مقاومت یا استقبال ایرانیان از اعراب

با سلام. به سایت خانه و خاطره خود خوش آمدید.

مقاومت یا استقبال ایرانیان از اعراب مسلمان

سالهاست که در محافل روشنفکران ایرانی، چه از نوع مذهبیون و یا غیرمذهبیون، سوالی توجه همه را به خود جلب کرده و آن سوال این بوده آیا موقعیکه اعراب مسلمان شده در زمان خلفای چهارگانه راشدین، عبدالله بن عثمان (معروف به ابوبکر) و عمر بن الخطاب و عثمان بن عفان و علی ابن ابیطالب، به قلمرو ایران دوران ساسانی حمله برده و آن امپراتوری چهارصد ساله ایرانی را به زانو درآوردند ، در این پیروزی غیرمترقبه آیا ایرانیان با آنان همکاری کرده اند تا آنان بتوانند براحتی بر دولت قدرتمند ساسانی چیره شوند و ایران را جزو قلمرو اسلامی آنان کنند؟ و بقولی در آن زمانها و بهنگام اشغالگری و فتح شهرها و ایالتهای ایران، آیا این تازیان مسلمان با آغوش باز مردم ایران مواجه شدند؟ یا اینکه نبرد و مقاومت در برابر آنان وجود داشت آنهم تا آخرین لحظات و تا آخرین قطره های خون؟! و در رابطه با این سوال خیل عظیمی از روشنفکران و منورالفکران اقوامها و عقاید مختلف ایرانی سعی کرده اند تا برای این سوال جواب قانع کننده ای ارایه دهند که اینان را میتوان به سه گروه تقسیم کرد:

1- آنانی که موافق اینند که اعراب مسلمان با آغوش باز ایرانیان مواجه شده اند و این دسته از دو نوع گروه مردمی تشکیل شده اند که گروهی از این جماعت بهیچ وجه ایرانی اصیل نیستند و از آنجاییکه خود و اجدادشان سالهاست در ایران بوده اند و حتی بیشتر از اعراب در ایران به حکومت رسیده اند، آنان آگاهانه یا ناآگاهانه هویت فرهنگی و مذهبی و سیاسی و اجتماعی خود را مدیون همان اعراب مسلمان شده میدانند و موافقین دیگر ایرانیان دو رگه ای هستند که بعضی از آنان از نظر اجداد مادریشان که خواه بعنوان کنیز تعلّق به آن اعراب داشتند و یا بخاطر عشق به آن اعراب شمشیر زن ، بعقد آنان درآمده اند و بعضی دیگر از نظر مادری از اعراب و از نظر پدری از ایرانیان بوده اند و از اینان امروزه به اندازه کافی در اجتماع ایرانی یافت میشوند، می بایستی حتمأ موافق نظریه «آغوش باز ایرانیان» باشند و اینان برایشان فرق نمیکند آیا در انتخاب این نظریه واقعأ بحق هستند و یا اینکه به بیراهه میروند، اینان با پذیرفتن این نظریه فی الواقع افتخار هم می کنند که منتخب خدای عزوجل خود هستند و خوشحال از اینند که نصف دنیای امروزی تابع عقیده آنانند حال اینکه تحمیل عقیده و ایمان خود به دیگران به زور بوده و یا اینکه مردمان دیگر سرزمینها با انتخاب و اراده خود به عقیده آنان پیوسته اند.

2- و گروه دوم که مخالف «آغوش باز ایرانیان» بوده ، سعی کرده اند تا با تحلیل و تجزیه و ارایه مدارک تاریخی ثابت کنند که مقاومت و ایستادگی تا آخرین لحظات بوده و برای اثبات نظریه خود حتی به مبالغه روی آورده اند و با گفتن کلماتی مثل «سوسمار خور» و یا این که «اعراب نوزاد دختر خود را زنده بگور می کردند»، گمان کرده اند که به تحقیر دشمنانشان پرداخته اند در حالیکه اگر همه آنان دخترانشان را زنده بگور می کردند نمی توانستند بقاء نسلشان را تأمین کنند و گوشت سوسمار در بیابان برهوت چنان خوشمزه است که حتی گوشت بریان شده بره و گوسفند نیز نمی تواند خوشمزه گیش را داشته باشد. و حکایت این گروه حکایت احساساتی است که از درون شکم می آید و با بحث و جدل و منطق ارتباطی ندارد و با این کار بیشتر آب به آسیاب دشمنانشان میریزند تا به حل یک مشکل اساسی.

3- و گروه سوم روشنفکرانی هستند که هم «مقاومت و پایداری و ایستادگی ایرانیان» در مقابل اعراب را می پذیرند و هم استقبال از آنان و دین آنان را، با این تفاوت که منظور از استقبال از دین آنان یعنی استقبال از دین اپوزیسیون حاکمیت اسلامی ، یعنی از شیعیان و خویشاوندان علی پسر ابیطالب ، امام اول شیعه دوازده امامی. از این گروه در ایران کنونی ما به اندازه کافی در اقشار مختلف ایران ، چه در سیاستمداران و ارتشیان و چه در بازاریان و فرهنگیان و رهبران مذاهب مختلف و مردمان عادی، وجود دارد و اینان حرف اول را در ایران کنونی ما میزنند. در این گروه شما میتوانید هم ایرانی اصیل ببینید و هم دو رگه و هم کسانیکه اصلأ رابطه ای با ایران و ایران پرستی ووطن و وطن دوستی ندارند.

چگونگی تحقیق

در این نوشتار ما سعی خواهیم کرد با استناد به مدارک و کتابهای تاریخی به بررسی موضوع «مقاومت یا استقبال ایرانیان» از اعراب مسلمان بهنگام جهانگشایی آنان بپردازیم و برای رسیدن به نتیجه ای که جوابگوی سوالات باشد مروری خواهیم داشت از چگونگی بنیانگذاری سلسله ساسانی و توسعه آن امپراتوری و رابطه اش با دین بهی زرتشتی و سپس از احوالات رقیب بزرگ ساسانیان که امپراتوری روم بود و اینکه دین مسیحیت چگونه دین رسمی دولت روم شد و سپس از چگونگی پیدایش، رشد و جهانگشایی مسلمین و چگونگی پیروزی آنان بر ایرانیان و اینکه بهنگامیکه با ایرانیان مواجه شدند چه اتفاقاتی بوقوع پیوست، آنگاه با وجدانی بیدار و آگاهانه سعی خواهیم کرد به جواب سوالمان برسیم. ضمنأ لازم بیادآوریست این نوشتار بر اثر مرور ایام تکمیل تر خواهد شد.

سلسله ساسانیان

همانطوریکه میدانیم بنیانگذار سلسله ساسانیان اردشیر اول پسر بابک موبد بود و بابک پسر ساسان و ساسان نیایش نسب به اردشیر اول هخامنشی یا اردشیر درازدست (پسر خشایارشاه از 465 تا 424 پیش از میلاد) می‌رساند.

اردشیراول بابکان (از 224 تا 241 میلادی)

اردشیر اول پس از شکست اردوان پنجم اشکانی (از 216 تا 223 میلادی) در 223 میلادی و تسخیر خراسان و باختر و خوارزم و توران و مکران (سیستان و بلوچستان) به هند رفته و پنجاب را تسخیر نمود. اردشیر اول خود را وارث هخامنشیان میدانست و با قیصر روم به جنگ پرداخت و نصیبین و حرّان را تصرف کرد و بر ارمنستان نیز دست یافت. او به جمع آوری آوستا کتاب مقدس زرتشتیان پرداخت و موبدان زرتشتی را ترویج و آتشکده های خاموش را روشن و دین زرتشتی را دین رسمی دولت ساسانی نمود (دین رسمی دولت ساسانی و نه دین همه مردم ایران). در زمانه اردشیر اول ارتش ایران بسان گارد جاویدان زمان داریوش اول هخامنشی بار دیگر زنده شد.

شاپور اول (از 241 تا 271 میلادی)

شاپور اول پسر اردشیر اول که جانشین او شد و جنگها با امپراتوری روم داشت و والرین را اسیر کرد. شاپور اول یکی از شاهان نامی سلسله ساسانی، شکیل و شجاع و با عزم بوده و مردم ایران او را دوست میداشتند و او را داریوش سلسله ساسانی میدانستند. در زمان شاپور اول، مانی پیغمبر نقاش ظهور کرد و بهنگام تاجگذاری او در سال 242 میلادی اصول دین خود را در ملاء عام اعلام کرد. هرمز اول، بهرام اول و نرسی پسران شاپور اول هستند.

هرمز اول (از 271 تا 272 میلادی)

هرمز اول بعد از فوت پدرش شاپور اول به مدت یکسال بر تخت سلطنت ساسانی نشست. گفته میشود او بسیار شجاع و شکیل بود و در جنگها همیشه بهمراه پدر بود. او مانی را که از ایران رفته بود (251 میلادی) پیش خود خواست و با او به مهربانی برخورد کرد.

بهرام اول (از 272 تا 275 میلادی)

بهرام اول به زنوبیا، ملکه تدمر یا دولت مستقل پالمیرا، در مقابل روم و امپراتور اُرلین رفرمیست (Domitius Aurelianus) کمک ناقابلی کرد که منجر به نابودی دولت تدمر هواه خواه دولت ساسانی شد. بهرام اول مانی را به دادستانی کشانده و دستور داد تا او را در شهر جندی شاپور به صلیب کشند و بکشند (275 یا 276 میلادی). مانویان که همان هواداران مانی بودند میلاد او را مابین 212 تا 216 میلادی اعلام کرده اند. مانی بعد از اعلام اصول دین خویش در زمان شاپور اول ، مدتی بعد بخاطر پاسیویسم از ایران اخراج و یا فراری شد. او سپس در آسیای میانه به تیلبغ دین خود پرداخت و حدود 271 میلادی بخاطر دعوت هرمز اول از او به ایران بازگشت و بار دیگر به ترویج دین خود پرداخت و در این مابین هواداران بسیاری نه تنها در ایران و آسیای میانه بلکه در سرزمینهای امپراتوری روم نیز بدست آورد چنانکه بعد از مرگ او، دین او به نام «مانویت» در عالم آنروزی که دنیای روم و ایران بود بتوسط هوادارانش بنیان و برسمیت شناخته شد. از مانویت در روم قدیم و امروزه در عالم غرب بنام دینی که همه چیز را یا در خوب (خدایی) و یا در بد (شیطانی) تجزیه و تحلیل میکند می شناسند و با واژه مانیشیست (Manichaesmus) همه آشنایند.

بهرام دوم (از 275 تا 282 میلادی)

بهرام دوم بعد از پدرش بهرام اول شاه ایران شد. او سک ها را مطیع کرد و خواست با امپراتور یا کایزر یا قیصر جدید روم که «کاروس» نام داشت، صلح کند اما او نپذیرفت و خواست نقشه ارُلین را اجرا کند به بین النهرین حمله برد و نزدیک بود به تیسفون دسترسی یابد اما با تصادفی میمون برای ایرانیان و رعد و برقی که از آسمان بر او وارد شد کشته شد و قشون رومیان گمان بردند این واقعه علامت خشم خداست، شوریدند و تقاضای عقب نشینی نمودند. فوت بهرام دوم در 282 م. بود. سکه های او صورت ملکه و پسر جوان او را نیز داراست.

بهرام سوم (چند ماه در 282 میلادی)

بهرام سوم پسر هرمز اول بود که بعد از عموزاده اش بهرام دوم برای چند ماهی در همان سال 282 میلادی جانشین او شد. بهرام سوم در زمان پدرش هرمز اول شاه سک ها در سیستان بوده و سکان شاه نام داشت.

نرسی (282 تا 301 میلادی)

نرسی بعد از سلطنت کوتاه مدت بهرام سوم بر تخت سلطنت نشست. او پسر شاپور اول بود. در سال 284 میلادی، دیوکلتین یا دیوکلسین (Diokletian) جانشین کاروس، امپراتوری روم شد. او در سال 286 میلادی تیرداد پسر خسرو پادشاه ارمنستان را که اردشیر اول ساسانی در نبردی او را کشته بود به پادشاهی ارمنستان معین کرد ولی نرسی، تیرداد اشکانی النسب را از ارمنستان بیرون کرد و دیوکلتین امپراتور روم به گالریوس سردار (و سزار بعدی) قشون روم از دانوب تا یونان، دستور داد به سوریه رفته با قشون آنجا عازم ایران گردد، اما نرسی به بین النهرین تاخت و در نزدیکی حرّان و در سال 296 میلادی با گالریوس و تیرداد جنگید و شکست سختی به لشکریان آنان وارد کرد. در زمستان 297 میلادی گالریوس و تیرداد از طریق ارمنستان به ایران حمله کردند، زیرا آنان دریافته بودند در دشتهای بین النهرین و در مقابل سواره نظام تیرانداز ساسانی پیروزیشان محال است، و در نبردی سخت نرسی زخمی شده و تقاضای صلح کرد و روم شرایط بدی در آن صلح نامه بر ایران تحمیل نمود. نرسی بعد از پذیرش این صلح نامه استعفا نموده و مدتی بعد در301 میلادی از غصّه درگذشت.

هرمز دوم (از 301 تا 310 میلادی)

بعد از درگذشت نرسی، پسرش هرمز دوم (از 301 تا 310 میلادی) بر تخت سلطنت نشست و چون عدالتخواه بود به دادگستری پرداخت و بر آبادانی و عمران کشور افزود. سکّه هایی که از دوران هرمز دوم بجا مانده صورت ملکه را نیز داراست. در زمان هرمز دوم برای اولین بار اعراب بر هجر که همان بحرین است چیره شده و از آنجا به مرزهای ایران تجاوز میکردند. هرمز دوم به جنگ اعراب رفته و در نبردی با آنان کشته شد.

آذر نرسی (کوتاه مدت در 310 میلادی)

بعد از هرمز دوم پسرش آذرنرسی نیز برای مدتی کوتاه در همان سال 310 میلادی بر تخت سلطنت نشست ولی بخاطر بیرحمی او، بزرگان و نجبا و موبدان او را برکنار و از آنجاییکه همسر هرمز دوم حامله بود و موبدی اعلام کرده بود که پسر خواهد بود، تاج را در خوابگاه ملکه آیفرا (همسر هرمز دوم) آویختند و جنین قبل از تولد صاحب تاج و تخت گردید. این جنین شاپور دوم نام گرفت و بعدأ به شاپور بزرگ یا شاپور ذوالاکتاف معروف شد.

پادشاهی شاپور دوم (از 310 تا 379 میلادی) ؛ ساسانیان در اوج قدرت

بنا به گفته مورخی احتمالأ در خانواده هرمزد دوم دو دستگی وجود داشت و بزرگان از آن دسته ای که شاپور دوم را به قدرت رسانده بودند پشتیبانی میکردند. شاپور دوم مقدّر بود از 310 تا 379 میلادی، که طولانی ترین مدت در میان همه پادشاهان ساسانی است سلطنت کند و در ایام پادشاهی او ایران تحول و توسعه زیادی یافت. اگرچه اشرافیت در ایام امپراتوری ساسانی گهگاهی قدرتی از خود نشان میداد اما رویهم رفته اتکاء و وابستگی نهایی دستگاه دیوانسالاری و حقوقی و همه نهادهای دولت به شخص پادشاه و تمرکز قدرت در دستان او همچنان ادامه می یافت. شاپور دوم در ابتدا که هنوز کودک بود تحت نفوذ اشراف قرار داشت اما چندان نگذشت که توانست با رضایت و موافقت همان اشراف شخصأ قدرت را بدست گیرد زیرا حقوق عالیه پادشاه بر همگان آنچنانکه در گذشته معمول بود برسمیت شناخته شد.

اما شاپور دوم هنوز سه ساله نشده بود که کنستانتین یا قسطنطنین کایزر یا قیصر یا آگوستی غرب و لسینیوس آگوستی شرق امپراتوری روم با «فرمان میلان» در سال 313 میلادی، آزادی برای دین مسیحی را در سراسر سرزمینهای روم برسمیت شناختند و مسیحیان اجازه یافتند تا آزادانه به تبلیغ و اشاعه دین و ساختن کلیسای خود بپردازند، گرچه لیسینیوس اصلأ با اینکار موافق نبود. اما قسطنطین (یا کنستانتین) خود را موظف میدید تا مروّج دین عیسی مسیح نیز باشد، بنابراین حمایت از مسیحیان امپراتوری ایران را نیز از تکالیف خود میدانست.

شاپور دوم در شانزده سالگی زمام امور را در دست گرفت. تا آنزمان ایران در سیاست خارجی و تجاوزاتیکه نسبت به حدود ایران میشد رویه دفاعی بخود گرفته بود. این تجاوزات یا از طرف جنوب و اعراب بود و یا از طرف شمال شرقی و غربی ایران که این تجاوزگران صحراگردان و هون ها بودند و یا از طرف بین النهرین و سوریه و روم و گاهگاهی تیسفون پایتخت ساسانیان نیز تهدید میشد.

شاپور دوم در سال 326 میلادی بهنگامیکه 16 ساله شده بود خود زمام امور را بدست گرفت. او در خلیج پارس با کشتی عازم بحرین شد و در آنجا اعراب را سخت منکوب کرد. نوشته اند به حکم او، شانه اسُرای دزد و برده فروش عرب را سوراخ کرده ریسمانی از آن گذرانیده اند و از این جهت او را شاپور ذوالاکتاف نام نهادند. ولی محققان جدید عقیده دارند این نسبت دروغ است و شاپور این لقب را از آن جهت داشت که شانه هایی پهن و درشت و هیکلی تنومند داشت. و نیز گفته اند شاپور دوم بهنگام لشکرکشیهایش علیه دزدان دریایی و صحرایی عرب و برای نابودی ریشه ای آنان چاه های آب ایشان را از شن بینباشت و برای اینکه دیگر جرأت بخود ندهند به سرزمینهای ایران تجاوز کنند، تا دوردستهای سرزمین عربستان بدنبال آنان روان گشت.

قسطنطین (کنستانتین) در سال 337 میلادی درگذشت و برادرزاده اش که هانیبالیانوس نام داشت پیروزیهایی در ارمنستان بدست آورده بود. شاپور دوم در صدد برآمد تا مناطقی را که اسلافش در کشاکش با رومیان از دست داده بودند بازپس گیرد و ارمنستان و گرجستان نیز از جمله این مناطق بودند. بر اثر این اوضاع، شاپور دوم صلح دیرپای میان دو امپراتوری را بشکست و جنگ را شروع کرد که دوازده سال طول کشید (از 338 تا 350 میلادی و معروف به جنگ اول شاپور دوم با روم شرقی). اما رشته قلاع و استحکامانی که به فرمان کایزر سابق دیوکلتین در ولایت رومی بین النهرین و ریگزار سوریه ساخته شده بودند به صورت سدّ استواری در برابر شاپور دوم درآمده بودند. رومیان برای دفاع از مرزها بین النهرین سربازان کارآزموده گوناگونی بسیج کرده بودند که شاپور دوم را در سفرهای جنگیش ابتدا با ناکامی مواجه میکردند. شماری از نبردهای کوچک با پیروزی و شکست همراه بودند اما نتیجه قطعی بدستش نیآمد و شاپور دوم ناگزیر گردید برای مقابله با تهاجم صحراگردان تازه در مشرق به عملیات جنگی در مرزهای غربی امپراتوری پایان دهد.

