

 

مشتاقان دیدار (زیارت) بابک خرمدین در روستای کلیبر در سر راه قلعه بذ؛

 

قلعه بابک (قلعه بذ) در شهرستان کلیبر آذربایجان شرقی

قلعه بذ یا قلعه جمهور که به قلعه بابک نیز معروف است، در ارتفاعات شهرستان زیبا و توریستی کلیبر و در بلنداهای باختری شعبه‌ای از رود بزرگ ارس قرار دارد. کلیبر خود یکی از شهرستان‌های آذربایجان شرقی است که به علت واقع شدن در ناحیه کوهستانی و وجود درختان زیاد و آب روان ناشی از چشمه ‌سارهای کوهستانی، بسیار زیباست. این دژ بر فراز قله‌ی کوهستانی، با ‌کمابیش 2300 تا 2700 متر بلندا از سطح دریا. و اطراف دژ را دره‌های ژرفی با گودی 400 تا 600 متر فرا گرفته‌ است و تنها از یک سو راهی باریک و سخت برای دسترسی به این دژ وجود دارد. راه کلیبر به دژ با این‌که از 3 کیلومتر تجاوز نمی‌کند ولی بسیار دشوار است و به هنگام گذر، باید از گردنه‌ها و گذرهای خطرناکی عبور کرد.

 

جنبش سرخ جامگان و قیام بابک خرّم دین

گذری کوتاه در اوراق خاکستری و تحریف شده تاریخ ایران، و رسیدن به مقاومت و پایداری ایرانیان، از زمان پیروزی مسلمانان عرب بر ایرانیان تا وفات بابک خرمدین در سال 223 ه.ق.

 

منابع:

- کتاب "تاریخ طبری" با تالیف محمد بن جریر طبری و با ترجمه ابوالقاسم پاینده.

- کتاب "تاریخ ده هزار ساله ایران" نوشته عبدالعظیم رضایی.

- و منابع دیگر.

 

اعراب مسلمان جهانگشا؛

 

مختصری از جهان گشایی اعراب مسلمان شده

وقتی که محمد پیغمبر مسلمانان با تدبیر و تشویق عایشه زن دومش که به "ام المومنین" یا مادر مومنان مسلمان معروف بود، نامه ای به خسرو پرویز شاهنشاه ایران دوران ساسانیان نوشت و از او خواست که اسلام را بپذیرد و مسلمان شود، خسرو پرویز در جوابی به او گفت ، که تمدن ما هزاران سال بیشتر از شماست. شما در عربستان دخترانتان را زنده بگور می کنید و زنان را در ردیف آدم ها نمیآورید و بقتل و غارت و راهزنی مشغولید ولی ما به همت اهورامزدا، خداپرست، متمدن و انسان واقعی هستیم و تساوی بین زن و مرد را چنان رعایت میکنیم که زنان به مقام ولیعهدی میرسند. در ایران ما دزدی نیست، غارت و چپاول نیست. و با نام اهورامزدا کارهای خود را شروع میکنیم. جهنم و بهشتی که شما از آن سخن میکنید نیاکان ما هزاران سال پیش آن را از پیام آور اهورامزدا الهام گرفته اند و بدانها معتقد هستیم. شما امروز نماز خواندن را به اعراب تعلیم می دهید در حالی که ما هزاران سال است که بخاطر تمامی نعمات از خدای خود سپاس گزاریم و آیینهای نیک او را می ستاییم.

 

زمانیکه محمد پیغمبر مسلمانان هنوز زنده بود اعراب هنوز نتوانسته بودند به ایران لشکرکشی کنند و آن کشور را تصاحب کنند ولی یمن کشور ملکه سبا بدست مسلمانان افتاده بود و می بایستی مسلمان می شدند که شدند و چند روز قبل از فوت محمد ، خبر رسیده بود که خالد بن ولید که از طرف محمد ماموریت داشت تا فلسطین را بگیرد ، با کشتار نصران مسیحی و یهودان فلسطین، بر فلسطین دست یافته ولی آرزوی گرفتن ایران، در زمان ابوبکر و عمر برآورده شد، درست زمانیکه اجتماع ایران دوران ساسانی در هرج و مرج فکری بسر میبرد که مقصر خسرو پرویز بود.

 

ابوبکر که بعد از فوت محمد پیغمبر مسلمانان از اواخر سال 11 تا 13 ه.ق خلیفه مسلمانان بود، توانست قسمتی از سرزمینهای ایران را تصاحب کند و خلیفه بعد از ابوبکر، عمر بود و آن تازیانه اش و صدای رعش آورش. عمر از سال 13 تا اواخر 23 هجری برای یازده سال خلیفه گردید که معادل 635 تا 646 میلادیست. در زمان خلافت او اعراب مسلمان بر مصر و فلسطین دست یافته و در جبهه های جنگ با ایرانیان و نبردهای قادسیه و جلولاء و نهاوند پیروز شده بودند. آنان بعد از پیروزی به شهرهای ایران تاختند و کشتند و اموال مردم و سرمایه های بیشمار ایران را به تصاحب خود درآورده و به یغما بردند. آنان زنان آزاده ایرانی و شاهزادگان را کنیزکان خود کردند.

 

آری در زمان عمر عده ای اندک از مردم شهرهای مرزی جنوبی و غربی ایران که در اطراف "تیسفون" پایتخت ساسانیان گرد آمده بودند و بیشماری از آنان رگ و ریشه عربی داشتند، بخاطر تهدید و تهذیب های عمر و مسلمانان بعنوان ستون پنجم دشمن یا به اجبار و یا به دلخواه به همکاری با این شمشیر بدستان پلید و بیمروت و ناجوانمرد که کارشان جز قصابی انسانها نبود، پرداختند و مسلمان شدند اما اکثریت مردم سرزمینهای داخلی ایران به مقاومت هایی سراسری و بعد پراکنده و خونباری دست زدند و صدها هزار ایرانی جان ها فدای سیادت خود و کشورشان کردند و تن به ذلت و خواری دشمن جان و مال و ناموس و عقیده و مرام خود نسپردند که این خود حکایتی است جداگانه و با امید به یزدان در نوشتاری دیگر.

 

خلافت عثمان (23 تا 35 ه.ق/644 تا 655 میلادی) بعد از ترور عمر بن الخطاب (از 13 تا 23 قمری/634 تا 644 میلادی)

بعد از ترور و مرگ عمر بتوسط یک ایرانی بنام پیروز نهاوندی معروف به "پدر مُروارید" یا بعربی"ابولولو" در سال 23 ه.ق/644 میلادی، و در قلب پایتخت اسلام که شهر مدینه بود، نوبت به خلیفه عثمان رسید که از 23 تا 35 هجری قمری/ 644 تا 655 میلادی بر تخت خلافت مسلمین رسید.

 

در زمان عثمان که بالای هشتاد سال عمر کرد، بدستور او قرآن تدوین و بصورت کتاب نوشته شد. عثمان هنوز شش سالی خلافت نکرده بود که آخرین شاه ساسانی ، "یزدگرد سوم" که در سال ده هجری یا 631 میلادی بر تخت شاهی ایران نشسته بود، در حوالی مرو ناجوانمردانه کشته شد و این حدود سالهای 31 هجری بود که معادل 651 تا 652 میلادیست. مورخین غربی سال 651 میلادی را، سالگرد مرگ یزدگرد سوم و سال پیروزی اعراب بر ایرانیان میدانند. میگویند کشیشی مسیحی که جسد "یزدگرد سوم" را در کنار نهری یافته بود او را محترمانه در دل خاک جای داد تا جسدش بدست دشمنانش نرسد. در عهد عثمان ارمنستان بدست مسلمانان افتاد و در آفریقا اعراب مسلمان مستقر در مصر، در جنوب آن کشور از نیروهای "پادشاهی نوبین" شکست خورده و مجبور به بستن قرارداد صلح شدند.

 

خلافت علی ابن ابیطالب (از 35 تا 40 ه.ق/ از 656 تا 661 میلادی) بعد از عثمان

بعد از عثمان، علی ابن ابیطالب داماد محمد پیام آور مسلمانی، از 19 ذیحجه 35 تا 21 رمضان 40 ه.ق/ 18 بونی 656 تا 27 ژانویه 661 میلادی بر تخت خلافت در کوفه نشست. گفته میشود در زمان خلافت کوتاه او چهل جنگ داخلی بوقوع پیوست و عایشه ام المومنین در مخالفت با علی و شرکت در جنگ جمل بر علیه لشکریان علی، به مدینه تبعید شد و خلیفه علی حتی لشکر برعلیه شاه دیلم فرستاد تا به اطاعتشان وادار کند و در نهایت خود نیز بتوسط خوارج عربستان ترور گردید و حسن پسر او برای مدتی کوتاه به خلافت رسید که بعدأ مجبور گردید، تحت یک مصالحه و اختلاف و کشمکشی که میان لشکریان اعراب مسلمان افتاده بود ، خلافت بر مسلمین را به معاویه واگذار کند.

 

خلافت امویان عبدالمطلب ؛ معاویه از نسل امیه دختر عبدالمطلب جدّ محمد

با معاویه خلافت بدست امویان رسید که شامل چهارده خلیفه و از تاریخ 41 تا 133 هجری، حدود نود و یکسال (91 ) بر سرزمینهای بدست آمده فرمانروایی کردند. خلفای بنی امیه بشرح زیرند :

 

1- معاویه اول موسس سلسله بنی امیه (از 41 تا 60 ه.ق)

معاویه در شام یا سوریه امروزی به خلافت رسید و فرزندش یزید را جانشین خود کرد که همه بزرگان و امرای قوم مسلمان شده عرب با گرفتن مال و منات این امر را پذیرفتند. در زمان معاویه و سال 58 هجری ام المومنین عایشه در تبعیدگاه خود در مدینه زندگی را بدرود گفت و در اولین مسجد مدینه که به مسجد محمد معروف بود ، در کنار قبر محمد بخاک سپرده شد. عایشه کلوپاترای قوم عرب بود و از محبوبیت خاصی نزد محمد و قوم عرب برخوردار بود که باعث حسادتهای دشمنانش شد.

 

2- یزید پسر معاویه (از 60 تا 64 ه.ق)

در زمان یزید و جنگ و دعوای داخلی ، باعث کشته شدن حسین پسر علی و امام سوم شیعیان در سال 61 هجری شد. و در سال 63 هجری عده ای بیشمار از مردم مدینه در مخالفت با یزید کشته شدند و در سال 64 نیروهای یزید به فتنه عبدالله بن زبیر از هوداران خانواده علی در مکه خاتمه دادند.

 

3- معاویه دوم (64 ه.ق)

معاویه دوم بعد از پدرش یزید، برای شش ماه در سال 64 هجری خلافت کرد.

 

4- مروان حکم (از اواخر 64 تا 65 ه.ق) ، موسس سلسله اموی آل مروان (از اواخر 64 تا 133 ه.ق)

مروام حکم والی یا عامل مدینه، از امویان، بعد از جنگ های بزرگ در نزدیکی دمشق با عبدالله بن زبیر در اواخر سال 64 ه.ق و با پیروزی بر او به خلافت در سرزمینهای اسلامی رسید (مروان حکم، عبدالله بن زبیر را نکشت). مروان حکم موسس سلسله ای از امویان شد که بنام سلسله اموی آل مروان معروف گردید که از 64 تا 133 هجری خلافت کردند.

 

5- عبدالملک مروان (از 65 تا 86 ه.ق)

قیام مختار در کوفه به خونخواهی کشته شدگان کربلا (66 ه.ق)

عبدالملک مروان پسر مروان حکم، از 65 تا 86 هجری به خلافت رسید. عبدالملک مروان بعد از معاویه از مشهورترین خلفای بنی امیه است. از مهمترین وقایع زمان او شورش مختار پسر ابو عبید ثقفی در سال 66 ه.ق در کوفه بود که گویند از یاری عده ای از ایرانیان ناراضی از خلافت بنی امیه برخوردار بود. مختار در ظاهر به خونخواهی کشته شدگان کربلا قیام کرد اما گویند باطنا مدعی مقام خلافت بود. مختار تا سال 67 ه.ق کوفه و عراق را در اختیار داشت و چنانکه عبدالعظیم رضایی نوشته، مختار اکثر قاتلین شهدای کربلا از آن جمله عبیدالله بن زیاد را بدست آورده و با وضع فجیعی بقتل رسانید.

 

از طرفی دیگر عبدالله بن زبیر (رقیب خلیفه قبلی مروان حکم و پسرش خلیفه عبدالملک مروان) که از سالهای 65 تا 72 ه.ق، عراق را در سیطره قدرت خود داشت در سال 67 ه.ق برادرش مصعب را به جنگ مختار به کوفه فرستاد و مصعف بعد از محاصره کوفه که پایتخت خلیفه علی بود ، مختار را گرفته و در همان سال 67 ه.ق او را بکشت و بار دیگر عراق نیز بمانند مکه، مسلم (به اختیار) عبدالله بن زبیر شد و همین رقیب خلیفه اموی عبدالملک مروان در سال 73 ه.ق بتوسط یکی از سرداران سفاک و بیرحم خلیفه بنام حجاج بن یوسف ، در مکه و بعد از هفت ماه محاصره و جنگ کشته شد و خلیفه بدون رقیب به خلافت ادامه داد.

 

خلیفه اموی عبدالملک مروان سپس حجاج بن یوسف را عامل عراق و فتح ممالک دیگر شرقی کرد. حجاج بن یوسف بمدت بیست سال بدفع مخالفین خلیفه عبدالملک مروان و به جنگ خوارج که در کرمان و سیستان و خراسان نیرویی تازه یافته بودند، اشتغال داشت. خلیفه عبدالملک مروان اولین خلیفه ای است که دینار و درهم اسلامی ضرب کرد و در سال 95 ه.ق بمرد.

 

6- ولید بن عبدالملک (از 86 تا 96 ه.ق)

ولید بن عبدالملک بجای پدرش از 86 تا 96 هجری خلیفه مسلمانان شد. در زمان این خلیفه اموی، لشکریان اسلام جهان گشایی خود را در شمال افریقا تا مغرب الاقصی (مراکش) و از آنجا به "اندلس" که منطقه ای بزرگ در جنوب اسپانیا است ، ادامه دادند و در شرق و شمال شرقی ایران به ماورءالنهر و غرب هندوستان دست یافتند. ولید بن عبدالملک بانی مسجد جامع اموی دمشق است که در سال 88 ه.ق ساخته شد که تا به امروز از معتبرترین ابنیه اسلامی است.

 

7- سلیمان عبدالملک (از 96 تا 99 ه.ق)

سلیمان عبدالملک که از 96 تا 99 هجری خلیفه سرزمینهای اسلامیست.

 

8- عمر بن عبدالعزیز (از 99 تا 101 ه.ق)

عمر بن عبدالعزیز، نواده مروان حکم که از 99 تا 101 ه.ق خلافت داشت. مورخان اسلامی از او بعنوان عادل و نیکو سیرت نام برده اند، زیرا او پس از آنکه بخلافت رسید، دشنام دادن به علی امام اول شیعیان که از عهد معاویه مرسوم شده و در جمیع ولایات پس از ادای نماز لعن گفتن او معمول بود، ممنوع کرد. میگویند عمر بن عبدالعزیز بسیار مردم دوست بود و همه کوشش خود را مصروف رسیدگی بکار مردم می کرد و وقتی که دشواری در امر اقتصاد پیدا شد او انگشتری گرانبهای خود را فروخت و بمصرف بیچارگان و مستمندان نمود. میگویند این انگشتری از گران بهاترین انگشترهایی بوده که تا آن زمان وجود داشته است و معلوم نبود که در اصل به کدامین سرزمین یا مردمی تعلق داشت.

 

9- یزید بن عبدالملک (از 101 تا 105 ه.ق)

یزید بن عبدالملک که از 101 تا 105 ه.ق خلیفه مسلمانان شد.

 

کارل مارتل مسیحی بعد از پیروزی بر اعراب مسلمان در سال 732 میلادی در جنوب فرانسه؛

 

10- هشام بن عبدالملک (از 105 تا 125 ه.ق)

شکست نیروهای مسلمان هشام بن عبدالملک از نیروهای مسیحی "کارل مارتل" در جنوب فرانسه (110 ه.ق/ 732 میلادی)

هشام بن عبدالملک از 105 تا 125 ه.ق خلیفه سرزمینهای اسلامی شد. در زمان خلافت هشام بن عبدالملک ، مسلمانان قسمتی از قفقازیه و ترُکستان شرقی که در شمال غربی چین بود و جنوب فرانسه و سوییس را فتح کرده و جهانگشایی اسلامی را به منتهی وسعت خود رساندند.

 

اما در سال 110 ه.ق که معادل 732 میلادی است، نیروهای هشام بن عبدالملک در جنوب فرانسه از نیروهای فرانکی "کارل مارتل" مسیحی، شکست خورده و بدین ترتیب برای اولین بار جلوی پیشروی و تهاجم مسلمانان در فرانسه و اروپا گرفته شد و مسلمانان شکست بزرگی را متحمل شدند و از آن زمان به بعد نتوانستند در اروپا پیشروی و به جهانگشایی خود ادامه دهند.

 

خروج "زید پسر زین العابدین" در دوران هشام بن عبدالملک

از وقایع دیگر و مهم در زمان خلافت هشام بن عبدالملک اموی ، خروج "زید پسر زین العابدین" است. او برادر امام پنجم شیعه محمد باقر بود. در کوفه جماعتی از شیعه امامیه اثنی عشری بعد از مسموم شدن یا فوت زین العابدین در سال 94 یا 95 هجری در مدینه، بجای آنکه محمد باقر را امام خود بدانند ، پسر دیگر زین العابدین، "زید" را امام خود خواندند که این فرقه از شیعه را زیدیه می خوانند. والی کوفه زید را بکشت و جماعتش را پراکنده ساخت. سپس سر زید را به دمشق پایتخت آن روزی اسلام و امویان و هشام بن عبدالملک فرستاد و او نیز دستور داد که سر زید را در دمشق بیاویزند و بعدها سر زید را زیر خاک کردند. اما مدتی بعد در عهد خلیفه ولید بن یزید بن عبدالملک ، او نیز دستور داد تا سر زید را از خاک بیرون آورده و بسوزانند.

 

11- ولید بن یزید (125 تا 126 ه.ق)

ولید بن یزید بن عبدالملک از سال 125 تا 126 هجری خلیفه سرزمینهای مسلمانان شد.

 

12- یزید بن ولید (126 ه.ق)

یزید بن ولید پسر عبدالملک ، که در سال 126 ه.ق فقط به مدت پنج ماه و 12 روز خلیفه سرزمینهای اسلامی شد.

 

13- ابراهیم بن ولید (126 ه.ق)

ابراهیم پسر ولید پسر عبدالملک. او فقط بمدت 70 روز خلیفه مسلمانان بود.

 

14- مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی (از 126 تا 132 ه.ق)

مروان پسر محمد پسر مروان حکم که از سال 126 تا 132 هجری قمری بر تخت خلافت مسلمانان در دمشق نشست. مروان نوه مروان بن حکم بود و او آخرین خلیفه امویست. در زمان او اختلافات میان اعراب مسلمان به اوج خود رسید.

 

خلافت از امویان به عباسیان (از 132 تا 656 ه.ق)

در سال 132 ه.ق، ابومسلم خراسانی که در خدمت آل عباسی بود بر عراق و کوفه دست یافت و ابوالعباس سفاح از شیعه بنی عباس در کوفه بجای آخرین خلیفه اموی بخلافت رسید. خلفای عباسی از 132 تا 656 ه.ق خلافت داشتند.

 

خلفای عباسی (از 132 تا 656 ه.ق)

عده ای از خلفای عباسی عبارتند از:

1- ابوالعباس عبدالله سفاح خلیفه (از 750 تا 754 میلادی/ 132 تا 136 هجری قمری)

2- ابوجعفر عبدالله منصور خلیفه (از 754 تا 775 میلادی/ 136 تا 158 هجری قمری)

3- ابوعبدالله محمد المهدی خلیفه (از 775 تا 786 میلادی/ 158 تا 169 هجری قمری)

4- ابومحمد موسی الهادی خلیفه (از 786 تا 787 میلادی/ 169 تا 170 هجری قمری)

5- ابوجعفر هارون الرشید خلیفه (از 787 تا 809 میلادی/ 170 تا 193 هجری قمری)

6- ابوعبدالله محمد الامین خلیفه (از 809 تا 814 میلادی/ 193 تا 199 هجری قمری)

7- ابوالعباس عبدالله المأمون خلیفه (از 814 تا 833 میلادی/ 199 تا 218 هجری قمری)

8- ابواسحاق محمد المعتصم بالله خلیفه (از 833 تا 842 میلادی/ 218 تا 227 هجری قمری)

 

کشته شدن حماسی بابک خرمدین در سال 223 هجری قمری با فرمان خلیفه هشتم عیاسی "معتصم بالله" ضعیف الجثه"؟! ... خلیفه های دیگر تا آخرین خلیفه عباسی بنام ابو احمد عبدالله المستعصم بالله (از 1243 تا 1258 میلادی). این خلیفه آخرین بدست هلاکوخان مغولی کشته شد و بدین ترتیب خلافت اسلامی اعراب عباسی از بین رفت.

 

آثاری از کاخ کسری در تیسفون (مداین اعراب در عراق کنونی) پایتخت ساسانیان؛

 

از عباسیان تا پایان جنبش مقاومت خرّمدینان (از 132 تا 223 هجری قمری/ معادل 750 تا 838 میلادی)

 

گذری کوتاه شده در طول این تاریخ 91 ساله و مقاومتهای پراکنده ملی میهنی

(بنقل از "تاریخ طبری" و با ترجمه آقای ابوالقاسم پاینده)

 

از حادثه های سال 133 هجری قمری

یکسالی است که ابوالعباس سفاح از بنی عباس و با کمک لشکریان خراسان و ابومسلم، خلیفه سرزمینهای اسلامی شده و "افریقیه" نیز گشوده شد و ابومسلم در خراسان عامل خلیفه عباسی است و گویند: شریک بن شیخ مهری در خراسان و در بخارا بر ضد ابومسلم قیام کرد و بر او اعتراض آورد و گفت: ما پیرو خاندان محمد نشدیم که خون بریزیم و برخلاف حق عمل کنیم. و بیشتر از 30 هزار کس در این رای پیرو او شدند. ابومسلم زیاد بن صالح خزاعی را سوی او فرستاد که با وی نبرد کرد و او را بکشت.

و هم در این سال، ابوداود خالد بن ابراهیم ، از وخش سوی ختلان شد و حنش بن سبل شاه آنجا مقاومت نیاورد و دهقانان ختلان با وی حصاری شدند و در گردنه ها و تنگه ها و قلعه ها مقاومت آغاز کردند و چون ابوداود با حنش سخت گرفت، وی شبانگاه با خدمه و با دهقانان خویش از قلعه برون شد که تا سرزمین فرغانه برفتند و از آنجا به سرزمین ترُکان برفت تا پیش شاه چین رسید. ابوداود کسانی از آنها را که بدست آورده بود بگرفت و به بلخ آورد سپس پیش ابومسلم فرستاد ...

 

در این سال صالح بن علی ، سعید بن عبدالله را برای غزای تابستانی (جنگهای تابستانی، مخصوص هوای خوب تابستانی) آن سوی تنگه ها فرستاد ... و در این سال عامل (والی و حاکم) فارس محمد بن اشعث بود. عامل سند (در پاکستان امروزی) منصور بن جمهور بود. عامل خراسان و جبال ابومسلم خراسانی بود و عامل ارمینیه صالح ابن صبیح بود و عامل آذر بیجان (آذر یا آتشی که جانی و رمقی برایش نمانده؟!- ماد سرزمین بابک خرمدین)، مجاشع بن یزید بود ... و دیوان خراج با خالد بن برمک (بزرگ خانواده برمکی) بود...

 

و در این سالها ایران تحت سیطره کامل قوای اشغالگر اعراب بود و چنانکه گویند چاره کار، در مقاومت کردن نبود، بلکه کنار آمدن با پا برهنگان "تازیکی" بود، که قرار شده بود بجای قوم برگزیده ، مبشر آزادی و رهایی موالی ها و بردگان مسلمین شوند.

از حادثه های سال 134 هجری و قمری

خلع خلیفه توسط بسام بن ابراهیم بن بسام از یکه تازان خراسان ؛ ابومسلم خراسانی و کشتار مردم سغد و بخارا

در این سال ، بسام بن ابراهیم بن بسام مخالفت آورد و خلع کرد (در حرف منصور خلیفه را از خلافت خلع کرد). وی از یکه تازان مردم خراسان بود و چنان که گفته اند با گروهی که با رای (نظر) وی همآهنگی داشتند و از قیام خویش خوشدل بودند. ابوالعباس (سفاح) در کارشان و اینکه کجا رفته اند جستجو کرد تا از محلشان خبر یافت که در مداین بود (اعراب اسم شهر "تیسفون" را که پایتخت ایران در زمان ساسانیان بود به مداین تبدیل کردند) و خازم بن خزیمه را به مقابله وی فرستاد که چون بسام را بدید با وی نبرد آغاز کرد. بسام و یارانش هزیمت شدند (فرار کردند) و بیشترشان کشته شدند و اردوگاهشان به غارت رفت. خازم و یارانش به تعقیب آنها در سرزمین "جوخاتا"، ولایت "شهریاران" برفت و به هر کس از آنها رسید که هزیمت میرفت یا سر نبرد داشت او را بکشت.

 

آنگاه از آن جانب بازگشت و به ذات المطامیر، یا دهکده ای همانند آن، گذشت که گروهی از بنی الحارث ابن کعب، داییان دور ابوالعباس سفاح، آنجا بودند. وقتی بر آنها گذشت که در مجلس خویش بودند، سی و پنج کس و هفده کس از غلامانشان، به آنها سلام نگفت و چون گذشت او را دشنام دادند، وی از آنها آزرده بود که شنیده بود مغیره ابن فزع که از یاران بسام بن ابراهیم بود به آنها پناه برده بود، پس با شتاب بازگشت و درباره اقامت مغیره به نزد ایشان، پرسش کرد. گفتند: یکی رهگذر بر ما گذشت که او را نمی شناختیم و شبی در دهکده ما بماند سپس برفت. به آنها گفت: شما که داییان امیر مومنانید، دشمن وی بنزد شما میآید و در دهکده تان آرام میگیرد؟ چرا فراهم تیآمدید و او را نگرفتید؟ گوید: در پاسخ وی خشونت کردند و او بگفت تا گردن همگیشان را زدند و خانه هایشان را ویران کردند و اموالشان را غارت کردند آنگاه سوی خلیفه ابوالعباس سفاح بازگشت. گوید: یمانیان از عمل خازم خبر یافتند و آنرا سخت گرفتند و هم سخن شدند، زیادبن عبیدالله با عبدالله بن ربیع، هر دوان حارثی، و عثمان بن نهیک و عبدالجبار ابن عبدالرحمان که در آنوقت سالار نگهبانان خلیفه ابوالعباس سفاح بود به نزد خلیفه رفتند و گفتند: ای امیر مومنان، خازم در مورد چیزی بر تو جرات آورده که هیچیک از نزدیکترین فرزندان پدرت درباره آن بر تو جرات نمی آرد، که حق ترا حقیر شمرده. داییان تو ولایتها سپرده اند و پیش تو آمده اند که به تو ببالند و طالب نیکی تو بوده اند و چون به دیار و جوار تو رسیده اند خازم بر آنها تاخته و گردنهایشان را زده... بی آنکه خطایی کرده باشند. گوید: پس خلیفه ابوالعباس سفاح آهنگ کشتن خازم کرد. موسی بن کعب و ابوالجهم بن عطیه خبر یافتند و پیش ابوالعباس سفاح رفتند و گفتند: ای امیر مومنان، شنیده ایم این قوم ترا بر ضد خازم وا داشته اند... ترا از این کار به پناه خدا می سپاریم که وی مطیع است و سابقه نکو دارد، آنچه کرده در خور تحمل است که شیعیان خراسانیتان، شما را بر همه خویشان، از اولاد و پدران و برادران برگزیده اند و هر که را مخالفت شما کرده، کشته اند. تو در خور آنی که بدی بد کارشان را بپوشانی، اگر به ناچار سر کشتن وی داری این کار را به خویشتن مکن، وی را به معرض حوادثی ببر که اگر در اثنای آن کشته شد به مقصود خویش رسیده ای و اگر ظفر یافت ظفر وی از آن تو باشد. گوید: بدو گفتند که خازم را سوی خوارج عمان، جلندی و یاران وی، خوارج جزیره ابن کاوان که با شیبان بن عبدالعزیز یشکری بودند، بقرستد. گوید: ابوالعباس بگفت تا خازم را با هفتصد کس از بصره توسط کشتی به جزیره ابن کاوان و عمان بفرستند، و او حرکت کرد و خوارجی را که آنجا بودند کشت...

