حسن بن علی (امام حسن: دومین امام شیعیان اهل بیت)

با سلام. به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

حیات حسن بن علی بن ابیطالب (از 3 تا 50 هجری/ 624 تا 670 میلادی)

حسن فرزند بزرگ علی بن ابیطالب و مادرش فاطمه دختر پیامبر اسلام بود. گفته می‌شود او در نیمه ماه رمضان سال دوم یا سوم هجری در مدینه بدنیا آمد، و پیامبر اولین نوه دختریش را حسن نام نهاد و با کنیه ابومحمد. اما در ادوار دیگر لقبهای دیگری به او داده شد از جمله مجتبی، تقی، سیّد، زکی، امین و..! بنا بر گفته ابوبکر و زُبیر بن عوام و عبدالله بن زُبیر، حسن بسیار شبیه پیغمبر اسلام بود و پیغمبر او را بسیار دوست میداشته و حسن تنها کسی بود که اجازه داشت بوقت نماز از دوش پیغمبر بالا رود و گفته میشود پیغمبر به او در کودکی آداب و ادعیه اسلامی می‌آموخته و بنابر حدیث ابوهریره، محمد رسول الله میگفت: «پروردگارا! من او را دوست می‌دارم او را دوست بدار، و هر که او را دوست می‌دارد، دوست بدارو در گفتاری دیگر (و در حدیثی دیگر) که اهل سُنت و شیعه نقل کرده اند، پیغمبر میگویند: «حسن و حسین سرور جوانان بهشتند.»(1) و در روایتی دیگر از پیامبر نقل کرده‌اند که میگویند: «حسن و حسین امامند، چه قیام کنند یا نکنند.»(2) و در جریان «مباهله» (نوعی ناسزا گفتن و لعنت کردن همدیگر و با گرو گذاشتن بهترین کسان خود) پیامبر اسلام با مسیحیان نجران، حسن بهمراه برادرش حسین و پدر ومادرش علی و فاطمه، حضور داشت.

حسن بن علی در دوران خلافت ابوبکر (11 تا 13 هجری/ 632 تا 634 میلادی)

بعد از وفات محمد رسول الله و خلافت ابوبکر از ابوهریره روایت شده که روزی ابوبکر بر منبر مدینه در حال صحبت کردن بود که حسن هشت ساله وارد مسجد می‌شود و به ابوبکر امر ونهی میکند که از منبر پدرم بیا پایین و ابوبکر در حالیکه میگریست می‌گفت آری این منبر پدر توست نه پدر من.

حسن بن علی در دوران عمر بن خطاب (13 تا 23 هجری/ 634 تا 644 میلادی)

در دوران عمر (زادروز تقریباً از 40 قبل از هجرت، وفات 23 هجری/ مابین 586 تا 590 تا 644 میلادی) و هنگامیکه او بعد از ترورش توسط پیروز نهاوندی معروف به «ابو لولو» در حال هلاک بود از حسن بن علی که بیست سالی از عمرش نگذشته بود خواست که بعنوان داور نظارت بر شورای انتخاب خلیفه شرکت داشته باشد.

حسن در دوران خلافت عثمان بن عفان (از 23 تا 35 هجری/ از 644 تا 656 میلادی)

در دوران عثمان بن عفان، سومین خلیفه راشُدین، طبری بنقل از ابومعشر و واقدی و علی بن محمد مداینی روایت میکند: از جمله حوادث سال 30 قمری، غزای (جنگ) طبرستان بود بوسیله سعید بن عاص. ولی به گفته سیف بن عمرو، اسپهبد طبرستان با «سوید بن مقرن» صلح کرد. اما به گفته مداینی هیچکس به غزای طبرستان نرفت تا عثمان بخلافت رسید و به سال سی ام سعید بن عاص به غزای آنجا رفت. حنش بن مالک گوید: سعید بن عاص به سال سی ام از کوفه به منظور غزا آهنگ خراسان کرد حذیفه بن یمان و کسانی از یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم با وی بودند. حسن و حسین و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و عمرو بن عاص و عبدالله بن زبیر با وی بودند... عبدالله بن عامر در ابرشهر به سعید بن عاص رسید. سپس از آنجا به گرگان رفت که بر دویست هزار (خراج) با وی صلح کردند. آنگاه به طمیسه رفت که شهری بود بر ساحل دریا و مجاور گرگان و مردم آنجا با وی به جنگ آمدند و چنان شد که سعید بن عاص نماز خوف کرد و دشمن را محاصره کرد که امان خواستند و امانشان داد که یکیشان را نکشد و چون قلعه را گشودند همگی را بکشت بجز یکی، و هر چه را در قلعه بود بگرفت. حنش بن مالک تغلبی گوید: کافری که خدمت آنها (یاران پیمبر) میکرده بود به من گفت: «سفره را پیش آنها می بردم و چون میخوردند به من دستور میدادند که آنرا می تکاندم و می آویختم و چون شب میشد باقیمانده را به من میدادندگویند در حمله‌ی اعراب به گرگان، مردم با سپاهیان اسلام به سختی جنگیدند، پس از مدتها پایداری و مقاومت سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان امان داد و سوگند خورد «یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت» مردم گرگان تسلیم شدند اما سعید ابن عاص همه مردم را بقتل رسانید بجز یک تن و در توجیه پیمان شکنی خود گفت: «من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم! تعداد سپاهیان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود. و به گفته بعضی ها در همین سال یزدگرد پسر شهریار از فارس سوی خراسان گریخت (و یکسال بعد در مرو بقتل رسید). (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج5، صفحه 2116 ؛ تاریخ کامل، از ابن اثیر، ج3، ص178)

در سال 35 هجری وقتی که شورشیان مصری و کوفی و بصری وارد مدینه شدند و پایتخت اسلام را در قرق خود داشتند در نماز جماعت شهر شرکت کرده و با ریگ پرانی به مردم مدینه و عثمان باعث غش کردن عثمان بر منبر مدینه شدند، طبری روایت می‌کند، ابن عمرو گوید: از حسن بن علی پرسیدم: «آیا هنگام محاصره عثمان حضور داشتی؟» حسن گفت «آری، من نوجوان بودم (حسن در 35 هجری قمری تقریباً 30 ساله بود و راوی میگوید او نوجوان بود؟!) و با همگنانم در مسجد بودیم و چون سروصدا بسیار شد زانو میزدم یا بر می خاستم، آن جماعت بیآمدند و در مسجد و اطراف آن جای گرفتند. جمعی از اهل مدینه بر آنها فراهم شدند و کارشان را تقبیح میکردند آنها نیز مردم مدینه را تهدید میکردند در این اثنا که در اطراف سروصدا میکردند عثمان نمودار شد، گویی آتشی بود که خاموش شد. عثمان به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد یکی برجست و دیگری او را بنشانید، دیگری برخاست و یکی دیگر او را بنشانید. به عثمان ریگ پرانیدند تا از منبر افتاد و او را برداشتند و به خانه بردند. بیست روز امامت نماز میکرد آنگاه مانع نماز کردن وی شدند(تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص2233) و هنگامیکه حج گزاران مکه قصد کُشتن سباییان مصری و کوفی و بصری را می‌کنند و شورشیان تنها راه ورطه رهایی خود را در کُشتن عثمان می بینند، طبری از ابوعثمان روایت می‌کند: وقتیکه مردم با آن کس در مکه پیمان کردند بسلامت بیآمد(؟) و از مکه خبر آورد که همگان قصد مصریان و امثال آنها دارند و میخواهند این کار را به ثواب حج بیفزایند. و چون مصریان از این خبر یافتند و دانسته بودند که مردم ولایات نیز حرکت کرده اند شیطان به آنها پنجه انداخت و گفتند «از این ورطه رهایی نداریم جز اینکه این مرد را بکُشیم و مردم به این حادثه از ما مشغول شوندو راهی برای نجاتشان جز کشُتن عثمان نماند. آهنگ در کردند اما حسن و ابن زبیر و محمدبن طلحه و مروان بن حکم و سعیدبن عاص و دیگر فرزندان صحابه که با آنها بودند مانعشان شدند و درهم آویختند و عثمان بانگشان زد «خدا را، خدا را، شما از یاری من معافید» که نپذیرفتند. اما عثمان در را گشود و با سپر و شمشیر برون شد که آنها را دور کند و چون او را بدیدند مصریان عقب رفتند و مدافعان عثمان بدنبالشان رفتند و دورشان کردند. عثمان صحابیان را قسّم داد که وارد خانه شوید و چون نخواسته بودند و وارد شدند و در بر روی مصریان بسته شد. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2279) و هنگامیکه عثمان چهل روز در محاصره کامل شورشیان بود و او اعتنایی به تعهد نامه سه روزه و سه شروط مالک اشتر نکرد، طبری چگونگی کشته شدن عثمان را بنقل از وثاب و حسن چنین روایت می کند: آنگاه چند روز بعد مردکی بیآمد که گفتی گرگی بود و از دور نگاه کرد آنگاه بازگشت و محمدبن ابی بکر با سیزده کس بیآمد و چون نزدیک عثمان رسید ریش او را بگرفت و کشید چندانکه صدای دندانهای او را شنیدم (راوی وثاب). عثمان گفت «برادرزاده! ریشم را ول کن! ریشم را ول کنمحمدبن ابی بکر (فرزند ابوبکر و برادر ناتنی اُم المومنین عایشه) به یکی از یارانش اشاره کرد و او سر عثمان را با تیری زخم دار کرد و بعد همه با هم او را بکشتند.» (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2257 تا 2258) و حسن گوید: محمدبن ابی بکر پیش عثمان رفت و ریشش را بگرفت که گفت «جایی را گرفتی و کاری کردی که اگر ابوبکر بود نمی گرفت و نمی کردپس محمد برون شد و او را رها کرد. آنگاه یکی که او را «مرگ سیاه» نام داده بودند پیش عثمان رفت و او را خفه کرد و پیکرش را بکوفت. آنگاه برون شد و گفت «بخدا چیزی نرم تر از گلوی او ندیده بودم بخدا گلویش را فشردم چندان که نفسش چون نفس مار در تنش همی پیچید.» (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2273)

