با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

در حاشيه پناهندگی بايزيد شاهزاده عثمانی بدربار شاه طهماسب اول

 

دوران 54 ساله سلطنت شاه تهماسب صفوی (930 تا 984 هجری قمری) با وقايع متنوع داخلی و خارجی همراه بوده است كه یکی از آنها پناهندگی القاص ميرزا برادر شاه تهماسب به عثمانی و ديگر پناهنده شدن بايزيد پسر سلطان سليمان به ايران است.

القاص ميرزا یک بار در سال 951 قمری در شروان عليه برادر شوريده ولی مورد عفو واقع شد و بار ديگر در 953 قمری سر از اطاعت شاه پيچيده به عثمانی گريخت و سلطان سليمان را به حمله به ايران تشويق كرد و خود با چند هزار سوار جنگی تا همدان پيش رفت و چون پس از مدتی تاخت و تاز به هدف خود كه سرنگون ساختن حكومت برادر بود نرسيد خود را تسليم نمود و به فرمان شاه كه ظاهراُ او را امان داده بود در قلعه قهقهه زندانی شد و هم در آنجا بقتل رسيد.

 

 روکسلان همسر سلطان سلیمان، مادر سلیم

 

در سال 966 هجری قمری در اوج مبارزات (جنگهای) شاه تهماسب در شرق و غرب، در آسيای صغير و قلمرو شرقی دولت عثمانی حوادثی پديد آمد كه منجر به فرار و سپس پناهندگی بايزيد فرزند سلطان سليمان پادشاه عثمانی به ايران گرديد. در اين سال بين بايزيد و برادرش سليم كه از مادر جدا شده بودند به تحریک بعضی از طرفداران سليم خان جنگی رخ داد. گفته ميشود كه در ماجرای نزاع دو برادر، زن سوگلی سلطان موسوم به روكسلان يا «خرم» كه زنی روسی بود دخالت مستقيم داشته است(1). روكسلان مادر سليم بود و برای اينكه پايه‌های سلطنت پسرش را در آينده مستحكم كند تصميم گرفت با كمك رستم پاشا كه یکی از كارگزاران مقتدر دربار عثمانی بود، رقيبان پسرش را از ميان بردارد. وی نخست با همراهی اين پاشا، مصطفي خان پسر بزرگ سلطان را كه از زنی ديگر بود به قتل رسانيد و پسر شيرخوار او را نيز در شهر بورسه مسموم كردند (2). جهانگير پسر ديگر سليمان، پس از شنيدن قتل مصطفي خودکشی كرد و با اين ترتيب تنها رقيبي كه در برابر سلطان سليم باقی ماند بايزيد بود كه در آن هنگام از جانب پدر به حكومت كوتاهيه منصوب شده بود. مصطفي پاشا مربی سليم خان آخرين قسمت اين نمايش غم‌انگيز را برعهده گرفت و با روشی حيله‌گرانه ذهن بايزيد را نسبت به سليم آشفته كرد. او به بايزيد فهماند كه سليم مردی است نالايق و شهوت‌پرست و قابليت جانشيني پدر را ندارد و به انگيزه همين فتنه ‌گريها بايزيد را وادار كرد تا به مخالفت علنی برادر برخيزد و سلیم نيز پدر را از دشمنی بايزيد نسبت به خود آگاه ساخت (3) و چون مخالفان بايزيد در دستگاه حكومت سلطان نفوذ زيادی داشتند، وی را بر آن داشتند تا برای رفع غائله بايزيد را از حكومت ناحيه قونيه معزول و به حكومت كوتاهيه بفرستد. بايزيد حاضر به ترک محل حكومت خود نشد و اين امر خشم سلطان را برانگيخت و به فكر تنبيه او انداخت. ترديد نبوده است كه محبوبيت بايزيد در آناطولی بين طبقات كشوری و لشكری برای سليم چندان خوش‌آيند نبوده و ميدانسته است كه پس از مرگ پدر در مبارزه با قدرت، بايزيد از موقعيت بهتری برخوردار می‌شد و اين خود عاملی بود كه طرفداران سليم در «باب عالی» (محل دربار دولت عثمانی معروف به باب عالی) بايزيد را از صحنه سياست دور سازند.

