با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

فخر فروشی خلیفه ابوجعفر منصور و محمد نفس زکیه

 

يعد أبو جعفر المنصور المؤسس الحقيقي للدولة العباسية؛

 

محمد بن عبدالله معروف به محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم بن عبدالله معروف به ابراهیم قتیل باخمرا، از فرزندان عبدالله بن حسن مُثَنّی (حسن مُثنی از 37 تا 97 ه.ق، فرزند امام دوم شیعیان حسن مجتبی بن علی ابن ابیطالب و داماد امام حسین امام سوم شیعیان است)، در سالهای 144 تا 145 ه.ق و در دوران ابوجعفر منصور(مسئول قتل ابومسلم خراسانی)، دومین خلیفه عباسی، ابتدا محمد نفس زکیه در مدینه و مدتی بعد ابراهیم قتیل باخمرا در بصره به قیام برخاستند که در نهایت به شهادت رسیدند.

 

بعد از قیام محمد نفس زکیه در مدینه، خلیفه ابوجعفر منصور با فرستادن نامه ای(احتمالآ از طرف وزیرش نوشته شده بود) از محمد نفس زکیه خواست بخاطر خویشاوندی و با گرفتن امان نامه بار دیگر با او به بیعت نشیند. در جواب نامه ابوجعفر منصور، محمد نفس زکیه نیز نامه ای به خلیفه ابوجعفر منصور نوشت که مملو از اطلاعاتی ناشناخته برای خوانندگان امروزی است که باعث خشم بسیار خلیفه شد و خلیفه ابوجعفر منصور مجبور گردید خودش جوابیه ای برای محمد نفس زکیه فرستد زیرا، بنا برگفته خودش: درباره حرمتها برخورد داریم و در نهایت کارشان به تلاقی رسید و محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم بقتل رسیدند.

 

در تاریخ طبری، نوشته محمدبن جریر طبری و با ترجمه ابوالقاسم پاینده، آمده: راویان گویند وقتی خلیفه ابوجعفر منصور خبر یافت که محمد نفس زکیه نواده امام دوم شیعیان حسن مجتبی در مدینه بسال 144 یا 145 ه.ق قیام کرد، بدو نوشت:

 

اولین نامه خلیفه ابوجعفر منصور به محمد بن عبدالله نفس زکیه

به نام خدای رحمان رحیم:

از بنده خدا، عبدالله، امیر مومنان(اسم واقعی خلیفه ابوجعفر منصور: عبدالله بن محمد است) به محمد بن عبدالله (نفس زکیه):

کسانی که با خدا و پیمبر او می ستیزند و در زمین به فساد می کوشند سزایشان جز این نیست که کُشته شوند یا بر دار شوند یا یکی از دستها و یکی از پاهایشان به عکس یکدیگر بریده شود یا از آن سرزمین تبعید شوند. این رسواییشان در این دنیاست و در آخرت عذابی بزرگ دارند. مگر کسانی که پیش از آنکه بر ایشان دست یابید توبه کنند. بدانید که خدا آمرزگار و رحیم است(مایده 36 تا 38) به پیمان و قرار و تعهد خدا و تعهد پیمبر خدا، صلی الله علیه وسلم، در قبال توبه تعهد دارم که اگر از آن بیش که به تو دست یابم، توبه کنی و باز آیی، تُرا با همه فرزندانت و برادرانت و پیروانتان به خونها و مالهایتان امان دهم و از هر خون و مالی که به گردن تو است درگذرم و هزارهزار درم به تو دهم و هر چه بخواهی انجام کنم و در هر ولایتی که بخواهی منزل دهم و همه کسانی را که از مردم خاندان تو در زندان منند رها کنم و هر که را پیش تو آمده یا با تو بیعت کرده و پیروی تو کرده یا در چیزی از کار تو دخالت کرده امان دهم و هرگز هیچکس از آنها را در مورد چیزی که از او سر زده تعقیب نکنم. اگر خواستی برای خویشتن اطمینان گیری، هر که را خواستی پیش من فرست تا امان و پیمان و قراری که مورد اطمینان تو باشد بگیرد.