طبری در ادامه از ابوعثمان روایت می کند: نخستین کس که به مقابله مصریان آمد مغیره بن اخنس بود. مغیره بن اخنس میگفت «اگر عثمان را رها کنیم چه عذری پیش خدا خواهیم داشت در صورتیکه می توانیم نگذاریمشان تا بمیریماو رجز میخواند پس از آن «حسن (بن علی) آمد که شعری (رجزی) میخواند. محمدبن طلحه نیز شعرخوانان بیآمد، سعیدبن عاص نیز شعری میخواند. آخرین کسی که برون آمد عبدالله بن زبیر بود که عثمان گفته بود پیش پدرش رود و مطلبی را که خواسته بود با وی بگوید که به خانه های خود روند. عبدالله بن زبیر پس از همه برفت و پیوسته به این می بالید و از آخرین لحظات درگذشت عثمان سخن داشت. عثمان در نماز بود که در را آتش زدند سوره را گشوده بود و قرائت وی تند بود به سروصدا اعنتا نکرد غلط نخواند و وانماند و پیش از آنکه بدو رسند سوره را به سر برد و بار دیگر به نزد مُصحف نشست و این آیه را بخواند «کسانی که مردم گفتندشان، مردمان برای جنگ شما گرد آمده اند از آنها بترسید، و ایمانشان فزون شد و گفتند: خدا ما را بس، که نیکو تکیه گاهی استکسان گفتند «مغیره بن اخنس کشته شدو آنکس که او را کشته بود انالله گفت. به او گفتند «چه شده؟» کشُنده مغیره بن اخنس گفت: بخواب دیده بودم که بمن گفتند «به قاتل مغیره بن اخنس بگو که جهنمی استو به این بلیه افتادم. و کسان از خانه های اطراف به خانه عثمان ریختند و آنجا را پُر کردند اما آنها که بر در بودند بیخبر بودند. مردم قبایل بیآمدند و فرزندان خویش را ببردند که خلیفه به چنگ دشمن افتاده بود. یکی را برای قتل عثمان فرستادند که وارد اطاق شد و گفت «از خلافت کناره کن تا ترا رها کنیم» عثمان گفت «وای تو! در جاهلیت و اسلام به زنی تجاوز نکرده ام، غنا نکرده ام و آرزوی ناروا نداشته ام و از آن وقت که با پیمبر صلی الله علیه وسلم بیعت کرده ام دست به عورت خویش نزده ام. پیراهنی را که خدا عزوجل به من پوشانیده به در نمی کنم گوید آن مرد برون شد و گفت: «گیر افتاده ایم، بخدا جز با کشتن وی از مردم رهایی نداریم اما کشتن وی بر ما روا نیست» آنگاه یکی از مردم بنی لیث وارد اطاق شد و لختی بعد بازگشت و از قوم جدا شد. آنگاه یکی از قریش را وارد کردند که او نیز بازگشت و از یاران خود جدا شد. آنگاه عبدالله بن سلام بیآمد و کسان را از کشتن عثمان منع کرد و گفت «ای قوم شمشیر خدا را بر ضد خودتان از نیام در نیآرید که بخدا اگر در آرید در نیام کردن نتوانید، وای شما! اکنون قدرت جماعت بر تازیانه استوار است اگر او را بکشید جز به شمشیر استوار نشود، وای شما! اینک فرشتگان شهر شما را در میان گرفته اند، اگر بکشیدش اینجا را ترک میکنند» گفتند «ای یهودی زاده! ترا با این کارها چه کار» و او برفت. آخرین کسی که پیش وی رفت و سوی قوم باز آمد محمدبن ابوبکر بود. گوید: و چون محمدبن ابوبکر برون شد و شکست او را بدانستند (نتوانست عثمان را بکشد)، قتیره و حمران، هر دو آنان سکونی، و غافقی برجستند، غافقی با پاره آهنی که همراه داشت ضربتی به عثمان زد و مُصحف را با پا بزد که بگشت و پیش روی عثمان قرار گرفت و خون بر آن روان شد. سودان بن حمران آمد که ضربت بزند، دختران و نایله دختر قرافصه همسر عثمان روی وی افتادند و نایله دست خویش را جلو شمشیر سودان یا چنانچه عبدالرحمان بن حارث گوید "کنانه بن بشر بن عتاب تجیبی" برد و آنرا بگرفت که انگشتان دستش بیفتاد و او روی بگردانید و سودان دست به لگن او(عثمان) زد و گفت «کفلش گنده است» و شمشیر را در سینه عثمان فرو برد. عبدالرحمان بن حارث گوید: عمرو بن حمق، بر عثمان جست و روی سینه اش نشست که رمقی داشت و نُه ضربت به سینه عثمان زد و گفته بود سه ضربت به خاطر خدا زدم و شش ضربت به سبب کینه ای که از او به دل داشتم.

حسن در دوران خلافت پدرش علی بن ابیطالب

بعد از بقتل رسیدن عثمان، علی با اصرار مردم مدینه و با تحریک و تذهیب شورشیان خلافت را می پذیرد و مدتی بعد اُم المومنین عایشه و طلحه و زُبیر بخاطر خونخواهی عثمان با نیروهایشان عازم بصره می‌شوند و بعد از پیروزی بر عامل علی بر بصره، به قصاص کُشندگان عثمان در بصره می پردازند. علی در اینوقت با نیروهایش در ربذه بود و برای مقابله با نیروهای عایشه و طلحه، ابتدا عبدالله بن عباس و مالک اشتر را سوی کوفه فرستاد تا از عاملش ابوموسی نیروی کمکی دریافت کند اما فرستادگان علی با مخالفت ابوموسی اشعری روبرو می‌شوند سپس علی فرزندش حسن را با نامه ای سوی عاملش بر کوفه، ابوموسی اشعری، فرستاد و عمار بن یاسر را نیز همراهش کرد.