سلطان سليم، محمد پاشای وزير را به همراهی احمد پاشا اميرالامرای آناطولی و فرهاد پاشا فرمانفرمای قرامان و علی پاشای ذوالقدر، با سپاهی بزرگ به جنگ بايزيد فرستاد. اين سپاه سليم را ياری كردند و در پيكاری كه در نزديك قونيه درگرفت بايزيد با تمام شجاعتی كه به خرج داد شكست خورد و به سوی آماسيه گريخت و چئن پدر را نسبت به خود خشمگين يافت، برای تسكين او سه نفر از نديمان خود را كه در باور سلطان عثمانی عناصر نامطلوبی شناخته شده بودند كشته سرهای ايشان را ضمن نامه‌ای نزد پدر فرستاده تقاضای عفو نمود اما سلطان عريضه او را نپذيرفته سپاه ديگری برای سركوبی او روانه ساخت. بايزيد بسوی ارزروم عقب نشست و در آنجا مورد استقبال اياز پاشا قرار گرفت لكن پس از چند روز اسكندر پاشا با چهل هزار سوار به جنگ او آمد و بايزيد كه تاب مقاومت در خود نمی‌ديد بار و بنه را گذاشته با ده هزار نفر جنگجو و چند تن از امرای خود رزم‌كنان به ايروان رفت. حاكم آنجا شاه قلی سلطان استاجلو كه از سوی شاه طهماسب حكومت می‌كرد قاصدی را با عجله نزد پادشاه ايران روانه كرده ماجرای آمدن بايزيد را به اطلاع رسانيد و بايزيد نيز علی آقا چاووش باشی را همراه نامه‌ای تضرع‌آميز و درخواست پناهندگی به سوی شاه طهماسب اعزام داشت شاه امان نامه‌ای برای بايزيد نوشته و به شاه قلی سلطان دستور داد بايزيد را برداشته به قزوين بيايد.

وقتی بايزيد به تبريز رسيد، به اشاره شاه طهماسب امير غيب خان حاكم آنجا با جمعی از سادات و نقبا و اشراف و كدخدايان محلات و بازاريان و اصناف گوناگون به استقبال رفتند و بايزيد از ميان انبوه مردم، از بازار قيصريه بدون آنكه نگاه خود را از ميان دوگوش اسب خود بردارد گذشت و از آنجا به محله چرنداب رفته در جایی كه برای او آماده ساخته بودند سکنی گرفت.

قبل از رسيدن بايزيد به قزوين، سلطان عثمانی، سنان پاشا را با هدايای زياد به دربار قزوين روانه كرد و ضمن نامه‌ای از پادشاه صفوی خواست تا بايزيد را تسليم كند و سليم خان نيز جداگانه دوراق ملازم خود را همراه فرستاده پدر نموده تقاضای استرداد بايزيد را نمود (4). سرعتی كه در اعزام اين نمايندگان بكار رفت بيشتر بدانجهت بود كه قبل از پيوستن بايزيد به شاه طهماسب ذهن شاه را نسبت به او مشوب سازند و در اين كار نيز موفق گرديدند (5).

چندی بعد بايزيد رهسپار قزوين شد و با شکوه و جلال خاصی مورد استقبال قرار گرفت و در روز چهارشنبه 21 محرم سال 967 هجری در ميدان سعادت آباد با شاه طهماسب ملاقات نمود. شرح اين ملاقات تاریخی را قاضی احمد غفاری صاحب كتاب «جهان‌آرا» چنين می‌نويسد: «نوروز پیچی ‌ئيل دوشنبه جمادی‌الثانی سلطلن بايزيد چون به حوالی قزوين رسيد تمامی امرا‌ء و اعيان به استقبال رفته او را در نماز عصر چهارشنبه بيست و يكم محرم به شهر درآوردند و در ميدان به ملازمت نواب اعلی مشرف شد. در آن روز، اين كمينه امر غریبی عجيب از كمال تاييد دولت نامتناهی و عنايت الهی كه همواره شامل حال اين دولت بی‌انتقال است به رأی‌العين مشاهده نموده مجملاً سلطان بايزيد با لشكری چون سد سديد، همه با اسلحه جنگ و تير و شمشير و تفنگ بر اسبان تازی سوار و مهيای كارزار چون به ميدان درآمد، بندگان نواب اعلی باقورچی ‌باشی و قورچی تير و كمان و شمشير به نفس نفيس او را استقبال نموده تا به ميان ميدان قدم رنجه داشتند. به يكبار لشكر دست راست و دست چپ بيگانه هاله‌وار احاطه آن شهريار خورشيد آثار كرده اعوان و انصار قريب دو تير پرتاب دور مانده اين ذره بی‌مقدار در خدمت شيخ علی منشا، از گوشه بامی نظاره ميكرد، ناگاه از مشاهده آن امر غريب لرزه بر اعضای بندگان افتاده و چند نوبت آيه‌الكرسی خوانده بر آن مهر سپهر تابنده دميد (7).»