شاپور دوم و «خیونی» ها و «هون» ها

این صحراگردان که از شمال شرقی می آمدند «خیونی» ها بودند که با داوری از نامشان استنباط میگردد که آنان طلایه داران ظهور اقوام «هون» در خاورمیانه بودند و هون ها را یونانیها «خیونیت» می نامیدند. اینها برای روم بلای بزرگی شدند. فتنه آنها برای امپراتوری روم نظیر فتنه مغول در ایران و سایر ممالک بود. آتیلا پادشاه هونها در قرن پنجم (از 434 تا 453 میلادی) میگفت: «آنجایی که اسب من پا می نهد، نباید گیاه برویدخیونیها احتمالأ صحراگردان آلتایی زبانی (ترُک زبانان آغازین) بودند که با ایرانیان درآمیختند و بقایای سرمتها (سرامطه) و دیگران بودند که پس از نشیمن یافتن در بخش شمالی قلمرو کوشانیان در مشرق، زبان کوشانی- باکتریایی را پذیرفتند. مورخین معتقدند دفع هون ها اهمیت زیادی برای ایران و شاپور دوم داشت و جنگهای شاپور دوم با هونها از 350 تا 357 میلادی طول کشید، اینها همان مردمانی بودند که مردمان یوئو چی و سک ها را از محلهای خودشان کنده به اطراف آسیای میانه راندند. هونها این صحراگردهای وحشی چنان فشاری به «مردمان جنگل= گُوت ها» اروپای شرقی و میانه (گُوت های شرقی یا «اُستروُگُت ها» (Ostrogoths) و گُوت های غربی یا «ویزی گُت ها» (Wisigoths) که «آلاریش» بزرگترین شاه معروفشان بود، خود نیز از مردمان وحشی و بربر ژرمن نژاد بودند) و غیره دادند که در اثر آن مهاجرت کبیر ملل ژرمن و غیره در امپراتوری روم حادث شد که در انتها و در قرن پنجم میلادی باعث انقراض امپراتوری هزار ساله روم غربی گردید. شاپور دوم در جنگهای هفت ساله توانست صحراگردان خیونی را مهار کند و پادشاه قسمتی از هونها بنام «گروم بات» حتی با او عقد اتحاد بست و با نفراتش او را در جنگهایش با رومیان یاری داد.

جنگهای شاپور دوم با روم

شاپور دوم بعد از پیروزی بر خیونها بسوی رومیان که دشمن اصلی بودند متوجه گشت، زیرا وقتی شاپور دوم با هونها مشغول جنگ بود پادشاه ارمنستان به توسط امپراتور روم شرقی دختر یکی از صاحب منصبان رومی را ازدواج کرد و بخاطر ملکه جدید، ارمنستان باز از نفوذ ایران خارج میشد. اما کنستانتیوس دوم یا کنستانسیون، پسر قسطنطین یا کنستانتین بزرگ، مایل بود متارکه مبدّل به صلحی محکم گردد. شاپور دوم نامه ای بدین مضمون به امپراتور روم شرقی نوشت: «شاهنشاه شاپور- برادر آفتاب و ماه- به برادر خود کنستانسیون قیصر، تحیّت و درود می فرستد. مصنّفین شما شاهدند که آنچه بین رود استریمون (استرومای امروزی) و سواحل مقدونی واقع است سابقأ تعلّق به اجداد من داشت و اگر بخواهم که تمام این ممالک را واگذار کنید زیاده روی نکرده ام، ولیکن روح مسالمت جویی و اعتدال، مرا وا داشته که به استرداد ارمنستان و بین النهرین که از جدّ من به تقلّب گرفته اید، اکتفا کنم... و به شما اطلاع میدهم که اگر سفیر من بی نتیجه مطلوبه مراجعت کرد بعد از گذشتن زمستان با تمام قوای خود با شما در جنگ خواهم شد.» (نگاهی دوباره به نامه شاهنشاه ایران کنید و اینکه او چگونه حتی دشمن خود را مودبانه خطاب میکند که نشان از فرهنگ والای عنصر ایرانی را نشان میدهد و بعد نظری داشته باشید به نامه های سران و امیران تازی را!) قیصر روم برای جلوگیری از جنگ، سفارتی به دربار شاپور دوم فرستاد ولیکن نتیجه حاصل نشد و در بهار 360 میلادی شاپور دوم جنگ را شروع کرد (از 359 تا 363 میلادی) و پس از تحمل دشواریهای فراوان دژ رومی آمیده، یا دیاربکر ترکیه امروزی را بتصرف درآورد. بعد بزابد را تسخیر کرد و کنستانتیوس دوم بخاطر اشتغال به امور داخلی (تضادهای موجود میان باور مسیحیان و حمله هون ها و گوت ها به سرزمینهای امپراتوری) نتوانست کاری کند. شاپور دوم نیز ساکنان شهرهای تسخیر شده را (بجای گردن زدن و اسارت و فروختن در بازارهای مکاره) به خوزستان و نقاط دیگر امپراتوری انتقال داد.

در سال 363 میلادی و زمانیکه یولیان آپوستاتا یا یولیانوس (از 361 تا 363 میلادی) آگوستی غرب امپراتوری روم که نوه کنستانتین بزرگ بود، و با مرگ آگوستی شرق امپراتوری روم، کنستانتیوس دوم در سال 361 میلادی، آگوستی سراسر امپراتوری روم شده بود خواست نقشه تراژان را راجع به ایران تعقیب کند (یولیان ضمنأ آرزوی بازگشت به اعتقادات معنوی نیاکان رومی خود را در سر داشت و از طرف مسیحیان کافر و مرتد شناخته میشد)، با سپاهی انبوه و با کمک ارامنه که در مشرق حرّان مستقر بودند به جنگ شاپور دوم و تسخیر تیسفون شتافت. او در این نبردها حتی با اعراب وارد مذاکره شد که سوارهای اعراب راههای ارتباطی را حفظ کنند و در مقابل سواره نظام ایران عملیات نمایند، ولی پولی به آنها نداد زیرا معتقد بود: امپراتور جنگجوی تمامی روم باید آهن داشته باشد نه طلا. در نتیجه اعراب با او مخالف شدند و یولیان از فرات گذشته و شهر فیروزشاپور را نیز بدست آورد و با یکهزار و یکصد کشتی در فرات از راه کانال پادشاهی به رود دجله (Tigris) رسید و جنگ مابین طرفین درگرفت و ایرانیان به داخل دیوارهای مستحکم تیسفون عقب نشستند و غنایم بسیار بدست رومیان افتاد. یولیان همینکه دیوارهای مستحکم تیسفون را دید محاصره را غیرممکن دانست و امر به نابودی کشتیهای باقیمانده خود کرد و از راه کردستان عقب نشست. سپاه شاپور دوم بعد از وقوف این امر، بنای تعقیب را گذارد و رومیها از حیث آذوقه به زحمت افتادند، زیرا ایرانیها خطوط ارتباطیه رومیها را بریده بودند. و در جنگی که سه روز طول کشید یکی از سپاهیان شاپور دوم زوبینی به طرف یولیان پرتاب کرد که زخمی مهلک برداشت و درگذشت. در این هنگام «یوویانوس» یا «یوویان» (Jovien) یکی از صاحب منصبان قشون رومی به سرداری انتخاب گردید و او سعی کرد قشون رومی را از منطقه حملات سپاه شاپور دوم بیرون برد، این حملات به قدری پی در پی و شدید بود که سپاهیان رومی یگانه چاره را در گذشتن از دجله با شنا دیده، خودشان را در دجله انداختند. در این هنگام شاپور دوم تکلیف صلح کرد و رومیها آن را با شعف پذیرفتند. شرایط صلح که به نفع ایران میشد چنین بود:

1- پنج ولایتی که در زمان نرسی به امپراتوری روم واگذار شده بود به ایران مسترد شود.

2- شهرهای نصیبین و سنجار به ایران تعلق دارد.

3- قسمت شرقی بین النهرین تعلق به ایران دارد.

4- دولت روم اعتراف کند که ارمنستان خارج از منطقه نفوذ روم است.

با پذیرش مفاد این عهدنامه توسط دولت امپراتوری روم، شاپور دوم مقام ارجمندی برای خود در حافظه تاریخی ملت ایران بجا گذاشته و اکثر مورخین به این عقیده اند که از زمان اسکندر تا دوران شاپور دوم هیچگاه ایران به این مقام بلند نرسیده بود و شاپور دوم را از این جهت و به سبب فتوحات دیگر او، شاپور بزرگ یا کبیر خوانده اند.

بعد از کشته شدن آگوستی تمامی روم، یولیان آپوستاتا در جنگ با شاپور دوم، والنتینیان کایزر یا آگوستی روم غربی شد (از 364 تا 375 میلادی) و برادرش والنس آگوستی روم شرقی. والنس سعی میکرد ظاهرأ مفاد قراردادی را که آگوستی قبلی با شاپور دوم بسته بود، رعایت کند اما در معنی میخواست آن را لغو کند. بنابراین بر سر ارمنستان و گرجستان باز خصومت و جنگ شروع شد و بالاخره در سال 376 میلادی طرفین خسته شده و قرار شد ارمنستان و گرجستان را به خود واگذارند. سه سال بعد و در سال 379 میلادی شاپور دوم بعد از هفتاد سال سلطنت درگذشت. او بعد از وفات خود یک ایران قوی برای اخلاف ایرانی خود باقی گذاشت، زیرا در زمان او ایران بر تمام مشکلاتی که داشت فایق آمد.

سیستم دفاعی مملکت شاپور بزرگ

بنا بر گفته مورخان شاپور دوم برای جلوگیری از تهاجمات رومیان به بین النهرین و تاخت و تازهای صحراگردان شمال شرقی و شمال قفقاز، به گسترش سیستم دفاعی و مانند رومیان به ساختن برج و باروهایی مستحکم در مرزها پرداخت، از جمله رشته ای از قلاع در سرزمین عراق که به دیوار یا خندق شاپور معروف بود و مانند روم مرزنشینانی را در مرزها اسکان داد. او همچنین اعرابی را بعنوان نیروی دفاعی دایمی در برابر دیگر اعراب بیابان، مخصوصأ آنهاییکه متحد روم بودند، در عراق سکونت داد و در بیرون راندن مهاجمان از قفقاز گرچه اطلاع زیادی در دست نیست اما او در بازسازی استحکامات «دیوار دربند» قفقاز دست داشت

در سده سوم میلادی و زمانیکه امپراتوری ساسانی بنیاد گذاشته میشد، برای توسعه و گسترش سیستم دفاعی کشور، گذشته از استحکامات مرزی و نظام برآوردن قلاع، شماری از دولتهایی بیطرف خود مختار نظیر آدیابن، عربستان (در شمال ریگزار سوریه) و دولت لخمیان حیره (بحرین) بودند که به مرور ایام، بخاطر عدم دخالت دولت ساسانی در اداره این دولتهای وابسته و یا خودمختار، جذب دولت مرکزی ساسانی شدند که بعدآ نقش مهمی در مناسبات میان امپراتوری ساسانی و روم ایفا کردند که شاید با نقش دولت پالمیرا (تدمر) که وابسته به امپراتوری روم بود قابل قیاس باشند. اما در سده هفتم میلادی بخاطر سیاستهای غلط و جاهلی خسرو پرویز، حتی دولت وفادار و دست نشانده اعراب لخمی حیره نیز از میان رفته بود و برافتادن دولتهای بیطرف و یا خودمختار اطراف مرزهای امپراتوری، که دوستدار دولت و ملت ایران بودند، در دوران هرج و مرج سیاسی و اخلاقی (از دوران خسرو پرویز تا یزدگرد سوم)، چنان ایران را در زمان فتوحات تازیان مسلمان ضعیف ساخته بود، که نه تنها ضربات نخستین تهاجمات تازیان مستقیمأ بر نیروهای شاهنشاهی ساسانی وارد میشد بلکه در مدت زمانی کوتاه فلات حاصلخیز و مهمان نواز ایران تحت سیطره کامل این صحراگردان جنوبی برده دار و برده فروش قرار گرفت.

شاپور دوم و دین مسیحیت

بنا بر گفته مورخان رومی شاپور دوم در تعقیب و آزار دینی، که عمدتأ شامل مسیحیان و مسیحیت نوپا میشد، اما یهودیان و مانویان را نیز در بر میگرفت معروف بود. مسیحیت در اواخر دوران اشکانیان در عراق گسترش یافته بود، اما شمار زیادی از اسرای مسیحی که اردشیر اول از انطاکیه و جاهای دیگر آورده و در مناطقی نظیر خوزستان اسکان داده بود بر تعداد و فعالیتهای مسیحیان در امپراتوری ساسانی افزوده بود. نه تنها در تیسفون، بلکه در گندیشاپور، بیشاپور و جاهای دیگر نیز مراکز اسقفی وجود داشت. مسیحیان شمال بین النهرین و بالاخص آدیابن را که در دوره پارتیان خاندان حاکم یهودی داشت، مبلغانی که از مراکز غربی مسیحیت میآمدند به این آیین درآوردند، اما مسیحیان ولایت خوزستان و فارس عمدتأ اعقاب اسُرای جنگی رومی بودند که به فرمان شاه در این نواحی نشیمن یافته بودند. بنابر گفته مورخان غربی و کلیسا شاپور دوم برای بسیج سپاه جهت جنگ با رومیان به پول نیاز داشت، از این رو برای تهیه عایدات زیاد مالیاتی را که از مسیحیان میگرفت دو برابر بود. بدیهی است که مسیحیان به این مسئله اعتراض میکردند و آنگاه تعقیب و آزار آغاز میگردید. اما تحت تعقیب و آزار بودن به این معنی نبود که میبایستی ترک دین و ایمان خود کنند و به آیین زرتشتی بپیوندند و یا اینکه گردنشان زده میشد و یا اینکه تمامی داروندارشان را بعنوان خراج و جزیه بپردازند و یا اینکه زنان و دخترانشان برای کنیزی و برده گی فروخته شوند. و مسیحی بودن رومیان که دشمن اصلی شاپور بزرگ بودند، کمکی به حال مسیحیان امپراتوری ایرانیان نمیکرد بلکه در مقابل بیشترین لطمه را به مراکز مسیحیت در امپراتوری ساسانی، یعنی تیسفون، آدیابن و خوزستان میزد.

شاپور دوم مُشوّق دین زرتشتی و آذرباد پور مهرسپندان

در ایام پادشاهی شاپور دوم فرایند استقرار مناسبات میان دستگاه دینی زرتشتی و دولت به اوج خود رسید و کاملأ با سلطنت متحد شده بود اما با سلسله مراتبی که داشت دارای مقام و مرتبه جداگانه ای در جامعه بود. قدرت و مرتبه عالی اولیه پادشاه را، که در امپراتوری ساسانی هم مدیر دستگاه دینی بود و هم رییس دولت، روحانیت نیرومند و سازمان یافته ای از یکسو و اشرافیتی برخوردار از آگاهی طبقاتی از سوی دیگر، تا اندازه ای محدود میساخت. ذکر نام «موبد بزرگ» و دیگر کاربدستان دینی در ایام شاپور بزرگ حاکی از آن است که تشکیلات دینی که تا فروپاشی امپراتوری ساسانی دوام آورد، در زمان او بیشتر شکل گرفت. در پادشاهی شاپور دوم بود که «آذرباد پسر مهرسپندان» آزمون ریختن فلز گداخته بر سینه اش را انجام داد و بی گزند از آزمون بیرون آمد و بدین ترتیب سودمندی پیروی از دین بهی زرتشتی در مقابل ادیان دیگر را بثبوت رساند. «آذرباد» نیرو و جنبش زیادی به آیین زرتشتی داد، زیرا برخی از نوشته های او که به زبان پهلوی است تاکنون محفوظ مانده و روایت زرتشتی از او با احترام زیاد یاد میکند

اردشیر دوم (از 379 تا 382 میلادی)

عده ای از مورخین معتقدند اردشیر دوم بعد از برادرش شاپور دوم بر تخت سلطنت نشست و او بزرگتر از شاپور دوم بود اما پدرشان هرمزد دوم بعد از خود با جانشینی اردشیر دوم مخالفت داشت. بعد از مرگ شاپور دوم اشراف و نجبای ساسانی اردشیر دوم را به شاهی انتخاب کردند. مورخین سن اردشیر دوم را به هنگام جلوس بر تخت سلطنت، حدود نود سال میدانند. گفته میشود او شاهی ضعیف اما نیک سرشت بود. از وقایع سلطنت او این است که تمامی مالیاتها را موقوف کرد و از اینجهت موسوم به «اردشیر خیّر» گردید. همچنین بر روی سکه‌هایی که در دوره اردشیر دوم زده شده عبارت «کَرپ کَرتار» دیده می‌شود که به معنی «نیکو کردار» است. او ضمنأ در اوایل سلطنت فرمان به قتل عده ای از اشراف و نجبا داد و در نتیجه همان نجبا و بزرگان ساسانی در سال چهارم سلطنتش او را خلع کردند. اما عده ای از مورخین گمان برند اردشیر دوم پسر شاپور دوم بود که استدلالشان ناموجه است. در طاق بستان نزدیک زیارتگاه قدیمی منسوب به آناهیتا در سمت چپ نقشی از تاجگذاری اردشیر دوم در سنگ کنده شده است. در سمت راست آن پادشاه اورمزد قرار گرفته که تاج کنگره دار بر سر دارد و روی را بطرف شاه گردانیده حلقه سلطنتی نواردار را به او عطا میکند پادشاه و اورمزد ملبس به قباهائی هستند که تا زانو رسیده است. در پشت سر شاه نیز وجودی قدیس ایستاده که لباسش تقریباً نظیر لباس اورمزد است اما انواری از سر او ساطع است (وجود انوار دایره ای فرم علت قدیس بودن است و حلقه سلطنت مثل حلقه ازدواج است ولی بجای ازدواج و بستن پیمان عهد و وفا بین زن و مرد، اینبار بستن پیمان عهد و وفا میان شاه با مردمان مملکتش است) و دسته ای از شاخه های نبات مخصوص اعمال مذهبی که «برسم» خوانند، در دست گرفته است. پارسیان ازمنه جدید تصور میکنند که این شکل هاله دار نقش صحیح زرتشت است اما گمان میرود در حقیقت صورت «ایزد مهر= میترا» است.

شاپور سوم (382 تا 388 میلادی)

شاپور سوم پسر شاپور دوم، بعد از عمویش اردشیردوم بر تخت سلطنت ساسانی نشست. در منابع اسلامی از او بواسطه عطوفت و مهربانیش نسبت به اشراف به نیکی یاد میشود. با اینهمه شاپور سوم یا بقتل رسید یا چادری که در آن آرمیده بود بر سرش فرود آمد و بهلاکتش رساند. در پادشاهی شاپور سوم ارمنستان باری دیگر مایه ستیزه میان دو امپراتوری روم و ساسانی گردید. از زمان پیروزیهای شاپور دوم ارمنستان، گرجستان و آلبانیا (آران- آذربایجان با پایتختی باکو امروزی) به صورت «دولتهای دست نشانده» امپراتوری ساسانی باقی مانده بودند و دفاع از معابر قفقاز در برابر مهاجمان صحراگرد برای ایرانیان ضروری بود، و همین مسئله یکی از دلایل حساسیت شدید آنان در مورد مرزهای شمالی بوده است. آنان گه گاه هزینه های دفاع از دربند و شمال را با رومیان که آنان نیز نمی خواستند از آن طرف ولایات آنان در آناطولی مورد تهاجم قرار گیرد، سهیم میشدند.

توضیح آنکه یکسال قبل از فوت شاپور بزرگ، والنس امپراتور یا آگوستی روم شرقی در «نبرد آدریانوپُل» با «گُوت های شرقی» در سال 378 میلادی کشته شد و «تیودوسیوس اول» در سال 379 میلادی آگوستی روم شرقی شد (از 379 تا 396 میلادی) اما او با مشکلاتی از جمله مسئله «گوتهای شرقی» و تضادهای موجود در باور مذهب مسیحیت که میان ارُتدوکسهای مسیحی و بدعت «آریوس باوری» یا تیولوگی آریوس (Arianismus) که از سال 353 تا 381 میلادی مذهب رسمی دولت روم شرقی شده بود، و مسئله ارمنستان مسیحی و گرجستان، مواجه بود. اما تیودوسیوس اول بعد از فوت شاپور بزرگ از سستی و ضعف اردشیر دوم استفاده کرده، یکی از شاهزادگان اشکانی موسوم به «ورزدات» را به تخت ارمنستان نشاند. این شخص وزیری را که او معین کرده بود کُشت، برادر او «مانویل» بر ضد ورزدات قیام کرده از اردشیر دوم کمک خواست و اردشیر دوم قشونی به کمک مانویل فرستاد و بدین ترتیب بین ایران و روم شرقی بر سر ارمنستان منازعه درگرفت ولی هر دو طرف خواهان مذاکره برای صلح شدند.