طبری در مورد جنگ جمل و فرستادن حسن و عماربن یاسر سوی ابوموسی اشعری از محمد روایت می کند: چون ابن عباس با این خبر پیش علی بازگشت، علی پسرش حسن را پیش خواند و روانه کوفه کرد، عماربن یاسر را نیز با حسن فرستاد و بدو (عماربن یاسر) گفت: «برو و آنچه را به تباهی داده ای، اصلاح کُن (بر طبق روایات، عماربن یاسر، مالک اشتر و محمد پسر ابوبکر نیز در توطئه قتل عثمان مشارکت داشتندپس حسن و عماربن یاسر سوی کوفه روان شدند تا به مسجد کوفه رسیدند. نخستین کس که پیش آن‌ها آمد مسروق بن اجدع بود که روبروی عماربن یاسر آمد و گفت: «ای ابوالیقظان! برای چه عثمان را کُشتید؟» عماربن یاسر گفت: «برای آنکه به عرض ما ناسزا می‌گفت و کُتکمان می‌زدمسروق گفت: «بخدا این عقوبت که کردید همانند آن نبود که تحمل کرده بودید، اگر صبوری کرده بودید نکوتر بودآنگاه ابوموسی اشعری بیآمد و حسن را بدید و پهلوی خود نشاند و رو به عماربن یاسر کرد و گفت: «ای ابوالیقظان، تو نیز جزو کسان بر امیرمومنان (عثمان) تاختی و خویشتن را با بدکاران قرین کردیعمار گفت: «چنین نکردم اما بدم نیآمدحسن گفتگوی آن‌ها را بُرید و رو به ابوموسی اشعری کرد و گفت: «ای ابوموسی! چرا مردم را از ما باز میداری، بخدا ما بجُز صلح نمی‌خواهیم و از کسی همانند امیرمومنان نگران نباید بود» ابوموسی اشعری گفت: «پدر ومادرم فدای تو باد، راست گفتی اما مشورت گوی امانتدار است، از پیمبر خدا شنیدم که می گفت: فتنه ای خواهد بود که در اثنای آن نشسته از ایستاده بهتر است و ایستاده از رونده بهتر و رونده از سوار بهتر. خدای عزوجل ما را برادران کرده و مال و خونمان را حرمت داده و گفته: هرکه مومنی را بعمد بکُشد سزای او جهنم است که جاودانه باشد و خدا بر او غضب آرد و لعنتش کند و عذابی بزرگ برای او مهیا دارد.»(نساء 4، آیه 92)

عماربن یاسر خشمگین شد که این سُخن را خوش نداشت، برخاست و گفت: «ای مردم! این سُخن را خاص او گفته که تو در اثنای فتنه نشسته باشی بهتر از آنکه ایستاده باشییکی از مردم بنی تمیم برخاست و به عماربن یاسر گفت: «ای بنده! (عماربن یاسر غلامی بود که توسط محمد آزاد شد) خاموش باش، دیروز با غوغاییان بودی و اینک با امیر ما سفاهت می کُنی؟» زیدبن صوحان و گروه وی برجستند، ابوموسی اشعری مردم را از همدیگر بداشت، آنگاه برفت تا به منبر رسید، مردم آرام شدند، در این وقت زید که بر خری نشسته بود بدر مسجد آمد و دو نامه عایشه را که برای مردم کوفه و زیدبن صوحان نوشته بود همراه داشت. نامه عام چنین بود: «اما بعد، بجای مانید و در خانه هایتان بنشینید، مگر برای تعقیب قاتلان عثمان» و چون زیدبن صوحان نامه اش را بخواند گفت: «به عایشه دستوری داده‌اند به ما نیز دستوری داده اند، باو دستور داده‌اند در خانه‌اش بماند، به ما دستور داده‌اند جنگ کنیم تا فتنه نماند. وی آنچه را دستور داشته بما دستور داده و کاری را که ما دستور داشته‌ایم پیش گرفتهشیث بن ربیعی برخاست و گفت: «ای عمانی- زیدبن صوحان از مردم عبدالقیس بود و از مردم بحرین نبود- در جلولا دزدی کردی که دستت را بریدند، خلاف مادر مومنان کردی که خدایت بکُشد، دستور عایشه همانست که خدا دستور داده که میان مردم صلح آرید، چنین گفتی، اما قسم به پروردگار کعبه، مردم را بهم می ریزی» آنگاه ابوموسی اشعری بپا خاست و گفت: «ای مردم! اطاعت من کنید که مایه‌ای از مایه‌های عرب شوید که ستمدیده به شما پناه آرد و ترسان میان شما امان یابد، ما یاران محمد صلی الله علیه وسلم آنچه را شنیده‌ایم بهتر میدانیم که فتنه وقتی بیآید شبهه انگیزد و چون برود روشن شود، این فتنه رنج‌آور است چون درد شکم که با باد شمال و جنوب و صبا و دبور آید و ناگهان آرام شود و کس نداند از کجا آمد و مرد مسکین را چنان واگذارد که بود. شمشیرها را در نیام کشید، نیزه ها را کوتاه کنید، تیرها بگذارید و زه ها را پاره کنید و در خانه هایتان بنشینید، اگر قریشیان مصر باشند که از خانه هجرت درآیند و از مردم واقف به امور خلافت دوری کنند به خودشان واگذاریدشان که دریدگی خویش را رفو کنند و شکاف خود را پُر کنند، اگر چنین کنند به سود خویش کوشیده اند و اگر نکنند برای خودشان بلیّه آورده اند، و روغنشان در مشک خودشان می ریزد. از من اندرز خواهید نه دغلکاری، اطاعت من کنید تا دین و دنیاتان بسلامت ماند و هرکه این فتنه را پدید آورد به آتش آن بسوزد

زیدبن صوحان برخاست و دست بُریده خویش را بلند کرد و گفت: «ای عبدالله بن قیس! فرات را از راه خود باز گردان، از آنجا که می‌آید برش گردان تا به آنجا که آمده پس رود، اگر این کار توانی کرد توان این کار نیز خواهی داشت، از کاری که توان آن نداری دست بدار، آنگاه این دو آیه قرآن را خواند: «مگر این مردم پنداشته اند به صرف اینکه گویند ایمان داریم رها شوند و امتحان نشوند. کسانی را که پیش از ایشان بودند امتحان کردیم تا خدا کسانی را که راست گفته‌اند معلوم کند و دروغگویان را نیز معلوم کند(عنکبوت 29، آیه 1 و 2) سپس گفت: «سوی امیرمومنان روید، همگان سوی او حرکت کنید که کار دُرست کرده باشید» قعقاع بن عمرو برخاست و گفت: «من خیرخواه و دلسوز شمایم و میخواهم که راه صواب گیرید و سُخنی دُرست با شما میگویم، کار دُرست همانست که امیر میگوید اگر مُیسّر باشد، اما آنچه زیدبن صوحان می گوید، زید در این کار بوده (محاصره و قتل عثمان) و نیکخواهی از او مجویید، کسی که در فتنه دویده و در آن دخالت کرده از فتنه باز نمی‌دارد. گفتار دُرُست این است که ناچار زمامداری باید که کار مردم را به نظام آرد و ظالم را بدارد و مظلوم را نیرو دهد، اینک علی زمامدار است و دعوت منصفانه می‌کند که به صُلح می خواند، حرکت کنید و کار را از نزدیک ببینید و بشنوید. سیحان گفت: «ای مردم، برای این کار و این مردم زمامداری باید که ظالم را دفع کند و به مظلوم کمک کند و مردم را به جماعت آرد، اینک زمامدار شما دعوتتان می‌کند که در کار میان وی و یارش بنگرید. وی امین است و بکار دین داناست، هرکه آمدنیست بیآید که ما به سوی وی روانیمعماربن یاسر از پس تُندی نرم شد و چون سیحان سُخن بسر بُرد، وی به سُخن آمد و گفت: «این (علی) پسرعم (پسرعمو) پیمبر خداست و شما را برای مقابله با همسر پیمبر خدا و طلحه و زُبیر دعوت می کُند. شهادت میدهم که عایشه در دنیا و آخرت همسر پیمبر است، در کار حقّ بنگرید و باز بنگرید و همراه آن بجنگیدیکی گفت: «ای ابوالیقظان! حقّ با کسی است که میگویی اهل بهشت است و بر ضد کسی که نمی‌گویی اهل بهشت است» حسن بن علی گفت ای عمار، بس کُن که از هر کسی کاری ساخته است. آنگاه حسن برخاست و گفت: «ای مردم به ندای امیر خویش پاسُخ گویید و سوی برادرانتان حرکت کُنید، باید کسانی برای این کار روان شوند، بخدا اگر خردمندان بدان پردازند برای حال و بعد بهتر است، دعوت ما را بپذیرید و ما را در بلیّه مُشترک کمک کنیدگوید: مردم به نرمی گراییدند و نه هزار کس با حسن برون شدند، بعضی راه دشت گرفتند که شش هزار کس بودند و بعضی دیگر از راه آب رفتند که دوهزار وهشتصد کس بودند و مردم هر ناحیه سری داشتند. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2405 تا 2407)

