قصه فیروز دیلمی در یمن بهنگام برگشتن یمنی ها از اسلام (10 تا 11 هجری/ 631 تا 632 میلادی)

با سلام. به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

تاریخ مُلوک حمیر از عرب یمن بنقل از «تاریخ پیامبران و پادشاهان»

ابوعبدالله حمزه بن حسن معروف به حمزه اصفهانی (زادروزش حدود 270 ه.ق در اصفهان، وفاتش مابین 350 تا 360 ه.ق) در اثر معروفش که نام اصلی آن «تاریخ سنی ملوک الارض والانبیاء» است و مترجم، دکتر جعفر شعار، نام فارسی (پارسی) آن را بنا بر سلیقه شخصی خود «تاریخ پیامبران و شاهان» نهاده، در حالیکه می بایستی «تاریخ شاهان و پیامبران» نام می نهاد، و حمزه اصفهانی در این اثرش از برخی منابع کهن از جمله «خداینامه»، از قدیم ترین کتاب دوره ساسانیان، در مورد تاریخ باستانی ایران استفاده کرده، و بیشتر نویسندگان کتاب‌های تاریخی که از قرن چهارم به بعد زندگی کرده اند، از این اثر گرانبهای حمزه اصفهانی بهره ها برده اند، در مورد تاریخ ملت یمن میگوید: «یعرب بن قحطان با فرزندان خود به سرزمین یمن آمد، او نخستین کسی است که به زبان عربی سخن گفت و هم نخستین کسی است که فرزندانش به وی تحیّت پادشاهی گفتند. یمانیان همه از نسل او هستند. پسر یعرب بن قحطان، یشجب، و پسر یشجب، سبا بود که ملُوک حمیر از فرزندان همین «سبا» هستند. و سبب اینکه او را سبا گویند، این بود که وی نخستین کس بود که اسیر گرفت. و این سخنان که نقل شد از گفتار یمانیان درباره آغاز تاریخ خود بود.

و در اخباری که هیثم بن عدی از قول ابن عباس(1) آورده، چنین خواندم (حمزه اصفهانی) که: تاریخ عرب عاربه(2) از هنگام «ارم» است و اینان ده فرقه بودند به نامهای عاد، ثمود، طسم، جدیس، عمالیق، عبیل، امیم، وبار، که قبیله است، جاسم، و قحطان. تاریخ این فرقه ها بر آغاز سالهای ارم بود تا آنگاه که همه آن‌ها نابود شدند، و گروه کوچک از آنان بجا ماندند که «ارمان» نامیده می شدند، و روزگاری بر همان تاریخ زندگی کردند تا آنکه «اردوان» ملک (شاه) نبط (مصر) در اواخر پادشاهی اشکانیان با ایشان جنگ کرد و در همین اثنا «اردشیر پسر بابک»، پادشاه ایران، به ایشان رسید و هر دو گروه را نابود ساخت.

و در اخباری به روایت عیسی ابن داب خوانده‌ام که: در روزگار «جمشید» پادشاه ایران، «هود» به قوم عاد، و «صالح» به قوم ثمود پیغمبر شدند، و در زمان «فریدون»، «ابراهیم» (ع) و در زمان «منوچهر» (منوشجهر)، موسی (ع) به پیغمبری برانگیخته شدند. پادشاه یمن در زمان منوچهر، شمر بن املوک بود و او در طاعت منوچهر بود، همچنین پسر شمر در اطاعت پادشاه ایران بود. شمر شهر ظفار را در یمن بساخت و همه عمالیق را از یمن بیرون کرد. و تسلّط بنی قحطان به سرزمین یمن در زمان کیقباد بود. از جمله آنان «عبد شمس بن یشجب بن یعرب بن قحطان» به مردم یمن فرمانروایی کرد و او بقایای قوم عاد را تتبع (تابع) کرد و همه آنان را اسیر و برده گرفت و بدین سبب او را «سبا» خواندند و خدا داناتر است.

حمیر بن سبا: نخستین پادشاه از فرزندان قحطان. وی تا هنگام پیری و درگذشت پادشاه بود. فرزندانش به امارت رسیدند، اما به بیرون از یمن تسلّط نداشتند، و قرن‌ها گذشت تا «حارث رایش» که تُبّع اول است به سلطنت رسید. پیش از حارث رایش، دو پادشاه، یکی در سبا و دیگری در حضرموت (شمال یمن)، در یمن فرمان راندند اما همه یمانیان تحت اطاعت ایشان نبودند، اما در زمان تُبّع اول همه مطیع او شدند. پادشاهی حمیر بن سبا 150 سال بود.

حارث رایش: «حارث بن قیس بن صیفی بن سبای اصغر حمیری»، وی نخستین پادشاهی بود که به جنگ دشمنانش پرداخت و غنایمی بسیار گرفت و آنان را به یمن آورد، و بدین سان قوم حمیر در زمان او «شادکام و توانگر» بودند و حارث را بدین سان «رایش» خواندند. میان حارث رایش و حمیر بن سبا، پانزده (15) پدر فاصله هست. حارث رایش به دورترین ناحیه یعنی هند لشکر کشید و با تُرکان در آذربایجان جنگ کرد و از آنان کُشت و اسیر گرفت و پادشاهی او 125 سال بود.

ابرهه ذوالمنار: سپس «ابرهه ذوالمنار» پسر حارث رایش پادشاه شد، و وی نخستین کس بود که در راهها و مسافت هایی که برای جنگ طی میکرد مناره ها یا «آتشگاه ها» نصب کرد تا به هنگام بازگشت بدانها راه یابد و بدین سبب او را ذوالمنار خواندند. مدت پادشاهی او 183 سال بود.

افریقیس بن ابرهه بن رایش: افریقیس به قصد جنگ با قوم «بربر» به سرزمین مغرب (مراکش) لشکر کشید و در آنجا شهر افریقیه را، که به نام خود اوست، ساخت و او 164 سال فرمان راند.

عبد ذوالاذعار: او برادر افریقیس، و پدرش ابرهه ذوالمنار بود. عبد در زمان حیات پدرش با قوم «نسناس» جنگ کرد و مدت پادشاهی او 25 سال بود.

هدّاد بن شراحیل: بعد از عبد ذوالاذعار، هدّاد بن شراحیل پدر بلقیس مدت 75 سال پادشاهی کرد و او در این مدت هیچ بنایی نساخت.

بلقیس دختر هدّاد: پس از هدّاد دخترش بلقیس به مدت 20 سال پادشاه یمن بود. آنگاه بلقیس با سلیمان پسر داوود (ع) ازدواج کرد و سلیمان او را به فلسطین بُرد. قوم حمیر پندارند که بلقیس در دوران فرمانروایی خود در سرزمین سبا، «سدّ عرم» را بساخت، اما این سدّ پیش از حکومت تبابعه (تبّعان) بود و گروهی از یمانیان برخلاف قول حمیریان، بنای سدّ عرم را از «لقمان بن عاد دوم» می‌دانند و گویند: گذشت روزگار آن سدّ را ویران ساخت تا آنکه بلقیس آن را مرمت کرد و حدود 400 سال قبل از اسلام، سیل سدّ عرم را ویران کرد.

ناشر یُنعم: پس از بلقیس، عمویش ناشر یُنعم بن شراحیل پادشاه یمن شد. و او به مردم انعام میکرد و او را بدین سبب «یُنعم» خواندند. وی 85 سال سلطنت کرد.

شمر یرعش: آنگاه «یرعش ابوکرب بن افریقیس بن ابرهه بن رایش» شاه یمن شد و به سبب لرزشی که داشت وی را یرعش خواندند. راویان اخبار یمن در وصف آثار شمر یرعش مبالغه کرده و پنداشته اند که لقب او «ذوالقرنین» بود و این لقب به شمر یرعش اختصاص داشت نه به اسکندر رومی (اسکندر مقدونی از سرزمین سابق یونان و نه روم)، و چون اسکندر نیز مانند شمر سرزمینهای دوردستی را فتح کرده است، راویان اخبار در صدر اسلام به اشتباه لقب مذکور را به اسکندر داده اند، خاصه که کلمه «ذو» در آغاز «ذوالقرنین» عربی است نه رومی، و نیز سرآغاز القاب پادشاهان روم (منظور شام یا سوریه) است از قبیل: ذونواس، ذوکلاع، ذوجدن، ذویزن و جز آن، که در اینجا مجال ذکر آن‌ها نیست. اما سبب تسمیه او به ذوالقرنین این است که وی دو گیسو داشت فروهشته بر پُشتش. وی فتوحات بسیار کرد و به مشرق لشکر کشید و بلاد خراسان را تصرف کرد و نیز باروی (دیوار) شهر «سُغد» را ویران کرد و بدین سبب آن را «شمرکند» خواندند یعنی «شمر ویران کرد»(3) و در تعریب کلمه، «سمرقند» گفتند. و به گفته بعضی از راویان، شمر یرعش در زمان «گشتاسپ» پادشاه بود و گروهی برآنند که وی پیش از گشتاسپ بوده و به دست «رستم پسر دستان» کشته شده است. پادشاهی شمر یرعش 37 سال بود.

ابومالک: پس از شمر یرعش، پسرش ابومالک شاه یمن شد. اعشی در شعری گوید: نعمت و لذّت دنیا به ابومالک خیانت کرد، و کدام کس است که زمانه به او خیانت نکرده باشد. پادشاهی او 55 سال بود، و دانش نزد خداست.

اقرن بن آبی مالک: بعد از ابومالک، پسرش اقرن بن آبی مالک، که همان «تُبّع دوم» است شاه یمن شد. اقرن در زمان بهمن پسر اسفندیار پسر گشتاسپ بود و مدت پادشاهیش 53 سال بود، والله اعلم.

ذوجیشان بن اقرن: ذوجیشان پسر ابومالک بود (در حالیکه در اول سطر نوشتیم «ذوجیشان پسر اقرع»، در حالیکه ذوجیشان برادر اقرع می‌شود و بقول حمزه اصفهانی «خدا خود بهتر داند») و در روزگار «دارا پسر دارا پسر بهمن پسر اسفندیار پسر گشتاسپ»(4) و نیز پس از او به مدت 70 سال سلطنت کرد. ذوجیشان دو قبیله «طسم» و «جدیس» را در یمامه کُشتار کرد، و این امر پیش از اسکندر اتفاق افتاد. توضیح آنکه جماعات بسیاری از طسم و جدیس و قبایل دیگر در عمان و بحرین زندگی می‌کردند و عاقل و نیرومند بودند و جمعا هفت قبیله همچون «ربیعه» و «مُضر» بودند بدین سان: عاد، ثمود، صحار، جاسم، وبار، طسم، و جدیس. همه ایشان منقرض شدند جز بقایایی از طسم و جدیس که تا روزگار ذوجیشان بماندند، و این پادشاه به آنان تاخت و نابودشان کرد. اعشی در شعری گوید: «آیا قبایل ارم و عاد را ندیدید که گذشت شب و روز آنان را نابود ساخت و پس از ایشان ثمود نیز به سبب گناهی که «قدار» مرتکب شد -او شتر صالح پیغمبر را طی کرد- منقرض گردید. سپس دیار قبیله جاسم و قبیله ثمود از سکنه خالی ماند و قبیله جدیس را را نیز «وقعه روز ترسناک» فرا گرفت. و روزگاری بر قبیله صحار گذشت و آن نیز آشکارا نابود شد آنگاه قبیله «وبار» از روزگار بهره یافت، اما نه قیبله «صحار» ماند و نه قبیله «وبار». همه نابود شدند و پس از خود نشانه‌ها باقی گذاشتند و قبیله «نزار» در جای ایشان متوطن شدند. آنان را بزرگواری و بردباری و نیکی و یاری همراه با وقار بود. حوادث دهر بدیشان خیانت کرد، آری روزگار بر اهل روزگار شرّ و هلاکت می آوردو کسانی که پس از ذوجیشان بن اقرن مانده بودند، در روزگار اسکندر به حکومت رسیدند و این در زمان «نضر بن کنانه» بود.

تُبّع بن اقرن بن شمر یرعش: او را تُبّع اول گویند و پس از ذوجیشان بن اقرن 163 سال پادشاهی کرد.

کلی کرب بن تُبّع: پس از تُبّع اول، پسرش کلی کرب 35 سال در یمن پادشاهی کرد.