مسیحیت ارُتدوکسی مذهب رسمی دولت روم شرقی (381 میلادی)

تیودوسیوس اول در سال 381 میلادی با تشکیل دومین جلسه جامعه مسیحیان در قسطنطنیه، آریوس باوری مسیحیت را رد کرد و مذهب مسیحیت ارُتدوکسی را علنأ مذهب رسمی دولت روم شرقی کرد. سپس در سال 382 میلادی با گوتها قراردادی را به امضاء رساند و آنان را در «پانونین» (Pannonien / قسمت بزرگی از خاک مجارستان و اُسلووین و کوُراسین و ضربستان که بعدها در 433 میلادی وطن آتیلا شاه هون ها شد) اسکان داد و به آنان اجازه داد تا در کنار مرزهای شمالی خاک امپراتوری روم برای خود «دولت خودمختار گوت ها» را بوجود آورند.

«گوت ها» (Goten) مردمانی بودند از ژرمنهای شرقی، که بر اثر فشار و تهاجم هونها، قسمتهایی از آنان از جنوب غربی روسیه به خاک روم شرقی تجاوز کرده و سپس در خاک روم مأوا گزیده بودند. در سال 383 میلادی در غرب امپراتوری روم و در اسپانیا عده ای برای اولین بار بخاطر مخالفت با آیینهای کاتولیک مسیحیت و بخاطر کفر و سحر و جادوگری در ملاءعام اعدام شدند. «تیودوسیوس اول» بعد از برطرف کردن اسکان گوتها، در صدد برآمد تا با اعزام سپاهی به مرزهای شرقی در سال 383 یا 384 میلادی بر وسعت نواحی تحت الحمایت روم در ارمنستان بیفزاید، اما او با واکنش شدید شاپور سوم مواجه شد ولی جنگی میان دو دولت رخ نداد و سفیران هر دو طرف بر سر اصلاح دوباره مرزهای ارمنستان به توافق رسیدند. بدین نحو که قسمت اعظم ارمنستان جزو ایران و قسمت کوچکتر غربی جزو امپراتوری روم گردید، ولی در هر دو قسمت شاهزادگان ارمنی از دودمان اشکانی از طرف ایران و روم به حکومت معیّن شدند (384 میلادی).

بهرام چهارم (388 تا 399 میلادی)

بهرام چهارم بعد از برادرش شاپور سوم به تخت نشست. این شاه به مناسبت اینکه در زمان پدرش شاپور دوم استاندار کرمان بود معروف به «کرمان شاه» شد. حمزه اصفهانی در تاریخش، بهرام چهارم را درشتخو و غافل از کار مُلک میداند، اما بیشتر منابع عربی او را می ستایند. بهرام چهارم در نبردی به زخم تیر از پای درآمد. در زمان او خسرو (اشکانی النسب) شاه بخش ایرانی ارمنستان بر او یاغی شد و از آنجاییکه «آرتاشس» پادشاه بخش رومی ارمنستان (که او نیز اشکانی النسب بود) در نبردی کشته شده بود، رومیان پادشاه جدیدی با لقب تازه «کامس ارمنیا» بر تخت بخش رومی ارمنستان نشاندند که الحاق واقعی این بخش از ارمنستان به امپراتوری روم را تثبیت میکرد و این برخلاف قراداد صلح مابین روم و ایران دوران شاپور دوم بود. بهرام چهارم بعد از یاغی شدن خسرو، قشونی به ارمنستان فرستاد و او را به ایران آورده، در «قلعه فراموشی» که در شرق شوشتر بود، حبس کرد و برادر او موسوم به «بهرام شاپور» به جای او منصوب گردید. در «تاریخ ارمنستان» نوشته «فاوستوس بیزانسی» خبر جالبی از این دوره وجود دارد که درباره جنگهای ایران با کوشان ها در مشرق است. وی میگوید که پادشاه ایران (منظور شاپور سوم یا بهرام چهارم) با پادشاه بزرگ کوشان ها، از خاندان اشکانی که در بلخ نشیمن داشت جنگید، اما نبرد را بهرام چهارم برد. این خبر اگر راست باشد جانشینان شاپور بزرگ ناگزیر شدند در مشرق ایران با شاهی که خود را شاه بزرگ کوشان ها میخواند بجنگند. و از این گذشته، این شاه بزرگ کوشانها با شاه ارمنی دودمان اشکانی ارمنستان خویشاوندی داشت. اینکه در «تاریخ ارمنستان» کلمه کوشان به مفهوم کلی بکار میرود از آنجا پیداست که نویسندگان ارمنی بعدها میان کوشانها و هونها یا «هپتالیان» فرقی نمی نهادند. نویسندگان دیگر ارمنی نیز به خویشاوندی میان شاهان اشکانی ارمنستان و شاهان کوشانی اشاره کرده اند، اما در منابع غیر ارمنی به این خویشاوندی اشاره نرفته است.

حدود سالهای 395 میلادی دسته هایی از هونها از معبر دربند گذشتند و به ارمنستان تاختند و از آنجا تا کاپادوکیه و سوریه پراکنده شده دست به قتل و غارت زدند. هم منابع سُریانی و هم منابع یونانی درباره این تهاجم هون ها، که همزمان با مرگ تیودوسیوس اول بود و بواسطه تمرکز نیروهای نظامی روم شرقی در بخش غربی امپراتوری روم، مقاومتی در برابر قتل و غارت هونها در روم شرقی صورت نگرفت و هونها توانستند تا سوریه به قتل و غارت بپردازند. هونها تا چندین سال در خاورمیانه فعال بودند، اما از تهاجم آنان به امپراتوری ایران خبری به ما نرسیده. آنها بواسطه ضعف امپراتوری روم شرقی به آن یورش بردند و احتمالأ ساسانیان دست اندازی هونها به قلمرو روم را با مسامحه و چشم پوشی برگزار میکردند.

مسیحیت دین رسمی دولت امپراتوری روم شرقی و غربی (391 میلادی)

در زمان بهرام چهارم و در سال 391 میلادی تیودوسیوس اول دین مسیحیت را بعنوان دین رسمی امپراتوری روم شرقی و غربی اعلام کرد و باور آریوسی که رقیب ارتُدوکسهای بخش شرقی و کاتولیکهای بخش غربی امپراتوری بود و بازسازی و بازگشایی معابد و مراسمات دیگر ادیان و آیینهای سابق امپراتوری روم را قدغن اعلام کرد. و در سال 392 میلادی والنتینیان دوم آگوستی جوان غرب امپراتوری که مادرش پشتیبان «باور آریوسی» بود و دخترش زن تیودوسیوس اول (ازدواج دخترعمو با پسرعمو)، در قصرش در منطقه وین بتوسط «آربوگاُست» فرانکی- ژرمنی که با فرمان تیودوسیوس اول فرمانده قشون غرب امپراتوری شده بود، بقتل رسید در حالیکه عده ای از مورخین معتقدند والنتینیان دوم آگوستی خردسال بیشتر بخاطر حقارتهایی که از طرف آربوگاُست نسبت به او میشد در وان حمام قصرش خودکشی کرد (15 ماه می 392 میلادی)، زیرا والنتینیان دوم با نوشته ای آربوگاُست را از فرماندهی قشونش معزول کرده بود و آربوگاُست در حالیکه نوشته را در جلوی چشمانش پاره کرده بود به او گفته بود «این مقام و قدرتی را که من دارم نه تو به من دادی و نه تو میتوانی آنرا از من بگیری

بعد از کشته شدن والنتینیان دوم، آربوگاُست بخاطر تأخیر در انتخاب آگوستی جدید غرب امپراتوری بتوسط آگوستی بزرگ تیودوسیوس اول، خودش بهمراهی سناتورهای سنای روم که اکثرأ از پشتیبانان معابد و آیینها نیاکان بودند و سربازان قشونش، «آگُینیوس» (Eugenius از 392 تا 6 سپتامبر 394 میلادی)، معلم ریاضی و صاحب منصب دربار روم غربی را برای آگوستی غرب امپراتوری روم انتخاب کردند (آربوگاُست خودش نمیتوانسته آگوستی شود زیرا دیگر فرماندهان قشون که اکثرأ بریتانیایی و گالینی و رومی بودند و سنای روم با آگوستی شدن یک ژرمنی مخالفت میکردند)، در حالیکه بیشوف بزرگ کاتولیک میلان «آمبروسیوس» با آُگینیوس تسامحه جو مخالفت داشت. و در همین سال 392 میلادی، تیودوسیوس اول با فرمانی «بازیهای الُمپیک» را در سرتاسر امپراتوری روم قدغن اعلام کرد که با مخالفتهایی در سنای روم مواجه شد. و دو سال بعد و در سال 394 میلادی تیودوسیوس اول بخاطر سرکوب کردن مخالفانش در روم غربی عازم ایتالیا شد و در «نبرد فریگیدوس» بر قشون آُگینیوس پیروز گشته و آگینیوس کشته شد و فرماندهان قشون غرب امپراتوری بخاطر ترس از انتقامجویی تیودوسیوس اول، آربوگاُست را بقتل رساندند و بدین ترتیب تیودوسیوس اول برای چند ماهی تنها آگوستی عالم امپراتوری روم شد.

دوپارگی کامل امپراتوری روم (395 میلادی)

تیودوسیوس اول کاتولیک (پدرومادر پدریش در شمال اسپانیا نیز کاتولیک بودند) که همچنین به «تیودوسیوس کبیر» یا بزرگ معروف شده بود در 17 ژانویه سال 395 میلادی و زمانیکه هون ها روم شرقی را مورد قتل و غارت قرار داده بودند، در میلان مرکز کاتولیکهای مسیحی غرب امپراتوری، زندگی را بدرود گفت. بعد از او امپراتوری روم میان پسرانش برای همیشه به دو قسمت تقسیم شد، گرچه برای خیلیها این دو پارگی غیر قابل قبول بود. روم شرقی به پسربزرگش آگوستی «آرکادیوس» هیجده ساله (Arcadius از 377 تا 408 میلادی) و روم غربی به پسر دیگرش «هونوریوس» (Honorius از 9 سپتامبر 384 تا 15 آگوست 423 میلادی) رسید.

مختصری از احوالات معنوی روم و اقلیت مسیحی

در قرن یکم قبل از میلاد ایزدان بیگانه جایگاهی مستحکم در پانتیون روم داشته اند از جمله ایزد «مابلونا» کاپادوکیه که در روم میهن گزیده بود، یا آیین ایزد مادر «سیبل» که در روم دین رسمی شده بود و حتی با پیشگویی روم و ایتالیای قبل از میلاد مسیح را از خطر «هانیبال کارتاژی» رهایی بخشید و یا ایزدان «ایزیس» و «سراپیس» یونانی، و از زمان سزارها «آیین مهر» توانست در امپراتوری روم به تکامل رسد. نه تنها اهالی روم بلکه شرقیان در جامه سربازان رومی یا در کسوت بازرگانان به گسترش آیین مهر در غرب امپراتوری روم می پرداختند و آنها بر حسب اتفاق با بردباری و شکیبایی رومیان روبرو می گردیدند، بی آنکه تحت تعقیب یا تمسخر قرار گیرند. در سال 70 میلادی لژیون رومی هشتم «آوگوستا» از دانوب به ژرمانی، آنجا که به آیین مهر آشنا بودند، نقل مکان کرده و در گسترش آیین مهر چنان کوشا بودند که بعدها همه سپاهیان به مهر گرویده اند. در کلن و تریّر و شهرهایی که فاقد پادگان بودند، مردم در حصار شهرها، ایزد ایرانی مهر را می ستودند. تردیدی نیست که بدون نظر مساعد روم و سزارها ، امکان رسوخ آیین مهر، آنهم چنین عمیق در زندگی خصوصی و اجتماعی مردمان امپراتوری روم ممکن نبود و مهریان از پشتیبانی بسیاری از فرمانروایان بهره مند بودند.

نرون، قیصر روم از 54 تا 68 میلادی، نخستین قیصر یا کایزر روم بود که مهرپرستی را می ستود. «سوتن» زندگینامه نویس او و تاریخنگار «کاسیوس دیو» و «پلینیوس» گزارش کرده‌اند که: نرون، تیرداد پادشاه ارمنستان را با وعده‌ها برانگیخت تا به روم آمده و بدست او تاج بر سر گذارد. تیرداد به روم رفته و نرون با مراسمی باشکوهی به پیشباز تیرداد شتافت. قیصر روم روی تخت سلطنتی بلندی نشست و تیرداد به پیشگاه او بالا رفته و نزد سزار زانو زده و چنین گفته «من شهریارم، از تخمه ی ارشک، از پادشاهان ولخش و برادرش پاکر، اما من بنده توام، و به سوی تو آمدم، خدای من! که ترا همچو مهر ستایش کنم، من آن خواهم بود که تو به من روا می داری، چه تو برای من «مویرا»، الهه سرنوشت، و «تیش»، الهه رویدادهای تصادفی، هستیپلینیوس بزرگ (از 23 تا 79 میلادی Plinius) در تاریخ طبیعی خود می نگارد که نرون خود را پادشاه آفتاب می انگاشت و در باغ کاخش یک تندیس که چند برابر او بود، بساخت و فرمان داد چهره او را در تندیس به گونه ی ایزد آفتاب (مهر یا سُل که همان آپولون است) بنمایانند و لقب "شکست ناپذیر" بخود داده بود. سزار کومودوس (Commodus) از 180 تا 192 میلادی، پسر سزار مارک آُریل (Mark Aurel) از 161 تا 180 میلادی، در کنار دیگر ادیان شرقی، مهرپرستی را بخوبی می شناخت. زندگینامه نویس او «لامپریدوس»، در کتاب «سرگذشت آوگوستا» می نویسد که : کومودوس افزون بر کارهای شرم آور دیگرش، «آیین مهر» را نیز با قربانی کردن واقعی انسان ها، پلید ساخت و هم از اوست که در سالنامه رومی یکماه به نام «شکست نایافته» نامیده شده و از آن زمان است که اغلب سزارها به ویژه فرمانروایان پسین «سه وروس= سِوِروس» ها که نسب خود را به شرق میرساندند و به آیین مهر نظر نیک داشتند، این نام را در القاب رسمی خود بکار ببرند.

قرن سوم میلادی دوران شکوفایی مهر در امپراتوری روم بوده و با پشتیبانی فرمانروایان رومی، بسیاری پرستشگاه ها و مهرابه های مهری ساخته شده که بعدها با هجوم طوایف بربر به امپراتوری روم از بین رفته که بعدأ دوباره پیراسته و آباد گردیدند، از جمله به مناسبت تشکیل مجلس آگوستی ها و سزارها (293 میلادی)، بازسازی مهرابه «کارنونتوم» در نزدیکی شهر وین امروزی به انجام رسید و مهر را بار دگر صریحأ نگهبان امپراتوری روم اعلام داشتند.

سرگذشتی کوتاه از مسیحیت

مسیحیت دینی بود تک خدایی و خدایش خود را در پسرش عیسی مسیح که بصورت انسان درآمده بود نشان دهد (مسیح تجسم خدا در جسم انسانی) و بقول مهرداد فاتحی «خدای مسیحیان در عین حال که بی‌نهایت از همهٔ مخلوقات خود برتر و با همهٔ آنها متفاوت است، ولی با آنها بیگانه نیست. بلکه چون ذات او محبت است، عار ندارد به مخلوق خود نزدیک شود و حتی با او یگانه گردد. انجیل بی‌پروا و کاملاً برخلاف انتظار انسان اعلام می‌دارد که خدا در یک شخصیت تاریخی یعنی عیسای ناصری حلول کرده است! مسیحیان به پیروی از انجیل، این بُعد دوم از وجود خدا را که در تاریخ حلول می‌کند، "پسر" می‌خوانند

اساس و پایه های این دین، باور و ایمان داشتن بر زندگی عیسی مسیح، به صلیب کشیدن و مرگ او و اعتقاد به قیام و بازگشت او در روز رستاخیز است. از نظر تاریخی مسیحیت برخاسته از دین یهودیت است و مسیح (ماشیح) در تورات یهودان به معنی «رهایبخش، ناجی، نجات دهنده» است. اهداف یک مسیحی نه فقط به اجرا درآوردن قوانین خدای مسیح است بلکه مسیحیان برای نشان دادن عشقی که نسبت به خدایشان یا عیسی مسیح دارند، بایستی این عشق را در کمک به حال دیگر همنوعانشان نشان بدهند. و کتابی که در آن کلمات خدای عیسی مسیح و آموزشها و زندگی عیسی مسیح نوشته شده، انجیل نام دارد و انجیل از کلمه یونانی (Evangelion) به معنای «مژده- بشارت» یا «خبر خوب» میباشد. از آنجاییکه عیسی مسیح گفتار خدا و آموزشها و زندگینامه خود را به حواریون (شاگردان= اصحاب اولیه عیسی مسیح) مختلف و در زمانهای مختلف که با او بوده اند بیان داشته، در نتیجه چهار انجیل معتبر بوجود آمد که مورد تایید کلیسا میباشند.

انجیل های معتبر کلیسای کاتولیک

1- انجیل مارکوس یا مرقس: حدودای 70 میلادی توسط یوهانس مارکوس نوشته شده. مارکوس جزو حواریون دوازده نفر مسیح نبوده، اما او انجیل مارکوس را با گزارشاتی که از طرف پطروس قدیس به او گفته شده به نگارش درآورده (پطروس یا پطرس رسول در روم بر روی صلیبی بشکل ضربدر و وارونه مصلوب شد). مارکوس اولین بیشوف شهر اسکندریه مصر و بنیانگذار کلیسای مصر (Koptische Kirche / مصریان اصیل که به زبان مصری اصیل صحبت میکنند) میباشد. یوهانس مارکوس از مسیحیان یهودی شهر اورشلیم بوده و خویشاوند بیشوف میلان و شهید مسیحی «بارناباس» (Barnabas) است و خانه مادری او بعد از قیام عیسی مسیح محل تجمع «انجمن مسیحیان اورشلیم» بوده. مارکوس جوان در اولین سفرش برای تبلیغ و اشاعه دین مسیحیت همراه بارناباس و پائولوس قدیس بوده اما در اواسط میسیون و تبلیغ، همراهان را ترک کرده و به «پرگه» در جنوب غربی آسیای صغیر(ترکیه امروزی) بازگشت. در سفر دومش بارناباس خواهان آن بوده که بار دیگر مارکوس همراه او و یا پائولوس باشد اما پائولوس قدیس عذر او را خواسته و «زیلاس» را برای اشاعه میسیون انتخاب کرد و بارناپاس با مارکوس برای اجرای میسیون خود عازم قبرس شدند. پاپیاس از «پدران کلیسا / حوالی 130 میلادی» میگوید مارکوس بعدأ مترجم پطروس قدیس بوده و بنیانگذار کلیسای مصر و اولین پاپ در مصر بود. «روز یادبود حواریون و مارکوس» پیش کلیسای کاتولیک، پروتستان و انگلیکان روز 25 آپریل و پیش کلیسای (Orthodox) اُرتدوکس روز 4 ژانویه یا 25 آپریل میباشد.

2- انجیل ماتیوس یا متا: حواری متی یا ماتیوس در اتیوپی بتوسط زخم شمشیر شهید شد. انجیل ماتیوس حدود 80 تا 90 میلادی بتوسط حواری یهودی جوان مسیح، ماتیوس نوشته شده. او که با تورات آشنایی بسیاری داشته این انجیل را برای یهودان مسیحی و به زبان و الفبای یهودی در یودا به نگارش درآورده. روایت است ماتیوس در اتیوپی و یونان و آسیای صغیر و حوالی دریای کاسپین به اشاعه دین مسیحیت پرداخت. «روز یادبود حواریون و ماتیوس» پیش کلیسای پروتستان و کاتولیک روز 21 سپتامبر و پیش کلیسای اُرتدوکس روز 16 نوامبر میباشد.

3- انجیل لوکاس یا لوقا: حدود 80 تا 90 میلادی بتوسط لوکاس نوشته شد. او جزو حواریون دوازده نفره عیسی مسیح نبوده و شغل اصلی او پزشکی بود. لوکاس دوست عزیز پائولوس قدیس بوده، در میسیونهای (به معنای ماموریت برای تبلیغ مسیحیت) پائولوس در اورشلیم، آسیای صغیر و روم همراه او بود. انجیل او بخاطر داشتن شفافیت بیشتر در مورد آموزشهای عیسی مسیح، پیش هلینیستها اُرتدوکس و رومیان از ارزش بالایی برخوردار است. او ضمنأ نویسنده کتاب «سرگذشت حواریون» نیز هست. «روز یادیود لوکاس» پیش کلیسای کاتولیک- رومی روز 18 اُکتبر میباشد.