بعد از اتمام جنگ جمل و شکست نیروهای خونخواهان عثمان از علی در سال 36، علی برای بیعت گرفتن از معاویه عازم شام و منطقه صفین شد و در جنگی که بین نیروهای معاویه و علی در سال 37 روی داد حسن و برادرش حسین و با همراهی محمدبن حنیفه، دیگر پسر علی بن ابیطالب، در کنار پدرشان بودند و از او مراقبت و محافظت میکردند در حالیکه علی بیشتر از فرزندانش مراقب حال فرزندش حسن و حسین بود. طبری در این مورد از ابوروق از قوم همدان روایت می کند: در پهلوی راست مجاور مقر علی که در قلب سپاه بود یمنی ها بودند که چون عقب نشستند، هزیمت (فرار نیروها) تا پیش علی رسید و او پیاده سوی پهلوی چپ سپاه رفت که از آنجا نیز مردم مضریان عقب نشستند اما قوم ربیعه بجای ماندند. زیدبن وهب جهنی گوید: علی با فرزندان خود بطرف پهلوی چپ رفت و من تیرها را میدیدم که بر پشت و شانه او می گذشت و فرزندانش خودشان را سپر او میکردند و پیش میرفتند و میان او و مردم شام حایل می‌شدند اما علی دست آن‌ها را میگرفت و پیش روی یا پشت سر خود می افکند.

احمر که غلام ابوسفیان یا عثمان یا یکی دیگر از بنی اُمیه بود علی را بدید و گفت: «قسمّ بخدای کعبه، خدایم بکُشد اگر ترا نکُشم مگر آنکه مرا بکُشی» آنگاه سوی علی آمد، کیسان غلام علی بمقابله او رفت و ضربتی در میانه ردوبدل شد و غلام بنی اُمیه کیسان غلام علی را بکُشت، علی سوی احمر رفت و دست در گریبان زره اش کرد و سوی خویش کشید و بر پُشت خود بلند کرد گویی پاهای کوچک او را می‌بینم که بر گردن علی می‌خورد آنگاه وی را به زمین کوفت که شانه و دو بازویش بشکست. دو فرزند علی، حسین و محمد حنیفه، بر احمر حمله بردند و با شمشیر بزدند، گویی علی را می‌بینم که ایستاده بود و دو فرزندش را می‌بینم که آن مرد را ضربت می‌زدند تا او را بکُشند و پیش پدر خویش آمدند حسن ایستاده بود، علی به حسن گفت: «پسرکم، چرا تو نیز مانند دو برادرت عمل نکردیحسن گفت: «ای امیرمومنان عمل آن‌ها بس بود» گوید: آنگاه مردم شام نزدیک علی شدند، به الله نزدیکی آن‌ها شتاب علی را نیفزود (با نزدیکی مردم شام علی عقب نشینی صریح نکرد)، حسن به پدرش گفت: «چه مانعی داشت اگر میدویدی و پیش این جماعت یاران خود میرسیدی که در مقابل دشمن پایمردی کرده اند؟» علی گفت: «پسرکم، پدرت اجلی دارد که از آن نمی گذرد، (اجل) دیرتر از موقع نمی‌رسد و آهسته رفتن آنرا زودتر نمی آورد. به الله پدرت اهمیت نمی‌دهد که بر مرگ افتد یا مرگ بر او اُفتد.» (تاریخ طبری؛ از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ 1375، ج 6، برای اطلاعات بیشتر از ص 2521 تا 2539، و یا به مقاله «علی بن ابیطالب» از همین سایت مراجعت کنید)

همچنین گفته می‌شود در دوران خلافت علی هر وقت علی، امیرمومنان، جهت امامت نماز جمعه بعلت بیماری یا علل دیگری حاضر نمی‌شد پسرش حسن را جهت امامت می‌فرستاد و حسن در خطبه‌ها به فضایل اهل بیت پیامبر می‌پرداخت، و بنا بر گفته مسعودی در اثر معروفش «مروج الذهب» حسن در خطبه ای میگوید: «الله هر پیامبری را مبعوث کرد برایش آل و اهل بیتی مقرر کرد. به خدایی که محمد را بحق به پیمبری مبعوث کرد، هیچ‌کس در حق ما اهل بیت نقصانی نیاورد مگر خدا همانند آنرا از عمل وی نقصان دهد، و حادثه‌ای بر ضد ما رخ ندهد مگر آنکه سرانجام کار بنفع ما باشد و بزودی خبر آنرا خواهید دانست» و در خطبه دیگری می‌گوید: «ما اهل بیت پیامبر اسلام یکی از دو وزنه و ثقلی هستیم که پیامبر به ارث گذاشت و وزنه دیگر کتاب خداست که شرح همه چیز در آن هست و باطل در آن راه ندارد و در همهٔ امور اعتماد به کتاب خداست و ما اهل بیت از تأویل آن بی‌خبر نیستیم بلکه حقایق آنرا خوب می‌دانیم. پس از ما اهل بیت اطاعت کنید که اطاعت ما واجب است و اطاعت مان قرین اطاعت الله و پیغمبر است.» (مروج الذهب، از مسعودی، علی بن حسین، ترجمه ج2، ص6) حسن بن علی پس از ضربت خوردن و وفات پدرش علی بن ابیطالب به امامت پیروان و شیعیان آل علی و خلافت مسلمانان شیعه و اهل سنت رسید ولی پس از مدت کوتاهی به صلح با معاویه بن ابوسفیان تن داد.

خلافت حسن بن علی به روایت تاریخ یعقوبی

ابن واضح یعقوبی در اثر معروفش «تاریخ یعقوبی» در مورد خلافت امام حسن مجتبی مینویسد: بعد از مراسم بخاک سپاری علی بن ابیطالب مردم کوفه فراهم شدند و با حسن بن علی بیعت کردند و حسن بن علی به مسجد جامع کوفه رفت و خطبه ای طولانی ایراد کرد و عبدالرحمن بن ملجم را خواست. پس عبدالرحمان گفت: «پدرت تو را چه فرموده است؟» حسن بن علی گفت: «مرا فرموده است که جُز کُشنده اش را نکُشم و شکمت را سیر گردانم و بسترت را نرم، تا اگر زنده ماند قصاص کند یا ببخشد و اگر مُرد تو را به او ملحق کنمعبدالرحمان بن ملجم گفت: «راستی پدرت در حال خشم و خُشنودی حقّ می‌گفت و به حقّ حکم میکردپس حسن شمشیری بر او فرود آورد و دست ابن ملجم را که سپر کرده بود انداخت و او را کُشت.