 

و در این سال ابوداود خالد بن ابراهیم، به غزای مردم "کش" رفت (کش در شمال شرقی خراسان بزرگ) و "اخرید" پادشاه آنجا را بکشت. وی مردی شنوا و مطیع بود و پیش از آن در بلخ به نزد وی آمده بود، پس از آن نیز در "کندک" مجاور "کش" با وی دیدار کرده بود. ابوداود بعد از کشتن "اخرید" و یاران او، مقداری فراوان ظروف چینی نقشدار مطلای بی مانند و زینهای چینی ... از آنها گرفت و همه را پیش ابومسلم فرستاد که به سمرقند بود. راوی گوید: ابوداود دهقان کُش و تعدادی از دهقانهای(مالکین و اشراف و ثروتمندان شهر) آنجا را بکشت، "طاران" برادر "اخرید" را نگهداشت و او را شاه "کش" کرد ...

 

گوید: ابومسلم از آن پس که از مردم "سغد" و "بخارا" کشتار کرد و بگفت تا دیوار شهر سمرقند را بنیان کنند و زیاد بن صالح را بر سغد و بر مردم بخارا گماشت و آنگاه به مرو بازگشت. و در همین سال مجاشع بن یزید از عاملی آذربیجان معزول شد و محمد بن صول عامل آنجا شد ... و دیوان خراج خلیفه منصور با خالد بن برمکی بود...

 

از حادثه های سال 135 هجری قمری

قیام زیادبن صالح در آن سوی نهر بلخ ؛ کشته شدن نصربن راشد در قیام راوندیان طالقان در ترمز خراسان

از جمله حوادث سال قیام زیادبن صالح بود، در آن سوی نهر بلخ، که ابومسلم برای تلاقی وی آماده شد و از مرو حرکت کرد، ابوداود خالدبن ابراهیم نیز نصربن راشد را سوی ترمذ فرستاد و بدو دستور داد که در شهر جای گیرد، مبادا زیادبن صالح کس سوی قلعه و کشتی ها قرستد و آنرا بگیرد. نصر چنین کرد و چند روز آنجا بماند و کسانی از راوندیان طالقان، با یکی که کنیه ابواسحاق داشت، بر ضد نصر قیام کردند و او را بکشتند. راوی گوید: وقتی که خبر این حادثه را به اوداود رسید، عیسی بن ماهان را به تعقیب قاتلان نصر فرستاد که تعقیبشان کرد و آنها را بکشت. گوید: ابومسلم با شتاب برفت تا به آمل رسید. سباع بن نعمان ازدی نیز با وی بود. وی فرمان زیاد بن صالح را از جانب ابوالعباس سفاح آورده بود و به او(سباع بن نعمان) گفته بود اگر فرصتی یافت به ابومسلم تازد و او را بکشد. ابومسلم از این خبردار شد و سباع بن نعمان را به حسن بن جنید داد که از جانب او عامل آمل بود... و خود سوی بخارا رفت و چون آنجا رسید ابوشاکر و سعد شروی با سردارانی که زیادبن صالح را خلع کرده بودند پیش وی آمدند. ابومسلم درباره زیادبن صالح از آنها پرسش کرد که کی زیاد را به تباهی کشانید؟ گفتند: سباع بن نعمان. گوید: پس ابومسلم به عامل آمل نوشت که یکصد تازیانه به سباع بزند، سپس گردنش را بزند و او چنان کرد. گوید: وقتی سرداران زیادبن صالح، وی را رها کردند و به ابومسلم پیوستند به دهقان باکث پناه برد و دهقان بر او تاخت و گردنش را بزد و سرش را پیش ابومسلم آورد. ابوداود به سبب وضع راوندیان که قیام کرده بودند، از ابومسلم دیر مانده بود، ابومسلم بدو نوشت: اما بعد، بیم مدار، و آسوده باش که خدا زیادبن صالح را کشت، پس بیا. گوید: ابوداود سوی کش آمد و عیسی بن ماهان را سوی بسام بن ابراهیم فرستاد، ابن النجاح را سوی شاوغر فرستاد، به مقابله اسپهبد، که قلعه را محاصره کرد و مردم شاوغر صلح خواستند که پذیرفته شد. عیسی بن ماهان در مقابل بسام بن ابراهیم کاری از پیش نبرد تا وقتی ابومسلم به شانزده نامه عیسی بن ماهان دست یافت که به کامل بن مظفر یار ابومسلم نوشته بود که ضمن آن ابوداود را تحقیر کرده بود و او را به تعصب منتسب داشته بود و اینکه ابوداود عربان و قوم خویش را بر مردم دیگر از اهل دعوت برتری میدهد و در اردوی وی سی و شش سراپرده برای امان خواهی هست. ابومسلم نامه ها را پیش ابوداود فرستاد... گوید: ابوداود به عیسی بن ماهان نوشت و دستور داد از مقابل بسام بن ابراهیم پیش وی باز گردد و چون به نزد وی آمد او را به دست عمرالنغم داد که به نزد وی زندانی شد... پس او را با بندها برون بردند و چون از سراپرده ها برون شد حرب بن زیاد و حفص بن دینار وابسته یحیی بن حصین بر او تاختند و او را با گرز و تبرزین بزدند که به زمین افتاد آنگاه مردم طالقان و دیگران سوی او دویدند و در جوالش کردند و با گرزها چندان بزدند که بمرد. ابومسلم نیز سوی مرو بازگشت. و در این سال عامل آذربایجان محمد بن صول بود و دیوان خراج(خزانه داری) با خالد بن برمک بود.

 

از حادثه های سال 136 هجری قمری

قرار کشتن ابومسلم مابین خلیفه سفاح و منصور ؛ اگر امروز او را چاشت نکنی ، فردا وی ترا شام کند ؛ سال فوت اولین خلیفه عباسی

از حادثه های این سال این بود که ابومسلم با "جماعتی انبوه از مردم خراسان و دیگر پیروان خویش به انبار آمد"، البته با اجازه امیر المومنان ابوالعباس سفاح و خلیفه دستور داد "مردم از او پیشواز کنند که پیشواز کردند." ابومسلم از خلیفه اجازه حج خواست و خلیفه گفت: "اگر نبود که ابوجعفر (برادر خودش و خلیفه بعدی) به حج میرود ، ترا به سالاری حج می گماشتم."

 

البته همزمان مابین ابومسلم و ابوجعفر منصور نفاق سایه افکنده بود و ابومسلم بهنگام بیعت گرفتن از مردم مسلمان خراسان برای ابوالعباس سفاع ، با ابوجعفر منصور بد رفتاری و تحقیرش کرده بود. بنابراین ابوجعفر منصور بهنگام اقامت ابومسلم در انبار از برادرش خلیفه ابوالعباس سفاح خواست که او را بکشد.

 

ابوالعباس سفاح گفت: "برادر، تلاش وی و اعمالی را که انجام داده میدانی." ابوجعفر منصور گفت: "ای امیر مومنان، به خدا این به سبب اقبال ما بود ، به خدا اگر گربه ای را فرستاده بودی و به جای وی می بود، به دوران اقبال ما به جایی میرسید که او رسید." ابوالعباس سفاح گفت: "او را چگونه باید کشت؟" ابوجعفر منصور گفت: "وقتی به نزد تو آمد و با وی سخن کردی و رو سوی تو دارد، من وارد میشوم و غافلگیرش می کنم و از پشت سر ضربتی میزنم و او را می کشم." ابوالعباس سفاح گفت: "یارانش که او را بر دین و دنیای خویش مرجح می دارند، چه میشود؟" ابوجعفر منصور گفت: "همه این چیزها چنان میشود که خواهی ، وقتی بدانند که وی کشته شده پراکنده میشوند و به ذلت می افتند." و ابوجعفر منصور در ادامه صحبتها گفت: "بیم دارم که اگر امروز او را چاشت نکنی (نخوری، نکشی) فردا وی ترا شام کند." و در ادامه قرار کشتن ابومسلم را بنوبتی دیگر سپردند.

 

و در همین سال 136 هجری قمری، ابوالعباس سفاح سفاک خلیفه بمرد و ابوجعفر منصور جانشین او گردید(ابوالعباس بعد از برادرش ابوجعفر منصور، عمویشان عیسی بن موسی را نایب ولیعهدش کرد)، در حالیکه برای خلیفه گری او، ابوالعباس سفاح قبلأ از اعراب بیعت خلافت گرفته بود.

 

از حادثه های سال 137 هجری قمری

کشتن ابومسلم خراسانی پیش خلیفه ابوجعفر منصور

در سال 137 ه.ق، ابومسلم خراسانی با نقشه قبلی خلیفه مسلمین ابوجعفر منصور و با کمک "عیسی بن علی و عیسی بن موسی و دیگر بنی هاشمیان که به نزد وی بودند"، ناجوانمردانه در مداین (تیسفون سابق) کشته شد در حالیکه خلیفه منصور قبل از فرمان کشتن او، ابومسلم را به فحش و ناسزا گرفته و به او گفته بود: ای پسر زن خبیث ، به الله اگر کنیزی به جای تو بود ، قلمرو خویش را سامان می داد. آنچه کردی در ایام اقبال ما کردی و به اعتبار ما. اگر به اعتبار خودت بود ، نخی را نمی بریدی که به من نامه نوشتی و از نام خویش آغاز کردی و به من نوشتی و از "امینه" دختر علی خواستگاری کردی (خلیفه منصور خودش میخواست امینه دختر علی را تصاحب کند و حتی مادر ابومسلم را که ایرانی بود به فحش گرفته بود و اینکه تو میخواهی زن عرب بگیری و با اینکار به سروری و سالاری رسی) و پنداشتی که پسر سلیط بن عبدالله بن عباسی(؟!) بی مادر به جایگاهی بلند اوج گرفتی، چرا سلیمان بن کثیر را که در کار دعوت ما چنان اثر داشت و پیش از آنکه ترا در کاری دخالت دهیم، یکی از نقیبان ما بود، کشتی؟ ابومسلم گفت: سر مخالفت داشت و نافرمانی من کرد که او را کشتم. گوید: ابومسلم دست وی را گرقته بود و می مالید و می بوسید و عذر میخواست. به قولی: عثمان بن نهیک اول بار با شمشیر ضربتی سبک به ابومسلم زد که حمایل شمشیر وی را برید و ابومسلم را آشفته کرد. شبیب بن واج ضربتی زد و پایش را قطع کرد، دیگر یاران وی پیاپی ضربت زدند تا او را کشتند... گویند: پس از کشته شدن ابومسلم، عیسی بن موسی(عمو و ولیعهد ابوجعفر منصور از طرف ابوالعباس سفاح) درآمد و گفت: ای امیرمومنان، ابومسلم کجاست؟ گفت: هم اکنون اینجا بود... اینک در این فرش است. عیسی بن موسی گفت: انا لله و انا الیه راجعون که عیسی درباره ابومسلم رای نکو داشت... آنگاه جعفربن حنظله گفت: ای امیر مومنان، خلافت خود را از امروز به حساب آر.

در مورد ابومسلم و خدمات او به اعراب مسلمان و شیعه بنی عباسی بنی هاشمیان و اینکه او در خدمت چه امیالی بود ، که به تحقیق و پژوهش بیشتری نیازمندیم ... که در آینده به این معضل بیشتر خواهیم پرداخت.

 

از حادثه های سال 137 هجری قمری

قیام سنباد مجوسی زرتشتی (پیروز اسپهبد) در پی کُشتن ابومسلم خراسانی

و در ادامه نوشته اند: گویند: سنباد مجوسی ای بود (عربان مسلمان ایرانیان را آتش پرست میدانستند و "مجوسی" خطاب میکردند) از مردم دهکده ای به نیشابور به نام "آهن" و چون ظهور کرد ، اتباع وی بسیار شدند. قیام وی چنانکه گفته اند به سبب خشم از کشته شدن ابومسلم و انتقام جویی وی بود، از آن رو که سنباد از پروردگان وی بود.

 

سنباد وقتی قیام کرد بر نیشابور و قومس و ری تسلط یافت و نام "فیروز اسپهبد" داشت. وقتی به ری رسید خزینه های ابومسلم را بگرفت که ابومسلم وقتی حرکت کرده بود و سوی ابوالعباس سفاح میرفت (سال 136 ه.ق)، خزینه های خویش (منظور پول ها و زر و زیورهایی که پیش ابومسلم بوده) را آنجا نهاده بود. بیشتر یاران سنباد مردم جبال بودند (از آذربایجان و کردستان و ری و همدان و تا مرکز ایران).

 

ابوجعفر منصور، جمهور بن مرار عجلی را با ده هزار کس سوی آنها فرستاد که میان همدان و ری بر کنار بیابان تلاقی کردند. سنباد هزیمت شد و در اثنای هزیمت حدود 60 هزار کس از یاران وی کشته شدند و زنان و فرزندانشان اسیر شد. و پس از آن سنباد مابین طبرستان و قومس کشته شد ، لونان طبری او را بکشت. آنگاه منصور خلیفه اسپهبدی طبرستان را به "وندا هرمز" داد ... از قیام سنباد تا به وقت کشته شدن وی هفتاد روز بود.

 

و در این سال 137 ه.ق ملبد بن حرمله شیبانی در جزیره بین النهرین قیام کرد و همه سرداران ابوجعفر منصور را که به جنگ او آمده بودند هزیمتشان داد. او حتی بر حمیدبن قحطبه عامل جزیره نیز پیروز شد. به پندار واقدی، ملبد بن حرمله شیبانی بهنگام قیام گفته بود حکمیت خاص خداست. ملبد توسط خازم بن خزیمه کشته شدو

 

از حادثه های سالهای 138 و 139 و 140 هجری قمری

و در سال 138 ه.ق، جمهور بن مرار عجلی منصور را خلع کرد و سبب آن بود: جمهور بن مرار عجلی بعد از کشتن سنباد و یارانش، به خزینه های ابومسلم که در ری به جا گذاشته بود دست یافت ولی به نزد خلیفه ابوجعفر منصور نفرستاد و ابوجعفر را حتی از خلافت خلع کرد. ولی خلیفه محمد بن اشعث خزاعی را با سپاهی فراوان به مقابله جمهور فرستاد که نبردی سخت کردند. نخبه سواران عجم (ایرانیان مسلمان)، زیاد و دلاستا خنج با جمهور بن مرار عجلی بودند که کشته شدند و جمهور نیز به آذربیجان گریخت و سپس او در "اسپاذرو" دستگیر شد و کشته گردید.

 

و در سال 139 ه. ق مبادله اسیران میان منصور و فرمانروای روم رخ داد. از آن پس تا به سال صدوچهل و ششم مسلمانان را غزای تابستانی نبود که ابوجعفر منصور به کار محمد و ابراهیم از پسران عبدالله بن حسن بن علی ابن ابیطالب مشغول بود. و در این سال ابوجعفر منصور مسجد الحرام را توسعه داد و این سال، سال فراوانی و پرُ حاصل نام گرفت.

 

و در سال 140 ه.ق، ابوداود عامل خراسان بعد از ابومسلم، توسط سردارانی از سپاه خراسان بقتل رسید. عبدالجبار بن عبدالرحمان ازدی از طرف خلیفه ابوجعفر منصور عامل خراسان شد. او بعد از رسیدن به خراسان سرداران و کسانیکه در قتل ابوداود دست داشتند بگرفت. گوید: متهمشان کرد که سوی فرزندان علی ابن ابیطالب دعوت کرده اند. مجاشع بن حریث انصاری عامل بخارا و ابوالمغیره، خالدبن کثیر، وابسته بنی تمیم و عامل قهستان و حریش بن محمد ذهلی پسرعموی ابوداود از آن جمله بودند که بکشتشان. جنید بن خالد تغلبی و معبد بن خلیل مزنی را نیز از آن پس که بسختی تازیانه زد به زندان کرد و عده ای دیگر از سرداران خراسان را نیز به زندان کرد و در کار وصول باقیمانده مالهایی که به عهده عاملان ابوداود بود اصرار ورزید.

 

از حادثه های سال 141 هجری قمری

سال قیام راوندیان ؛ فتح اولیه طبرستان

از جمله حوادث سال قیام راوندیان بود. بعضی ها گفته اند: کار راوندیان و کار ابوجعفر منصور که از آن یاد می کنیم به سال 137 یا 136 ه.ق بود. راوندیان، چنانکه از علی ابن محمد آورده اند، قومی از مردم خراسان بودند و پیرو عقیده ابومسلم دعوتگر بنی هاشم که چنانچه گویند به تناسخ ارواح قایل بودند و پنداشتند که روح آدم در "عثمان بن نهیک" است و پروردگارشان که غذا و آبشان میدهد ابوجعفر منصور است و هیثم بن معاویه جبرییل است.

 

گوید: راوندیان به نزد قصر منصور رفتند و آنجا طواف همی کردند، و می گفتند: این قصر پروردگارمان است. منصور کس سوی سرانشان فرستاد و دویست کس از آنها را به زندان کرد که یارانشان خشم آوردند و گفتند: چرا آنها را به زندان کرده اند؟ منصور دستور داد اجتماع نکنند. پس تابوتی را که خالی بود بیآوردند و بر دوش کشیدند و در شهر برفتند، همینکه به در زندان رسیدند تابوت را بینداختند و به کسان حمله بردند و وارد زندان شدند و یاران خویش را درآوردند و به قصد منصور رفتند. در آن وقت فقط سیصد کس بودند... گوید: وقتی منصور برون شد اسبی آوردند که برنشست و آهنگ راوندیان داشت... میان مردم بازار ندا دادند که راوندیان را با تیر زدند و با آنها نبرد کردند و بسیار کس از آنها را بکشتند. آنگاه در شهر را گشودند و کسان بیآمدند، خازم بن خزیمه بر اسبی دم کوتاه بیآمد و گفت: ای امیر مومنان، بکشمشان؟ گفت: آری. پس خازم به آنها حمله برد تا به پشت یک دیوارشان راند، سپس به خازم حمله بردند که در مقابلشان پس رفت. هیثم بن شعبه از پشت سرشان بیآمد و همگیشان کشته شدند. گوید" در آنروز عثمان بن نهیک سوی راوندیان رفت و با آنها سخن کرد و بازگشت. تیری به او انداختند که میان دو شانه اش خورد. چند روزی بیمار بود و از آن بمرد...

 

و در همین سال: برای اولین بار طبرستان بتوسط مسلمانان عرب فتح گردید و بسیار کس از مردم طبرستان کشته شدند و اسپهبد از سرزمین دیلمان وارد ولایت گیلان شد و آنجا بمرد. دخترش را گرفتند که مادر ابراهیم بن عباس بن محمد شد.

 

از حادثه های سال 142 هجری قمری

قیام سپهبد طبرستان ؛ "بحتریه" نوه اسپهبد کُر طبرستان

و در این سال: اسپهبد طبرستان پیمان مابین خویش و مسلمانان را شکست و مسلمانانی را که در ولایت وی بودند بکشت. وقتی خبر اسپهبد شاه به خلیفه ابوجعفر منصور رسید خازم بن خزیمه و روح بن حاتم را با وابسته خود ابوالخصیب مرزوق روانه طبرستان کرد. آنها مقابل قلعه اسپهبد بماندند و قلعه را محاصره کردند. بعد ابوالخصیب حیله کرد و سر و ریشش را بزد و به اسپهبد صاحب قلعه پیوست و گفت که رفتاری تحمل ناپذیر با او کرده اند چونکه به او گفته اند که با شاه طبرستان همدلی کرده. اسپهبد نیز حرفهای او را باور کرده و بعد ها از او اطمینان یافت و وی را جزو نوبتیان گشودن و بستن در شهر و قلعه خویش نهاد.

ابوالخصیب بعدها به روح بن حاتم و خازم بن خزیمه نامه نوشت و به تیری بست و سوی آنان رها کرد و خبرشان داد که به حیله دست یافته و شبی را که معین کرده بود برای گشودن در قلعه ، وعده نهاد و چون آن شب رسید در را برای آن ها بگشود که همه جنگاوران قلعه را بکشتند و فرزندان را اسیر گرفتند.

 

"بحتریه" (دختر باکند و باکند خواهر اسپهبد شاه و دختر اسپهبد کُر طبرستان) را که مادر منصور بن مهدی شد (بعد از اسارت و کنیزی) به دست آوردند. مادر بحتریه، "باکند" دختر "اسپهبد کُر" بود، نه دختر "اسپهبد شاه طبرستان"، که او (اسپهبد شاه) برادر "باکند" بود و "باکند" مادر بحتریه بود. "شکله" را نیز که مادر ابراهیم بن مهدی شد گرفتند. وی دختر خونادان (ایرانی اهل طبرستان)، پیشکار مصمغان بود. گویند: اسپهبد (شاه طبرستان و برادر باکند و دایی "بحتریه") انگشتری را که زهر در آن بود مکید و خویشتن را کشت...

 

و از حادثه های سال 143 هجری قمری

قیام دیلمان و کشتار مسلمانان

در این سال خلیفه ابوجعفر منصور کسان را به غزای دیلمان خواند. و غزا به معنی جنگ است ولی منظور خلیفه ابوجعفر منصور از "غزا"، "جهاد با کافران" است. گویند: ابوجعفر منصور خبر یافت که دیلمان به مسلمانان تاخته اند و از آنها کشتاری بزرگ کرده اند. پس حبیب بن رغبان را سوی بصره فرستاد که در آن وقت اسماعیل بن علی عامل آنجا بود و به حبیب گفت همه کسانی را که آنجا ده هزار درم و بیشتر دارند شمار کند و هر که را این مقدار دارد مکلف کند که شخصأ برای نبرد دیلمان برون شود (منظورش اینست که: هر کس در آن شهر این مبلغ پول دارد قبلأ با ما در جنگها شرکت داشته و این پولها را بعد پیروزی بر ایرانیان و بوسیله غارت ایرانیان بدست آورده و بایستی در چنین مواقعی به کمک ما آید). دیگری را نیز به همین منظور به کوفه فرستاد.

 

همانطوریکه میدانیم تا آن تاریخ 143 ه.ق یا بعد از آن تاریخ، دیلمان هنوز بتوسط مسلمانان فتح نشده بود و بعدها هم فتح نشد. در آن زمانها وقتی صحبت از غزای جنگی میشد همه مسلمان شده ها با کمال میل به جهاد کافران میرفتند چون پیروزی را بدون چون و چرا از آن خود میدیدند و بعد از جنگ و پیروزی، اموالی که بدست میآمد بین خود تقسیم میکردند طوریکه غزا و جهاد تنها محل درآمد مردم بیچاره بود. ولی همینکه صحبت از غزای دیلمان میشد نیروهای 10 هزار درهمی و بیشتر از آن (که پول بسیار بالایی بود) و تمامی این سرداران و نیروهای عادی "فیلشان هوای هندوستان" میکرد و صحنه را برای خلیفه خالی میکردند، چون نبرد با شاه دیلم و دیلمان کار هر کسی نبود.

 

از حادثه های سال 144 هجری قمری

در این سال محمد پسر ابوالعباس(ابوالعباس سفاح اولین خلیفه عباسی) بن محمد بن علی، امیرمومنان ، با مردم کوفه و بصره و واسط و موصل و جزیره به غزای دیلمان رفت. در همین سال محمد پسر ابوجعفر منصور، به هنگام بازگشت از خراسان با دخترعموی خویش، ربطه دختر ابوالعباس سفاح، زفاف کرد. و در این سال و سال بعد محمد و ابراهیم پسران عبدالله بن حسن بن علی ابن ابیطالب بر ابوجعفر منصور قیام کردند که احتیاج به نوشتاری جداگانه دارد. اینان پسران عبدالله و از نوادگان امام حسن و امام علی شیعیان بودند. گویند: محمدبن عبدالله می گفته بود که وقتی کار بنی مروان آشفته بود و بنی هاشم شبانگاه در مکه مشورت داشتند که با کی بیعت خلافت کنند، ابوجعفر منصور نیز با دیگر کناره گرفتگانی که آنجا بودند با وی(محمد بن عبدالله) بیعت کرده بود.

 

و از حادثه های سال 150 هجری قمری

نبرد استاد سیس زرتشتی ، از آخرین مقاومتهای زرتشتیان ایران

از جمله حوادث سال این بود که "استاد سیس" با مردم هرات و بادغیس و سیستان و دیگر ولایت های خراسان قیام کرد و چنان که گفته اند حدود سیصد هزار(300 هزار نفر) جنگاور با وی بود که بر بیشتر خراسان تسلط یافتند و برفتند تا با مردم "مرو رود" تلاقی کردند (جنگ کردند).

 

اجثم مرورودی با مردم مرورود (قبایل عربی که به آنجاها کوچشان داده بودند تا تخم و ترکه عربی را در میان بومیان رواج دهند) به مقابله آن ها آمدند و عاقبت اجثم و بسیار کس از مردم مرورود (منظور مردم عرب مرورود) کشته شدند و تنی چند از سرداران هزیمت شدند (فرار کردند) از جمله معاذ بن مسلم و جبریل بن یحیی و حماد بن عمرو و ابوالنجم سیستانی و داود بن کراز از آن جمله بودند. ابوجعفر منصور (خلیفه) در بردان بود و خازم بن خزیمه را بنزد مهدی (مهدی امین پسرش و ولیعهدش) که در نیشابور بود ، فرستاد که مهدی او را به کار نبرد "استاد سیس" گماشت و سرداران را بدو پیوست.

 

نبرد استاد سیس

و در ادامه آمده: خازم به اردوگاه خود بازگشت ... و پرچم همه کسانی را که میخواست بگشود ... سپاهیان هزیمت شده را به خویش پیوست (فراریان را بدور خود جمع کرد) و آنها را حاشیه سپاه کرد و آنها را پیش نمی فرستاد که بیم هزیمت در دل هزیمت شدگان نفوذ داشت. کسانی از این طبقه که بدو پیوسته بودند ، بیست و دو هزار کس بودند ... آنگاه شش هزار کس از سپاه را برگزید و آنها را به دوازده هزار نخبگان خود پیوست و ... خندق زد ... و "ترار خدا" عقب دار وی بود. وی از ابنای ملوک عجم خراسان بود (خود فروخته و خائن) ... پس با حریفان مکاری کرد ... حریفان بیامدند با تبرها و زنبیل ها ... و یاران بکار بن مسلم عقیلی هزیمت شدند و بکار بانگ زد که ای پسران بدکاره گان از سمت من به مسلمانان آسیب رسد! پس در حدود پنجاه کس از عشیره و کسانش با وی پیاده شدند و از در خندق دفاع کردند (همانطوریکه می بینید همه از عربان بودند) ...