4- انجیل یوهانس یا یوحنا: حدود 100 میلادی بتوسط یوهانس حواری جوان عیسی مسیح نوشته شد. یوحنا در روم در یک دیگ پر از روغن در حال جوش انداخته شد ، اما بطور معجزه آسایی از مرگ نجات یافت. او از جوانترین و عزیزترین شاگردان عیسی مسیح و جزو حواریون دوازده نفره بود. او در اورشلیم و آسیای صغیر به تبلیغ و اشاعه دین مسیحیت پرداخت. او بهمراه «سیمون پطروس قدیس= پطرس رسول» و «یاکوب مسن» در ساخت اولیه کلیسا نقش اساسی داشته و آنان به «ستونهای کلیسا» مشهورند. به نوشته انجیل، یوهانس پسر ماهیگیر «سهبه داُوس» و برادر «یاکوب مسن» بود. یوهانس در تصاویر هنرمندان همیشه بدون ریش دیده میشود. او در زمان «کایزر تراژان/ از 98 تا 117 میلادی» وفات یافت. کلیسای کاتولیک، انگلیکان و پروتستان روز 27 دسامبر را، «روز یادبود حواریون و یوهانس» نامگذاری کرده و این روز را با جشن و عبادت بپایان میرسانند. «روز یادبود یوهانس» پیش کلیسای اُرتدوکس روز 8 اکُتبر و 15 ماه می میباشد.

بشارت عیسی مسیح

عیسی مسیح حوالی 7 الی 6 قبل از میلاد در بیت الحلم بدنیا آمد، در دورانیکه هیرودیس بزرگ (Herodes I) از 73 قبل از میلاد تا 4 میلادی، با کمک و پشتیبانی روم از سال 30 قبل از میلاد تا بهنگام مرگش، شاه یهودان در بیت الحلم فلسطین (اورشلیم) و یودا (اسراییل کنونی) بود. به گفته استرابون، هیرودیس اول (هرودس اول) و خاندانش از قبایل دوازده گانه یهودی نبوده بلکه از قبایل «ناباتیر» و از اعراب بودند که مناطقشان در جنوب یودا به تصرف شاهان یهودی درآمده و سپس به اجبار مذهب یهودی را پذیرفته بودند.

مادر عیسی مریم مقدس و پدرش یوسف نام داشت (در انجیل لوکاس یوسف نامزد مریم است). خبر تولد عیسی مسیح را فرشته اعظم گابریل (پیش مسلمانان معروف به جبرییل) در روز 25 ماه مارس به مادرش مریم مقدس داد. کاتولیکها روز 25 مارس (برابر با ششم فروردین که روز تولد زرتشت پیامبر ایرانی است) را بنام «روز یادبود مریم مقدس» به جشن و عبادت میگذارنند. فرشته اعظم گابریل در تصاویر هنرمندان بصورت جنس مونث نشان داده میشود. او فرمانروای دنیای احساسات و ضمیر ناخودآگاه انسانهاست.

اما هنوز دو الی سه سالی از تولدّ عیسی مسیح نگذشته بود که در سال 4 پیش از میلاد شاگردان یهودی «مدرسه تورات» اورشلیم، که بعد از تولد عیسی به مسیح بودن او (Messias) اعتقاد داشتند و او را ناجی خود میدانستند و به «فاری زایر» (Pharisaeer) معروف بودند، با کمک و پشتیبانی معلمان اُرتدوکس خود به در ورودی معبد سلیمان که با تندیس عقابی بزرگ که سمبل امپراتوری روم بوده و با طلا تزیین شده بود حمله برده و باعث اغتشاش در اورشلیم شدند و در نتیجه هیرودیس شاه یودا با تاییدیه و پشتیبانی اولین کایزر روم، «گایوس اُکتاویوس» (اولین کسی که از 16 ژانویه 27 پیش از میلاد تا 19 آگوست 14 بعد از میلاد بتوسط سنای روم بعنوان اولین آگوستوس امپراتوری روم شناخته شد. او ضمنأ نوه بزرگ «گایوس ژولیوس سزار/ 100 تا 44 پیش از میلاد» بود) به کشتار این جوانان یهودی پرداخت که در تاریخ روایات تورات و انجیل به «کشتار نوجوانان اورشلیم» به ثبت رسیده. هیرودیس مدتی بعد از این واقعه وفات یافت و نام بدی از خود در روایات یهودان و مسیحیان بجا گذاشت. (ادامه در فرصتی دیگر)

در سال 30 میلادی عیسی مسیح در اورشلیم به صلیب کشیده شد، ... اما مسیحیان توانستند با بوجود آوردن جوامع و انجمنهای کوچک و اشاعه و تبلیغ دین خود باعث رشد و توسعه مسیحیت شوند. این جوامع ابتدا از یهودان مسیحی تشکیل شده بودند که به قوانین و سنتهای یهودیت معتقد بودند سپس این جوامع با فرستادن میسیونرهایی به افریقا و شرق و غرب امپراتوری روم باعث بوجود آمدن جوامع مسیحی جدیدی شدند که با قوانین و سنتهای روم باستانی و لاتین به توسعه و رشد مسیحیت افزودند (مذهب کاتولیک و پروتستان). (ادامه در فرصتی دیگر)

مسیحیان امپراتوری روم تا اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم میلادیتحت تعقیب مقامات امپراتوری روم قرار می‌گرفتند مخصوصاً زمانیکه قیصر روم دیسیوس (Decius) حدود سال 249 میلادی با اعلام قانونی که جزو اختیارات او بود، از مردم امپراتوری روم خواست تا قربانی بیشتری برای خدایان روم بپردازند، و این به این معنی بود که مسیحیان امپراتوری روم که بیشتر از همه در شرق امپراتوری روم بودند و گرچه در اقلیت قرار داشتند ولی می بایستی تحت تعقیب و اذیت و آزار بیشتری قرار گیرند.

تشکیل مجلس آگوستی ها و سزارها در روم توسط دیوکلتین (293 میلادی)

«دیو کلتین» بانی حاکمیتی جدید در امپراتوری بزرگ روم بود بنام «سیستم چهارگانه دولتی» یا (Tetrarchie). دیوکلتین یا دیوکلسین در سال 284 میلادی امپراتور روم شد، او با نرسی شاه ساسانی صلح کرد. آن زمان امپراتوری روم شامل اروپای امروزی بجز کشورهای آلمان و اسکاندیناوی تا آسیای کوچک و سوریه و مصر و تمامی سرزمینهای شمال افریقا بود و کنترل این سرزمینها از دست یک امپراتور یا قیصر یا کایزر خارج بود. دیوکلتین بعد از آُورِلیان رفرمیست (Antoninian Aurelian)، دومین قیصر یا آگوستی یا کایزر روم بود که برای پایان بخشیدن به جنگهای فرماندهان لژیونهای و قشون رومی برای رسیدن به قیصری روم، خواهان رفرم و اصلاحات در قدرت مرکزی امپراتوری روم شد. و با تشکیل مجلس آگوستی ها و سزارها بتوسط دیوکلتین در سال 293 میلادی (زمان نرسی) تصمیم گرفته شد تا سرزمینهای امپراتوری روم به دو قسمت شرقی و غربی و هر قسمت به دو منطقه تقسیم شود.

امپراتوری روم غربی

روم غربی با مرکزیت شهر میلان و این شهر مقر آگوستی غرب امپراتوری خواهد بود و مناطقش عبارتند از:

1- منطقه گالین و بریتانیا با مرکزیت تریر در گالین و یورک در بریتانیا و این شهرها مقر سزار خواهد بود،

2- منطقه هیزپانیا که شامل اسپانیا و پرتغال و شمال آفریقا خواهد بود.

امپراتوری روم شرقی

روم شرقی با مرکزیت شهر نیکومدیا در ترکیه امروزی و غرب دریای سیاه در نزدیکی مرز یونان و بلغارستان، و این شهر مقر آگوستی شرق امپراتوری خواهد بود و مناطقش عبارتند از:

1- منطقه بیزانس،

2- منطقه ماکدونین (Makedonien) که شامل مناطق امروزی یونان و بلغارستان و مقدونیه و ضربستان بود با مرکزیت شهر زیرمیوم (Sirmium) در ضربستان و این شهر مقر سزار شرق امپراتوری خواهد بود.

این چهار قسمت امپراتوری توسط دو آگوستی و دو سزار اداره میشد، اما مرکز تمامی تصمیم گیریها مهم در مورد امپراتوری روم با سنای روم بود. در این سیستم بجای یک امپراتور (یا کایزر یا قیصر)، دو «آگوستی یا آگوستوس» و دو «سزار» بودند و در این سلسله مراتب، سزار رتبه ای پایین تر از آگوستی بود و سزارها می بایستی تحت اوامر آگوستی ها باشند اما هر سزاری اجازه داشت بعد از بیست سال خدمت با رتبه آگوستی جانشین آگوستی های کهنسال شود و آگوستی های کهنسال بعد از برکناری از مقامشان به مقام کنسولی روم ارتقاء داده می شدند. در آن مجلس آگوستی ها و سزارها تصمیم گرفته شد:

آگوستی ها و سزارهای شرق و غرب امپراتوری روم

1- دیوکلتین، برای آگوستی و گالریوس برای سزاری شرق امپراتوری.

2- ماکسیمیان (Maximian)، برای آگوستی و کُنستانتیوس (Constantius) برای سزاری غرب امپراتوری.

مسیحیان و مانویان داخل امپراتوری روم شرقی ؛ ممنوعیت مذهب مانی در روم شرقی (275 میلادی)

در این «سیستم تتراشی»، همچنین آگوستی ها اختیار تام داشتند در مسایل داخلی مناطقشان از خود قوانینی وضع کنند. بدین ترتیب برای مدتی قدرت امپراتوری روم تقسیم شده و مرزهای روم موقتاً در امنیت کامل قرار گرفتند. ولی در مور مسایل داخلی مشکلی بزرگی هنوز وجود داشت و این مشکل بزرگ مسئله مسیحیان و مانویان داخل امپراتوری روم بود. مانویان قبل و بعد از مرگ مانی سریعأ هوادارانی بسیاری در ایران و آسیای میانه و بین النهرین و سرزمینهای امپراتوری روم و مخصوصاً روم شرقی بدست آورده بودند و بهمین خاطر مقامات روم اشاعه مسلک مانوی را در همان سالی که مانی کشته شده بود (275 میلادی)، قدغن اعلام کرده بودند. مدتی بعد از این تصمیم گیریها بود که در اوایل قرن چهارم میلادی و در سال 305 میلادی، آگوستیها ماکسیمیان و دیوکلتین بخاطر کهولت سن داوطلبانه از مقامشان کنار کشیدند و «کنستانتیوس» (Constantius) در غرب و گالریوس در شرق با عنوان آگوستی جانشین آنان شدند (کنستانتیوس، پدر کنستانتین بزرگ، داماد ماکسیمیان بود زیرا زن دوم کنستانتیوس دخترخوانده ماکسیمیان بود)، اما بحران تقسیم قدرت و جانشینی و «جنگ و جدالهای آگوستیهای قشون رومی» هنوز برطرف نشده و تا 324 میلادی این اختلافات وجود داشت.

سِوِروس آگوستی غرب جانشین کنستانتیوس (306 میلادی)

در سال 306 میلادی کنستانتیوس آگوستی غرب امپراتوری روم بمرگ طبیعی بمُرد و افسران و سربازان سپاهش در شهر یورک پسرش کنستانتین را برای آگوستی و فرماندهی خود انتخاب کردند اما مجلس آگوستیها و سزارها مخالفت ورزید و تصمیم گرفت تا «سه وروس= سِوِروس» (Severus) سزار کنستانتیوس بجای او آگوستی غرب امپراتوری شود. سِوِروس دوست و سزار قبلی گالریوس در شرق امپراتوری بود و هنگامیکه آگوستی غرب شد «ماکسنتیوس» پسر «ماکسیمیان» در شهر روم برعلیه او شورید و سِوِروس با نیروهایش بجنگ او رفت اما بخاطر فرار عده‌ای از سربازانش نتوانست وارد شهر شود سپس در جنگی نزدیک راوِنا (Ravenna) از ماکسنتیوس شکست خورد. سِوِروس که به «سِوِروس دوم» معروف میباشد در سال 307 میلادی بدستور ماکسنتیوس بقتل رسید.

«کنفرانس کارنونتوم» ، کنفرانس مجلس آگوستی ها و سزارها روم در وین (308 میلادی)

در سال 308 میلادی و در نزدیکیهای شهر وین امروزی کنفرانس کارنونتوم یا کنفرانس مجلس آگوستیها و سزارهای روم، با خواهش گالریوس از دیوکلتین که در این زمان مقام کنسول روم را داشته که مقامی مشورتی برای سیاست و جنگ است، تشکیل شد. در این کنفرانس دیوکلتین که نقش واسطه را میان آگوستی ها داشته، تصمیم گرفته شد تا بجای آگوستی سِوِروس بقتل رسیده، جانشینش لیسینیوس آگوستی غرب امپراتوری روم شود (لیسینیوس قبل از رسیدن به آگوستی، دارای مقام سزاری نبود) و کنستانتین (قسطنطین معروف که در ضربستان امروزی بدنیا آمده بود) پسر کنستانتیوس بجای آگوستی مقام سزاری غرب امپراتوری را داشته باشد و گالریوس همچنان مقام آگوستی شرق امپراتوری و ماکسیمینوس نیز مقام سزاری شرق امپراتوری را داشته باشند. در این تقسیم قدرت، ماکسنتیوس پسر ماکسیمیان که مقام آگوستی غرب امپراتوری را شایسته خود میدید همچنان بدون مقام ماند و بدین ترتیب جنگ و دعواها بخاطر کسب هر چه بیشتر قدرت میان آگوستی ها و سزارها همچنان ادامه داشت.

در سال 310 میلادی ماکسیمیان کهنسال که هنوز آرزو داشت برای بار سوم تاج آگوستی را بر سر نهد در توطئه ای برعلیه کنستانتین شرکت کرد اما بعد از افشای این توطئه با سربازانش بداخل دروازه های مستحکم شهر مارسی کنونی پناه برد و در آنجا به انتظار نیروهای کمکی پسرش ماکسنتیوس بود تا اگر کنستانتین جوان و ماجراجو قصد او کند، او بتواند در مارسی در مقابلش ایستادگی کند. اما بهنگامیکه نیروهای جنگجوی کنستانتین به نزدیکیهای بندر مارسی رسیدند سربازان قشون ماکسیمیان او را گرفته و تحویل نیروهای دامادش کنستانتین دادند. ماکسیمیان نیز مدتی بعد از بازداشتش دست به خودکشی (Suizid) زد.

آزادی برای دین مسیحیت در روم شرقی (311 میلادی)

در سال 311 میلادی آگوستی گالریوس در بستر مرگ، از اختیارات قانونی خود استفاده کرده و در مرکز حکومت خود در نیکومدیا برای اولین بار آزادی برای دین مسیحیت را برسمیت شناخت (در حالیکه خودش اصلأ مسیحی نبوده و بزرگان مسیحیت از او بنام کافر و مرتد نام میبردند) و به مسیحیان اجازه داد تا به تبلیغ دین خود و ساختن کلیساهای خود در شرق امپراتوری بپردازند، اما آنان مانند دیگر ادیان داخل امپراتوری اجازه نداشتند به ادیان دیگر بی احترامی کنند. در آن زمان مسیحیان شرق امپراتوری از اقلیت کمی برخوردار بودند ولی نسبت به مسیحیان غرب امپراتوری برتری داشتند.

عیسی مسیح در رویای کنستانتین اول «قسطنطین اول» (312 میلادی)

هنوز یکسالی از برسمیت یافتن آزادی برای دین مسیحیت در شرق امپراتوری نگذشته بود که در سال 312 میلادی نیروهای قشون هیزپانیا (Hispanien) که شامل اسپانیا و پرتقال و شمال افریقا میشد به قشون کنستانتین پیوست، سپس او طبق گفته مورخان با 40 هزار نفر که از نیروهای بریتانیایی و ژرمنی و گالینی (متشکل از طوایف کلتی و بلزی و آگیتانی و لیگورر و ایبرر) تشکیل میشد، وارد خاک امروزی ایتالیا شد و قصد روم و ماکسنتیوس (پسر ماکسیمیان و همانطور که گفته شد این دو با هم فامیل بودند) کرد. ماکسنتیوس از نظر نفرات قشون بالای 100 هزار نفر در اختیار خود داشت که در تورین و پروچیا و ورونا مستقر و پراکنده بودند و به جنگجویی نفرات کنستانتین نمی رسیدند. کنستانتین بعد از پیروزی در جنگهای تورین و پروچیا و ورونا در نزدیکیهای روم و «پُل میلو/ Milvischen Brücke» با سربازانش به قشون ماکسنتیوس حمله برده و برای چندین روز جنگ خونینی براه افتاد اما فرجام این جنگها نامشخص بود و بنا به گفته بیشوف های آنزمانی نیکومدیا، اوزبیوس فلسطینی و بیشوف لاکتانتیوس آفریقایی (Eusebius/ Lactantius ؛ اینان هر دو از پدران و اصحاب اولیه کلیسا و آموزشهای آریانی «arianische Theologie» یا «آریوس باوری» بودند)، در سحرگاهی که هر دو طرف متخاصم از جنگ کاملأ خسته بودند، کنستانتین از خواب بیدار شد به سربازانش اطلاع داد بهنگام خواب، رویایی، الهامی از عیسی مسیح مصلوب شده بر او نازل شده و در این الهام عیسی مسیح به او گفته اگر سربازانت بر روی پرچم و سپرهایشان تصویر صلیب مرا بکشند حتمأ در این جنگ بر نیروهای ماکسنتیوس پیروز خواهند شد. سربازان کنستانتین نیز چنین کرده و با کشیدن صلیب عیسی مسیح بر روی پرچمهای امپراتوری و سپرهایشان باری دیگر به جنگ ماکسنتیوس رفته و با کمک خدای مسیحیان پیروزی را از آن خود کردند و ماکسنتیوس در همان روز که 28 اکتبر 312 میلادی بود در جنگ کشته شد. کنستانتین نیز بعد از پیروزی برای اولین بار مراسم و سنت «قربانی کردن برای خدایان روم» را کنار گذاشت. سنای روم نیز پیروزی او را برسمیت شناخت و به او مقام «آگوستوس بزرگ» را داد و کنستانتین دستور داد تا مجسمه ای بزرگ از او برای حال و آیندگان بسازند و از این سال تنها رقیبی که برای کنستانتین باقی ماند لیسینیوس (شوهر خواهر دلبندش) بود که آگوستی روم شرقی بود.

آزادی برای دین مسیحیت در سراسر امپراتوری روم (313 میلادی)

بعد از این واقعه دیوکلتین از آگوستی های بزرگ و بازنشسته و ضد مسیحیت در سال 313 میلادی درگذشت و در همین سال «قرارداد میلان» توسط کنستانتین آگوستی غرب و لیسینیوس آگوستی شرق امپراتوری روم که خواهر دلبند کنستانتین رابه همسری اختیار کرده بود به امضاء رسید. در این قرارداد برای اولین بار به مسیحیان شرق و غرب امپراتوری اجازه داده شده بود که مانند ادیان آزاد دیگر در مناطق امپراتوری به تبلیغ دین و ساختن کلیساهای خود بپردازند. در این زمان هنوز مسیحیت دین رسمی دولت روم نشده بود و این واقعه ابتدا بتوسط تیودوسیوس اول که آگوستی روم شرقی از 379 تا 395 میلادی بود، بوقوع پیوست.

در سال 316 میلادی یکی از افسران لیسینیوس قصد جان کنستانتین را کرده اما توطئه ترور او فاش گردید. کنستانتین از لیسینیوس خواستار استرداد افسر مزبور شد اما او اعتنایی به خواسته کنستانتین نکرد در نتیجه کنستانتین با قشون 20 هزاری بریتانیایی و گالینی و ژرمنی اش عازم «ایلیریکوم» یا منطقه سابق یوگسلاوی شد که تعلق به لیسینیوس آگوستی شرق داشت. لیسینیوس با 35 هزار نفر در مرز مشترک امروزی کوُراسین و ضربستان به نبرد با قشون کنستانتین پرداخت اما شکست خورده و به تراکیه (دشت تراکیه امروزه میان بلغارستان و یونان و شمال ترکیه) عقب نشینی کرد و با نیروهای کمکی آنجا عازم «آدریانوپل» در نزدیکی مرز یونان و ترکیه امروزی شد و بعد از نبردی با نیروهای کنستانتین که نتیجه ای برای هیچ کدام نداشت به صلح رسیدند اما شبه جزیره بالکان میبایست به کنستانتین واگذار میشد.