اسعد ابوکرب: او پسر کلی کرب و معروف به تُبّع اوسط بود که به مدت 120 سال پادشاهی کرد. وی سختگیر و جنگهای بسیار میکرد. سرانجام قوم حمیر به اندیشه قتل وی افتادند. از پسرش حسان بن تُبّع خواستند در قتل پدرش با آنان همراهی کند تا پادشاهش کنند، و چون نپذیرفت قوم حمیر اسعد ابوکرب را کشتند و ناچار حسان را به پادشاهی برداشتند. برخی از یمانیان گویند که تُبّع- که ذکر آن در قرآن آمده- همین شخص است (اسعد ابوکرب) و عتاب خدا (الله) متوجه او نیست بلکه به قوم تُبّع است و گویند: چنانکه در ایران ملوک الطوایفی که از طرف اسکندر تعیین شد در یمن نیز از طرف وی ملُوکی که آنان را «اقیال» و «ذوُون» خوانند، فرمان می راندند، و چنانکه اردشیر پسر بابک (ساسانی) ملوک الطوایف ایران را برانداخت، اسعد بن عمر(؟!) نیز پادشاهان ملوک الطوایف یمن را منقرض کرد.

حسان بن تُبّع:حسان بعد از پدرش اسعد ابوکرب پادشاه شد. او قوم جدیس در یمامه را نابود کرد، و کشندگان پدرش را می گرفت و می کُشت تا آنکه بزرگان نزد برادرش عمرو بن تُبّع آمدند و او را به قتل برادرش حسان واداشتند، اما مردی از بزرگان به نام «ذورعین» وی را از کشتن برادرش واداشت و از عاقبت بد این کار بیم داد. اما عمرو بن تُبّع نپذیرفت و سرانجام حسان را کُشت. پادشاهی حسان بن تُبّع 70 سال بود و خدا داناتر است.

عمرو بن تُبّع: عمرو بعد از برادرش حسان پادشاه یمن شد. او به سبب بیماریهای گوناگون و پیاپی همیشه در خانه بر بستر بیماری بود، و در بیرون از خانه او را بر تخت روان و بر دوش خادمانش حرکت می‌دادند، بدین سان به زبان حمیری او را «موثبان» و «ذوالاعواد» خواندند. و من (حمزه اصفهانی) در کتاب‌های اخبار یمن خواندم که: ذوالاعواد یا عمرو بن تُبّع در دوران شاپوراول پسر اردشیر بابکان بود، و چهار پادشاه که بعد از او فرمان راندند و نیز خواهرشان «ابضعه» در زمان هرمزاول پسر شاپوراول بودند. عمرو بن تُبّع 63 سال شاه بود.

عبید کلال: سپس عبید بن کلال بن مثوب به شاهی رسید. او دین مسیح داشت و آن را پنهان می داشت. او به مدت 74 سال شاه در یمن بود.

تُبّع بن حسان بن تُبّع: پس از عبید کلال، «تُبّع بن حسان بن تُبّع بن کلی کرب بن تُبّع بن اقرن» موسوم به «تُبّع اصغر» پادشاهی داشت و آخرین پادشاه تبعان بود. او خواهرزاده اش حارث بن عمرو بن حجر کندی را به قبیله «معدّ» امیر کرد. تُبّع بن حسان صاحب حبرین (صاحب دو کیش) و صاحب مکّه و یثرب (مدینه) بود. او خانه کعبه را بپوشانید و با حبرین به یمن بازگشت و دین یهود را بپذیرفت و مردم یمن را بدان فرا خواند و بدین سان دین یهود در یمن نفوذ کرد. وی میان یمن و قوم ربیعه پیمان بست. مدت پادشاهی تُبّع بن حسان 78 سال بود.

مرثد بن عبید: بعد از تُبّع بن حسان برادرش مرثد بن عبید کلال به مدت 41 سال پادشاهی کرد. و پس از او سلطنت حمیریان یمن به سُستی و انحطاط گرایید.

ولیعه بن مرثد: پس از مرثد بن عبید کلال، پسرش ولیعه بن مرثد شاه شد و 37 سال حکومت کرد.

ابرهه بن صباح: بعد از ولیعه بن مرثد، ابرهه بن صباح به پادشاهی رسید. او دانا و با سخاوت بود. او «معدیان» (قوم معدّ) را گرامی داشت، چون می‌دانست که حکومت یمن به دست بنی معدّ خواهد افتاد و قبیله قریش از بنی معدّ بودند. و من (حمزه اصفهانی) در کتاب‌های اخبار یمن خوانده‌ام که ابرهه بن صباح در دوران «شاپور ذوالاکتاف» (شاپوردوم) پسر هرمز بود، و پس از ابرهه، «صهبان بن محرث» در زمان یزدگرد پدر بهرام گور، که هم‌زمان با مُنذر بن عمرو لخمی بود، در یمن حکومت کرد، و مرگ مُنذر چند روز بعد از مرگ بهرام گور بود. و صهبان بن محرث در سراسر پادشاهی یزدگرد و نیز پسرش بهرام گور بر یمن پادشاهی می کرد، و پس از او «صباح بن ابرهه بن صباح» در زمان یزدگرد پسر بهرام گور به پادشاهی رسید، و صهبان و صباح در یک وقت 15 سال سلطنت کردند.

حسّان بن عمرو: بعد حسّان بن عمرو بن تُبّع به پادشاهی رسید. خالد بن جعفر بن کلاب با قوم خود که اسیر شده بود نزد حسّان بن عمرو آمد و حسّان آنان را آزاد کرد، و بدین سبب خالد بن جعفر او را مدح گفت. و مدت پادشاهی حسّان بن عمرو در یمن 57 سال بود.

ذوشناتر: پس از حسّان بن عمرو، ذوشناتر که از خاندان پادشاهی نبود و دُرُشتخو و سخت آدم کُش بود به پادشاهی یمن رسید. او هرگاه که می شنید مُلوک یمن پسری دارند کس می‌فرستاد تا پسر را بیآورند و با وی کار زشت می کرد، و آیین و سُنت یمن چنان بود که هر کسی که با وی کار زشت کنند، نشاید که پادشاه شود. و پسری بود به نام «ذونواس»، که او را به سبب دو گیسو که بر دوش وی آویزان بود بدین نام می خواندند. ذوشناتر او را نزد خود آورد تا با وی کار زشت کند (5). اما ذونواس کاردی با خود داشت، چون به ذوشناتر نزدیک شد شکم او را شکافت و سرش را بُرید و بدین ترتیب ذوشناتر به قتل رسید. و مدت پادشاهی ذوشناتر 27 سال بود.

ذونواس: ذونواس در دوران فیروز پسر یزدگرد و در زمان قصی بن کلاب پادشاه یمن شد. او را «صاحب اُخدود» (صاحب گودال) خوانند. ذونواس به هنگام عبور از یثرب (مدینه)، یهودیت را پسندید و یهودی شد و مردمان یمن را به آیین یهودیت فرا خواند. آنگاه یهودیان یثرب او را بر آن داشتند که به جنگ مردم نجران رود، و نصارای (مسیحیان) آنجا را که مذهب نُصرانیت را از فرستاده آل جفنه پادشاهان شام اخذ کرده بودند، کیفر و مجازات دهد. ذونواس با گروهی سوی نجران رفت و فرمان داد تا گودالهایی کندند و در آن‌ها آتش بیفروختند و مسیحیان را بدان آتش عرضه کردند و هر کس را که از مذهب خود برنگشت به گودال آتش انداخت، و بدین سان گروهی بسیار از مردم نجران (مابین حجاز و حضرموت یمن) را کُشت و به یمن بازگشت. اما یکی از مردم یمن به نام «ذوثعلبان» از دریا گذشت و نزد پادشاه حبشه (ارباط) که کیش نُصرانیت داشت، رفت و او را از کُشتار ذونواس در نجران آگاه ساخت. پادشاه حبشه به قیصر (امپراتور) مسیحی روم شرقی نامه نوشت و از او اجازه خواست تا لشکر به یمن بفرستد. قیصر فرمان داد که وی، ذوثعلبان را در کشور حبشه جانشین خود کند و خود به یمن و به جنگ ذونواس رود و در آنجا بنشیند. پادشاه حبشه با هفتادهزار سوار عزیمت یمن کرد و ذونواس منهزم شد و بگریخت. و چون از خشکی گذشت و به دریا رسید، خود را به دریا انداخت تا بگذرد و از آن به بعد کسی او را ندید. پادشاهی ذونواس در یمن 20 سال بود.

ذوجدن: آنگاه ذوجدن جانشین ذونواس شد، اما حبشیان او را نیز شکست دادند و او نیز به دریا پناهنده شد و خود را در آب انداخت. ذوجدن و ذونواس حکومتشان 28 سال بود.

پادشاهان حمیر مجموعآ 26 تن بودند که به مدت 2020 سال در یمن فرمان راندند، و پس از ایشان سه تن از حبشه و هشت تن از ایرانیان بر آنان حکومت کردند، و سرانجام حکومت یمن به دست قبیله قریش (در مکّه) افتاد. باید دانست که در میان همه سالهای تاریخی، تاریخ اقیال یعنی مُلوک حمیر در یمن از همه سقیم تر و مغشوش تر است، زیرا سالهای حکومت آنان بسیار دراز و شماره پادشاهان اندک بوده است.

حکومت حبشیان مسیحی در یمن

ابرهه بن اشرم: سپس ابرهه حبشی حکومت یمن را بدست گرفت(6)، او همان صاحب فیل (اصحاب پیل) است که حیله‌اش موجب هلاک وی شد. ولادت رسول الله (ص) در زمان حکومت او بود.

یکسوم بن ابرهه: پس از ابرهه بن اشرم، پسرش یکسوم بن ابرهه پادشاه یمن شد و سیرت حبشه را در یمن پیش گرفت و کار نابسامان شد.

مسروق: پس از یکسوم، مسروق پادشاه یمن شد، تا آنکه سیف بن ذی یزن از پادشاه ایران (خسرو انوشیروان عادل) پناه و یاری خواست و به عراق آمد.

راویان اخبار در مقدار حکومت حبشه بر یمن اختلاف کرده اند، و من (حمزه اصفهانی) آنچه می‌خواهم بنویسم از یکی از کتاب‌های فتوح است که: پیروزی حبشه بر یمن در روزگار قباد پسر فیروز بود، و حرکت سیف بن ذی یزن به سوی عراق برای استمداد و گردآوری سپاه در روزگار خسرو انوشیروان پسر قباداول بود. از این رو فرمانروایی حبشه بر یمن 72 سال بوده، که در روزگار پادشاهی ارباط حبشی 20 سال (قبل از ابرهه بن اشرم) و در زمان ابرهه، کُشنده ارباط، 23 سال، و یکسوم بن ابرهه 17 سال، و مسروق 12 سال است.

حکومت ایرانیان بر یمن

اما آمدن وهرز به یمن، 10 سال پس از جنگ فجار و 5 سال پیش از بنای کعبه بود و رسول الله (ص) سی سال داشت، زیرا ولادت او 25 روز پس از داستان (اصحاب) فیل و در سال چهل ویکم از پادشاهی خسرو انوشیروان بود. و چون از پادشاهی خسروپرویز 19 سال گذشت، عامل وی در یمن موسوم به باذان (در تاریخ طبری: باذام) به او نوشت: «در کوههای تهامه صاحب دعوتی پدید آمده است که در نهان مردم را به سوی خود می‌خواند و پیروانش اندکند و عرب‌ها جز گروهی اندک که آیین او را پذیرفته‌اند او را بیمناک کرده و به جنگش برخاسته اند

پس از آن هجرت انجام گرفت که مصادف با سال 32 از پادشاهی خسروپرویز (خسرودوم) بود. آنگاه رسول الله (ص) در سال 38 از سلطنت خسروپرویز به او نامه نوشت و عبدالله ابن حذیفه سهمی را سوی او فرستاد، و در همین سال خسروپرویز درگذشت و پیغمبر اکرم پس از او چهارسال زندگی کرد، و وفات پیغمبر مصادف با ماهی بود که «یزدگرد پسر شهریار پسر خسروپرویز» در آن ماه به پادشاهی ایرانیان رسید.

سیف بن ذی یزن از طرف خسرو انوشیروان بر یمن فرمانروا گردید و وهرز با او بود. سیف گروهی از بقایای حبشیان را از خادمان خود قرار داده بود. روزی این خادمان در شکارگاه سیف بن ذی یزن را با نیزه های خود کور کردند و سپس کشتند و به قله‌های کوهها گریختند. و بدین سان پادشاهی حمیریان بر یمن پایان یافت و حکومت یمن به دست عمال پادشاهان ایران افتاد. زمان هجرت، «باذان» عامل خسروپرویز با دو تن از سران لشکر خود به نامهای «فیروز» و «دادویه» در یمن بودند. این دو تن نیز مسلمان شدند.