 

گوید: یکی از یاران استاد سیس که از مردم سیستان بود بنام حریش ، که تدبیر کار حریفان با وی بود (سردار استاد سیس بود ... گوید: و چنان بود که در آن روزها (نیروهای خلیفه) منتظر بودند که ابوعون و عمرو بن سلم بن قتیبه از طخارستان بیایند ... و بانگ زدند که مردم طخارستان آمدند (نیروهای کمکی) ... و یاران خازم به حریفان حمله بردند و آنها را عقب زدند ... و هزیمتشان کردند و شمشیر در ایشان نهادند. مسلمانان بسیار کس از آنان بکشتند. شمار کشتگان حریف در این نبرد در حدود هفتادهزار کس (70000 نفر) بود و چهارده هزار کس (14000 نفر) از آنان را اسیر کردند. استاد سیس با مقدار کمی از یاران خویش به کوهی پناه برد ...

گوید: خازم 14 هزار اسیر را پیش آورد و گردن هایشان را زد ... و در کوهی که پناهگاه استاد سیس بود بدو رسید ... و استاد سیس و یاران وی را محاصره کرد ... و چون بحکم ابوعون تسلیم شدند، او حکم کرد که استاد سیس و پسرانش و مردم خاندانش را بندهای آهنین نهند و باقیمانده را که 30 هزار کس بودند آزاد کنند (؟!)- قبلأ نوشته بودند که همگی را گردن زدند- ... سپس خازم فتحش را به مهدی امین نوشت (پسر منصور خلیفه) و مهدی نیز آنرا به امیر مومنان منصور نوشت...

 

به گفته محمد بن عمر قیام استاد سیس و حریش (جنگش) به سال 150 ه.ق بود ، اما هزیمت استاد سیس بسال 151 ه.ق بود ... و در این سال ابوجعفر منصور ، جعفر بن سلیمان را از عاملی مدینه معزول کرد و "حسن بن زید علوی" را بر آنجا گماشت. وی نواده علی بن ابیطالب صلوات الله علیه بود ...

 

("قیام استاد سیس" نوشته ای از آقای امیر حسین خنجی بصورت پ. د. اف )

 

از حادثه های سال 158 هجری قمری

مرگ به سراغ خلیفه ابوجعفر منصور

گوید: منصور خلیفه پسر خویش، مهدی را به شهر رقه فرستاد و بدو دستور داد که موسی بن کعب را از عاملی موصل معزول کند و یحیی بن خالد ابن برمک را ولایت دار آنجا کند. و دلیلش این بوده که کُردان موصل شورش کرده و باج نداده بودند و برای همین خلیفه منصور، یحیی بن خالد ابن برمک را عامل موصل کرد و برای او : سه هزارهزار بر خالد بن برمک نهاده بود و خون وی را در گرو آن کرده بود و سه روز به او مهلتش داده بود ... و در همین سال خلیفه ابوجعفر منصور بعد از 64 سال که برای 22 سال خلیفه گری کرد ، بمرد و مهدی پسرش خلیفه شد...

 

از حادثه های سال 161 هجری قمری

قیام حکیم مقنع (پیغمبر نقابدار)

از جمله حوادث سال قیام حکیم مقنع بود در خراسان در یکی از دهکده های مرو. و او چنانکه گویند قایل به تناسخ ارواح بود که به جای خویش باز میگردد و مردم بسیار را گمراه کرد و نیرو گرفت و سوی ماوراءالنهر رفت. و مهدی(خلیفه) تعدادی از سرداران خویش را به نبرد وی فرستاد که معاذ بن مسلم که در آن وقت عامل خراسان بود از آن جمله بود، عقبه بن مسلم و جبرییل بن یحیی و لیث وابسته مهدی (خلیفه) نیز با وی بودند. پس از آن مهدی خلیفه، سعید حرشی (قاتل حکیم مقنع) را خاص نبرد مقنع کرد و سرداران را بدو پیوست. مقنع نیز در قلعه ای در شهر "کش" آذوقه فراهم می کرد و برای حصاری شدن مهیا میشد...

 

و در این سال: مهدی خلیفه، آبان بن صدقه را از نزد هارون پسر خویش به نزد پسر دیگرش موسی هادی که ولیعهدش بود، فرستاد و وی را دبیر و وزیر موسی هادی کرد و به جای وی یحیی بن خالد بن برمک را به نزد هارون (هارون الرشید) نهاد...

 

از حادثه های سال 162 هجری قمری

نمودار شدن سرخ پوشان عبدالقادر

... در این سال سرخ پوشان در گرگان نمودار شدند، سالارشان یکی بود به نام عبدالقادر که بر گرگان استیلا یافت و بسیار کس بکشت (از نیروهای عربی خلیفه). عمر بن علاء از طبرستان به غزای وی رفت و عبدالقادر و یاران وی را بکشت...

 

از حادثه های سال 163 هجری قمری

زهر خوردن مقنع پیغمبر نقابدار ایرانی

... و از جمله حوادث این سال هلاکت مقنع بود که سعید حرشی وی را در "کش" محاصره کرد و حصار (محاصره) بر او سخت شد و چون هلاکت را نزدیک دید ، زهر خورد و زنان و کسان خویش را نیز زهر خورانید و بمرد و چنانچه گفته اند آنها نیز همگی بمردند. پس از آن مسلمانان وارد قلعه وی شدند و سرش را بریدند (سر مقنع را که خودکشی کرده بود، بریدند) و آن را پیش مهدی خلیفه فرستادند که در حلب (سوریه یا شام) بود ... در رابطه با حوادث سال 163 ه.ق و پیامبر نقابدار المقنع به "ماه نخشب" اثری از زنده یاد استاد سعید نفیسی مراجعه کنید.

 

و در همین سال خلیفه مهدی، رشید(هارون الرشید) را به غزای تابستانی و به روم فرستاد(منظور به جنگ شهرهای مرزی با روم شرقی مسیحی) ... گوید: وقتی خلیفه مهدی، پسرش رشید را که ولیعهد بود (قبلأ موسی هادی را ولیعهد خود کرده بود) به غزای رومیان می فرستاد ، خالد بن برمک را با وی همراه کرد (از خانواده برمکیان معروف) ، حسن و سلیمان پسران برمک را نیز با وی فرستاد و برای کار سپاه و مخارج و دبیری و ترتیب امور آن ، یحیی بن خالد را فرستاد که همه کار هارون با وی بود. گوید: هارون برفت تا در یکی از روستاهای سرزمین روم فرود آمد که در آنجا قلعه ای بود به نام سمالو. سی و هشت روز مقابل آن بماند و منجنیق ها نصب کرد تا از پس ویرانی ای که در قلعه رخ داد و تشنگی و گرسنگی ای که مردم قلعه بدان دچار شدند و کشتگان و مجروحانی که میان مسلمانان بود، خدای آنجا را گشود. فتح قلعه مطابق شرایطی بود که برای خویش نهاده بودند که کشته نشوند و هارون مسلمانان را به سلامت باز گردانید، مگر آنها که در سمالو کشته شده بودند ... و در این سال خلیفه مهدی به بیت المقدس رفت و آنجا نماز کرد...

 

از حادثه های سال 166 هجری قمری

... و در این سال خراسان بر ضد عامل خلیفه مسیب بن زهیر برآشفت. و خلیفه مهدی، ابوالعباس و فضل بن سلیمان طوسی را ولایتدار آنجا کرد و سیستان را نیز بدو پیوست و او بدستور مهدی، تمیم بن سعید بن دعلج را بر سیستان جانشین کرد...

 

از حادثه های سال 167 هجری قمری

نبردهای ونداد هرمز و شروین ، شاهان طبرستان ؛ کشتن زندیقان (مانویان و مزدکیان)

مرگ و سرفه سخت و وبای سخت در بغداد و بصره ؛ در این سال جهان تاریک ماند

... از جمله حوادث سال این بود که (خلیفه) مهدی پسر خویش ، موسی هادی را با جمعی انبوه از سپاهیان و لوازمی که چنانکه گویند کسی نظیر آن نداشته بود ، برای نبرد "وندا هرمز" (درستش ونداد میباشد) و "شروین" ، دو فرمانروای طبرستان سوی گرگان فرستاد. وقتی مهدی ، موسی هادی را برای رفتن گرگان مجهز می کرد، آبان بن صدقه را بر رسایل وی گماشت و محمد ابن جمیل را بر سپاه وی و نفیع وابسته منصور خلیفه قبلی را به حاجبی وی و علی بن عیسی بن ماهان را بر کشیکبانان وی و عبدالله بن خازم را سالار نگهبانان موسی هادی کرد. موسی سپاهیان را سوی "وندا هرمز" و "شروین" برد و یزید بن مزید را سالارشان کرد و آندو را محاصره کرد ...

 

و در این سال مهدی به طلب "زندیقان"(مانویان و مزدکیان) و جستجوشان در آفاق و کشتنشان بکوشید، کارشان را به عمر کلواذی سپرد ... و در این سال به بغداد و بصره مرگ و سرفه سخت و وبای سخت رواج یافت ... و در این سال خلیفه مهدی دستور داد تا مسجدالحرام را بیفزایند و بسیاری خانه ها در آن افتاد ... و در این سال یحیی حرشی از عاملی طبرستان و رویان (ری و اطراف) و دیگر جاهای این ناحیه که به دست وی بود، معزول شد و عمر بن علاء ولایت دار آنجا شد. فراشه وابسته خلیفه مهدی عامل گرگان شد و در این سال چند شب مانده از ذی حجه ، جهان تاریک ماند تا وقتیکه روز بالا آمد....

 

از حادثه های سال 168 هجری قمری

غزای (جنگ با کفار) طبرستان و زندیقان

.... در این سال خلیفه مهدی، سعید حرشی (قاتل المقنع) را با چهل هزار کس سوی طبرستان فرستاد. و عمر کلواذی که کار زندیقان را به عهده داشت، درگذشت و حمدویه به جای وی گماشته شد ... و هم در این سال خلیفه مهدی در بغداد زندیقان (در دوران مهدی خلیفه بنی عباسی هر مخالفی را بنام زندیق میکشتند در حالیکه واژه زندیق را فقط در مورد ایرانیان مخالف اعراب بکار می بستند) را بکشت...

 

از حادثه های سال 169 هجری قمری

مرگ خلیفه مهدی در خراسان بهنگام شکار یا مسمومیت

از حوادث اصلی این سال مرگ خلیفه مهدی بود و قبل از مرگ تصمیم داشت هارون الرشید را بجای موسی هادی ولیعهد خود کند و برای اینکار از موسی هادی خواست که بیعت برای ولیعهدی هارون (الرشید) را بپذیرد. موسی هادی چنانکه نوشته بودیم در گرگان بود. او ابتدا فرستاده پدرش را با تازیانه بزد و خلیفه مهدی برای تنبیه پسرش (موسی هادی) عازم خراسان و گرگان شد و نوشته اند:

 

... از واضح ناظر (خلیفه) مهدی آورده اند که گوید: مهدی در ماسبذان خراسان در دهکده ای به نام "رذ" به شکار رفت و من با وی بودم تا پسینگاه. سحرگاه بزرگ برای انجام وظایف بر نشستم ... سیاهی برهنه (از غلامان مهدی) که بر جهازی چوبین نشسته بود به من رسید و گفت : ابو سهل خدایت در مورد مولایت امیر مومنان پاداش بزرگ دهد. میخواستم او را تازیانه بزنم که از پیش روی من نهان شد. ... گوید: وارد خیمه گاه خلیفه مهدی شدم. وی را دیدم که در جامه ای پیچیده بود. گفتند: سگان از پی آهویی برفتند، وی نیز همچنان از پی آن بود. آهو از در خرابه ای به درون دوید، سگان از پی آن به درون دویدند، اسب نیز از پی سگان به درون دوید که پشت وی بر در خرابه بشکست و هماندم بمرد.

 

اما در مورد خلیفه مهدی و مرگ او نیز نوشته اند که گویی کنیزکی از کنیزکان او بخاطر حسادت با گلابی او را مسموم کرد و وقتی که مهدی گلابی را خورد فریاد برآورد: اندرونم. حسنه کنیز (کنیز مخصوص خلیفه مهدی) صدا را شنید و خبر را با وی بگفتند که بیامد و به چهره خویش می زد و می گریست و میگفت: آقای من می خواستم ترا خاص خودم داشته باشم ، اما ترا کشتم. و همانروز درگذشت ... به روز درگذشت مهدی، برای پسرش موسی هادی بیعت خلافت کردند.

 

مسمومیت و مرگ خلیفه مهدی (169 ه.ق)

جانشینی کوتاه مدت موسی هادی زندیق کُش

خلیفه مهدی چهل و سه سال داشت ... و پسرش هارون (الرشید) بر او نماز کرد، تابوتی نبود که وی را در آن بردارند و او را روی دری ببردند و زیر درخت گردویی در دهکده ای از دهکده های ماسبذان به نام "رذ" بخاک رفت.

 

موسی هادی خلیفه جدید مسیر گرگان تا بغداد را بیست روزه پیمود ... و در این سال موسی هادی به سختی از پی زندیقان بود و گروهی از آنها را بکشت از جمله "یزدان" پسر" باذان". وی از مردم نهروان بود و در حج و طوافگاه به مردم در حال دو میگفت: همانند گاوند که در خرمن میدوند.

 

هارون الرشید همدوره با کارل بزرگ (شارلمانی با کلاهخود ژرمنی-فرانکی) از نگاه غربی ها؛

 

مسمومیت و مرگ خلیفه موسی هادی (170 ه.ق)

خیزران مادر موسی هادی و هارون الرشید ؛ خلیفه گری هارون الرشید و تولد مامون پسر هارون الرشید

خلیفه موسی هادی نتوانست زیاد خلیفه گری کند. او در سال 170 قمری در عیساباد درگذشت و بعضی ها گفته اند: وفات او را به سبب دملی بود که در اندرون داشت و او در حدیثه موصل بمرد ... و بعضی دیگر گویند: مرگ وی از جانب کنیزان مادرش "خیزران" بود که دستورشان داده بود او را بکشند ... و اینکار بخاطر هارون الرشید پسر دیگرش بود ... و در شبی که موسی هادی بمرد، همان شب هارون الرشید بیست و دو ساله خلیفه شد و مامون پسر هارون الرشید تولد یافت و این بسال 170 هجری قمری بود ...

 

از "رفتارهای خلیفه مسلمانان موسی هادی"؛ وقتی مادیان صدای نر را بشنود

حال روایتی از تاریخ طبری در مورد "رفتارهای خلیفه مسلمانان موسی هادی". سندی بن شاهک گوید: با موسی هادی به گرگان بودم ، خبر مرگ خلیفه مهدی پدر موسی هادی رسید. بر اسبان برید (اسبان تازه نفس مخصوص پیک ها و گزارشگران خلیفه) سوی بغداد روان شد، سعید بن سلم نیز با وی بود ... و سعید بن سلم میگفت : روزی مابین خانه ها و بستانهای گرگان راه می پیمودیم. موسی هادی در یکی از بستانها صدای مردی را شنید که آواز می خواند. به سالار نگهبانان خویش گفت : همین دم این مرد را پیش من آر ... و گوید: و چون پیش روی سلیمان رسید (منظور پیش روی موسی هادی) بدو گفت : برای چه پهلوی من که حرمم (زنانم) نیز با من است آواز می خوانی! مگر ندانسته ای که مادیان وقتی صدای نر را بشنود بدان مایل شود؟ ای غلام خواجه اش کن و گوید: پس آن مرد را خواجه کردند ....

 

از حادثه های سال 170 تا 172 هجری قمری

خیزران مادر هارون الرشید دایه فضل بن یحیی ؛ مادر فضل بن یحیی دایه شیری هارون الرشید ؛ یحیی برمکی وزیر هارون الرشید

بهنگام خلافت هارون الرشید، خانواده بن برمک که در تواریخ بنام "خاندان برمکیان" معروفند، به مناصب های دبیری و وزیری و سپاهی گری دست می یابند. اما اینکه این خانواده بن برمک کی و چگونه بوده اند، نوشته اند: ... اما برمکیان، چنانکه گویند هارون الرشید در سال 149 ه.ق تولد یافت. فضل بن یحیی(پسر یحیی بن برمک)، 7 روز پیش از او تولد یافته بود. مادر فضل ، زینب دختر منیر ، دایه شیری هارون الرشید شد و خیزران (کنیزی یمانی جرشی) مادر هارون الرشید دایه فضل شد. موسی هادی چند ساعت قبل از وفات ، قصد داشت یحیی بن خالد (بن برمک) دبیر خود و پدر فضل را بکشد و برای همین قبل از مردن یا کشته شدن ، یحیی (بن برمک) را به زندان فرستاد تا او را بکشند. بعد از موسی هادی، هارون الرشید در سال اول خلافت، یحیی بن خالد بن برمک را وزارت داد و بدو گفت: کار رعیت را به تو وا گذاشتم و آنرا از گردن خویش به عهده تو نهادم. درباره آن به ترتیبی که صواب می بینی حکم کن، هر که را می خواهی به کار گمار و هر که را می خواهی معزول کن و کارها را مطابق رای خویش روان کن و حتی انگشتر خلافت را به یحیی (بن برمک) داد. راوی گوید: خیزران ناظر کارها بود و یحیی بدو گزارش میداد و مطابق رای وی کار میکرد.

 

در این سال هارون بگفت تا سهم ذوی القربی را میان بنی هاشم به مساوات تقسیم کردند. و هم در این سال هر که را گریزان یا نهان بود امان داد بجز تنی چند از زندیقان ... از جمله طالبیانی که قیام کردند طباطبا بود که نامش ابراهیم بود پسر اسماعیل. در این سال هارون الرشید، از مدینه السلام به سالاری حج رفت و مردم مکه و مدینه را عطیه بسیار داد و مال بسیار میانشان تقسیم کرد. داوود بن زرین شعری گوید به این مضمون:

 

به وجود هارون/ نور در همه شهرها پرتو افکن شد/ و شریعت از عدالت رفتار وی پا گرفت/ پیشوایی که اشتغال وی به کار خداست/ و بیشتر از همه به غزا و حج می پردازد./ وقتی منظر درخشان وی بر مردمان عیان شود/ چشمان مردمان تاب نور چهره اش را نیآرد/ امین خدای هارون بخشنده/ هر چه را امید دارد به چند برابر آن رسد.

 

در سال 171 ه.ق هارون، ابو هریره محمد بن فروخ را که عامل جزیره بود در قصر الخلد مدینه السلام گردنش را بزد و هم در این سال بگفت تا همه طالبیانی را که در مدینه السلام بودند ، سوی مدینه پیمبر برند، بجز عباس بن حسن اما پدرش جزو کسانی بود که روانه شدند و نیز فضل بن سعید حروری قیام کرد و ابو خالد مروروذی او را بکشت.

 

در سال 172 ه.ق هارون بخاط اینکه هوای مدینه السلام را خوش نداشت و آن را بخار می نامید، سوی مرج القلعه رفت و در آنجا بیمار شد و برگشت و این سفر را سفر جستجو نام دادند.

 

سال 173 هجری قمری

مصادره اموال محمد بن سلیمان ؛ خیزران (کنیز یمانی جرشی) مادر هارون و موسی هادی بمرد

در این سال محمد بن سلیمان به بصره درگذشت. هارون الرشید برای هر قسمت از ترکه وی یکی را فرستاد و دستور مصادره آنرا داد. برای ترکه طلا و نقره او یکی را از جانب بیت المال خویش فرستاد، برای جامه ها نیز همچنین. برای فرش و پرده و چهارپا از اسب و شتر و برای عطر و جواهر و هر جور چیزی از جانب کسی که متصدی آن قسمت بود یکی را فرستاد که به بصره رفتند و همه اموال محمد را که در خور خلافت بود برگرفتند ... شصت هزارهزارنقد از مال وی بدست آوردند ... و چون در کشتی ها جای گرفت ... دستور داد تا همه را به خزینه های وی ببرند، بجز نقدینه ... راوی گوید: امبلک وی را نیز مصادره کرد، از جمله ملکی بود به نام برشید در اهواز که درآمد بسیار داشت. محمد گوید: هدیه هایی را که از ولایت سند و مکران و کرمان و فارس و اهواز و یمامه و ری و عمان از تحفه و روغن و ماهی و حبوب و پنیر و امثال آن برای وی فرستاده بودند از خزینه ها وی درآوردند که بیشتر آن را فاسد یافتند، از جمله پانصد ماهی بود. گوید: مدتها بسر کردیم و از عفونت آن از مربد گذر نمی توانستیم کرد. و در این سال خیزران مادر هارون و موسی هادی که کنیزی یمانی جرشی (یمنی جرشی) بود درگذشت.

 

حسن گوید: روزی که خیزران درگذشته بود و این به سال صدوهفتادوسوم بود، رشید را دیدم که یک جبه سعیدی به تن داشت و یک عبای سوراخدار کبود رنگ که کمر آنرا بسته بود. پایه تخت را گرفته بود و پابرهنه در گل میرفت تا در گورستان قریش رسید و پاهای خویش را شست ، آنگاه پاپوش خواست و بر خیزران نماز کرد و وارد قبر وی شد. در این سال رشید ، جعفر بن محمد بن اشعث را از خراسان بیاورد و آنجا را به پسرش عباس بن جعفر داد.

 

سال 174 هجری قمری

وبا در مکه

در این سال اختلافات قبایلی ای بود که در شام رخ داد. رشید اسحاق بم سلیمان هاشمی را ولایتدار سند و مکران(سیستان و بلوچستان) کرد. و هم در این سال روح بن حاتم هلاک شد. در این سال هارون الرشید سالار حج بود، از مدینه آغاز کرد و مال بسیار بر مردم آنجا تقسیم کرد. در این سال در مکه وبا رخ داد و هارون از ورود به مکه باز ماند و عاقبت روز ترویه وارد آنجا شد و طواف و سعی را انجام داد. اما در مکه جا نگرفت(نماند).

 

در سال 175 هجری قمری

بیعت برای ولیعهدی محمد امین فرزند هارون الرشید

هارون الرشید برای پسرش محمد امین بعد از خودش از سرداران و مردم مدینه السلام بیعت گرفت و او را امین نامید. در آن وقت سی و پنج ساله بود و سلم خاسر شعری گفت به این مضمون:

 

خدای خلیفه را توفیق داد که/ خانه خلافت را برای خالص نژاد برجسته(زبیده مادر محمد امین دختر منصور، خلیفه دوم عباسی بود و محمد امین از مادری عرب و خالص نژاد بود در حالیکه مادر مامون بانویی از خاندانی مزدايَسنا اهل بادغيس به‌نامِ مَراجل بود)/ بنیان نهاد/ وی از جانب پدر و پدربزرگ، خلیفه بود/ و دیدار وی و اخبار بر این شاهد است/ جهانیان در گهواره هدایت/ برای محمد بن زبیده دختر جعفر/ بیعت کردند.

اینکه چرا هارون الرشید برای پسرش محمد امین بیعت گرفت، دلیلش این بود که: چنانکه روح، غلام فضل بن یحیی برمکی، آورده، سبب آن بود که وی دیده بود که عیسی بن جعفر (دایی و برادر زبیده مادر محمد امین) به نزد فضل بن یحیی بن برمکی رفته بود و گفته بود که ترا قسم میدهم که در کار بیعت خواهر زاده من ، یعنی محمد امین پسر زبیده دختر جعفر بن منصور(منصور دومین خلیفه عباسی) بکوشی که وی (محمد امین) فرزند تو است و خلافت وی از آن تست. گوید: فضل بن یحیی بن برمک، بدو وعده داد که چنین کند و بدین کار پرداخت و چنان بود که جمعی از بنی عباس آرزوی خلافت داشتند، از پی هارون الرشید، که وی را ولیعهد نبود و چون برای وی بیعت گرفت(هارون برای محمد امین) بیعت وی را نپسندیدند که خردسال بود.

 

محمد بن حسین گوید: وقتی فضل بن یحیی بن برمکی به خراسان رفت میان آنها (اعراب مسلمان که در خراسان بودند و مقرری بگیرهای خلافت) مالها بخش کرد و سپاهیان را عطیه های پیاپی داد. آنگاه بیعت با محمد(امین) بن هارون الرشید را آشکار کرد و او را "امین" نامید. شاعر "نمری" در این باب شعری گفت به این مضمون:

در مرو، دستان عرب و عجم/ با توفیق به دست فضل رسید/ برای بیعت ولیعهد که فضل/ آنرا با نیکخواهی و مهربانی و علاقه/ استوار کرد/ فضل برای برگزیده و نخبه بنی عباس(منظور محمد امین)/ پیمانی را استوار کرد که شکست ندارد .

 

و در این سال یحیی بن عبدالله بن حسن(از طالبیان) سوی دیلم رفت و آنجا جنبش آغاز کرد و در این سال دچار سرمایی شدند که دستها و پاهایشان را به بریدن داد.

 

در سال 176 هجری قمری

فضل بن یحیی برمکی حاکم ولایات جبال و طبرستان و دنباوند و قومس و ارمینیه و آذربیجان

قیام و امان نامه یحیی بن عبدالله طالبی در دیلم

هارون الرشید ولایت جبال و طبرستان و دنباوند(دماوند) و قومس و ارمینیه و آذربیجان را به برادر شیری خود فضل بن یحیی برمکی سپرد. و هم در این سال (176 ه.ق) یحیی بن عبدالله طالبی در دیلم قیام کرد (از طالبیان مدینه). ابو حفص کرمانی گوید:

 

آغاز کار یحیی بن عبدالله از آنجا بود که وی در دیلم قیام کرد و شوکتش بالا گرفت و مردمان از شهرها و ولایت به او گراییدند و هارون الرشید سخت آشفته شد و در آن روزها "نبیذ" (مشروب) نمی نوشید. پس فضل بن یحیی بن برمکی را با 50 هزار کس سوی او فرستاد. سرداران و عاملان ولایت جبال و ری و گرگان و طبرستان و قومس و دنباوند و رویان نیز با وی بودند و مالها با وی برده بودند. گوید: فضل در طالقان ری و دستبی فرود آمد در محلی به نام آشب که بسیار سرد بود و پرُ برف. فضل در آنجا بماند و نامه ها به یحیی بن عبدالله طالبی مینوشت. به فرمانروای دیلم نیز نامه نوشت و هزارهزار درم برای او معین کرد که کمک کند تا یحیی بن عبدالله طالبی به نزد وی آید ... و یحیی بن عبدالله پذیرفت که صلح کند و همراه فضل بن یحیی بن برمکی برود به شرط آنکه هارون الرشید به خط خویش از روی نسخه ای که یحیی بن عبدالله طالبی به نزد او می فرستد، امانی برای وی بنویسد. هارون نیز اماننامه را نوشت و فقیهان و قاضیان و بیشتر بنی هاشم و مشایخشان از جمله عبدالصمد بن علی و عباس بن محمد و محمد بن ابراهیم و موسی بن عیسی و امثالشان شاهد آن شدند ... و اماننامه را با جایزه ها و بخشش ها و هدیه ها فرستاد. فضل بن یحیی بن برمک ، یحیی بن عبدالله طالبی را با خود به بغداد آورد و هارون الرشید وی را به وضعی دلخواه پذیرفت و بگفت تا مال بسیار بدو بدهند و مقرری های خوب معین کرد که از آن پس چند روزی در خانه پدر فضل بن یحیی بن برمکی (یحیی بن خالد بن برمکی) ببود تا به خانه ای مجلل فرود آمد.