از سال 321 میلادی بخاطر سیاستهای مذهبی کنستانتین تفاوتهایی مابین دو قسمت امپراتوری روم کاملأ بارز میشد. لیسینیوس برخلاف کنستانتین به نیروهای شرق امپراتوری دستور داده بود تا علامت صلیب مسیح را از پرچمها و سپرها بردارند و بجایش بار دگر از تصاویر و سمبلهای سابق بر روی پرچمها و سپرهای قشون شرق امپراتوری کشیده شود. او با اینکار باعث خشم کنستانتین میشد.

در سال 322 میلادی کنستانتین شهر بندری تاسالونیکی را که نزدیک مرز شرقی امپراتوری بود محل اقامتگاه خود نمود و با اینکار به تحریک لیسینیوس پرداخت. و دو سال بعد و در سال 324 میلادی کنستانتین با بهانه تاخت وتاز طوایف بربر گوت ها که تعلّق به طوایف ژرمن ها داشتند، وارد خاک شرقی امپراتوری شد و بعد از مذاکرات دیپلماتیک مابین نمایندگان دو طرف که نتیجه ای نداشت، کنستانتین در طی نبردهای زمینی بر نیروهای لیسینیوس در تراکیه آسیای صغیر پیروز شد و پسر بزرگش «کریسپوس» که فرمانده ناوگان دریایی کنستانتین بود، در نبرد دریایی معروف به «جنگهای شبه جزیره کالی پولیس» توانست بر ناوگان دریایی لیسینیوس که شامل 200 فروند کشتی جنگی میشد پیروز شود و لیسینیوس بعد از این شکستها به بیزانسیون «Byzantion» (همان قسطنطنیه یا بیزانس بعدی و یا استانبول امروزی) و از آنجا به آسیای صغیر و نیکومدیا عقب نشینی کرد (سپتامیر 324 میلادی)، سپس کنستانتین به او پیغام رساند اگر تسلیم شود او را نخواهد کشت و لیسینیوس بدون قید وشرط خود را تسلیم نیروهای کنستانتین کرد (Kapitulation)، ولی سال بعد و در سال 325 میلادی بدستور کنستانتین، لیسینیوس کُشته شد و کریسپوس پسر بزرگ کنستانتین از زن اولیه اش، نیز از طرف پدرش بخاطر خدماتش لقب سزاری دریافت کرد. اما دو سال بعد و در سال 327 میلادی ابتدا کریسپوس و سپس «فاوستا» (Fausta) همسر دوم کنستانتین (فرزندان مشترکشان عبارتند از: پسران کنستانتین دوم، کنستانتیوس دوم و کنستانس و دختران کنستانتینا و هلنا)، که دختر ماکسیمیان بود و نامادری کریسپوس، بخاطر توطئه برعلیه کنستانتین و بدستور کنستانتین کشته شدند.

در مورد توطئه برعلیه کنستانتین مورخان نوشته اند که فاوستا عنوان کرده بود که کریسپوس به او نظر دارد (مثل روایت سیاوش و نامادریش سودابه همسر پدرش کیکاووس) و کنستانتین، متعصب مسیحی، دستور قتل پسرش و به گمانی هم چنین رقیبش «سزار کریسپوس» را صادر کرد اما مدتی بعد فهمید که همسرش فاوستا دروغ گفته (فاوستا میخواست انتقام مرگ پدرش را از کنستانتین بگیرد و با مرگ کریسپوس پسران خودش را جانشین کنستانتین کند و بقول معروف با یک تیر دو نشان زند)، بنابراین فرمان قتل همسرش را نیز صادر کرد. در تصاویر و مجسمه هایی که از کنستانتین قدیس درست شده و در کلیساها روم شرقی مورد استفاده قرار گرفته، میتوان او را در کنار خواهر دلبندش، زن لیسینیوس، و یا مادرش دید، نه در کنار همسر دومش فاوستا.

کنستانتین تنها آگوستوس امپراتوری روم (324 میلادی)

با پیروزی کنستانتین (میلاد مابین 272 تا 285 م./ وفات 337 م.) بر لیسینیوس، او تنها آگوستی شرق و غرب امپراتوری روم شد و برای مدتی بنیان شاهان سلسله ای (از پدر به پسر و نوه ها) را در روم پایه گذار شد. کنستانتین برخلاف امپراتوران سابق روم که خود را «شکست ناپذیر» (Invictor) می نامیدند بخود لقب «پیروزمند» (Victur) نام نهاد.

کنستانتین بزرگ مانند دیگر آگوستیها و قیصرهای روم که الگویشان برای جهانگشایی اسکندر مقدونی بود، قبل از شروع جنگ اول شاپور دوم با روم شرقی که یک سال بعد از مرگ کنستانتین و از 338 تا 350 میلادی جریان داشت ، در تدارک لشکرکشی بزرگی برعلیه شاپور دوم ساسانی بود و علتش را «نجات مسیحیان از ستم شاپور دوم» میدانست. اما «آمیانوس مارسلینوس «Ammianus Marcellinus»/ از 330 تا 395 میلادی)، مورخ رومی که در آنتیوخیای سوریه (آنتیوخیا درست روبروی شهر تیسفون پایتخت ساسانیان و در قسمت غرب رود دجله) بدنیا آمده بود، علت تدارکات لشکرکشی کنستانتین به ایران و دیگر جانشینان او را، در «دروغهای مترودوروس» (Metrodoros) میدانست. این گفته ها یا دروغهای مترودوروس در نوشته های مورخ کتاب «تاریخ جهان از آدم تا سال 1075 میلادی»، که یک روحانی مسیحی قرن 11 و 12 میلادی بوده بنام «گیورگیوس کیدرینوس» (Georgios Kedrenos) آمده. او از روی نوشته های «آمیانوس مارسیلینوس» در کتابش آورده که «مترودوروس» نامی که ریشه پارسی داشته و یک فیلسوف هوادار «فلسفه عهد عتیق- یونان باستان» قرن چهارم میلادی بود حوالی سالهای 320 میلادی عازم کشور براهمنان (هندوستان) شد و در آنجا بعد از یاد دادن چگونگی استفاده از چرخ آسیاب به براهمنان، مخفیانه به صندوقهای جواهرات و گنجینه های آنان دست یافته و حتی شاهان کوچک و بزرگ هند بهنگام عزیمت او به وطنش که بیزانس بوده به او هدایا و تحفه های زر و سیم و صدف و الماس داده اند تا به کایزر روم شرقی، کنستانتین بزرگ برساند. اما وقتیکه او به کنستانتینوپل رسید فقط مقداری کمی از جواهرات را بهمراه داشته و در مقابل سوال کنستانتین بزرگ که مابقی جواهرات کجاست، جواب داده که بهنگام گذر از سرزمین ساسانیان و شاپور دوم، اکثر جواهرات و الماسها بتوسط نیروهای شاپور دوم ضبط گردیده. کنستانتین بزرگ که حرفهای مترودوروس را باور کرده، نامه ای به شاپور دوم نوشته و از او خواستار توضیحی شده اما شاپور دوم به نامه قیصر روم شرقی جوابی نداده و کنستانتین این عمل شاپور دوم را گستاخی نسبت بخود دانسته و فرمان داد تا تدارکات یک لشکرکشی بزرگ برعلیه دولت قدرتمند ساسانی را فراهم آورند. او بمانند اسکندر مقدونی دستور داد تا نیروهای چندین هزاره زبده، مزدبگیر و اجیر شده را ساعتها تمرین مشق نظامی دهند تا بتوانند تحمل بدترین شرایط سخت جنگی را در زمستان و تابستان داشته باشند، اما عجل به او فرصت لشکرکشی به ایران و هندوستان را نداده و او در همان سال و در 22 ماه می 337 میلادی در منطقه ای نزدیک نیکومدیا با زندگی وداع گفت و درگذشت. سپس آمیانوس مارسیلینوس مینویسد که همین «دروغهای مترودوروس» و باور کردن کنستانتین باعث شده تا قیصر بعدی روم شرقی یولیان یا یولیانوس (Flavius Claudius Iulianus / از 361 تا 363 میلادی) که نوه کنستانتین بزرگ بوده و هوای گنجینه های هندوستان را در سر می پرورانده، در جنگ دوم شاپور دوم با روم شرقی (از 359 تا 363 میلادی) زندگی خود را ببازد. کنستانتین بزرگ که همیشه بیشوفهای باور آریوسی مسیحیت بهمراهش بودند بهنگامیکه در بستر مرگ بود فرمان داد تا بیشوف نیکومدیا «اوزبیوس فلسطینی» او را غُسل تعمید دهد زیرا تا آن تاریخ او غُسل تعمید نشده بود. بعد از مرگ کنستانتین جنگ خانگی و حمام خون میان پسران و خاندانش براه افتاد.

یزدگرد اول (از 399 تا 420 میلادی) جانشین پدرش بهرام چهارم

بعد از بهرام چهارم، یزدگرد اول پسر بهرام چهارم و بعضی مثل «نلدکه» او را پسر شاپور دوم و در تاریخ «ایران قدیم» اثر حسن پیرنیا مشیرالدوله پسر شاپور سوم، در 399 میلادی به تخت نشست. او پادشاهی دوراندیش و با تدبیر بود و بخاطر سیاست صلح دوستی خود روابط صمیمانه ای با دولت روم برقرار کرد. در این زمان «ارکادیوس» قیصر روم چون نزدیکی مرگ را احساس کرد ضمن وصیتی ولیعهدش را که «تیودوسیوس- تیودوس» نام داشت و در گهواره بود به شاهنشاه ایران یزدگرد اول سپرد و از او خواهش کرد که امپراتور ساسانی ولیعهدش را حمایت کند. یزدگرد اول نیز همینکه از مفاد وصیت نامه ارکادیوس اطلاع یافت خواجه دانایی بنام «آنتیوخوس» را به قسطنطنیه فرستاد تا تیودوسیوس دوم را تربیت نماید و به سنای بیزانس اعلام کرد دشمن امپراتور خُردسال روم دشمن شاه ایران است. تیودوسیوس دوم بعدأ بر تخت روم شرقی یا بیزانس نشست و چنانکه نوشته اند تا یزدگرد اول زنده بود هیچگاه از جوانمردی خود نسبی به بیزانس نکاست و روم از طرف ایران در این زمان هیچ گونه نگرانی نداشت. حتی بعد از اینکه امپراتور جوان سفارتی به دربار حامی خود فرستاد، خواهش کرد که نسبت به مسیحیان مقیم ایران توجهی بشود. یزدگرد اول نیز سفیر مزبور را که «ماروثا» نام داشت و از روحانیان بلند پایه مسیحیت و اسقف شهر «میفرقط – میافارقین» بود به گرمی پذیرفت و رفتار خود را نسبت به مسیحیان ایران تعدیل نموده، راجع به آزادی عیسویان ایران در بنا کردن کلیساها و پرستش مسیح فرمانی در سال 409 میلادی داد که بنام «پیمان صلح 409 میلادی» معروف شد. درباره زندگی اسقف ماروثا گفته میشود او پزشکی چیره دست بوده و بهمین خاطر لطف و عنایت یزدگرد اول را به خود جلب کرد.

شورای مسیحیان امپراتوری ساسانیان در سلوکیه (410 میلادی)

یکسال بعد از پیمان صلح و دوستی، مسیحیان امپراتوری ساسانی در سال 410 میلادی شورایی در شهر سلوکیه (همان آنتیوخیا که در سمت چپ دجله و شهر تیسفون بود) تشکیل دادند که تحت حمایت یزدگرد اول برپا گشته و تمامی اسقفان و مقامات کلیسایی امپراتوری ساسانی و مقامات کلیساهای شام، عراق، آناتولی، اروپای شرقی و مصر در آن شرکت کرده بودند که جلسه با دعا به جان شاهنشاه ایران آغاز شد. یزدگرد اول هم چنین به بزرگ فرماندار «خسرو یزدگرد» و ارگ بُد «مهر شاپور» فرمود که کشیشان را به دربار دعوت کنند و آنان دعوت شاهنشاه ایران را با گرمی پذیرفتند.

«شورای نیقیه» ، «نخستین شورای جامع مسیحیان» با محکومیت «آریوس باوری» (325 میلادی)

همانطوریکه قبلأ گفته شده بود پس از آنکه کنستانتین بزرگ به آیین مسیحیت گروید، «شورای نیقیه» که در سال 325 میلادی برپا گردید، نخستین «شورای جامع مسیحیان» بود. در این «شورای نیقیه» بدعت «آریوس باوری» محکوم گردید. آریوس که از روحانیون مسیحی اسکندریه بود، الوهیت مسیح و برابری او با خداوند پدر را رد کرد. اما «اعتقادنامه نیقیه» که به صورت حکم باور مسیحیت درآمد اعلان کرد که پسر با پدر «از یک گوهر» است. آن زمان مسیحیان ایران رسمأ مصوبات «شورای نیقیه» را تایید نکردند و درباره قوانین کلیسا و تشکیلات آن در ایران اتفاق نظر وجود نداشت اما «شورای سلوکیه» در سال 410 میلادی این مسئله را تغییر داد و اختلافات و شقاقها را متوقف ساخت و سلسله مراتبی متشکل و قوانینی برای مسیحیان امپراتوری ساسانی پدید آورد و اسحق نامی که اسقف سلوکیه بود رییس سازمان کلیسایی امپراتوری ساسانی شد. اما اسقف اسحق اندکی بعد درگذشت اما گامهای دیگری برای سازماندهی کلیسا برداشته شد. و این چنین بود که با سیاست تسامع دینی یزدگرد اول، کشیشان امکان بیشتری یافتند که دین خودشان را در میان جماعات آرامی و خوزی (خوزستانی) و دیگر نقاط امپراتوری ساسانی گسترش دهند. این التفات و بزرگواری یزدگرد اول نسبت به نومسیحیان به حدّی بود که رهبران متعصب مسیحیان می پنداشتند که یزدگرد اول باطنأ مسیحی است. این توهم از آنجا در این مومنین پدید آمده بود که آنها «مسیحی بودن» و «نیک بودن» را معادل یکدیگر می پنداشتند و گمان میکردند که هر کس نیکوکار است میباید مسیحی باشد و هر کس مسیحی نباشد بد است و چون یزدگرد اول را نیکوکار و انساندوست میدیدند نزد خود گمان میکردند که او مخفیانه مسیحی شده است وگرنه چگونه ممکن است یزدگرد اول اجازه کامل دهد تا آنان به اشاعه دین مسیحیت بپردازند و در حقیقت آنان از دین بهی (دین زرتشتی) بی اطلاع بودند. در نتیجه در اواخر پادشاهی یزدگرد اول تبلیغ برای دین توسط میسیونرهای کشیش مسیحی مورد سوء استفاده آنان قرار گرفت. آنها از راه تحریک و فتنه انگیزی و ایجاد کینه نسبت به دین زرتشتی و آتشکده ها و حمله به موبدان چنان زیاده روی کردند که چشم دیدن آذرگاههای ایرانی را نداشتند و آن را مرکز کفر و بی دینی می پنداشتند و سرانجام روزی عده ای از این جماعات برانگیخته خوزی تبار به تحریک یک کشیش آتشکده ای را که در شهر «هرمزاردشیر» خوزستان (بعدأ اهواز نامیده شد) که در نزدیکی کلیسای نوساز مسیحیان واقع شده بود خاموش کردند. و مدتی بعد جماعات نومسیحی شده بابل و اطرافش را چنان تحریک کردند تا اینکه روزی دیگر آنان در یک شورش همگانی آتشکده یکی از روستاهای کنار تیسفون را خاموش و ویران کردند. یزدگرد اول نیز ابتدا با روش مدبرانه کوشید تا این کشیشان متعصب و جماعات نومسیحی شده را از سرانجام کارهای زشتشان آگاه کند. او حتی به آنان دستور داد تا به ترمیم آتشکده بپردازند و رهبر آن شورش همگانی نیز محاکمه گردید و بخاطر توهینهای بیشمار او، یزدگرد اول مجبور گردید او را به اعدام محکوم کند.

یزدگرد اول در تعقیب همان سیاست تسامح دینی خود به دیگر جماعات دینی مانند جماعات یهودی نیز احترام میگذاشت. گویند یزدگرد اول «شوشین دخت» یا «سوشان دخت»، دختر خاخام بزرگ یهودیان ایران را که ملقب به «رأس جالوت» بود به زنی گرفت و این مسئله وضع یهودیان ایران را نیز بهبودی بخشید. این تسامع و گذشت کاری یزدگرد اول باعث خشم مردم و مغان و موبدان دین بهی نسبت به او میشد و بنا بر روایت فارسی که نویسندگان متاخری نظیر جاحظ نقل کرده اند، به همین مناسبت یزدگرد اول گناهکاری بود که «سنتهای دودمان ساسانی را بگردانید، در زمین آشوب کرد، بر مردم ستم روا داشت». طبری مینویسد که از جمله عیوب این پادشاه آن بود که آن همه هوشیاری و تدبیر و علم و درایتی که داشت در راه درست بکار نمی برد و با بزرگان به شدت عمل رفتار میکرد و کوچکترین اشتباهات را بر آنها میگرفت، و گناهان کوچک را کیفرهای بزرگ و نامتناسب میداد. این گفته دلیل بر آن است که یزدگرد اول بر روی کارها و رفتار حکومتگران کشور نظارت شدید داشته و سختگیری میکرد. «بزرگان کشور چون دیدند او هر روز بر جور و ستم می افزاید، به گرد هم آمدند و... دست استغاثه به درگاه پروردگار بلند کرده و دعا کردند که هر چه زودتر از دست او نجاتشان دهد

یزدگرد اول در سال 420 میلادی در شکارگاهی در دشت هیرکانیه کشته شد. مولف فارسنامه ابن بلخی داستان مرگ او را چنین آورده: «اتفاق چنان بود که یک روز بر کوشکی نشسته بود و اسپی نیکو از صحرا درآمد و زیر کوشک او بایستاد و اسپی بود که مانند او هیچ کس ندیده بود به نیکویی، و یزدگرد سخت خرم گشت. و چندان که کوشیدند تا او را بگیرند فرمان هیچ کس نبُرد. و یزدگرد از حرص فرود آمد تا اسپ را بگیرد. اسپ چون او را دید نزدیک او آمد و بایستاد و یزدگرد او را بگرفت و زین خواست و به دست خویش آن اسپ را زین کرد، و چون به پاردُنب رسید آن اسپ جفته یی بر سینه او زد و او را بر جای بکُشت و اسپ ناپدید شد. و گفتند این فرشته بود که خدای عزوجل به صورت اسپی گماشت که ظلم او از سر جهانیان برداشت

به هنگامیکه یزدگرد اول هنوز زنده بود یکی از پسرانش به نام شاپور به ارمنستان فرستاده شد تا بجای «ورام شاپوه»، پادشاه اشکانی النسب ارمنستان که در سال 414 میلادی درگذشته بود بر تخت این سرزمین نشیند. پسر دیگر که بهرام نام داشت پیش نُعمان بن مُنذر، پادشاه اعراب لخمی حیره که دست نشانده دولت ایران و از دوستداران ایرانیان دوران ساسانیان بود، فرستاده شد تا در آنجا تربیت و پرورش یابد. اما در منابع به وجود پسر دیگری به نام نرسه نیز اشاره میشود.

با مرگ یزدگرد اول پسرش شاپور از ارمنستان بیامد و بر تخت شاهی نشست اما پس از مدت کوتاهی کشته شد و اعیان شاهزاده ای از دودمان جنبی ساسانی به نام خسرو را بر تخت سلطنت نشاندند. اما بهرام از قبول پادشاهی خسرو سر باز زد و با سپاهی از حیره که عمدتأ از اعراب لخمی بودند و بهمراه نُعمان بن مُنذر بسوی تیسفون حرکت کرد. خسرو نیز بعد از اطلاع یافتن از حرکت بهرام از سلطنت کناره گرفت و بهرام که به بهرام پنجم یا بهرام گور معروف میشود بجای پدر و برادرش در سال 420 میلادی بر تخت سلطنت نشست.

