با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

ابراهیم امام قتیل حران ؛ عبدالله ابن عباس معروف به ابن عباس ؛ عباس ابن عبدالمطلب ؛ محمد بن حنیفه

(از 82 تا 132 ه.ق)

 

ابراهیم امام: ابواسحاق ابراهیم بن محمد بن علی بن عبدالله(*ضمیمه این جستار) بن عباس(**ضمیمه این جستار)- عباس عموی پیمبر محمد صلی الله علیه و آله و سلم) سامان دهنده دعوت عباسیان بر ضد امویان و برادر سفاح و منصور، اولین و دومین خلیفه عباسی، بود. ابراهیم در سال 82 قمری در حُمیمه از توابع عمان به دنیا آمد. می گویند پدرش، محمدبن علی، به دستور پدرش و با تحریک (ابوهاشم)عبدالله بن محمد بن حنفیه(***ضمیمه این جستار) دست به دعوت سرّی بر ضد امویان زد و به همین منظور به حمیمه در عمان رفت و در همان جا بود که با یک کنیز بربری بنام سلمه ازدواج کرد و ابراهیم به دنیا آمد.

 

پدر ابراهیم، محمدبن علی که پس از مرگ (ابوهاشم)عبدالله بن محمد بن حنفیه دست به کار دعوت سرّی بر ضد امویان زده بود و در مراکز نفوذ دعوت خود، خاصه در خراسان، نهضت را سازمان داده و آن را زیر نظارت دقیق خویش داشت. پس از مرگ محمدبن علی، پسرش ابراهیم به وصیت پدر، رهبری دعوت عباسیان را بر عهده گرفت. او پس از مرگ پدر برای آگاه ساختن طرفداران و مبلغان نهضت از حادثه مرگ پدرش و جانشینی خود، بکیربن ماهان را برای این ماموریت به خراسان فرستاد. مردم عرب خراسان نیز ضمن ابراز وفاداری به ابراهیم امام، اموالی برای او فرستادند. ابراهیم با هوش و زیرکی خاص به مبلغان عباسی فرمان داد تا مردم را به اطاعت از آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم، بی ذکر نام خاصی، فرا خوانند و به آنان بگویند این دعوت را دعوتی برای خونخواهی اهل بیت پیامبر که به دست حاکمان اموی کشته شده‌اند، قلمداد نمایند. ابراهیم از این کار دو هدف داشت:

 

- اول اینکه از خطر دستگیری از سوی حاکمان اموی در امان می‌ماند، چرا که نام او به عنوان رییس و رهبر نهضت مطرح نبود،

- و دیگر اینکه روح انتقام خواهی را در شیعیان می‌دمید.

 

نقش ابراهیم امام رهبر دعوت عباسی و ابومسلم خراسانی در فرو افکندن حکومت اموی

ابراهیم امام در سال 128 ه.ق، ابومسلم خراسانی را در جهت دعوت عباسی برای قیام و سرکوبی اعراب حامی بنی امیه را به خراسان فرستاد. ابومسلم نیز خراسان را تحت نفوذ خود درآورد و به سرکوبی مخالفان پرداخت. ابراهیم امام در سال 131 ه.ق توسط خلیفه اموی مروان حمار(مروان بن محمد، خلیفه اموی از 126 تا 132 ه.ق/744 تا 750 میلادی) دستگیر و زندانی شد. او پس از دستگیری برادرش عبدالله سفاحرا به جانشینی برگزید. مروان حمار او را در حرّان به زندان افکند. ابراهیم امام در زندان و در سال 132 ه.ق در 51 سالگی یا به بیماری وبا و بنا بر روایتی مسموم یا مقتول شد.

 

برای پژوهش درباره فعالیتهای سیاسی ابراهیم امام و نقش وی در فرو افکندن حکومت اموی که اندکی پس از مرگ او تحقق یافت، باید به نقش خراسانیان که بی تردید بیش از دیگران در قبول دعوت، رغبت نشان دادند، توجه کرد، زیرا هدف عباسیان دست کم تا آنجا که مربوط به نبرد با امویان بود، با خواسته های ایرانیانی که سخت زیر فشار فرمانروایان متمایل به اشرافیت عرب بودند، هماهنگی داشت. وانگهی، چنانکه از محمدبن علی پدر ابراهیم امام نقل کرده اند، وی به دلایل سیاسی و دینی، عراق و شام و جزیره را برای نشر دعوت عباسی مناسب نمی دانست، بلکه فقط خراسان را برای این کار شایسته می دید و به پشتیبانی خراسانیان امیدوار بود.

 

گذشته از آن، رقابت سیاسی میان گروههای عرب ساکن خراسان و گرایش جمعی از آنها- یمانیان از یمن- به نهضت عباسی، عامل مهم توجه ابراهیم امام به خراسان بود. این توجه از اینجا آشکار بود که ابراهیم پس از مرگ پدر، بکیربن ماهان داعی بزرگ عباسی را برای آگاه ساختن طرفداران و مبلغان جنبش از مرگ پدر و جانشینی خود، به خراسان فرستاد و آنان نیز نسبت به امام تازه اظهار وفاداری کردند و اموالی برای او فرستادند. ابراهیم امام ظاهرا اندکی پس از مرگ پدر برای حج به مکه رفت و داعیان بزرگی چون سلیمان بن کثیر و لاهز بن قریظ تمیمی و مالک بن هیثم و قحطبه بن شبیب را که به طور ناشناس برای گرفتن فرمان و دادن کمکهای مالی طرفداران عباسیان به نزد او آمده بودند، به حضور پذیرفت. ابراهیم امام خواسته سران دعوت در عراق و خراسان را مبنی بر صدور فرمان قیام نپذیرفت، اما برای پیشبرد هدف خویش، دو امر مهم را که نشان دهنده هوشمندی و تسلط او بر اوضاع سیاسی زمان بود، نصب العین خود ساخت:

 

- یکی آنکه فرمان داد داعیان، مردم را به اطاعت شخصی از خاندان پیامبر- بی ذکر نام خاصی- فرا خوانند. او نیک می دانست که اگر نام خویش را آشکار سازد، نه تنها در معرض خطر دستگیری از سوی حاکمان اموی خواهد بود، بلکه امکان دارد که همه مخالفان دستگاه اموی و مهم تر از همه شیعیان، به اطاعت وی گردن ننهند.

- دوم آنکه دعوت عباسی را دعوتی برای خونخواهی اهل بیت پیامبر که به دست حاکمان اموی کشته شده بودند، نمایاند تا روح انتقام را در شیعیان بدمد و آنان را با خود یار سازد.

 

این تدبیرها به افزایش طرفداران دعوت انجامید. گویا در 128 ه.ق/746م، هنگام آن رسیده بود که ابراهیم امام به توصیۀ سلیمان بن کثیر و ابوسلمۀ خلال که به پایمردی پدر زن خویش بکیر بن ماهان، پس از درگذشت او به ریاست داعیان کوفه دست یافته بود، کسی را به عنوان نماینده خویش برای فراهم ساختن زمینۀ قیام به خراسان بفرستد. ابراهیم امام نخست از داعیانی چون سلیمان بن کثیر و ابراهیم بن سلمه خواست که این مأموریت را به عهده گیرند و چون آنان نپذیرفتند، ابومسلم را به عنوان نماینده خویش و رییس داعیان به خراسان فرستاد. این جوان دلیر و هوشمند خراسانی بر اساس روایتی سخت قابل تردید، سالیانی پیش، از سوی بکیر بن ماهان یا گروهی از داعیان به عنوان غلام به ابراهیم امام، یا به پدرش محمدبن علی بخشیده شده بود، یا خود به ابراهیم امام پیوسته بود و ابراهیم لیاقت و خردش را آزموده و نام عبدالرحمن و کنیۀ ابومسلم بر او نهاده بود.

 

گفته اند که ابراهیم امام پس از آنکه ابومسلم را مردی از خاندان خویش خواند، او را گفت تا در خراسان یک تن عرب، خاصه مضریان را زنده نگذارد، اما با یمانیان که طرفدار عباسیان هستند، به احترام رفتار کند و پند سلیمان بن کثیر را بپذیرد و به کار بندد. صدور چنین فرمانی از سوی ابراهیم امام که اکثر داعیانش عرب بودند و او به ویژه در عراق و خراسان بر طرفداری اعراب مخالف امویان تکیه داشت، سخت با وضع سیاسی دعوت عباسی ناسازگار است و می توان در صحت انتساب آن به ابراهیم امام تردید کرد. داعیان عباسی در خراسان، به ویژه سلیمان بن کثیر که می پنداشتند ابراهیم امام کسی از خاندان خویش را به این مأموریت خواهد فرستاد، از پذیرش ابومسلم جوان خودداری کردند و به مکه نزد ابراهیم امام شتافتند. ابراهیم امام مأموریت ابومسلم را تأیید کرد و از داعیان خواست که از او فرمان برند. از این تاریخ دعوت عباسی شکل تازه ای یافت. ابومسلم که افرادی را در جامۀ بازرگانان برای انگیختن مردم به قیام، به سراسر خراسان فرستاد، می بایست فرماندهی بخش نظامی دعوت را نیز اندک اندک به دست گیرد و آماده آشکار ساختن قیام شود.

 

کشمکش مضریان و یمانیان ، اعراب ساکن خراسان

با اینهمه، مبالغه نیست اگر گفته شود که سرنوشت دعوت عباسی در این روزگار بیش تر به کشمکش سخت میان اعراب خراسان بویژه مرو بستگی داشت، نه تبلیغات داعیان عباسی که در نهان داشتن آن سخت می کوشیدند. اعراب خراسان در این زمان به دو گروه تقسیم شده بودند: مضریان به حمایت از نصربن سیار امیر اموی خراسان، با یمانیان طرفدار دعوت عباسی و نیز با اعراب ناراضی از سیاستهای مالی و نظامی امویان به سرکردگی جدیع بن علی ازدی معروف به کرُمانی در جدالی بودند که پا به پای تبلیغات عباسیان و گرایش ناراضیان به سوی اینان، آشکارا رنگ سیاسی گرفت و امویان از دو سوی زیر فشاری سخت واقع شدند.

پرچم قیام ابومسلم خراسانی برعلیه امویه

ابومسلم که همواره به نزد ابراهیم امام آمد و شد داشت، در 129 قمری/747 میلادی برای آگاه ساختن او از احوال مردم، به فرمان وی در موسم حج از خراسان روانه شد، اما ابراهیم سپس دریافت که اینک بهترین فرصت برای آشکار ساختن دعوت فرا رسیده است. از این رو نامه هایی همراه با درفش پیروزی برای ابومسلم و سلیمان بن کثیر فرستاد و فرمان داد که ابومسلم به خراسان باز گردد و آشکارا به قیام دست یازد. این نامه ها در قومس به ابومسلم رسید. وی بی درنگ قحطبه بن شبیب را با اموالی که برای ابراهیم امام گرد آورده بود، به نزد وی فرستاد و خود به مرو رفت و پس از تسلیم نامه به سلیمان بن کثیر، در خانه او در سفیدنج پرچم قیام برافراشت.

 

در این میان جدیع بن علی کرُمانی به دست نصربن سیار کشته شد و ابومسلم با استفاده از فرصت، حکومت پسر او علی کرُمانی را که بر دارالاماره چیره شده بود، به رسمیت شناخت و او را به سوی خود خواند و سرانجام توانست نصربن سیار را از مرو بیرون راند و بر خراسان چیره شود. ابراهیم امام که اینک خراسان را در دست داشت، قحطبه بن شبیب را، که پس از جدایی از ابومسلم به گرگان رفته و از خالدبن برمک داعی عباسی اموالی برای ابراهیم امام گرفته و به نزد او برده بود، به فرماندهی سپاه خراسان که به سوی عراق می رفت، برگماشت و بدین سان چیزی نمانده بود که عراق نیز به تسخیر عباسیان درآید که ابراهیم امام به فرمان مروان حمار خلیفۀ اموی در حمیمه عمان دستگیر شد و در حرّان به بند افتاد. در این باره که مروان چگونه ابراهیم امام را باز شناخت و نیز درباره علل دستگیری او روایات مختلف است: گفته اند که ابراهیم امام نامه ای به ابومسلم نوشت و در آن فرمان داد که همۀ عربهای خراسان را نابود کند. این نامه به دست مروان افتاد و او به عامل خود در دمشق فرمان داد که ابراهیم امان را دستگیر کند.

 

مسعودی تاریخ نگار بر آن است که ابومسلم به ابراهیم نامه فرستاد و رسول او با گرفتن مالی هنگفت از مروان، ابراهیم را به خلیفه شناساند. به روایت دیگر، مردی از عربهای خراسان مأمور رساندن نامه ابومسلم به ابراهیم امام شد. ابراهیم به سبب ناخرسندی از عربهای خراسان و عدم اعتماد به آنان در پاسخ نوشت که آن رسول را پس از بازگشت به قتل رساند. رسول نامه نیز در راه از مضمون نامه آگاه شد و خبر به مروان برد. نیز گفته اند که ابراهیم امام در 131 قمری/749 میلادی با شکوه فراوان به حج رفت و همین امر موجب شناسایی او از سوی امویان گشت و به دستگیری ابراهیم امام در نتیجۀ شکایتهای پی در پی نصربن سیار از نیروی روزافزون ابومسلم و رابطۀ او با ابراهیم امام ناشی شده باشد. ابراهیم پس از دستگیری، برادر خود عبداللـه سفاح را به جانشینی برگزید و خانواده خویش را به او سپرد و گفت آنان را به کوفه نزد ابوسلمۀ خلال ببرد. ابراهیم امام در حضور خلیفه مروان، همۀ روابط خود با ابومسلم و جنبش عباسیان را انکار کرد و سخنان درشت گفت. مروان او را در حرّان به زندان افکند. ابراهیم نیز در زندان بود تا در 132 قمری/750 میلادی(یکسال قبل از پیروزی عباسیان بر بنی امیه) در 51 سالگی و به بیماری وبا و به قولی مسموم و یا مقتول شد. از این رو برخی از شاعران او را قتیل حرّان خوانده اند. شهرستانی او را مقتول در بصره می داند.

 

رواج جامه سیاه در بین عباسیان

به روایتی، عباسیان پس از مرگ ابراهیم امام به نشانه تعزیت او جامۀ سیاه در بر کردند، اما دینوری بر آن است که جامه سیاه پس از مرگ پدرش محمدبن علی در میان عباسیان رواج یافت و نیز قلقشندی از قول ماوردی گوید که عباسیان از آن رو شعار سیاه اختیار کردند که بعد از فتح مکه و در جنگ حنین پیامبر اکرم(ص)، علم سیاه به دست عمویش عباس داد. و به روایتی دیگر عباسیان برای نشان دادن انتساب خود به خاندان پیامبر(همانجا) یا به نشانۀ سوگ شهدای خاندان پیامبر لباس سیاه در بر می کردند. نیز اینکه گفته اند نخستین بار ابراهیم بود که لقب امام یافت، ظاهرا درست نیست، زیرا پدر او محمدبن علی نیز به امام نامبردار بود.