حسن بن علی پس از پدرش دو ماه و گفته شده چهار ماه ماند و عبیدالله بن عباس (پسرعموی پدرش) را با دوازده هزار برای نبرد با معاویه فرستاد و قیس بن سعد بن عباده انصاری را همراه وی ساخت و عبیدالله بن عباس را فرمود که به فرموده قیس بن سعد و رای او عمل کند. پس آنان رهسپار جزیره (بین النهرین منطقه کُردنشین) شدند و معاویه هم چون از کُشته شدن علی خبر یافت هجده روز پس از شهادت علی رهسپار موصل گردید و دو لشکر روبرو شدند. پس معاویه یک میلیون درهم نزد قیس بن سعد فرستاد تا همراه وی شود، یا هم بازگردد. قیس بن سعد مال را نزد معاویه فرستاد و گفت: مرا از دینم فریب میدهی؟ گفته می‌شود که نزد عبیدالله بن عباس فرستاد و برای او یک میلیون درهم قرار داد، پس عبیدالله بن عباس با هشت هزار از همراهانش نزد معاویه رفت ولی قیس بن سعد در نبرد با معاویه پایدار ماند و معاویه کسانی را پنهانی میان لشکر حسن می‌فرستاد که می گفتند: حسن با معاویه صلح کرد و پیشنهاد او را پذیرفت. معاویه بن ابوسفیان، مُغیره بن شعبه و عبدالله بن عامربن کریز و عبدالرحمان ابن اُم حکم را نزد حسن فرستاد و هنگامی که در مداین در خیمه گاه خویش فرود آمده بود بر او درآمدند، سپس از نزد او بیرون رفتند و می‌گفتند و مردم می شنیدند که الله به پسر پیامبرش (منظور حسن) خون ها را حفظ کرد و فتنه را آرام ساخت و حسن پیشنهاد صلح را پذیرفت. پس لشکر بهم خورد و مردم در راستگویی آنان شک نداشتند، پس بر حسن هجوم آوردند و خیمه هایش و آنچه را در آن بود به غارت بردند. حسن بر اسب خود سوار شد و در مظلم ساباط، که قریه ای نزدیک مداین بود، براه افتاد و جرّاح بن سنان اسدی که در کمین او بود، با خنجری ران او را مجروح کرد و حسن ریش جرّاح را گرفت و سپس پیچاند و گردنش را شکست. حسن که بسیار خونریزی کرده بود به مداین برده شد و سخت رنجور گشت و مردم (پیروان) از پیرامون او پراکنده شدند.

معاویه به عراق آمد و کار او پیش رفت و حسن سخت رنجور بود، پس چون حسن دید که نیرویی ندارد و یارانش پایداری نکرده از گرد او پراکنده گشته اند، با معاویه صلح کرد و بالای منبر رفت و پس از حمد وثنای الله چنین گفت: «ای مردم همانا الله شما را به اول ما (پدرش علی) هدایت و خونهای شما را به آخر ما (خودش حسن) حفظ کرد و من اکنون با معاویه سازش نمودم- و نمی‌دانم شاید که آن (صلح) شما را آزمایشی باشد و بهره ای تا زمانی (س21 ی111)». (تاریخ یعقوبی، اثر ابن واضح یعقوبی، با ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج2، ص141 تا 142)

وفات حسن بن علی (49 هجری/670 میلادی)

حسن بن علی در ماه ربیع الاول سال 49 در مدینه وفات کرد و چون مرگش فرا رسید به برادرش حسین گفت: «ای برادر من این سومین بار است که مسموم می‌شوم و مانند این بار مسموم نشده‌ام و من امروز می‌میرم پس هرگاه درگذشتم مرا با پیامبر الله دفن کن چه هیچ‌کس به نزدیکی او سزاوارتر از من نیست مگر آنکه از این کار جلوگیری شود که در آن صورت نباید به اندازه حجامتی خونریزی شود».

و چون حسن بن علی در کفن پیچیده شد، (برادرش) محمدبن حنیفه گفت: «ای ابومحمد خدایت رحمت کند، به الله سوگند که اگر زندگیت گرامی بود مرگت ما را درهم شکست. و چه نیکو روحی است روحی که بدنت با آن زنده بود، و چه نیکو بدنی است بدنی که کفنت آن را در بر گرفته است، چرا چنین نباشد با اینکه تو فرزند رهبران و دوست پرهیزکاران (در مروج الذهب، ج3، ص6: و جانشین پرهیزکاران) و پنجم اصحاب کسایی، پنجه حقّ تو را غذا داده و در دامن اسلام تربیت یافته‌ای و دو پستان ایمان تو را شیر داده است، پس زنده و مرده دل خوش دار، درود و رحمت الله بر تو باد، اگرچه دلهامان نه از زندگیت سیر گشته و نه در حُسن عاقبتی برای تو شبهه دارد (جمهره خطب العرب، ج2، ص25).

به خاکسپاری حسن بن علی در بقیع مدینه

سپس نعش حسن را به قصد قبر پیامبر الله (در خانه عایشه) بیرون آوردند، پس مروان بن حکم و سعیدبن عاص سوار شدند و از این کار جلو گرفتند (جلو این کار را گرفتند) و نزدیک بود که فتنه ای پیش آید. و گفته شده که عایشه بر استری سفید و سیاه سوار شد و گفت: هیچ‌کس را به خانه‌ام راه نمیدهم. پس قاسم بن محمدبن آبی بکر (قاسم نوه ابوبکر و پسر محمدبن ابوبکر، برادر ناتنی عایشه) نزد عایشه آمد و گفت: ای عمه، ما سرهای خود را از روز جمل احمر (شتر سرخ مو) نشُسته ایم، آیا می‌خواهی که گفته شود: روز بغله شهباء (روز سفید وسیاه)؟ پس عایشه بازگشت و گروهی از مردم مدینه با حسین بن علی همراه شدند و گفتند: ما را با آل مروان گذار (بگذار با آل مروان بجنگیم)، پس به الله سوگند که آنان در برابر ما (جُز) مانند خوراک سری نیستند. پس (حسین) گفت: «همانا برادرم مرا وصیت کرده است که در دفن او به اندازه حجامتی خون نریزمپس حسن در بقیع مدینه دفن شد و سن او چهل وهفت سال بود.

عبدالله بن عباس پیش معاویه بن ابوسفیان

در وفات حسن بن علی، عبدالله بن عباس (ابن عباس) نزد معاویه بود؛ و چون خبر وفات امام حسن باو رسید، ابن عباس بر او درآمد، پس باو گفت: ای پسر عباس، حسن مُرد. ابن عباس گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» بر بزرگی پیشآمد و گرانی مُصیبت، به الله قسم ای معاویه که اگر حسن مُرد، مرگ او اجل تو را عقب نمی اندازد و تن او گور تو را پُر نمی کند، او بسوی نیکی رهسپار شد و تو بر بدی نماندی. معاویه گفت: گمان ندارم که جُز کودکان صغیر از او مانده باشد. ابن عباس گفت: همه ما کودک بودیم و بزرگ شدیم. معاویه گفت: به‌به ای پسر عباس، سرور قوم خود شدی. ابن عباس گفت: تا هنگامی که الله ابوعبدالله حسین پسر پیامبر الله را زنده بدارد، مرا سروری نمی رسد.

حسن بن علی با جود و کرم و در خوی و روی به پیامبر الله شبیه تر بود. و از حسن سؤال شد که از پیامبر الله چه شنیدی؟ حسن گفت: از او شنیدم که به مردی میگفت: «آنچه تو را به شبهه اندازد رها کُن، چه بدی شک و تردید است و نیکی اطمینان و آرامشو نیز بیاد دارم که هنگام راه رفتن با آنحضرت، در کنار «جُرن الضیقه» خرمایی برداشتم و در دهان گذاشتم، پس پیامبر الله انگشت خود را در دهان من بُرد و خرما را بیرون آورد و انداخت و گفت: «همانا برای محمد و آل محمد صدقه حلال نیستو نمازهای پنجگانه را از او یاد گرفتم.

حسن پانزده بار پیاده حج گزارد و دو بار از دارایی خود کنار رفت، و سه بار آن را میان خود و خدا بخش کرد چنانکه یک لنگه نعلینی را میداد و یک لنگه دیگرش را نگه میداشت، و یک تای موزه را میداد و یک تای آن را نگه میداشت.