 

گویند: هارون الرشید در کار گرامی داشتن فضل بن یحیی بن برمکی مبالغه کرد و شاعر مروان بن ابی حفصه شعری در این باره دارد به این مضمون: ظفر یافتی، دست برمکی نیرومند باد / که با آن دریدگی ما بین هاشمیان را / رفو کردی/ در صورتیکه رفوگران از التیام آن/ وا مانده بودند ...

 

عبدالله بن موسی حسنی گوید: وقتی یحیی بن عبدالله طالبی از دیلم بیامد در خانه علی ابن ابیطالب به نزد وی رفتم ... و پیری از نوفلیان گوید: به نزد عیسی بن جعفر درآمدیم. گفت: امروز به نزد امیرمومنان هارون الرشید بودم، یحیی بن عبدالله طالبی را پیش خواند که وی را از زندان بیاوردند، با بند های آهنین. بکار ابن عبدالله زبیری نیز به نزد وی بود. راوی گوید (پیری از نوفلیان) بکار با خاندان ابوطالب سخت دشمن بود و به نزد هارون الرشید درباره آنها سخن چینی میکرد و هارون الرشید او را ولایتدار مدینه کرده بود و دستور داده بود با آنها سختی کند. عیسی گوید: وقتی یحیی بن عبدالله طالبی را پیش خواندند هارون الرشید به حال خنده به بکار گفت: هی ، هی ، این گمان دارد که ما او را مسموم کرده ایم. یحیی بن عبدالله گفت: گمان دارد یعنی چه؟ این درد زبان من است. گوید: زبان خویش را در آورد که چون سبزی سبز بود. گوید: یحیی بن عبدالله گفت: ای امیر مومنان، ما را قرابت و خویشاوندی ای هست، ما ترُک و دیلم نیستیم، ما و شما مردم یک خاندانیم ، خدا و قرابتی را که با پیمبر خدا داریم ، به یاد تو می آرم ، برای چه مرا محبوس داشته ای و شکنجه میدهی؟ گوید: هارون الرشید بدو رقت آورد اما زبیری رو بدو گفت: ای امیرمومنان، سخن این فریبت ندهد که مخالف است و عصیانگر و این را از روی مکاری و خبث گفت، این مدینه ما را به تباهی داد و در آنجا عصیان آورد ... ابوالخطاب گوید: پس از آن یحیی بیشتر از یکماه نبود و درگذشت.

 

و در همین سال 176 هجری قمری

موسی بن یحیی بن خالد بن برمکی ولایتدار شام ؛ جعفر بن یحیی بن خالد بن برمکی ولایتدار مصر

گوید: و در این سال در شام میان نزاریان و یمانیان به سبب تعصبی که برضد یکدیگر داشتند بسیار کس کشته شد و هارون الرشید، موسی بن یحیی بن خالد بن برمکی (برادر فضل، جعفر، حسن بن یحیی بن خالد بن برمکی) را ولایت دار شام کرد و جمعی از سرداران و سپاهیان و مشایخ و دبیران را بدو پیوست ... موسی بن یحیی بن برمکی در شام بماند تا میان مردمش (منظور مردم یمانی و نزاری مسلمان) صلح افتاد و فتنه آرام شد ... گوید: رشید حکم درباره شامیان را به یحیی بن خالد بن برمکی سپرد ... و هم در این سال هارون الرشید، جعفر بن یحیی بن خالد بن برمکی (برادر فضل و موسی و حسن) را ولایتدار مصر کرد.

 

از حادثه های سال 177 هجری قمری

هارون الرشید، جعفر بن یحیی بن برمکی را از مصر برداشت و او را پیش خود بداشت و اسحاق بن سلیمان را ولایتدار مصر کرد و خراسان و ری و سیستان را نیز به فضل بن یحیی بن برمکی داد، بعلاوه ولایت هایی که داشت. و در این سال غزای تابستانی بود و در همین سال به گفته واقدی، طوفان و ظلمت و سرخی بود که بارها تکرار شد.

 

از حادثه های سال 178 هجری قمری

یحیی بن خالد بن برمک ، بزرگ خاندان برمکی در اوج اقتدار

در مصر حوفیان قیس و دیگران بر ضد عامل هارون الرشید که اسحاق بن سلیمان بود ، بپا خواستند و بجنگیدند که هارون الرشید، هرثمه بن اعین را که عامل خلیفه در فلسطین بود، با سردارانی دیگر به کمک اسحاق بن سلیمان فرستاد که حوفیان تسلیم و به اطاعت درآمدند و آنچه را که از مال حکومت داشتند پرداختند (؟!).

 

و در این سال هارون الرشید همه کارهای خویش را به یحیی بن خالد بن برمک سپرد و ولید بن طریف جانفروش در جزیره قیام کرد و ابراهیم بن خازم را بکشت و گفت که حکمیت خاص خداست و سپس سوی ارمینیه رفت.

 

از حادثه های سال 178 هجری قمری

عباسیه خراسان ("کرنبیان") ، سپاهی از عجمان برای هارون الرشید (با نام و دفتر ، تعداد 500 هزار) ، ساخته فضل بن یحیی برمکی

و در همین سال 178 ه.ق: فضل بن یحیی به ولایت داری سوی خراسان رفت ... گویند وی رفتار نکو داشت و در آنجا مسجدها و رباطها ساخت و به غزای ماوراءالنهر رفت که "خاراخره" شاه اشروسنه که از اطاعت برفته بود، سوی وی آمد. گویند که فضل بن یحیی بن برمک (فضل ، جعفر ، موسی و حسن ، همگی فرزندان دبیر و وزیر مخصوص هارون الرشید ، یعنی یحیی بن خالد بن برمک هستند) در خراسان سپاهی از عجمان (یعنی ایرانیانی که در خدمت خلیفه عباسی بودند) گرفت که آنها را "عباسیه" نام داد و وابسته عباسیان کرد. شمارشان پانصد هزار مرد شد که بیست هزارشان به بغداد آمدند و در بغداد "کرنبیان" عنوان یافتند با نامها و دفترهایشان و بقیه در خراسان بماندند. شاعر مروان بن ابی حفص شعری گفت به این مضمون:

 

شعری برای فضل و سپاه عباسیه عجمان خراسان : تو از آن قومی که خردسالشان کهنسال باشد

فضل شهابی است که به هنگام نبردها/ که شهاب ها افول کند/ وی را افول نباشد./ حافظ ملک (سرزمین) قومی است که به حکم وراثت/ کارشان بالا گرفته./ آنجا دسته های سواران هست/ که از فرزندان سقایتگر حاجیان/ پشتیبانی میکنند/ و جز به آنها تمایلی ندارند./ دسته های سوار عباسیانند/ که عربان دانند و عجمان/ ... که از قومی که به هنگام انتساب/ به حکم قرآن انتسابشان به احمد (منظور پیغمبر مسلمانان)/ نزدیکتر است/ دفاع میکنند./ فضل بخشنده ، پسر یحیی/ ... در قلمرو بخشش و نبرد/ به جاها رسیده که جویندگان/ برای وصول بدان/ فرو می مانند/ ... هدف وی رضای خداست/ و به هنگام رضایت و خشم/ جز به حق توجه ندارد./ نکو کاری تو چندانست/ که باران و دریا با آن/ برابری نمی کند./ ... مگر ندانی که بخشش/ از روزگار آدم سرازیر شد/ تا در کف فضل جای گرفت./ وقتی آسمان ابوالعباس(بانی خلافت عباسیان) گشوده شود/ چه فراوان باران بر تو می ریزد!/ ... اسلام به تو زنده ماند/ که مایه قوت آنی./ تو از آن قومی که/ خردسالشان کهنسال باشد.

 

محمد بن عباس گوید : فضل بن یحیی بگفت تا یکصد هزار درم بدو دادند و او را جامه پوشانید و استری به او بخشید. و مروان بن ابی خفصه به ستایش وی (دوباره) میگوید:

 

کوهستان کابل را به غارت دادی و در آنجا برای آتش ضلال آتشدانی به جای نگذاشتی

سواران بدانجا بردی که جماعتشان را مقتول و اسیر و فراری کردند

عمل پسر یحیی را ستایش میکنم/ که از آمدن وی نیک روزتر شدیم./ سواران و مردان وی/ با شکوهمند ترین قوت و نیرو/ سوی ما باز آمدند/ دشمن را از خراسان برون کرد(منظورش از دشمن کیه؟)،/ چون نور صبحگاه که پرده ظلمات را/ برون کرد و درهم شکافت./ آنها که در مرو بودند از قدوم وی/ ترسان شدند و گفتند:/ قوم ما پراکنده شد(منظور قوم ایرانی است که از هم پراکنده شدند) ... یحیی و خالد ، فضل را/ به کارهای والا و شکوهمند/ بالا برده اند/ که نسبت به هر که مطیع خلیفه باشد،/ ملایم است ، اما تیغ تیز را/ از خون عصیانگر سیراب می کند./ شمشیرهای وی شرک و نفاق را/ زبون کرد/ و برای اهل دین مایه قوت دایم شد./ ... کوهستان کابل را به غارت دادی./ و در آنجا برای آتش ضلال/ آتشدانی به جای نگذاشتی(منظور آتشدانهای زرتشتیان است)/ سواران بدانجا بردی/ که جماعتشان را/ مقتول و اسیر و فراری کردند...

 

سال 179 هجری قمری

و در این شال فضل بن یحیی از خراسان برگشت و حمزه بن اترک سیستانی در خراسان جانفروشی کرد و ولید بن طریف جانفروش به جزیره (منطقه کردنشین داخل عراق و ایران و ترکیه) بازگشت و کارش بالا گرفت و پیروانش بسیار شدند و هارون الرشید، یزید بن مزید شیبانی را سوی وی فرستاد که یزید با ولید حیله کرد و او را با گروهی از همراهانش بکشت (این دو نفر از تیره های مختلف قبیله عربی "بکر بن وائل" بودند و دشمن همدیگر.

 

سال 180 هجری قمری

جعفر بن یحیی بن خالد بن برمک را ولایتدار شام

در این سال میان مردم شام اختلاف روی داد و هارون الرشید سخت غمین شد و جعفر بن یحیی بن خالد بن برمک را ولایتدار شام کرد و بدو گفت: یا باید تو بروی یا من. و جعفر گفت : من خویشتن را سپر تو می کنم. ... جعفربن یحیی وقتی به شام رسید میانشان اصلاح آورد (میان قبایل عربی قحطانی و نزاریان) و دزدان قوم را بکشت و نیزه و اسبی آنجا نگذاشت که آرامش گرفتند و آن آتش فرو نشست و بازگشت و هارون الرشید وی را حرمت افزود چنانکه گویند: وقتیکه به نزد هارون الرشید رسید، دو دست و دو پای وی را ببوسید (سخنسرایی راوی یا نویسنده را باور کنیم یا با تمامی وجود چاکرمنشی جعفر بن یحیی بن خالد بن برمک را). آنگاه پیش روی وی ایستاد و گفت: ای امیر مومنان ستایش خدای را که وحشت مرا به انس مبدل کرد و دعای مرا اجابت کرد و به تضرع (ناله و زاری) من رحم کرد و اجل مرا به تاخیر انداخت تا چهره آقایم را به من نمود ... خدایم به فدایت کند که اگر حرمان من از حضور تو به درازا می کشید ، بیم آن بود بسبب شوق تقرب و تأسف دوری، عقلم برود و به اشتیاق دیدار تو پیش از اجازه باز آیم.

 

و در این سال هارون الرشید، جعفر بن یحیی بن خالد بن برمکی را برای مدت بیست روز ولایتداری خراسان و سیستان بداد سپس او را سالار کشیکبانان خود کرد. و در این سال خراشه از قبیله عربی شیبانی در جزیره "حکمیت خاص خداست" گفت و مسلم بن بکار عقیلی او را بکشت.

 

از حادثه های سال 180 هجری قمری

قیام سرخ پوشان گرگان با رهبری عمرو بن محمد عمرکی زندیقی

سرخپوشان در گرگان قیام کردند، علی بن عیسی بن ماهان نوشت که محرک قضیه "عمرو بن محمد عمرکی" است که زندیق است ، هارون الرشید دستور کشتن او را داد که در مرو کشته شد...

 

از حادثه های سال 181 هجری قمری

هارون الرشید در غزای روم ؛ تسلط سرخ پوشان بر گرگان ؛ ترتیب صلوات بر پیغمبر در آغاز نامه های

غزای هارون الرشید به سرزمین روم در این سال بود که قلعه صفصاف را به نبرد گشود و مروان بن ابی حفصه چنین سرود: امیرمومنان منتخب/ صفصاف را چون زمینی هموار کرد. و در این سال سرخپوشان بر گرگان تسلط یافتند و هارون الرشید ترتیب صلوات بر پیغمبر مسلمانان را در آغاز نامه های خویش پدید آورد.

 

از حادثه های 182 هجری قمری

بیعت برای عبدالله مامون از پی محمد امین ؛ عبدالله مامون ولایتدار خراسان ؛ کشتن دختر خاقان شاه خزر

هارون الرشید بعد از مراجعت از مکه سوی رقه (شهرش) رفت و آنجا برای پسر خویش عبدالله مامون از پی پسرش محمد امین از سپاهیان بیعت گرفت و عبدالله مامون را به جعفر بن یحیی بن خالد بن برمک پیوست و وی را سوی مدینه السلام فرستاد بهمراه مردم خاندان و وقتی به مدینه السلام رسید با وی بیعت کردند و پدرش هارون الرشید، ولایتداری خراسان و ولایتهای پیوسته بدان را تا همدان بدو داد و او را مامون نامید.

 

و در این سال دختر خاقان شاه خزر را به نزد فضل بن یحیی میبردند که در برذعه بمرد. در آنوقت سعید بن سلم بن قتیبه باهلی عامل خلیفه هارون الرشید در ارمینیه بود، طرخان هایی (اشراف و ریش سفیدان و سران) که همراه دختر بودند به نزد پدر وی بازگشتند و بدو گفتند که دخترش نهانی کشته شده و او کینه توز شد و برای جنگ مسلمانان آماده شدن آغاز کرد. و در این سال غزای تابستانی را عبدالرحمان بن عبدالملک کرد و تا دفسوس شهر اصحاف کهف رسید. در این سال رومیان چشمان شاه خویش، قسطنطین پسر الیون را میل کشیدند و مادرش رینی را منصوب کردند که لقب غسطه(آوگوست) گرفت.

 

از حادثه های سال 183 هجری قمری

حمله خزرها به ارمنیه مسلمانان

خزران به سبب دختر خاقان از باب الابواب(در شرق کوه های قفقاز که محل ورود مهاجمان بیابانگرد شمالی به داخل مرزهای دوران هخامنشیان بود) درآمدند و مسلمانان و ذمیان (سکنه بومی) آنجا را بکشتند و چنانکه گویند بیشتر از یکصد هزار کس اسیر گرفتند و آشفتگی ای عظیم بود که در اسلام همانند آن شنیده نشده بود درباره ورود خزران به ارمینیه گفتار دیگر نیز هست که محمد بن عبدالله به نقل از پدرش گوید: آمدن خزران به ارمینیه در ایام هارون از آن رو بود که سعید بن سلم گردن منجم سلمی را با تبری زد. پسر وی به ولایت خزران رفت و آنها را بر ضد سعید برانگیخت که از شکاف وارد ارمینیه شدند که سعید فراری شد و با زنان مسلمان درآمیختند و به گمانم هفتاد روز آنجا بماندند. هارون، خزیمه بن خازم و یزید بن مزید را به ارمینیه فرستاد که آن چه را سعید به تباهی برده بود به سامان بردند و خزران را برون کردند و شکاف بسته شد

 

از حادثه های سال 184 هجری قمری

حماد بربر از طرف هارون الرشید ولایتدار مکه و یمن شد و مهرویه رازی ولایتدار طبرستان شد و ابو عمرو جانفروش قیام کرد که هارون، زهیر قصاب را سوی او فرستاد که وی را در شهر زور بکشت ... و ابوالخصیب یاغی که وابسته حریش بود در مرو از علی بن موسی امان خواست که علی امان داد

 

از حادثه های 185 هجری قمری

از جمله حوادث سال این بود که مردم طبرستان "مهرویه رازی" را که ولایتدار آنجا بود کشتند و هارون الرشید ، عبدالله بن سعید حرشی (پسر قاتل پیغمبر نقابدار مقنع یا هشام) را به جای وی ولایتدار طبرستان کرد و حمزه جانفروش در بادغیس آشفتگی آورد و عیسی بن علی به ده هزار کس از یاران حمزه تاخت و آنها را بکشت و تا کابل و زابلستان و قندهار رسید. ابوالعذافر در این باب شعری گفت به این مضمون: نزدیک بود که عیسی ذوالقرنین شود/ که به دو مشرق و دو مغرب رسید/ کابل و زابلستان و اطراف آن را/ تا دور خج وا نگذاشت.

 

و ابوالخصیب بار دیگر در نساء قیام کرد و بر آنجا و طوس و نیشابور و هم بر ابیورد تسلط یافت و سوی مرو حمله برد و آنجا را محاصره کرد که هزیمت شد و سوی سرخس رفت و کارش نیرو گرفت و در این سال یحیی بن خالد بن برمک از هارون الرشید اجازه خواست عمره کند (حج کوچک) و مجاور شود (یحیی بن خالد بدفعات به حج رفته بود) و هارون الرشید اجازه داد و در این سال در مسجد الحرام صاعقه ای رخ داد که دو کس را کشت

 

از حادثه های سال 186 هجری قمری

قیام ابوالخصیب در نساء خراسان ؛ هارون الرشید زمین را میان سه فرزند تقسیم کرد

نامه بیعت هاب هارون الرشید ، آویزان بر کعبه

در این سال علی بن عیسی بن ماهان از مرو برای نبرد ابوالخصیب سوی نساء رفت و وی را بکشت و زنان و فرزندانش را اسیر کرد و خراسان آرامش یافت و در این سال هارون الرشید بهمراه محمد امین و عبدالله مامون ، دو ولیعهد خویش آهنگ حج کرد و در مدینه به مردم آنجا عطا داد. چنان بود که به نزد وی میرفتند و عطیه ای به آنها میداد، آنگاه بنزد محمد امین میرفتند و عطیه دومشان میداد ، سپس بنزد مامون می رفتند که عطیه سومشان میداد و این به یک هزارهزار و پنجاه هزار دینار رسید.

 

ابراهیم بن محمد حجبی گوید: هارون الرشید در سال 173 ه.ق. پسرش محمد امین را ولیعهد کرد و در سال 175 ه.ق شام و عراق را به محمد امین داد و او را امین نامید و به سال 183 ه.ق. در رقه برای عبدالله مامون بیعت گرفت واز حدود همدان تا انتهای مشرق را به مامون سپرد. و حسن بن قریش گوید : قاسم بن رشید(قاسم سومین پسر بزرگ هارون الرشید بود) زیر سرپرستی عبدالملک بن صالح بود و چون هارون الرشید برای محمد امین و عبدالله مامون بیعت گرفت عبدالملک بن صالح بدو نوشت: ای پادشاهی که اگر ستاره بودی/ ستاره سعد بودی./ برای قاسم نیز بیعتی بگیر/ و در ملک برای وی شعله ای بیفروز...

هارون الرشید پس از آن برای قاسم پسر خویش بیعت گرفت و او را موتمن نامید و جزیره ها و مرزها و عواصم را بدو سپرد ... گوید: وقتی رشید زمین را میان سه فرزند خویش تقسیم کرد، یکی از مردمان گفت: کار ملک را استوار کرد یکی دیگر گفت : بلکه آنها را به هم انداخت و سرانجام کاری که کرد بیم انگیز است.

 

و در همین سال 186 ه.ق، هارون الرشید: بعد از مراسم حج برای پسر خویش عبدالله مامون دو نامه نوشت که فقیهان و قاضیان درباره آن سخت دقت کردند. یکی از دو نامه شرایطی بود که با محمد (امین) شده بود که به مضمون آن وفا کند و ولایتها را که قلمرو عبدالله (مامون) شده بود و املاک و درآمدها و جواهر و اموالی را که از آن وی (مامون) کرده بود به وی تسلیم کند. یکی دیگر نسخه بیعتی بود که از خاصه و عامه گرفته بود و شرطها که برای عبدالله (مامون) گذاشت، با محمد(امین) و کسان کرده بود ... و خدا و فرشتگان را با همه کسانی که از دیگر فرزندان وی و خاندانش و بستگان و سرداران و وزیرانش و دیگران در کعبه با وی بودند بر محمد (امین) شاهد کرد ، هر دو نامه را در کعبه نهاد و به پرده داران دستور داد که نامه ها را دارند و نگذارند کسی آن را برون برد ... عبدالله بن محمد و دو راوی دیگر گویند : ... رشید چنان دید که نامه را در کعبه بیاویزند وچون بالا بردند که بیاویزند بیفتاد و گفتند که این کار از آن پیش که انجام یابد می شکند (دعوای دو برادر) ... و اسماعیل بن صبیح این دو نامه را نوشت. و رشید کار قاسم موتمن را به عبدالله مامون وا گذاشت که وقتی به خلافت رسید او را خلع کند یا ابقاء کند ... و آنگاه سال صد و هشتاد و هفتم در آمد.

 

از حادثه های سال 187 هجری قمری

از بین بردن قدرت سیاسی و نظامی خانواده برمکیان ؛ لو دادن و کشتن هواداران خاندان برمکیان ؛ لو دادن و کشتن پدران توسط فرزندان

از جمله حوادث سال آن بود که هارون الرشید، جعفربن یحیی بن خالد را کشت و برمکیان را از میان برداشت... و دوستداران آنها را ... مثل ابراهیم بن عثمان ، او وقتی با کنیزکان خود خلوت میکرد و مینوشید و نبیذ در او نیرو می گرفت میگفت: غلام! آن ذوالمنیه شمشیر مرا بیار. که شمشیر خود را ذوالمنیه نامیده بود که آن را از نیام بر می کشید و میگفت: وای جعفر(برمکی)، وای سرورم، به خدا به زودی قاتل ترا میکشم و انتقام خونت را میگیرم. و پسرش عثمان به نزد فضل بن ربیع (وزیر هارون الرشید بعد از برکناری یحیی بن خالد بن برمکی) رفت و گفتار پدرش را بدو خبر داد و فضل بن ربیع نیز خبر را به هارون الرشید داد و هارون نیز ابراهیم بن عثمان را پیش خود خواند و با دغلکاری به او گفت که از کشتن جعفر برمکی پشیمان شده ام و ابراهیم نیز این را بشنید و اشکش روان شد و بگفت که سرورم در کشتن وی به خطا رفتی و در کار وی دستخوش پندار شدی. و هارون الرشید گفت: پسر زن بو گندو، برخیز که لعنت خدای بر تو باد. و ابراهیم برخاست و نمی دانست کجا قدم می نهد ، و از این حادثه تا به وقتی که پسرش به نزد وی درآمد و او را با شمشیر خویش بزد تا جان داد چند روز بیشتر فاصله نبود (یعنی همان پسری که اول او را لو داد ، او را بعدآ با شمشیر بکشت).

 

و عبدالملک بن صالح دبیر موسی موتمن، پسر سومی هارون الرشید، که او نیز در همان سال 187 ه.ق مورد غضب هارون الرشید قرار گرفته بود و به زندان افتاد تا اینکه بعد از مرگ هارون الرشید ، بتوسط محمد امین خلیفه بعدی از زندان آزاد شد و عبدالملک نیز به محمد امین قول داده تا با مامون همکاری نکند که نکرد زیرا قبل از خلافت مامون او- محمد امین- از دنیا برفت و عبدالملک بن صالح نیز بتوسط پسرش عبدالرحمان پیش هارون الرشید لو رفته بود که برعلیه خلیفه هارون الرشید ، دغلی و خیانت و مخالفت میکند. عبدالملک بن صالح در جواب به خلیفه هارون الرشید گفته بود: وی (پسرش عبدالرحمن) مامور است، یا عصیانگر پدر است و مجبور. اگر مامور باشد معذور است و اگر عصیانگر پدر باشد بدکاره ای کفران گر است که خدای عزوجل از دشمنی وی سخن آورده و از او بیم داده ، ضمن گفتار خویش (به عربی و از قرآن کتاب مسلمانان سند و فاکت آورده) که: بعضی زنان و فرزندانتان دشمن شمایند ، از آنها حذر کنید.

 

از حادثه های سال 188 هجری قمری

در این سال هارون الرشید سالار حج بود و از راه مدینه رفت و مردم آنجا را یک نیمه مقرری داد واین حج آخرین حجی بود که هارون الرشید داشت.

 

از حادثه های سال 189 هجری قمری

اماننامه های شروین پدر قارن شاه طبرستان ، ونداد هرمز جد مازیار ، مرزبان پسر جستان فرمانروای دیلم توسط هارون الرشید

سوزاندن پیکر جعفر بن یحیی بن خالد بن برمکی بر دار کشیده

هارون الرشید قبلأ علی بن عیسی بن ماهان عرب را ولایتدار خراسان کرده بود. علی بن عیسی با کسان ستم می کرد و مالی گزاف فراهم آورد و برای هارون هدیه ها فرستاد که هرگز نظیر آن دیده نشده بود ... و چنان بود که به رشید گفته بودند که علی بن عیسی سر مخالفت دارد، بدین سبب هنگام بازگشت از مکه آهنگ ری کرد (محل تولد هارون) و عبدالله مامون و قاسم موتمن پسرانش نیز با وی بودند ... در این سال هارون الرشید وقتی به ری رسید ، حسین خادم را به طبرستان فرستاد و با وی سه نامه نوشت که یکی امان نامه شروین پدر قارن شاه طبرستان بود ، دیگری امان نامه وندا هرمز جد مازیار بود و سومی امان نامه مرزبان پسر جستان فرمانروای دیلم بود.

 

شاه دیلم به نزد وی آمد که بدو چیز داد و جامه اش پوشانید و پس فرستاد، سعید حرشی نیز با چهارصد دلیر از طبرستان به نزد وی آمد که به دست رشید مسلمان شدند (دلیل بر این نیست که اینها ایرانی بودند بلکه از ترُکان بودند). وندا هرمز نیز بیامد و امان را پذیرفت و متعهد شنوایی و اطاعت و خراج گذاری شد. از جانب شروین نیز چنین تعهد کرد و رشید این را از وی پذیرفت و او را باز گردانید. هرثمه را نیز همراه وی فرستاد که پسر وی و پسر شروین را گروگان گرفت. خزیمه بن خازم ولایتدار ارمینیه نیز در ری به نزد هارون الرشید آمد و هدیه های بسیار بدو داد ...

 

و در این سال هارون الرشید، عبدالله بن مالک را ولایتدار طبرستان و ری و رویان و دنباوند و قومس و همدان کرد ... و در این سال و به روز دوشنبه و دو روز مانده از ذی الحجه، هارون الرشید وارد مدینه السلام شد و چون از پل گذشت، جاییکه پیکر جعفر بن یحیی بن خالد بن برمکی، هنوز در معرض دید همگان بود، بگفت تا پیکر جعفر (برادر شیری خودش) را از دار پایین کشیده و بسوزانند.