مرزبابان ایرانی سرزمین عرب

در روزگار قدیم از ایرانیان 16 مرزبان به نواحی متفرق از سرزمین عرب حکومت می‌کردند که نامهای ایشان چنین است:

سخت: «سخت» که به ناحیه کنده و حضرموت یمن و نواحی مجاور آن روزگار حکومت کرد و من (حمزه اصفهانی) نمی‌دانم او که بود و در چه زمانی به حکومت رسید.

سنداد یا سیندا: سنداد جانشین «سخت» شد و مدت درازی در «ریف» نشست و بناهایی در آنجا ساخت از جمله قصر «ذی الشرفات». و شاعری عرب گوید: مردم خورنق و سدیر و بارق، و قصر ذی الشرفات که ساخته «سنداذ» است.

الهامرز بن آدرکر (الهامرز بن ادرکوف؟): امیر لشکریان ایران در جنگ ذی فار و از سران سپاه خسروپرویز بود.

فنابرزین وهونگهان (ویونگهان؟): حکومت نواحی متصل به ریف واقع در بادیه از حدّ حیره تا حدود بحرین را داشت، و عربان او را «خنابرزین» می خوانند.

ساسان بن روزبه: وی در روزگار قدیم از جانب پادشاهان ایران بر «ثغلبیه» (یا ثعلبه) و مصر و عمان و یثرب و تهامه حکومت داشت و خراج افریقیه و سرزمین نوبه نیز به وی می رسید.

روزبه بن ساسان: او نیز بر نواحی پدرش فرمانروایی کرد و حکومتش در میان تازیان به درازا کشید. و خدا داناتر است.

انوش ناد بن حسنشبنده: حکومت ناحیه ای از سرزمین عرب را در روزگار خسرو انوشیروان و در برخی از زمان هرمز پسر کسری (خسرو انوشیروان)، به دست داشت.

دادفروز پسر حشنشفان (جشنسفان؟): اعراب او را «مکعبر» و صاحب «مُشّقر» می دانند. دادفروز به وادی بحرین و عمان تا یمامه و یمن و نواحی آن تا غریّین و توابع آن حکومت داشت. سبب تسمیه وی به مکعبر آن است که کعب عربها را بیرون میکرد و چون خراج خود را نزد او می آوردند، می‌گرفت و آنان را از آشامیدن آب فرات باز می داشت. او مدتی بماند تا به عبدالله بن عامر بن کریز پیوست. ابوعبیده بر آن است که دادفروز پیش از ظهور اسلام «معکبر» خوانده می شد، سپس آن را به «مکعبر» تغییر دادند.

وهرز: نامش خرزاد پسر نرسی بود. و «وهرز» نام مرتبه‌ای از مراتب بزرگان مردم پارسی بود. همو بود که بلاد یمن را فتح کرد و آن را از حبشیان بازگرفت و با 600 تن، 30 هزار تن حبشی را کُشت. حکومت یمن پس از مرگ سیف بن ذی یزن به دست وهرز، سپس به ترتیب به دست «ولیسجان»، «حرزادان شهر»، «نوشجان»، «مروزان»، پسر او «خرخسرو» و «باذان پسر ساسان جرون» افتاد. باذان پس از آنکه از جانب خسروپرویز حکمران سرزمین یمن شد، به پادشاهی یمن رسید، و جنگهای رسول الله با قبایل عرب در روزگار او انجام گرفت.

دادویه پسر هرمز بن فیروز: پس از باذان، دادویه به پادشاهی یمن رسید. مادرش خواهر باذان بود. دادویه و فیروز دیلمی کُشنده «کذاب عبسی» (اسود عبسی) در روزگار ابوبکر بودند.

این هشت تن از ایرانیان که یاد کردم، پس از انقراض حکومت حمیریان به یمن فرمانروایی کردند. نخستین ایشان وهرز و آخرین آنان دادویه بود. از زمان دادویه، قریش به یمن تسلط یافت، و بازماندگان هشت پادشاه ایران در یمن تاکنون (اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم اسلامی) در شهر و مخالیف یمن (7) باقی هستند. و خدا به صواب داناتر است.



منبع: نقل و بنقل از مضمون از «تاریخ پیامبران و شاهان»، اثر حمزه بن حسن اصفهانی (حمزه اصفهانی)، با ترجمه دکتر جعفر شعار، از انتشارات چاپخانه خواجه در 1346، ص 155 تا 169)

پی نوشت:

1- عبدالله پسر عباس بن عبدالمطلّب، معروف به ابن عباس و عباس عموی محمد رسول الله.

2- برخى اسماعيل را نياى همه عرب دانسته‌اند، ولى نسب شناسان او را پدر عرب حجاز مى‌دانند و جدّ بزرگ پیامبر مسلمانان، كه عرب «مُستعربه» گفته مى‌شوند، زيرا عرب «عاربه» كه «عمالقه» و «جُرْهُم» از آنان بودند پيش از اسماعيل در اطراف مکه مى‌زيستند. (جمهره انساب‌ العرب، ص7؛ البدايه والنهايه، ص122. )

3- توضیح مترجم: حمزه اصفهانی جزء دوم را «کند»، فعل ماضی از مصدر «حفر کندن» دانسته است، اما این وجه تسمیه درست نیست. کند یا کنت یا قند به معنی مکان و محل و شهر در امکنه ماوراء النهر است مانند: اوزکند، خواکند، سمرقند و یاقوت حموی در «معجم البلدان» ذیل «اوزکند» گوید: شنیدم که «کند» به زبان مردم ماوراء النهر، «قریه» است و رجوع کنید به «برهان قاطع» از دکتر معین ذیل «کند».

4- بنا بر نوشته‌های کتاب «خداینامه» دوران ساسانیان، «پادشاهان کیانی» و ما ایرانیان اینان را بیشتر با نام «پارسیان هخامنشی» می شناسیم.

5- اصلیت حمزه اصفهانی، ایرانی بودن اوست و با شرم و حیایی که در تمامیت وجود اوست نمی‌تواند به دُرُستی بگوید که این کار زشت چه بود!!

6- ابرهه حبشی، امیر اریاط شاه حبشی مسیحی یمن بود، و ابرهه در جنگ تن به تن و با کمک خادمش، اریاط را کُشت و خود شاه یمن شد.

7- سرزمین یمن به قطعه‌هایی موسوم به «محفد» که شامل چند قلعه یا قصر بوده، تقسیم می شده، و هر حوزه از چند محفد با قرای آن‌ها تشکیل میشد، و این حوزه ها را «مخلاف» می نامیدند و امیر هر حوزه را «قیل» می خواندند. رجوع شود به «تاریخ اسلام»، تألیف دکتر فیاض، چ سوم، ص27.



چگونگی گرفتن مُلک یمن بدست لشکر پارس (دوران خسرو انوشیروان) بنقل از «سیرت رسول الله»

محمد ابن هشام (1)، معروف به ابن هشام، از «زیاد ابن عبدالله ابن طُفیل بکّایی» (وفات 183 قمری)، و او از «سیرت رسول الله»، اثر محمد ابن اسحاق (2) روایت می کند: «چون ابرهه حبشی مسیحی در یمن درگذشت پسرش یکسوم ابن ابرهه جانشینش شد و بعد از یکسوم، مُلک یمن بدست برادرش مسروق ابن ابرهه افتاد. بعد از آن لشکر حبش در یمن دست ظُلم و تطاوُل برگشودند و ستم و جور و تعدّی با خاص و عام، با توانگر و درویش پیش گرفتند و بیداد میکردند و اهل یمن شب و روز هلاک ایشان از خدای می خواستند

تا اینکه از قبیله بنی حمیر که پادشاهی و مملکت یمن به اصل از آن ایشان بود، شخصی که «سیف ذی یزن» نام داشت برخاست و سوی قیصر روم شرقی (3) در قسطنطنیه رفت و حال اضطراب اهل یمن و از ظلم و تعدّی لشکر حبش با وی بگفت و از او کمک خاست و گفت «ای پادشاه، لشکری با من بفرست تا من مُلک یمن تو را مسلّم گردانم و لشکر حبش از آن جایگاه بیرون کنمو قیصر روم گفت «از اینجا به یمن دور است و لشکر ما رغبت کمتر نمایند به آن جانب

و چون سیف ذی یزن از قیصر روم شرقی ناامید شد سوی کوفه شد که نُعمان ابن مُنذر از جانب کسرا انوشیروان عادل عامل کوفه در حوالی فُرات بود و جمله حالِ مردم یمن پیش وی شرح داد. نُعمان ابن مُنذر گفت «اگر صبر کنی، تا من پیش کسرا انوشیروان روم و تو را پیش وی برم و قصه تو را با وی بگویم و جهد و کوشش بکنم تا وی لشکر با تو بفرستد تا مقصود تو برآید

اُبهّت تخت و تاج کسری انوشیروان عادل

و سیف ذی یزن پیش نُعمان ابن مُنذر ببود تا آنکه نُعمان ابن مُنذر قصد دیدن کسرا انوشیروان کرد و سیف ذی یزن را با خود ببرد. و «کسری انوشیروان را اُبهّتی عجیب بود و تختی از عاج ساخته بود در آن ایوان که از بهر مجلس وی ساخته بود و تاجی مرصّع به لولو (مُروارید) و جواهر و یاقوت که ده گز ونیم بالای آن تاج بود و در روی زمین چنان تاج هیچ پادشاه را نبود و سلسله های سیم و زر در گوشه‌های آن برکشیده بودند و تاقی از سیم خام بر میانه ی آن برآورده بودند و آن تاج را از میان آن سلسله های سیم و زر آویخته بودند، چنانکه چون کسرا انوشیروان بر سر آن تخت نشستی، سر زیر آن تاج داشتی و تاج بر سر وی هموار گشتی و بیستادی، چنانکه حاجت نبودی که دیگری دست فراز کردی و تاج بر سر وی راست بنهادی. پس چون کسی غریب پیش وی خواستندی بُرد، کسرا بر آن تخت نشستی و سر زیر آن تاج بر زدی و تاج بر سر وی راست شدی. آنگاه چون آن کس را درآوردندی و کسرا را به آن هیبت و به آن صفت بدیدی، چشم های وی خیره گشتی و از دهشت و هیبت، هیچ نتوانستی گفت و به روی درافتادی

سیف ذی یزن در بارگاه خسرو انوشیروان (572 میلادی)

پس چون نُعمان ابن مُنذر پیش کسرا انوشیروان رفت و حکایت سیف ذی یزن را در خدمت وی باز بگفت، کسرا انوشیروان بفرمود تا سیف ذی یزن را پیش وی آورند. و سیف ذی یزن پادشاه زاده بود و سخت زیرک و چون به ایوان کسرا رسید، سر فرو دزدید و پیش کسرا رفت و چون دیگران دهشت و اضطراب در خود نیآورد و بایستاد (مثل دیگران روی زمین نیفتاد) و تحیّتی به شرط بگزارد و خدمتی نیکو به جای آورد و بعد از آن، اضطراب اهل یمن و قصه ی ایشان با لشکر حبش بگفت. و گفت «ای پادشاه، اگر تو لشکری با من بفرستی، من لشکر حبش از یمن بیرون کنم و مُلک تو را مسلّم گردانم

کسرا انوشیروان گفت «کِرا نکند (نیرزد) لشکری را رنجه داشتن و به یمن فرستادن. و مُلک یمن خود چه ارزد که ما لشکری رنجه داریم و به آنجا فرستیم؟» بعد از آن بفرمود تا ده هزار درم و خلعتی نیکو به سیف ذی یزن دادند. و سیف ذی یزن آن خلعت بپوشید و آن درم ها برگرفت و هنوز از ایوان کسرا انوشیروان بیرون نیآمده بود که آن درمها پیش مردم فرو ریخت و به مردم داد و برفت.