 

گویند: پس محمد بن عبدالله نفس زکیه بدو(خلیفه ابوجعفر منصور) نوشت:

 

نامه جوابیه محمد بن عبدالله نفس زکیه به خلیفه ابوجعفر منصور

به نام خدای رحمان رحیم:

از بنده خدا، مهدی، محمد بن عبدالله(نفس زکیه) به عبدالله بن محمد(خلیفه ابوجعفر منصور):

ط. س. م: این آیه های کتاب واضح است. شمه ای از خبر موسی و فرعون را درست برای قومی که باور دارند بر تو می خوانیم. فرعون در آن سرزمین تفوق داشت و مردم آنرا فرقه ها(اعتقادات گوناگون) کرده بود که دسته ای از ایشان را زبون می شمرد و پسرانشان را سر می برید و زنانشان را زنده نگه میداشت که وی از تبهکاران بود ولی ما می خواستیم بر آن کسان که در آن سرزمین زبون به شمار رفته بودند منت نهیم و پیشوایانشان کنیم و وارثانشان کنیم و در آن سرزمین استقرارشان دهیم و به دست آنها به فرعون و هامان و سپاهشان حوادثی را که از آن حذر میکردند بنمایانیم(1).

 

من نیز همانند امانی را که به من عرضه کرده ای به تو عرضه میکنم که حقّ، حقّ ماست و شما به نام ما دعوی این کار کرده اید و به کمک شیعیان ما درباره آن قیام کرده اید و به برکت ما توفیق یافته اید، پدر ما علی، وصی بود و امام بود، چگونه ولایت او را به ارث برده اید در صورتی که فرزندان وی زنده اند. و نیز میدانی که هیچکس به طلب این کار برنیآمده که به نسب و حرمت و وضع، و حرمت نیاکان همانند ما باشد. ما از ابنای لعن شدگان و طرد شدگان و آزاد شدگان(بردگان آزاد شده) نیستیم و هیچکس از بنی هاشم به قرابت و سابقه و فضیلت همانند ما نیست. ماییم که اعقاب مادر پیمبر خدا فاطمه دختر عمریم که در جاهلیت بود و اعقاب دختر وی فاطمه ایم که در اسلام بود، نه شما.

 

خدا ما را برگزید و برای ما برگزید. نیای ما از جمله پیمبران، محمد بود صلی الله علیه وسلم و از جمله گذشتگان نخستین مسلمان، یعنی علی بود و از جمله زنان خدیجه طاهره سرور زنان بود، نخستین کسی که سوی قبله نماز کرد. و از جمله دختران بهترشان بود، فاطمه سرور زنان بهشتی و از موالید اسلام حسن و حسین سروران جوانان بهشتی. نسب علی از دو سوی به هاشم میرسد و نسب حسن از دو سوی به عبدالمطلب میرسد، نسب من از دو سوی به پیمبر خدا میرسد صلی الله علیه وسلم از سوی حسن و از سوی حسین که نسب من از همه بنی هاشم والاتر است و پدرم از همه خالصتر، که از عجمان ریشه ندارم و کنیزان فرزند دار به من پیوستگی نداشته اند، خدای پیوسته در جاهلیت و اسلام پدران و مادران مرا برگزیده حتی در جهنم برای من برگزیده که من زاده بهترین نیکوآنم و زاده بهترین بدان، زاده بهترین مردم بهشت و زاده بهترین مردم جهنم(2).

 

به نام خدا در قبال تو تعهد می کنم که اگر به اطاعت من آمدی و دعوت مرا پذیرفتی ترا به جان و مال و هر حادثه ای که آورده ای امان دهم مگر درباره حدّی از حدود خدا یا حقّی که از آن مسلمانی یا ذمه ای باشد که میدانی از این گونه چه به گردن داری. حقّ من از تو به این کار بیشتر است و پیمان را بیشتر از تو رعایت میکنم که تو پیمان و امانی به من میدهی که به کسانی پیش از من داده ای. چگونه امانی به من میدهی؟ امان ابن هبیره یا امان عمویت عبدالله بن علی یا امان ابومسلم؟

 

گویند: خلیفه ابوجعفر منصور بدو نوشت:

 

پی نوشت:

1- سوره طسم 28، آیات 1 تا 5.