شاه طهماسب در اثر جالبی كه به نام خود او «تذكره شاه طهماسب» خوانده ميشود واقعه پناهندگی بايزيد را به صورت ديگری آورده است كه هم از نظر تاریخی و هم از لحاظ قضاوت وی درباره رفتار بايزيد اهمیت شايانی دارد. در قسمتی از این تذكره چنين آمده است: «سلطان بايزيد لشكر جمع ميكند كه با سلطان سليم برادر خود نزاع نمايد. من گفتم ايشان چه حدّ دارند كه حضرت خواندگار به صحت و سلامت بر تخت نشسته باشد با يكديگر جنگ توانند كرد. كس پيش يادگار بيگ پازوکی فرستادم كه او كس به سرحدُها فرستاده خبر تحقيق نمايد. جاسوسان و ملازمان او آمدند و دو ملازم القاسب را كه با سلطان بايزيد بود آوردند. ايشان همگی گفتند كه بايزيد با برادرش سليم بر سر منازعت آمده ياغی شده بود رفتند در قونيه با هم جنگ كردند. سلطان بايزيد خبر فرستاده كه به صورت بازرگانان به خدمت شاه برويد و بگوئيد كه يكهزار و پانصد تومان زر به جهت من بفرستد به قرض. بعد از آنكه من جای پدر را بگيرم یکی در ده عوض ميدهم. من از اين سخنان در تعجب شدم و گفتم كه كم عقل‌تر از القاسب اين بوده است! اولاً اينكه با هزار و پانصد تومان چون دشمنی با خواندگار توانی كرد؟ ايشان را به حسن بيگ يوزباشی سپردم كه ببينم بعد از اين چه خبر خواهد آمدن؟ بعد از يك ماه و چهل روز خبر آمد كه در پاسين فرود آمده. متعاقب كس شاه قلی سلطان با علی چاوش باشی كه سلطان بايزيد فرستاده بود آمدند و خبر آوردند كه سلطان بايزيد به پاسين آمد و مرا فرستاد كه اگر به نزد شاه آيم مرا نگاه‌ ميدارد يا نه؟ بعد از اين خبر آمد كه نوح پاشا بر سر سلطان بايزيد آمده و او شكست خورده و به چخور سعد (9) نزد شاه قلی سلطان آمد من به امرا گفتم كه به اتكای ما آمده او را نميتوان گذاشت كه به محال ديگر برود كه فردا خواندگار از ما بد خواهد ديد. آقا ملای وزير قزوینی و ملا شمس‌الدين ایلچی و الله ورن آقای مهماندار را با زر و يراق فرستادم كه او را به تبريز رسانند. چون شاه قلی سلطان نوشته بود كه سلطان بايزيد از شما می‌ترسد كس فرستاده او را تسلی كنيد به هر نوع كه باشد من مير حسن بيگ يوزباشی را فرستادم كه سوگند خورده او را و فرزندان او را به خواندگرا ندهم و نزد علی آقای چاووش يوزباشی فرستادم و حسن بيگ رفته او را تسلی داده به قزوين نزد من آورد و در تبريز سلطان بايزيد چند روزی توقف نموده نامه نزد من فرستاده بود كه شما به تبريز بيائيد كه دو بلوك خواهد آمد و كس در برابر نمی‌ايد و تمامی لشكر خواندگار با من يارند و مرا می‌خواهند و خواندگار تا در استنبل (استامبول) خبردار می‌شود همه بر ما برمی‌گردند. من در جواب نوشتم كه به قزوين تشريف بياوريد با هم جانقی (10) كنيم به هرچه صلاح باشد نمائيم. پيش از آنكه سلطان بايزيد به فارس آيد، سنان بيگ از جانب خواندگار به ایلچی‌گری آمد و دوراق آقا از جانب سليم آمدند و مكتوب آوردند در باب سلطان بايزيد، مدعيات نوشته بودند. به ايشان گفتم صبر كنيد،  سلطان بايزيد بيايد بعد از آن هرچه مصلحت شما باشد به عمل آوريم او پيغام داده بود كه پيش از رسيدن ایلچی كه شاه را به‌بين مبادا دوراق شاه را بازی دهد. من گفتم كه بی‌حساب گفته با وجود آنكه سه مرتيه ایلچی ما نزد حضرت خواندگار رفته تحفه درويشانه ما را در آن مرتبه‌ها نوازش نفرمودند و القاسب كه از نزد ما در آنجا رفته بود برخاسته به اينجانب آمد من منع مينمودم كه چه معنی دارد كه پادشاهان به آن قسم سخنان از جا  بدر آيند. اصلاً به سخن او از جای نشدم و همان طريق ادب را نگاه داشتم. اگرچه از دست ما چيزی برنمیاید اما اين قدر ميتوانستم كه به الكای ايشان رفته ما بين را تمام خراب و چول (11) سازم كه بعد از آن عبور ايشان برطرف ميشود و در آن وقت حضرت خواندگار در استنبول بود از آنجا ديار بكر و ارض روم و وان را می‌خواستم چنان كنم كه آثار آبادانی در آنجا نماند تا آنكه القاسب پيش ما آمده صلح كرديم و در مقام بدی نشديم و بعد از آنكه سلطان بايزيد به قزوين آمد مبالغه ميكرد كه القاسب كه بدانجانب آمد، خواندگار را رستم پاشا بازی داد و سبك كرد. من خود چون به سخن ديگری اين كار بكنم و نقض عهد نمايم؟ صلاح ديدم كه ایلچی فرستاده درخواه گناهان او بكنيم اگر حكم شود مردم او را گرفته نگاه داريم يا بفرستيم. ديگر باره كس فرستاده التماس تقصير او و همگی بگذرد و با خود گفتم كه اين با پدر كه ولی نعمت اوست عاشق شده و حقوق والدين نگاه نداشته كه به موجب آيات و احاديث رعايت ايشان واجب است و من با خواندگار صلح كرده باشم. با خواندگار بدی كرده معاونت عاق نمايم؟ و ديگر از بی عقلی او آنكه به من ملحق شده بود مرا «شاه طهماسب» نوشته بود دانستم كه اين بی‌عقل است و نادان … اما سليم عاقل و داناست …» (12).