و کسرا انوشیروان را حکایت سیف ذی یزن کردند و آنکه «آن درم ها که وی را داده بودی همه به مردم داد و چون از در به اندرون آن جایگاه می‌آمد به خدمت تو، به ایوانی به این بزرگی و بلندی، سر فرو دزدیدو کسرا انوشیروان را آن حرکت عجب آمد و گفت «او را دیگر بار پیش من آوریدپس سیف ذی یزن را دیگر بار پیش کسرا آوردند و کسرا از او پرسید که «این حرکت چرا کردی؟» سیف ذی یزن گفت «چه کردم؟» کسرا انوشیروان گفت «حرکت اول آن بود که چون پیش من می آمدی، سر فرو دزدیدی در ایوان من. و حرکت دیگر آن بود که آنچه من به عطا به تو دادم، نگاه نداشتی و هم در خانه ی من به مردم دادی و پیش خدمتکاران من فرو ریختی

سیف ذی یزن گفت «ای پادشاه، بدان که سر در ایوان تو از آن فرو داشتم که مرا همتی عالی هست و به همه عالم درنیآید و ایوان تو اگرچه بلند است، اما همت من از آن بلندتر است. از این سبب، مرا سر فرو بایست داشتن. اما عطای تو در خانه ی تو فرو ریختم، نه از بی ادبی کردم یا آنکه عطای تو مرا در چشم نیآمد، بلکه از بهر آن کردم که جمله ی کوه و صحرای ولایت من زر و سیم است و سیم به معدن زر و سیم بردن لایق حال من نباشد و لایق حال پادشاه نیز نبود، که قصد من به خدمت پادشاه نه غرض زر و سیم بود، بلکه غرض من آن بود که پادشاه مرا لشکری دهد تا دادِ مردم مظلوم یمن از ظالم بستانم و نیز پادشاه را خدمتی به جای آورده باشم که مُلکی بی تعبّ او را مهیّا و مسلّم گردانمو غرض سیف ذی یزن از این سخن آن بود تا کسرا انوشیروان را رغبت افتد و لشکری با وی فرستد. کسرا انوشیروان چون سخنان سیف ذی یزن را بشنید، اندکی بفکر افتاد و بعد از آن، خواص مُلک را به خود خواند و سخنان سیف ذی یزن را بگفت و با آنان به مشورت پرداخت و اینکه «ما را دیگر بار به رغبت افتاد که پاس سخن وی باز داریم و لشکری با وی بفرستیمچون کسرا انوشیروان این سخن بگفت، خواص او هر کدام سخنی گفتند. بعضی گفتند مصلحت نیست که لشکری فرستادن و بعضی دیگر گفتند مصلحت است.

وهرز، مردی مردانه، امیر لشکر پارس سوی یمن (572 میلادی)

و در میان آنان یکی بود در مقام از همه بزرگ‌تر (بزرگمهر یا بوذرجمهر وزیر بزرگ خسرو انوشیروان) و روی سوی پادشاه کرد وگفت «ای پادشاه، تو را اسیران بسیارند و همه را از بهر آن محبوس کرده‌ای که هلاک شوند در زندان. پس اگر پادشاه بفرماید و ایشان را به درآورند و بفرستند تا آن جایگاه جنگ کنند، از دو کار پادشاه را یکی مهیّا شود، و هر کدام که برآید، از مُراد پادشاه دور نبود. از بهر آنکه چون ایشان به یمن شوند، از دو بیرون نشود: یا لشکر حبش از ایشان به هزیمت شوند و مُلک یمن تو را مُسلّم کنند و مُراد پادشاه در آن باشد و اگر حال برخلاف این افتد و لشکر حبش ایشان را به هزیمت کنند و به قتل آورند، هم مُراد پادشاه باشد، زیرا که تو ایشان را از بهر سیاست و قتل محبوس کرده‌ای و چون کسی دیگر ایشان را به قتل آورد، همان باشد

کسرا انوشیروان را این سخن سخت خوش آمد. پس بفرمود و مردم که در زندان بودند بیرون آوردند و مردان چابک از میانشان بیرون آوردند و خیارِ (تعداد) ایشان بشمردند هشتصد مرد بودند. و مردی در میان ایشان بود از خاندانی بزرگ و او را وهرز فارسی (پارسی) گفتندی و مردی مردانه بود و کسرا انوشیروان وی را بر ایشان امیر کرد و بفرمود هشت کشتی بساختند چنانکه هر کشتی برای صد نفر. و هر ترتیب که بایست کردن بکردند و آنان را با سیف ذی یزن در کشتی نشاندند و به عدن گُسیل کردند. و چون به ساحل عدن رسیدند، دو کشتی از آنان غرق شده بود و شش کشتی به سلامت رسیده بودند. پس لشکر کسرا انوشیروان بر ساحل بنشستند و سیف ذی یزن برفت و از قبایل عربِ دیگر لشکر جمع کرد و بیآورد.

کشته شدن مسروق پسر ابرهه توسط وهرز

پس مسروق پسر ابرهه که پادشاه یمن بود، چون بشنید که لشکر پارس بر کناره ی دریا فرود آمده بود، لشکر برگرفت و پیش ایشان آمد. و چون به ایشان رسید، مصاف دادند و وهرز تیری بر پیشانی مسروق زد و مسروق را به قتل آورد و لشکر حبش روی به هزیمت نهادند. پس سیف ذی یزن و وهرز در قفای ایشان ایستادند و بسیار از ایشان به قتل آوردند و اسیر بسیار گرفتند و باقی بگریختند و سوی حبش رفتند.

وهرز می‌گفت «عَلَم ما سرنگون نشاید کرد»

آنگاه وهرز و سیف ذی یزن روی به صنعا نهادند که دارُالمُلک یمن بود. چون به در صنعا رسیدند، عَلَم (پرچم کاویان لشکر پارس) از دروازه به درون می‌بردند و درواز کوتاه بود و عَلَم سرنگون خواستند کرد تا در اندرون برند، وهرز گفت «عَلَم ما سرنگون نشاید کردو بفرمود دروازه بکندند و علم راست در صنعا بردند. و مُلک یمن به دست وهرز و لشکر پارس مُقرّر شد و سیف ذی یزن و دیگر شعرا در این فتح شعرها گفتند. و وهرز و لشکر پارس آنجا مُقام ساختند و مُلک یمن خود را مُقرّر کردند و فرزندان و قبایل از ایشان حاصل شد و قبیله ی ایشان هنوز در یمن مانده است (اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم). و چنین گویند که طاووس یمانی از ایشان بود. و کسرا انوشیروان مُلک یمن بر وهرز بگذاشت و بعد از وی بر فرزندان وی.

حکایت اسلام باذان

محمد ابن اسحاق در ادامه روایتش در «سیرت رسول الله» گوید: لشکر حبش در مُلک یمن هفتاد و دو سال ببودند و مملکت براندند: چهار سال از آنِ اریاط (یا ارباط) و باقی از آنِ ابرهه و پسران وی. و بعد از هفتاد ودو سال، از جهت کسرا انوشیروان، وهرز پادشاه بود و بعد از وی، پسر وی مرزبان و بعد از وی، پسرش تینُجان ابن مرزبان. و بعد از آن، کسرا (خسرو دوم یا خسروپرویز) او را معزول کرد و امیر پارسی دیگری بفرستاد، و نام وی باذان (و بقولی باذام) بود. و باذان پادشاه یمن بود تا پیغامبر ظاهر شد. و چون پیغامبر آغاز دعوت به اسلام کرد، و بعضی مردم به وی بگرویدند، احوال پیغامبر مسلمانان به کسرا (خسروپرویز) رسید. کسرا (خسروپرویز) خشم گرفت و نامه‌ای به باذان نوشت که «به سمعِ ما چنین رسید که مردی در مکّه پیدا شده است و طاعتِ ما نمی‌برد (4) ومردم را به دین خود می خواند. اکنون لشکر برگیر و به جنگ وی شو و اگر به طاعت در می‌آید و توبه می کند، وی را بگذار و اگر نه، سرِ وی را بردار و به پیش من فرست

و باذان مردی عاقل بود. چون نوشته کسرا (خسروپرویز) به وی رسید، نامه‌ای به پیغامبر نوشت و نامه ی کسرا در میان نامه خود نهاد و به حضرت سیّد (منظور پیغامبر مسلمانان) فرستاد. و سیّد چون نامه ی کسرا بخواند، جواب نامه ی باذان را چنین داد «حقّ تعالا با من وعده کرده است که در فلان روز، پسر کسرا پدرِ خود -کسرا خسرو پرویز- را بکُشدباذان چون نامه ی سیّد بخواند، آن را نگاه داشت و گفت «اگر این مرد پیغامبر است، همچنان که وی گفته است، کسرا به قتل آورند من به او ایمان بیآورم. و اگر پیغامبر خدای نیست، هر آینه خلاف سخن وی پیدا شود آنگاه لشکر کنم و به خصمی وی شوم

«شیرویه، پسر کسرا خسروپرویز، پدر خود را بکُشت»

باذان روز به روز می‌شمرد و انتظار میکرد تا خبر بیآوردند که شیرویه، پسر کسرا، پدر خود را بکُشت، هم در آن روز که سیّد خبر داده بود. پس باذان ایمان آورد به پیغامبر ما و مسلمان شد. و چون باذان مسلمان شد، لشکر پارس که با وی بودند، همه ایمان آوردند و مسلمان شدند. و چون نوشته ی باذان به سیّد رسید که خود و لشکرش ایمان بیآوردند، سیّد خرّم و سخت شاد شد و رسولان باذان را تیمارداشت و فرمود «شما که اهلِ پارسید، از مایید و حُرمت شما پیش من همچون حُرمت اهل بیت استو از این جهت بود که بعد از آن، چون سلمان -پارسی- به خدمت سیّد رسید، در حقّ وی گفت «حُرمت سلمان چون حُرمت اهل بیت من استو سیّد جواب نامه ی باذان باز کرد و او را هم بر پادشاهی یمن بگذاشت. تا باذان از دنیا برفت و بعد از آن، لشکر اسلام برفتند و یمن را بگشادند. و سخن سطیح و شق که در خواب ربیعه ابن نصر که گفته بودند که «بعد از آنِ سیف ذی یزن، مُلک یمن از آنِ محمد بُود و بعد از او بر خلفای وی باشد» راست باشد.

محمد ابن اسحاق گوید که در یمن سنگی پیدا شد با نوشته‌ای از زبان سُریانی. و چون آن سطرها برخواندند، از «زبور» بود که در عهد داوود نوشته بودند. داوود در آن سطرها از خدای در مناجات خود سؤال کرده بود که «مُلک یمن از ابتدا که را خواهد بود؟» و خدای او را گفته بود که «مُلک یمن از ابتدا از آنِ حمیر اخیار خواهد بودنو خدای قوم حمیر را «اخیار» خواند، چون ایشان به یک بُرهان که بدیدند، به نادیده بر سیّد ایمان آوردند و ترک بُت پرستیدن بکردند. و همچنان، پادشاه ایشان، تُبّع ابن کُلی کَرب (یمنی ها توسط تُبّع یهودی شده بودند)، از جمله ی پادشاهانی بود که نصیحت عُلما (یهودی) قبول کرد و در تمهید خیرات و سپردن طریق مبرّات. و او اول کسی بود که اهل مدینه را عفو کرد، با اینکه پسرش را کشته بودند و این تُبّع اول کسی بود که جامه در خانه ی کعبه پوشید. و در آن نوشته داوود همچنین از خدای سؤال کرده بود که «بار خدایا، بعد از قوم حمیر، مُلک یمن از آنِ کی خواهد بود؟» و خدای جوای داده بود «از آنِ حبشه ی اشرار

یهوه در مناجات داوود گوید «یمن بعد از اشرار حبشی از آنِ آزاد مردانِ پارس»

و خدای (یهوه) در «زبور» (نوشته ای در مورد مناجات داوود، پادشاه و پیغامبر یهودان با خدایش یهوه) حبشه را از آن جهت «اشرار» خواند که ایشان قصد خرابی کعبه کردند (حکایت اصحاب پیل)، تا بلا بر سر ایشان فرود آمد. پس بار دیگر داوود از خدای سؤال کرد و گفت «خدایا، بعد از حبشه ی اشرار، مُلک یمن که را خواهد بود؟» خدای گفت «از آنِ پارس احراریعنی از آنِ پارسیان خواهد بود. و خدای از بهر آن پارسیان را «احرار» یا «آزاد مردان» خواند که اول کسی از پادشاهان که در عهد پیغامبر ما ایمان آورد به وی و تصدیق وی کرد، پیش از آنکه دعوت پیغامبر ما به وی برسد، باذان پارسی بود که پادشاه یمن بود. و همچنین نخستین لشکری که به پیغامبر ما ایمان آوردند لشکر پارسی باذان بودند که چنین آزاد مردی نمودند در قبول اسلام و چنین نیکو به کار آمدند.