راوندیان پشتیبان دعوت عباسی

برخی از پژوهشگران دعوت عباسی را از همان آغاز تهی از روح اسلامی و طرفدار غلو درباره رهبران آن می دانند و آن را با پدیدار شدن عقاید بدعت آمیزی چون راوندی گری بی ارتباط نمی انگارند. به هر حال محمدبن علی پدر ابراهیم امام در دعوت خویش از پشتیبانی گروهی که بعدها راوندیان خوانده شدند، برخوردار بود. طبری خاطرنشان ساخته که مردی از راوندیان به نام ابلق بر آن بود که روح عیسی بن مریم از طریق علی بن ابی طالب و فرزندانش در ابراهیم امام حلول کرده است. در دنبالۀ همین جریان بود که در روزگار خلافت ابوجعفر منصور، گروهی از اینان در بغداد، خلیفه را خدا دانستند. ابراهیم امام از جملۀ محدثان بود و از برخی از تابعین حدیث روایت می کرد.

 

............... ............... ...........

 

ضمیمه اول:

*) عبدالله بن عباس معروف به ابن عباس

(وفات او در سن 70 يا 71 سالگى و در سال 68 يا 70 يا 73 هجرى بود)

 

عبدالله بن عباس معروف به ابن عباس، پسرعموی پيامبر اسلام(صلی‌الله‌وآله‌وسلم) و اميرمؤمنان على عليه السـلام است. او بعد از پدرش عباس، نیای بزرگ ابراهیم امام است. عبدالله بن عباس مورد احترام شیعه و اهل سنت بوده و سخنان او در متون تفسیری و کلامی فریقین به طور فراوان دیده میشود. او همچنین مشاور و امین خلیفه دوم عمربن الخطاب و خلیفه سوم عثمان به شمار میآمده است و شاگرد و مشاور امام علی علیه السلام نیز بوده است.

 

عبدالله بن عباس پیش تاریخنگاران اسلامی بیشتر به ابن عباس معروف است و از او بسیار روایت میکنند. او سـه سال قبل از هجرت در شعب ابوطالب متولد شد پدرش عباس نام او را عبدالله گذاشت و قنداقه اش را خدمت رسول خدا(صلی‌الله‌وآله‌وسلم) بردند و ایشان با آب دهان خود كام او را برداشت و دو بار او را به دانش حكمت دعا كرد.(1) مادرش ام الفضل یکی از چند زنی است كه امام باقر علیه السلام آنان را خواهران بهشتی خوانده است. او دختر حارث بن حزن و خواهر ميمونه، همسر پيامبر است.(2)

 

ابن عباس در ادب، شـعـر و لغـت صـاحـب نـظـر اسـت و مـحـققّان و جويندگان هنر و ادب ابن عباس را دريـايـى خـروشـان از فـضـل و كمال مى يافتند و خود را از سرچشمه دانش بيكران او سيراب می كردند وسعت دانش و اطلاعات او به قدرى بود كه به حبر امّت يعنى "دانشمند امت" مـشـهـور شـده بود(3) و در یک كلمه، همه ارباب علوم و فنون در مجلس او حاضر مىشدند، و هر یک بـه فـراخـور حـال خـود از فـيـض وجـود او بـهـره مـنـد مـى گـرديـدنـد. او در كـوچـكـى مـلازم رسول خدا بوده و احاديث زيادى از آن حضرت روايت كرده است. ابن عباس از حافظه بسيار قوى بهره مند بود، روزى ابن ابى ربيعه شاعر، قصيده خود را كه هـشتاد بيت بود براى او خواند، او با یک بار شنيدن، همه آن را حفظ كرد. وی هرگاه صداى نوحه گـرى زنـان را مى شنيد، انگشتانش را بر گوشهاى خود قرار مى داد تا مبادا سخنان آنان را حفظ كند.(4) او بدون شک یکی از فقهای بزرگ و سرآمد صحابه است و در ميان آرای به جا مانده از وفقه اهل بيت عليه السلام به خوبی تجلی يافته است.

 

ابـن عـبـاس احـاديـث بسيارى از پيامبر صلى اللّه عليه وآله شنيده و در حدود 1660 حديث صحيح تنها در صحيحين (مسلم و بخاری) از او روايت شده است. از جمله روايتى از او نقل شده كه پیامبر خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) فرمود: اى مردم همواره با دوستى ما اهل بيت همراه باشيد، زيرا كسى كه خدا را به دوستى ما ديـدار كـنـد، به واسطه شفاعت ما داخل بهشت خواهد شد ، سوگند به خدايى كه جان محمد (صلی‌الله‌وآله‌وسلم ) در كف قدرت اوست ، عمل هيچ بنده اى سود نبخشد مگر به معرفت و ولايت ما.(5)

 

ابـن عـبـاس در عـلوم قـرآن و تـفـسـيـر آن سرآمد ديگران به شمار مى رفت، او در اين زمينه داراى اطلاعاتى وسيع و گسترده بود و به همين علّت به ترجمان قرآن شهرت يافت. ابـن عـبـاس كـه دوسـتـدار، عـلاقمند و شاگرد اميرالمؤمنين عليه السلام بود،(6) در زمينه تفسير نيز خوشه چين خرمن پرُ فيض آن حضرت به شمار مى آيد و مى شود گفت آنچه ابن عباس در زمينه تفسير و علوم ديگر دارا بوده اكثر آنرا از پيشگاه مولاى متقّيان(علیه‌السلام)‍ کسب کرده است. ابن عباس خود مى گويد: على عليه السلام مرا آموزش داده ... و علم من از دانش على عليه السّلام اسـت و عـلم هـمـه اصحاب محمد صلى الله عليه وآله در كنار علم على عليه السّلام مانند قطره اى است در درياهاى هفتگانه.(7)

 

او در تفسير به بهره گرفتن از شعر جاهلی اهتمام می ورزيد و شعر را ديوان عرب می دانست. تفسير قرآن او كه با روش لغوی محض نگارش يافته بود، نزد طبری بوده و یک جزء از آن كه با تلاش علامه فيروز آبادی (729 تا 817 ه.ق) گردآوری شده است. عنوان این تفسیر "تنوير المقياس من التفسير ابن عباس" است که در حاشيه تفسير الدرالمنثور (چاپ مصر) چاپ شده است. درباره تدبّر و انديشه در معانى قرآن، ابن عباس گفته است : اگـر دو سـوره بقره و آل عمران را مرتب و با آهنگ بخوانم و در آن تدبر و تفكّر نموده آن را درک كنم، براى من دوست داشتنى تر از اين است كه تمام قرآن را با سرعت بخوانم.(8)

 

جایگاه عبدالله ابن عباس نزد پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم):

رفت و آمد عبداللّه به خانه پيامبر صلى اللّه عليه وآله امرى عادى به شمار مى رفت، زيرا او عموزاده پيامبر بوده و ميمونه كه يكى از همسران رسول خدا است خاله او بود. بـديـن سـبـب است كه او در عين خردسالى، احاديث و اخبار بسيارى از پيامبر صلى الله عليه وآله شـنـيـده و روايـت كـرده اسـت، و هـمچنين در علوم قرآن و فقه گوى سبقت از ديگران ربوده است و از برجسته ترين شاگردان اميرمؤ منان على عليه السلام بشمار مى رود.

 

على بن عبدالله بن عباس از پدرش حكايت كرده است، كه شـبـى پـدرم عـبـاس، بـه مـن دسـتـور داد كـه شـب را در خـانـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه وآله بـگـذرانـم. بـه مـسـجـد رفـتـم و رسول خدا صلى الله عليه وآله نماز عشا را به جا آورد، تا اينكه در مسجد به جز او كس باقى نـمـانـد. آنـگـاه آن حـضـرت بر من گذشت و فرمود: كيستى؟ گفتم عبدالله. فرمود: سر جايت باش گـفـتـم: پـدرم مـرا امـر كـرده كـه امـشـب در خـانـه شـمـا بـاشـم. فـرمود: پس همراه من بيا وقتى داخل خانه شد فرمود: براى عبدالله فرشى بگسترانيد، آنها نيز بالشى از مو برايم آوردند. پـدرم عـبـاس بـه مـن گـفـتـه بـود كـه تا هنگام نماز شب پيامبر نخوابم تا او را بيدار كنم آنگاه رسـول خـدا صـلى الله عـليه وآله به خواب رفت بعد از مدتى بيدار شد و بر بستر خود نشست، پس سرش را به سوى آسمان بلند كرد و سه بار گفت سُبحانَ الْمَلكِ القُدّوُس. آنـگـاه ايـن آيـه را از آخـر سـوره آل عـمـران تـلاوت فـرمود به تحقيق در خلقت آسمان و زمين ، و رفت و آمد شب و روز نشانه هايى براى خردمندان است. سـپـس برخاست، دندان هايش را مسواک زد، وضو ساخت و در مصلاّى خود ايستاد و دو ركعت نماز بجا آورد كه نه كوتاه بود و نه بلند. بار ديگر به نماز ايستاد و در پايان، نماز وتر بجا آورد. وقتى نمازهايش تمام شد، شنيدم كه میفرمود: خداوندا! در ديدگانم نورى قرار ده ... (9)

 

ابـن عـباس در قرب به رسول خدا صلى الله عليه وآله تا آنجا پيش مى رود، كه آن بزرگوار وى را بر مركب خويش سوار مى كند، و به او پند و اندرز مى دهد. وى در اين باره مى گويد: رسـول خـدا مـرا بـا خـود سوار كرد، آنگاه فرمود: اى پسر، آيا كلماتى به تو بیآموزم كه خدا تو را بـه آن سـود بـخـشـد؟ گـفـتـم: آرى يـا رسـول الله، فـرمـود: خدا را نگهدار تا تو را حفظ كند بـا خـدا بـاش تـا او را پـيـش روى خـود بـيـابـى، در هـنـگـام وسعت و فراخى به ياد خدا باش، تا در سـخـتـى تـو را يـاد كـنـد. هـرگـاه درخواستی داری، از خدا درخواست كن، و هرگاه يارى مى جويى از خدا بجوى. قلم به آنچه شدنى است خشكيد، و اگر مردم بخواهند تو را بر آنچه خدا ننوشته اسـت سـود رسانند، نتوانند و قدرت نيابند، و اگر بخواهند تو را بر آنچه خدا ننوشته است زيان بـرسـانند، نتوانند و قدرت نيابند. پس بر تو باد به راستى در يقين به حق، به درستى كه در تـحـمـل آنچه تو را ناگوار است خير فراوانى است، و بدان كه پيروزى همراه با بردبارى است، و گشايش قرين اندوه است و هر سختى آسانى در پى خواهد داشت.(10)

 

ابن عباس مى گويد؛ آنـگـاه كه رحلت پيامبر صلى اللّه عليه وآله نزدیک شد، فرمود: كاغذ و دواتى برايم بياوريد تـا چـيـزى بـراى شـمـا بـنـويـسـم كـه پـس از مـن هـرگـز گـمـراه نـشـويـد عمر گفت: درد بر رسول خدا صلى اللّه عليه وآله غالب شده ... قرآن نزد ماست، كتاب خدا براى ما كافيست. كـسـانـى كـه در خـانـه بـودنـد بـا هـم اخـتـلاف كـردنـد، رسـول خـدا(صلی‌الله‌وآله‌وسلم) خـشـمـگـيـن شـد و فـرمـود: برخيزيد، كه سزاوار نيست در حضور پيامبر اين چنين سـر و صـدا بـرپـا شـود. آنـهـا از جـا برخاستند و رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در همان روز دار فانى را وداع گفت از آن پس ابن عباس پيوسته مى گفت: مصيبت بزرگ آن چيزى بود كه ميان ما و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جدایى انداخت.(11)

 

عبدالله ابن عباس و عمر بن خطاب:

عمر در حل مشكلات خود به عبدالله ابن عباس مراجعه می كرد و زمانی كه خود نمی توانست مشكل را حل كند، بهوسیلة عبدالله از اميرالمومنين علی عليه السلام حل مشكل خود را می خواست و به همين خاطر به عنوان مشاور عمر معرفی شده است. عمر در تمام دوران خلافت خود(به جز سال اول) هر گاه كه به مكه می رفت، عبدالله بن عباس را همراه خود می برد. برخی نيز گفته اند: وی به عنوان مسئول انتظامات به حج می رفته است همراهی عبدالله بن عباس با خليفه دوم باعث نمی شد كه وی دست از عقايد خويش بردارد، بلكه در مواقع لزوم از حقانیت علی عليه السلام دفاع می كرد و به اشكالات و ايرادهای خليفه پاسخ منطقی می داد. عمر به خاطر ارتباطی كه با عبدالله داشت در مواردی تصميم می گرفت، علت خانه نشینی علی عليه السلام را توجيه كند تا در نتيجه حقانيت خويش را ثابت كرده باشد. ولی ابن عباس پاسخ در خور و مناسب را به وی می داد. عمر درباره علت كنار گذاردن علی عليه السلام از خلافت به ابن عباس گفت: قريش علی عليه السلام را از آن جهت كنار گذاشتند كه دوست نداشتند نبوت و خلافت در یک خاندان جمع شود. عبدالله در مقابل پاسخ می داد: اگر(خلافت در یک خاندان) خلاف ميل قريش نمی بايست انجام پذيرد، پس نبوت نيز نبايد واقع می شد زيرا قريش با آن مخالف بودند. حال آنكه خداوند می فرمايد: اين بدان جهت است كه آنان كراهت داشتند آنچه را كه خداوند نازل كرده؛ پس اعمال آنان را حبط و منع كرد. عمر كه با پاسخ قانع كننده ابن عباس روبرو شد ، توجيه ديگری را بهانه كرد.(12) ابن عباس گويد: همراه عمر در كوچه های مدينه راه می رفتم عمر رو به من كرد و گفت: ای فرزند عباس گمان می كنم مردم، مولای شما علی عليه السلام را كوچک و كم سن دانستند، از اين رو خلافت و امور مملكت اسلامی را به او واگذار نكردند. من در پاسخ عمر گفتم: خداوند او را كوچک نشمرد، آنگاه كه او را برای خواندن سوره برائت برگزيد كه آن را برای مردم مكه بخواند. عمر گفت: تو حق می گویی. به خدا سوگند از رسول خدا(صلی‌الله‌وآله‌وسلم) شنيدم كه به علی بن ابی طالب می فرمود: ای علی کسی تو را دوست بدارد، مرا دوست می دارد و کسی كه مرا دوست بدارد ، خدا را دوست دارد، و کسی كه خدا را دوست بدارد، خداوند او را خود به بهشت راهنمایی می كند.(13)

 

ابن عباس و عثمان:

عبدالله ابن عباس در زمان عثمان نيز از موقعيت مناسبی برخودار بود. زمانی كه عده ای از صحابه برای حاجتی نزد عثمان رفتند و وی به آنها پاسخ منفی داد، تنها ابن عباس بود كه با صلابت بسيار با عثمان احتجاج كرد و وی را متقاعد ساخت تا ناگزير درخواست و حاجت صحابه برآورده شد. ابن عباس در زمان عثمان در جنگ عليه كفار شركت می كرد و توانایی خود را در اين مهم به اثبات رساند. وی در سال 27 هجری در فتح افريقيه (تونس) در سپاه عبدالله بن سعد بن ابی سرح، فرماندهی قسمت مقدم ارتش را برعهده داشت و عامل موثری در شكست جرجير حكمران آن منطقه بود. جرجير ناگزير از پذيرش صلح شد و سخنگوی مجلس صلح، عبدالله بن عباس بود و از آنجا كه خوب و قاطع حرف می زد، جرجير به او "حبر" لقب داد.(14) ابن عباس در زمان محاصره عثمان بهوسیلة مردم معترض مسلمان، فعالانه درگير مسایل سياسی شد. عثمان كه متوجه شد از علی عليه السلام به عنوان خليفه ياد می شود و به نفع وی شعار می دهند، نامه ای به آن حضرت نوشت و آن را بهوسیلة عبدالله ابن عباس فرستاد. در آن نامه عثمان خواسته بود كه علی عليه السلام به ينبع(15) برود، تا مردم كمتر به نفع وی شعار دهند؛ اما بعدا از حضرت درخواست كرده بود، بعد از رفتن اميرالمومنين به ينبع، به مدينه باز گردد و او را ياری كند. به هر حال اميرالمومنين عليه السلام به ابن عباس پاسخ داد: ای پسر عباس، عثمان مرا نمی خواهد، جز اينكه مانند شتر آبكش با دلو بزرگ بيايم و بروم. به سوی من فرستاد كه از مدينه بيرون روم. پس از آن پيام داد بيايم و اكنون ترا می فرستد كه بيرون روم. به خدا سوگند از او چنان دفاع كردم كه می ترسم گناهكار باشم.(16) بنابراین ابن عباس با خلفا همكاری داشته و در صورت لزوم مشكلات آنان را خود می گشود و يا به درخواست آنها از امام علی عليه السلام استمداد می طلبيد. اما وی خلافت را از آن علی عليه السلام می دانست.(17)

 

ابن عباس و امام علی عليه السلام:

ابـن عـبـاس از ديـر بـاز و در دوران خـلفا پيوسته على عليه السلام را شايسته مقام خلافت مىدانـست و از حق آن بزرگوار دفاع مىكرد. او همواره آرزويش اين بود كه على عليه السلام منصب امامت را به دست گيرد و حكومت در مسير صحيح خود واقع شود وی به دفعات فضائل و مناقب امام علی علیه السلام را برای مردم بیان میکرد. سعيد بن جبير گويد: ابـن عـبـاس در مـكـّه در كنار چاه زمزم سخن مى گفت، و ما نزد او بوديم. وقتى سخنانش به پايان رسـيـد، مـردى بـرخـاسـت و گـفـت: اى پـسـر عـبـاس، مـن مـردى از شـام هـسـتـم، و از اهـل حـمـص مـيـبـاشم، آنها از على بن ابى طالب عليه السلام بيزارى مى جويند و او را ناسزا مى گويند. ابن عباس گفت: خـدا آنـهـا را(بـه جـهـت اين كارشان) در دنيا و آخرت لعنت كند، و عذاب دردناكى براى ايشان آماده سـازد. آيـا ايـن كـارتـان بـه جـهـت دورى عـلى عـليـه السـّلام از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله اسـت، يـا ايـن كـه او نـخـسـتـين مرد روزگار نيست كه به خدا و پيامبرش ايمان آورد، و اوّلين كسى نيست كه نماز گزارد و ركوع كرد، و كارهاى نیک انجام داد؟!(18)

 

وقتى عمر، خلافت را پس از خود در یک شوراى شش نفره قرار داد، ابن عباس به امام على عليه السلام گفت: خلافت به ما نخواهد رسيد. اين مرد(يعنى عمر) اراده كرده است كه عثمان خليفه شود. على عليه السلام فرمود: من هم اين را مىدانم، ولى من در شورا داخل خواهم شد، چون اكنون عمر مرا براى احراز مقام خلافت حـائز شـرايـط دانـسـتـه اسـت، در حـالى كـه پـيـش از آن مـى گـفـت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: پيامبرى و امامت در یک خانواده جمع نخواهد شد. پـس مـن در ايـن شـورا داخـل خـواهـم شد تا به مردم ثابت كنم كه عملش خلاف روايتى است كه از رسول خدا روايت كرده است.(19)

 

نقش ابن عباس در حمایت از على عليه السلام برای خلافت:

ابـن عـبـاس هـمـيـشـه از على عليه السلام دفاع مىكرد، و از اينكه حق آن حضرت در خلافت از وى سـلب شـده اسـت، رنـج مـى بـرد. در جريان محاصره خانه عثمان، پيروزى امام على عليه السلام در امر خلافت نزد او قطعى بود، و به همين جهت با نامزدشدن ديگران براى خلافت به شدّت مخالفت مى كرد. ابن عباس پس از اين كه سرپرستى حاجيان را به نيابت از عثمان پس از محاصره اش بر عهده گـرفـت و حـج بـه جـا آورد، عـايشه به او گفت: اى پسر عباس، تو داراى مـنـطـق و خـرد هستى، تو را به خدا سوگند مى دهم كه مردم را از دور طلحه پراكنده نكنى، چـون مردم درباره عثمان بينا گشته و حقيقت بر ايشان واضح و آشكار شده است و از شهرها براى مـوضـوعـى كه پايانش نزدیک گرديده است گرد آمده اند و به من گزارش رسيده است كه طلحه كسانى را بر بيت المال گماشته و كليدهاى خزاين را در دست گرفته است، به نظر مى رسد كه او به خواست خدا روش پسرعمّش ابوبكر(پدر عایشه) را در پيش گيرد. ابن عباس در جواب گفت: اى مادر! اگر كار عثمان پايان بگيرد، مردم به كسى جز على عليه السلام رو نمى آورند. عـايـشـه گـفـت: ابـن عـبـاس، بـس كـن مـن دوسـت نـدارم بـا تـو كـشـمـكـش و جدال كنم.(20)

 

نقش ابن عباس در جنگ جمل:

پس از به خلافت رسيدن امير مؤمنان على عليه السّلام، طلحه و زبير استاندارى بصره و كوفه را از آن حـضـرت درخـواسـت كردند. على عليه السلام با ابن عباس خلوت كرد و نظر او را در اين باره جويا شد. ابن عباس گفت: اى امـيـرمؤمنان، كوفه و بصره چشمان كشور هستند، و بزرگ مردان بسيارى در خود دارند. مقام طـلحـه و زبـيـر از اسـلام در حـدّيـسـت كـه تـو مـى دانـى و من مطمئن نيستم كه اگر حكومت بصره و كوفه را به آنها بدهى كارى نادرست صورت ندهند. امـيـرمـؤ مـنـان عـليـه السـلام نـظـر او را پـسـنـديـد و از قبول درخواست آنان صرفنظر كرد.(21) طـلحـه و زبـير با مأيوس شدن از موافقت على عليه السلام با آنان، همانگونه كه پيش بينى مـى شـد، بيعت خود را نقض كردند و به بهانه بجا آوردن عمره از مدينه خارج شدند. آنها در مكّه عـايـشـه را بـا خـود همراه كـرده و بـا دسـت آويـز كـردن خون عثمان به سمت بصره رهسپار شدند و با على عليه السلام اعلام جنگ كردند. آنـگـاه كه خبر بيعت شكنى طلحه و زبير و حركت آنها به سوى بصره، همراه نامهاى به اميرمؤمـنـان عـلى عـليـه السـلام رسـيـد، آن حـضـرت، ابـن عـبـاس، مـحـمـد بـن ابـى بكر، عمار ياسر و سهل بن حنيف را خواست، آنان را نيز آگاه كرده، نظر آنها را جویا شد. ابن عباس عرض کرد: نـظـر مـن ايـن اسـت چـنـد نـفـرى را بـه كوفه بفرستيم تا از مردم براى تو بيعت بگيرند، و به ابـومـوسـى اشعرى نيز بنويس كه با تو بيعت كند، سپس حركت كنيم و به كوفه برسيم و پـيـش از ورود ايـن گـروه به بصره جلوى آنها را بگيريم و به ام سَلمَه بنويس كه همراه تو بيرون شود، كه او براى تو توان و قدرت به شمار مى آيد. حضرت فرمود: مـن و يـارانـم به دنبال آنها حركت مى كنيم، اگر در راه به آنان رسيديم آنها را از رفتن باز مى دارم و اگـر از دسـتـرس من خارج شدند، از اهل كوفه و شهرهاى ديگر نيرو مى گيرم و به سوى آنـها مى روم، امّا نسبت به امّ سلمه، من خروج او را از خانه اش صلاح نمى دانم آنطور كه طلحه و زبير نسبت به اخراج عايشه از خانه اش انجام دادند. پس آن حضرت مردم را به جنگ فرا خواند و به طرف بصره حركت كرد.(22) هـنـگامى كه على عليه السلام به فيد رسيد، به طرف كوههاى طىّ رفت در آنجا عدى بن حاتم همراه با ششصد نفر از قومش به آن حضرت پيوستند. آنـگـاه حـضـرت رو بـه ابـن عـبـاس كـرد و گـفـت: نـظـر تـو دربـاره اهل كوفه چيست ؟ ابن عباس جواب داد: عـمـّار را بـراى بـسيج آنان بفرست زيرا او سابقه طولانى در اسلام دارد، و از كسانى است كه در جـنـگ بدر شركت داشته است اگر او سخن بگويد مردم به سوى تو رو مى آورند و من نيز با او مى روم و فرزندت حسن را نيز همراه ما بفرست. على عليه السّلام نظر ابن عباس را پذيرفت و آنها را به كوفه فرستاد. در كوفه ابن عباس، به امام حسن(علیه‌السلام ) و عمّار گفت: ابوموسى اشعری مردى است عاق(بازدارنده از خير) اگر با او رفيق شويم به خواسته مان مى رسيم آن دو گفتند: آنچه مى خواهى انجام بده. ابن عباس به ابوموسى گفت: امـيـرالمـؤمـنـيـن مـا را بـه سـوى تـو فـرسـتـاد زيـرا مـى دانـسـت تـو مـطـيـع خـدا و رسول هستى و راهى را انتخاب مى كنى كه ما اهل بيت آن را بپسنديم. ابـومـوسـى رام شـد و بيعت كرد سپس عمار در دو مرحله بالاى منبر رفت و براى مردم سخن گفت و مردم را به پيروى اميرالمؤمنين عليه السلام فرا خواند. ابن عباس مى گويد: مـن چون بالاى منبر رفتم ابوموسى خواست مرا پایین بياورد گفتم: تو مرا از منبر پایین مى آورى؟ آنگاه قـبضه شمشيرم را به دست گرفتم و گفتم: در جاى خود بمان اگر پایین آمدم تو را به وسيله آن ادب خـواهـم كـرد و او حـركـت نـكـرد و مردم با اميرالمؤمنين بيعت كردند در همان ساعت ابوموسى اشعری را خـلع كـردم و قرظة بن کعب انصارى را به جاى او منصوب نمودم و از كوفه بيرون نرفتم تا اينكه حدود هفت هزار نيرو براى على عليه السّلام حركت دادم.(23)

 

ابن عباس فرماندار على عليه السلام در بصره:

پس از پايان جنگ جمل، على عليه السّلام در جستجوى فرد مناسبى براى تصدّى مقام استاندارى بصره، اين شـهـر جـنـگ زده بـرآمـد. آن حضرت عبدالرحمن بن ابى بكره را كه از على عليه السّلام امان نامه دريـافـت داشـتـه بـود، بـه حـضـور پـذيـرفـت و از حـال پـدر ابـى بـكـره سـئوال كـرد. پـاسـخ داد كـه پـدرم بـيمار است. على عليه السّلام به خانه او رفت و دست بر سـيـنـه ابوبكره نهاد و نشانه بيمارى را در وى ديد. ابوبكره از على عليه السّلام عذرخواهى كـرد. آن حـضـرت عـذر او را پذيرفت و پيشنهاد حكومت بصره را به او نمود؛ كه از پذيرفتن آن خوددارى كرد و پيشنهاد خود را درباره حاكم آينده شهر چنين بيان كرد: يكى از خويشان خود را به حكومت بگمار، تا مردم در پناه او آرام گيرند و من هم معاونت او را عهده دار خواهم شد. پـس از گـفـتـگو با يكديگر، هر دو بر فرمانروايى ابن عباس توافق كردند، ضمناً آن حضرت زيـاد بـن ابـيـه را مـتـصـدّى دريـافـت خـراج(مـاليـّات) و امـور بـيـت المـال قـرار داد و از ابـن عـبـاس خـواسـت كه به سخنان وی ترتيب اثر دهد، و تصميم گيرى هاى او را به كار بندد. بـدين ترتيب ، ابن عباس مناسبترين فردى شناخته شد كه مى توانست اوضاع از هم گسيخته بصره را سامان بخشد، و زندگى مردم آن ديار را رونق دهد.(24) هـنـگـامـى كـه امـيـرمؤمنان عبدالله بن عباس را به عنوان استاندار بصره منصوب كرد خطبه اى براى مردم بصره خواند و در آن خطبه پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر چنين فرمود: اى مـردم بـصـره! عـبـدالله بـن عـبـاس را والى و حـاكـم شـمـا قـرار دادم سـخـن او را بـشـنويد و دستوراتش را تا زمانى كه او در اطاعت خدا و رسولش ‍باشد، اطاعت كنيد اگر كار خلافى انجام داد و يـا از حـق منحرف شد، او را بر كنار خواهم كرد. اميدوارم او را شخصى عفيف، متقى و با ورع بـيـابـم و مـن او را والى قـرار نـدادم مـگـر آن كـه او را چنين مى پندارم. خداوند ما و شما را مورد غفران و آمرزش خود قرار دهد.(25)

 

رهنمودهاى علی عليه السلام به ابن عباس:

پـس از ايـن كه اميرمؤمنان على عليه السّلام عبدالله بن عباس را به فرمانداری بصره منصوب كرد، به او چنين وصيّت فرمود: تـو را سفارش مى كنم به ترس از خداوند عزوجل و عدالت نسبت به كسى كه خداوند ولايت و سـرپـرسـتـى او را به تو واگذار كرده. با خوشرويى و دانش و حكمت براى مردم گشاده رو بـاش؛ از كـيـنـه تـوزى هـا بـپـرهيز، زيرا كه دل و حق را مى ميراند و بدان آنچه تو را به خدا نزدیک كند، از آتش دور مى دارد، و آنچه تو را به آتش نزدیک كند، از خدا دور مى سازد. ياد خدا بسيار كن و از فراموشكاران مباش.(26) امـيـرمـؤمـنـان عـليـه السـّلام نامهاى به ابن عباس دارد كه بسيار مورد توجّه وى واقع شده به گـونـه اى كـه ابـن عـبـاس هـمـيـشـه مـى گـفـت كـه پـس از سـخـن رسول خدا(صلی‌الله‌وآله‌وسلم) از هيچ گفتارى به اندازه اين سخن بهره نبردم. نامه چنين است: بـه دسـت آوردن آنچه از مرد فوت شدنى نيست او را خشنود مى سازد، و به دست نياوردن آنچه كه براى او مقدّر نيست وى را غمگين مى كند، پس خرسندى تو بايد به آنچه باشد كه از آخرت بـه دسـت آوردى، و غم تو بايد بر آنچه از امر آخرت از تو فوت شده باشد. بر آنچه از دنيا بـه دستت آمده خرسند مباش، و از به دست نياوردن آن، بيتابى مكن، و همّ خود را براى جهان پس از مرگت مصروف دار.(27) همچنين هنگامى كه ابن عباس استاندار على عليه السّلام در بصره بود، حضرت در نامهاى به او چنين مى نويسد: و بـدان كـه بـصـره مـحـلّ فـرود آمـدن شـيـطـان و كـشـتـزار فـتـنـه اسـت، پـس بـا اهـل بصره با نيكى و مهربانى برخورد كن و گره ترس و وحشت را از دلهايشان بگشا. به من گـزارش شـده كـه تـو بـا بنى تميم ترشرويى و سختگيرى مى كنى، بدان كه ستاره اى از بـنى تميم ناپديد نمى شود، مگر آنكه ستاره ديگرى برايشان طلوع مى كند. آنها نه درجاهليت و نـه در اسـلام كـينه جو نبوده اند؛ آنها با ما نسبت خويشاوندى نزدیک دارند، و شايسته نيكى و بخشش ما هستند كه ترک آن براى ما خطا و گناه است. پس اى ابوالعباس- خداى تو را رحمت كند- در هـمـه كارهايت مهربان و خوشرو باش، كه ما هر دو در آن شریک هستيم و آنچنان باش كه من دربـاره تـو گـمـان نیک دارم و سـعـى كـن هـيـچ گـاه نـظـرم را نـسـبـت بـه خـود تـغـيـير ندهى.(28) و نيز در دستورالعمل ديگرى على عليه السلام به عبدالله بن عباس فرمود: بـر تـوسـت كـه نـظـر مـشـورتـى خود را بدهى و من در آن نظر كنم و هرگاه خلاف نظر تو عمل كردم، تو از من پيروى كن.(29)

 

نقش ابن عباس در صفين (37 هجری):

هنگامی كه اميرالمومنين عليه السلام عازم صفين بودند، ابن عباس به همراه سپاه بصره به ياری امام عليه السلام شتافت و فرماندهی بخش عمدهای از سپاه عراق را به عهده گرفت، ابن عباس در طول مدتی كه در صفين در كنار امام عليه السلام بود، معاويه و عمروعاص بسيار كوشيدند تا ابن عباس را بفربيند و او را از حضرت جدا كنند، و با نامه های متعددی او را به ترک سپاه عراق و پيوستن به شاميان فرا خواندند، اما ابن عباس هر بار با جوابی قاطع و دندان شكن آنان را مايوس می كرد و از ارسال نامه نااميد میساخت.(30) از اين رو مورد اعتماد كامل امیرالمومنين عليه السلام بود، لذا در جنگ صفين كه روز چهارشنبه اول صفر 37 هجری با رويارویی دو سپاه عراق و شام آغاز شد، اميرالمومنين برای سركوبی و ريشهكن ساختن سپاه شام برنامه ريزی كرد و هر روز یکی از دلاوران مورد اطمینان خود را به جانب شاميان اعزام نمود. روز اول مالک اشتر و روز دوم هاشم عتبه و روز سوم عمار ياشر و روز چهارم محمد بن حنيفه فرزند خود و روز پنجم را برای عبدالله ابن عباس قرارداد.(31)

 

ابن عباس در ماجرای حكميت و خوارج نهروان:

ابن عباس جزو كسانی بود كه توطئه معاويه را در بالا بردن قرآن بر نيزه ها دريافت و پيشنهاد ادامه جنگ را داد اما با فشار گروه نادان خوارج كار به حكميت كشيد. بعد از آن امام علی، ابن عباس را به عنوان حَكم انتخاب كرد كه باز هم با مخالفت خوارج رو به رو شد و امام به ناچار حكميت ابوموسی اشعری را پذيرفت. پس از پذيرش حكميت، خوارج به اين عمل اعتراض كردند و گفتند: حضرت على عليه السلام بايد از كار خود "پذيرش حكميت" توبه كند و گرنه كافر است و خودشان گروهى مخالف امام را تشكيل دادند. امام عليه السلام ابن عباس را نزد خوارج فرستاد تا آنان را با تبعيت از امام متقاعد كند، اما اين قوم نادان و پرُ كينه در برابر سخنان مستدل و محكم ابن عباس پاسخى جز لجاجت نداشته و بر روش غلط خود اصرار مى ورزيدند و مصداق آياتى را كه درباره كفار قريش بود، بر على عليه السلام و خاندان او مى خواندند.(32) مداینی روايت مى كند كه یک بار كه عبداللَّه بن عباس به شام رفت، معاويه به جمعی از اطرافیان خود گفت: مدت هاست كه عبداللَّه بن عباس را نديده ام. و در آن جنگ "صفين" كه ميان ما و او و پسرعمويش على پيش آمد، اگر چه على او را به حكميت معرفى كرده بود، اما پذيرفته نشد، اینک او را به سخن گفتن تحریک كنيد تا به كنه معرفت او آشنا شويم و امورى از تيزهوشى و درست انديشى او اگر بر ما پوشيده است، بشناسيم و چه بسا او را به اوصافى نسبت مى دهند يا لقبى "مثل بحر و حبر الاُمه" بر او نهاده اند كه سزاوار آن نيست، پس لازم است او را بيازماييم. از اين رو معاويه براى ابن عباس پيام فرستاد و او را به مجلس خود فرا خواند. وقتى كه ابن عباس وارد شد، عتبه بن ابوسفيان و ديگر كسانى كه در آن جا بودند، به او و امام على عليه السلام جسارت و اهانت كردند، اما هر كدام كه لب به سخن و اهانت مى گشود، با سخنان كوبنده و شكننده ابن عباس رو به رو مى شد و از گفته خود پشيمان مى گشت، تا اين كه معاويه هم لب به اعتراض گشود و خود را مظلوم و او- یعنی ابن عباس- و بنى هاشم را ظالم خواند كه باز هم ابن عباس به سخن آمد و او را و گفته هايش را دروغ و خيانت خواند به طورى كه معاويه هم از كرده خود پشيمان شد، سپس ابن عباس به عمروعاص گفت: اى پسر زن زناكار، به خدا قسم عقلت گمراه و خردت نارسا شده و شيطان از زبان تو سخن مى گويد، اى كاش در روز جنگ صفين كه به نبرد تن به تن و جنگ با پهلوانان دعوت شدى، خودت به ميدان مى آمدى، و يادت هست كه به مصاف على رفتى و او با شمشير آهنگ تو كرد، همين كه دندان هاى مرگ را ديدى به فكر حيله افتادى چگونه فرار كنى، به ناچار به اميد نجات و از ترس اين كه تو را نابود كند، عورت خود را آشكار ساختى و فرار كردى و بعد به معاويه پيشنهاد دادى كه با على عليه السلام نبرد كند به اين اميد كه معاويه كشته شود و از شر او خلاص شوى، ولى معاويه از هدف تو آگاه شد و به ميدان على عليه السلام نرفت. بنابراين اى عمرو، تيغ زبانت را در نيام كن و الفاظ زشت را كنار بگذار كه تو در كنار شير بيشه و درياى بى كران قرار دارى كه اگر به مبارزه شير بروى تو را شكار مى كند و اگر پاى در دريا نهى، تو را فرو مى برد. و خطاب به مروان گفت: اى دشمن خدا، و اى كسى كه رانده رسول خدايى و خونت حلال شده است، اى مروان، تو همان كسى هستى كه با دخالت هاى بى جا چنان كردى كه مردم را بر ضد عثمان شوراندى و خون عثمان را به هدر دادى، به خدا سوگند اگر معاويه بخواهد انتقام خون عثمان را بگيرد، بايد تو را بكشد. با ادامه گفتار ابن عباس، مروان ساكت شد. سپس پاسخ سخنان سخيف و بى محتواى زياد و عبدالرحمان بن حكم و مغيرة بن شعبه را داد تا نوبت به يزيد پسر معاويه رسيد، او خطاب به ابن عباس گفت: اى پسر عباس تو با زبانى بسيار گويا و رسا سخن مى گويى كه حكايت از دل سوخته دارد، اين كينه كه در دل دارى رها كن كه پر تو حق ما، تاريكى باطل شما را از ميان برده است! ابن عباس گفت: اى يزيد، ساكت باش؛ به خدا سوگند، دل ها از آن زمان كه با دشمنى با شما تيره شد، هرگز صفا نيافته است و از زمانى كه از شما رميده هنوز به محبت نپيوسته است، مردم امروز هم از كارهاى زشت گذشته شما هنوز ناراضى هستند. و در آخر گفت: دوستى خداوند براى ما كافى است و بر دشمنان ما بهترين وكيل است. معاويه كه ديگر تاب و تحمل خود را از دست داده بود و پاسخ تند ابن عباس را برنمى تافت به ابن عباس خطاب كرد و گفت: اى بنى هاشم، در دل من از شما اندوه هايى نهفته است و من سزاوارم كه از شما خون خواهى كنم و ننگ و عار را بزدايم كه خون هاى ما بر گردن شماست، و ستم هايى كه بر ما رفته است ريشه اش ميان شماست. ابن عباس صريح تر از قبل در جواب معاويه گفت: به خدا سوگند، اى معاويه اگر چنين قصدى كنى شيران بيشه و افعى هاى خطرناک را بر خود مى شورانى كه فراوانى سلاح و زخم هاى سنگين جلودار آنها نخواهد بود، آنها با شمشيرهايشان مى جنگند و عوعو سگ ها و زوزه گرگ ها بر آنان بى ارزش است... تو در برابر ما همان گونه خواهى بود كه در ليلة الهرير اسب خود را براى گريز آماده كرده بودى و مهم ترين هدف تو سلامت جان اندک خودت بود. آن قدر ابن عباس سخنان تند و كوبنده به معاويه گفت كه صداى او بلند شد و گفت: اى ابن عباس، پاداش تو با خدا باد كه روزگار از سخن تو كه چون شمشير صيقل داده است و از انديشه اصيل تو پرده برمى دارد، تاریک است. به خدا سوگند اگر هاشم كسى جز تو را نداشت، شمار بنى هاشم كم نمى بود، و اگر براى اهل تو كسى جز تو نمى بود، خداوند شمارشان را بسيار مى كرد. در اين جا معاويه از جا برخاست و ابن عباس هم برخاست و رفت.(33)

 

ابن عباس مشاور على عليه السلام در امور كشور:

وقتى مردم فارس، سهل بن حنيف، فرماندار اميرمؤمنان عليه السلام را از فارس بيرون كردند و از پـرداخـت مـاليـات امـتـناع ورزيدند، ابن عباس در مقام رايزنى با على عليه السلام، گفت که کار فارس را کفایت میکنم، آنگاه به بصره رفته و زیاد بن ابیه را به سوی فارس فرستاد. زيـاد بـر فـارس مـسـلّط شد و مردم خراج و ماليات را پرداخت نمودند و آرام گرفتند.(34)

 

ابن عباس و اموال بصره:

يـكى از مسایلی كه درباره ابن عباس مطرح است نسبت سرقتى است كه بعضى از مورخان به او داده انـد، كـه وى در زمـان اسـتـانـدارى خـود بـر بـصـره از جـانـب عـلى عـليـه السـّلام مقدارى از اموال بيت المال را براى خود گرفت و از آن حضرت جدا گشت و به مكه گريخت و چون على عليه السـّلام بـه او نـامـه اى نـوشـت و درخـواسـت بـاز گـردانـدن اموال را كرد، وى اعتنایی به نامه آن حضرت نكرد و بدين خاطر كشى صاحب كتاب معروف رجال کشی به استناد چند روايت، به او نسبت سرقت داده است.(35) ايـن در حـالى اسـت كـه عـلمـاى ديـگـر چون علاّمه حلّى (ره)(36) و عـلامـه محسن امين(37) آن روايت را ضعيف دانسته و ضمن ردّ نظر كشى، ابن عباس را از شيعيان مخلص و مقرب به اهل بيت و وفادار به ائمه عليهم السلام دانسته اند. به گفتة برخی محققان شايد بتوان علّت اين تهمت را در دو مسئله جستجو كرد:

 

1- دشـمـنـى ديـريـنـه امـويـان و مـروانـيـان بـا ابن عباس، زيرا او با مناظرات و احتجاجهایی كه با معاويه و ابن زبير داشت، حقانيت علويان و اهل بيت(علیهم‌السلام ) را ثابت مى كرد.

2- امـويـان خـود بـه غارت بيت المال مى پرداختند، از اين رو براى توجيه اين غارتها و تجاوزها بـه امـوال مـردم، بـه جـعـل ايـن واقـعـه و اتـهـام پـرداخـتـنـد تـاشـخـصـيـت و مـوقـعـيـت عـلويان را بكوبند.(38)

 

البته بايد توجّه داشت كه به فرض واقعيت داشتن سرقت ابن عباس، وى با رسيدن نامه حضرت تـوبـه كـرده و بـه بـصـره بـازگـشـتـه اسـت، ايـن مـسـّلم اسـت كـه ابـن عـبـاس قـبـل از شـهـادت على عليه السلام، در بصره بوده و پس از شهادت آن حضرت در كوفه براى امـام حـسـن عـليـه السـّلام از مـردم بـيـعـت گـرفته و از جانب آن حضرت(امام حسن) نيز به استاندارى بصره گمارده شده است.(39)

 

عبدالله ابن عباس و امام حسن عليه السلام:

ابن عباس به امام مجتبی عليه السلام(امام حسن مجتبی) به ديده احترام می نگريست، در تكريم و احترام آن حضرت می كوشيد و از وی تجليل می نمود. ابن عباس نقل می كند كه پيامبر درباره امام حسن علیه السلام فرمود: حسن فرزند فرزند من است و از من است و نور چشمم و روشنایی دلم و ميوه قلبم است. او آقای جوانان بهشت و حجت خدا بر امت است، فرمان او فرمان من، و گفتار او گفتار من است. هر كس از او پيروی كند، از من است و هر كس با او مخالفت كند، از من نيست.(40) علامه مجلسی نقل كرده است كه بعد از ممانعت عايشه از دفن جنازه امام مجتبی عليه السلام در كنار پيامبر(و در خانه عایشه)، ابن عباس گفت: ای حميرا(عایشه) روز ما و روز تو يكسان نيست. تو روزی بر شتر و روزی بر استر هستی آيا روز شتر(جنگ جمل) تو را كافی نبود تا اينكه بگويند روزی هم سوار استر شدهای. تو حجاب رسول خدا را كنار گذاشته ای و اراده كردی كه نور خدا را خاموش کنی. اما خداوند نور خود را كامل خواهد كرد گرچه مشركان كراهت داشته باشند. ما برای خدا هستيم و به سوی او باز می گرديم(انا لله وانا اليه راجعون). عايشه گفت: از من دور شو و اف بر تو و قومت باد.(41) طبق نقل عده ای از مورخان ابن عباس در هنگام شهادت امام مجتبی علیه السلام در شام بوده است و چون خبر شهادت حضرت به معاويه رسيد، همراه كسانی كه با او بودند، سجده كرد و هماهنگ تكبير گفتند. در اين هنگام عبدالله ابن عباس به ديدار معاويه رفت. معاويه گفت: ای فرزند عباس، ابو محمد عليه السلام(امام حسن مجتبی) مرد. ابن عباس گفت: آری رحمت خدا بر او باد، به من خبر تكبير و سجده هایت رسيد. انالله و اليه راجعون. به خدا قسم ای معاويه اگر حسن مرد، اما مرگ تو فراموش نشده و جسم او قبر تو را پر نمی كند. او به بهترين وجه درگذشت، اما تو به بدترين صورت باقی ماندي. معاويه گفت: تصور می كنم كه او تنها عدهای يتيم بجای گذاشته. ابن عباس گفت: تمام ما كوچک بوديم بعد بزرگ شديم. معاويه گفت: خوشا به حال تو كه رییس قومت شدی. پاسخ داد: تا زمانی كه اباعبدالله حسين عليه السلام هست نه، زيرا او رییس قوم است.(42)