از نوشته مذكور چنين برمی‌آيد كه در موضوع پناهندگی بايزيد، شاه طهماسب گناه اصلی را به گردن او می‌اندازد و در اختلاف بين سلطان عثمانی و شاهزاده سليم و بايزيد شخص اخير را مقصر می‌شناسد و برای اينكه ماجرای القاص ميرزا تكرار نشود، ترجيح ميدهد به جای استفاده از اختلاف پدر و پسر، بين آنها آشتی برقرار كند و همه اسناد و مدارك تاریخی آن زمان نيز بر اين امر گواهی ميدهند ولی در مورد انگيزه پناهندگی بايزيد و عواقب آن كه منجر به مرگ اين شاهزاده ميشود نكات ابهام‌آميزی وجود دارد كه علی‌رغم شرح و بسط‌های مكرر هنوز ماهيت آن به درستی روشن نشده است.

تضاد در دستگاه حكومت عثماني و رقابت بر سر كسب قدرت، بايزيد را به سوی ايران كشيد اما او نمی‌توانست مانند يك پناهنده عادی و گمنام زندگی كند. سلطان سليمان و پسرش سلطان سليم می‌خواستند به هر قیمتی هست او و فرزندانش را به چنگ آرند و از سوی ديگر شاه طهماسب نمی‌توانست و نمی‌خواست با پناه دادن بايزيد شروع يك جنگ تازه را بين ايران و عثمانی تحمل كند.