«مُلک یمن بعد از اهل پارس از آنِ قُریش تُجّار یعنی خلفای سیّد»

سیّد بعد از آنکه خدای پارسیان را «احرار» خواند، دیگر ایشان را کرامت فرمود و گفت «ای باذان و قومِ باذان که اهلِ پارسید، شما در قربت و نزدیکی، پیش من چون اهل بیت منیدو دیگر آنکه داوود در زبور از خدای (یهوه) سؤال کرد که «مُلک یمن بعد از اهل پارس که را خواهد بود؟» و جواب آمد که «قُریش تُجّار رایعنی خُلفای سیّد که از قوم قُریشند. و «قُریش تُجّار» را از بهر آن گویند که پیشه ی ایشان بازرگانی بوده است.



منبع: نقل و نقل به مضمون از «سیرت رسول الله»، اثر محمد ابن اسحاق و بعد از او اثر محمد ابن هشام، و با ترجمه قاضی ابرقوه -قرن شش اسلامی-، ص 77 تا 83.

پی نوشت:

1- آبی محمد عبدالملک ابن هشام ابن ایّوب حمیری نحوی: وفات حدودآ 213 تا 218 قمری.

2- محمد ابن اسحاق ابن یسار مُطّلبی: از 85 تا 150 یا 151 قمری.

3- به احتمال زیاد یوستینوس دوم.

4- در دوران ساسانیان، پادشاهان پارسی کاری به کار عربستان و مکّه و حجاز و یمن نداشتند، مگر برای کارهای انسانی و بشردوستانه، مثل فرستادن عده‌ای مهندس به حجاز برای ساخت دیوار و باروی شهر، و اینکه خسروپرویز می گوی: مردم مکه طاعت ما نمی برند، زیاده گویی در نوشتار است.



قصه فیروز دیلمی در یمن بهنگام برگشتن یمانیان از اسلام (10 تا 11 هجری/ 631 تا 632 میلادی)

محمد بن جریر طبری در اثر معروفش «تاریخ طبری» گوید: نخستین ارتداد (برگشتن) از مسلمانی که در یمن رخ داد به دوران زندگی پیمبر خدا بود و به دست مدعی پیغمبری، «ذوالخمار عبهاه بن کعب» رُخ داد که او را «اسود عنسی» می گفتند که پس از حجه الوداع، در 10 هجری، با همه قوم مذحج یمن خروج کرد.

پیمبر «باذام» را عامل همه یمن کرد

عروه بن زبیر گوید: وقتی باذام (یا باذان پارسی) مسلمان شد و یمنی ها به اسلام گرویدند پیمبر باذام را عامل همه یمن کرد و تا زنده بود چنین بود تا بمُرد. عبید بن صخر انصاری سلمی به سال دهم هجرت پس از حجه التمام با عاملان یمن رفته بود، گوید: چون باذام بمُرد پیمبر قلمرو وی را میان پسرش، شهر بن باذام و عامر بن شهر همدانی و عبدالله بن قیس و ابوموسی اشعری و خالد بن سعید بن عاص و طاهر بن آبی هاله و یعلی بن اُمیه و عمرو بن حزم تقسیم کرد و دیار حضرموت و سکاسک و سکون یمن را به زیاد بن لبید بیاضی و عکاشه بن ثور بن اصغر غوثی داد و معاذ بن جبل را معلم قرآن یمن و حضرموت کرد.

پیمبر «شهر پسر باذام» را بر صنعا گماشت

عباده بن قرص لیثی گوید: پیمبر پس از حجه الاسلام در مدینه امارت یمن را تقسیم کرد. امارت حضرموت را میان سه کس، از جمله عمرو بن حزم را بر نجران گماشت و خالد بن سعید بن عاص را بر ناحیه مابین نجران و زمع و زبید گماشت، عامر بن شهر همدانی را عامل قوم همدان کرد، شهر بن باذام، پسر باذام را بر صنعا گماشت، طاهر بن آبی هاله را عامل عک و اشعریان کرد، و ابوموسی اشعری را بر مارب گماشت، و یعلی بن اُمیه عامل جند شد و معاذ بن جبل معلم قرآن قوم بود که در یمن و حضرموت به قلمرو عاملان میرفت. سکاسک و سکون حضرموت با عکاشه بن ثور شد و عبدالله یا مهاجر بن آبی اُمیه را عامل طایفه بنی معاویه بن کنده کرد که بیمار شد و نرفت تا ابوبکر او را فرستاد. زیاد بن لبید بیاضی عامل حضرموت بود و کار مهاجر بن آبی اُمیه را نیز انجام میداد.

کشته شدن شهر بن باذام توسط «ذوالخمار عبهاه بن کعب» معروف به «اسود عنسی» در صنعا (10 هجری)

هنگامی که پیمبر درگذشت اینان عاملان یمن بودند بجُز کسانی از آن‌ها که در جنگ با «ذوالخمار عبهاه بن کعب»، معروف به «اسود عنسی»، کشته شده بودند یا بمرگ طبیعی بمُردند از جمله باذام مُرده بود و پیمبر قلمرو او را میان پسرش «شهر بن باذام» و کسان دیگر تقسیم کرد و اسود عنسی سوی شهر بن باذام در صنعا بتاخت و با او بجنگید و شهر بن باذام را بکشت. ابن عباس گوید: نخستین بار عامر بن شهر همدانی (عامر پسر شهر بن باذام) در ناحیه خود (قوم همدان) بر ضد اسود عنسی کذاب برخاست و مخالفان را بر ضد او فراهم آورد و فیروز دیلمی و داذویه (یا دادویه ایرانی الاصل)، هر یک در قلمرو خویش چنین کردند. آنگاه کسان دیگر که نامه پیمبر به آن‌ها رسیده بود پیاپی کوشش آغاز کردند.

«اسود عنسی چون حریق پیش می‌رفت»

عبید بن صخر گوید: در آن اثنا که در جند بودیم و کسان را به مخالفت اسود عنسی واداشته بودیم و مکتوبها به یاران و پیمبر نوشته بودیم، نامه‌ای از اسود عنسی بدستمان رسید که: «ای جماعت مخالفان آنچه را که از سرزمین ما گرفته‌اید و فراهم آورده‌اید پس بدهید که حقّ ماستبه فرستاده گفتیم: «از کجا آمده ای؟» گفت: «از غار خبان» آنگاه اسود عنسی سوی نجران رفت و ده روز بعد آنجا را گرفت و جماعت مذحج به مقابله وی رفتند (و مدتی بعد مردم قوم مذحج پیرو او شدند) و در آن اثنا که نیروهای خود را فراهم میکردیم یکی آمد وگفت: «اینک اسود عنسی در شعوب است و شهر بن باذام سوی او رفته استو این به روز بیستم ظهور او بود و ما در این انتظار بودیم که او چه وقت شکست خواهد خورد که خبر آمد اسود عنسی شهر بن باذام را کشت و ابناء را هزیمت کرد و بر صنعا دست یافت و این به روز بیست وپنجم ظهور وی بود. پس معاذ بن جبل، معلم قرآن یمن و حضرموت، از آنجا فراری شد و در مارب پیش ابوموسی اشعری رفت که هر دو سوی حضرموت رفتند و معاذ بن جبل در سکون و ابوموسی اشعری در سکاسک مجاور «مفور» جای گرفت که صحرا میان آن‌ها و مارب فاصله بود. و دیگر امرای یمن پیش طاهر بن آبی هاله در سرزمین عک در کوهستان صنعا رفتند مگر عمرو بن حزم و خالد بن سعید بن عاص که سوی مدینه فرار کردند و اسود عنسی بر همه منطقه مابین صهید، صحرای حضرموت تا طایف و بحرین و حدود عدن تسلط یافت و مردم یمن و عک در تهامه با وی مقابله کردند اما اسود عنسی چون حریق پیش می‌رفت و آنروز که با شهر بن باذام مقابل شد بجز جماعت پیادگان هفتصد سوار همراه داشت.

«اسود عنسی مُلکش استقرار یافت»

عبید بن صخر در ادامه روایتش گوید: قیس بن یغوث بن مکشوح از قبیله مراد و معاویه بن قیس جنبی و یزید بن محرم و یزید بن حصین و یزید بن افکل ازدی سران سپاه اسود عنسی بودند و مُلکش استقرار یافت و کارش بالا گرفت و سواحل مطیع اسود عنسی شد و «عثر» و «شرجه» و «حرده»و «غلافقه» و «عدن» و «جند» و سپس «صنعا» و «احسیه» و «علیب» را به تصرف آورد و مسلمانان با وی تقیّه کردند و از دین برگشتگان کفر و ارتداد آشکار کردند، جانشین وی بر قوم مذحج عمرو بن معدیکرب بود و کار خویش را به چند کس واگذاشته بود، کار سپاه وی با قیس بن عبد یغوث بن مکشوح بود و کار ابناء به فیروز دیلمی و داذویه واگذاشته بود و چون قلمرو وی وسعت گرفت در قیس بن عبد یغوث بن مکشوح و فیروز دیلمی و داذویه به حقارت می نگریست و زن شهر بن باذام را که دخترعموی فیروز دیلمی بود به زنی گرفت. و ما در حضرموت بودیم و بیم داشتیم که اسود عنسی سوی ما آید یا سپاهی فرستد یا در حضرموت یکی به پا خیزد و چون اسود عنسی دعوی پیمبری کند.

و چنان بود که معاذ بن جبل، معلم قرآن، از قوم بنی بکره که طایفه ای از قوم سکون بودند زن گرفته بود و زنش رمله نام داشت و مردم بنی زنکبیل خالگان وی بودند و به سبب خویشاوندی به معاذ بن جبل متمایل شدند و در همین وقت نامه‌های پیمبر آمد که فرمان میداد مردان را برای غافلگیری کردن یا مقابله با اسود عنسی برانگیزیم و معاذ بن جبل چنین کرد و ما نیرو گرفتیم و به پیروزی خود مطمئن شدیم.

«بکوشید تا اسود عنسی را به غافلگیری و یا به جنگ بکُشید»

جشیش بن دیلمی گوید: وبر بن یحنس با نامه پیمبر آمد که ضمن آن به ما دستور میداد «برای دفاع از دین خود قیام کنیم و بکوشیم تا وی را به غافلگیری و یا به جنگ بکشیم و از جانبش این خبر را به همه کسانی که مسلمان و مردانگی دارند ابلاغ کنیمو ما چنین کردیم و کار آغاز شد و معلوم شد که اسود عنسی با فرمانده سپاهش قیس بن عبد یغوث بن مکشوح (قیس بن مکشوح) دل بد کرده است و قیس بن عبد یغوث بن مکشوح بر جان خویش بیمناک است و او را به همکاری خواندیم و فرمان پیغمبر را به او خبر دادیم، گویی او را از آسمان جسته بودیم که سخت غمین و ترسان بود و همکاری ما را پذیرفت.

«شیطان همکاری قیس بن مکشوح با دشمنانش را به اسود عنسی خبر داد»

گوید: شیطان به اسود عنسی خبر داده بود که قیس بن مکشوح با دشمنانش همکاری می‌کند و اسود عنسی، قیس بن مکشوح را خواست و گفت: «ای قیس! ببین این چه می گوید؟» منظورش شیطانی بود که او را فرشته خویش میدانست. قیس بن مکشوح گفت: «چه میگوید؟» اسود عنسی گفت: «میگوید قیس بن مکشوح را گرامی داشتی و به همه کار تو دست یافت و به عزت مانند تو شد و اینک به دشمن تو متمایل شده و می‌خواهد مُلک تو را بگیرد و دل با خیانت دارد، به من میگوید ای اسود ای اسود قیس را بگیر و از میان بردار وگرنه ترا از میان برمیداردقیس بن عبد یغوث بن مکشوح قسم خورد و گفت: «به ذی الخمار سوگند که دروغ میگوید، تو پیش من بزرگ‌تر از آنی که درباره تو اندیشه بد داشته باشماسود عنسی گفت: «آیا تکذیب فرشته می کنی؟ فرشته راست میگوید اما اکنون بدانستم که از آنچه فرشته درباره تو گفته پشیمان شده ای

جشیش بن دیلمی در ادامه گوید: و چون قیس بن مکشوح از پیش اسود عنسی درآمد به نزد ما شد و گفت: «ای جشیش و ای فیروز و ای داذویه، اسود عنسی چنان گفت و من چنین گفتم، اکنون رأی شما چیست و چه باید کرد؟» گفتیم: «باید مراقب بوددر همین اثنا اسود عنسی ما را پیش خواند و گفت: «مگر شما را بر قومتان برتری ندادم، این خبرها چیست که از شما به من میرسد؟» گفتیم: «این بار از ما درگذر» اسود عنسی گفت: «درمی گذرم بشرط آنکه تکرار نکنید» و ما به زحمت نجات یافتیم ولی در کار خویش و کار قیس بن عبد یغوث بن مکشوح بیمناک بودیم و خطر را نزدیک میدیدیم که خبر آمد که عامر بن شهر (پسر شهر بن باذام) و ذی زود و ذی مران و ذوالکلاع و ذی ظلیم مخالف اسود عنسی شده‌اند و با ما نامه نوشتند و کمک به ما عرضه داشتند، ما نیز نامه نوشتیم و گفتیم دست به کاری نزنید تا کار را محکم کنیم، و این نتیجه نامه‌های پیمبر بود که به مردم نجران، از عرب و غیرعرب نوشته بود.