سخنان بلیغ حسن بن علی

معاویه به حسن گفت: ای ابومحمد سه خصلت است که کسی را نیافتم مرا از آن‌ها خبر دهد (کسی معنایش را برایم بگوید). حسن گفت: آن‌ها چیست؟ معاویه گفت: مروّت و کرم و نجدت. حسن گفت: «مروّت عبارت است از: اصلاح کردن مرد کار دین را، و رسیدگی به مال خود چنانکه باید، و بخشندگی، و بیدریغ سلام کردن، و دوست شدن با مردم. و کرم عبارت است از: بخشایش پیش از پُرسش، و نیکی کردن تبرعی، و خوراک دادن در قحطی. سپس نجدت عبارت است از: دفاع از همسایه، و مردانگی در شدت جنگ، و شکیبایی در سختی ها».

و جابر گفت: از حسن شنیدم که میگفت: بزرگواری های اخلاقی ده تا است: راستگویی زبان، و راستی در مردانگی، و بخشایش به سایل، و خوشخویی، و مکافات نیکی ها، و صله رحم، و نگهداری حقّ و حرمت همسایه، و شناختن حقّ همراه، و پذیرایی مهمان؛ و حیا سر (در راس) آن‌ها است».

و به حسن گفته شد: خوش گذران تر مردم کیست؟ گفت: «کسی که مردم را در زندگی خود شرکت دهدو گفته شد: بد گذران تر مردم کیست؟ گفت: «کسی که در سایه زندگیش کسی زندگی نکند». و حسن گفت: «از دست رفتن حاجت بهتر است که از نا اهل خواسته شود، و بدتر از مصیبت بدخویی است، و بندگی انتظار فرج است».

و حسن بن علی (علیهما السلام) پسران خود و پسران برادر خود را فرا خواند پس گفت: «ای پسرانم و ای پسران برادرم، شما کودکان قومی هستید و نزدیک است که بزرگان قومی دیگر باشید پس علم را فرا گیرید و هر کس از شما نمی‌تواند آن را روایت کند یا حفظ نماید، آن را بنویسد و در خانه‌اش قرار دهد».

و مردی به حسن گفت: من از مرگ می ترسم. حسن گفت: «آن بدان است که مالت را عقب گذاشته‌ای و اگر آن را پیش فرستاده بودی، تورا شادمان می‌ساخت که به آن برسی».

و معاویه گفت: هیچ‌کس نزد من سخن نگفت که هنگام سخن گفتن سکوت نکردن او را بیشتر دوست داشته باشم از حسن بن علی و هرگز کلمه تُندی را از او نشنیدم مگر یکبار که میان حسن بن علی و عمرو بن عثمان بن عفان درباره زمینی نزاعی بود، و حسن بن علی پیشنهادی کرد که عمرو آن را نپسندید، پس حسن گفت: «برای او نزد ما نیست مگر آنچه بینی او را بخاک مالداین تندترین سخنی است که از او شنیدم.

و روزی معاویه به حسن گفت: در پادشاهی ما چه بر ما واجب است؟ حسن گفت: همانچه سلیمان بن داوود گفت. معاویه گفت: سلیمان بن داوود چه گفت؟ حسن گفت: «به بعضی از اصحاب خود گفت: آیا میدانی بر پادشاه در کشورش چه واجب است، و آنچه هرگاه واجب آن را انجام دهد باو زیانی ندارد، چیست؟ هرگاه پنهان و آشکارا از الله (یهوه به عبرانی) بترسد، و در خشم و خشنودی عدالت کند، و در ناداری و توانگری میانه روی نماید و مالها را بزور نگیرد و آن‌ها را به اسراف و افراط نخورد، هر بهره ای که از دنیایش می‌برد هرگاه بدان خصال آراسته باشد، زیانی باو نمی رساند

و حسن گفت: «هرگاه کسی از پیامبر الله حاجتی می خواست، او را باز نمی گرداند مگر با روا کردن آن یا هم با گفتاری نیک».

و روزی امام حسن گذارش به داستانسرایی افتاد که بر در مسجد پیامبر الله قصّه میگفت. پس امام حسن باو گفت: تو چکاره ای؟ گفت: ای پسر پیامبر الله من قصّه گویم. حسن گفت: دروغ گفتی، قصّه گو محمد است، الله ی عزوجل گفته است: «پس داستان را بخوانگفت: پس من پند دهنده ام. حسن گفت: دروغ گفتی، پند دهنده محمد است، الله ی عزوجل گفته است: «پند می ده که تو فقط پند دهنده ایگفت: پس من چه کاره ام؟ حسن گفت: مردی پُرمدعا.

فرزندان حسن بن علی

امام حسن را هشت فرزند ذکور بود بدین ترتیب: حسن بن حسن، مادرش خوله فزاری دختر منظور، و زید بن حسن، مادرش اُم بشیر دختر ابومسعود انصاری خزرجی، و عمر و قاسم و ابوبکر و عبدالرحمان از چند کنیز و طلحه و عبیدالله و هفت دختر. (تاریخ یعقوبی؛ اثر ابن واضح یعقوبی، با ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج2، ص 154 تا 159)

عرض تسلیت پیروان کوفه به حسین بن علی در مصیبت حسن بن علی

چون امام حسن وفات کرد و خبر آن به شیعه رسید، در کوفه در خانه سلیمان بن صرد خزاعی فراهم شدند و پسران جعده بن هبیره هم در میان ایشان بودند، پس در مقام عرض تسلیت به حسین بن علی در مصیبت امام حسن نوشتند: بنام الله ی بخشنده مهربان، برای حسین بن علی از پیروانش و پیروان پدرش امیرمومنان، سلام بر تو باد، همانا ما خدایی را که جُز او خدایی نیست بسوی تو ستایش می کنیم، و سپس، وفات حسن بن علی بما رسید، روزی که تولّد یافت و روزی که می‌میرد و روزی که زنده برانگیخته می‌شود (آیه 25 س19)، الله گناهش را بیآمرزد و نیکی های او را قبول کند و او را به پیامبرش ملحق سازد و اجر تو را در مصیبتش چند برابر کند و پس از او مصیبت را بوجود تو جبران کند، پس او را باعث اجر نزد الله می شماریم و ما برای الله ییم و بسوی او بازمیگردیم (س2 ی156) چه بسیار بزرگ است مصیبت این اُمت عموما و مصیبت تو و این شیعیان خصوصا در مردن پسر وصی پیامبر و پسر دختر پیامبر، نشان هدایت و نور سرزمینها که بپاداشتن دین و بازآوردن روشهای شایستگان از او امید میرفت پس الله ی تو را رحمت کند، بر مصیبت شکیبا باش، که این از کارهای خواسته شده است (س31 ی17) همانا تو جانشین پیشینیان خودی و الله راه شناسی خود را بکسی میدهد که او را براهنمایی تو براه آورد و ما شیعیان (پیروان) توایم که بسوگواریت سوگوار و به اندوهت اندوهناک و بشادمانیت شادمان و بشیوه ات رهسپار و فرمانت را در انتظاریم، الله سینه ات را گُشاده دارد و نامت را بلند کند و اجرت را بزرگ گرداند و گناهت را بیآمرزد و حقّت را بتو بازگردند.

پس از وفات حسن بن علی، معاویه با پسرش یزید بولیعهدی بیعت نمود و جُز چهار نفر از بیعت تخلف نکردند، اینان عبارتند از: حسین بن علی، عبدالله بن عمر، عبدالرحمان بن آبی بکر (پسر ابوبکر و برادر تنی اُم المومنین عایشه) و عبدالله بن زُبیر مشهور به ابن زبیر. عبدالله بن عمر گفت: بیعت کنیم با کسی که با میمونها و سگها بازی می‌کند و شراب می نوشد و آشکارا فسق می کند، عُذر ما نزد الله چیست؟ و عبدالله بن زبیر گفت: در معصیت خالق زیر فرمان مخلوقی نباید رفت، با اینکه دین ما را بر ما تباه ساخته است. معاویه در همین سال 49 بحج رفت و از اینان دلجویی نمود و بر بیعت مجبورشان نساخت. (تاریخ یعقوبی؛ اثر ابن واضح یعقوبی، با ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج2، ص 159 تا 160)



پی نوشت:

1 و 2- مناقب آل ابیطالب؛ از ابن شهرآشوب، ج3، ص394.