سلطان سليمان قانونی قويترين پادشاهان آن زمان بود و ارتش نيرومندی در اختيار داشت و اوزبكان نيز كه متحد حقیقی و هم مذهب عپمانی بودند در شرق ايران هيچ فرصتی را برای حمله و تهاجم به ايران از دست نميدادند و بر اين اساس شاه طهماسب در ابتدای امر تصميم گرفت از راههای مسالمت‌آميز بين بايزيد يا پدر و برادر آشتی دهد تا مگر اين غائله عظيم برطرف شود. بهمين مناسبت وقتی نمايندگان سلطان سليمان و سليم خان به ايران آمدند، شاه طهماسب علی آقای آقچه سقل يوزباشی را كه از معتمدان بود همراه سنان بيگ نزد سلطان عثمانی فرستاد و ارشتی آقا را همراه دوراق آقا سفير سليم خان به نزد وی روانه كرد و در جواب نامه سلطان متذكر شد كه بايزيد «در اثر جهالت و نادانی» گرفتار عصيان شده و چون در جنگ با برادر شكست خورده و راه نجاتی نيافته است به او پناهنده شده و حال كه بين ايران و عثمانی صلح و دوستی برقرار است اقتضا دارد سلطان از تقصيرات بايزيد درگذرد (13).

سلطان در پاسخ شاه طهماسب نامه‌ای به ترُکی نوشت و ضمن آن با برشمردن خطاهای بايزيد، قبول كرد كه اگر پسرش، فرخ و پسر عبدالغنی و طورسون و آقساق سيف‌الدين را كه محرک عصيان وی بودند به قتل رساند و بقيه محركين را در ايران بگذارد و همراه چند تن از بندگان و پسرانش به سرحد آمده و به محل حكومت خود آماسيه برود، خطاهای او را نديده ميگيرد (14).

بعد از آن نامه‌های متعددی بين شاه طهماسب و سلطان سليمان از يكسو و سلطان سليم و چند تن از رجال دولت عثمانی مانند محمد پاشا وزير دوم و مصطفي پاشا با شاه طهماسب رد و بدل شد كه در تمامی آنها با اصرار تسليم بايزيد طلب شده بود (15) و سرانجام شاه طهماسب ناگزير شد بين خطر درگيری با عثمانی و تسليم پناهنده خود یکی را انتخاب كند و او راه دوم را برگزيد!

به نوشته روضه‌الصفا، مكنونات ضمير پادشاه ايران آن بود كه اصلاح حال بايزيد شود و قيصرزاده از ايران مأيوس نرود. به همين دليل معتمدانی نزد سلطان فرستاده تقاضای عفو او را كرد اما رنجش سلطان از بايزيد تا به آن حد بود كه هيچ چيز آتش خشمش را فرو نمی‌نشاند و از بدگمانی تصور می‌كرد شايد پادشاه ايران می‌خواهد از بايزيد به عنوان وسيله‌ای برای دخالت در امور عثمانی استفاده كند (16).

بعضی از مورخين شاه طهماسب را به علت تسليم كردن بايزيد به مأمورين دولت عثمانی مورد نكوهش قرار داده و گفته‌اند كه او را به دشمن فروخته است اما با توجه به جنگهای خانمان براندازی كه بين ايران و عثمانی از زمان شاه اسمعيل اول به بهانه‌های مذهبی و سياسی آغاز شده بود هر نوع انگيزه مخالفی ميتوانست موجب تيرگی روابط بين دو كشور باشد. شاه طهماسب از پناهنده خود به گرمی استقبال كرد و برای او سوگند ياد كرد كه او و فرزندانش را نكشد و يا كور نكند و يا به مأمورين دولت عثمانی تحويل ندهد. اما ديپلماسی انعطاف ‌ناپذير عثمانی صلح بين دو كشور را كه پس از فرار اولامه سلطان بكلو از نزد شاه طهماسب به عثمانی و همچنين پناهنده شدن القاص ميرزا برادر شاه، برقرار شده بود به حالت تعليق درآورد و كوششهای شاه طهماسب برای نجات و بخشودگی شاهزاده عثمانی به جایی نرسيد.