 

از حادثه های سال 190 هجری قمری

سبب ظهور رافع نواده نصر بن سیار در خراسان

از جمله ظهور رافع نواده نصر بن سیار بود که در سمرقند به مخالفت هارون قیام کرد : و سبب آن بود که یحیی بن اشعث طایی دختر عموی خویش را به زنی گرفت که مه زنی زبان آور بود. یحیی در مدینه السلام بماند و زن را در سمرقند نهاد و زن خبر یافت که در آنجا یحیی از کنیزان فرزند آورده دارد و راهی می جست تا از دست یحیی بن اشعث طایی خلاصی یابد. و راوی گوید: رافع پسر لیث از کار زن خبر یافت و در زن و مال وی طمع آورد و بدو گفت که برای خلاصی از یحیی راهی ندارد مگر آنکه به الله مشرک شود و تنی چند عادل را حاضر کند و به نزد آنها موی خویش را عیان کند آنگاه توبه آرد که شوهر دیگر تواند کرد. زن نیز چنان کرد و رافع او را به زنی گرفت. وقتی یحیی بن اشعث طایی خبردار شد قضیه را به هارون الرشید رسانید و او به علی بن عیسی بن ماهان نوشت که میانشان جدایی آرد و رافع را عقوبت کند و حدّ زند و تبعید کند و سوار خر در شهر سمرقند بگرداند تا عبرت دیگران شود ... سلیمان بن حمید ازدی از طرف علی بن عیسی ، حدّ را از رافع بداشت و او را در بند بر خری نشانید تا زن را طلاقی کرد و در زندان سمرقند بداشت. رافع از زندان بگریخت و پیش علی بن عیسی که در بلخ بود رفت و امان خواست و با وساطت پسر علی بن عیسی، طلاق دوباره تجدید و رافع به سمرقند باز گشت و مدتی بعد به عامل علی بن عیسی در سمرقند بتاخت و او را بکشت. علی بن عیسی نیز پسرش را به مقابله رافع فرستاد ... و کسان رافع را به سالاری بر داشتند و با وی بیعت کردند. مردم ماورءالنهر نیز با وی موافقت کردند و پسر علی بن عیسی ولایتدار خراسان سوی رافع بیامد و رافع او را فراری داد و پس از آن علی بن عیسی بن ماهان عرب والی خراسان از طرف هارون الرشید به اجیر کردن مردان و آمادگی جنگ با رافع نواده نصر بن سیار پرداخت ...

مسلمان کردن فضل بن سهل (ذوالریاستین) توسط عبدالله مامون

و در این سال عبدالله مامون ولیعهد دومی هارون الرشید ، فضل بن سهل را مسلمان کرد. و این فضل بن سهل همان کسی است که در زمان خلیفه گری مامون، بهمراه "طاهر ذوالیمینین"، که موسس سلسله طاهریان در خراسان بود، خدمتها در حق مامون می کنند و پاداششان را نیز بسان خانواده برمکیان از خلیفه می گیرند که بعدأ در موردشان بیشتر خواهیم گفت.

 

کلاه جنگاور حج گذار هارون الرشید

در این سال هارون الرشید هرقله را گشود و آن را ویران کرد و همگی مردم آنجا را اسیر گرفت و سپاهها و دسته ها به سرزمین روم (قسطنطنیه یا بیزانس یا ترکیه امروزی) روان داشت و چنانکه گویند با 135 هزار مقرری بگیر و بجز تبعه و داوطلبان و بجز آنها که دیوان نداشتند (جزو مقرری بگیرهای اصلی نبودند). و هارون الرشید در این جنگ ها کلاهی بر سر داشت که بر آن نوشته بود: جنگاور حج گذار ... و نفقور شاه روم پنجاه هزار دینار خراج و جزیه سرانه پرداخت ... و مردم قبرس نیز پیمان شکستند که معیوب بن یحیی به غزای آنجا رفت و مردمش را به اسیری گرفت ...

 

از حادثه های سال 191 هجری قمری

... در این سال در سمرقند کار رافع بن لیث نواده نصر بن سیار بالا گرفت. و هم در این سال مردم نسف به رافع نوشتند و اطاعت آوردند و از او خواستند یکی را سوی آنها فرستد که در کشتن عیسی بن علی ، پسر ولایتدار خراسان کمکشان کند و او(رافع بن لیث) فرمانروای "چاچ" را با ترُکان وی و یکی از سرداران خویش فرستاد که سوی عیسی بن علی پسر ولایتدار خراسان رفتند و وی را محاصره کردند و در ماه ذی قعده او را بکشتند اما متعرض هیچکس از یارانش نشدند ...

لباس پوشیدن و سوار شدن اهل ذمه در مدینه السلام متفاوت از مسلمانان

و در این سال هارون الرشید، هرثمه بن اعین را به غزای تابستانی گماشت و 300 هزار کس از سپاهیان خراسان را بدو پیوست و رشید نیز تا تنگه حدث رفت و عبدالله بن مالک را در آنجا نهاد ... که رومیان بدانجا حمله بردند و به مسلمانان دستبردی زدند و باز گشتند ... و در همین سال بگفت (هارون الرشید) تا کلیساهای رومیان را که در مرزها بود ویران کنند. هارون به سندی ابن شاهک نیز نوشت و دستورداد در مدینه السلام (داخل عراق) اهل ذمه(بومی های غیرمسلمان) را وادار کند که ترتیب لباس پوشیدن و سوار شدنشان با مسلمانان متفاوت باشد ...

 

ادامه ماجرای رافع نواده نصر بن سیار در خراسان ؛ هرثمه بن اعین ولایتدار جدید خراسان

و در همین سال 191 ه.ق هارون الرشید، علی بن عیسی بن ماهان را از ولایتداری خراسان برداشته، تمامی اموال او را تصاحب کرد و هرثمه بن اعین را ولایتدار خراسان کرد... و نوشته اند علتش این بوده که رافع و مردم نواحی خراسان و مرو و اطراف مخالف امیرمومنان و مسلمانان نیستند بلکه مخالف علی بن عیسی بن ماهان هستند که بر آنها زور و ستم روا داشته بود. و از طرفی دیگر باز خودشان نوشته اند که هارون الرشید شنیده بود که علی بن عیسی تمامی اموال بدست آمده از مناطق خراسان را به جیب خود و اطرافیان خود میکند ولی علی خود در نامه ها به هارون نوشته بود که در نبرد با رافع و مجوسان مخالف دور و اطراف او، احتیاج به پول و اموال دارد. بنابراین هارون ولایتدار خراسان را بتوسط وزیرش هرثمه بن اعین و با نقشه قبلی و با خفت و خواری معزول کرده و هرثمه او را دست و پا بسته در زنجیر، پیش هارون الرشید فرستاد و دستور داد تا هر کسی از اموال علی بن عیسی را به عنوان امانت پیش خود دارد به هرثمه بن اعین ولایتدار جدید خراسان تحویل دهد که این اموال متعلق به خلیفه مسلمین و امیر مومنان است.

 

هارون الرشید بعد از گوشمالی دادن علی بن عیسی به هرثمه نامه نوشت که حال به مخالفان بگو: سپس آنچه را امیر مومنان دستورت داده به کار بند و سوی سمرقند رو و بکوش تا همراهان خامل (به معنی آدمی گمنام و حقیر، که منظور رافع بن لیث است) و موافقان عقیدت وی را از مردم ولایتهای ماورءالنهر و طخارستان که مخالفت و مقاومت نموده اند دعوت کنی که باز آیند که اگر پذیرفتند ببخشدشان و از آنها درگذر که رعیت وی بودند و اگر به خلاف گمان امیر مومنان عمل کردند حکم خدای(الله) را درباره آنها روان کن که طغیان کرده اند و سلامت را نخواسته اند ... که امیرمومنان آنچه را به عهده داشت انجام داد و عقوبت کرد و معزول کرد و بدل آورد و از حادثه انگیزان درگذشت و عصیانگران را بخشید و از این پس مخالفتی که کنند و عناد و دشمنی بنمایند ، خدای (الله) را شاهد میکند و .... و این ولایتدار جدید خراسان هرثمه بن اعین در زمان قبل از خلافت مامون، بهمراه طاهر ذوالیمینین و فضل بن سهل ذوالریاستین نقش مهمی را برای مامون خلیفه بازی خواهند کرد که بعدا خواهیم آورد.

 

سخن از خبر حوادثی که به سال 192 هجری قمری بود

سال 192 ه.ق سال جنبش خرمدینان در آذربایجان ؛ مردان خرّمدینان را بکشند و زن و فرزند را بفروشند

در این سال مبادله اسیران میان مسلمانان و رومیان انجام گرفت ... و هارون الرشید از شهر رقه بر کشتیها به مدینه السلام آمد که میخواست برای نبرد رافع بن لیث سوی خراسان رود. پسرش قاسم موتمن را در رقه جانشین کرد و محمد امین پسر بزرگش را در مدینه السلام جانشین کرد ... ذوالریاستین (فضل بن سهل که بتوسط مامون مسلمان شد) گوید: وقتی رشید میخواست برای نبرد رافع سوی خراسان رود به مامون گفتم اکنون که رشید سوی خراسان میرود نمیدانی بر او چه رخ میدهد. خراسان ولایت تو است ، محمد بر تو تقدم دارد و بهترین کاری که درباره تو بکند این است که خلعت می کند. وی محمد امین پسر زبیده است. بنی هاشمیان داییان ویند. زبیده با اموالش پشتیبان اوست. از او بخواه (پدرش هارون الرشید) که ترا با خویشتن ببرد. بدو بگوی که تو بیماری و من میخواهم تو را خدمت کنم و تکلفی برای تو پدید نمی آورم. که رشید اجازه داد ...

 

در این سال 192 ه.ق خرّمیان در ناحیه آذربیجان بجنبیدند. هارون الرشید، عبدالملک بن مالک را با ده هزار کس سوی آنها فرستاد که او اسیران بسیار گرفت از مرد و زن، و در قرماسین پیش وی آمد. هارون الرشید گفت که تا مردان را بکشند و زن و فرزند را بفروشند... .

 

سخن از خبر حوادثی که به سال 193 هجری قمری بود

مرگ فضل بن یحیی بن خالد بن برمکی در زندان ؛ مرگ هارون الرشید

در این سال فضل بن یحیی برمکی (پسر بزرگ یحیی برمکی و رفیق اصلی هارون الرشید) در زندان رقه و در ماه محرم در گذشت. گفته اند که بیمار بود و زبانش و پهلویش سنگین شد و گفته بود: دوست ندارم که رشید بمیرد. فضل پنج ماه پیش از درگذشت هارون الرشید، جان داد و در سن چهل و پنج سالگی. مردم از مرگ وی بنالیدند ، برادرانش در قصری که پیش از بیرون کردنش در آن بوده بود، بر او نماز کردند... و در این سال سعید طبری معروف به جوهری درگذشت ...

 

خزانه های علی بن عیسی بن ماهان ولایتدار قبلی خراسان بر 1500 شتر ؛ چگونگی کشتن برادر رافع بدستور هارون الرشید

و در ماه صفر هارون به گرگان رسید و در آنجا خزانه های علی بن عیسی بن ماهان ولایتدار قبلی خراسان را به نزد وی آوردند، بر یک هزار و پانصد شتر. و در همان ماه صفر (هارون) به حال بیمار سوی طوس رفت ... و میان هرثمه بن اعین و یاران رافع نبردی بود که در اثنای آن بخارا را گشود و بشیر بن لیث، برادر رافع بن لیث را اسیر گرفت و پیش رشید فرستاد که در طوس بود. گوید: بشیر برادر رافع را پیش رشید بردند، وی بر تختی بود و فرشی نیز بر آن بود و رشید آیینه ای به دست داشت که در آن خویشتن را می نگریست. آنگاه رشید به برادر رافع نگریست و گفت: به خدای ای پسر زن بوگندو، امیدوارم خامل از دست من جان نبرد (منظورش رافع بود) چنانکه تو از دست من جان نبردی. گفت : ای امیر مومنان، من با تو به جنگ بودم و خدایت بر من ظفر داد. چنان کن که خدای دوست دارد، تا با تو به صلح باشم ، شاید وقتی رافع بداند که بر من منت نهاده ای، خدا قلب وی را نرم کند. گوید: رشید خشمگین شد و گفت : به خدا اگر از عمرم بجز این نماند که لب خویش را به گفتن کلمه ای بجنبانم میگویم : بکشیدش گوید: آنگاه قصابی (منظور جلاد است) را پیش خواند و گفت : کارد خویش را تیز مکن، بگذار به حال خود باشد و این فاسق بن فاسق را پاره پاره کن و شتاب کن مبادا مرگم برسد و دو عضو از اعضای وی پیوسته باشد. گوید: قصاب او را همی برید تا قطعات جدا شد، رشید گفت : اعضای بریده وی را بشمار. و چون اعضای بریده وی را شمار کردند چهارده عضو بود. و آنگاه هارون الرشید دو دست خویش را به آسمان برداشت و گفت: خدایا هم چنان که مرا بر خونی و دشمن خویش تسلط دادی (بر دشمن خونی خویش تسلط دادی) که مطابق رضای تو با او عمل کردم (هارون الرشید حتی خدایش را هم در جنایاتش شریک کرده بود)، بر برادر وی نیز تسلطم ده. آنگاه از خود برفت و کسانی که آنجا با او بودند پراکنده شدند. و در همین سال 193 اسلامی هارون الرشید در سن چهل و پنج ساله بمرد.

 

بیعت برای خلافت محمد امین بعد از هارون الرشید ؛ اندرز ذوالریاستین فضل بن سهل برای بیعت مامون با خلیفه محمد امین

و در این سال در اردوگاه هارون الرشید برای محمد امین پسر هارون بیعت خلافت کردند و مامون با مشورت ذوالریاستین فضل بن سهل ، خلافت برادرش محمد امین را به رسمیت شناخت. فضل بن سهل گوید: به مامون گفتم: دشمنانی بودند که از آنها بیاسودی آنچه را میگویم از من به خاطر گیر، این دولت هیچوقت نیرومندتر از روزگار ابوجعفر منصور نبود ، "مقنع" بر ضد آن قیام کرد و دعوی خدایی داشت، بعضی ها گفتند به خونخواهی ابومسلم برخاسته بود ، از قیام وی در خراسان سپاه آشفته شد اما خدا محنت او را بر داشت. سپس "استاد سیس" قیام کرد و سوی کفر می خواند. مهدی از ری سوی نیشابور رفت و محنت را از پیش برداشت ولی آنچه من میکنم به نظر تو بزرگتر است، بمن بگوی وقتی خبر رافع به کسان رسید آنها را چگونه دیدی؟ گفت : دیدمشان که سخت آشفته شدند. گفتم: چگونه میبینی که وقتی با داییان خویش که بیعت ترا به گردن دارند به بغداد فرود آیی، آشفتگی مردم چسان خواهد بود؟ صبوری کن و من خلافت را برای تو عهده میکنم. مامون گفت : چنین میکنم، کار را به دست تو سپردم بدان پرداز.

 

از حادثه های سال 194 هحری قمری

برکناری قاسم موتمن ؛ دعای امارت برای موسی پسر محمد امین ؛ رواج درهم و دینار در خراسان بنام عبدالله مامون

از جمله خلیفه محمد امین برادر خویش قاسم موتمن را از همه ولایت ها که پدرش هارون بدو داده بود ، از شام و قنسرین و عواصم و مرزها بر داشت و خزیمه بن خازم را به جای او گماشت و به قاسم گفت که در مدینه السلام مقیم باشد. و نیز بگفت تا پسر وی موسی را بر منبرها دعای امارت گویند... و در این سال خلیفه محمد امین و برادرش مامون درباره همدیگر مکاری کردند و فساد آشکار شد و مامون در خراسان درهمها و دینارها بنام خود رواج داد ، بدون اینکه از خلیفه نام برد...

 

از حادثه های سال 195 هجری قمری

جمع آوری درهم و دینارهای مامون توسط محمد امین ؛ لشکرکشی خلیفه محمد امین به ری برعلیه برادرش عبدالله مامون

طاهر بن حسین ذوالیمینین ، ذوالریاستین فضل بن سهل ، احمد بن هشام و داود سیاه از یاران عبدالله مامون

خلیفه محمد امین دستور داد تا درهم ها و دینارهایی که بنام مامون در خراسان زده اند، جمع کنند و در همه قلمرو خویش از دعا گفتن برای مامون و قاسم بر منبرها منع کرد و دستور داد پس از وی پسرش موسی را دعا گویند که خردسال بود و او را الناطق بالحق نام داد و علی بن عیسی را با لشکریان سوی ری فرستاد که در جنگ با طاهر و احمد بن هشام و داود سیاه و طاهر صغیر، کشته و سرش بریده شد و طاهر بن حسین (ذوالیمینین) این خبر را به ذوالریاستین فرستاد و عبدالله مامون را امیرمومنان نامید و ذوالریاستین و هرثمه نیز در خراسان به مامون سلام خلافت گفتند...

 

از حادثه های سال 196 هجری قمری

جنگهای طاهر با سرداران خلیفه محمد امین ؛ لقب ذوالریاستین برای فضل بن سهل از طرف مامون

خلع موقت خلافت محمد امین در بغداد ؛ محاصره خلیفه محمد امین در بغداد توسط نیروهای طاهر و هرثمه

محمد امین خلیفه، احمد بن مزید را با 20 هزار نفر از بدویان و عبدالله بن حمید قحطبی را با 20 هزار نفر از ابناء ، برای نبرد طاهر به حلوان فرستاد که در راه خانقین مابینشان اختلاف افتاد و بدون جنگ فرار کردند و طاهر تا اهواز رسید و عبدالله مامون، بعد از پیروزیهای پیاپی طاهر به فضل بن سهل لقب ذوالریاستین یعنی ریاست جنگ و تدبیر، بداد. و خلیفه محمد امین در همین سال بتوسط مردم بغداد و حسین بن علی ماهانی از خلافت برای مدتی کوتاه خلع شد ولی پیرمردی با مردم سخن گفت و حربیان با حسین بن علی ماهانی بجنگیدند و او را اسیر کردند و محمد امین دوباره خلیفه گردید. محمد امین نیز دوباره به حسین بن علی مقام سرداری لشکریانش و جنگ با طاهر داد ، اما اندکی بعد حسین بن علی در مسجد کوثر بغداد با عده ای بجنگید که کشته و سرش را بریدند. و در همان شب فضل بن ربیع وزیر محمد امین فراری شد و طاهر بعد از رسیدن به اهواز ، عامل خلیفه محمد بن یزید مهلبی را بکشت (محمد بن یزید از اقوام طاهر بود) و نیروهای خلیفه در بصره، کوفه، موصل و واسط فراری شدند و همه شهرها بدست نیروهای طاهر افتاد و طاهر رو بسوی تیسفون نهاد که عربان مداین نام نهادند و سپاهی بسیار از سواران محمد امین خلیفه آنجا بودند و سالارشان برمکی بود که آنجا حصاری شده بود. طاهر وقتی به مداین رسید دو رکعت نماز کرد و تسبیح بسیار گفت. آنگاه گفت: خدایا از تو ظفری میخواهیم همانند ظفر مسلمانان به روز مداین (منظورش روز پیروزی اعراب مسلمان بر تیسفون پایتخت ایران زمان ساسانیان بود).

 

سرداران "بوی خوش" محمد امین ؛ شورش برعلیه محمد امین

و در این سال داود بن علی عامل مکه و مدینه (از طرف خلیفه محمد امین)، محمد امین را برای بار دوم و آخرین بار از خلافت خلع کرد و کلاه عاملی را که رنگ قرمز داشت از سر برداشت و کلاه سیاه هاشمی را بر سر نهاد از مردم مدینه و مکه برای مامون بیعت کرد و این را به طاهر و مامون نوشت و آنگاه به خویشتن پیش مامون به مرو رفت. و در همین سال عده بسیاری از سپاهیان طاهر که از خراسان آمده بودند بخاطر وعده های مالی خلیفه محمد امین، امان خواستند: خبر به محمد امین رسید و دستور داد تا عطیه دادن آغاز کردند و خزینه ها بیرون آوردند وصله ها داد، مردم حومه ها را فراهم آورد و کسان را از نظر گذرانید و هر که را نکومنظر و نیک رونق میدید بدو خلعت میپوشید و سردار میکرد و هر که سردار میشد ریش وی با بوی خوش آکنده میشد و همینان بودند که سرداران "بوی خوش" نام گرفتند ... ولی به سپاهیان و یاران سرداران چیزی نداد، خبرگیران و جاسوسان طاهر این را بدو خبر دادند که کس فرستاد و نامه داد و وعده داد و استمالتشان کرد و کوچکتران را بر ضد بزرگتران تحریک کرد که به روز چهارشنبه شش روز رفته از ذی حجه سال 196 بر محمد (خلیفه محمد امین) شوریدند ...

 

بدکاره عزت یافت مومن ذلیل شد و صالح به محنت افتاد ؛ دعای خلافت برای مامون در مراسم حج 196 ه.ق

گوید: زندانیان از زندانها نقب زدند و از آن برون شدند، کسان به فتنه افتادند و مردم خبیث و بدکاره به اهل صلاح تاختند ، بدکاره عزت یافت و مومن ذلیل شد و صالح به محنت افتاد و وضع مردمان بد شد، مگر کسانی که در اردوی طاهر بودند ... گوید: طاهر صبح و شب نبرد کرد چندان ... و ولایت به ویرانی رفت. و در این سال عباس بن موسی از جانب طاهر سالار حج شد و برای مامون دعای خلافت گفت و این نخستین بار بود که در مراسم حج در مکه و مدینه برای وی (مامون) دعای خلافت میشد. و خلیفه اصلی که محمد امین باشد هنوز در بغداد و در محاصره نیروهای طاهر و هرثمه بود.

 

از حادثه های سال 197 هجری قمری

سال جنگ و خرابی بغداد

از حوادث مهم این سال، محاصره خلیفه محمد امین در بغداد بتوسط طاهر، رییس و بانی سلسله پنجاه و اندی سال طاهریان در خراسان و هرثمه و زهیر پسر مسیب تازی بود. زهیر ابتدا در قصر رقه جای گرفت و منجنیقها و ارابه ها نصب کرد و خندقها کند و هر که را می آمد و می رفت با ارابه ها میزد و از اموال بازرگانان ده یک می گرفت و کسان پیش طاهر رفتند و از محنت زهیر بدو شکایت بردند و هرثمه نیز از این خبر یافت و هنگامیکه نزدیک بود (زهیر) گرفته شود سپاهی به کمک او فرستاد و مردم دست از وی بداشتند و محمد امین از ورود طاهر به شهر بغداد سخت بیمناک شد و بگفت تا نفت و آتش سوی حربیان طاهر افکنند و آینده و رونده را بکشند و طاهر حومه هایی را که مردمانش مخالف وی بودند و شهر ابوجعفر را که در سمت شرق بغداد بود و بازارهای کرخ و خلد و مجاور و املاک و مستغلات کسانی از بنی هاشم و سرداران را که بدو نپیوسته بودند و در ناحیه عمل وی بود گرفت که زبون و شکسته شدند و به اطاعت آمدند ... بجز فروشندگان راه و برهنگان و زندانیان و اوپاش و غوغاییان و طراران و بازاریان.

 

بغداد بازیچه روزگار

شاعری بغداد را در طی سالهای 197 هجری قمری چنین سرود: آنوقت که بغداد بازیچه روزگار نشده بود/ عروسی بود که برون و درونش برای هر جوانی شگفت انگیز مینمود/ میگفتند بهشت جاوید است (شهزاد قصه گو) و خانه شاهان و منبرهای ملک در آن استقرار داشت/ اما در روزگار حادثه زای/ جامی مستی انگیز نوشید/ و از پی ائتلاف/ فرقه ها شدند و شاهان ما خویشتن را به ورطه گمراهی افکندند./ مگر باغها را ندیدی که گل آورده بود/ مگر قصرهای برافراشته را ندیدی/ که زنان مقیم آن همانند بتان بودند/ اکنون از انسان خالی شده و باغستان های آن خون آلود است/ و ویرانه ای است خالی و سگان در آن بانگ می زنند/ و نگهبانان آن و سروران و خادمان و خواجگان آن کجا شدند؟/ سواران صقلایی و حبشیان که لبهاشان آویخته بود/ کجا شدند؟/ که سپاه از جمع آنها می آمد/ رقاص و ساز زن بغداد کجا شدند؟/ بغداد خالی مانده و آتش افروزانش در آن/ آتش همی افروزند/ طوفان عاد بدان رسیده/ هیچکس نمیداند که شبانگاه و صبحگاهان از حادثات دهر بدو چه میرسد./ ای بغداد تیره روز/ در بغداد چه گناهان دیدیم! ...

 

از حادثه های سال 198 هجری قمری

خلیفه محمد امین تسلیم هرثمه بن اعین ؛ کشته شدن خلیفه محمد امین توسط عجمان طاهر بن حسین و خلافت مامون

از یحیی بن سلمه دبیر آورده اند: منادی طاهر صبحگاه روز پنجشنبه ندا داد که هر که در خانه خویش بماند در امان است. آنگاه در قصر وضاح و بازار کرخ و اطراف به اندازه نیاز سرداران و سپاهیان نهاد و آهنگ شهر ابوجعفر کرد(محلی اشرافی در بغداد) ... و خلیفه محمد امین با مادر و فرزندان خویش به شهر ابوجعفر رفت، بیشتر سپاهیان و خواجگان و کنیزانش در کوچه ها و راهها پراکنده شدند و هیچکس از آنهاد سر کس نداشت و غوغاییان و سفلگان نیز پراکنده شدند. خلیفه محمد امین خواست با سوارانی از ابناء شبانه از بغداد فرار کند و به جزیره و شام رود که این خبر به طاهر رسید و او به سلیمان بن ابی جعفر و محمد بن عیسی و سندی بن شاهک پیام داد که به خدا اگر او را نگه ندارید و از این رای نگردانید همه املاکتان را می گیرم و جز کشتنتان هدفی نخواهم داشت. گوید: اینان پیش محمد امین رفتند و او را راضی کردند که فرار نکند و امان خواهد. محمد بن عیسی گوید: وقتی این در دل خلیفه محمد امین اثر کرد از تصمیم خویش بگشت و امانی را که به او داده بودند پذیرفت و تقاضای سلیمان و سندی و محمد بن عیسی(محمد بن عیسی خود راویت کننده این خبر است) را در این باب اجابت کرد و تکیه کرد و پذیرفت که سوی هرثمه رود که داخل کشتی بود(خلیفه محمد امین از طاهر ترس داشت برای همین میخواست تسلیم یک عرب شود!).