=============== ======= ======== ================

خلافت حسن بن علی به روایت تاریخ طبری

به روایت طبری در اثر معروفش «تاریخ طبری»: در همین سال چهلم، بعد از کُشته شدن علی بن ابیطالب، با حسن بن علی (علیه‌السلام) بیعت خلافت کردند. گویند: نخستین کسی که با او بیعت کرد قیس بن سعد بود که گفت: «دست بیار ال بر کتاب الله عزوجل و سُنت پیمبر وی و جنگ منحرفان با تو بیعت کنمحسن رضی الله عنه بدو گفت: «بر کتاب الله و سُنت پیمبر وی که همه شرط ها در اینستو قیس بن سعد خاموش ماند و با او بیعت کرد. مردم (کوفه) نیز بیعت کردند.

زهری گوید: علی (علیه‌السلام) قیس بن سعد را بر مقدمه سپاه عراق که می باید سوی آذربایجان و نواحی آن (ارمنستان) رود گماشته بود و هم بر نگهبانان سپاه که عربان بوجود آورده بودند و چهل هزار کس بودند که با علی بیعت مرگ کرده بودند. اما قیس بن سعد پیوسته از حرکت تعلّل کرد، تا علی (علیه‌السلام) کشته شد و مردم عراق حسن بن علی را به خلافت برداشتند.

حسن جنگ نمی خواست، بلکه میخواست هر چه میتواند از معاویه بگیرد (… توضیحاتی از مترجم تاریخ طبری..) آنگاه به جماعت ملحق شود، حسن دانسته بود که قیس بن سعد با رأی وی موافق نیست و او را برداشت و عبدالله بن عباس (ابن عباس) را سالاری سپاه داد، و چون عبدالله ابن عباس مقصود حسن را بدانست به معاویه نامه نوشت و امان خواست و برای خویشتن درباره اموالی که برداشته بود (در دوران خلافت علی) تعهد خواست و معاویه تعهد کرد.

اسماعیل بن راشد گوید: مردم با حسن بن علی (علیه‌السلام) بیعت خلافت کردند، آنگاه حسن با کسان حرکت کرد و نزدیک مداین (تیسفون) جای گرفت و قیس بن سعد را با دوازده هزارکس از پیش فرستاد، معاویه نیز با سپاه شام بیآمد و در «مسکن» جای گرفت. در آن اثنا که حسین به مداین بود، یکی در میان اردو حسن ندا داد: «بدانید که قیس بن سعد کُشته شد، بروید

گوید: و کسان رفتن آغاز کردند و سراپرده حسن را غارت کردند چنانکه درباره فرشی که زیر خود داشت با وی درآویختند. حسن برون شد و وارد مداین شد و در قصر بیضا جا گرفت، عموی مختار بن آبی عبید ثقفی به نام سعد پسر مسعود، عامل علی در مداین بود، مختار که جوانی نوسال بود به عمویش گفت: «می خواهی ثروت و حرمت بیآبی؟» عمویش سعد بن مسعود گفت: «چگونه؟» مختار گفت: «حسن را به بند کن و با تسلیم وی برای خودت از معاویه امان بگیرسعد بن مسعود بدو گفت: «لعنت الله بر تو باد، پسر دختر پیمبر الله را بگیرم و به بند کنم، چه مرد بدی هستی

گوید: و چون حسن پراکندگی کار خویش را بدید، کس پیش معاویه فرستاد و صلح خواست. معاویه نیز عبدالله بن عامر و عبدالرحمان بن سمره را فرستاد که در مداین پیش حسن آمدند و آنچه حسن میخواست تعهد کردند و با وی صلح کردند که از بیت المال کوفه پنجهزار هزار بگیرد با چیزهای دیگر که شرط کرده بود، آنگاه حسن در میان مردم عراق بپا خاست و گفت: «ای مردم عراق، سه چیز مرا نسبت به شما بی علاقه کرد: اینکه پدرم را کُشتید وبه خودم ضربت زدید و اثاثم را غارت کردیدپس از آن مردم به اطاعت معاویه آمدند، معاویه وارد کوفه شد و کسان با وی بیعت کردند.

عثمان بن عبدالرحمان نیز روایتی چنین دارد با این افزایش که گوید: حسن به معاویه درباره صلح نامه نوشت و امان خواست، حسن به حسین و عبدالله بن جعفر گفت: «به معاویه درباره صلح نامه نوشته امحسین گفت: «ترا به الله قسم میدهم که قصه معاویه را تأیید نکنی و قصه علی را تکذیب نکنی..» حسن بدو گفت: «خاموش باش که من کار را بهتر از تو میدانم» گوید: و چون نامه حسن بن علی (علیه‌السلام) به معاویه رسید عبدالله بن عامر و عبدالرحمان بن سمره را فرستاد که به مداین آمدند و آنچه را حسن میخواست تعهد کردند. حسن به قیس بن سعد که با دوازده هزارکس بر مقدمه وی بود نوشت و دستور داد که به اطاعت معاویه درآید.

گوید: قیس بن سعد میان کسان به پا خاست و گفت: «ای مردم یکی را انتخاب کنید، یا به اطاعت پیشوای ضلالت روید یا بی امام جنگ کنیدگفتند: «اطاعت پیشوای ضلالت را انتخاب می کنیمو با معاویه بیعت کردند، و قیس بن سعد از آن‌ها جدا شد. حسن با معاویه صلح کرده بود که هرچه را در بیت المال وی بود برگیرد و خراج دارابگرد از او باشد، به شرط آنکه در حضور وی ناسزای علی نگویند. پس آنچه را در بیت المال کوفه بود که پنجهزار هزار بود برگرفت.

اسماعیل بن راشد گوید: در همین سال چهلم، مغیره بن شعبه نامه‌ای از جانب معاویه ساخت و سالاری حج کرد (سالاری حج کنندگان شامی در مکه)، و در همین سال در ایلیا (فلسطین) با معاویه بیعت خلافت کردند، پیش از آن معاویه در شام عنوان امارت داشت. سعیدبن عبدالعزیز گوید: علی (علیه‌السلام) در عراق عنوان امیرمومنان داشت و معاویه در شام عنوان امیر داشت و چون علی (علیه‌السلام) کشته شد معاویه را امیرمومنان نامیدند. آنگاه سال چهل ویکم درآمد.

بیعت مردم کوفه با معاویه (41 هجری)

در این سال بود که حسن بن علی کار را به معاویه سپرد و معاویه به کوفه درآمد و مردم کوفه با وی بیعت کردند. زهری گوید: مردم عراق با حسن بن علی بیعت خلافت کردند، با آن‌ها شرط میکرد که با هر که به صلح باشم به صلحید و با هر که جنگ کنم به جنگید، و مردم از این شرط در کار خویش شک آوردند و گفتند: «این یار شما نیست و این سر جنگ ندارد.»(1)

از پس بیعت با حسن بن علی چندان مدتی نگذشت که ضربتی بدو زدند که وی را علیل کرد و به نفرت وی از مردم عراق بیفزود و از آن‌ها بیمناک تر شد، پس به معاویه نامه نوشت و شرایطی برای او فرستاد و نوشت اگر این‌ها را تعهد کنی من شنوا و مطیع توأم و باید تعهد خویش را انجام دهی. وقتی نامه حسن به دست معاویه رسید که پیش از آن نامه‌ای سپید برای حسن فرستاده بود که زیر آن مُهر زده بود و نوشته بود: «در این نامه که زیر آن مُهر زده‌ام هر چه می‌خواهی بنویس که انجام میشود» و چون این نامه به دست حسن رسید چند برابر چیزهایی که از معاویه خواسته بود نوشت و نگهداشت. معاویه نیز نامه حسن را که فرستاده بود و چیزها خواسته بود، نگهداشته بود.