از احوالات روم در زمان یزدگرد اول (از 399 تا 420 میلادی)

مذهب مسیحی رومی- کاتولیک ، دین رسمی امپراتوری روم شرقی و غربی (391 میلادی)

همانطوریکه گفته شد تیودوسیوس کبیرکه بعدها جزو مردان مقدس مسیحیت شد (زادروز 11 ژانویه 347 در اسپانیا- وفات 17 ژانویه 395 در میلان) در سال 391 میلادی مذهب مسیحی رومی- کاتولیک را بعنوان دین رسمی امپراتوری روم شرقی و غربی برسمیت شناخت و خود در سال 395 میلادی درگذشت. بعد از او پسر بزرگش ارکادیوس تا 408 میلادی کایزر روم شرقی و پسر دیگرش هونوریوس تا 423 میلادی کایزر روم غربی شد.

در سال 397 میلادی «آمبروسیوس» بیشوف قدرتمند میلان که با چندین کایزر همدوره بود و از او بنام «پدر کلیسای رومی-کاتولیک» نام می‌برند درگذشت و در همین سال کایزر آرکادیوس در روم شرقی به «گوتهای غربی» ژرمنی نژاد اجازه داد تا آنها در شمال یونان و در بلغارستان اسکان گزینند. و در سال 400 میلادی مردم ایرلند تحت فشار قشون بریتانیای روم غربی مسیحی میشوند. و در سال 401 میلادی «گوتهای غربی» اسکان داده شده در شمال یونان به داخل ایتالیا رخنه میکنند و باعث قتل و غارت میشوند و یکسال بعد قشون روم غربی با فرماندهی «فلاویوس استیلیچو» که قبلأ بعنوان فرستاده مخصوص تیودوسیوس در پرشیان بوده (پدر استیلیچو واندالی- ژرمنی و مادرش رومی بود)، گوتهای غربی را تا کرانه های شرقی آدریا و یونان به عقب نشینی وادار کرد و در سال 403 میلادی صاحب منصان دولتی و سنای روم پایتخت را ترک کرده و به «راونا» انتقال داده می شوند، زیرا راونا دارای قلعه ها و دیوارهای مستحکمتری بود که در آنجا میتوانستند در قبال تهاجم گوتهای بربر از خود مقاومت بیشتری نشان دهند. و در سال 405 میلادی قشون روم غربی مستقر در گالین (شامل مناطق فرانسه، بلژیک، منطقه و شهر تریر در جنوب غربی آلمان و شمال ایتالیا) برای مقابله با گوتها به طرف ایتالیا فرا خوانده میشوند. و در سال 406 میلادی بخاطر عدم وجود قشون رزمنده گالینی، قبایل دیگر ژرمنی از جمله واندالها، آلامانها و زویبنها (مردم منطقه اشتوتگارت امروزه آلمان) بداخل مرزهای شمالی روم غربی رخنه میکنند و باعث قتل و غارت میشوند. و در سال 407 میلادی قشون روم غربی مستقر در بریتانیا بطرف ایتالیا فرا خوانده میشوند و قبایل پیکت ها (ریشه اینها نامشخص و خالکوبی روی تمامی بدن مخصوص پیکت هاست)، اسکوت ها (از کلت های عصر آهن که اسکاتلند را بوجود آوردند) و بعدا انگلن ها و ساکسن ها (هر دو ژرمنی نژاد) در مناطق مختلف بریتانیا رخنه میکنند. و در سال 408 میلادی و بعد از کشته شدن فرمانده «فلاویوس استیلیچو»، گوتهای غربی شهر روم را در محاصره میگیرند و بعد از گرفتن باج زیادی از محاصره دست میکشند. و در همین سال آرکادیوس کایزر روم شرقی درگذشت و تیودوسیوس دوم هفت ساله کایزر روم شرقی شد.

تسخیر روم توسط آلاریش شاه گوتهای غربی (410 میلادی)

در سال 409 میلادی بار دیگر «آلاریش» (از 370 تا 410 میلادی)، شاه گوتهای غربی به شهر روم حمله میکند و از 24 تا 26 آگوست سال 410 میلادی شهر را تسخیر و باعث ویرانی و غارت و تجاوز میشود (اولین شاه ژرمنی نژاد که روم را تسخیر کرد). آلاریش قبلأ و در 397 میلادی با نیروهایش نزدیک بود به بیزانس یا قسطنطنیه پایتخت روم شرقی دست یابد ولی بخاطر مستحکمی دروازه های قسطنطنیه با ناکامی روبرو شد. او سپس بطرف آتن رفت و مردم آنجا بدون مقاومت و با دادن باج زیاد تسلیم نیروهای «مردم جنگل= گوت» شدند و حتی اسپارت و چندین منطقه مهم یونان نیز بدست آنان افتاد تا اینکه فرمانده نیروی زمینی روم غربی «فلاویوس استیلیچو» بداد مردم امپراتوری روم شرقی رسید و گوتهای وحشی را از یونان فراری داد.

جدایی بریتانیا از روم غربی (410 میلادی)

و در همین سال 410 میلادی آلاریش درگذشت و «آتااُلف» جانشینش گردید. و در همین سال 410 میلادی بعد از اینکه قشون رومی گالینی- بریتانیایی به پایتخت فرا خوانده میشوند، مردمان انگلن و ساکسن ها ساکن در بریتانیا که از قدرت بیشتری نسبت به بومیان کلتی، پیکتی و اسکوتی برخوردارند، اکثر مناطق بریتانیا را در اختیار خود میگیرند و در واقع سال 410 میلادی سال جدایی سرزمین بریتانیا از امپراتوری روم غربی بشمار میآید. و در سال 415 میلادی «آتااُلف» درگذشت و «والیا» جانشینش شد و یکسال بعد با قراردادی با هنوریوس کایزر روم غربی، گوتهای غربی اجازه یافتند تا در قشون روم غربی در گالین و هیزپانیا (اسپانیا و پرتغال) خدمت کنند. و در سال 418 میلادی «والیا» در گالین (یا گِل) بنیانگذار «سرزمین تولوزان» در سرزمین کنونی فرانسه و با پایتختی تولوز کنونی شد.

و در سال 423 میلادی کایزر روم غربی هنوریوس در راونا وفات می یابد و «والنتینیان سوم» (از 425 تا 455 میلادی)، پسر «کنستانتیوس سوم» (کنستانتیوس سوم داماد هنوریوس بوده و با هنوریوس مدتی مشترکأ کایزر روم غربی بود. وفات او در سال 421 میلادی بود)، در سال 425 میلادی با کمک عموزاده اش تیودوسیوس دوم (از 408 تا 450 میلادی) کایزر روم شرقی، برعلیه «یوهانس»، که از خاندان کایزری نبود بلکه با کمک سنای روم غربی خود را جانشین هنوریوس کرده بود، جنگی کرده و با کشتن او به تاج و تخت کایزری روم غربی دست یافت.

بهرام پنجم ، «بهرام گور» (از 420 تا 438 میلادی)

بهرام پنجم که در نزد نُعمان بن مُنذر ملک مسیحی لخمی حیره (بحرین) و در قصر خورنق تربیت یافته بود در سال 420 میلادی با پشتیبانی او به تخت نشست. موافق روایت ایرانی قرار شد تاج را در میان دو شیر بگذارند و از میان بهرام و خسرو هر کدام تاج را برداشت شاه شود و بهرام موفق شد.

بنا به گفته مورخین یونانی هنوز یکسالی از شاهی بهرام پنجم نگذشته بود که در سال 421 میلادی عده ای بسیار از مسیحیان ایران بخاطر تعقیب و آزار از طرف بهرام پنجم و موبدان زرتشتی به امپراتوری بیزانس گریختند و بهرام پنجم خواهان استرداد آنان گردید، اما امپراتور بیزانس یا روم شرقی تیودوسیوس دوم (408 تا 450 میلادی) حاضر به پس دادن گریختگان نگردید. بهرام پنجم نیز حکم کرد کارگران رومی را در معادن طلا و نقره ایران حبس و اموال آنان را در خاک ایران توقیف کنند. بر اثر این اقدام، کدورت بالا گرفت و منتهی به جنگ شد.

مهرنرسی از نجبای درجه اول ایران که نسب به ویشتاسب پدر داریوش بزرگ میرساند (بعضی دیگر هم چنین نسب او را به خانوادهٔ سپندیاذ ، که یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی بود، می رسانند)، و فرمانده قشون ایران بود در نزدیکی شهر نصیبین ایران که در محاصره نیروهای رومی بود، جنگی با رومیان نمود، ولی بهره مندی نداشت و هنگامیکه بهرام پنجم به کمک مهرنرسی شتافت و سردار رومی از حضور بهرام پنجم اطلاع یافت به خاک روم عقب نشست. سپس بهرام پنجم شهر رومی «تیودوسیو پولیس- شهر تیودوس» را که اکنون معروف به «ارز روم» است محاصره کرده ولی موفق به تسخیر آن نشد.

صلحنامه ایران و روم (422 میلادی)

در سال 422 میلادی بخاطر خستگی طرفین عملیات جنگی متوقف گردید و عهدنامه ای برای صد سال منعقد گردید و مصالحه ای میان دو طرف صورت گرفت و مسیحیان اجازه یافتند در قلمرو امپراتوری ایران بار دیگر آزادانه به مراسم عبادی و اشاعه دین خود بپردازند و امپراتور بیزانس نیز موافقت کرد زرتشتیان رومی نیز آزادند تا در قلمرو امپراتوری روم شرقی به مراسم عبادی و اشاعه دین خود بپردازند. اما این ماده مدتی بعد بخاطر تعصب کشیشان مسیحی و در نتیجه ممانعت موبدان زرتشتی، در عمل به مرحله اجرا نرسید و اندکی پس از پایان یافتن جنگ و قبل از بدعت نستوری، مسیحیان امپراتوری ساسانی در یک شورای کلیسایی، استقلال و جدایی کلیسای ایران را از آبای غربی کلیسا اعلام کردند. و بر حسب ماده دیگری از آن صلحنامه، دولت روم متعهد شد سالیانه مبلغی به دولت ایران برای نگاهداشتن پادگانهای قوی در «دربند» قفقاز بپردازد تا بدین وسیله از تجاوزات مردمان صحراگرد شمالی به حدود ایران و روم جلوگیری بعمل آید.

هجوم هیاطله «هون های سفید» با واکنش سریع بهرام گور (425 میلادی)

و هنوز سه سالی از عهدنامه صلح ایران و روم نگذشته بود که مردم صحراگرد جدیدی به ایالات شمال شرقی ایران و باختر (باکتریا) هجوم آوردند. برای فهم مطلب لازم است به خاطر آوریم که در 163 قبل از میلاد مردمانی موسوم به «یویوچی» فشار به مردم «سک» هایی که بین جیحون و سیحون بودند، آورده و آنها را به باختر (باکتریا) راندند، پس از آن در 130 قبل از میلاد، باختر (باکتریا) را از آنها گرفتند و سکها به طرف ممالک مجاور باکتریا از طرف جنوب (یعنی افغانستان) متوجه شدند. طایفه ای از یویوچی ها موسوم به «کویشان» طوایف دیگری را در ازمنه بعد مطیع نموده دولتی تشکیل دادند که موسوم به «کوشان» شد و رومیان در ادوار مختلف برای اینکه اهرمی برای فشار بر روی ایران داشته باشند، تمامی کوششان در آن بود تا با کوشانیان روابط حسنه و خوبی داشته باشند. و مقارن 425 میلادی باز از ماورای جیحون مردمی به مملکت «کویشان» حمله کردند. این مردم با «یویوچی ها» قرابت داشتند و چینی ها آنها را «یزا» و رومی ها «هفتالیت» و مورخین ایرانی «هیاطله» و عده‌ای نیز اینها را «هونهای سفید» نیز نامیده اند.

هیاطله مردمی بودند خیلی قوی و تازه نفس. پیدایش آنها در سال 425 میلادی در طرف غرب جیحون و اشغال باکتریا، وحشتی در شرق تولید کرده بود و ایرانیها از تاخت و تاز آنها در اضطراب بزرگی بودند، اما بهرام پنجم برای اینکه حرکت خود را به طرف شمال و شرق ایران پنهان بدارد، ابتدا با نیروهایش متوجه آذربایجان شد و بعد در نهان شبها حرکت کرده و با سرعت حیرت انگیزی خود را به هیاطله رسانید و در طلیعه صبحی چنان جنگ جانانه ای با آنها کرده که منجر به کشته شدن بسیاری از هیاطله و خاقان بزرگ آنان شد و غنایم زیاد برگرفت. سپس بدنبال مابقی هیاطله از جیحون نیز گذشته و چنان ضربتی به آنان وارد نمود که تا موقعیکه بهرام پنجم بر تخت سلطنت بود دیگر جرات تجاوز به مرزهای امپراتوری ایران را بخود ندادند. گفته میشود تاج خاقان هیاطله که جزو غنایم جنگی بود زینت «آتشکده آذرگشسب» شهر شیز آذربایجان گردید.

سخنرانی بهرام پنجم در روز تاجگذاری ؛ تلاشهای بهرام گور برای شاد زیستن مردم ایران

موافق روایات ایرانی، بهرام پنجم بعد از پیروزی بر هیاطله به هند رفت و پادشاه هند در ازای جلوگیری از تجاوزات هیاطله و نابودیشان که برای آن مملکت هم بسیار خطرناک بودند، ایالت سند و مکران (سیستان پاکستان) را به بهرام پنجم واگذارد و بهرام دوازده هزار لولی (کولیان نوازنده هنرمند که بعدأ از ایران به اروپا مهاجرت کردند) برای رامشگری و خنیاگری از هند به ایران آورد، زیرا او علاقه مفرطی به شاد زیستن و سعادت ملت داشته است. بهرام پنجم چندان در شاد زیستن مردم بوده که بعضی از مورخان در مورد او به افسانه پردازی پرداخته و درباره خوشگذرانی های او افسانه های بسیاری بر سر زبانها انداخته اند از جمله باده گساری و زن باره گیهای او که حکایتیست اغراق آمیز و برخی از خوشگذارنی ها و افسانه ها را حکیم نظامی گنجوی در داستانهای «هفت گنبد» در منظومه «بهرامنامه» آورده است.

فردوسی در مورد تلاشهای بهرام گور برای شاد زیستن مردم کشورش سخنی دارد. همچنین در سخن از ایران دوران عرب سالاری، از زبان رستم فرخزاد گفته که: «چون عرب بر ایران مسلط شود/ چنان فاش گردد غم و رنج و شور/ که شادی به هنگام بهرام گورحکیم نظامی گنجوی نخستین سخنرانی بهرام پنجم در روز تاج گذاریش را چنین آورده است:

«شاه چون سربلند عالم گشت / سربلندیش از آسمان بگذشت

خطبه عدل خویشتن برخواند / لولوتر ز لعل تازه فشاند

گفت: افسر خدای داد به من / این خدا داد شاد باد به من

بر خدا خوانم آفرین و سپاس / کآفرین باد بر خدای شناس

پشت بر نعمت خدا نکنم / شُکر نعمت کنم ، چرا نکنم

چون رسیدم به تخت وتاج بلند / کارهایی کنم خدای پسند

آن کنم گر خدای بگذارد / که ز من هیچ‌کس نیآزارد

با من ای خاصگان درگه من / راست خانه شوید چون ره من

از کجی به که روی بر تابید / رستگاری به راستی یابید

روزکی چند چون بر آسایم / در انصاف و عدل بگشایم

آنچه ما را فریضه افتاده است / ظلم را ظلم و داد را داد است

تا بماند به پای چرخ کبود / باد بر خُفتگان خاک درود

کار من جز درود و داد مباد / هرکه از این شاد نیست شاد مباد»

ارمنستان در دوران بهرام گور

در مورد ارمنستان بهرام پنجم کوشید نارضایی پایدار در ارمنستان را با نشاندن یک اشکانی، یعنی «آرتاشس» پسر «ورام شاپو- بهرام شاپور» بر تخت این سرزمین فرو خواباند. اما پس از شش یا هفت سال اعیان ارمنی از پادشاهی آرتاشس خسته و بیزار شدند و از بهرام پنجم خواستند تا آرتاشس را از تخت شاهی بردارد. بهرام نیز خواسته آنان را پذیرفت و در سال 428 میلادی حاکمی ایرانی را بجای او گماشت اما روحانیون مسیحی ارمنی به رهبری «بطریق» یا «جاثلیق ساهاک» با گماشتن حاکم ایرانی به حکومت ارمنستان مخالفت کرد. با فرمان بهرام پنجم ساهاک را گرفتند و او را چند سالی در زندان بداشتند، سپس آزاد گردید. اما مسئله ارمنستان به هیچوجه حل نشد و انقلابات بعدی این سرزمین را گرفتار مصایب سنگین کرد.

بهرام گور ، اردشیر اول ، شاپور اول ، شاپور دوم و خسرو انوشیروان از محبوب‌ترین شاهان ساسانی

بهرام پنجم در منابع اسلامی لقب «گور» دارد. این لقب بواسطه چیره دستی او در شکار گورخر، به او داده شد. منابع ایرانی روایت کرده اند بهرام پنجم بهمراه اردشیر اول، شاپور اول، شاپور دوم، خسرو انوشیروان از محبوبترین شاهان ساسانی پیش مردم ایران بود. در زمان بهرام گور امنیتی سراسری در کشور برقرار شده بود و مردم در آرامش و ثبات به کار و سازندگی می پرداختند علاوه بر اینها با اصلاحاتی که او انجام داد از بار مالیاتها کاسته شد و کشاورزی رونق یافت و با همزیستی مسالمت آمیز با همسایگان شرقی و غربی، بازرگانی میان ایران و همسایگان بیش از پیش رونق یافته و به رشد صنابع افزوده شد. مسعودی تاریخ نگار در کتاب «مروج الذهب» می نویسد چون بهرام گور نسبت به رعایا توجه خاص مبذول میداشت و همه وقت مستقیمأ در امور رعایا نظارت داشت و به عدل و داد رفتار میکرد، «زمینها در زمان او آبادان، کشور پُرمحصول، مالیات ها انبوه، ارتش نیرومند، و مرزها مستحکمتر گردید و کشور را چنان امن و آرامش فرا گرفت که دوران او را دوران اعیاد و جشن ها نام نهاده اند

عده ای نام مادر بهرام گور را «شوشیندخت» میدانند که همسر یزدگرد اول و دختر خاخام بزرگ یهودیان ایران بود و بهمین خاطر بزرگان ایران در مورد جانشینی یزدگرد اول در تردید بودند. زرتشتیان ایران از بهرام پنجم به نیکی و کسی «که دیوان را مطیع خود کرد» یاد میکنند. تصویر بهرام پنجم ولو به صورت تحریف یافته تا دوره عباسی بر روی سکه های محلی در شرق ایران و بخارا دیده میشد. فوت بهرام پنجم احتمالأ در سال 438 یا 440 میلادی روی داد. بگفته مورخان مسلم، در شکارگاه سلطنتی و در حین شکار ناپدید شد (در باتلاقی) و بهمین خاطر مدتها طول کشید تا بزرگان و مردم ایران مرگ او را باور کنند. ابوحنیفه دینوری گوید این مُردابه در مرغزاری به نام «دایی مرغ» بود یعنی مادرمرغ و عمق این مُردابه را هیچ کس نداند و اطرافش را بیشه زار گرفته است. و بگفته مورخی بعضی از مورخان معاصر اصرار دارند تا مرگ بهرام پنجم را با کشتن او بیان کرده که ادعایی است ماجراجویانه.