اما تمهيدی كه برای تسليم بايزيد و فرزندان وی بكار رفته است چون نقطه ابهامی بر زندگی شخصی و سياسی شاه طهماسب سايه افكنده و هنوز توجيه درستی درباره آن نشده است. شاه طهماسب در تذكره خود بايزيد را به توطئه‌چینی در قتل خود متهم ساخته و اشاره ميكند كه بايزيد با خان احمد حاكم تجزيه طلب گيلان و امرای مازندران و هرات و سيستان و مشهد و شيراز و كرمان و آذربايجان ارتباط داشته و فرخ بيگ ملازم خود را به گيلان روانه كرد تا خان احمد وی را به بهانه شكار از دار‌السلطنه قزوين بيرون آورده به گيلان برد و از آنجا با كمك تركمانان به کشتی نشانده به حاجی طرخان روانه كند (17) و می‌نويسد: «بايزيد می‌گفته كه پادشاه روس با من دوست است، كس نزد او می‌فرستم و می‌گويم كه ما دشمن خواندگاريم از او مدد ستانده چركس را نوكر خود ساخته از قرم (18) و اروس و چركس لشكر بسياری برداشته به هر جا كه دست ما می‌رسد الكاء خواندگار را غارت می‌كنم و اگر خواندگار لشكر بر سر ما فرستد به چول (19) می‌رويم. خواندگار به ما چه می‌تواند كرد. اين سخنان را به تمامی، قرا اغورلو و مصطفی و محمد چركس شنيده تحقيق نمودند كه در اين مقدمه است به حسن بيگ ميگويند سخنان داريم و می‌خواهيم به شاه عرض كنيم. حسن بيگ قبول كرد كه ايشان را پيش من آورد كه سخن بگويند. سلطان بايزيد از اين معنی خبردار شده ايشان را همان شب به مهمانی طلبيده به قتل رسانيد و بعد از چند روز حسن بيگ از قتل ابشان واقف گرديده به من مقدمات را عرض كرد تغافل نمودم و گفتم تو نيز اظهار مكن (20)

در تذكره آمده است كه بايزيد ميخواست شاه طهماسب را به مهمانی طلبيده و او را با حلوای زهرآلود به قتل رساند لكن محمد عرب از نزديكان او پادشاه را از اين توطئه آگاه می‌سازد و سپس به فرمان شاه بايزيد و اطرافيان او دستگير شده و آنهایی كه از عاملين اين توطئه بودند به قتل ميرسند (21).

قاضی احمد صاحب «خلاصه ‌التواريخ» در وقايع سال 967 مينويسد: بايزيد به تحريك بعضی از مفسده جويان و منافقان مثل دلوقدوز و سنان بيگ ميرآخور به فكر خيانت نسبت به پادشاه افتاد ولی حسن بيگ يوزباشی پادشاه را از نقشه او آگاه ساخت وقتی مردم عوام از قضيه اطلاع يافتند به در خانه بايزيد حمله كرده آغاز طعن و لعن كردند و سنگ بر در و بام او انداختند و چون ديگر بر آن جماعت اعتماد نماند، بنابراين صباح بعضی از امرا به منزل او رفته وی را با فرزندان به دستور مقرر به دولتخانه آوردند و در عصر آن روز مسلوب‌الاختيار ساخته ملازمان مفسد او را به قتل آوردند و اورحان پسر بزرگ او را به حسن بيگ و سلطان محمود را به معصوم بيگ و سلطان محمد را به قورچی‌باشی و سلطان عبدالله را به مير سيد شريف سپردند و خودش را در اندرون دولتخانه حفظ كردند و قورچيان برو گماشتند (22).

پس از توقيف بايزيد شاه طهماسب سفيرانی نزد شاه سليمان فرستاد تا ماجرا را به اطلاع او برسانند اما از نامه‌ای كه برای سلطان فرستاده اينطور معلوم ميشود كه تنها به خاطر رضای وی بايزيد را از خود آزرده و نوميد ساخته است وی می‌نويسد: «غرض از گرفتن بايزيد و اولاد غير از استرضای خاطر آن سلطان سليمان مكان امر ديگر صورت ندارد و اگر غرض ديگر غير از آنچه معروض شد متعلق بودی او را تا اين مرتبه از خود نوميد و آزرده نمی‌ساختند و موازی ده دوازده هزار كس او را بعضی كشته و متفرق و پريشان نمی‌گردانيديم. به ايلچيان مذكور گفتند كه بحمدالله تعالی كه راه آمد و شد مسدود نيست و عنقريب زمان اين موعد منقضی شده، هرگاه فرستاده سلطان سليمان خان برسد و مجدداً امر و اشاره كفيل البشاره آن سلطان سليمان مكان صادر شود، بر طبق آيه كريمه «ان‌الله يامركم ان تودو الامانات الی اهلها» سلطان بايزيد و اولاد را تسليم فرستاده شاهزاده مي‌نمائيم …(23).»