 

عبدالله ابن عباس و امام حسین عليه السلام:

خـوددارى امام حـسـيـن عـليه السلام از بيعت با يزيد، آن حضرت را ناگزير كرد كه حجاز را ترک كـند و به سوى عراق رهسپار شود. نزديكان آن حضرت همگى با صراحت مخالفت خود را با اين سفر اعلام داشتند، از جمله عبدالله بن عباس که نزد امام حسين عليه السلام رفت و گفت: خبر تصميم تو به حركت به سوى عراق مردم را منقلب كرده است، بگو چه خواهى كرد؟ امام حسين عليه السلام فرمود: من به خواست خدا قصد سفر كرده ام و در همين يكى دو روز آينده خواهم رفت. ابن عباس گفت: از ايـن سـفـر بـه خـدا پناه مى برم. رحمت خداوندى بر تو، به من بگو آيا به سوى مردمى مى روى كـه امـيـر خـود را كـشـتـه ، و شهرهاى خود را در اختيار گرفته ، و دشمن را بيرون رانده اند؟ اگر چنين كرده باشند به سوى آنان برو، ولى اگر تو را دعوت كرده اند در حالى كه امير آنها در رأس كـار اسـت و بـر آنـهـا حـكـومـت مـى كـنـد و كـارگـزاران او سـرگـرم جـمـع آورى امـوال و اداره شـهـرهـا هـسـتند، در اين صورت تو را به جنگ دعوت كرده اند، اطمينان ندارم كه تو را فـريـب نـدهـند، و دروغ نگويند، و با تو از در ستيز در نيايند و تنهايت نگذارند، و دشمن را به جنگ تو نيانگيزند، و بدترين و سخت ترين دشمن تو نباشند. امام حسين عليه السلام فرمود: من در اين باره از خدا طلب خير مى كنم و در كار خود خواهم انديشيد.(43) چـون تـلاش ابـن عباس براى بازداشتن امام عليه السلام از سفر به عراق بى نتيجه ماند از حضور امام حسين عليه السّلام خارج شد در حالى كه مى گفت: بى حسين شدم، خبر مرگ حسين را از من بشنويد.(44) ابن عباس گويد: شبى كه حسين عليه السلام كشته شد، پيامبر صلى الله عليه وآله را در خواب ديدم كه تُنگى بـلوريـن در دسـت داشـت، و در آن خـون جـمـع مـى كـرد. عـرض كـردم ، اى رسول خدا اين چيست؟ فرمود: خون حسين و ياران اوست كه نزد خدا خواهم برد. صـبـح آن شـب، ابن عباس خبر شهادت حسين عليه السلام را اعلام، و خواب خود را بازگو كرد. پس از آن تـاريـخ، واقـعـه شـهـادت حسين عليه السلام را با زمان خواب ابن عباس تطبيق كردند كه با هم يكى بود.(45)

 

وفات ابن عباس در طائف:

طبق نقل مورخان ابن عباس در طائف از دنيا رفت و محمّد بن حنفيه(***ضمیمه سوم)، فرزند امام علی، بر او نماز خواند و او را به خاک سپرد. ابن اثير مى نويسد: موقعى كه ميان عبداللَّه بن زبير و عبدالملك مروان فتنه و جنگ و اختلاف بروز كرد، عبداللَّه بن عباس و محمد بن حنفيه به همراه زنان و فرزندان خود به مكه كوچ كردند. عبداللَّه بن زبير ايشان را زیر فشار گذاشت كه بايد با من بيعت نماييد، ولى ايشان نپذيرفتند و گفتند: ما كارى به كار تو نداريم تو به كار خود ادامه ده و ما را هم به حال خود واگذار؛ اما ابن زبير زير بار نرفت و به آنان اصرار داشت كه بيعت كنند وگرنه همه آنان را به آتش خواهد كشيد! در اين موقعيت ابن عباس و محمد بن حنفيه، ابا طفيل "يكى از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام" را به نزد شيعيان كوفه فرستادند و از مردم كوفه استمداد طلبيدند، چهارهزار نفر از اهالى كوفه به کمک ايشان شتافتند و بى خبر و تكبيرگويان وارد مكه شدند، صداى تكبير كوفيان به گوش مردم مكه رسيد و ابن زبير هم باخبر شد كه كوفى ها براى مقابله با او به مكه آمده اند، فوراً به داخل مسجد الحرام شد و خود را به پرده كعبه آويخت و به خانه خدا پناهنده شد. اهالى كوفه، ابن عباس و همراهانش را آزاد كردند و سپس از او خواستند تا ابن زبير را به هلاكت برسانند، اما او موافقت نكرد و گفت: مكه شهر امن خداست و احترام و رعايت خانه خدا بر همه لازم است، خداوند اين بست را جز براى پيامبر صلى الله عليه و آله حلال نشمرده است.(46) كوفيان ابن عباس و همراهانش را با خود به منى بردند و مدتى در آن جا بودند و از آن جا به طايف رفتند. در آن جا عبداللَّه ابن عباس مريض شد، در ايام بيمارى به همراهان گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: اى ابن عباس، تو در ميان بهترين جمعيت روى زمين مى ميرى كه نزد خداوند از همه دوست داشتنى ترند و بهترين مقام را نزد او دارند. بنابراين اگر مرگم فرا رسيد، معلوم است كه آن جمعيت شما خواهيد بود.(47) هشت شب بيشتر نگذشت كه ابن عباس در ميان همان جمع از دنيا رفت و محمد بن حنفيه كه همراه او از مكه آمده بود، بر او نماز خواند و به هنگامى كه خاک بر قبر او مى ريخت مى گفت: به خدا سوگند امروز دانشمند اين امت از دنيا رفت. وفات ابن عباس در سن 70 يا 71 سالگى و در سال 68 يا 70 يا 73 هجرى مى باشد.(48)

 

پی نوشت عبدالله بن عباس معروف به ابن عباس:

1- حاكم نیشابوري، محمد، المستدرك علي الصحيحين، بيروت، داراحياء الثرات العربي، ج 3 ، ص 615.

2- گروهی از نویسندگان، راويان مشترك، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي، قم 1380

3- حاکم حسکانی، عبیدالله بن احمد، شواهد التنزیل، ج1، ص21.

4- زركلي، خيرالدين، الاعلام، ج4، ص 95.

5- شيخ مفيد، محمد بن محمدبن النعمان، الامالی، ص140.

6- موسوی خوئي، سيدابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 10، ص229.

7- شيخ مفيد، همان، ص 236.

8- ابن ابي الحديد معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج11، ص 197.

9- حاکم نیشابوری، المستدرک، ج14، ص390.

10- احمد بن ابي يعقوب یعقوبی، تاريخ يعقوبي ج 2، ص 263.

11- ابن ابي الحديد معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص512.

12- محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج31، ص71.

13- ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغة، ج12، ص45 و نیز ر.ک. علي اكبر ذاكري، سیمای کارگزاران علی بن ابیطالب امیرالمومنین علیه السلام، ص349-351.

14- گروهی از نویسندگان، دايره المعارف تشيع، ج 1، ص 345.

15- اسم موضعي است در اطراف مدينه از قسمت دريا در مسير حجاج مصري كه داراي 170 چشمه بوده و از آن فرزندان امام حسن بوده است. به نقل از علی ذاکری، سيماي كارگزان امام علي عليه السلام.

16- علی ذاكري، همان ج2، ص 351- 353

17- همان.

18- بيهقي، معجم المحاسن و المساوي، ج1، ص 65.

19- ابن ابي الحديد معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 189.

20- همان، ج 10، ص 6.

21- همان، ج1، ص232.

22- شيخ مفيد، الجمل، ص239 و 240.

23- شيخ مفيد، الجمل، ص265.

24- محمد بن جریر طبری، تاريخ طبري، ج 4، ص429 .

25- شيخ مفيد، الجمل، ص420 و 421.

26- ابن قتيبه دينوري، الامامه و السياسه، ج1، ص 105.

27- نصر بن مزاحم منقري، وقعه صفين، ص 107.

28- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 125.

29- همان، ج19، ص 233 .

30- نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفين، ص 410-415 .

31- همان، ص 221 .

32- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص 273 .

33- همان ، ج6 ، ص 293-303 .

34- محمد بن جریر طبري، تاريخ طبري، ج 5، ص 122-137 .

35- محمد بن عمر کشی، رجال الکشی، ص60.

36- حسن بن یوسف حلي، رجال، ص 103 .

37- سیدمحسن امین، اعيان الشيعه، ج 8، ص 75 .

38- سیدمرتضي عاملي، ابن عباس و اموال بصره، ص 81- 82 .

39- سیدمحسن امين، اعيان الشيعه، ج8، ص 57.

40- محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج28، ص39.

41- همان، ج44، ص141 و نیز ر.ک. همان، ص152 157.

42- همان، ص159.

43- ابن اثير، الكامل، ج 4، ص37.

44- احمد بن عيسي بن جابر بلاذری، انساب الاشراف، ج 3،ص 147.

45- همان.

46- علي بن محمد جزري، اسد الغابه في معرفه الصحابه، ج3، 189.

47- همان.

48- همان، ص190.

 

فهرست منابع جستار عبدالله ابن عباس:

1- ابن ابي الحديد معتزلی، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، دارالكتاب العربيه، بيروت، 1358 ق.

2- ابن اثير، علی بن الکرم، الکامل فی التاریخ، دار صادر - دار بيروت، بيروت، 1385/1965.

3- ابن قتيبة الدينوري، عبد الله بن مسلم، تحقيق علي شيري، دارالأضواء، بيروت، 1410ق/1990.

4- بلاذري، احمد بن عيسي بن جابر، انساب الاشراف، تحقيق محمدباقر محمودي، موسسه اعلمي، بيروت، بي تا.

5- بيهقي، معجم المجاسن المساوي، نشر اسلامي، قم،

6- جزري، علي بن محمد بن عبدالكريم، اسد الغابه في معرفة الصحابه، انتشارات اسلاميه تهران؛ بي تا .

7- حاکم حسکانی، عبیدالله بن احمد، شواهد التنزیل، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1411ق.

8- حاكم نیشابوري، محمد، مستدرك علي الصحيحين، داراحياء الثرات العربي، بيروت.

9- ذاكري، علي اكبر، سيماي كارگزاران علي ابن ابي طالب اميرالمومنين(علیه‌السلام)، دفتر تبليغات اسلامي، قم، بهار 1357.

10- زركلي، خيرالدين، الاعلام، دارالعلم للملائين، بيروت، بیتا.

11- طبري، محمدبن جرير، تاريخ طبري، دارالفكر، بيروت، 1998.

12- سیدمرتضي عاملي، ابن عباس و اموال بصره، شبکة الإمامين الحسنين (ع)للتراث الإسلامي، 1396ق

13- کشی، محمد بن عمر، رجال الکشی، انتشارات دانشگاه مشهد، مشهد، 1348ش.

14- گروهی از نویسندگان، دايره المعارف تشيع؛ تهران، 1352

15- گروهی از نویسندگان، راويان مشترك، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي، قم، 1380

16- مامقاني ،عبدالله، تنقيح المقال في علم الرجال، بي جا بي تا.

17- مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1404ق.

18- مسعودي، علی بن حسین، مروج الذهب،

19- مفيد، محمد بن محمدبن النعمان، الامالی، جامعه مدرسين، قم، بي تا.

20- الجمل، کنگره شیخ مفید، قم، 1413ق.

21- موسوی خوئي، سيدابوالقاسم، معجم رجال الحديث، بيروت منشورات مدينه العلم؛ 1403 ه.ق.

22- منقري، نصر بن مزاحم، وقعه صفين، تحقيق و شرح عبدالسلام محمد هارون، مكتبة آیت الله مرعشی، قم، 1372

23- یعقوبی، احمدبن ابي يعقوب، تاريخ يعقوبي، دار صادر، بيروت، بي تا.

 

 

منابع جستار ابراهیم امام قتیل حران و عبدالله ابن عباس:

- "دایره المعارف بزرگ اسلامی"، ج 2.

- سایت "دانشنامه رشد." یا " daneshnameh.roshd.ir".

- سایت دایره المعارف طهور.کام" یا " tahoordanesh.com".

- جستاری از نیره سادات اسماعیلی طبا از سایت "intjz.net".

 

............... ............... ...........

 

ضمیمه دوم:

**) عباس بن عبدالمطلب عموی محمد پیام آور اسلام

(از 569 تا 653 میلادی)

 

عباس بن عبدالمطلب:

گفته میشود عبدالمطلب بن هاشم چهار پسر داشت بنامهای ابوالفضل عباس، عبدالله، ابوطالب و حمزه و ابوالفضل عباس برادر ناتنی عبدالله پدر محمد پیمبر مسلمانان، از تاجران و ضراب ثروتمند قبیله قریش عرب در مکه بود که سه سال قبل از واقعه عام الفیل(حدود 570 میلادی) در مکه بدنیا آمده بود و مادرش، نُتیله، دختر حباب بود. عباسیان که از نوادگان عبدالله پسر عباس بن عبدالمطلب هستند، نام خود را از او گرفته‌اند. همسر عباس "ام فضل یا لبابه" نام داشت و آنان یازده فرزند داشتند بنامهای: عبدالله بن عباس، عبیدالله بن عباس، فضل بن عباس، قثم بن عباس، تمام بن عباس، معبد بن عباس، کثیر بن عباس، حارث بن عباس، عبدالرحمن بن عباس، آمنه و صفیه. در دوران قبل از اسلام منصب سقایت (آب‌رسانی) زائران کعبه توسط ابوطالب پدر امام اول شیعیان، علی ابن ابیطالب، اداره میشد ولی بعلت تنگدستی بعدی ابوطالب این منصب به برادرش عباس واگذار شد. بعد از فتح مکه در 8 هجری/630 میلادی، اداره سقایت زائران کعبه توسط عباس نیز مورد تایید پیامبر اسلام قرار گرفت و او تا آخر عمرش عهده دار این منصب بود.