 

احمد بن سلام متصدی مظالم خلیفه محمد امین گوید: من از جمله سردارانی بودم که با هرثمه در کشتی نشسته بودند، وقتی محمد(خلیفه محمد امین) به کشتی آمد به حرمت وی به پای ایستادیم، هرثمه زانو زد و بگفت: سرور من به سبب نقرسی که دارم نمیتوانم به پای ایستم. آنگاه وی را کنار خویش بنشاند و دست ها و پاها و دیدگان وی را بوسیدن گرفت و می گفت سرور من، مولای من، پسر سرور من و مولای من. گوید: محمد امین در چهره های ما نگریستن گرفت. میگوید: در این حال بودیم، هرثمه گفته بود کشتی به راه افتد که یاران طاهر که در زورق ها و کشتی ها بودند به ما حمله آوردند و سروصدا راه انداختند و یکیشان سکان کشتی را برید و یکیشان کشتی را سوراخ کرد و آجر و سنگ می انداختند. گوید: کشتی سوراخ شد و آب وارد آن شد و فرو رفت و هرثمه در آب افتاد که ملاحی او را درآورد و محمد امین را دیدم که جامه های خویش را بر تن بدرید و خویشتن را به آب افکند. من به ساحل رفتم، یکی از یاران طاهر در من آویخت و مرا به نزد یکی برد که بر کنار دجله پشت قصر ام جعفر بر کرسی آهنینی نشسته بود و آتشی پیش روی او میسوخت و به پارسی بدو گفت این مرد از آب در آمد و از سرنشینان کشتی بود. به من گفت: کیستی؟ گفتم: از یاران هرثمه و احمد پسر سلام سالار نگهبانان ، وابسته امیر مومنان. گفت : دروغ گفتی به من راست بگوی. گفتم : به تو راست گفتم. گفت: مخلوع چه کرد (منظور محمد امین)؟ گفتم: دیدمش که جامه های خویش را بر تن درید و خویشتن را در آب انداخت. گوید: سپس اسبش را آوردند که بر نشست و بگفت تا مرا طناب به گردن یدکم کنند که از دویدن نفسم گرفت و نتوانستم دویدن. گفت: سرش را جدا کن. بدو گفتم: فدایت شوم ، چرا مرا می کشی ، نعمت خدای بر من است و توان دویدن ندارم به فدیه خویش ده هزار درم میدهم. مرا به نزد خویش میداری تا صبح شود و فرستاده ای به من میدهی که به نزد نماینده ام بفرستم، در خانه ام در عسکر مهدی. اگر ده هزار را برای تو نیاورد، گردن مرا بزن. گفت انصاف دادی ...

 

آخرین دقایق زندگانی خلیفه محمد امین

غلامان وی(طاهر) مرا در یکی از اطاق های خانه جای دادند ، چراغی نیز در آن نهادند ، وقتی لختی از شب بگذشت صدای پای اسبان شنیدیم، آنگاه در را زدند که گشوده شد و وارد شدند می گفتند: پسر زبیده. گوید: بعد یک مرد برهنه را پیش من آوردند که شلوار داشت و عمامه ای که صورت خویش را با آن پیچیده بود ، وی را با من نهادند و به کسانی که در خانه بود سفارش کردند که وی را نگهدارند و جمعی از خودشان را نیز با مردم خانه نهادند. گوید: وقتی در اطاق آرام گرفت عمامه از صورت وی پس رفت ، معلوم شد محمد است (خلیفه). سخت حیرت زده شدم و پیش خود اناالله گفتم. گوید: در من نگریستن گرفت. آنگاه گفت: کدامی. گفتم: سرورم، من وابسته توام. گفت: کدامیک از وابستگان؟ گفتم: احمد بن سلام متصدی مظالم ... آنگاه گفت: احمد! گفتم: سرور من آماده فرمانم. گفت: نزدیک من شو و مرا به خودت بچسبان که هراسی سخت دارم. گوید: او را به خویشتن چسبانیدم و دیدم که قلب وی به سختی می طپد ... و من تسکینش میدادم. آنگاه گفت: احمد! برادرم(مامون) چه شد(شایع کرده بودند مامون کشته شده است)؟ گفتم: او زنده است. گفت: خدا متصدی بریدشان(متصدی پیک) را زشت بدارد که میگفت درگذشت. گفتم: خدا وزیران تو را زشت بدارد ...

 

وای بر شما من (محمد امین) عموزاده پیغمبر الله یم، من پسر هارونم، من برادر مامونم، خدا را، خدا را، درباره خون من رعایت کنی

عجمان با شمشیرهای برهنه ؛ سر بریده محمد امین پیش طاهر بن حسین ذوالیمینین

آنگاه گفت: احمد، پنداری با من چه میکنند؟ پنداری مرا می کشند؟ یا قسم هایشان را درباره من رعایت می کنند؟ گفتم: سرورم رعایت میکنند ... و در این حال بودیم که در خانه را زدند که گشوده شد، یکی به نزد ما آمد که مسلح بود، در چهره محمد نگریست که وی را نیک مشخص کند و چون نیک بشناخت ، بازگشت و در را بست ، معلوم شد محمد بن حمید طاهری است. بدانستم که محمد (امین) کشته میشود ... گوید: برخاستم که نماز کنم. گفت: احمد از من دور مشو و پهلوی من نماز کن که هراسی سخت دارم. گوید: پس نزدیک وی شدم و چون نیمه شب شد ، صدای پای اسبان را شنیدم ، در را زدند که گشوده شد. جمعی از عجمان (ایرانیان) وارد خانه شدند که شمشیرهای برهنه به دست داشتند و چون آنها را بدید بپا خاست و گفت: بازگشت همه بسوی الله است، به الله جانم در راه الله برفت، چاره ای نیست؟ فریاد رسی نیست؟ یکی از ابناء نیست ؟ گوید: بیامدند تا به در اطاقی که ما در آن بودیم ایستادند، اما از درون آمدن بماندند، هر کدامشان به دیگری می گفت: پیش برو. گوید: من برخاستم و گوشه اطاق پشت حصیرهای پیچیده جای گرفتم، محمد نیز برخاست ، متکایی را به دست گرفته بود و میگفت: وای بر شما من عمو زاده پیغمبر الله یم، من پسر هارونم، من برادر مامونم، خدا را، خدا را، درباره خون من رعایت کنید. گوید: یکی از آنها به نام خمارویه که غلام قریش دندانی وابسته طاهر بود به درون آمد و با شمشیر ضربتی بدو زد که به سرش خورد. محمد امین با متکایی که به دست داشت به صورت وی زد و بر او افتاد که شمشیر را از دستش بگیرد. خمارویه فریاد زد: مرا کشت، مرا کشت، این را به پارسی گفت. گوید: گروهی از آنها به درون آمدند، یکیشان با شمشیر به تهیگاه محمد زد، روی وی افتادند و سرش را از پشت بریدند و سرش را بر گرفتند و پیش طاهر بردند و پیکرش را بجای نهادند.

 

سر بریده محمد امین مخلوع بر دروازه سوی شهر انبار در بغداد

صبحگاهان نیز پیکر او را به بستان مونسه بردند و به من گفتند: ده هزار درم را بیاور وگرنه گردنت را میزنیم. و من کس از پی نماینده ام فرستادم که پیش من آمد بدو دستور دادم که آن را بیاورد و بدو دادم ... گوید: و چون صبح شد طاهر سر محمد(امین) را بر در انبار (دروازه بسوی شهر انبار) نهاد و از مردم بغداد چندان کس برای دیدن آن برون شدند که به شمار نبودند، طاهر بیامد و میگفت: سر محمد مخلوع است.

 

پشیمانی سپاه طاهر و بغداد از تنها گذاشتن محمد امین ؛ شورش موقت سپاه برعلیه طاهر بخاطر پول

از حسن بن سعید آورده اند که گفته بود: دو سپاه، سپاه طاهر و سپاه بغداد، از کشته شدن محمد امین پشیمان شدند، به سبب مالهایی که می گرفته بودند ... از موصلی آورده اند: وقتی طاهر سر محمد امین را به نزد مامون در مرو فرستاد، ذوالریاستین بگریست و گفت: شمشیرها و زبان های مردمان را بر ضد ما به کار انداخت دستورش داده بودیم وی را اسیر بفرستد و او را کشته فرستاد ... گوید: مامون بدو گفت: آنچه شد، شد، برای عذرجویی تدبیری کن ... گویند: وقتی محمد امین کشته شد و غوغا برخاست و سپید و سیاه امان یافتند، طاهر به روز جمعه وارد بغداد شد و با کسان نماز و سخنرانی بلاغت آمیز کرد و از آیات کوبنده قرآن گفت و به اطاعت و وابستگی جماعت تشویق و ترغیبشان کرد ... و بسیار کس از بنی هاشم و سرداران بودند.

 

حسن بن سهل برادر فضل بن سهل ذوالریاستین از طرف مامون حاکم جبال و فارس و اهواز و بصره و کوفه (198 ه.ق)

و در این سال و پنج روز بعد از کشته شدن محمد امین، سپاه به طاهر بتاخت که از آنها گریخت (بخاطر پول ندادن به سپاه بغداد) و روزی چند نهان شد تا کارشان را سامان داد. و در همین سال 198 ه. ق مامون بعد از خلیفه شدن همه ولایت جبال و فارس و اهواز و بصره و کوفه را که طاهر گشوده بود به حسن بن سهل ، برادر فضل بن سهل ذوالریاستین داد و طاهر را بجنگ نصر در رقه فرستاد و هرثمه را نیز سوی خراسان فرستاد.

 

از حادثه های سال 199 هجری قمری

قیام ابراهیم طالبی (ابن طباطبا) با سردارش ابوالسرایا در کوفه

حسن بن سهل از نزد مامون به بغداد آمد که کار جنگ و خراج با وی بود. طاهر نیز با عیسی بن محمد سوی رقه رفت و ابراهیم طالبی در کوفه قیام کرد و سوی شخص مورد رضایت از آل محمد و عمل به کتاب و آل محمد و عمل به کتاب و سنت دعوت کرد و هموست که وی را ابن طباطبا گویند و سردار سپاهیانش ابوالسرایا از فرزندان ...!

 

از حادثه های سال 200 هجری قمری

تصرف و غارت مکه بدست حسین بن حسن افطس از طالبیان

پوشش کعبه با جامه های اصفر بن اصفر، ابوالسرایا علوی، دعوتگر آل محمد

و در این سال بصره هنوز دست علویان بود و ابوالسرایا از کوفه گریخت و هرثمه وارد شهر شد. ابوالسرایا بعدأ اسیر شد و پیش حسن بن سهل گردن زده شد و در این سال در نخستین روز محرم ، پس از آنکه حج گذاران از مکه پراکنده شدند ، حسین بن حسن افطس بر فرشی دیبا نشسته و بگفت تا جامه هایی را که بر کعبه بود بر گرفتند چنانکه چیزی از پوشش آن باقی نماند و سنگ برهنه شد، آنگاه دو جامه ابریشم نازک بر آن پوشانیدند که ابوالسرایا همراهشان فرستاده بود و بر آن نیز نوشته بود: اصفر بن اصفر، ابوالسرایا، دعوتگر آل محمد، این را سفارش داد برای پوشش خانه حرام الله و اینکه پوشش ستمگران بنی عباس را از آن بردارند و از پوشش آنها پاک شود به سال 199 ه.ق. آنگاه پوشش (قبلی) را که بر کعبه بوده بود، میان وی از علویان و پیروانشان به ترتیب منزلتی که به نزد وی داشتند تقسیم کنند، به مالهایی که در خزانه کعبه بود پرداخت و آن را بر گرفت، هر کس را شنید که سپرده ای از فرزندان عباس و پیروانشان به نزد وی هست در خانه اش به وی هجوم برد، و اگر چیزی به نزدش نیافت وی را بداشت و شکنجه کرد تا به اندازه توانش از خویشتن فدیه دهد و به نزد شاهدان مقر شود که این از سیاه پوشان بنی عباس و پیروان آنهاست ، بسیار کس دچار این بلیه شدند ، کسی که کار شکنجه را به عهده داشت یکی از مردم کوفه بود به نام محمد پسر مسلمه ...

 

چنانکه بسیار کس از مردم توانگر از آن ها بگریختند که با ویران کردن خانه هایشان عقوبتشان کردند. طلای نازکی را که بر سر ستون های مسجد بود، می تراشیدند و پس از رنج بسیار به مقدار یک مثقال یا نزدیک به آن طلا از ستون به دست می آمد. چوب های ساج و آهن پنجره های زمزم را (چاه زمزم) بکندند که به بهایی ناچیز فروخته شد ... و وقتی حسین بن حسن افطس و خاندانش دیدند که مردم به سبب رفتارشان متغیر شدند و شنیدند که ابوالسرایا کشته شده و طالبیانی که در بصره و کوفه و ولایتهای عراق بوده اند و رانده شده اند و حکومت آن به بنی عباس بازگشته ، به نزد محمد بن جعفر طالبی آمدند که پیری بود نرم خوی و به نزد مردم محبوب و از رفتار زشت مردم خاندان خویش بدور... و با او بیعت خلافت کردند.

 

دفع فتنه طالبی در مکه توسط اسحاق بن موسی ولایتدار یمن و هرثمه بن اعین

گوید: علی بن محمد به پسری از قریش پرداخت که فرزند قاضی ای بود به مکه، به نام اسحاق پسر محمد. پسر جمالی کم نظیر داشت. علی هنگام روز آشکارا به زور وارد خانه او شد که به نزد صفا بود و مشرف به محل ره پیمایی سعی ، پسر را بر اسب خویش نشانید، روی زین، علی بر دنباله اسب نشست. وقتی مردم مکه و مجاورانی که آنجا بودند چنین دیدند برون شدند و در مسجد الحرام فراهم آمدند و دکانها بسته شد و کسانی که بر کعبه طواف میبردند به آنها پیوستند و بنزد محمد بن جعفر طالبی رفتند و گفتند: به الله ترا خلع میکنیم و می کشیم یا اینکه این پسر را که پسرت آشکارا او را گرفته به ما پس بده. محمد بن جعفر از مردم امان خواست و از حسین بن حسن افطس خواست تا پسر را از پسرش بگیرد. اما حسین نپذیرفت و گفت: من بر پسر تو تسلط ندارم و اگر بنزد وی روم همراه یاران خویش با من نبرد و پیکار کند.

 

کشته شدن هرثمه بن اعین در زندان بخاطر هم دلی با مردم کوفه و علویان و نفاق آوری

محمد بن جعفر از مردم امان خواست که امانش دادند که بر نشیند و به نزد پسرش رود و پسر قاضی را از او بگیرد. محمد بن جعفر نیز چنان کرد و پسر به کسانش داد. و در همین سال این فتنه طالبی در مکه بتوسط اسحاق بن موسی ولایتدار یمن و هرثمه خوابید و محمد بن جعفر بتوسط عیسی بن یزید جلودی و رجاء بن ابی ضحاک ، عموزاده فضل بن سهل ذوالریاستین به ندامت کشیده شد و مکه دوباره بدست عباسیان افتاد و هرثمه چون بر ضد فضل بن سهل بود بخاطر هم دلی با مردم کوفه و علویان و نفاق آوری و در نهان ابوالسرایا را تحریک کردن، به فرمان مامون به زندان افتاد و مامون بگفت تا بینی اش را بکوفتند و شکمش را لگدکوب کردند. عاقبت چند روزی در زندان ببود، آنگاه پنهانی کس فرستادند (از طرف فضل بن سهل) و او را کشتند و گفتند درگذشت.

 

بردن علی بن موسی الرضا (امام رضا) به مرو برای ولیعهدی خلیفه مامون ؛ شمارش فرزندان عباس 33 هزار نفر

و در همین سال مامون، رجاء بن ابی ضحاک و فرناس خادم را به مکه فرستاد، برای بردن علی بن موسی (امام رضا) به مرو برای ولیعهدی خویش. و در این سال فرزندان عباس را شمار کردند که از مذکر و مونث سی و سه هزار بودند (33000 نفر) و در همین سال شاه رومیان بتوسط مردم مسیحی روم شرقی کشته شد (الیون) و بار دیگر میخاییل پسر جورجس را شاه خویش کردند و در همین سال ابو اسحاق بن رشید (المعتصم بالله، برادر مامون و پسر دیگر هارون الرشید) سالار حج بود...

 

از حادثه های سال 201 هجری قمری

آشوب ها بخاطر ولیعهدی علی بن موسی الرضا

در این سال خلیفه مامون، علی بن موسی (امام رضا) را ولیعهد و جانشین خود کرد و خلیفه مامون از پی خویشتن او را رضای آل محمد نامید و سپاه خویش را بگفت تا پوشش سیاه بگذارند و پوشش سبز به تن کنند و این را به آفاق نوشت."

 

و بخاطر ولیعهدی علی بن موسی آشوبها بود که برپا شد ... و در این سال "عبدالله بن خرداد به" که ولایت دار طبرستان از طرف خلیفه مامون بود از ولایت دیلم، "لارز" و "شرزا" را بگشود و آنرا به ولایتهای اسلام افزود. سپس جبال طبرستان را نیز بگشود و "شهریار" پسر "شروین شاه" را از آن فرود آورد و شاعری عرب چنین گفت: امیدواریم به وسیله کسانی که از قلمرو شروین تابع ما شده اند/ روم و چین را بگشاییم/ دستان خویش را به خدمت عبدالله (منظور مامون) محکم کن/ که وی را بجز امانت/ رای استوار است.

و مازیار پسر قارن را نیز پیش مامون فرستاد و ابولیلی شاه دیلم (بقول زنده یاد سیّد احمد کسروی، شاهی دیلمی بنام ابو لیلی که اسمی کاملا عربی است وجود ندارد و این از تخیلات راویان عربی بوده که طبری در کتاب تاریخش آورده) را بی پیمان به اسیری گرفت(؟!) ...

 

جنبش بابک خرّمی با جاودانیان یاران جاویدان پسر سهل در 201 ه.ق

و هم در این سال بابک خرمی با جاودانیان یاران جاویدان پسر سهل فرمانروای شهر و قلعه بذ به جنبش آمد و دعوی کرد که روح جاویدان در او درآمده و آشفته کاری و تباهی آغاز کرد. و هم در این سال مردم خراسان و ری و اصبهان (منظور اصفهان) دچار گرسنگی شدند. خوردنی گران شد و مرگ رخ نمود.

 

از حادثه های سال 202 هجری قمری

بیعت مردم بغداد (عباسیان) با ابراهیم بن مهدی(عموی مامون) برعلیه خلیفه مامون ، بخاطر بردن خلافت از پسران عباس به پسران علی

غارت سپاه در بغداد و سواد ؛ جنگهای عباسیان بغداد با نیروهای مامون

"از جمله حوادث این سال بیعت مردم بغداد با ابراهیم بن مهدی بود که با اینکار مامون را از خلافت برداشته و ابراهیم را خلیفه خود کردند و دلیلش این بود که "سران و پیشروان" از مامون خشمگین بودند که می خواست خلافت را از پسران عباس به پسران علی برد و پوشش پدران خویش را که سیاه بود، رها کرده بود و سبز پوشیده بود. و نخستین کس که با وی بیعت کرد "عبیدالله بن عباس هاشمی" بود، سپس دیگران و بنی هاشمیان و پس از آن سرداران دیگر سپاه بغداد. او سپاه را وعده داد که مقرری شش ماهه را به آنها بپردازد اما تعلل کرد و سپاهیان برعلیه او شوریدند و در بغداد و سواد به غارت پرداختند و "هر دو سهم را گرفتند ، سهم مردم ولایت و سهم حکومت" را. ابراهیم بن مهدی خلیفه با وعده ، شورش سپاهیان را خواباند و با کمک مردم بغداد بر مردم کوفه و همه سواد تسلط یافت ...

 

در این سال مهدی بن علوان حروری حکمیت خاص خدا است گفت. قیام وی به بزرگ شاپور بود. ابراهیم بن مهدی (خلیفه عباسیان بغداد)، ابواسحاق بن رشید را با جمعی از سرداران به مقابله مهدی بن علوان حروری فرستاد. چند علام ترُک از جمله پدر ابوجعفر اشناس نیز با ابواسحاق بن رشید بودند. و چون نزدیک مهدی بن علوان حروری رسید یکی به نام اقذی او را بکشت که بدویان فراهم آمدند و با ابواسحاق نبرد کردند و هزیمتش دادند تا وارد بغداد کردند.

 

کشته شدن عباس بن موسی (برادر امام رضا ، عامل مامون در کوفه) در جنگهای کوفه و بغداد

در این سال برادر ابوالسرایا به کوفه تاخت و کسانی بر او فراهم آمدند. غسان بن ابوالفرج او را بکشت و سرش را بنزد ابراهیم بن مهدی (خلیفه عباسیان در بغداد) قرستاد. گویند: وقتی حسن بن سهل (از طرف مامون حاکم جبال و فارس و اهواز و بصره و کوفه) در مبارک در اردوگاه خویش بود نامه ای از مامون به او رسید که دستور میداد سبز بپوشد و برای علی بن موسی(امام رضا) بیعت بگیرد به ولیعهدی از پی مامون. و هم دستور میداد که سوی بغداد رود و مردم آنجا را محاصره کند. حسن بن سهل نیز به حمید بن عبدالحمید نوشت که سوی بغداد پیش رود و آنجا را محاصره کند و دستورش داد لباس سبز به تن کند و حمید چنان کرد ... و چنان بود که ابراهیم بن مهدی (خلیفه عباسیان در بغداد) به روز سه شنبه از بغداد برون شد که آهنگ مداین داشت. او عیسی بن محمد را سوی اردوی حمید بن عبدالحمید فرستاد و اهل اردوی حمید وقتی خبر یافتند عیسی بن محمد برون شده برای فرار آماده شدند. یاران عیسی بن مهدی به اردوی حمید بن عبدالحمید تاختند و یکصد کیسه مال و مقداری اثاث از آن حمید را گرفتند. پسر حمید با کنیزان پدرش سوی کوفه سرازیر شد و در اردوگاه حسن بن سهل به پدر خویش پیوست. .. آنگاه حمید بن عبدالحمید از پیش وی(حسن بن سهل) برفت تا به کوفه رسید و مالها و اثاثی را که آنجا داشت برگرفت. عباس بن موسی علوی(برادر امام رضا) را بر کوفه گماشت و دستورش داد که سبز بپوشد و برای مامون دعوت کند و از پی مامون برای برادر خویش علی بن موسی(امام رضا). یکصد درم بدو کمک داد و گفت: به خاطر برادر خویش نبرد کن که مردم کوفه این را از تو میپذیرند، من نیز با توام. ... وقتی شب شنبه چهارده روز رفته از ربیع الاخر رسید، سرخی ای در آسمان نمودار شد، آنگاه سرخی برفت و دو ستون سرخ تا آخر شب در آسمان بماند. .. عیسی بن مهدی (از طرف ابراهیم بن مهدی خلیفه بغداد) و یارانش از کار عباس بن موسی علوی و آنچه مردم کوفه را بدان میخواند خبردار شدند و اینکه بسیاریشان دعوت وی را پذیرفته اند و جمعی دیگر گفته اند: اگر برای مامون دعوت میکنی و از پی او برای برادر خویش، ما به دعوت تو نیاز نداریم و اگر برای برادرت یا یکی از مردم خاندانت یا خودت دعوت می کنی از تو می پذیریم. ... اما رافصیان افراطی و بیشتر شیعیان از او باز ماندند و او چنان وا می نمود که حمید بن عبدالحمید میآید و او را کمک میکند و نیرو میدهد و حسن بن سهل نیز از نزد خویش قومی(منظور از عجمان) را به کمک او می فرستد، اما هیچیک از آنها سوی وی نیآمدند. .. سعید(از یاران عیسی بن مهدی) به همراهی ابوالبط به قصد عباس بن موسی سوی کوفه روان شد ... چون نزدیک پُل رسیدند علی پسر محمد علوی، همانکه در مکه با وی بیعت کرده بودند با ابوعبدالله برادر ابوالسرایا با جمعی بسیار که عامل کوفه عباس بن موسی همراه علی بن محمد عموزاده خویش فرستاده بود به مقابله آنها آمدند و لختی نبرد کردند که علی و یارانش به هزیمت برفتند تا وارد کوفه شدند ... و چون روز سه شنبه شد صبحگاهان حمله بردند. عباسیان و وابستگان نیز به آنها پیوستند و از کوفه سویشان رفتند و آنروز تا شب نبرد کردند. شعارشان ای منصور و اطاعت مامون روا نیست بود، آنها پوشش سیاه داشتند(عباسیان بغداد) و عباس بن موسی و یاران وی که از مردم کوفه بودند پوشش سبز داشتند(هواداران مامون). و چون روز چهارشنبه شد و هر یک از دو گروه وقتی به چیزی دست می یافتند آنرا می سوختند و چون سران مردم کوفه این را بدیدند بنزد سعید و یاران وی رفتند و از او برای عباس بن موسی امان خواستند که از کوفه برون شود و این را پذیرفتند. آنگاه پیش عباس بن موسی رفتند و بدو خبر دادند و گفتند: بیشتر کسانی که با تو هستند غوغایی اند، می بینی مردم از حریق و غارت و کشته شدن چه میکشند، از پیش ما برو که به تو نیاز نداریم. عباس بن موسی از آنها پذیرفت که بیو داشت وی را تسلیم کنند و از منزلی که در کناسه داشت جا به جا شد و یارانش اینرا بدانستند سعید و یارانش سوی کوفه رفتند، یاران عباس بن موسی به باقی مانده یاران سعید تاختند و هزیمتشان کردند ... و حومه عیسی بن موسی را غارت کردند و به هر که دست یافتند او را بکشتند. عباسیان و وابستگان کس پیش سعید فرستادند که عباس بن موسی از امانی که خواسته بود منصرف شده. سعید و یارانش برگشتند و هنگام شب به کوفه رسیدند، هر کس از آنها را که غارت میکرد و بدو دست یافتند بکشتند و هر چه را که به دست یاران عباس بن موسی بود و بدان دست یافتند بسوختند تا به کناسه رسیدند ... تا وقتی سران کوفه به نزد آنها رفتند و خبر دادند که این کار از کار غوغاییان بوده و عباس بن موسی از چیزی انصراف نیافته ... صبحگاه روز پنجشنبه بانگزنان سعید و ابوالبط افریقایی بانگ زد سپید و سیاه امان دارند ... فضل بن محمد کندی را که از مردم کوفه بود بر آنجا گماشتند. ابراهیم بن مهدی (خلیفه عباسیان در بغداد) به سعید نوشت که یکی بجز فضل بن محمد کندی را بر کوفه گمارد که وی دل با مردم شهر خویش دارد و سعید، غسان بن ابی الفرج را بر آنجا گماشت. آنگاه وقتی ابوعبدالله برادر ابوالسرایا کشته شد او را معزول کرد و برادرزاده خویش هول را بر آنجا گماشت و همچنان ولایتدار کوفه بود تا حمید بن عبدالحمید سوی او آمد و هول از کوفه گریخت. ابراهیم بن مهدی، عیسی بن محمد را بگفت تا با یارانش سوی واسط رود(محل اردوگاه حسن بن سهل). سعید و ابوابط افریقایی نیز به آنها پیوستند و در صیاده نزدیک واسط اردو زدند ... هر روز بر می نشستند و سوی اردوگاه حسن بن سهل و یارانش میرفتند اما هیچکس از یاران حسن بن سهل سوی آنها نمیآمد که در شهر واسط حصاری بودند. پس از آن حسن بن سهل به یاران خویش دستور داد برای برون شدن و نبرد کردن آماده شوند که به روز شنبه به سختی نبرد کردند آنگاه هزیمت بر عیسی بن محمد و یارانش افتاد و یاران حسن بن سهل سلاح و اسبانی را که در اردوگاه وی بود برگرفتند. .. وقتی عیسی بن محمد از هزیمت سوی بغداد بازگشت بدستور ابراهیم بن مهدی، وی و برادرانش و جمع یارانش به سهل بن سلامه، که مقیم بغداد بود و دعوت میکرد به کتاب خدا و سنت پیمبر وی و ایراهیم بن مهدی و یارانش را جزو فاسقان میدانست، بپردازد. سهل بن سلامه و همه کسانی که این را از او پذیرفته بودند بر در حانه خویش برجی از گچ و آجر ساخته بودند و سلاح و مصحف بر آن نهاده بودند. عیسی بن محمد و یارانش روزی چند با وی نبرد کردند ... و به مسجد طاهربن حسین و منزل وی زسیدند و وقتی بدو زسیدند از آنها نهان شد و با تماشاییان درآمیخت و میان زنان افتاد ... خبرگیران بر او گماشتند ... و او را یافتند و بنزد اسحاق بن موسی هادی بردند که ولیعهد عموی خویش ابراهیم بن مهدی و در مدینه السلام بود و به بند کردند ... و چون شب دوشنبه شد وی را در مداین به نزد ابراهیم بن مهدی بردند و او با ابراهیم بن مهدی همانگونه سخن کرد که با اسحاق بن موسی هادی کرده بود ... و شایع کردند او کشته شده است ...