«گنبد دانیال» یا «آرامگاه بهرام گور» در شوش (440 میلادی)

فردوسی هیچ گونه یادی از مُرداب نکرده بلکه نوشته بهرام گور در اواخر عمر پسرش یزدگرد دوم را جانشین خویش کرد و خود از سلطنت کناره گرفته به پرستش یزدان پرداخت و شبی طبق معمول به بستر رفته و بامدادان برنخاست و پسرش چون به خوابگاه او وارد شد او را بر بسترش مرده یافت. مورخ معاصر امیر حسین خُنجی گمان دارد جسد بهرام گور شاید در شهر شوش دفن شده باشد. او مینویسد: در داستان بهرام گور خواندیم که او تاج را از میان دو شیر برداشت. این واقعه میتواند نقش مُهر او شده باشد. در سال 19 هجری و زمان عمربن الخطاب شهر شوش بدست جهادگر عرب ابوموسی اشعری افتاد و در یک بنای گنبدی در شوش جسد مومیایی شده در تابوتی کشف شد که در کنارش ردا و رخت پُرشکوهی بود و همچنین یک انگشتری، با نقش دو شیر در دو طرف تصویر یک مرد، با او یافت شد. ایرانیان به ابوموسی اشعری گفتند که این گنبد متعلق به یکی از انبیای یهود به نام دانیال است. گزارش امر برای خلیفه عمر نوشته شد. عمر دستور فرستاد که اگر آن جسد متعلق به دانیال نبی است آن را همانجا به رسم مسلمانان دفن کنند. و این گنبد اکنون به نام گنبد دانیال در شوش معروف است. ایرانیها همین داستان را وقتی ایالت پارس دست عربها افتاد درباره آرامگاه کوروش و تخت جمشید نیز تکرار کردند که اولی، آرامگاه کوروش بزرگ را آرامگاه مادر سلیمان نبی و دومی، تخت جمشید را تختگاه سلیمان نبی دانستند و همین شگرد سبب شد تا عربها از تخریب آرامگاه و تخت جمشید خودداری ورزند.

از احوالات روم در زمان بهرام گور (از 420 تا 438 میلادی)

همانطوریکه گفته شد هنوریوس کایزر روم غربی در سال 423 میلادی درگذشت و یوهانس نامی با کمک سنای روم غربی به تاج کایزری روم غربی دست یافت. اما مدتی بعد در سال 425 میلادی والنتینیان سوم پسر کنستانتیوس سوم، توانست با کمک عموزاده اش تیودوسیوس دوم که کایزر روم شرقی بود، با نیروهایش بر قشون رومی یوهانس پیروز شود و با کشتن او به تاج کایزری روم غربی دست یابد.

واندال های ژرمنی در کارتاگو «کارتاژ، تونس» (از 429 تا 534 میلادی)

در این زمانها «واندال های ژرمنی تبار» که از شمال شرقی سرزمینهای روم غربی خود را به مناطق هیزپانیا (اسپانیا و پرتغال) رسانده بودند، بتوسط گوت های غربی ساکن در هیزپانیا که در خدمت قشون روم غربی بودند، بطرف شمال آفریقا که جزو سرزمینهای هیزپانیا بشمار میرفت، رانده شدند. این جنگجویان وحشی «واندالی» با رهبری «گایزریش» (از 428 تا 477 میلادی) در سال 429 میلادی با گذشتن از دریا و گیبرالتا و تنگه جبل الطارق خود را به سرزمینهای شمال آفریقا رساندند و در سال 439 میلادی به «کارتاگو» که همان «کارتاژ» یا کشور «تونس» کنونی است دست یافتند و در آنجا تا سال 534 میلادی، بنیان «دولت واندالیان» را گذاشتند. گایزریش شاه واندال ها بعد از دست یافتن به کارتاگو خود را غُسل تعمید داد و باور آریوسی مسیحیت را بعنوان مذهب رسمی دولت واندالها برسمیت شناخت.

سومین گردهمایی جامعه مسیحیت با فرمان تیودوسیوس دوم (431 میلادی)

و در یونی سال 431 میلادی با فرمان تیودوسیوس دوم، کایزر روم شرقی، سومین گردهمایی جامعه مسیحیت با حضور 250 مقامات بلندپایه روحانی کلیسا در شهر «اپیسوس» در آسیای صغیر و در نزدیکی شهر ازمیر کنونی برگزار گردید و «خداگونگی عیسی مسیح» مورد تأیید مقامات کلیسا قرار گرفت.

در سال 436 میلادی، جنگی مابین «بُورگوند»ها (از قبایل ژرمنهای شرقی) و قشون روم غربی به سرداری «ایتیوس» در سمت راست رود راین آلمان کنونی درگرفت که در این جنگ «گونتر» شاه و رییس قبیله بُورگوندها با تمام اعضای خانواده اش کشته شدند و سرزمینی که آنان در آن ساکن بودند (سمت راست رود راین) مدتی بعد بتوسط مردمان «آلامان»ها و «فرانک»ها که آنها نیز از نژاد ژرمن ها بودند اشغال میگردد.

یزدگرد دوم (از 438 تا 457 میلادی)

با مرگ بهرام پنجم پسرش یزدگرد دوم در سال 438 یا 440 میلادی جانشین او گردید که بیدرنگ جنگ با بیزانسی ها را آغاز کرد. اما تیودوسیوس دوم (408 تا 450 میلادی) نمی خواست در مرزهای شرقی امپراتوریش آشفتگی بروز کند، بنابراین «آنتالیوس» فرمانده سپاه شرقی را به اردوگاه یزدگرد دوم فرستاد و صلحنامه ای به امضاء رسید و طرفین متعهد شدند که هیچیک از دو طرف استحکامات جدیدی در نواحی مرزی نسازند. سپس یزدگرد دوم متوجه مرزهای شرقی ایران شد زیرا بعد از مرگ پدرش صحراگردان هپتالی بار دیگر عاصی شده و به مرزهای شرقی تجاوز و به قتل و غارت مشغول بودند. یک مولف ارمنی میگوید پادشاه ساسانی در دوازدهمین سال پادشاهیش (450-451 میلادی) به سرزمین «ایتالاکان» که پادشاه کوشان ها در آنجا زندگی میکرد حمله برد که منظور این مولف هپتالیان بوده. منابع چینی میگویند هپتالیان اصلأ در آسیای میانه زندگی میکردند. آنان در قرن پنجم میلادی به باختر (باکتریا به یونانی) کوچ کردند و در بدست گرفتن حکومت با بومیان کوه نشین همدست شدند و زبان نوشتاری محلی کوشان-باکتریایی را که با حروف اصلاح شده یونانی نوشته میشد اخذ کردند. منابع ارمنی همچنین گویند که یزدگرد دوم برای اینکه بهتر بتواند جنگ با دشمنان شرقی را دنبال کند چند سالی در نیشابور خراسان مستقر گردید. او در جنگها با هیاطله بهره مندی پدرش بهرام پنجم را نداشت، ولی موفق شد که از تاخت و تازهای آنها در حدود ایران جلوگیری کند. این جنگها از 443 تا 451 میلادی دوام داشت.

بیدار شدن مبانی ملی در ضمیر ارامنه با اختراع خط ارمنی (397 میلادی)

اما در ارمنستان با خطی که توسط «میسروپ» ارمنی در سال 397 میلادی (زمان بهرام چهارم) اختراع شده بود، از طرفی باعث بیدار شدن مبانی ملی در ضمیر ارامنه و از طرفی دیگر باعث دوپاره گی میان بزرگان و اعیان و روحانیون و مردم جامعه ارمنستان می شد. بطوریکه دو گروه از مردم در ارمنستان بودند، اکثریت بزرگی از ارامنه که سالهای سال بود که جزو دوستداران ایران و بعدها از دوستداران دین بهی بودند و گروه اقلیت جدیدی که با گسترش مسیحیت در ارمنستان و با تعصبی که کشیشان ارمنی از خود نشان میدادند و با استقبالی که دولت روم شرقی از آنان بعمل میآورد خواهان آن بودند تا بکلی از همراهی با ایران جدا شوند و به دامن مسیحیت و بهتره گفته بشه به دامن دولت مسیحی روم شرقی یا بیزانس باز گردند. اما این گروه جدید هنوز در اقلیتی از ارامنه نفوذ داشتند. و در سال 450 میلادی و زمانیکه یزدگرد دوم هنوز در نیشابور و در جنگ با هیاطله بود، مجلسی از روحانیون مسیحی و شاهزادگان ارمنی مسیحی که به دعوت «بطریق یوسف» برپا گردید انقلابی را در ارمنستان براه انداخت.

«نبرد آوارایر» (451 میلادی)

بنابر منابع ارمنی، یزدگرد دوم کوشید تا مردم ارمنستان را به پذیرش دین زرتشتی وادار کند و او اینکار را با تحریک مهرنرسه، وزیر مشهور یزدگرد اول و بهرام پنجم و یزدگرد دوم، انجام میداد. به گفته این منابع مهرنرسه به ارامنه مسیحی نامه نوشت و اعلامیه ای داد و دین مسیحی را رد کرد و آنان را به تغییر آیین خود فرا خواند. روسای ارامنه مسیحی نیز ردّی بر ادعای مهرنرسه نوشتند و بعد ارامنه شوریدند. در این شورش برخی از اعیان و بزرگان ارامنه که آیین دین بهی داشتند در کنار ایرانیان قرار گرفتند. در نتیجه جنگی که درگرفت بیشتر یک جنگ خانگی بود تا جنگی میان ایرانیان و ارامنه و درخواستهای کمک ارامنه مسیحی از دولت بیزانس نیز بدون جواب ماند و در نبردی خونین که در سال 451 میلادی بوقوع پیوست و در تاریخ ارامنه به «نبرد آوارایر» معروف گشت، شورش ارامنه مسیحی به رهبری یکی از اعیان به نام «وردان» یا «واردان مامی کنی» از خاندان «مامیکونیان»، نابود گردید. پس از نبرد رئیس بطریقان (کشیشان) مسیحی و ده نفر از کشیشان و اعیان مسیحی ارمنی به اسارت به ایران برده شدند. بنابر این منابع تعدادی از روحانیون در اسارت به شهادت رسیدند و حکومت سرزمین ارمنستان به مرزبانان ایرانی سپرده شد. پس از آن آرامش بار دیگر در ارمنستان برقرار گردید و آتشکده ها روشن شدند و برگشت مردم به مذهب زرتشتی از اینجا حاصل شد که مذهب عیسوی در میان وجود خودآگاه مردم ارامنه هنوز ریشه ندوانیده بود. «نبرد آوارایر» رویداد بزرگی در تاریخ ارمنستان گردید و مسیحیان ارمنی تا به امروز با هیجان از آن یاد می‌کنند.

گفته میشود مسیحیان غیرارمنی در ایران که هنوز خود را از کلیسای بیزانس جدا نکرده بودند، در زمان یزدگرد دوم تحت تعقیب و آزار بودند و از مالیاتهای سنگین رنج می بردند، اما مانند ایام پادشاهی شاپور دوم مورد حمله های شدید قرار نگرفتند. بنا بر متن سُریانی «اعمال شهیدان»، یزدگرد دوم یهودیان را نیز مورد آزار قرار میداد

سالهای آخر پادشاهی یزدگرد دوم وقف نبردهای دیگر با صحراگردان مشرق دریای خزر و هپتالیان گردید. او در سال 457 یا 458 میلادی درگذشت و از او دو پسر باقی ماند بنام هرمزد سوم و پیروز، که بر سر تاج و تخت با هم به رقابت پرداختند.

هرمزد سوم (فقط چند ماه در 457 یا 458 میلادی)

هرمزد سوم بعد از پدرش یزدگرد دوم پادشاه گردید. اگرچه منابع بر سر اینکه کدامیک از دو برادر بزرگتر بود، توافق ندارند، اما احتمالأ هرمزد که، بهر تقدیر، پادشاه گردید بزرگتر از دیگری بود. شادروان حسن پیرنیا، نویسنده تاریخ ایران قدیم، می نویسد هرمزد سوم بعد از پدر به واسطه اینکه برادر بزرگتر او در سیستان و دور از پایتخت بود به تخت نشست (457 میلادی). پیروز بعد از اینکه برادرش هرمزد سوم خود را شاه خواند، سوی هپتالیان رفته و از شاه هپتالیان که «خشنواز» یا «آخ شنواز» نام داشت یاری جست و با او بر سر برادر لشکر کشید و در جنگی که در اطراف مرو روی داد هرمزد سوم و عده ای از نزدیکانش کشته شدند و بدین ترتیب پیروز پادشاه گردید. اما در طی جنگ میان دو برادر، ناحیه ماورای قفقاز که «آلبانیا» یا «آرّان» نام داشت خود را مستقل از دولت ایران اعلام کرد.

چیرگی هون ها و واندال ها بر روم در زمان یزدگرد دوم و هرمزد سوم (از 438 تا 457 میلادی)

حدود 440 میلادی پاپ «لیو اول» (از 440 تا 461 میلادی)، در باور کاتولیکهای روم غربی، خود را وارث و جانشین «پطروس قدیس» میداند و معتقد است در جامعه مسیحیت پاپ نه تنها رهبر معنوی بلکه رهبر سیاسی نیز می‌باشد و در حقیقت او خواهان «یگانگی پاپ و امپراتور در وجود یکنفر» است. او با این نظر خواهان اتوریته روحانیت در راس دولت و باور مردم روم غربی بود. لیو همان پاپی بود که در سال 452 میلادی، با دادن باج زیادی به «آتیلا» شاه هون ها، در مورد عدم تهاجم اولیه‌اش به شهر روم به گفتگو نشست.

در سال 442 میلادی مابین واندالهای کارتاگو و والنتینیان سوم قرارداد صلحی به امضاء رسید و طبق این قرارداد کایزر روم غربی حکومت واندالیان در کارتاگو (تونس کنونی) را برسمیت شناخت و بدین ترتیب غرب افریقا از قلمرو روم غربی بیرون رفت. و در سال 443 میلادی، مابقی بُورگوندهای ژرمنی توسط «ایتیوس»، سردار قشون رومی، در منطقه دریاچه ژنو اسکان داده میشوند (بوُرگوندها بعدها بانی کشور سوییس هستند). اینان بعدها وسعت سرزمینهایشان را در غرب تا به داخل سرزمین «فرانک» ها، که امروزه همان منطقه شامپاین و شراب قرمز فرانسه است، رساندند. بوُرگوندها تا سالهای 535 میلادی از استقلال داخلی در قلمرو امپراتوری روم غربی برخوردار بودند.

در سال 447 میلادی قشون ایتیوس و مایوریان (مدتی بعد کایزر روم غربی از 457 تا 461 میلادی) توانستند در گالین و نزدیکیهای بروکسل کنونی در جنگی بر نیروهای «مرووینگ های زال-فرانکی ژرمنی نژاد» و شاهشان «کلودیو» به پیروزی رسند.

در سال 450 میلادی با وفات تیودوسیوس دوم، آخرین کایزر روم شرقی از سلسله تیودوسیوس ها، «مارکیان» یا «مارکانیوس» (از 450 تا 457 میلادی) کایزر روم شرقی شد. و همزمان قبایل «یوت» و «انگلن» و «ساکسن» که از قبایل ژرمن ها هستند توانستند در بریتانیا رخنه و ماوا گزینند و با این تهاجم خود باعث می‌شوند تا بومیان قبایل «کلت» یا «سلت» به منطقه «بریتان گالین» در غرب فرانسه کنونی عقب نشینی کنند.

«چهارمین جلسه جوامعه مسیحیت» در «خالکدون» (450 میلادی)

و در همین سال 450 میلادی «چهارمین جلسه جوامعه مسیحیت» با خواهش پاپ «لیو اول» از مارکیان کایزر روم شرقی، در «خالکدون» (قسمت آسیایی نشین قسطنطنیه یا بیزانس یا استانبول کنونی) و با شرکت بیش از 600 بیشوف از کلیساهای غربی و شرقی روم تشکیل یافت که در پی سه هفته سخنرانی و تبادل نظر و با اکثریت آرا بر «سرشت انسانی -خداگونگی» عیسی مسیح بتوافق رسیدند و عقاید «نستوریان» (مسیحیت ایرانی) و «مونوفیزیت ها» (پیروان اکثر کلیساهای شرقی در مصر و ارامنه و کلیسای یاکوبی=یعقوبی سوریه) محکوم گردید.

در سال 451 میلادی در گالین و در «نبردهای دشت کالاتان» در هیزپانیا، قشون رومی-ژرمنی (رومی-گوتی) با فرماندهی ایتیوس بر آتیلا و هون ها غلبه می‌کنند و هون ها مجبور می‌شوند بطرف ایتالیا عقب نشینی کنند (از اسپانیا بطرف ایتالیا). در نبردهای دشت کاتالان، «تیودریش اول» (از 418 تا 451 میلادی) شاه گوت های غربی که فرمانده جناح راست قشون رومی ایتیوس را بعهده داشت کشته می‌شود و پسر دومش «تیودریش دوم» (از 453 تا 466 میلادی) بعد از دو سال جانشین پدرش در هیزپانیا میشود.

در سال 452 میلادی بار دیگر آتیلا و هون ها در میلان و پروجا و در شمال ایتالیا باعث کشتار و غارت و ویرانی جهان متمدن روم غربی می‌شوند و همینکه خبر رسید هون ها بطرف پایتخت در حرکتند پاپ لیو اول نمایندگانی از طرف خود سوی آتیلا فرستاد تا با آنان به گفتگو نشینند و خود با همراهانش در همین سال در کنار شهر مونتوا در شمال ایتالیا با آتیلا به مذاکره نشست و چنانکه بعضی از مورخین یادآور شده‌اند لیو اول با پرداخت باج سنگینی باعث شد تا پایتخت روم غربی موقتاً از تهاجم نیروهای وحشی آتیلا در امان بماند.

و در همین سال 452 میلادی قشون روم شرقی به هون ها که اتحادیه ای بود از اقوامهای وحشی در آسیای میانه، در منطقه بالکان و بلغارستان و شمال یونان تهاجم می‌کنند و باعث کشته شدن عده زیادی از هون ها می‌شوند و در 453 میلادی در مجارستان کنونی که محل حکومت مرکزی هون ها بود، بر طبق گزارشات «پریسکوس» (از 410 تا 474 میلادی) مورخ روم شرقی، «آتیلا پسر موندزوک» روز بعد از شب ازدواجش با «لیدیکو»، دختر یکی از روسای بزرگ قبایل ژرمنی-گوتی یا بورگوندی، از استفراغ خونی درگذشت در حالیکه عده‌ای از مورخین گمان برند نوعروس «لیدیکو» احتمالاً با موافقت «ایتیوس»، فرمانده قدرتمند قشون روم غربی، سم بداخل شراب آتیلا ریخته و بدین ترتیب باعث اسهال خونی و مرگ آتیلا شد.

در سال 454 میلادی، ایتیوس که تا دوران نه تنها از افسران و فرماندهان بلندپایه روم غربی بود بلکه سه بار نیز عنوان کنسول روم را داشته، بخاطر حسادتهای والنتینیان سوم، کایزر روم غربی، بهنگام حضور در بارگاه روم با شمشیر والنتینیان سوم کشته شد. والنتینیان سوم نیز سال بعد و در 455 میلادی توسط هواداران ایتیوس به قتل میرسد و برای یکماه ونیم سناتور رومی «پترونیوس ماکسیموس» کایزر روم غربی شد.

و در همین فواصل «گایزریش» شاه واندال ها در کارتاگو شمال غربی آفریقا، که پسرش بعد از قرارداد صلح مابین والنتینیان سوم و گایزریش و برسمیت شناختن دولت واندال ها در کارتاگو با دختر والنتینیان سوم ازدواج کرده بود، خود را وارث و جانشین والنتینیان سوم در روم غربی میدانست با 60 کشتی خود را به سواحل روم غربی رسانید قصد شهر روم را کرد. ماکسیموس چون خود را در مقابلش ناتوان می‌دید بهنگام محاصره قصد فرار کرد که با خشم مردم روبرو شد و بگفته مورخین احتمالاً بتوسط بورگوندی های شهر روم که با واندالها همدست شده بودند کشته شد و شهر روم برای بار دوم توسط ژرمن ها برای دو هفته‌ای (ماه می 455 میلادی) مورد قتل و غارت قرار گرفت. در این هنگام پاپ لیو اول سعی کرد با گایزریش بر عدم قتل و غارت و تجاوز زنان بتوافق رسد اما بنابر گفته «پروکوپیوس»، مورخ و فرمانده نظامی روم شرقی که در یک خانواده هلنیستی در فلسطین بدنیا آمده بود، در تهاجم واندالها به روم حتی یکی از کلیساهای بزرگ روم به آتش کشیده شد و سقف طلایی معبد ژوپیتر و صندوق گنجینه های معبد اورشلیم و دیگر غنایم از روم به کارتاگو منتقل شد.