2- درباره اسلاف خاندان پیمبر چون عبدالله پدر و ابوطالب عموی وی روایتها هست و غالبا جزو مجهولات که عذاب آنها در جهنم اندک است از جمله این روایت که ابوطالب را در جهنم دیدم که تا قوزکش در آتش بود. عبارت نامه محمد بن عبدالله نفس زکیه اشاره به این گونه روایات است(ابوالقاسم پاینده، مترجم تاریخ طبری).

 

نامه جوابیه خلیفه ابوجعفر منصور به محمد بن عبدالله نفس زکیه

گویند: وقتی نامه محمد بن عبدالله نفس زکیه به نزد ابوجعفر منصور رسید، ابوایوب به منصور گفت: بگذار من آنرا جواب دهم. ابوجعفر منصور گفت: نه من خودم جواب آنرا میدهم که درباره حرمتها برخورد داریم مرا با وی وا بگذار. و خلیفه ابوجعفر منصور بدو نوشت:

 

به نام خدای رحمان رحیم:

اما بعد سخن تو به من رسید و نامه ات را خواندم، همه افتخار تو به قرابت زنان بود که خواسته ای اوباش و غوغاییان را بدان گمراه کنی، اما خدا زنان را همانند عمویان و پدران و نزدیکان و دوستان نکرده که خدا عمو را همانند پدر کرده و در کتاب خویش آنرا بر مادر دور مقدم داشته، اگر خدای آنها را به سبب قرابتشان بر میگزیده بود امیه(بنی امیه از امیه ، عمه پیمبر) از همه نزدیکتر بود و حقّ وی بزرگتر، و نخستین کس بود که فردا وارد بهشت میشد. اما کار انتخاب خدای درباره بندگان به ترتیب چیزهاست که از گذشته اعمالشان میداند و فضیلت ها که به آنها داده است.

 

آنچه درباره فاطمه مادر ابوطالب(عموی پیمبر و برادر عباس نیای بزرگ خلفای عباسی و ابوجعفر منصور) آورده بودی که از اعقاب اویی، خدا هیچکس از فرزندان او را نه دختر و نه پسر نعمت اسلام نداد. اگر کسی قرابت نعمت اسلام می یافت عبدالله(پدر پیمبر) یافته بود در دنیا و آخرت در خور هر گونه نیکی بود. اما کار به دست خداست که برای دین خویش هر که را بخواهد بر میگزیند که خدا عزوجل فرموده: تو هر که را دوست داشته باشی هدایت نمی کنی بلکه خدا هر که را خواهد هدایت کند و او اهل هدایت را بهتر شناسد(1).

 

خدای محمد را برانگیخت علیه السلام و او را چهار عمو بود و خدا چنین نازل فرمود: و خویشان نزدیکت را بترسان(2). و او خویشاوندان بزرگ خویش را بیم داد و دعوتشان کرد که دو کس پذیرفتند که یکیشان نیای من بود(3) و دو کس دریغ آوردند که یکیشان نیای تو بود و خدا رشته دوستی خویش را از آنها برید و پیمان و تعهد و میرایی برای آنها ننهاد.

 

گفته بودی که فرزند کسی هستی که عذابش از همه اهل جهنم سبکتر است و زاده بهترین پدرانی، اما نه در کار انکار خدای تصغیری هست و نه در عذاب خدای تخفیف و تسهیلی و نه در بدی نیکی ای. مومن را نسزد که به جهنم ببالد که به زودی خواهی رفت و خواهی دانست. زود باشد کسانی که ستم کرده اند بدانند که به کجا بازگشت می کنند(4).

 

به فاطمه مادر علی فخر کرده ای که نسب وی از دو سو به هاشم میرسد و به فاطمه مادر حسین که نسب وی از دو سو به عبدالمطلب(پدربزرگ پیمبر) میرسد و اینکه نسب تو از دو سوی به پیمبر میرسد صلی الله علیه وسلم، اما نسب بهترین سلف و خلف پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم تنها یکبار به هاشم میرسد و یکبار به عبدالمطلب.