 

گفتگوی علی بن موسی (امام رضا) با مامون درباره عباسیان بغداد و فضل بن سهل ذوالریاستین

کشته شدن فضل بن سهل ذوالریاستین در حمام ؛ توران دختر حسن بن سهل (برادر فضل بن سهل ذوالریاستین) بعقد مامون

ام حبیب دختر مامون به همسری امام رضا ؛ ام الفضل دختر مامون به همسری محمد بن علی بن موسی (پسر امام رضا)

و در همین سال مامون بخاطر آشوب ها از مرو روان شد و آهنگ عراق داشت. گویند که علی بن موسی علوی(امام رضا) قتنه و نبردی را که مردم از وقت کشته شدن برادرش(عباس بن موسی عامل کوفه از طرف حسن بن سهل و حمید بن عبدالحمید) در آن افتاده بود به مامون بگفت و اینکه فضل بن سهل ذوالریاستین اخبار را از او نهان میدارد و مردم خاندان وی و مردم درباره چیزهایی به او اعتراض دارند و میگویند که وی(مامون) جادو زده و مجنون(فضل بن سهل ذوالریاستین) است و چون چنین دیده اند با عمویش ابراهیم بن مهدی بیعت خلافت کرده اند. .. و درباره بسیار چیزها و اشتباهکاری فضل بن سهل ذوالریاستین در مورد هرثمه بن اعین، زیرا هرثمه آمده بود وی را اندرز گوید ... اما فضل نهانی کس فرستاد که هرثمه را (در زندان) کشت. هرثمه سر نیکخواهی داشت، طاهربن حسین نیز در کار اطاعت وی سخت بکوشید و ولایتها گشود و خلافت را مهار کرد ... و چون کار را به نظام برد از همه کار برون شد و در گوشه ای از زمین در رقه جا داده شد و مال از او منع شد و سپاهش بر او بشوریدند ... چنانکه نسبت به حسن بن سهل جسور شده اند(مامون خود باعث بیکاری طاهر شده بود ولی با دستور فضل بن سهل ذوالریاستین، وزیر جنگ و تدبیر) ... طاهربن حسین را در این سالها از هنگام کشته شدن محمد امین(خلیفه قبلی و برادر مامون که توسط عجم های طاهر بن حسین کشته شد) در رقه به فراموشی افکنده اند و در کار این پیکارها از او کمک نمیگیرند ... و چون این چیزها به نزد مامون به حقیقت پیوست دستور داد سوی بغداد حرکت کنند و چون چنین دستور داد فضل بن سهل ذوالریاستین چیزی از کارشان را بدانست و با آنها پرخاش کرد تا آنجا که بعضیشان را تازیانه زد و بعضی را بداشت و ریش بعضی را بکند ... آنگاه مامون از مرو حرکت کرد و چون به سرخس رسید گروهی به فضل بن سهل ذوالریاستین شصت ساله به وقتی که در حمام بود حمله بردند و او را با شمشیر بزدند تا جان داد ... اینان از اطرافیان مامون بودند، چهار کس بودند: یکیشان غالب مسعودی سیاه بود و نیز قسطنطین رومی و فرخ دیلمی و موفق صقلابی. .. عباس بن هبثم بن بزرگمهر دینوری آنها را پیش مامون بیآورد. به مامون گفتند: تو به ما دستور دادی او را بکشیم و مامون بگفت تا گردنهایشان را زدند. .. و سرهاشان را به نزد حسن بن سهل فرستاد که در واسط بود و مصیبتی را که از کشته شدن فضل بن سهل ذوالریاستین بر او رخ داده بود بدو خبر داد و اینکه وی را به جای برادرش فضل بن سهل ذوالریاستین نهاده است. .. و ابراهیم بن مهدی در مداین بود و عیسی بن مهدی و ابوالبط افریقایی و سعید و طریانایا، صبح و شامگاه به پیکار بودند. ..

 

در این سال مامون، توران دختر حسن بن سهل را به زنی گرفت. و هم در این سال مامون دختر خویش "ام حبیب" را زن علی بن موسی (امام رضا) کرد و نیز دختر خویش "ام الفضل" را زن محمد بن علی بن موسی (پسر امام رضا) کرد. و در این سال ابراهیم بن موسی بن جعفر(برادر دیگر امام رصا) سالار حج شد و برای برادر خویش(امام رضا) دعوت کرد به تصدی خلافت از پس مامون."

 

از حادثه های سال 203 هجری قمری

وفات علی بن موسی (امام رضا) ؛ پریدن عقل از سر حسن بن سهل ؛ نامه خشن بنی عباس و وابستگان و مردم بغداد به مامون

گویند: مامون از سرخس برفت تا به طوس رسید. وقتی آنجا رسید چند روزی به نزد قبر پدرش هارون بماند. آنگاه علی بن موسی (امام رضا) انگوری خورد و بسیار بخورد و ناگهانی درگذشت. مامون بگفت تا او را به نزد قبر پدرش هارون الرشید به خاک کردند و به حسن بن سهل نوشت و بدو خبر داد که علی بن موسی(امام رض) درگذشته و غم و مصیبت خویش را از درگذشت وی بگفت. به بنی عباس و وابستگان و مردم در بغداد نیز نوشت و درگذشت علی بن موسی را به آنها خبر داد و گفت که اعتراض آنها به بیعت با وی(امام رضا) از پی مامون بوده و خواست که به اطاعت وی درآیند. و آنها در پاسخ این نامه خشن ترین مکتوبی را که میشد به یکی نوشت به مامون و حسن نوشتند. کسی که بر علی بن موسی الرضا نماز کرد مامون بود.(توضیحی از طرف ابوالقاسم پاینده مترجم تاریخ طبری: گفته طبری درباره سبب درگذشت حضرت رضای آل محمد با گفته مورخان دیگر و سیر وقایع آن دوران هم آهنگ نیست. ابن اثیر-قرن هفتم- از مسمومیت سخن آورده در الکامل چاپ بیروت در 1385 . و این حجر در تهذیب التهدیب چاپ حیدرآباد میگوید علی بن موسی در سناباد شهید شد. سمعانی نیز در انساب ورق 255 میگوید که امام با آب انار مسموم شد. سیر وقایع نیز موید و شاهد قضیه است. مامون در تصارم امین بیاری خراسانیان توفیق یافت و بحکم ضرورت به ولبعهدی حضرت رضا تن داد اما عباسیان و عربان شمالی مخالف بودند بغداد بشورید همه قلمرو آن سوی بغداد در خطر بود. مامون وقتی سوی بغداد میرفت حضرت را مانع مقاصد خویش در کار جلب مخالفان میدید و مقبول می نماید که بشیوه عباسیان در کار محو مخالفان و خاصه علویان وی را از میان برداشته باشد.)

 

در مورد امام رضا اینجا را کلیک کنید ... و در همین سال 203 هجری قمری سودا(دیوانگی) بر حسن بن سهل چیره شد (موقتآ) و دگرگونی عقلانی گرفت که وی را به بند آهنین کردند و در اطاقی بداشتند.

 

از حادثه های سال 204 هجری قمری

جنگ بابک خرّم دین با یحیی بن معاذ

از جمله حوادث سال این بود که مامون به عراق رسید و مایه فتنه از بغداد برید (ماجرای ابراهیم بن مهدی عموی مامون و خلیفه عباسیان در بغداد که نفراتش به محض رسیدن نفرات مامون جبهه عوض کردند و ابراهیم را تنها گذاشتند و بغداد بدست نفرات مامون افتاد و ابراهیم بن مهدی نیز از مخلصان مامون شد: و در نوشتاری دیگر) ... در این سال یحیی بن معاذ با بابک نبرد کرد و هیچیک از آنها به حریف خویش ظفر نیافت.

 

از حادثه های سال 205 هجری قمری

آغاز حکومت طاهر بن حسین و طاهریان در خراسان ؛ قیام عبدالرحمان نیشابوری مطوعی ؛ عیسی بن محمد مامور نبرد با بابک خرّم دین

مامون در این سال همه ولایت ها را از مدینه السلام تا اقصای مشرق را به طاهر بن حسین سپرد (آغاز سلسله طاهریان در خراسان و این کار بیشتر به این خاطر بود تا اولآ قاتل برادرش محمد امین را از خودش دور کند و ثانیا بخاطر شلوغی ها در خراسان او را ولایتداری خراسان داد). پیش از آن جزیره و و نگهبانی و دو سمت بغداد و کمکهای معاون سواد را به او داده بود و طاهر به کار مردم رسید. گوید: وقتی طاهر ولایت دار خراسان بود با حسن بن سهل سخن نمیکرد. در این باب با وی سخن کردند و گفت: من آن نیستم که راهی را که برای مخالفت خویش بر من گشوده ببندم. و هنوز نرسیده بود که خبر قیام عبدالرحمان نیشابوری مطوعی بدو رسید. وقتی روان شد ترکان نغزغزی به اشروسنه آمده بودند.

 

در این سال عبدالله پسر طاهر که جانشین پدرش در رقه بود از طرف پدرش دستور گرفت با نصر بن شبث نبرد کند. یحیی بن معاذ (مامور نبرد با بابک در سال 204 ه.ق) نیز بیامد که مامون او را ولایتدار جزیره کرد. و هم در این سال مامون، عیسی بن محمد(از نفرات سابق ابراهیم بن مهدی حلیفه عباسیان در بغداد) را به ولایتداری ارمینیه و آذربیجان و پیکار بابک گماشت.

 

از حادثه های سال 206 هجری قمری

کشته شدن عیسی بن محمد توسط بابک خرّمدین

از جمله حادثات سال آن بود که مامون داوود بن ماسجور را به پیکار زط و اعمال بصره و ولایت دجله و یمامه و بحرین گماشت. و هم در این سال مدّی بود که سواد و کسکر زیر آب رفت و بیشتر تیول ام جعفر و تیول عباس را برد و در این سال بابک خرّم دین، عیسی بن محمد را بکشت و مامون عبدالله بن طاهر را ولایتدار رقه کرد، برای پیکار نصربن شبث و مردم مضر(قیبله). و در این سال طاهر به پسرش عبدالله نامه ای نوشت در مورد رفتار با رعیت و مسلمانی که مورد قبول مامون واقع گردید و دستور داد نمونه نامه را به عاملان ولایتها بفرستند.

 

از حادثه های سال 207 هجری قمری

قیام و امان نامه عبدالرحمان بن احمد طالبی در ولایت عک یمن ؛ وفات طاهر بن حسین ذوالیمینین

طلحه جانشین پدرش طاهر ؛ عبدالله جانشین برادرش طلحه ؛ عبدالله و علی بن هشام مامور جنگ با بابک خرّمدین

عبدالرحمان بن احمد طالبی در ولایت عک یمن قیام کرد(عاملان یمن رفتار بد پیش گرفتند) و به شخص مورد رضایت از آل پیمبر دعوت می کرد که مامون دینار بن عبدالله را بهمراه امان نامه بطرف او فرستاد که آنرا پذیرفت و مامون آنها را به پوشیدن لباس سیاه عباسیان موظف کرد.

 

مطهر بن طاهر گوید: وفات ذوالیمینین (طاهر ولایتدار خراسان) از تب و حرارتی بود که دچار آن شد و او را در بسترش مرده یافتند. کلثوم بن ثابت عامل برید خراسان گوید: طاهر قبل از مرگ به منبر رفت و از دعا گفتن خلیفه خودداری کرد. و طلحه پسر دیگر طاهر در ایام مامون از پس مرگ طاهر هفت سال ولایت دار خراسان بود آنگاه بمرد و عبدالله ولایتدار خراسان شد (برادر طلحه و پسر طاهر). وی عهده دار جنگ با بابک بود و در دینور (خراسان) اقامت گرفت و سپاه ها فرستاد و علی بن هشام از طرف خلیفه مامون به جنگ بابک گماشته شد.

 

درباره ولایتداری طلحه پسر طاهر بر خراسان آورده اند: وقتی طاهر بمرد سپاهیان به پا خاستند و یکی از خزینه های وی را غارت کردند. خواجه سلام ابرش کارشان را سامان داد و مامون عمل طاهر را به طلحه سپرد. گویند: مامون احمد بن ابی خالد را به خراسان فرستاد که کار طلحه را سامان دهد. احمد به ماوراء النهر رفت و اشروسنه را گشود (جریان افشین اشروسنه)، کاوس پسر خاراخره را با پسرش فضل اسیر گرفت و هر دو را به نزد مامون فرستاد (گویند کاوس پسر خاراخره ، همان پدر افشین است). در این سال موسی بن حفص ولایتدار طبرستان و رویان و دنباوند شد.

 

از حادثه های سال 208 هجری قمری

درگذشت موسی پسر خلیفه مقتول محمد امین و فضل بن ربیع وزیر محمد امین

از جمله حادثات این سال آن بود که حسین بن حسین از خراسان به مقاومت سوی کرمان رفت ولی او را گرفتند و پیش مامون بردند که از او درگذشت. و در این سال محمد بن سماعه قاضی خواست که از کار قضا معاف شود و اسماعیل بن حماد به جای او گماشته شد و بشربن ولید کندی جانشین محمدبن عبدالرحمان در امر قضا شد. و هم در این سال موسی پسر خلیفه مقتول محمد امین مخلوع و فضل بن ربیع وزیر محمد امین درگذشتند.

 

از حادثه های سال 209 هجری قمری

اسارت احمد بن جنید توسط بابک خرّمدین

عبدالله پسر طاهر در کیسوم ، نصر بن شبث را به محاصره گرفت و او را به تنگنا انداخت تا امان نامه را پذیرفت. در این سال مامون، صدقه بن علی را که لقب زریق داشت بر ارمینیه و آذربیجان و نبرد بابک گماشت و احمد بن جنید بن فرزندی اسکافی را برای پرداختن به کار وی فرستاد ، پس از آن احمد بن جنید به بغداد آمد ، آنگاه سوی خرّمیان بازگشت ، که بابک او را اسیر کرد و مامون ، ابراهیم بن لیث را بر آذربیجان گماشت. در این سال میخاییل پسر جورجیس فرمانروای روم درگذشت و پس از آن رومیان (مسیحیان روم شرقی) پسر وی توفیل را پادشاه خویش کردند.

 

حادثه های سال 210 هجری قمری

جنگ مازیار با شهریار پسر شروین و کشتن او ؛ شاپور جانشین پدرش شهریار ؛ گردن زدن ابراهیم بن محمد نواده ابراهیم امام

در این سال شهریار بمرد ، وی پسر شروین بود. شاپور پسر شهریار بجایش نشست ، مازیار پسر قارن(کارن) با شهریار به نزاع برخاست و اسیرش گرفت و بکشت و کوهستان به دست مازیار پسر قارن افتاد. در این سال مامون بر ابراهیم بن محمد نواده ابراهیم امام که او را ابن عایشه می گفتند و محمد بن ابراهیم افریقایی و مالک بن شاهی و فرج بغواری و یارانشان که برای بیعت ابراهیم بن محمد می کوشیده بودند، دست یافت. و ابراهیم بن محمد (ابن عایشه) و دیگران را در زندان بخاطر شورش و بلوا، گردن بزد.

 

شب زفاف مامون و توران دختر حسن بن سهل ؛ هزار دانه مروارید عطیه پوران

عقد محمد پسر حسن بن سهل با عباسه دختر فضل بن سهل ذوالریاستین

و در این سال مامون از بغداد به اردوگاه حسن بن سهل رفت برای زفاف با پوران دختر حسن بن سهل. عباس پسرش نیر با او بود. مامون و حسن و عباس افطار کردند و دینار بن عبدالله بالای سرش ایستاده بود. حسن (بن سهل) با وجودیکه شراب نمینوشید، جام را از مامون گرفت و بنوشید. شب دوم محمد پسر حسن بن سهل را با عباسه دختر فضل بن سهل را بهم پیوستند (دخترعمو و پسرعمو) و شب سوم مامون به نزد پوران رفت که حمدویه و ام جعفر و مادربزرگش به نزد وی بودند و هزار دانه مروارید عطیه پوران داد و تیول "فم الصلح" را بنام او کرد و ام جعفر یک پیراهن بی آستین اموی بدو پوشانید و همانشب مامون با وی زفاف کرد.

 

جنگ علی بن هشام با مردم قم بخاطر نپرداختن خراج (210 ه.ق)

گویند: مامون هفده روز به نزد حسن بن سهل بماند و به هنگام بازگشت به غسان بن عباد دستور داد که ده هزار هزار درم از مال فارس (فارس عربی است بجای پارس) به حسن بن سهل بدهد. و در این سال مردم قم (کمندان) سلطان را(منظور مامون خلیفه است) را خلع کردند و خراج دو هزارهزار درم را ندادند که مامون، علی بن هشام و سپس عجیف و یکی از سرداران بنام محمد پسر یوسف کح را سویشان فرستاد که علی بن هشام با مردم قم نبرد کرد و ظفر یافت ، یحیی بن عمران را بکشت و دیوار قم را ویران کرد و خراج را به هفت هزارهزار درم کرد.

 

از حادثه های سال 211 هجری قمری

ولایت داری مصر و شام و جزیره به عبدالله پسر طاهربن حسین

با فرمان مامون ؛ کسی معاویه را به نیکی یاد کند ، حمایت از او برداشته شود

عبدالله پسر طاهر از طرف مامون وارد مصر شد و ولایت داری مصر و شام و جزیره به عبدالله پسر طاهر رسید. در این سال موسی بن حفص ولایتدار طبرستان از طرف خلیفه مامون ، درگذشت و محمد پسر موسی بن حفص به جای پدر ولایتدار طبرستان شد (منظور از طبرستان در اینجا، مرز مابین گرگان و طبرستان است). در این سال مامون بانگزنی را گفت که ندا داد: هر که از معاویه به نیکی یاد کند یا وی را بر یکی از یاران پیمبر، برتری دهد حمایت از او برداشته شود.

 

از حادثه های سال 212 هجری قمری

محمد بن حمید طوسی مامور نبرد با بابک خرّم دین ؛ عیان کردن "خلق قرآن" و برتری علی بن ابیطالب از پی رسول خدا توسط مامون

مامون، محمد بن حمید طوسی را از راه موصل سوی بابک فرستاد و او را برای نبرد بابک نیرو داد. محمد بن حمید طوسی، علی بن مره و امثال وی از تسلط جویان آذربیجان را بگرفت و آنها را بنزد مامون فرستاد (داستان علی بن مره و یکی از اوباش بنام "مطر" و زن یک چشم و مادر بابک خرمدین را بیاد آورید، این همان علی بن مره است). و هم در این سال مامون گفتار "خلق قرآن" و برتری علی بن ابیطالب را، عیان کرد و گفت: وی از پی رسول خدا، از همه یاران برتر بود.

 

از حادثه های سال 213 هجری قمری

ابواسحاق (المعتصم) برادر مامون ولایتدار شام و مصر ؛ عباس پسر مامون ولایتدار جزیره و مرزها و غواصم

در این سال طلحه پسر طاهر و ولایتدار خراسان درگذشت. و در این سال مامون ، برادر (ناتنی) خویش ابواسحاق (المعتصم از مادری ترُک) را ولایتدار شام و مصر کرد و پسر خویش عباس را نیز ولایتدار جزیره و مرزها و عواصم کرد.

 

قلعه بذ بر فراز منطقه هشتاد سر، تصویر از الهام.م؛

 

از حادثه های سال 214 هجری قمری

نبرد در منطقه هشتاد سر ؛ کشته شدن محمد بن حمید طوسی توسط بابک خرّم دین

کشته شدن ولایتداران یمن و مصر

از جمله حادثات این سال کشته شدن محمد بن حمید طوسی بود که بابک او را کشت و سپاهش را بشکست و گروهی بسیار از آنها را که همراه محمد بن حمید طوسی بودند بکشت در "هشتادسر" ، به روز شنبه. و در این سال ولایتدار یمن، ابوالرازی در یمن کشته شد و عمیربن ولید بادغیسی عامل ابواسحاق بن رشید (المعتصم، خلیفه بعد از مامون) در مصر از طرف مصریان کشته شدند. آنگاه ابواسحاق سوی مصر رفت و آنجا را بگشود و به عبدالسلام و ابن جلیس دست یافته و آنها را بکشت. ..

 

در این سال عبدالله پسر طاهر سوی دینور خراسان رفت، مامون اسحاق بن ابراهیم و یحیی بن اکثم را به نزد وی که میان خراسان و جبال و ارمینیه و آذربیجان و نبرد بابک مخیرش کنند که خراسان را برگزید. و در این سال علی بن هشام ولایتدار جبل و قم و اصبهان و آذربیجان شد.

 

از حادثه های سال 215 هجری قمری

مامون در غزای روم

در این سال مامون به غزای روم رفت. در تکریت محمد بن علی رضا ، رحمه الله از مدینه به او رسید و مامون به او جایزه داد و بگفت تا به نزد دخترش ام الفضل درآید که ام الفضل را زن وی کرده است(ام الفضل قبلآ زن پسر امام رضا شده بود). سپس از موصل به منبج و دابق و انطاکیه و طرسوس و وارد بلاد روم شد و با پسرش عباس قلعه قره را با جنگ بگشود و ویران کرد پس از آن ماجده را بدست آورد و بر مردم آن منت نهاد. مامون، عجیف و جعفر خیاط را سوی فرمانروای قلعه سنان فرستاد که شنوایی و اطاعت آورد و مامون پس از سرزمین روم سوی دمشق رفت.

 

از حادثه های سال 216 هجری قمری

حمله مسیحیان روم به مردم مرزهای مسلمانان ؛ برای اولین بار نام افشین در تاریخ طبری ؛ تکبیر گفتن بوقت نماز

در این سال توفیل پسر میخاییل شاه روم (شرقی)، به انتقام سال قبل، و حمله مامون به مرزهای روم، به طرسوس و مصیصه حمله برد و گروهی از مردم را بکشت و مامون مجبور گردید دوباره به روم باز گردد. و در این سال افشین (اشروسنی) از طرف مامون از برقه باز آمد و در مصر اقامت گرفت. و در این سال مامون دستور داد به اسحاق بن ابراهیم در مدینه، سپاهیان را وادار کند وقتی نماز می خوانند تکبیر گویند و از مسجد مدینه و رصافه آغاز کردند. و در این سال مامون بر علی بن هشام خشم آورد و عجیف و احمد بن هشام را سوی او فرستاد که اموال و سلاح وی را از او بگیرند (علی بن هشام عامل جبال و آذربیجان و پیکار با بابک از طرف خلیفه مامون بود). و در این سال جعفر بن داود قمی نیز سوی قم گریخت و آنجا خلع کرد (خلیفه گری مامون را رد کرد). و در این سال سرمای سخت بود.

 

حادثه های سال 217 هجری قمری

افشین سردار مامون در مصر ؛ گردانیدن سر علی بن هشام در سرزمینهای اشغالی

از جمله آن بود که افشین بر "بیما" تسلط یافت که از سرزمین مصر بود و مردم آنجا با امان به داوری مامون تسلیم شدند. و مامون وارد مصر شد و عبدوس فهری شورشی را به نزد خلیفه مامون آوردند که گردن او را بزد و سوی شام بازگشت و بار دیگر به روم و مرزهایش تهاجم نمود. و در این سال مامون علی بن هشام و برادرش حسین بن هشام را بکشت و سبب آن بود که مامون ولایتهای جبال و آذربیجان را بدو سپرده بود و چون از بدرفتاری وی با مردم قلمرو خویش خبر یافت که کسان میکشت و اموال می گرفت، عجیف را سوی وی فرستاد که میخواست وی را به غافلگیری بکشد و به نزد بابک رود (علی بن هشام میخواست عجیف را بکشد و بعد به نزد بابک پناه برد)، اما عجیف بدو دست یافت و او را به نزد مامون برد که او بگفت تا گردنش را بزنند و ابن جلیل به کشتن وی پرداخت. و قتل حسین بن هشام به دست برادرزاده ابن جلیل بود. پس از آن سر علی بن هشام را به بغداد و خراسان فرستادند که در آنجا گردانیدند، آنگاه به شام و جزیره (منظوربین عراق و ترکیه و سوریه است نه سرزمین عربستان) باز بردند و ولایت به ولایت بگردانیدند تا به دمشق رسانیدند سپس آن را سوی مصر بردند، پس از آن سرش را به دریا افکندند (سرش را در کشورهای اشغالی بگردانیدند). و بگفت رقعه ای بنویسند و به سر وی آویزند تا کسان آنرا بخوانند ...

 

نامه شاه روم (بیزانس) به مامون در 217 ه.ق برای تقاضای صلح

و در این سال توفیل شاه روم به مامون نامه نوشت و تقاضای صلح کرد. متن کوتاه شده نامه شاه روم: اما بعد، توافق دو مختلف بر نصیب خویش ، درست تر از آن است که مایه ضرر هر دوشان شود ... و از پیش به تو نوشته بودم و دعوت به مسالمت کرده بودم که عواقب پیکار از ما برداشته شود و هر کدام دوست و یار دیگری باشد و فوائد عام بهم پیوندد و بازرگانی گسترش یابد و اسیران آزاد شوند و راهها و شهرها امنیت یابند ... و اگر نپذیرفتی، نهانی کار نمیکنم و بگفتار نمی پردازم، جنگ سوی تو می اندازم و راهها را بر تو میبندم و سوارگان و پیادگان روانه می کنم و اگر چنان کنم ، از پی آن است که عذر از میان برداشته ام و میان خویشتن و تو نشانه حجت بپا داشته ام. و السلام.

 

نامه مامون به شاه روم ؛ گردن زدن جعفربن داوود قمی

و خلیفه مامون به توفیل شاه مسیحیان روم شرقی، قسطنطنیه، بیزانس نوشت: اما بعد ، نامه تو بمن رسید درباره صلح و متارکه که خواسته بودی و نرمی و درشتی را بهم آمیخته بودی و از گفتگوی بازرگانان و پیوستن راهها و رهایی اسیران و متروک ماندن کشتار و جنگ، بدان وسیله جسته بودی اگر نبود ... پاسخ نامه ترا اسبها می کردم که مردانی دلیر و نیرومند و بصیر بیارد که شما را تا حدّ مرگ درهم بکوبند و بخونهایتان بخدای تقرب جویند، و رنج شوکت شما را که به آنها میرسد ناچیز شمارند ، سپس کمک ها برایشان میفرستادم و لوازم و تجهیزات به آنها میرساندم ... اما چنان دیدم که ترا اندرزی دهم که خدای بوسیله آن حجت بر تو تمام کند و ترا و پیروانت را به وحدانیت و شریعت اسلام بخوانم ، و اگر نپذیرفتی، فدیه ای که موجب حمایت شود و اثبات رعایت و اگر این را نکردی آنچه از اوصاف ما به یقین ... و در این سال علی بن عیسی قمی، جعفر بن داود قمی را فرستاد که ابو اسحاق ابن هارون الرشید (برادر مامون، المعتصم خلیفه بعد از مامون) گردن او را بزد.