 

عباس عموی پیمبر و امام علی، در جنگ بزرگ بدر که در 2 هجری اتفاق افتاد بهمراه دیگر سران مکه و دو برادرزاده اش با سلاح در برابر مسلمانان جنگید و به اسارت افتاد ولی طبق سنتی که آنروزها محمد پیغمبر مسلمانان بنیادش نهاد قرار شد اسیران با پرداخت فدیه آزادی خود را بخرند و عباس از آنجاییکه در دوران قبل و بعد از اسلام به ربا خواری نیز مشغول بود بنا بر خصلتهای تجارت پیشگی خود صحبت از نداشتن مال و منات میکرد ولی در نهایت مجبور شد با پرداخت 12 هزار درهم(هر اسیر 4 هزار) آزادی خود و دو برادرزاده اش را بخرد. محمدبن جریر طبری در "تاریخ طبری" از زبان ابن عباس پسر عباس ابن عبدالمطلب مینویسد: وقتی عباس بن عبدالمطلب- بعد از اسارت- به مدينه رسيد، پيامبر خدا(صلی الله عليه وسلم) بدو گفت: تو كه مالداری، فديه خودت و دو برادر زاده ات عقیل بن ابی طالب و نوفل بن حارث و هم پیمانت عتبه بن عمرو را بپرداز. عباس گفت ای پیمبر خدای، من مسلمان بودم اما قوم مرا به نارضا آوردند. پیمبر گفت خدا اسلام ترا بهتر داند، اگر آنچه میگویی راست باشد خدایت پاداش میدهد اما ظاهر كار تو بر ضد ما بوده است و بايد فديه خويش را بپردازی. و چنان بود که بیست اوقیه طلا از عباس به دست پیمبر افتاده بود. عباس گفت ای پیمبر خدا آنرا پای فدیه من محسوب دار. پیمبر گفت نه، این چیزی است که خدا عزوجل به ما داده است. عباس گفت مرا مالی نیست پیمبر گفت مالی که هنگام برون شدن از مکه به نزد ام الفضل(همسرش) دختر حارث نهادی و هیچکس جز شما نبود و گفتی اگر در این سفر تلف شدم فلان مقدار از آن فضل باشد و فلان مقدار از آن عبدالله(راوی خبر طبری) باشد و فلان مقدار از آن فثم باشد و قلان مقدار از آن عبیدالله باشد چه شد؟ عباس گفت قسم به آنکه ترا به حق فرستاد هیچکس اینرا جز من و او نمیدانست و دانستم که پیمبر خدایی، آنگاه عباس فديه خويش و دو برادر زاده و هم پيمان خود را بداد. گویند: عمرو بن ابی سفیان جزو اسیران بدر بود، به ابوسفیان گفتند فدیه عمرو(پسرش) را بپرداز. ابوسفیان گفت هم خونم برود و هم مالم، حنظله(پسر دیگرش) را کشتند عمرو را نیز به فدیه آزاد کنم، بگذارید هر چه میخواهند نگاهش بدارند. و عمرو همچنان در مدینه محبوس بود تا سعد بن نعمان بن اکال که پیری کهنسال از بنی عمرو بن عوف بود در حج گزاری توسط ابوسفیان اسیر شد و پیمبر ناچار شد عمرو پسر ابوسفیان را آزاد کند تا پیر کهنسال نیز آزاد شود.(تاریخ طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج3، ص 979 و 979)

 

البته برخی شرکت عباس در غزوه بدر را چنین توجيه کرده‌اند که گویا او مجبور بوده در جنگ بدر شرکت داشته باشد در حالیکه بودند دیگر سران مکه که با پرداخت پول به دیگران و فرستادنشان به جنگ بدر، خود را از شرکت در این جنگ معاف کرده اند. عبدالله بن عباس معروف به ابن عباس، فرزند بزرگ عباس عموی پیامبر در ادامه گوید: شبی که قوم از بدر بازگشته بود و اسیران در محوطه محبوس بودند پیمبر را خواب نبرد و یاران گفتند چی شد که ترا خواب نمی برد؟ پیمبر فرمود ناله عباس را می شنوم. پسر عباس در ادامه گوید آنکه عباس را به روز بدر اسیر کرد ابوالسیر کعب ابن عمرو بود، و عباس مردی تنومند بود و پیمبر به ابوالسیر گفت عباس را چگونه اسیر کردی. ابوالسیر پاسخ داد ای پیمبر مردی که هرگز او را ندیده بودم و دیگر ندیدم و شکلش چنین و چنان بود مرا کمک کرد. پیمبر صلی الله علیه وسلم فرمود فرشته ای به تو کمک کرد.(تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج3، ص 980 تا 981)

 

در مورد ربا خواری ابوالفضل عباس بن عبدالمطلب گفته میشود: اولا اگر ربایی در مورد عباس عموی پيامبر مطرح باشد، مربوط به زمان جاهليت است و يا مربوط به زمانی است كه هنوز حكم حرمت ربا نازل نشده بود. همچنین يعقوبی خطبه پيامبر- صلی الله عليه و آله- را در حجه الوداع بيان كرده است. در قسمتی از اين خطبه آمده است: و هر ربایی كه در جاهليت بود، زير پای من نهاده است و نخستين ربایی كه فرو می نهم ربای عباس بن عبدالمطلب است.("تاريخ يعقوبی"، از الیعقوبی، ترجمه محمد ابراهيم آیتی، تهران، مركز انتشارات علمی و فرهنگی، 1362، ج1، ص 505.) اين عبارت نشان دهنده اين است كه اگر ربا در مورد عموی پيامبر مطرح بوده اين مربوط به زمان جاهليت بوده است و اصولا تحريم ربا در اسلام، و آن هم در طی 4 مرحله صورت گرفت. در اين رابطه مجتهد شبستری مینويسد: تحريم ربا در اسلام در چهار مرحله مختلف انجام شده است. اولين بار در آيه 39 سوره روم كه ربا خواری را در پيشگاه الهی امری ناپسند و غيرمقبول می داند. دومين مرحله در آية 161 سوره نساء كه از عادات ربا خواری يهوديان به شدت انتقاد می كند. در سومين مرحله ربا حرام شد(آل عمران/130.)، اما مخصوص نوعی خاص از آن، یعنی ربای فاحش بود. در مرحله چهارم با یک فرمان اكيد الهی هرگونه ربا خواری تحريم گرديده است.(آل عمران/130 و بقره/278 و 279 و: طباطبایی، الميزان، ج اول، تفسير آيات فوق.) هم چنین در تاريخ طبری آمده است: پيامبر- صلی الله عليه و آله- در حجة الوداع فرمود: .... رباها از ميان رفت فقط به سرمايه خود حق داريد، ربای عباس بن عبدالمطلب هم از ميان رفت.("الرسل و الملوك" یا "تاریخ طبری"، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1352، ج4، ص 1377.) اين نكته نيز نشان دهنده اين است كه ربا در اسلام تحريم شده و ربای عباس نيز ديگر وجود ندارد.

 

در مورد اسلام آوردن ابوالفضل عباس بن عبدالمطلب، خالق تقیه عباسی(پنهان داشتن دین و مرام خود در مقابل دشمن؛ مصلحت اندیشی) گفته میشود ابو رافع که در آن روزها غلام عباس بود و بعدها از ياران رسول خدا و اميرمومنان گرديد، می‏گويد: آن روزها نور اسلام، خانه عباس را روشن کرده بود. عباس و همسرش امّ الفضل و من اسلام پذيرفته بوديم، ولی از ترس محيط، ايمان خود را پنهان می‏داشتيم. هنگامی که خبر مرگ دشمنان اسلام در جنگ بدر در مکه منتشر شد، ما فوق العاده خوشحال شديم(اینان خود در آن جنگ شرکت داشتند)، ولی قريش و هواداران آن‏ها سخت مضطرب و ناراحت شدند.("فروغ ابديت"،ج 1 ص 516؛ "تاریخ طبری"، ترجمه ابوالقاسم پاینده) و در همین کتاب "فروغ ابديت" آمده که داستان شرکت عباس عموی پيامبر در غزوه بزرگ بدر از مشکلات تاريخ است. عباس از کسانی است که در اين جنگ اسير مسلمانان گرديد. او از طرفی در اين نبرد شرکت می‏کند، از طرف ديگر در پيمان عقبه مردم مدينه را برای حمايت از پيامبر دعوت می‏کند. راه حل همان است که غلام او ابو رافع می‏گويد: وی از کسانی بود که مانند برادرش ابوطالب، به آيين توحيد و رسالت برادرزاده ‏اش ايمان قطعی داشت، ولی مصالح روز اقتضا می‏کرد که ايمان خود را پنهان بدارد و از اين طريق پيامبر را کمک کند و از نقشه‏های شوم قريش آگاه سازد. چنان‏ که در جنگ احد نيز اين کار را انجام داد. وی نخستين کسی بود که پيامبر را از نقشه و حرکت قريش آگاه ساخت.("فروغ ابدیت"، ص516- 517.) می‌گویند عباس به دلیل معجزه و پیشگویی‌‌ای که از رسول خدا مشاهده کرده بود، اسلام آورد و به مکه بازگشت و از آن زمان تا فتح مکه به عنوان نیروی اطلاعاتی ایفای نقش کرد. هرگاه مشرکان قصد جنگ با پیامبر خدا را داشتند، وی با فرستادن نامه، به پیامبر خبر می‌داد. عباس در زمان فتح مکه، جهت استقبال از رسول خدا به بیرون مکه رفت و در هنگام فتح و ورود پیامبر خدا به شهر، سپاه مسلمین را همراهی کرد. پس از آن در نبرد حنین نیز شرکت کرد و شجاعتی وصف‌ناشدنی از خود بروز داد.

ضمنا گفته میشود عباس عموی پیامبر در سال هفتم پس از هجرت، میمونه 30 یا 36 ساله، خواهر همسرش، لبابه بنت حارث یا ام الفضل، را به همسری محمد، برادرزاده اش درآورد. و در سال بعد و در جریان فتح مکه در 20 رمضان 8 هجری/630 میلادی، بود که اسلام آوردن عباس عموی پیامبر مسلمین برملا شد، او همچنین در غزوهٔ حنین که بعد از فتح مکه اتفاق افتاد شرکت داشته و شجاعانه در کنار مسلمانان با دشمنانشان جنگید. با این حال، نوادگان عباس که به بنی‌عباس معروف شده‌اند، بیشترین ستم را علیه خاندان پیامبر روا داشته‌اند. نقل است که جبرئیل از سوی خداوند فرود آمد و از ظلم و ستم بنی عباس نسبت به خاندان پیامبر خبر داد. رسول خدا نیز هنگامی که عباس را دید، او را از ستم نوادگانش مطلع نمود.

 

اما درباره اينکه عباس در کنار امام علی(ع) بود و يا با وی اختلاف داشت يانه؟ بايد گفت: از متون شیعی چنین استنباد می‌شود که ايشان با امام علی(ع) مشکلی نداشت حتی وی بعد از رحلت رسول خدا با خلافت ابوبکر و جريان سقيفه مخالف بود. به گونه ای که عباس از علی(ع) خواست که دست برادرزاده خود را به عنوان بيعت بفشارد.(اسد الغابه فی معرفها الصحابه، ص 110 - 113.). البته در برخی متون اهل سنت آمده است که عباس با علی(ع) اختلاف مالی داشته است، و یا بنا بگفته ابو رافع، غلام عباس ابن عبدالمطلب: نزد ابوبکر بودیم که خبر شد عباس و علی(ع) بر سر میراث پیامبر منازعه می کنند. عباس به ابوبکر گفت: من عمو و وارث پیامبرم، ولی علی نمی گذارد که وصی پیامبر در ترکه او باشم. ابوبکر گفت: آیا به یاد نمی آوری وقتی پیامبر فرزندان عبدالمطلب را گرد هم آورد و به شما گفت: چه کسی وزیر و وصی و خلیفه من می شود و ...؟ و هیچ کدام از شما غیر از علی قبول نکرد و پیامبر به علی فرمود: تو آن شخصی. پس عباس به ابوبکر گفت: پس چرا تو در جایش نشسته ای؟ ابوبکر به عباس گفت: بنی عبدالمطلب ما را معذور دارید.(طبرسی، "الإحتجاج"، ج1، ص116ـ117 و بنقل از موسسه ذکر در قم.)

 

همچنین در مورد استدلال های عباس بن عبدالمطلب بر غصبی بودن خلافت ابوبکر، گفته میشود از آنجاییکه در ميان بزرگان مسلمانان، عباس بن عبدالمطلب عموى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از موقعيت بالايى برخوردار بود میبایستی به طريقى او را به امر بيعت با خليفه متقاعد مى ساختند. بنابراين دو شب پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر به همرده عمر و ابوعبيده و مغيره بن شعبه راهى خانه عباس شدند و ابوبكر ماجراى خلافت خويش را بيان كرد و از او خواست كه از سايرين تبعيت كند... سپس به او نيز وعده ها داد. عباس در جواب او چنين گفت : ... تو اى ابوبكر، اگر اين امر را به واسطه نزديكى به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به دست آوردى؟ كه در واقع حق ما را تصاحب كرده اى. اگر با راى و اجماع مسلمانان به خلافت رسيدى كه ما نيز از مؤمنان هستيم و ما به خلافت تو رضايت نداريم. و اما آنچه را كه مى خواهى به من و فرزندانم بدهى، اگر حق خلافت به تو اختصاص دارد كه براى خود نگهدار، اما اگر حق مؤمنان است كه مسلما تو را در بخشش آن حقى نيست. آنان وقتى كه چنين ديدند از نزد عباس ناميدانه خارج شدند.(شرح نهج البلاغه، از ابن ابى الحديد ج 1، ص 220)

 

عباس ابن عبدالمطلب در طول حیاتش بعد از فتح مکه و جهانگشایی مسلمانان بجز منصب سقایت زائران کعبه هیچگونه مسئولیت اداری نداشته و در اواخر عمر دچار نابینایی شد و حدود سال 32 هجری و در سن 88 سالگی در مدینه درگذشت و او را در قبرستان بقیع به خاک سپردند.

 

دیگر منابع جستار عباس بن عبدالمطلب:

- اسدالغابه فی معرفها الصحابه،‌ ج 3، ص 164.

- اعیان الشیعه،‌ ج 7، ص 418.

- قاموس الرجال، ‌ج 6، ص 15.

- بحارالانوار، ج 28، ‌ص 48. ‌

- سفینه البحار، ج 6، ص 113.

منابع:

- سایت "شبکه ملی مدارس" یا "دانشنامه رشد.آی ار" یا " daneshnameh.roshd.ir".

- سایت "اندیشه قم.کام" یا " andisheqom.com".

- سایت " vaezoon.ir".

 

............... ............... ...........

 

ضمیمه سوم:

***) محمد بن حنیفه

 

محمد حنیفه فرزند امام علی(ص) ، رهبر نهضت قیام مختار:

کيسانيه به فرقه و گروهی گفته می‌شود که معتقد به امامت محمد حنیفه بودند و امامت امام سجاد(ع) و ساير ائمه معصومين، از اولاد آن حضرت را قبول ندارند. از آنجایی که محمد حنیفه، نقش مهمی و در واقع، نقش نمايندگی امام سجاد(ع) و رهبری نهضت را در قيام مختار به عهده داشت، برای اثبات حقانيت قيام و همچنين موقعيت محمد حنیفه، شايد مناسب باشد که نگاهی کوتاه به شخصيت اين رجل بزرگ اهل بيت(ع) داشته باشيم.