 

گفته بودی که از همه بنی هاشم والا نسب تری و مادر و پدرت خالصترند، عجمانت نزاده اند و از کنیزان فرزند دار ریشه نداری، می بینمت که بر همه بنی هاشم فخر آورده ای. ببین، وای بر تو! فردا به پیشگاه خدا چه خواهی گفت که از حدّ خویش تجاوز کرده ای و بر کسی فخر آورده ای که به شخص و پدر و اول و آخر از تو بهتر بود، یعنی ابراهیم پسر پیمبر خدای صلی الله علیه وسلم و هم بر پدری که وی را آورده بود. بهترین ابنای نیاکانت و بخصوص فضیلت پیشگانشان کنیززادگان بوده اند. از پس درگذشت پیمبر خدای صلی الله علیه وسلم، کسی برتر از علی بن حسین(احتمالا منظور امام زین العابدین سجاد است) میان شما نزاد که کنیز زاده بود، وی از پدربزرگ تو حسن بن حسن(حسن مُثنی فرزند امام حسن) بهتر بود، از پس وی میان شما کسی همانند پسرش، محمد بن علی نبود که مادربزرگش کنیز بود. وی از پدرت بهتر بود، مانند پسرش جعفر نیز میان شما نزاد که مادربزرگش کنیز بود، وی از تو بهتر است.

 

گفته بودی که شما فرزندان پیمبر خدایید صلی الله علیه وسلم، خدای تعالی در کتاب خویش گوید: محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست(5). شما فرزندان دختر وی هستید. این قرابتی نزدیک است اما نه سبب میراث میشود و نه موجب ولایت و امامت، چگونه به سبب آن ارث توانی برد! پدرت(عبدالله بن حسن مُثنی) از هر سوی در پی آن بود، فاطمه(دختر امام حسین همسر حسن مُثنی و مادر ناتنی عبدالله بن حسن مُثنی) را به روز برون برد و نهانی پرستاری کرد و شبانه به خاک سپرد اما کسان فقط دو پیر را پذیرفتند و آنها را برتری دادند و سنتی که درباره آن میان مسلمانان خلاف نیست چنین است که پدربزرگ مادری و دایی و خاله ارث نمی برند.

 

به علی و سابقه وی فخر کرده بودی اما وقتی وفات پیمبر خدای در رسید، صلی الله علیه وسلم، به دیگری دستور داد که نماز کند، آنگاه مردمان یکی را پس از دیگری گرفتند و او را نگرفتند(منظور خلافت بعد از پیمبر را). جزو شش کس(کاندیدهای پیشنهادی عمر بعد از ترور عمر برای خلافت) بود، اما همگی او را وا گذاشتند و از خلافت به دور کردند و برای وی در آن حقّی ندیدند. عبدالرحمان(رییس شورای انتخاب خلیفه از طرف عمر)، عثمان را بر او تقدم داد، عثمان را کشتند که درباره آن مورد بدگمانی بود. طلحه و زبیر با وی نبرد کردند، سعد از بیعت او سر باز زد و در خویش را به روی وی بست اما پس از وی با معاویه بیعت کرد. پس از آن از هر طرف از پی خلافت برآمد و بر سر آن نبرد کرد که یارانش از اطرافش پراکنده شدند و شیعیانش در کارش شک آوردند و این پیش از حکمیت بود(جریان خوارج). پس از آن، دو حکم را حکمیت داد که به آنها رضایت داده بود و با آنها پیمان و قرار کرده بود که بر خلع وی اتفاق کرده بودند. پس از آن حسن بود که خلافت را به چند پاره درم به معاویه فروخت و به حجاز رفت و شیعیان خویش را به دست معاویه رها کرد و کار را به غیر اهلش سپرد و به ناحقّ و ناروا مالی گرفت. اگر حقّی در خلافت داشته اید آنرا فروخته اید و بهای آنرا گرفته اید. پس از آن عموی تو حسین بن علی(امام حسین) بر ضد پسر مرجانه قیام کرد و کسان با ابن مرجانه بودند، و بر ضد وی. تا او را بکشتند و سرش را پیش ابن مرجانه بردند. پس از آن بر ضد بنی امیه قیام کردید که شما را بکُشتند و بر تنه های خرما بیآویختند و به آتش بسوختند و از ولایتها تبعید کردند تا وفتی یحیی بن زید در خراسان کشته شد(125 ه.ق).