«همکاری آزاد، زن اسود عنسی برای کشتن شوهرش»

گوید: و چون اسود عنسی خبر یافت و احساس خطر کرد، ما نمی‌دانستیم چه باید کرد و من (جشیش بن دیلمی، پسرعموی آزاد یا آزاده، زن اسود عنسی که قبلاً زن شهر بن باذام بود) پیش دخترعمویم «آزاد» رفتم که زن اسود عنسی بود و گفتم: «ای عموزاده، خبر داری که قوم تو از این مرد چه بلیه ها داشت، شوهرت را کشت و کسان دیگر را کشت و باقی‌مانده را خوار کرد و زنان را رسوا کرد، آیا در توطئه بر ضد وی همکاری می کنی؟» آزاد گفت: «برای چه کار؟» گفتم: «برای برون راندنش» آزاد گفت: «یا کشتنش» گفتم: «و یا کشتنش» آزاد گفت: «بخدا از هیچ‌کس چون او نفرت ندارم، به گفته خدا پای بند نیست و از حرام وی باز نمی ماند، وقتی مُصمم شدید به من بگویید تا راه‌ کار را به شما بگویم

جشیش بن دیلمی در ادامه گوید: و من برون شدم و فیروز دیلمی و داذویه منتظرم بودند، قیس بن مکشوح نیز بیآمد و آهنگ درافتادن با اسود عنسی داشتیم و پیش از آنکه قیس بن مکشوح با ما بنشیند یکی به او گفت: «شاه ترا می خواهد» و قیس بن مکشوح با ده تن از مردم مذحج و همدان برفت که به سبب حضورشان اسود عنسی نتوانست قیس بن مکشوح را بکشد، اسود عنسی به او گفته بود: «از دست من به این مردان پناه برده ای؟ مگر من خبر درست با تو نگفتم، که فرشته به من میگوید «اگر دست قیس بن مکشوح را نبری، او سر ترا می برد؟» قیس بن مکشوح پنداشته بود که اسود عنسی او را می کشد و گفته بود: «روا نیست ترا بکشم که پیمبر خدایی، هر چه می‌خواهی درباره من فرمان بده که از این خوف و هراس آسوده شوم، اگر مرا بکشی یکباره می‌میرم و بهتر از مرگ تدریجی است

اسود عنسی رقت آورد و قیس بن مکشوح را مرخص کرد که پیش ما آمد و قصه را نقل کرد و گفت: «کار خویش را انجام بدهید» و با جماعت خویش همراه شد که سوی اسود عنسی شدیم و بر در وی یک‌صد گاو و شُتر بود و اسود عنسی به پا خاست و خطی کشید و آن سوی خط بایستاد و شتران و گاوان همچنان در بند بود و هیچیک از خط نگذشت و به کشتن آن‌ها پرداخت و ضربت زد و رها کرد که چندان بدود تا جان دهد و چیزی فجیع تر و روزی هراس انگیزتر از آن ندیده بودم.

«اسود عنسی در پی کشتن فیروز دیلمی»

آنگاه اسود عنسی به فیروز دیلمی گفت: «ای فیروز، آیا آنچه درباره تو می‌شنوم درست است؟» و زوبین را حرکت داد و گفت: «می خواستم ترا نیز بکشم و به این حیوانات ملحق کنم.» فیروز گفت: «ما را به خویشاوندی برگزیدی (آزاد، زن شهر بن باذام، که کنون زن اسود عنسی شده بود، دخترعموی فیروز دیلمی نیز بودو بر دیگر ابنای یمن برتری دادی، اگر پیمبر نبودی انتساب ترا از دست نمی دادیم چه رسد به اینکه سامان کار دنیا و آخرت ما به تو است، آنچه را درباره ما می‌شنوی باور مکن و ما چنانیم که می خواهی.» اسود عنسی گفت: «اینها (گوشت گاو و شترانرا تقسیم کن، تو مردم اینجا را بهتر می شناسی

فیروز دیلمی گویدمردم صنعا دور من فراهم آمدندبه یک دسته گوشت شُتر دادم و به خاندانها گوشت گاو و بزرگان را نیز دادم که هر گروه سهم خود را گرفتندجشیش بن دیلمی گویدو پیش از آنکه اسود عنسی بداخل خانه رود فیروز بدو پیوست و یکی پیش اسود عنسی ایستاده بود و سعایت فیروز میکرد و اسود عنسی می شنید و فیروز شنید که اسود عنسی میگفت: «فردا او و کسانش را می کشم، صبحگاه پیش من آی» آنگاه متوجه شد که فیروز آنجاست و گفت» «چه کردی؟» فیروز آنچه را شده بود بدو خبر داداسود عنسی گفت: «خوب کردی» و به درون خانه رفت.

«چگونگی کُشتن اسود عنسی توسط فیروز دیلمی» (اوایل 11 هجری)

جشیش بن دیلمی در ادامه گویدفیروز پیش ما آمد و ماجرا را بگفت و کس پیش قیس بن مکشوح فرستادیم که بیآمد و همسخن شدیم که من پیش دخترعمویم آزاد زن اسود عنسی روم و تصمیم جمع را با وی بگویم تا بگوید چه کنیممن پیش آزاد رفتم و چون قصه را با او بگفتم، آزاد گفت: «اسود عنسی را به دقت حراست می‌کنند و در همه قصر جز این خانه من جایی نیست که نگهبانان احاطه نکرده باشند و پشت این خانه به فلان جا و فلان راه میرسدهنگام شب نقب بزنید که از نگهبانان می گذرید و مانعی در راه کشتن اسود نیستاینجا نیز چراغ و سلاح می یابید

گویداز خانه آزاد بیرون شدم که اسود عنسی به من برخورد و به سرم کوفت تا بیفتادم که اسود مردی تنومند بود و آزاد بانگ زد و گفت: «پسرعموی من آمده مرا ببیند و تو او را میزنی؟» و بانگ آزاد، اسود عنسی را از من منصرف کرد وگرنه مرا کشته بوداسود به زنس آزاد گفت: «بی پدر!خاموش باش، او را به تو بخشیدم.» پس آزاد درون خانه رفت و من سوی کسان خود آمدم و گفتم: «باید فرار کرد.» و ماجرا را نقل کردم و به حیرت بودیم که فرستاده آزاد بیآمد و گفت: «آزاد گفته کهکاری را که گفتم انجام بده، من چندان در گوش اسود خواندم که مطمئن شد.» و فرستاده برفت و من به فیروز گفتم: «تو برو و قضیه را قطعی کُن.» من با وضعی که رُخ داده بود و اسود عنسی منعم کرده بود نمی‌توانستم سوی دخترعمویم بروم و فیروز دیلمی پذیرفت و او برفت که زبر و زیرک تر از من بود.

فیروز پیش آزاد رفت و او وضع نقب زدن را با فیروز در میان نهاد پس فیروز بدو گفت: «چگونه می‌توانیم به خانه‌ای که پُر از اثاث است نقب بزنیم، باید اثاث خانه را برداریم.» پس برفتند و اثاث خانه را برداشتند و در را بستند که ناگهان اسود عنسی به خانه آمد و فیروز را بدید و آزاد از خویشاوندی و همشیری بودن خود با فیروز سخن کرد و گفت که با فیروز محرم است، و اسود بانگ زد و فیروز را از خانه بیرون کرد و او پیش ما بیآمد و خبر را با ما بگفت.

گویدهنگام شب به کار پرداختیم و با یاران خویش همآهنگ شدیم و همدانیان و حمیریان را با شتاب خبر کردیم و به خانه آزاد نقب زدیم و وارد شدیم، چراغی زیر کاسه ای بود، فیروز را پیش انداختیم که از همه دلیرتر و نیرومندتر بود و گفتیم: «بنگر چه می بینی» فیروز نگاهی به بیرون کرد و از نقب درآمد و ما نیز همراه وی بودیم و میان او و نگهبانان فاصله بود تا به خانه ای رسیدیم و چون فیروز به در خانه نزدیک شد صدای خُرخُر بلندی را شنید و آزاد آنجا نشسته بود و اسود نزدیک در آمد و شیطان او را بنشانید و به زبان او سخن کرد و همچنانکه نشسته بود خُرخُر می‌کرد و می گفت: «ای فیروز، مرا با تو چه کار؟» فیروز ترسید که اگر بازگردد هلاک شود و آزاد نیز به هلاکت رسد و با اسود عنسی که چون شیری تنومند بود درآویخت و سرش را بکوفت و گردنش را بشکست و با زانوی خویش پشتش را بکوفت و خونش بریخت و برخاست که برون شود اما آزاد جامه اش را بگرفت که پنداشت اسود را نکشته است و گفت: «کجا میروی؟» فیروز گفت: «می روم تا قتل او را به یارانم خبر دهم

آنگاه فیروز پیش ما آمد که با وی برفتیم و خواستیم سر اسود عنسی را ببریم اما شیطان او را به حرکت درآورد و بجنبیدگفتم: «روی سینه‌اش بنشینید» و دو تن روی سینه‌اش نشستند و آزاد مویش را بگرفت و صدایی برخاست و پارچه ای به دهانش بست و کارد به حلقش کشید که چون گاو خرخر کرد و نگهبانان سوی در آمدند و گفتند: «چه خبر است؟» آزاد، زن اسود عنسی گفت: «وحی به پیغمبر می رسد» و اسود بی حرکت شدگویدبعد از کشتن اسود عنسی شب به گفتگو بودیم که چگونه یاران خود را خبر کنیم که جُز من و فیروز و داذویه و قیس بن مکشوح کس نبود و چنان دیدیم که شعاری را که میان ما و یارانمان بود به بانگ بلند بگوییم، و پس از آن اذان گفته شود.

و چون صبح برآمد داذویه بانگ زد و شعار بگفت و مسلمانان و کافران بدویدند و نگهبانان فراهم آمدند و من بانگ شهادت اسلام بر زبان آوردم و گفتم که اسود عنسی کذاب بود، و سر وی را سوی قوم انداختم آنگاه نماز به پا شد و کسان بیآمدند و بانگ زدیم که ای مردم صنعا هرکه یکی از یاران اسود عنسی را بیآبد بگیرد و هرکه کسی از آن‌ها را در خانه دارد بگیرد و در راهها بانگ زدیم که هر کس از آن‌ها را توانستید بگیرید.

اسودیان از کودکان ما بسیار بگرفتند و اموال غارت کردند و هزیمت کردند و هفتاد سوار و پیاده از آن‌ها به دست ما افتاد و هفتصد زن و کودک از ما به دست آن‌ها افتاده بودپس نامه نوشتند و ما کس فرستادیم که کسان ما را بدهند و کسانشان را بگیرند و چنین کردند و برفتند و به چیزی از ما دست نیافتند و میان صنعا و جند سرگردان شدند، صنعا نجات یافت و خدا اسلام و مسلمانان را عزت داد و ما در کار امارت یمن به رقابت افتادیم و یاران پیمبر به قلمرو عمل خویش رفتند و همسخن شدیم که معاذ بن جبل پیشوای نماز باشد و خبر را برای پیمبر نوشتیم و این در ایام زندگی وی بود.