 

خصوصيات شخصی محمد حنیفه امام کیسانیه:

میلاد محمد حنیفه در سال 15 يا 17 ه.ق می‌باشد، محمد فرزند امام علی(ع) و نام مادرش خولة دختر جعفر بن قيس ... بن حنیفه بود.(1) و محمد را به جدّ مادريش حنیفه نسبت می‌دهند. روایت میکنند روزی علی(ع) به پيامبر(ص) عرض کرد: اگر خداوند، پسر به من داد، اجازه می‌فرمایید نام شما را بر او بگذارم؟ پيامبر فرمود: آری.(2) و در روايت ديگر گفته اند که پيامبر به علی(ع) فرمود: اگر پسری از تو بوجود آمد نام را نام من و کنيه‌اش را کنيه من بگذار سپس خداوند بعد از شهادت حضرت فاطمه(ع) فرزندی عنايت فرمود که نامش را محمد و کنيه او را ابوالقاسم نهاد.(3) واقدی گويد: محمد حنیفه در سن 65 سالگی، و در سال 82 ه.ق از دنيا رفت.(4) محمد حنیفه در زمان حيات پدرش اميرمؤمنان، يار و مددکار حضرتش بود و از پدر، اطاعت محض داشت و در جنگ‌های حضرت، خصوصا جنگ جمل و صفين، در کنار پدر و برادرانش امام حسن و امام حسين(ع) با معاويه و دارو دسته‌اش جنگيد. بلاذری در کتاب خود شرح حال مسبتا مفصلی از محمد حنیفه دارد.(5)

 

علاقه شديد محمد حنیفه به پدر و امام حسن و امام حسين(ع):

ابن عباس پسرعموی پیامبر گويد: در یکی از روزهای جنگ صفين، امام علی(ع) فرزندش محمد حنیفه را فرمان داد که به ميمنه لشکر معاويه حمله کند. او و افراد تحت فرمانش، حمله جانانه‌ای به جناح راست لشکر معاويه کردند و آنان را درهم شکستند، بعد به پايگاه خود برگشتند. محمد در حالی که مجروح شده بود، به نزد پدر آمد و گفت: خیلی تشنه‌ام، امام دستور داد، به او آب دادند و مقدار کمی آب را به سر و صورت و زره او پاشيد. ابن عباس که در آنروزها در کنار امام علی بود گويد: می‌ديدم، خون از حلقه‌های زره محمد حنیفه جاری بود، پس از ساعتی استراحت، امام مجددا فرزندش را خواست و فرمان داد تا به ميسره لشکر معاويه حمله کند. محمد و افرادش به جناح چپ لشکر معاويه حمله کردند و بشدت تشنه بود. امام مانند دفعه اول، ساعتی به او استراحت داد و سپس فرمان داد به قلب لشکر معاويه حمله کند! محمد اين بار نيز قلب لشکر معاويه را درهم کوبيد و جراحات زيادی برداشت. وی پس از انجام مأموريت، به نزد پدر آمد و درحالی که به شدت منقلب و ناراحت بود، امام به استقبال فرزندش رفت و او را در آغوش گرفت و بين دو ابروی او را بوسيد و فرمود: پدرت به فدايت باد فرزندم، امروز دلم را شاد کردی. چرا ناراحت و گريانی؟ عرض کرد: پدر! شما سه بار، بی‌امان مرا به صحنه نبرد فرستاديد و در معرض خطر قرار گرفتم، ليکن خدا مرا حفظ کرد اما چگونه دو برادرم حسن و حسين را اين‌طور به ميدان نمی‌فرستی؟! امام مجددا سر محمد را بوسيد، و فرمود: عزيزم، تو فرزند منی و آن دو، فرزندان پيامبرند، آيا نبايد در حفظ آنان کوشا باشم؟ گفت: آری پدر خداوند مرا فدای شما و دو برادرم گرداند.(6) آری، اين کمال خضوع محمد، در مقابل پدر و برادران معصومش میباشد و اين خود، فضیلتی بزرگ برای اوست.

 

ستايش علی(ع) از فرزندش محمد حنیفه:

از امام رضا(ع) است که فرمود: امير مؤمنان(ع) می‌فرمود: همانا محمدها، نمی‌گذارند که نافرمانی خدا انجام بگيرد. راوی پرسيد: محمدها کيانند؟! امام هشتم(ع) فرمود: محمدبن جعفر و محمدبن ابی‌بکر و محمدبن حذيفه و محمدبن اميرالمؤمنين(ع) رحمت‌الله.(7) محمد بن جعفر، فرزند جعفر طيّار و برادرزاده اميرالمؤمنين است و محمد‌بن ابی‌بکر، فرزند خليفه اول که تربيت شده علی(ع) و از خواص اصحاب حضرت بود و به توطئه معاويه به وسيله سم، مسموم شد و به شهادت رسيد، و محمد بن ابی حذيفه، فرزند عقبة بن ربيعه و پسرخاله معاويه بود، اين محمد، از انصار و خواص اصحاب اميرمؤمنان(ع) به شمار می‌رفت.(8) مامقانی ضمن نقل اين روايت می‌فرمايد: وی از زندان معاويه گريخت ولی بعد او را يافتند و به شهادت رساندند.(9) آنگاه ايشان اضافه می‌کند: اين سخن اميرمؤمنان، اثبات عدالت محمد حنیفه است؛ زيرا راضی نشدن به عصيان خدا، مرتبه‌ای فوق مرتبه عدالت است و معقول نيست، کسی که راضی به عصيان ديگران نيست خود اهل معصيت باشد.(10)

محمد حنیفه و امامت امام زین العابدین سجاد(ع)= علی بن الحسین:

امام صادق(ع) فرمود: محمد حنیفه نَمُرد مگر آن که به امامت علی بن الحسين(ع)- امام زین العابدین سجاد- اقرار و اعتراف داشت و وفات او در سال 84 هجری قمری بود.(11) اين روايت که شيخ صدوق آن را نقل کرده و مرحوم مجلسی نيز در بحار الانوار آن را آورده است به خوبی تصريح می‌کند که محمد حنیفه به امامت امام سجاد(ع) اقرار و اعتراف داشت. علامه مامقانی در دفاع از محمد حنیفه و اقرار او به امامت امام زین العابدین سجاد(ع) می‌فرمايد: و اما کشمکش محمد حنیفه با امام سجاد(ع) و ادعای امامت، برای خود و سبب اذعان و اعتراف او به امامت امام سجاد(ع) پس از جريان شهادت دادن حجرالاسود، بر حقانيت امام زین العابدین سجاد(ع) است همانگونه که رواياتی نيز بر آن دلالت دارد. بلکه در بعضی از اين روايات آمده است: پس از آنکه حجرالاسود شهادت داد حتی محمد حنیفه به پای امام زین العابدین سجاد(ع) افتاد و اظهار اطاعت و خضوع کرد، و ديگر از آن پس، اين مطالب را مطرح نکرد.(12)

 

شهادت حجر‌الاسود بين محمد حنیفه و امام زین العابدین سجاد:

محدث کلینی(ره) در کتاب متقن اصول کافی،(13) روايت صحيحه‌ای را نقل می‌کند که به خوبی بيانگر اعتقاد محمد حنیفه در مسأله امامت است. اما متن روايت: زراره از امام باقر(ع) فرزند امام سجاد(ص) نقل می‌کند که فرمود: پس از کشته شدن امام حسين(ع) محمد حنیفه از امام علی بن الحسين(ع)- امام زین العابدین سجاد- خواست تا در خلوت با او صحبت کند، آنگاه که به خدمت امام رسيد عرض کرد: فرزند برادرم، می‌دانی که پيامبر خدا(ص) وصيت و امامت را بعد از خود به اميرمؤمنان(ع) داد و سپس به امام حسن(ع) و بعد از او به امام حسين(ع) واگذار کرد و پدر شما(امام حسین)، که رضوان خدا و درود حق بر روانش باد، به شهادت رسيد، و برای جانشینی بعد از خودش وصیتی نکرد! و می‌دانی که من، عموی شما و با پدرت از يک ريشه‌ام و زاده علی(ع) می‌باشم. من با اين سن و سبقتی که بر شما دارم، از شما که جوانيد به امامت سزاوارترم! پس با من در مسأله جانشینی و امامت کشمکش و درگيری نداشته باش.

 

امام علی بن الحسين(ع) در پاسخ عمويش، محمد حنیفه، با لحنی ملايم و دلسوزانه فرمود: ای عمو! از خدا بترس و چيزی را که حقّت نيست مخواه، من تو را موعظه می‌کنم که مبادا از نادانان باشی، ای عمو! همانا پدرم(صلوات الله عليه) قبل از آنکه عازم عراق شود به من در اين باره وصيت کرد و ساعتی قبل از شهادتش نيز با من تجديد عهد نمود، و اين سلاح رسول خدا(ص) است که پيش من است، متعرّض اين امر مشو که می‌ترسم عمرت کوتاه و حالت دگرگون شود. همانا خدای عزّوجل، امر وصيت و امامت را در نسل حسين(ع) مقرّر داشته است. آنگاه امام سجاد(ع) برای اينکه مطالب را به شکل عینی برای عمويش اثبات کند فرمود: اگر می‌خواهی اين مطلب را بفهمی، بيا نزد حجرالاسود رويم و از او داوری بخواهيم و مطالب را از آن بپرسيم! امام باقر(ع) فرزند امام سجاد(ص) می‌فرمايد: اين گفتگو ميان آندو در مکه بود تا اين که به حجرالاسود رسيدند. علی ابن الحسين(ع)- امام زین العابدین سجاد- به محمد حنیفه فرمود: اول تو به درگاه خدا دعا کن و از خدا بخواه تا حجرالاسود(سنگ سیاه داخل کعبه) را به صدا درآورد و مطلب را از او بپرس. محمد حنیفه، با تزرع و زاری و دعا به پيشگاه خدا از حجرالاسود خواست که مطلب را بيان کند. ولی حجر پاسخی نداد. علی‌بن الحسين(ع) فرمود: ای عمو! اگر تو وصی و امام بودی جوابت را می‌داد. محمد حنیفه گفت: پسر برادر، اينک تو دعا کن و از خدا بخواه. علی بن الحسين(ع) به آنچه خواست دعا کرد، سپس فرمود: ای حجر، از تو می‌خواهم به آن خدایی که ميثاق پيامبران و اوصياء و همه مردم را در تو قرار داده است، وصی و امام بعد از حسين(ع) را به ما خبر ده؟! حجر، چنان بلرزه درآمد که نزديک بود از جای خود کنده شود، سپس خدای عزوجل او را به سخن آورد و به زبان عربی فصيح گفت: بار خدايا، همانا وصيت و امامت، بعد از حسين ابن علی(ع) به علی بن الحسين بن علی بن ابيطالب، پسر فاطمه(س) دختر رسول خدا(ص) رسيده است. پس محمد حنیفه از سخن خود برگشت و پيرو علی ابن الحسين(ع) گرديد.

 

علامه مجلسی، در ذيل اين حديث می‌فرمايد: راجع به محمد حنیفه، اخبار مختلفی وارد شده است، برخی از اخبار، دلالت بر جلالت قدر او دارد، چنانکه ميان شيعه مشهور است و برخی دلالت بر صدور بعضی از لغزش‌ها از وی دارد مانند همين روايت. ولی ممکن است، اين منازعه و مخاصمه او با امام چهارم(ع) صوری و ظاهری و روی بعضی از مصالح باشد از جمله اين که مبادا ضعفاء شيعه بگويند: محمد بن حنیفه از علی بن الحسين(ع) بزرگتر است و به امامت سزاوارتر و نيز موضوع نيامدن او با برادرش امام حسين(ع) به کربلا، ممکن است به دستور خود امام(حسین) به خاطر بعضی از مصالح بوده است.

 

فرزند برادرم امام است:

ابوبصير گويد: از امام باقر(ع) شنيدم که فرمود: ابوخالد کابلی، روزگاری پيشخدمت محمد حنیفه بود، و کمترين ترديدی در امامت او نداشت، روزی به محمد حنیفه گفت: قربانت گردم من مودّت و حرمت شما را دارم، شما را به احترام رسول الله(ص) و اميرمؤمنان(ع) قسم می‌دهم که به من بگویید: آيا شما همان امامی هستيد که خداوند طاعت او را بر همه واجب کرده است؟ محمد حنیفه در پاسخ او گفت: ای اباخالد، مرا قَسَم بزرگی دادی، بدان که امام واجب الطاعه، علی فرزند برادرم حسین می‌باشد. او امام من و تو و هر مسلمانی است. سپس امام باقر(ص) اضافه می‌کند: هنگامی که مطلب برای ابوخالد روشن شد، او به خدمت امام زین العابدین سجاد آمد و اجازه ملاقات خواست. امام به او اجازه ورود داد، هنگامی که بر حضرتش وارد شد، امام رو به او کرد و فرمود: خوش آمديد ای کنگر! ديدن ما نمی‌آمدی؟ چطور شده که اکنون سراغ ما آمده‌ای؟ هنگامی که ابوخالد، اين سخن را از حضرتش شنيد به سجده افتاد و سجده شکر بجای آورد و گفت: خدای را شکر که قبل از مردن، امامم را به من شناساند، امام سجاد(ع) پرسيد: ای اباخالد چگونه امامت را شناختی؟ ابوخالد گفت: شما درست نامم را ذکر کرديد که جز مادرم، کسی مرا به اين نام، نمی‌شناخت و علاوه بر اين، من تا به حال در مسأله امامت کور بودم و يک عمر خدمتگزار محمد حنیفه بودم و ترديدی نداشتم که او امام من است، او به من گفت: که او (علی بن الحسين= زين العابدين سجاد) امام بر من و تو و همه مسلمانان است، و از آن پس ابوخالد قائل به امامت زين العابدين سجاد(ع) شد.

 

خضوع محمد حنیفه در مقابل امام سجاد(ع):

ابوخالد کابلی گويد: به محمد حنیفه گفتم: طوری فرزند برادرت(امام حسین) را مخاطب خود قرار می‌دهی که او اينگونه تو را خطاب نمی‌کند؟ محمد حنیفه، در پاسخم گفت: راجع به مسأله امامت، او مرا به نزد حجرالاسود به محاکمه خواند و معتقد بود که حجر را به نطق درخواهد آورد. پس من همراهش رفتم. و از حجرالاسود شنيدم که گفت: امامت را به فرزند برادرت واگذار، چرا که او سزاوارتر از توست. ابوخالد، که قبلاً معتقد به امامت محمد حنیفه بود، با راهنمایی شخص محمد ابن حنیفه هدايت شد: پس از آن ابوخالد به دوازده امام معتقد گرديد.(14)

 

اربلی در کشف الغمه در روایتی از امام صادق(ع) به مطلب فوق اشاره دارد که حضرتش فرمود: ابوخالد کابلی، هنگامی که از کابل شاه به مدينه آمد معتقد به امامت محمد حنیفه بود ولی ديد، او احترام فوق‌العاده‌ای نسبت به برادرزاده‌اش امام سجاد(ع) قائل است و او را سرور من خطاب می‌کند. از محمد حنیفه علت را پرسيد، وی جريان شهادت حجرالاسود را برايش تعريف کرد و پس از آن، ابوخالد کابلی، امامی شد.