 

از حادثه های سال 218 هجری قمری

آمادگی نیروهای مامون برای جنگ با روم ؛ مرگ مامون ؛ ابواسحاق المعتصم بالله برادر مامون جانشین مامون

در این سال مامون از سلغوس سوی رقه رفت و در آنجا خواهرزاده "داری" را کشت. و هم در این سال بگفت تا رافقه را (مردم) خالی کنند که اطرافیان وی در آن جای گیرند و مردم از این بنالیدند که معافشان داشت. در این سال مامون پسر خویش عباس را به (جنگ) سرزمین روم فرستاد و به او گفت که در طوانه بماند و آنجا را بسازد ، فعلگان و مزدوران فرستاده بود ، بنا آغاز شد و آن را بساخت ، یک میل در یک میل، و حصار آن را سه فرسنگ کرد. چهار در برای آن نهاد و بر هر دری قلعه ای بود ، عباس پسر خویش را برای این کار ... فرستاد. و در این سال مامون به برادر خویش اسحاق نوشت (ابواسحاق، خلیفه بعدی معروف به المعتصم) که از ولایت دمشق و حمص و اردن و فلسطین، چهارهزار مرد سپاهی مزدور بگیرد، سوار را یکصد درم دهد و پیاده را چهل درم. ابو اسحاق در مصر نیز گروهی را مزدور کرد، کسانی را که از قنسرین و جزیره گرفته بود به نزد عباس (پسر مامون در مرز روم) فرستاد و مامون کسانی را که از بغداد گرفته بود و دوهزار بودند بنزد اسحاق(المعتصم) فرستاد ...

 

آزمون قاضیان و محدثان ؛ "قرآن مخلوق است" ، "قرآن را عربی کردیم" در سال مرگ مامون (218 ه.ق)

در این سال مامون به اسحاق بن ابراهیم نوشت که قاضیان و محدثان را بیازماید و اینکه "قرآن مخلوق است" و خدای گوید که "قرآن را عربی کردیم" و دستور داد که جمعی از آنها را به رقه بنزد وی فرستد و این نخستین نامه در این باب بود. و اسحاق بن ابراهیم هفت کس از قاضیان را فرستاد (اکثرأ مخالفان) که مامون امتحانشان کرد ... و در این سال و بهنگام امتحان آیا "قرآن مخلوع است"، مامون بعلت مریضی در بلاد روم و در "بدندون" بعلت مریضی تب دار و عقلی آشفته، در کنار برادرش ابو اسحاق المعتصم و پسرش عباس بمرد.

 

گوید: وقتی بیماری مامون سخت شد کس از پی عباس پسر خویش فرستاد، پنداشت که سوی وی نمی آید، اما بیامد و نامه ها درباره ابواسحاق بن رشید فرستاده شده بود. گوید: و عنوان نامه چنین بود: از بنده الله، عبدالله ، امام مامون امیر مومنان و خلیفه از پی امیرمومنان، ابو اسحاق(المعتصم) بن امیرمومنان رشید. گوید : به همه عاملان خویش در ولایتهای شام، ولایت حمص و اردن و فلسطین نیز همانند این نوشت.

 

گرویدن مردم جبال (از همدان و اصبهان و ماسبذان و مهرگان کدک) به دین خرّمیان

قیام سرخ جامگان بهنگام مرگ مامون (218 ه.ق) ؛ کشته شدن 60 هزار خرّمی در همدان

و در این سال مردم با ابواسحاق محمد بن هارون الرشید (معتصم) بیعت خلافت کردند. کسان بیم داشتند عباس پسر مامون در کار خلافت با وی منازعه کند ولی از این به سلامت ماندند. و در این سال چنانکه گفته اند گروهی بسیار از مردم جبال ، از همدان و اصبهان و ماسبذان (محل مرگ هارون الرشید) و مهرگان کدک به دین خرمیان گرویدند و فراهم آمدند و در ولایت همدان اردو زدند، معتصم سپاه هایی به مقابله آنها فرستاد، آخرین سپاهی که سویشان فرستاد، سپاهی بود که با اسحاق بن ابراهیم روانه کرد و فرمان جبال را بدو داد. اسحاق بن ابراهیم در(ماه) ذی قعده سوی آنها رفت و نامه وی درباره فتح به روز ترویه خوانده شد. در ولایت همدان شصت هزار کس (از خرمیان) کشته شد و باقیمانده شان به دیار روم گریختند.

 

کابوس بابک در وصیتنامه مامون ؛ با خرّمیان مصمم و قاطع و دلیرانه نبرد کن

مامون بقولی وقتی وصیت میکرد عباس و فقیهان و سرداران و دبیران حضور داشتند. وصیت وی چنین بود: این چیزی است که عبدالله بن هارون (مامون) به نزد کسانی که پیش وی حضور داشتند بر آن شاهد گرفت ... الله عزوجل، یگانه است و در ملک خویش بی انباز و ... ای کاش عبدالله هارون بشر نبود، بلکه ای کاش مخلوق نبود. ای ابواسحاق (المعتصم) نزدیک من شو و از آنچه می بینی عبرت بگیر ، به روش برادرت درباره قرآن عمل کن. وقتی الله خلافت را به تو داد ، درباره آن چون آن کس عمل کن که قصد خدای دارد ... از کار رعیت غافل مباش ... عامه را رعایت کن که بقای ملک به آنهاست و رعایت مسلمانان و منافشان ...

 

در حرکت از نزد من و رفتن سوی خانه ملک خویش به عراق شتاب کن، این قوم را که در عرصه آنهایی، بنگر و هیچوقت از آنها غافل مباش، با خرّمیان مصمم و قاطع و دلیرانه نبرد کن و از مال و سلاح و سپاهیان سوار و پیاده در این باب کمک گیر. اگر مدتشان (مقاومتشان) به درازا کشید، با کسانی از یاران و دوستانت که با تواند، کارشان را به خویشتن آماده شو و در این باب با همت عمل کن و به ثواب الله امیدوار باش ... (متن کامل وصیتنامه مامون در کتاب سیزدهم "تاریخ طبری" با ترجمه ابوالقاسم پاینده ، صفحه 5772 )

 

از حادثه های سال 219 هجری قمری

خرّم دینان اسیر در بغداد ؛ کشتن 100 هزار از خرّمیان توسط اسحاق بن ابراهیم عامل جبال از طرف خلیفه المعتصم

قیام محمد بن قاسم علوی طالبی در طالقان خراسان

و در این سال اسحاق بن ابراهیم از جبل(جبال) به بغداد آمد. اسیران و امان یافتگان خرّمیان نیز به همراه وی بودند. گویند اسحاق بن ابراهیم در پیکاری که با آنان داشته بود، بیرون از زنان و کودکان نزدیک یکصد هزار کس را از خرمیان کشته بود. محمد بن قاسم علوی طالبی در طالقان خراسان قیام کرد و سوی شخص مورد رضا از خاندان محمد، دعوت میکرد و میان وی و سرداران عبدالله بن طاهر (پسر طاهر بن حسین و طاهریان) در ناحیه طالقان و کوههای آن نبردها بود که محمد بن قاسم و یارانش هزیمت (فراری) شدند ... و چون به نسا رسید، پدر یکی از همراهان وی آنجا بود. آن مرد نسایی پیش پدر خود رفت و کار محمد بن قاسم و یاران را بدو خبر داد. پدر آن مرد نزد عامل نسا رفت و کار محمد بن قاسم را بدو خبر داد. گویند عامل نسا ده هزار درم برای او معین کرد که محمد بن قاسم را بدو بنماید و چون او را بنمود، عامل برفت و محمد بن قاسم را بگرفت و به بند کرد و به نزد عبدالله بن طاهر فرستاد. عبدالله نیز وی را سوی معتصم فرستاد و چنانکه گویند در سامرا به نزد مسرور خادم کبیر به زندان شد. اما چون شب فطر رسید و مردم به عید و تهنیت گویی مشغول شدند، شبانه از زندان گریخت ...

 

از حادثه های سال 220 هجری قمری

عجیف برای پیکار قوم زط ؛ نابودی قوم زط

سال قبل خلیفه المعتصم، عجیف را برای پیکار قوم زط فرستاد که در راه بصره تباهی کرده بودند ... عجیف با پنج هزار کس سوی بردودا رفت و نهرها را بست و حریفان را از هر سوی محاصره کرد ... با آنها پیکار کرد و 500 کس اسیر گرفت و 300 کس را بکشت، گردن اسیران را بزد و سر همگیشان را به در معتصم فرستاد. و در سال 220 ه.ق عجیف، زط ها را به بغداد آورد، وی چنان مقهورشان کرده بود که امان خواستند بشرطی که خونها و مالهاشان در امان باشد. گویند 27 هزار کس بود که جنگاورانش 12 هزار کس بودند، در کشتیهاشان نهاد و بیاوردشان تا به بغداد رسیدند و معتصم در شماسیه بود در زورقی به نام زو. زط ها با آرایش از مقابل وی گذشتند و در بوقها میدمیدند، آغازشان در قفص بود و آخرشان در مقابل شماسیه، سپس زط ها را به بشر بن سمیدع تسلیم شان کردند که آنها را به خانقین برد، آنگاه به مرزشان بردند به "عین زربه" که رومیان به آنها حمله بردند و نابودشان کردند که یکی از آنها جان نبرد. شاعر زط شعری دارد:

 

ای اهل بغداد بمیرید/ که از شوق خرمای برنی و شهریز/ خشم تان پاینده باد./ ما بودیم که شما را آشکارا زدیم/ نعمتهای پیشین خدای را سپاس نداشتید/ و بخششهای وی را حرمت نکردید/ از بنده ای از ابنای دولت خویش/ از یازمان و بلج و توز/ و شناس و افشین و فرج/ یاری بجویید/ آنها که به دیبا و طلا آراسته اند/ و جامه منقش چینی به تن میکنند/ و تازیانه چرمین به کمرها آویخته دارند/ ... وقتی در جایگاه ما قصد ما کنید/ حذر کنید که شکار ما می شوید/ اعتراف کنید که پیکار زط / چون خوردن ترید آسان نیست/ ما جنگ آزموده ایم و چنانتان بکوبیم/ که صاحب تخت زبون شود/ در عید قربان و فطر و نوروز/ بر خرما بگریید که خدا/ چشمانتان را بگریاند.

 

افشین اشروسنی ولایتدار جبال از طرف خلیفه المعتصم

در این سال خلیفه المعتصم (ضعیف الچثه)، افشین (حیدر پسر کاووس)، را ولایت دار جبال کرد و او را برای پیکار بابک روانه کرد به روز پنجشنبه از جمادی الاخر، وی(افشین) در نمازگاه بغداد اردو زد ، سپس سوی برزند روان شد.

 

شروع قیام بابک خرّم دین از 201 ه.ق بود

اولین شکست یاران بابک خرّم دین

گویند: قیام بابک به سال 201 ه.ق بود ، دهکده و شهر وی بذ بود ، سپاههای سلطان را هزیمت کرد و گروهی از سرداران وی را بکشت. وقتی کار به معتصم رسید ابوسعید محمد بن یوسف را به اردبیل فرستاد و دستور داد قلعه های مابین زنجان و اردبیل را که بابک ویران کرده بود، بسازد و برای حفاظت راه مردان در آنجا پادگان نهد. بابک ضمن یکی از تاخت و تازهای خویش، یک دسته سوار فرستاد و یکی را به نام معاویه سالارشان کرد، وی برون شد و بر یکی از ناحیه ها هجوم برد و بازگشت. این خبر به ابوسعید رسید که کسان را فراهم آورد و راه او را گرفت و با وی نبرد کرد و جمعی را بکشت و جمعی را اسیر گرفت و آنچه را به دست آورده پس گرفت.

 

خیانت محمد ابن بعیث از قلعه شاهی با سپهبد عصمه از یاران بابک

این نخستین هزیمت یاران بابک بود ، ابوسعید سرها را با اسیران به نزد المعتصم بالله فرستاد. هزیمت دیگر را محمد بن بعیث کرد. محمد بن بعیث در قلعه ای استوار بود از آن خویش به نام "شاهی" که ابن بعیث آن را از "وجناء بن رواد" گرفته بود که پهنای آن نزدیک دو فرسنگ بود. وی را در ولایت آذربیجان قلعه ای دیگر نیز بود به نام تبریز، اما قلعه "شاهی" استوارتر بود. محمد ابن بعیث با بابک به صلح بود، وقتی بابک دسته های خویش را می فرستاد به نزد وی جا می گرفتند و ضیافت و نکویی میکرد ... پس از آن چنان شد که بابک یکی از یاران خویش را بنام "عصمه" که از اسپهبدان وی بود با دسته ای فرستاد که به نزد محمد ابن بعیث جا گرفت ، محمد ابن بعیث غذایشان داد و بنوشانید تا مستشان کرد ، آنگاه به عصمه تاخت و او را به بند کرد و بدو گفت که یاران خویش را یکایک بنام بخواند، که مرد را بنام میخواندند که بالا میرفت و می گفت تا گردنش را بزنند، تا وقتی که این را بدانستند و فراری شدند.

 

سپهبد عصمه سردار بابک ، اسیر در زندان المعتصم و واثق ؛ بعیث پدر محمد ، از اوباشان "ابی دواد"

محمد ابن بعیث، عصمه را به نزد المعتصم فرستاد. بعیث پدر محمد، اوباشی از اوباشان "ابی دواد" بود. معتصم از عصمه درباره ولایت بابک پرسش کرد، که راههای آنجا و ترتیب نبرد در آن را با وی بگفت. پس از آن عصمه همچنان تا به روزگار "واثق" (خلیفه بعد از المعتصم) به زندان بود.

 

ترمیم قلعه ها توسط افشین

وقتی افشین به برزند رسید قلعه های مابین برزند و اردبیل را مرمت کرد. محمد بن یوسف را در محلی بنام "خش" جای داد. هیثم غنوی سردار از مردم جزیره را در روستای "ارشق" نهاد که قلعه آنجا را مرمت کرد. علویه یک چشم را که از سرداران ابناء بود در قلعه ای مجاور اردبیل نهاد بنام "قلعه نهر". و چنان شد که رهگذران و کاروانها از اردبیل برون میشدند و کس با آنها بود که بدرقه میکرد تا به قلعه نهر رسند، آنگاه صاحب قلعه نهر آنها را بدرقه میکرد تا به قلعه هیثم غنوی رسند و ... کار بدین گونه روان بود.

 

بابک خرّم دین و قلعه بذ؛

 

از حادثه های سال 220 هجری قمری

سخن از سبب نبرد میان بابک و افشین در قلعه "ارشق" (220 ه.ق)

در این سال 220 ه.ق نبردی میان بابک و افشین رخ داد، در "ارشق"، که در آن نبرد افشین از یاران بابک بسیار کس بکشت ، به قولی بیش از هزار کس و بابک سوی موقان گریخت، سپس سوی شهر خود رفت که "بذ" نام داشت.

 

گویند: سبب آن بود که (خلیفه) معتصم همراه بغای بزرگ مالی برای افشین فرستاد، برای مقرری و مخارج سپاه. بغا بزرگ با آن مال به اردبیل رسید و خبر وی به بابک و یارانش رسید و خواستند راه او را ببرند. صالح جاسوس پیش افشین رفت و بدو خبر داد که بابک در چند جا کمین نهاده ... و افشین به بغا نوشت که چنان وا نماید که قصد حرکت دارد و مال را بر شتران ببندد و گویی آهنگ برزند دارد. بغا چنان کرد و کاروان بر کنار نهر فرود آمد ... بابک نیز با سوار و پیاده و سپاهیان خویش ... و از راه نهر روان شد و گمان داشت که مال به طرف او میآید، سالار نهر با آنها نبرد کرد که وی را بکشتند (علویه یک چشم)، همراهان وی را نیز از سپاهی و رهگذر کشتند و هر چه را با آنها بود بگرفتند و بدانستند که مال از دستشان رفته است، و پرچم سالار نهر را گرفتند و لباس مردم نهر و زره ها و خفتانهایشان ... و به تن کردند که شناخته نشوند، تا هیثم غنوی و همراهان وی را نیز بگیرند.

 

و در این وقت از برون شدن افشین خبر نداشتند و بیامدند و در غیر محل سالار نهر توقف کردند. هیثم بیامد و در جای خویش توقف کرد ... و از آنچه بدید، شگفتی کرد و پسرعموی خویش را فرستاد و گفت: سوی این منفور برو(منظور عیثم، علویه یک چشم بود که سالار نهر بود و منفور خطابش میکرد) و بگو برای چه توقف کرده ای؟ پسرعموی هیثم برفت و چون آن قوم را بدید نشناخت ، سوی هیثم باز گشت ... هیثم بدو گفت که: خدایت زبونت کند چه ترسویی؟ و او پنج سوار از جانب خویش فرستاد و چون نزدیک بابک رسیدند، دو کس از خرّمیان برون شدند که پیش روی آنها رفتند و متعرضشان شدند و گفتند که آنها را شناخته اند ... و سواران پیش هیثم بازگشتند و گفتند: کافر، علویه و یاران وی را کشته و خرّمیان پرچمها و بیرقهایشان را گرفته اند. هیثم به نزد قافله ای که همراه آورده بود رسید و بگفت تا بتازند و بازگردند که گرفته نشوند و خود عقب دارشان شد تا به قلعه ارشق رسید و هیثم به یاران خویش بگفت: کی از شما به نزد امیر(افشین) و به نزد ابوسعید میرود که خبرشان دهد و ده هزار درهم از آن وی باشد با یک اسب ... دو کس از یاران هیثم بر دو اسب خوب به تاخت برفتند ... بابک با همراهان خویش در مقابل قلعه ارشق فرود آمد ، کرسی ای برای وی نهادند، بر بلندی ای رو به روی قلعه نشست و کس پیش هیثم فرستاد که قلعه را خالی کن و برو که من آنرا ویران کنم ، اما هیثم این را نپذیرفت و با شش صد پیاده و چهارصد سوار با بابک نبرد کرد ... بابک با همراهان خویش بنشست و شراب پیش روی خود نهاد ، چنانکه عادت وی بود به وقت درگیری جنگ بنوشد (خبرهای غرض آلوده و فراموش نکنیم که شایعه پراکنی لازمه نبرد تازیان بود). آن دو سوار در یک فرسنگی قلعه ارشق به افشین رسیدند و افشین با دیدن آنها به مقدمه دار بگفت تا طبل بزنید و پرچم ها را برافرازید و کسان افشین به یک حرکت میتاختند و به هم میخوردند تا به بابک رسیدند و جنگ درگیر شد، از پیادگان بابک هیچکس جان به در نبرد، وی با تنی چند بگریخت و وارد موقان شد و یارانش از او پراکنده شدند.

 

کاروان آذوقه افشین در دام بابک و سردارانش "طرخان" و "آذین" ؛ قحطی و گرسنگی در اردوگاه افشین

افشین در آنجا بماند و شب را به سر برد، سپس سوی اردوگاه خویش در برزند بازگشت. بابک چند روزی در موقان بماند، کس سوی "بذ" فرستاد که شبانگاه سپاهی بیامد که پیادگان بودند و با آنها از موقان وارد بذ شد. افشین همچنان در برزند اردو زده بود، یکی از روزها کاروانی که از خش سوی برزند میرفت بر بابک گذشت (به دام بابک افتاد). یکی از جانب ابوسعید به نام صالح آب کش همراه کاروان بود اسپهبد بابک به طرف وی رفت و کاروان را بگرفت و کاروانیان را بکشت و هر که را با صالح بود نیز بکشت، صالح بی پاپوش با کسانی جان برد و کالایشان به غارت رفت و در اردوگاه افشین قحط و گرسنگی افتاد.

 

افشین به فرمانروای مراغه نوشت و دستورش داد که آذوقه حمل کند و شتاب کند که کسان به قحط و گرسنگی افتاده اند. فرماندار مراغه کاروانی بزرگ سوی وی فرستاد که آذوقه بار داشت و نزدیک به هزار گاو در آن بود بجز خران و اسبان و غیره، سپاهی نیز با کاروان بود که آن را بدرقه میکرد. سوی آنها نیز یک دسته سپاه بابک آمد که سالارشان "طرخان" بود یا "آذین" که کاروان را با هر چه در آن بود تا آخر به غارت دادند. مردم (منظور مردم اردوگاه افشین) به مضییقه ای سخت دچار شدند. افشین به فرمانروای سیروان نوشت که خوردنی سوی وی حمل کند و او خوردنی بسیار سوی افشین حمل کرد و در آن سال به فریاد کسان رسید. بغا نیز با مال و مردان به نزد وی رسید ...

 

و در این سال 220 ه.ق خلیفه المعتصم بر فضل بن مروان دبیر و همه کاره صاحب خلافت خودش، خشم آورد و به زندانش کرد و انگشتر خلافت را از او بگرفت و در دست ابن عبدالملک نهاد.

 

از حادثه های سال 221 هجری قمری

جنگ هشتاد سر و پیروزی بابک خرّم دین بر بغای بزرگ ترُک و غارت اردوگاه او

بغای کبیر با مالی که یاد آن گذشت و مردانی که خلیفه المعتصم همراه وی برای افشین فرستاده بود، به نزد افشین رسید ، مال برای مقرّری سپاه و مخارج افشین بود (همه این ها برای جنگ با بابک)، افشین یاران خود را مقرّری داد و از پس نیمروز آماده شد و بغای کبیر را با سپاهی فرستاد که "هشتادسر" را دور بزند و در خندق محمد بن حمید جای گیرد و استوار کند و در آن بماند. بغا سوی خندق محمد رفت و جای گرفت، افشین از برزند حرکت کرد، ابوسعید از خش حرکت کرد، و در محلی بنام دروذ به هم رسیدند. افشین خندقی بکند و دیواری ساخت و او با ابوسعید و همه داوطلبانی که سوی وی آمده بودند (بهمراه بغا و از طرف خلیفه معتصم) در خندق جای گرفت که میان وی و "بذ" شش میل فاصله بود. پس از آن بغا آماده شد و توشه برگرفت، و بی آنکه افشین نوشته باشد یا دستوری داده باشد، هشتادسر را دور زد و وارد "دهکده بذ" شد و در میان آن جای گرفت و یک روز بماند. آنگاه هزار کس را با علوفه ای که داشت روانه کرد.

 

یکی از سپاه های بابک برفت و علوفه را به غارت داد و همه کسانی را که با آن به نبرد برخاستند بکشت و هر که را به دست آورد اسیر کرد. بعضی از اسیران را بگرفت و دو کس از آنها را به جانب افشین فرستاد، به آنها گفت: پیش افشین روید و آنچه را بر سرتان آمده با وی بگویید. آن دو کس نزدیک افشین رسیدند که برهنه بودند. مقدمه دار آنها را بگرفت و پیش افشین برد که گفت: بی آنکه دستوری داده باشم دست به کاری زد(منظور بغای ترُک بود). بغا همانند هزیمت شده سوی خندق محمد بن حمید بازگشت و به افشین نوشت و کمک خواست که سپاه درهم شکسته. افشین (حیدر)، برادر خویش فضل پسر کاووس و احمد بن خلیل و احمد بن جوشن و جناح یک چشم سکزی و سالار نگهبانان حسن بن سهل و یکی از دو برادر خویشاوند فضل بن سهل را سوی او (بغای کبیر هزیمت شده) فرستاد که هشتادسر را دور زدند و مردم و اردوگاه از آمدنشان خرسند شدند.

 

آنگاه افشین به بغا نوشت و خبر داد که در روزی که نام برده بود سوی بابک هجوم می برد که از هر دو سوی با بابک نبرد کرده باشند. افشین در آنروز به آهنگ بابک از دروذ درآمد. بغا نیز از خندق محمد بن حمید درآمد و به طرف هشتادسر بالا رفت و بر بلندی ای پهلوی گور محمد بن حمید اردو زد. بادی سرد وزیدن داشت و بارانی سخت بارید و کسان از شدت سرما و شدت باد ، صبر کردن نتوانستند و بغا به اردوگاه خویش بازگشت.

 

افشین روز بعد به وقتی که بغا به اردوگاه خویش بازگشته بود با خرمیان نبرد کرد و بابک را هزیمت کرد و اردوگاه وی را بگرفت، با خیمه بابک و زنی که همراه وی در اردوگاه بوده بود. بغا روز بعد به طرف هشتادسر بالا رفت و دید که سپاهی که در هشتادسر مقابل وی بوده (سپاه بابک)، سوی بابک بازگشته ، بغا به محل آن رفته و مقداری خرده ریز و قماش به دست وی افتاد. آنگاه از هشتاد سر به آهنگ بذ سرازیر شد به مردی و غلامی رسید که مست بوده و خفته بودند. داود سیاه (افریقایی) که بر مقدمه (جلودار) وی بود آنها را بگرفت که خبری از بابک نمیدانستند. بغا به داود سیاه پیغام داد: در محلی هستیم که آنجا را می شناسیم ، اکنون وقت شب است و پیادگان خسته اند، کوهی محفوظ بجوی که گنجایش اردوی ما را داشته باشد که امشب مان را در آن اردو زنیم. داود سیاه بر یکی از کوه ها بالا رفته و پرچم های افشین و اردوگاه وی را بدید که همانند خیال می نمود گفت اینجا محل ماست تا صبحگاهان و صبحدم سوی کافر (منظور بابک است) سرازیر میشویم. انشاءالله. اما در آن شب ابر و سرما و باران و باد بسیار آمد و چون صبح شد از شدت سرما و بسیاری برف هیچ کس توان نداشت که از کوه فرود آید و آب برگیرد یا اسب خویش را آب دهد. از شدت تاریکی و ابر گفتی در شب بودند.

 

ترس و واهمه و کمبود آذوقه در اردوگاه بغای ترُک

و چون روز سوم شد کسان به بغا گفتند توشه ای که همراه داشتیم تمام شد و باران به زحمتمان افکند ، به هر حال فرود آی که یا باز گردیم یا سوی کافر رویم. بغا طبل زد و به آهنگ بذ سرازیر شد وقتی به دل دره رسید آسمان را دید که صاف بود و دنیا خوش بود، بجز سرکوهی که بر آن بوده بود. پس یاران خویش را به ترتیب پهلوی راست و چپ و مقدمه دار بیاراست و به آهنگ بذ پیش رفت و تردید نداشت که افشین در محل اردوگاه خویش است.

 

(اما) به روزهای ابری بابک بر افشین شبیخون برده بود و اردوی او را درهم ریخته بود و افشین از مقابل وی به اردوگاه خویش بازگشته بود (هزیمت شده بود). و بغا برفت تا پهلوی کوه بذ رسید و میان وی و مشرف شدن بر خانه های بذ بیش از بالا رفتن نیم میل نمانده بود. بر مقدمه بغا جمعی بودند که غلام ابن بعیث از آن جمله بود و در قلعه بذ خویشاوندی داشت، که پیشتازان بابک به آنها رسیدند و یکیشان غلام ابن بعیث را بشناخت و بدو گفت: ب