پیمبر گفت «مردی مبارک از خاندانی مبارک اسود عنسی را بکشت»

گویدهمان شب پیمبر خبر یافته بود و همینکه فرستادگان ما به مقصد رسیدند معلوم شد که او صلی الله علیه وسلم صبحگاه آنشب درگذشته بود و ابوبکر رحمه الله نامه‌ها را جواب دادعبدالله بن عمر گویدهمانشب که اسود عنسی کشته شده بود پیمبر به وحی خبر یافت و به ما بشارت داد و گفت: «دیشب عنسی کشته شد و مردی مبارک از خاندانی مبارک او را بکشت.» گفتیم: «او که بود؟» پیمبر گفت: «فیروز، موفق باد فیروز». فیروز گویداسود عنسی را بکشتیم و کارها چنان شد که از پیش بود، اما معاذ بن جبل فقط برای سه روز پیشوای نماز بود که خبر وفات پیمبر رسید و کارها در هم شد و ندانستیم چه باید کرد و سواران اسودی میان صنعا و نجران بودند و سرزمین یمن آشفته شد.

«کشته شدن اسود عنسی بگفته فیروز دیلمی»

عبدالله پسر فیروز دیلمی به نقل از پدرش، در مورد کشته شدن اسود عنسی، روایتی دارد همچون روایت جشیش پسر دیلمی (به احتمال زیاد برادر فیروز و عموی عبدالله و ضُحاک)، اما با اندکی تفاوتاو از پدرش فیروز روایت میکندپیمبر یکی را با نامه سوی ما فرستاد که وبر بن یحنس ازدی نام داشت که پیش داذویه فارسی (پارسیمنزل گرفت، اسود عنسی کاهنی بود که شیطانی و همزادی داشت، اسود سر بر زمین می نهاد و بعد سر برمیداشت و می‌گفت که او، یعنی شیطانش، میگوید که ابن مکشوح (قیس بن مکشوحیاغی است سر او را ببرپس از آن سر به زمین می نهاد و میگفت او میگویدپسر دیلمی یاغی است دست و پای راست او را ببرو اسود عنسی خروج کرد و مُلک یمن بگرفت و شاه آنجا (شهر بن باذامرا بکشت و زنش (آزادرا بگرفت و شاه یمن شد، باذام از آن پیش مُرده بود و پسرش جانشین او شده بود که اسود عنسی او (شهر پسر باذامرا بکشت و من(فیروز دیلمیو داذویه و قیس بن مکشوح مُرادی پیش وبر بن یحنس فرستاده پیمبر فراهم شدیم و درباره کشتن اسود عنسی رأی زدیم.

آنگاه کس پیش زن شاه (آزاد زنِ اسود عنسیفرستادیم که میخواهیم اسود را بکشیم چه باید کرد؟ و زن شاه کس فرستاد که پیش من آیپیش زن شاه رفتم و او کنیز را بر در نهاد که اگر اسود آمد ما را خبردار کند، و من و او به درون رفتیم و این خانه آخرین بود و نقبی زدیم و پرده افکندیم و من گفتم: «امشب او را می کشیم.» زن گفت: «بیآیید.» ناگهان اسود به خانه درآمد و غیرت آورد و در گردن من آویخت و کوفتن گرفتاو را به کنار زدم و بیرون شدم و پیش یاران خویش آمدم و قصه را بگفتم و یقین داشتم که کارمان زار استدر این وقت فرستاده زن بیآمد که از آنچه دیدید نومید مشوید که وقتی تو رفتی من به اسود گفتم: «مگر نمی‌گویید که شما مردمی آزاده و والا نسبید؟» اسود گفت: «چرا» گفتم: «برادرم پیش من آمده بود که درود گوید و حرمت کند و تو بر او جستی و گردنش بکوفتی و بیرونش کردی، جوانمردی تو این بود؟» و چندان ملامتش کردم که خجل شد و گفت: «این برادرت بود؟» گفتم: «آری» اسود گفت: «نمی دانستم» زن گفته بود امشب برای کشتن وی بیآیید.

عبدالله بن فیروز دیلمی در ادامه و به نقل از پدرش گویدپس ما آرام شدیم و نیرو گرفتیم و شبانگاه من و داذویه و قیس بن مکشوح برفتیم و از راه نقب به خانه آخرین درآمدیم، و من (فیروزبه قیس بن مکشوح گفتم: «تو چابکسوار عربی، برو و این مرد را بکش.» قیس بن مکشوح گفت: «من به هنگام پیکار به لرزه می‌افتم و بیم دارم ضربتی به او بزنم که کاری نسازد، تو برو که از همه جوانتر و نیرومندتری» گویدو من (فیروز دیلمیشمشیر خویش را پیش آن‌ها نهادم و وارد شدم که ببینم سر اسود عنسی کجاست، چراغ می سوخت و او در میان بسترها خفته بود و ندانستم سرش کجا است و پایش کجاست؟ زنش کنارش نشسته بود و انار به او می خورانید تا بخفت و من به او اشاره کردم که سرش کجا است و او به جای سرش اشاره کرد، و من برفتم و بالای سرش ایستادم و نمیدانم صورتش را دیدم یا نه، که ناگهان چشم گشود و مرا دید و با خود گفتم اگر برای برداشتن شمشیر بروم بیم هست که کار از دست برود و کسانی را برای حفظ خود بخواند.

و چنان بود که شیطانِ اسود، حضور مرا به او گفته بود و او را بیدار کرده بود، اسود گیج بود و شیطان به زبان وی با من سخن کرد و به من می نگریست و خرخر میکرد، با دو دست به سر او زدم و سرش را به یک‌دست و ریشش را به دست دیگر گرفتم و گردنش را پیچیدم و کوفتم و خواستم پیش یارانم برگردم اما زن در من آویخت که خواهرتان را و خیرخواهتان را رها می کنی؟ گفتم: «بخدا او را کشتم و از شرش آسوده شدیم.» آنگاه پیش دو رفیقم رفتم و ماجرا را به آن‌ها خبر دادمگفتند: «برگرد و سرش را جدا کن و بیآر» و من بازگشتم، اسود عنسی صدایی نامفهوم داشت، دهانش را ببستم و سرش را ببریدم و پیش دو رفیقم بردم و با هم برون شدیم و به منزل خویش رفتیم که وبر بن یحنس ازدی آنجا بود و با هم بر قلعه‌ای بلند رفتیم و وبر بن یحنس بانگ نماز دادآنگاه بانگ زدیم که خدا عزوجل اسود کذاب را کشت و مردم فراهم آمدند و سر را بینداختیم.

و چون یاران اسود عنسی این بدیدند بر اسبان خویش نشستند و هر کدامشان نوسالی از فرزندان ما را از خانه ای که آنجا بودند بگرفتند و در تاریکی صبحدم دیدمشان که نوسالان را به ردیف خود سوار کرده بودند و به برادرم (جشیش بن دیلمیکه میان مردم بود بانگ زدم که هر کدامشان را که می‌توانید بگیرید، مگر نمی‌بینید با فرزندان ما چه می کنند؟ پس کسان ما در آن‌ها آویختند و هفتاد کس از ایشان بگرفتیم و سی نوسال از ما ببردند و چون بیرون شهر رسیدند متوجه شدند که هفتاد کس از آن‌ها نیست و بیآمدند و آن‌ها فرزندان ما را رها کردند و ما یاران آن‌ها را رها کردیم.

گویدپیمبر خدای به یاران خویش گفته بود: «الله اسود کذاب عنسی را بکشتاو را به دست یکی از برادران مسلمان شما که اسلام آورده‌اند و تصدیق پیمبر الله کرده‌اند از میان برداشت.» پس از قتل اسود ما چنان شدیم که پیش از آمدن اسود بودیم و سران قوم آسوده شدند و کسان به مسلمانی باز آمدندعبید بن صخر گویدآغاز کار اسود عنسی تا ختم غایله وی سه ماه بودضُحاک پسر دیگر فیروز دیلمی و برادر عبدالله گویداز آن هنگام که اسود عنسی در «غار خبان» خروج کرد تا وقتی کشته شد چهار ماه بود و پیش از آن کار وی مکتوم (نامعلومبود. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1354 تا 1367)

دومین برگشت از مسلمانی مردم یمن در دوران ابوبکر (11 هجری)

ابوجعفر گویداز جمله آن‌ها که بار دوم در یمن از دین اسلام بگشتند «قیس بن عبد یغوث بن مکشوح» بود و قصه ارتداد دوم مردم یمن چنانکه در روایت شعیب آمده، چنان بود که وقتی خبر درگذشت پیمبر به یمن رسید قیس بن مکشوح از دین برگشت و برای کشتن والیان یمن از طرف پیمبر اسلام، فیروز دیلمی و داذویه و جشیش بن دیلمی بکوشیدو ابوبکر به عمیر بن افلح ذومران و سعدبن عاقب ذوزود و سمیفع بن ناکور ذوالکلاع و حوشب ذوظلیم و شهر ذویناف (همه از مردم یمننامه نوشت و دستورشان داد در کار خویش پایمردی کنند و به کار الله و مردم قیام کنند و وعده فرستادن سپاه را داد و اینکه ابنا را در مقابل دشمنان کمک کنید و محافظ آن‌ها باشید و به سخن فیروز دیلمی گوش فرا دهید و با او بکوشید که من او را سالاری داده ام.

«قیس بن مکشوح از اسلام برگشته در پی کشتن ابناء» (11 هجری)

عروه بن غزیه دثینی گویدوقتی ابوبکر به خلافت رسید فیروز دیلمی را سالار کرد و پیش از آن فیروز و داذویه (ایرانی الاصلو جشیش (بن دیلمی و احتمالاً برادر فیروز دیلمیو قیس بن مکشوح همدل و همدست بودندگویدو چون قیس بن مکشوح از قضیه نامه ابوبکر خبر یافت کس پیش«سمیفع بن ناکور ذوالکلاع» و یاران وی فرستاد و گفت: «ابناء در دیار شما بیگانه‌اند و مزاحمان شمایند و اگر بگذاریدشان همچنان میان شما بمانند، رأی من این است که سرانشان را بکشم و از این دیار بیرونشان کنم.» اما ذوالکلاع و یاران وی از این کار بیزاری کردند و با او همدستی نکردند و ابناء را نیز یاری ندادند و بیطرف ماندند و گفتند: «ما را به این چیزها کاری نیست، تو یار آن‌ها بوده‌ای و آن‌ها یار تو اند

قیس بن مکشوح همچنان در صدد بود که سران ابناء را بکشد و بقیه را از یمن براند و با آن دسته سرگردان از مردم لحج که در یمن به هر سو میرفتند و با هر که سر خلاف آنها داشت جنگ میکردند محرمانه نامه نوشت و خواست که شتابان سوی وی روند و همدست شوند و ابناء را از دیار یمن بیرون کنندلحجیان جواب موافق دادند و نوشتند که با شتاب میآیند و ناگهان مردم صنعا از نزدیک شدن آنها خبر یافتند و قیس بن مکشوح پیش فیروز دیلمی رفت و چنین وانمود کرد که از این خبر بیمناک است و داذویه بیامد و با آنها مشورت کرد تا واقع را بپوشاند و از او بدگمان نشوند و آنها زیر و روی قضیه را بدیدند و از قیس بن مکشوح اطمینان یافتندپس از آن قیس بن مکشوح آنها را برای روز بعد به غذا خواند و وقت را چنان کرد که نخست داذویه و پس از او فیروز و پس از هر دو جشیش برسددر روز معین داذویه برفت و به خانه قیس بن مکشوح رسید و قیس بن مکشوح او را بکشت و فیروز در راه بود و چون نزدیک خانه قیس بن مکشوح رسید دو زن را دید که از دو بام با هم سخن میکردند و میگفتند«این نیز مانند داذویه کشته میشود» و فیروز بازگشت و چون قیس بن مکشوح و یاران وی از بازگشت فیروز خبر یافتند به دنبال وی دویدند و فیروز نیز بدوید و با جشیش برخورد و با او سوی کوهستان خولان رفتند که خالگان فیروز آنجا بودند و عاقبت به خولان رسیدند و سواران پیش قیس بن مکشوح بازگشتند و قیس بن مکشوح در صنعا قیام کرد و شهر را به تصرف آوردچون فیروز به خالگان خویش پناه برد و در حمایت آنها قرار گرفت ماجرای خویش را به ابوبکر نوشت.