بعد از دومین قتل و غارت شهر روم، آویتوس، فرمانده نیروهای قشون روم غربی در گالین که قبلاً از افسران تحت فرماندهی آیتیوس بوده و باعث اتحاد مابین تیودریش اول شاه گوت های غربی گالین با آیتیوس شده و با آنان در «نبردهای دشت کاتالان» با هونها و آتیلا شرکت داشته، در نشست صاحب منصبان گالین و با پشتیبانی تیودریش دوم برای کایزری روم غربی انتخاب شد (از اواسط 455 تا 457 میلادی)، اما این انتخاب با مخالفت مارکیان کایزر روم شرقی و سناتوران و شهروندان روم غربی روبرو گردید، زیرا آویتوس از خانواده‌ای گالینی بود و نه از خانواده‌ای رومی و کایزری.

اما آویتوس بعد از اینکه از پشتیبانی شاه جوان گوتهای غربی در گالین اطمینان حاصل کرد با نیروهایش سوی روم شتافت. در این دوران (اواسط قرن پنجم) نیروهای وحشی واندالی هنوز در سواحل سیسیل و «زویبن ها= زویون ها» ژرمنی نژاد در گالین و در پانونین مشغول قتل و غارت بودند و سرزمین هون ها که از شمال روم شرقی تا بالای رود راین امتداد داشت در حال فروپاشیدگی بود. آویتوس بعد از اینکه خود و نیروهایش را به شهر روم رساند ابتدا فرماندهی قشون روم غربی را به «فلاویوس ریکیمِر» (Flavius Ricimer)، که افسری ژرمنی با باور آریوسی بود، سپرد و تیودریش دوم را به جنگ زویبن ها فرستاد و خود با قشونش بطرف پانونین شتافت. فلاویوس ریکیمر بعد از بدست آوردن فرماندهی قشون روم غربی به استخدام مزدوران و سربازان جدید پرداخت که اکثرأ از ژرمنی ها بودند سپس با قشونی مجهز و با ناوگان دریایی روم غربی به جنگ واندالها شتافت و در سال 456 میلادی در جنگهایی در جزیره کُرس (کُرسیکای فرانسه) و جزیره سیسیل ایتالیا بر واندال ها غلبه یافت و باقیمانده های واندالها بطرف افریقا عقب نشینی کردند. ریکیمر با این پیروزیها محبوبیتی در بین شهروندان و سناتوران روم غربی بدست آورد و با کمک آنان در مهرماه (اکتبر) 456 میلادی در جنگ «پیاچنزای ایتالیا» بر آویتوس، کایزر منتخب سربازان روم غربی، پیروز شد و او را به اسارت به پیاچنزا برد. آویتوس برای مدتی کوتاه بیشوف پیاچنزا شد و مدتی بعد بمرگ محکوم گردید و ریکیمر نیز از طرف کایزر روم شرقی بخاطر خدماتش به امپراتوری لقب «پاتریسیوس/ Patricius» را دریافت کرد که در روم غربی همزمان معادل با مقام کایزری بود.

پیروز اول (از 458 تا 483 میلادی)

پیروز یا فیروز بعد از کشته شدن برادرش هرمزد سوم بر تخت سلطنت نشست. عده ای از مورخین بر تخت نشستن پیروز اول را در سال 458 و عده ای 459 میلادی میدانند. با اینحال یکی از اقدامات اولیه پیروز باز گشودن ناحیه شورشی «آرّان» بود. آرّان ها از آریانهای ایرانی بوده و بین رود کورا و دریای خزر و دربند و ارس سکنا داشتند و اروپاییها اینها را مردم «آلبانی» نام نهاده اند که نباید اینان را با آلبانیهای بالکان یکی دانست. پیروز اول برخی از اعیان ارمنی را که به فرمان پدرش در بند و گرفتار بودند رها ساخت و چنین نمود که اکنون اقدامات خشن پادشاهان گذشته رو به پایان است.

در زمان پیروز قحطی و گرسنگی دیرپایی، که بواسطه خشکسالی شدید، در ایران روی داد که چندین سال طول کشید ولی پیروز مملکت را خوب اداره کرد. او در مالیاتها تخفیف داده، غلّه و آذوقه از خارجه برای اهالی تهیه کرد و از ثروتمندان خواست تا به تهیدستان کمک کنند و آنان اطاعت از اوامر او را بجا آوردند. اما مدتی بعد ابرهای باران زا چنان باریدند که زمینهای خشک سیراب و قناتها پُر از آب و گلها بار دیگر غنچه گشودند و مردم به شکرانه این نعمت، سپاس مزدااهورا را گفتند و به یاد بارانهایی که آمد «عید آب ریزگان» را بنیان نهادند.

در زمان پیروز شاه جنگی میان ایران ساسانی با بیزانس روی نداد، زیرا هر دو دولت گرفتار مردمان تازه نفس بربر شمالی بودند که به مملکت آنها حمله میکردند. در ایران «هیاطله» و در روم غربی هونها و کیدری ها و در روم شرقی مردمان گوتهای شرقی. پیروز بعد از فراغت از گرفتاریهای اولیه آرّان ها، عازم نواحی شرق ایران گردید تا با هیاطله یا هپتالیان جنگ کند. اما تجدید دشمنی با هپتالیان برای پیروز نتایج مصیبت باری داشته است. در آن زمانها امپراتوری بیزانس و روم غربی در اروپا مجبور بودند با گوتهای شرقی و غربی و هونها و کیدریها مقابله کنند و پیروز شاه ساسانی با هپتالیان. پیروز بعد از جنگ و گریزهای هپتالیان حدود سال 469 میلادی مغلوب گردید و به اسارت آنان درآمد. پادشاه ساسانی ناگزیر گردید به صلحی سنگین و دشوار گردن نهد. تا وقتی که ایرانیان بتوانند مبالغ زیادی باج که از آنان در قبال صلح و آزادی پیروز خواسته شده بپردازند، کواد (قباد) پسر پیروز را به گروگان (نوا) پیش هپتالیان فرستادند. در آن سالهای قرن پنجم میلادی دولت پیروز ناگزیر شد تا چندین سال به هپتالیان خراج بپردازد. در رابطه با سری اول جنگهای پیروز با هپتالیان عده ای از مورخین روایتهایی از قول منابع ایرانی عنوان میکنند که به احتمال زیاد از مخیّلات خودشان است و از آنجاییکه تناقضها زیاد است از نوشتن و گفتنش صرفنظر میشود و در صورت لزوم خواننده میتواند به کتاب «ایران قدیم» اثر حسن پیرنیا مشیرالدوله صفحه 199 رجوع کرده و دنباله مطلب را بگیرد.

پیروز پس از شکست اولیه در مقابل هپتالیان به ارمنستان بازگشت. در آنجا شورشی به رهبری «واهان مامیکونیانی»، برادرزاده «وردان» برپا شده بود و آنان «ساهاک باگراتونی» را به عنوان شاه ارمنستان اعلام کرده بودند و در گرجستان و در جنگ و دعواها میان مسیحیان و دوستداران ایرانیان، که ابتدا مسیحیان گرجی پیروزی داشتند اما بعدها پس از اینکه «وختانگ» شاه گرجستان با ایران و دوستداران ایرانیان در گرجستان صلح کرد و این صلح از نگاه متحدان یعنی مسیحیان ارامنه خیانت محسوب میشد، ارامنه به جنگهای خود با ایران ادامه داده و در نتیجه «ساهاک باگراتونی» پادشاه اعلام شده ارامنه مسیحی در نبردی با «زرمهر» سردار ایرانی که به خرج خود قشون کشی به ارمنستان کرده بود کشته شد. و بدین ترتیب شورشهای ارمنستان و گرجستان موقتأ خوابید.

پیروز پس از خاموش شدن موقتی شورش در ارمنستان و گرجستان با اکثر سپاهیان ایران مستقر در ارمنستان به مرزهای شرقی دریای خزر بازگشت زیرا هپتالیان بار دیگر باعث قتل و غارت شده بودند. بنا به گفته مورخین پیروز در طی نبردهای دوساله با هپتالیان جان خود را از دست داد (483 میلادی) و عده ای از خاندانش از جمله دخترانش اسیر و قسمت بزرگی از سپاهش نیز نابود گشت. در ارمنستان نیز بعد از ترک قشون ایران، واهان مامیکونیانی توانست دوباره ارامنه مسیحی را دور خود گرد آورد.

در اواخر پادشاهی پیروز بود که مذهب نستوری شکل مسلط مسیحیت در امپراتوری ایران گردید. این انشعاب را در واقع کلیسای ایرانی در مقابل کلیسای بیزانسی پدید آورد و این مسئله در شورایی که در بهار 484 میلادی در پایتخت تیسفون تشکیل یافت اعلام گردید. پیدا شدن کلیسای ایرانی به گسترش مسیحیت در ایران امکان بیشتری داد. زیرا این دین دیگر دین بیزانسی نبود، بلکه دینی ملی بشمار میآمد. سیاست رهبانی ستیزی نستوریان تا مدتی موجب بی نظمی هایی در کلیسای ایران گردید، اما این مسئله چندان ربطی به دولت ساسانی نداشت و بیشتر مسئله داخلی مسیحیان بود.

در دوران پیروز اول، فلاویوس سِنون «Zenon» (از 474 تا 491 میلادی) بعد از لیو دوم یا لیون (فقط چند ماه در اواخر 474 میلادی)،امپراتور روم شرقی شد. او همچنین یکبار توسط اعیان و بزرگان روم شرقی برای بیست ماهی از کایزری خلع شد (از ژانویه 475 تا آگوست 476 میلادی). در دوران سِنون، روم شرقی مملو از مقاومت‌های مردمی و جنگهای داخلی مابین جناحهای مختلف مذهب مسیحیت بود اما او توانست با سیاست و جنگ بر مشکلات فایق شود. سِنون بعد از بدست آوردن کایزری روم شرقی یا بیزانس، «اودُاکر» ژرمنی را، که از افسران بلند پایه قشونش بود بعنوان نماینده و جانشین خود به روم غربی فرستاد و همانطوریکه در قسمت «انقراض روم غربی» می‌بینیم همین «اودُاکر»، فرمانده ژرمنی و نماینده کایزر «سِنون»، در سال 476 میلادی «رومولوس آگوستولوس» کایزر روم غربی را خلع و خودش بعنوان اولین ژرمنی شاه ایتالیا، بنیان شاهان لاتین- ژرمنی ایتالیا را تا سال 565 میلادی پایه ریزی کند. اودُاکر بعد از اینکه خود را شاه ایتالیا خواند، سِنون امپراتور بیزانس، تیودریش (Theoderich) شاه گوتهای شرقی را با نفراتش به طرف ایتالیا فرستاد تا اودُاکر خیانتکار را از قدرت برکنار کند.

بلاش اول (483 تا 487 میلادی)

برسمیت شناختن مسیحیت در ارمنستان و گرجستان

بزرگان ایران که همواره نفوذ خود را در برابر ناتوانی پادشاهان، یا مصیبتی مانند حادثه ای که برای پیروز در جنگ با هپتالیان اتفاق افتاده بود، نشان میدادند، بعد از مرگ پیروز، برادرش به نام بلاش یا ولگاش را بر تخت نشاندند. بلاش اول در دو سال اول پادشاهی خود، شاه سیستان را که «سوخرا» نام داشت با لشگری بزرگ سوی هپتالیان فرستاد که تقاضای صلح کند. خشنواز شاه هیاطله نیز راضی گردید که اسُرا و غنایمی که از سپاه پیروز گرفته بود، مسترد دارد و با ایران صلح نماید به شرط اینکه ایران سالیانه مبلغی به او بپردازد. دربار ایران نیز این پیشنهاد را پذیرفت و به مدت دو سال خراج سنگینی به آنان پرداخت. آنگاه بلاش با سردار شورشیان ارمنی «واهان مامیکونیانی» نیز صلح کرد و واهان از او خواست تا آتشکده های موجود در ارمنستان ویران گردد و دیگر آتشکده ای در این سرزمین ساخته نشود و مسیحیان ارامنه بدون ترس به مراسم عبادی خود در کلیساها بپردازند و مذهب مسیحیت در ارمنستان و گرجستان رسمیت یابد. بلاش در ابتدا راضی نمیشد، اما در این میان گرفتار جنگ خانگی گردید. گفته میشود «زارن» یا «زریر» نامی که یا برادر بلاش بود یا پسر پیروز، مدعی تخت سلطنت شد و بلاش که خود را در این جنگ خانگی تنها میدید از واهان ارمنی کمک خواست و او با نیروهایش به کمک بلاش شتافت و بلاش بعد از پیروزی و دستگیری و قتل رقیب، خواهش واهان را پذیرفت و مذهب مسیحی را در ارمنستان و گرجستان برسمیت شناخت و مقرّر گردید که ارمنستان را مستقیمأ پادشاه ساسانی اداره کند و به دست نماینده ای اداره نشد.

در آغاز پادشاهی بلاش مذهب نستوری بعنوان تنها فرقه مجاز مسیحی در امپراتوری ساسانی تثبیت گردید. بلاش برغم نیات خیری که در دل برای ارمنستان و گرجستان داشت ظاهرأ قربانی توطئه اعیان و بزرگان گردید که در سال 487 یا 488 میلادی وی را به سود قباد (کواد) پسر پیروز، از پادشاهی برداشتند. در زمان بلاش اول، «فلاویوس سِنون» همچنین کایزر یا قیصر یا آگوستی یا امپراتور روم شرقی بود.

از احوالات روم در زمان پیروز اول و بلاش (از 458 تا 487 میلادی)

استقلال بریتانیا از روم غربی ؛ اسپانیا در حال جدایی از روم غربی

در سال 457 میلادی «مایوریان» کایزر روم غربی شد گرچه «مارکیان» کایزر بیزانس یا روم شرقی مقام مایوریان را فقط بعنوان سزار برسمیت شناخته بود. مایوریان در سال 460 میلادی سعی کرد تا اسپانیا را بار دیگر ضمیمه روم غربی کند. در این زمانها بریتانیا کاملاً از سیطره روم غربی خارج شده بود و اسپانیا در حال جدایی بود.

اعلام استقلال هلند امروزی توسط «آگیدیوس» (461 میلادی)

در سال 461 میلادی با فرمان «ریکیمر»، کایزر «مایوریان» اعدام شد، و «لیبیوس سوروس» (از 461 تا 465 میلادی) از دیگر فرماندهان سابق تحت فرمان ریکیمر کایزر روم غربی شد که با مخالفت مارکیان در بیزانس و «آگیدیوس» فرمانده قشون روم در گالین و «مارسیلینوس» فرمانده قشون روم در دالماسین (کوُراسین) روبرو شد. و در حین همین جنگ و جدالها، «آگیدیوس» در شمال گالین سرزمینهایی را غصب (حدود هلند امروزی) و اعلام استقلال کرد.

در سال 467 میلادی «آنتمیوس» کایزر روم شرقی شد و یکسال بعد نتیجه قشون کشی روم غربی برای بدست آوردن «کارتاگو» بی نتیجه ماند و در همین سال «تیودیمیر» شاه گوت های شرقی در «پانونین» (تا 474 میلادی) بهمراه پسرش «تیودریش» و نیروهایش بسوی بالکان یورش برد.

در روم غربی نیز که دورانهای هرج و مرج سیاسی را پشت سر میگذراند بعد از آنتمیوس، اوُلیبریوس (برای چند ماهی در 472 میلادی) و گلیسریوس (برای یکسال و اندی) کایزر روم غربی شدند. سپس یولیوس نیپوس (از 474 تا 475 میلادی) با فرمان لیون کایزر روم شرقی، به کایزری روم غربی رسید. و در همین سال 474 میلادی با مرگ لیون، «فلاویوس سِنون اول» کایزر روم شرقی شد. و همانطوریکه قبلا گفته شد او اودُاکر افسر ژرمنی را بعنوان نماینده خود در روم غربی بسوی ایتالیا فرستاد. در این دوران «رومولوس آگوستولوس»، یولیوس نیپوس را از کایزری روم غربی برکنار کرده و خود را کایزر روم غربی می دانست.

انقراض روم غربی (از 476 تا 480 میلادی) در دوران پیروز اول (از 458 تا 483 میلادی)

چنانچه گفته شد در دوران پیروز اول ساسانی بود که «رومولوس آگوستولوس» کایزر روم غربی توسط اودُاکر نماینده و افسر ژرمنی فلاویوس سِنون، کایزر روم شرقی، از کایزری روم غربی برکنار شد (476 میلادی) و مدتی بعد اودُاکر با فرستادن نشان مخصوص کایزری روم غربی برای سِنون خود را فقط شاه ایتالیا دانست. لازم بیادآوریست پدر «اودُاکر» در دربار آتیلا کار میکرد و خودش نیز در دربار آتیلا بزرگ شده بود. شاه شدن اودُاکر ژرمنی در ایتالیای امروزی مابین 476 تا 480 میلادی روی داد و مورخین این سالها را «سالهای انقراض روم غربی» میدانند و از تاریخ 480 تا 565 میلادی پادشاهان گوت های شرقی ژرمنی تبار بر ایتالیا حکومت میکردند که بعدها در موردشان اشاراتی خواهیم داشت.

قباد اول (از 487 تا 531 میلادی)

قباد یا کواد پدر خسرو اول (انوشیروان عادل)، پسر پیروز شاه بود و در زمان بلاش اول خواست، تخت را از او بستاند، ولی موفق نشد و نزد خشنواز شاه هیاطله رفت و بعد از سه سال با قشونی از هیاطله به جنگ عمویش بلاش رفت و بعد از مرگ بلاش در 487 میلادی و با همراهی نجبا تا سال 531 میلادی دوبار بر تخت سلطنت ایران ساسانی نشست.

قباد در ابتدای سلطنت به طرف خزرها، از نژاد اصفر که در سواحل غربی دریای خزر سکنی داشتند، رفته و جنگها کرد و غلبه یافت و درهمین دوران بود که مزدک پسر بامداد از اهالی نیشابور، ظهور کرد و قباد برای اینکه از نفوذ نجبا و روحانیون بکاهد در ابتدا مذهب مزدکی او را پذیرفت و با اینکار وجاهت او پیش مردم زایل شد و در اثر آن نجبا و روحانیون اجتماع کرده، او را خلع و در قلعه فراموشی به زندان کردند و برادرش جاماسب را در سال 496 میلادی بر تخت نشاندند (تا 501 میلادی). قباد مدتی بعد با کمک همسرش از محبس فرار کرد و بار دیگر نزد هیاطله رفت و با کمک آنان و احتمالأ حدود 499 تا 501 میلادی با لشکری بزرگ از هیاطله به ایران بازگشت و چون جاماسب مقاومتی نکرد، بدون جنگ و خونریزی صاحب تاج و تخت سلطنت شد و جاماسب برخلاف همیشه که در چنین مواردی کیفر مرگ در انتظار غاصب تاج و تخت بود، بقتل نرسید. اما کواد اعیان بزرگ را که فعالانه بر ضد او توطئه کرده بودند فرو گرفت، اما رویهم رفته با مدارا و ملایمت به تحکیم موقعیت خود پرداخت ولی اینبار با مزدک همراهی نکرد.

قباد در دوره دوم سلطنتش با روم شرقی دو بار جنگید و به پیروزی هایی رسید. در جنگ اول بخاطر عهدنامه ای بود که بین یزدگرد دوم و تیودوسیوس دوم (تیودوس) منعقد شده بود و طبق این عهدنامه امپراتور بیزانس متعهد شده بود سالانه مبلغی را برای نگاهداشتن پادگان ایران در دربند قفقاز به ایران بپردازد اما این مبلغ در زمان صلح پرداخت نشده بود و «آناستاس» (از 491 تا 518 میلادی)، امپراتور روم شرقی در دوران قباد اول، عنوان میکرد چون ایران در وقت مورد نظر این مبلغ را مطالبه نکرده، به مرور زمان این حق را زایل نموده است. بر اثر این جواب دولت روم شرقی، قباد در اوت 502 میلادی عملیات جنگی را آغاز کرد و وارد ارمنستان روم شد و «تیودوسیوپولیس» یا «ارزروم» کنونی را محاصره و تسخیر کرد و سال بعد نیز به شهر «آمبدا» یا «آمد