اينكه شاه طهماسب تسليم بايزيد و اولاد را موكول به آمدن گماشتگان سلطان سليم برادر بايزيد كرده ارتباط به سوگندی پيدا می‌كند كه به هنگام ورود بايزيد به ايران برای او ياد كرد كه او را نكشد و كور نكند و به نمايندگان سلطان سليمان تسليم نكند و به اين مطلب در پايان تذكره شاه طهماسب اشاره جالبی گرديده است: «چون گفته بودم كه سلطان بايزيد را به خواندگار ندهم موقوف همين كه چون اشارت خواندگار برسد و فرستادگان حضرت سليم برسند ايشان را تسليم فرستادگان سلطان سليم نمايم كه نقض عهد نكرده باشم … (24).»

چندی بعد، ولی بيگ يساول باشی برادر امير غيب خان استاجلو كه از طرف شاه طهماسب به سفارت به عثمانی رفته بود، همراه نمايندگان سلطان سليمان، یعنی خسرو پی حاكم وان و سنان آقا چاشنی‌گير و علی آقا قاپوچی ‌باشی و دويست نفر همراهان آنها و فرستادگان سليم خان وارد قزوين شدند و در باغ سعادت آباد به حضور شاه طهماسب بار يافتند و نامه‌ای كه به خط سلطان سليمان توأم با وعده وعيد و تشكر از توقيف بايزيد بود به وی تسليم كردند. سلطان قول داده بود مادام كه از طرف شاه طهماسب تغييری در اوضاع داده نشود از طرف او نيز عمل متقابلی انجام نگيرد (25).

 

قتل بایزید (967 قمری)

مأموران سليم خان در 21 ماه ذی قعده 967 هجری قمری بايزيد و پسرانش را به قتل رساندند و با اين حادثه غم‌انگيز آتش كينه‌ای كه نسبت به شاهزاده عثمانی در دربار سلطان سليمان قانونی افروخته شده بود خاموش گرديد و بهانه بی‌اساسی كه جنگ بين ايران و عثمانی را تدارک ميديد موقتاً از ميان رفت.

 

 پاورقی‌ها:

1- تاريخ ادبيات ايران. ادوارد براون ص 88.

2- احسن‌التواريخ. محمد فريدبيگ. ترجمه عبدالباقی مستوفی ص 112.

3- احسن‌التواريخ ص 112.

4- منشآت فريدون بيگ ج 2 ص 26.

5- همان اثر ج 2 ص 34.

6- خلاصه‌التواريخ قاضی احمد. نسخه موزه ص 299.

7- قاضی احمدغفاری. تاريخ جهان‌آراء ص 304.

8- نقل از خلاصه‌التواريخ قاضی احمد در واقعه بايزيد.

9- منظور ايروان بوده است.

10- مجلس مشورت.

11- به معنای بيابان.

12- تذكره شاه طهماسب به قلم خود او به سعی و اهتمام عبدالشكور مدير چاپخانه كاويانی و آفتاب برلن 25 محرم 1343 صفحات 72 و 73 و 74.

13- مجموعه اسناد و مكاتبات تاریخی شاه طهماسب تأليف عبدالحسين نوایی به نقل از نسخه خطی شماره 1838 كتابخانه ملی پاريس ص 361.

14- مجموعه مكاتبات شاه طهماسب ص 374.

15- منشآت فريدون بيگ ج 2 ص 30-28 و ج 2 ص 26-34 و نسخه خطی كتابخانه ملی پاريس بشماره 1838.

16- روضه‌الصفا. ج 8 ص 113.

17- تذكره شاه طهماسب ص 73.

18- شبه جزيره كريمه.

19- به معنی بيابان.

20 تذكره شاه طهماسب ص 75.

21- همان اثر ص 75-76.

22- خلاصه‌التواريخ قاضی احمد نسخه موزه ايران باستان ص 301 و 312.

23- خلاصه‌التواريخ ص 311.

24- تذكره شاه طهماسب ص 78.

25- منشآت فريدون بيگ ج 2 ص 43- خلاصه‌التواريخ قاضی احمد ص 320 اصل اين نامه به ترُکی است.

 

(جستاری از دكتر احسان اشراقی، استاد دانشگاه تهران)

 

..................         .................        ...............      ...............     ............

 

با تشکر از دکتر احسان اشراقی/ سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ اسفند ماه 1390 خورشیدی/ 2012 میلادی/