گوید: و چون معاویه و حسن تلاقی کردند، حسن (علیه‌السلام) از او خواست تا تعهدی را که در نامه مُهرزده معاویه نوشته بود انجام دهد، اما معاویه نپذیرفت و گفت: «همان چیزها را که نخستین بار خواسته بودی انجام میدهم که وقتی نامه ات به من رسید همان را تعهد کردم» حسن (علیه‌السلام) گفت: «وقتی نامه تو به من رسید من در آن نوشتم و تعهد انجام کرده ای» در این باب اختلاف کردند و معاویه هیچیک از تعهدات را برای حسن (علیه‌السلا م) انجام نداد.

حسن به مردم کوفه «خدا به وسیله اول ما شما را هدایت کرد و به وسیله آخرمان خون هایتان را محفوظ داشت»

گوید: و چنان بود که وقتی در کوفه فراهم شدند عمروبن عاص با معاویه سخن کرد که به حسن بگوید به پا خیزد و با مردم سخن کند، اما معاویه این را خوش نداشت و گفت: «از اینکه وی را به سخن وادارم چه منظور داری؟» عمروبن عاص گفت: «می خواهم سخن ندانی او بر کسان عیان شود» و همچنان با معاویه سخن کرد تا پذیرفت. یک روز معاویه برون آمد وبا کسان سخن کرد آنگاه بگفت تا یکی بانگ زد و حسن بن علی را بخواند و معاویه گفت: «ای حسن برخیز و با کسان سُخن کُن» پس حسن شهادت بگفت و بی تأمل سخن آغاز کرد و گفت: «اما بعد، ای مردم، الله به وسیله اول ما شما را هدایت کرد و به وسیله آخرمان خون هایتان را محفوظ داشت. این کار مدتی دارد و دنیا به نوبت است، الله ی تعالی به پیمبر خود صلی الله علیه وسلم گفته: «چه میدانم شاید آزمایش شماست و بهره وری محدود» و چون این بگفت، معاویه گفت: «بنشین» و پیوسته از عمروبن عاص آزرده بود و میگفت: «این به صوابدید تو بود» و حسن (علیه‌السلام) را سوی مدینه فرستاد. علی بن محمد گوید: حسن بن علی (علیه‌السلام) کوفه را به معاویه تسلیم کرد و معاویه پنج روز مانده از ربیع الاول، و به قولی از جمادی الاول، سال چهل ویکم وارد کوفه شد. و در این سال از آن پس که قیس بن سعد از بیعت معاویه سرباز زده بود میان او و معاویه صلح شد.

صلح معاویه و قیس بن سعد

زهری گوید: وقتی عبدالله بن عباس بدانست که حسن می‌خواهد از معاویه برای خویش امان بگیرد، او نیز به معاویه نوشت و امان خواست به شرطی آنکه اموالی را که گرفته بود نگهدارد، معاویه این را تعهد کرد و عبدالله بن عامر (ابن عامر) را با سپاهی فراوان سوی او فرستاد که عبدالله بن عباس شبانه پیش آن‌ها رفت و آنجا فرود آمد و سپاه خویش را رها کرد که سالار نداشتند، اما قیس بن سعد جزوشان بود. حسن نیز از معاویه تعهد گرفت و با او بیعت کرد، و نگهبانان سپاه قیس بن سعد را سالار خویش کردند و با وی پیمان کردند که با معاویه بجنگند تا درباره جان و مال شیعیان (پیروان) علی (علیه‌السلام) و اعمالی که در ایام فتنه کرده‌اند تعهد بگیرند.

معاویه که از کار عبدالله بن عباس و حسن بن علی فراغت یافته بود به تدبیر کار کسی پرداخت که به نظر وی از همه کسان مُدبرتر بود و چهل هزارکس با وی بودند. معاویه با عمروبن عاص و مردم شام (سپاهش) به نزدیک آن‌ها فرود آمد، آنگاه معاویه کس سوی قیس بن سعد فرستاد و الله را به یاد وی آورد و گفت: «برای کی می جنگی؟ آن کس که به اطاعت وی می جنگیدی با من بیعت کرده استاما قیس بن سعد نرمی نکرد تا معاویه طوماری پیش وی فرستاد که پایین آنرا مُهر زده بود و گفت: «هر چه می‌خواهی در این طومار بنویس که انجام میشودعمروبن عاص به معاویه گفت: «این را مده و با وی بجنگمعاویه گفت: «آرام باش، به الله که این جمع را نتوانیم کُشت مگر به شمار خودشان از مردم شام بکُشند، پس از آن دیگر زندگی خوش نباشد، به الله هرگز با وی جنگ نمی‌کنم مگر آنکه از جنگ وی چاره نماندگوید: وقتی معاویه طومار را برای قیس بن سعد فرستاد در آن برای خودش و شیعیان علی به سبب خونها که ریخته بودند و مالها که گرفته بودند امان خواست اما برای خود مالی نخواست و معاویه آنچه را خواسته بود تعهد کرد و قیس بن سعد و یاران وی به اطاعت معاویه درآمدند.

گوید: و چنان بود که وقتی فتنه برخاست مُدبران قوم پنج کس به شمار بودند که می‌گفتند مُدبران و باریک بینان عربند: معاویه بن آبی سفیان، عمرو ابن عاص و مُغیره بن شعبه و قیس بن سعد و عبدالله بن بدیل خزاعی که از مهاجران بود. قیس بن سعد و عبدالله بن بدیل خزاعی (ابن بدیل) با علی (علیه‌السلام) بودند. مغیره بن شعبه و عمرو بن عاص دل با معاویه داشتند. مغیره بن شعبه کناره گرفته بود و در طایف بود تا وقتی که کار بر حکمیت قرار گرفت و در اذرح (38 هجری) فراهم آمدند.

حسن و حسین سوی مدینه (41 هجری)

در همین سال چهل ویکم حسن و حسین پسران علی (علیه‌السلام) ، از کوفه سوی مدینه رفتند. عوانه روایت می کند: وقتی حسن زخمش بهبود یافت به مسجد رفت و گفت: «ای مردم کوفه در مورد همسایگان و مهمانان خودتان و خاندان پیمبرتان، صلی الله علیه وسلم، که الله ناپاکی از آن‌ها ببُرده و به کمال پاکیزگیشان رسانیده از الله بترسیدگوید: مردم گریه سر دادند، آنگاه حسن و حسین و عبدالله بن جعفر با یاران و حشم و بنه سوی مدینه روان شدند. گوید: مردم بصره نگذاشتند حسن خراج دارابگرد را بگیرد و گفتند: «غنیمت ماست» و چون سوی مدینه روان شد کسانی در قادسیه جلو وی آمدند و گفتند: «ای ذلیل کننده عرب». (تاریخ طبری؛ اثر محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 7، ص 2713 تا 2720)



پی نوشت:

1- چنانکه دیدیم این خود مردم عراق یا کوفه بودند که جنگ نمیخواستند نه اینکه حسن از جنگ با معاویه واهمه داشت و همینها بودند که در داخل نیروهای علی نفاق و دورویی را رواج داده بودند و بخاطر همین کلک‌ها بود که حسن تقاضای صلح کرد. جالب است بدانیم بدانیم اهل سُنت درباره صلح حسن با معاویه چه میگویند؟ با تحقیقاتی که بعمل آمده مثلاً اهل سُنت مردم بحرین که بفارسی نیز مینویسند و حرف میزنند، اینان معتقدند و روایت و حدیث از پیغمبر اسلام می‌کنند که روزی خواهد رسید که حسن مابین دو گروه مسلمان صلح برقرار می‌کند و مسلمانان بار دیگر زیر یک پرچم جمع خواهند شد. من چنین گفتار یا حدیث از پیمبر مسلمانان را از پیروان آل علی نشنیده بودم.

============== ================== =================

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت (رضا زینتی) / 29 تیر 1396/ 19 یولای 2017)

====================== ======================= =======================

با تشکر از ابوالقاسم پاینده و محمد ابراهیم آیتی / سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت (رضا زینتی)/ 29 تیر 1396/ 19 یولای 2017/