 

مردانتان را میکُشتند و کودکان و زنان را اسیر میکردند و در محملهای بی فرش چوت اسیران جلب شده سوی شام میبردند تا وقتی که ما(بنی عباس) قیام کردیم و انتقام شما را خواستیم و خونهای شما را تلافی کردیم و سرزمین و دیار آنها را به شما دادیم و سلفتان را بالا بردیم و برتری دادیم و تو این را بر ضد ما حجت کردی و پنداشتی که ما نیای ترا(ابوطالب عموی پیمبر) یاد کردیم و برتری دادیم از آنرو که وی را بر حمزه و عباس و جعفر(برادران ابوطالب) تقدم می داده ایم ولی چنانکه می پنداری نبود. اینان از دنیا به سلامت برون شدند و کسان از آنها بسلامت ماندند و همگان در مورد برتریشان اتفاق داشتند اما نیای تو به نبرد و پیکار دچار شد و بنی امیه وی را در نماز مقرّر، همانند کافران لعن میکردند، ما به سوی وی حجت آوردیم و برتری وی را یاد کردیم و توبیخشان کردیم و به ستم منسوبشان داشتیم به سبب وهنی که بر او روا داشته بودند.

 

تو دانسته ای که اعتبار ما در جاهلیت(دوران قبل از اسلام)، سقایت حج گزاران(آب دادن به حج گزاران) بود و تصدی (چاه) زمزم که از میان برادران به عباس رسید(6). پدر تو با ما درباره آن منازعه(دعوا) کرد و عمر درباره آن به سود ما و ضرر وی داوری کرد و پیوسته در جاهلیت و اسلام عهده دار آن(چاه زمزم) بودیم. وقتی مردم مدینه دچار قحط شدند عمر به نام پدر ما به پروردگار خویش توسل کرد و بدو تقرب جُست و خدا گشایش آورد و بارانشان داد. نیای تو حاضر بود اما به نام وی توسل نکرد.

 

حرمت نیاکان و میراث ختم پیمبران از آن ما بنی عباسیه

میدانی که پس از پیمبر صلی الله علیه وسلم هیچکس از فرزندان عبدالمطلب جز نیای من(عباس ابن عبدالمطلب) به جای نمانده بود و عموی پیمبر وارث او بود. پس از آن بنی هاشمیان مکرر از پی خلافت برآمدند اما جز فرزندان عباس بدان نرسیدند. سقایت از او بود، میراث پیمبر از او بود، خلافت در فرزندان وی است و حرمت و فضیلتی در جاهلیت و اسلام و دنیا و آخرت نماند مگر آنکه عباس وارث و میراث گزار آن شد.

 

اما آنچه درباره بدر گفتی(7) وقتی اسلام آمد، عباس خرج (برادرش)ابوطالب و نانخوران وی را میداد به سبب سختی ای که بدو رسیده بود. اگر عباس را نا به دلخواه سوی بدر نبرده بودند طالب و عقیل از گرسنگی مرده بودند و کاسه های عتبه و شیبه را لیسیده بودند ولی وی از جمله اطعام کنان بود و ننگ و بدنامی را از شما برداشت و خرج شما را تحمل کرد و به روز بدر فدای عقیل را بداد(8). چگونه بر ما فخر میکنی که به دوران کفر برتر از شما بوده ایم و برای اسیرتان فدیه داده ایم.

 

حرمت نیاکان از آن ما شد نه از آن شما و میراث ختم پیمبران از آن ما شد نه از آن شما. از پی انتقام شما بودیم و آنچه را نتوانسته بودید و برای خویشتن نگرفته بودید گرفتیم. سلام بر تو باد. با رحمت و برکات خدای.("تاریخ طبری"، نوشته محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 4805 تا 4813.)