«مردم قبایل یمن به دور قیس بن مکشوح فراهم شدند» (11 هجری)

قیس بن مکشوح می گفتخولان و فیروز چیست و پناهگاهشان چه اهمیت دارد.» آنگاه مردم قبایلی که ابوبکر به آنها نامه نوشته بودند به دور قیس بن مکشوح فراهم آمدند و سرانشان بی طرف ماندند و قیس به ابناء تاخت و آنها را سه گروه کرد، آنها را که مانده بودند با کسانشان بداشت و زن و فرزند کسانی را که سوی فیروز دیلمی گریخته بودند دو گروه کرد، گروهی را سوی عدن فرستاد تا از راه دریا بروند و گروه دیگر را از راه خشکی فرستاد و به همگان گفت به دیار خود بروید و کس همراهشان فرستاد تا آنها را به راه ببرندزن و فرزند دیلمی از راه خشکی فرستاده شدند و زن و فرزند داذویه کشته شده از راه دریا رفتند.

رجز خوانی «فیروز دیلمی دلیر از پس باسل»

و چون فیروز دیلمی دید که مردم یمن به دور قیس بن مکشوح گرد آمده‌اند و زن و فرزندانشان مورد غارت قرار گرفته‌اند و برای نجات آن‌ها کاری از او ساخته نبود و آن سخن را که قیس بن مکشوح در تحقیر خالگان وی و ابناء گفته بود شنید، شعری در مقام مفاخره و ذکر نسب خویش و اهل و عیال بگفت بدین مضمون: «روندگان ریگزار و نخلستان را ندا بدهیدو گویید ملامت نکنندگفتار دشمنان اگرچه بسیار گویندآن‌ها را زیان نزندکه سوی قوم خویش می‌رونداز سخن روندگان راه که در ریگزار می‌روندچشم بپوشکه ما اگرچه خانه به صنعا داریماز نژاد بزرگان بوده‌ایمدیلمی دلیر از پس باسلتن به زبونی نداد و گرما را بر سایه برگزیدوقتی کار کسری رونق داشتکشتزارهای بزرگ عراق، خاص گروه من بودوقتی نسب خویش بگویم، باسل اصل و ریشه من استچنانکه هر درخت به ریشه خود می‌رسدآن‌ها مرا پرورده اندو مرا به گفتار نیک و نسب والا زینت داده‌اندنیروی ما از سبکسری با دشمنان نیستکه خدا با سبکسری نیرو نمی‌دهددر اسلام از خاندان احمد نماندیمو اگر دیگران پیش از ما مسلمان شدنددر اسلام زبون نبودیماگر دلوی از قوم من مرا تر کردامیدوارم که دلو من آن‌ها را غرق کند

«نجات کاروان زن و فرزندان ابناء و قیام فیروز دیلمی در صنعا» (11 هجری)

پس از آن فیروز برای جنگ قیام کرد و کس پیش بنی عقیل بن ربیعه فرستاد و از آنها بر ضد کسانی که کاروان ابناء را می بردند کمک خواستمردم بنی عقیل به سالاری مردی بنام معاویه حرکت کردند و راه بر مردان قیس بن مکشوح بستند و همراهان کاروان را کشتند و زن و فرزند ابناء را نجات دادند و آنها را در دهکده ها جای دادند تا فیروز به صنعا بازگشتآنگاه قوم عقیل و عک، کسان به کمک فیروز فرستادند و او با گروه کمکی و کسانی که از پیش بر وی فراهم آمده بودند به جنگ قیس بن مکشوح رفت و نزدیک صنعا رو به رو شدند و جنگ کردند و الله قیس بن مکشوح و قوم وی را هزیمت کرد و او با همراهان خویش گریخت و همانجا رفت که بعد از کشته شدن اسود عنسی بوده بودند و بازماندگان اسود عنسی به همراهی قیس بن مکشوح میان صنعا و نجران رفت وآمد کردند و عمروبن معدیکرب به تایید عنسیان در مقابل گروه فروه بن مسیک بود و فروه با قبیله مراد یمن بود.

«مسلمانی فروه بن مسیک سالار قوم مُراد یمن»

عمرو بن سلمه گویدقصه فروه بن مسیک چنان بود که پیش پیمبر آمد و مسلمان شد و پیمبر بدو گفت: «ای فروه، از حادثه‌ای که در یوم الرزم برای قوم تو مراد رُخ داد غمین شدی یا خوشدل؟» فروه بن مسیک گفت: «هرکه برای قومش حادثه‌ای چون یوم الرزم رُخ دهد به ناچار غمگین شود.» یوم الرزم میان مراد، قوم فروه و قوم همدان درباره بت یغوث رُخ داد که مدتی این بُت پیش قوم مراد می‌ماند و مدتی نزد قوم همدان و قوم مراد می‌خواست هنگام نوبت قوم همدان بُت یغوث را بگیرد و مردم قوم همدان به سالاری اجدع ابومسروق با آن‌ها جنگیدندپیمبر گفت: «ولی این حادثه در اسلام مایه خیر آن‌ها شد» فروه بن مسیک گفت: «اگر چنین است مایه خوشحالی من است.» و پیمبر الله فروه بن مسیک را عامل زُکات (مالیاتقبیله مُراد و مقیمان دیار آن‌ها کرد.

و چنان بود که عمروبن معدیکرب با بنی زبید و حلیفان آن از قوم خویش سعدالعشیره بریده بود و به قبیله مُراد پیوسته بود و با آن‌ها و فروه بن مسیک مسلمان شده بود و چون اسود عنسی از دین اسلام بگشت و مردم قوم مذحج پیرو او شدند، فروه بن مسیک و یاران وی بر اسلام بماندند و عمروبن معدیکرب با کسان خود مُرتد شد و اسود عنسی او را در مقابل فروه بن مسیک گماشت که مراقب اعمال همدیگر بودند و درباره یکدیگر شعر و رجز می‌گفتندو دو گروه در این حال بودند که عکرمه ابن ابوجهل با سپاه خود به «ابین» رسید.

ابن محیریز گویدوقتی عکرمه ابن آبی جهل از مُهره در نجد سوی یمن روان شد و به ابین رسید و بسیار کس از مردم مهره و سعد بن زید و مردم ازد و بنی ناجیه و عبدالقیس و جمعی از بنی مالک بن کنانه و عمروبن جندب با وی بودند و از آن پس که گروهی از مُرتدان قبیله نخع را بکُشت مردم قبیله نخع را فراهم آورد و گفت: «در کار مسلمانی چگونه بودید؟» مردم نخع گفتند: «در جاهلیت دین داشتیم و مانند دیگر عربان نبودیم چه رسد به حال که به دینی گرویده ایم که فضیلت آنرا شناخته ایم و بدان دل بسته ایم.» و چون عکرمه درباره آن‌ها پُرسش کرد، کار چنان بود که گفته بودند، عامه قوم بر اسلام ثبات ورزیده بودند و مُرتدان قوم نخع گریخته بودندآنگاه عکرمه ابن آبی جهل کار قبیله نخع و حمیر را سامان داد و جمعشان را التیام بخشیدو قیس بن عبد یغوث (قیس پسر عبد بُت یغوثبن مکشوح به سبب آمدن عکرمه ابن آبی جهل سوی عمروبن معدیکرب رفت و چون بدو پیوست در میانه اختلاف افتاد و عیب همدیگر گفتند و عمروبن معدیکرب خیانت با ابناء و کشتن داذویه و فرار از مقابل فیروز دیلمی را بر قیس بن مکشوح عیب می‌گرفت.

«چگونه عمروبن معدیکرب و قیس بن مکشوح دوباره مسلمان شدند»

ابوجعفر طبری گویدابوبکر به طاهربن آبی هاله، از عاملین مکه و مردم عک و اشعریان، و مسروق نامه دنوشت که سوی صنعا روند و هر دو برون شدند و سوی صنعا رفتند برای کمک به فیروز دیلمیبه عبدالله بن ثور بن اصفر نیز نوشت که قبایل عرب و مردم تهامه را که به دعوت وی پاسخ می‌دهند فراهم آرد و در جای خویش بماند تا دستورش رشدگویدآغاز ارتداد عمروبن معدیکرب از آنجا بود که عمرو با خالدبن سعید بود و با او مخالفت کرد و پیرو اسود عنسی شد و میانشان جنگ شد که خالدبن سعید ضربتی بر بازوی عمروبن معدیکرب زد و زخمش زد و بند شمشیرش را ببرید و عمرو ضربتی به خالدبن سعید زد که کارگر نشد و عمرو از مرکب فرود آمد و به کوه زد و خالدبن سعید اسب و شمشیرش را که صمصام نام داشت بگرفت.

ابو زرعه شیبانی گویدوقتی مهاجر بن آبی اُمیه که آخرین کسی بود که از پیش ابوبکر حرکت کرد، راه مکه گرفت و خالدبن اسید به وی پیوست و بر طایف گذشت که عبدالرحمان بن آبی العاص بدو پیوستآنگاه برفت تا به جریر بن عبدالله رسید که بدو پیوست، و وقتی به عبدالله ابن ثور رسید، عبدالله نیز با نفراتش بدو پیوست، آنگاه به نجران رسید و فروه بن مسیک بدو پیوستعمروبن معدیکرب نیز از قیس بن مکشوح جدا شده بود و بی‌آنکه امان بگیرد پیش مهاجر بن آبی اُمیه رفت و مهاجر او را به بند کردبه قیس ن مکشوح نیز دست یافت و به بند کرد و حال آن‌ها را به ابوبکر نوشت.

مهاجر بن آبی اُمیه از نجران سوی قوم لحجیان رفت و سپاهش اطراف آن قوم را گرفت که امان خواستند که امانشان داد و آن‌ها دو گروه شدند و مهاجر در «عجیب» با یکی از آن دو گروه رو به رو شد و نابودشان کرد و سواران مهاجر با سالاری عبدالله ابن ثور در راه خبیثان با گروه دیگر لحجیان رو به رو شدند و آن‌ها را از میان برداشتند و فراریان را در همه جا تعقیب کردند و بکشتند.

وقتی قیس بن مکشوح و عمروبن معدیکرب را پیش ابوبکر آوردند به قیس بن مکشوح گفت: «به بندگان الله تاختی و آن‌ها را کُشتی و با مُرتدان و مُشرکان به جای مومنان دوستی کردی؟» و میخواست او را بکشد، اما قیس بن مکشوح دخالت در قتل داذویه را انکار کرد و این کاری بود که محرمانه انجام شده بود به همین جهت ابوبکر از کشتن وی چشم پوشیدابوبکر به عمروبن معدیکرب گفت: «شرم نداری که هر چند یکبار منهزم و اسیر میشوی، اگر این دین را یاری کرده بودی خدایت رفعت داده بودعمروبن معدیکرب گفت: «دیگر تکرار نمی کنم» آنگاه ابوبکر، عمروبن معدیکرب را با قیس بن مکشوح سوی قبایلشان پس فرستاد.

مستنیر گویدمهاجر از «عجیب» روان شد و در صنعا مقر گرفت و بگفت تا فراریان قبایل را تعقیب کنند و هر که را به دست آوردند کشتند و یاغیان را نبخشید و توبه کسانی را که یاغی نشده بودند و پشیمانی کرده بودند پذیرفتمهاجر بن آبی اُمیه ورود خویش را به صنعا و دنباله آن را برای ابوبکر نوشت. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1458 تا 1464)

آزاد مردان پارسی در دوران عمر بن خطاب

بعد از درگذشت ابوبکر، اولین خلیفه سیِد، در 13 هجری، عمربن خطاب با وصیت ابوبکر دومین خلیفه مسلمانان شد و با توجه به ناسیونالیسم عربی که عمر خواهانش بود و با توجه به شواهدی که در تاریخ نگاری پیشینیان دیده میشود، در مدتی کوتاه مُقام های «آزاد مردان پارسی و یمنی» از آنان گرفته شد و به دست سران و سرداران قُریشی و عرب حجاز سپرده شد و به قول حمزه اصفهانی «خدا خود بهتر از همه داند



منابع:

1- تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد 4، چاپ 1375، از انتشارات اساطیر.

2- تاریخ یعقوبی، اثر احمدبن اسحاق یعقوبی (ابن واضح یعقوبی)، با ترجمه محمد ابراهیم آیتی، جلد دوم، چاپ 1389، از شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.



=============== ================= ================

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت/ 2 شهریور 1397/ 24 آگوست 2018/

================ =============== ================= ================ =================

با تشکر از آقایان ابوالقاسم پاینده سروش آذرت از سایت خانه و خاطره / 2 شهریور 1397/ 24 آگوست 2018/