 

در مقدمه رساله ذوب النضار گفته میشود: محمد حنیفه از نظر سن و سال از امام سجاد(ع) بزرگتر بود، او مطيع محض امام سجاد(ع) بود و امام را بر خود، هم از نظر دینی و هم به عنوان يک واجب، مقدّم می‌داشت و کمترين کاری را بدون رضايت او انجام نمی‌داد و سخنی را که امام راضی نبود، نمی‌گفت اطاعت او نسبت به امام، مانند اطاعت رعیتی ساده از مولی(سرور) بود و امر حضرتش را به عنوان ولی و امام خود اطاعت می‌کرد و احترامش نسبت به مقام شامخ امامت امام سجاد(ع)، چون احترام بنده نسبت به مولايش بود.

 

درباره اينکه چرا با وجود امام زین العابدین سجاد(ع) محمد حنیفه، رهبری نهضت مختار را عهده‌دار شد میگوید: محمد حنیفه(رحمت‌الله) رهبری نهضت خون خواهان حسين(ع) را به خاطر رعايت موقعيت امام زین العابدین سجاد و آرامش خاطر شريف حضرتش و احتراز از تحمل سنگين اين بار برای امام سجاد(ع) به عهده گرفت.(15)

 

امام باقر(ع) محمد حنیفه را به خاک سپرد:

امام باقر(ع) فرمود: ... در بيماری محمد حنیفه، من در کنارش بودم و خودم چشم او را بستم و غسلش دادم و کفنش کردم و نماز بر او خواندم و او را به خاک سپردم.(16) حيّان سرّاج از جمله کسانی بود که معتقد به امامت و غيبت محمد حنیفه بود و همانگونه که کيسانيه معتقدند که او نمرده و زنده است، او نيز اين اعتقاد را داشت، چند بار با امام صادق(ع) مواجه شد و در اين زمينه با حضرت بحث کرد و امام صادق(ع) او را به اشتباهش متذکر می‌شد، اما او به ارشاد و هدايت امام توجه نمی‌کرد. در کتاب رجال کشی در شرح حال او سه روايت آمده که ما به عنوان نمونه یکی از آنها را نقل می‌کنيم (آن دو روايت هم تقريباً به همين مضمون است.): عبدالله بن سکان که از اصحاب امام صادق(ع) است گويد: حيّان سرّاج، بر امام صادق(ع) وارد شد امام، رو به حيّان کرد و پرسيد: حيّان، دوستان تو درباره محمد حنیفه چه می‌گويند؟! حیّان گفت: عقيده‌شان اين است که محمد حنیفه زنده است و روزی خود را از خدا می‌گيرد. امام صادق(ع) فرمود پدرم(امام باقر) برايم تعريف کرد که: خود ايشان از جمله کسانی بود که در جریان مریضی محمد حنیفه که با آن فوت کرد، او را عيادت نمود و در هنگام مرگ، چشم او را بست و پدرم او را در قبرش گذاشت و ترتيب ازدواج زنانش را داد و ميراث او را بين بازماندگانش تقسيم کرد. حيّان، که از جواب امام قانع نشده بود گفت: همانا مثل محمد حنیفه در اين امت، مانند مثل عیسی بن مريم(ع) است زيرا مردم گمان کردند که عیسی را کشته و بدار زدند در حالی که او کشته نشده و زنده است. امام صادق فرمود: وای بر تو ای حيّان! عیسی زنده بود و قضيه بر دشمنانش مشتبه شد. حيّان گفت: آری، درست است بر دشمنانش مرگ، مشتبه شد، محمد حنیفه نيز همينطور. امام صادق(ع) فرمود: تو گمان می‌بری که ابوجعفر (امام باقر) دشمن محمد حنیفه بود؟! (که مرگ محمد حنیفه بر او مشتبه شده باشد) خير، اينطور نيست (و در حقيقت او مُرد و پدرم او را به خاکش سپُرد)، و خداوند در قرآن می‌فرمايد: بزودی جزای کسانی که آيات ما را تکذيب کردند بدترين عذاب، خواهد بود و اين به خاطر تکذيب آنان است.(17) امام صادق(ع) می‌فرمايد: سی روز! از شنيدن گفته‌های حیّان، از خدا طلب مغفرت می‌کردم.(18)

 

کیسانیه معتقد به امامت و غيبت و زنده بودن محمد حنیفه هستند ؛ ابوهاشم جانشین پدرش محمد حنیفه ؛

از اين روايت و روايات ديگر پيرامون شيعيان کيسانی، کاملاً بدست می‌آيد که عده‌ای معتقد به امامت و غيبت و زنده بودن محمد حنیفه بودند و ائمه(ع) از اين انحراف، به شدت جلوگيری می‌کردند و در حدّ امکان، پيروان اين مکتب را ارشاد و هدايت و يا از آنان دوری می‌جستند. و اين مربوط به پيروان محمد حنیفه است و خود محمد حنیفه چنين اعتقادی به خودش نداشت، و او به امامت امام زین العابدین سجاد(ع)- علی ان الحسین- و فرزندان حضرتش، اعتراف و اعتقاد داشت. اما اين طرز تفکر در زمان خود محمد حنیفه و بعد از مرگ او پيد اشد و اين فکر، قوّت گرفت و شايد دست‌های مرموز بنی‌اميه و سپس بنی‌عباس، برای مخدوش کردن امامت اهل بيت، در دامن زدن به اين طرز تفکر، دخالت موثری داشته است خصوصاً بنی‌عباس، زيرا بنی‌عباس قائلند که امامت بعد از محمد بن حنیفه به فرزند او ابوهاشم، منتقل شد و ابوهاشم رسماً محمد بن علی بن عبدالله بن عباس(پدر ابراهیم امام و ابوالعباس سفاح و ابوجعفر منصور)، را به امامت، منصوب و معرفی کرد. پس می‌توان گفت که بنی‌عباس برای مشروع جلوه دادن حکومت خود، به عنوان امامت به اين ترفند دست زدند و به قول دکتر حسن ابراهيم: در واقع بنی‌عباس وارث کيسانيه هستند.(19)

 

نقش محمد حنیفه به عنوان مهدی در قيام مختار(66 تا 67 ه.ق):

مطلب ديگری که حایز اهميت است و بايد در قيام مختار روشن شود، نقش محمد حنیفه، در اين نهضت خونين است. و اين که چرا در نهضت مختار، او نقش بيشتری دارد و به عنوان مهدی مطرح می‌شود؟ و مختار، خود را گاهی وزير، هنگامی داعی، گاهی معاون و نماينده محمد حنیقه(مهدی) معرفی می‌کند. در حالی که نه محمد حنیفه، خود را امام و واجب الطاعه می‌دانست و نه مختار اين عقيده را داشت، پس چرا عنوان مهدی به محمد حنیفه داده شد؟ و چرا در مکاتبات شخصی، محمد حنیفه خود را مهدی معرفی می‌کند؟ و مختار نيز در نامه و سخنرانی‌هايش، او را با همين عنوان ياد میکند؟! آيا اين مطلب را چگونه می‌شود توجيه و حل کرد؟! برای روشن شدن مطلب، يک مقدمه کوتاه لازم است که صرف عنوان لقب مهدی برای شخص، به معنای عام کلمه، کمترين اشکالی نداشته و ندارد و مقتضای نهضت و موقعيت قيام، چنين اقتضایی را داشته و منظور از عنوان مهدی آن مهدی موعود خاص نيست بلکه اين عنوان برای همه ائمه به معنای لغوی کلمه در لسان روايات آمده و اطلاق به غير ائمه(ع) نيز اشکال و ايرادی ندارد.

 

و اما سخن کشی در کتابش رجال که گفته، مختار مردم را به محمد حنیفه دعوت می‌کرد. اين را ما قبول داريم و روشن است و ظاهر قضيه، چنين است که پس از آن که امام زین العابدین سجاد(ع) نامه‌ها و فرستاده‌های مختار را نپذيرفت به خاطر اين که جريان لو می‌رفت و بر سر زبان‌ها می‌افتاد و همچنين به خاطر علم و اطلاع امام زین العابدین سجاد به آينده کار مختار و مسلط شدن بنی‌اميه بر اوضاع بود. و چه بسا عنوان مهدی که به محمد حنیفه گفته می‌شود و مختار آن را ترويج می‌کرد، به خاطر ترغيب و تشويق مردم، در اطاعت و همراهی با مختار بوده، نه اينکه واقعاً محمد حنیفه مهدی موعود است. و اينکه گفته‌اند: مختار، معتقد به امامت محمد حنیفه بود و امام سجاد(ع) را به امامت قبول نداشت، اين مطلب ثابت نشده است.(20) با بررسی و دقت، در متون تواريخ معتبر، و توجه به رواياتی که در اين زمينه در دست است، میتوان اطمينان حاصل کرد که:

 

- محمد حنیفه ، فرزند عاليقدر امام علی(ع)، مهم‌ترين نقش را در قيام مختار به عهده داشته است.

- او، در حقيقت، رهبری قيام و فرمانده واقعی نهضت بود، و مختار با او مشورت کرد و از او اجازه قيام گرفت و پس از آن که به کوفه آمد و قيامش را اعلام نمود، رسماً خود را نماينده محمد حنیفه ، معرفی کرد و شيعيان امر او را، به خاطر فرمان محمد حنیفه پذيرفتند، و برای اطمينان، گروهی را به مدينه به نزد او فرستادند، تا کاملاً از ادعای مختار، مطمئن شوند. و هنگامی که اين گروه، از محمد حنیفه، کسب تکليف کردند، و اظهار داشتند که مختار می‌خواهد به خون‌خواهی حسين(ع) قيام کند، محمد حنیفه، با شادی و اظهار علاقه، کار مختار را تأييد کرد، و انتقام از قاتلان امام حسين(ع) را، بزرگترين آرزوی خود معرفی نمود و علاوه بر اين، برای اين که شيعيان کوفه، کمترين شبهه‌ای در کار مختار نداشته باشند(21) و با تمام وجود، از او حمايت نمايند، آن گروه را به نزد امام زین العابدین سجاد(ع) برد و حضرت رسماً، نظر خود را در آن جلسه، به سران شيعه کوفه، اعلام کرد و در حضور آن گروه به نمايندگی محمد حنیفه، از طرف خود، تصريح نمود.(22) و محمد حنیفه، نامه‌ای برای ابراهيم اشتر فرستاد و از او خواست به همراه قبيله خود، مختار را در قيامش، ياری دهد.(23)

 

پس، می‌توان با اطمينان کامل گفت که قيام مختار، اين منتقم خون شهدای کربلا، به رهبری محمد حنیفه و با اذن و اجازه امام زین العابدین سجاد(ع) بود. و با دقت در مضامين روايات و شناخت صحيح از شخصيت مختار و تأييد ائمه دين، از کار مختار و تجليل علماي بزرگ اسلام از اين قهرمان ثار، به اين مطلب می‌رسيم.

 

پانوشت جستار محمد بن حنیفه:

1- ارشاد شيخ مفيد، ص 168؛ بحارالانوار، ج 42، ص 71، باب اولاد اميرالمؤمنين.

2- انساب الاشراف، ج 2، ص 200، چ بيروت.

3- انساب الاشراف، ج 2، ص 200، چ بيروت.

4- انساب الاشراف، ج 2، ص 201، چ بيروت؛ و ج 3، ص 295.

5- انساب الاشراف، ج 3، ص 28.

6- بحارالانوار، ج 45، ص 348، چ ايران؛ بحارالانوار، ج 42، ص 105، چ بيروت؛ رجال کشي، ص 70، چ جديد.

7- رجال کشي، ص 70.

8- شرح نهج‌البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 6، ص 100، چ ايران.

9- تنقيح المقال، ج 3، ص 111 (کلمه محمد بن الحنفيه).

10- تنقيح المقال، ج 3، ص 111 (کلمه محمد بن الحنفيه).

11- کمال‌الدين: صدوق، ص 220؛ بحارالانوار، ج 42، ص 81، چ بيروت.

12- تنقيح المقال، ج 3، ص 115، کلمه محمد بن الحنفيه.

13- اصول کافي، ج 1، ص 348، کتاب الحجه، باب ما يفصل به بين دعوي المحق و المبطل، حديث 5.

14- بحارالانوار، ج 46، ص 113؛ مناقب، ج 3، ص 288؛ ابوخالد از ياران وفادار امام سجاد(ع) بود و احاديثي در مدح او رسيده و امام کاظم(ع) او را از حوّاريّين امام سجاد مي‌داند. بحارالانوار، ج 44، ص 144، ح 29-26.

15- مقدمه رساله ذوب النضار، به نقل از بحارالانوار، ج 45، ص 349، چ ايران.

16- کتاب رجال، از کشی، ص 315، ح 569 (حديث طولاني بود و فقط ذيل آن آورده شد).

17- سوره انعام، آيه 157.

18- کتاب رجال، از کشي، ص 315، ح 570 (شرح حال حيّان سراج) چ ايران (جديد).

19- تاريخ الاسلام: دکتر حسن ابراهيم، ج 2، ص 10، چ بيروت.

20- و قول الکشي، انه دعي الناس، الي محمد بن علي(ع) لا يخفي، انه انما دعي اليه و ظاهر الامر، بعد رد علي بن الحسين(ع) کتبه و رسله، خوفاً من الشهره و علما بما يؤول اليه امره و استيلاء بني اميه علي الامه. وربما کان انه (المهدي)، ترويجا لامره و ترغيبا للناس، في متابعته و اما انه، اعتقد امامته دون علي بن الحسين(ع)، فلم يثبت. منتهي المقال: ابوعلي، کلمه مختار.

21- بحارالانوار، ج 45، ص 394، چ ايران؛ تاريخ طبري، ج 6، ص 13؛ کامل ابن اثير، ج 4، ص 214.

22- بحارالانوار، ج 45، ص 365، چ ايران.

23- بحارالانوار، ج 45، ص 366؛ کامل ابن اثير، ج 4، ص 215؛ تاريخ طبري، ج 6، ص 12؛ انساب الاشراف، بلاذري ج 5، ص 222.

 

منبع جستار محمدبن حنیفه:

- جستار محمد حنیفه از گروه فرهنگی سایت "مشرق نیوز.آی ار" یا " mashreghnews.ir".

 

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از رضا زینتی- سروش آذرت- / 9 اسفند ماه 1392 / 28 قوریه 2014 میلادی)

 

.................. ................. ............... ............... ...........

 

با تشکر از سایت "دانشنامه رشد." یا " daneshnameh.roshd.ir"، و از سایت "دایره المعارف طهور.کام" یا " tahoordanesh.com"، و از نیره سادات اسماعیلی طبا از سایت "intjz.net"، و از سایت " vaezoon.ir"، و از گروه فرهنگی سایت "مشرق نیوز.آی ار" یا " mashreghnews.ir"، / سایت خانه و خاطره/ رضا زینتی(سروش آذرت)/ 9 اسفند ماه 1392 / 28 فوریه 2014 میلادی/