 

فرجام کار نامه های منصور و محمد نفس زکیه

محمدبن عمر گوید: بر محمد بن عبدالله نفس زکیه فزونی گرفتند و در کار نبرد اصرار کردند تا در نیمه ماه رمضان سال 145 ه.ق محمد کُشته شد و سر او را پیش عیسی بن موسی بردند که ابوالکرام را پیش خواند و سر را بدو نمود که آنرا بشناخت، پس عیسی بن موسی سجده کرد و وارد مدینه شد و همه مردم را امان داد. بودن محمد از وقتی قیام کرد تا وقتی کُشته شد دو ماه و هفده روز بود. در این سال 145 ه.ق، سیاهان(برده) در مدینه بر عبدالله بن ربیع ولایتدار مدینه بشوریدند، که از آنجا گریخت.( "تاریخ طبری"، نوشته محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 4860 تا 4861.)

 

پی نوشت:

1- طسم (28) آیه 56 قصص.

2- سوره (26) شعرا، آیه 214.

3- عباس بن عبدالمطلب عموی محمد پیامبر مسلمانان.

4- سوره شعرا (26)، آیه 228.

5- سوره (33) احزاب، آیه 40.

6- در حقیقت امر منصب سقایت (آب‌رسانی) زائران کعبه که یکی از مناصب کعبه بود، در دست ابوطالب بود که بعدا به دلیل تنگدستی به برادرش، عباس، واگذار شد.(سایت شبکه ملی مدارس "دانشنامه رشد.آی ار" یا " daneshnameh.roshd.ir".

7- اشاره به عبارتی است که درباره محمد آمده که ما از ابنای لعن شدگان و طرد شدگان و آزاد شدگان نیستیم(ابوالقاسم پاینده، مترجم تاریح طبری یا الرسل و الملوک).

8- عباس در عصر جاهلیت و نیز در اسلام یکی از رجال برجسته قریش به شمار می آمد. او به همراه مشرکان مکه در جنگ بدر(سال 2 هجری) علیه پیامبر شمشیر زد و در همان نبرد اسیر شد؛ ولی با پرداخت فدیه آزاد شد. البته برخی اين امر را توجيه کرده‌اند که وی به اجبار در اين جنگ بدر شرکت جسته بود.( سایت شبکه ملی مدارس "دانشنامه رشد.آی ار" بنقل از "اسدالغابه فی معرفها الصحابه،‌ ج 3، ص 164؛ اعیان الشیعه،‌ ج 7، ص 418.) در تاریخ طبری در مورد جنگ بزرگ بدر و اسیران مشرکان مکه آمده وفتی عباس بن عبدالمطلب (بعد از اسارت) به مدينه رسيد، پيامبر خدا ـ صلی الله عليه و آله ـ به او گفت: تو كه مالداری، فديه خودت و دو برادر زاده ات را بپرداز ... ظاهر كار تو بر ضد ما بوده است و بايد فديه خويش را بپردازی(توجه کنید به کلمه باید، یعنی پیامبر مسلمین امر میکند که بایستی فدیه خویش را بپردازی) ... آنگاه عباس فديه خويش و دو برادر زاده و هم پيمان خود را بداد.(محمد بن جرير طبری، الرسل و الملوک یا تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1352، ج4، ص 1377.)

 

منابع جستار:

- کتاب "تاریخ طبری"، نوشته محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 4805 تا 4813.

- سایت "Bawazir Abbasid Hashimite Family" یا " bawazir.com".

 

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از رضا زینتی- سروش آذرت- / 1 اسفند ماه 1932 / 20 فوریه 2013 میلادی)

 

.................. ................. ............... ............... ...........

با تشکر از ملیحه عابدینی از سایت "پژوهشکده باقرالعلوم.کام" یا "pajoohe.com "، و از سایت " bawazir.com"، / سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت(رضا زینتی)/ 1 اسفند ماه 1392 / 20 قوریه 2013 میلادی/