با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

خوارج ؛ اولین ترورهای خوارج ؛ شهادت على عليه السلام

 

تصویر از وبلاگ "پرواز روی بالها" ی "قاصدک پیک

 

بس که رخ مالیده ایم بر مرقد شاه نجف

بوی مشک و عنبر و عطر و گلاب آورده ایم

قتلگاه حضرت شاه شهیدان دیده ایم

چشم گریانی از آن ماتم سرا آورده ایم

(از قاصدک پیک)

 

اولین ترورهای خوارج

ترور علی ، معاویه و عمروعاص/ در 19 رمضان (شب قدر) 40 هجری قمری

سه تن از خوارج باسامى عبدالرحمن بن ملجم و برک بن عبد الله و عمرو بن بكر در يكى از شبها گرد هم آمده و از گذشته مسلمين صحبت می كردند، در ضمن گفتگو باين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزى و برادر كشى ، معاويه و عمرو عاص و على عليه السلام ميباشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين بكلى آسوده شده و تكليف خود را معين مى‏كنند. اين سه نفر با هم پيمان بستند و آن را بسوگند مؤكد كردند كه هر یک از آنها داوطلب كشتن يكى از اين سه نفر باشد عبدالرحمن بن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد، عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد، برک بن عبد الله نيز قتل معاويه را بگردن گرفت و هر یک شمشير خود را با سم مهلک زهرآلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد. نقشه اين قرار داد بطور محرمانه و سرّى در مكه كشيده شد و براى اينكه هر سه نفر در یک موقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار می ماندند براى اين منظور انتخاب كردند و هر یک از آنها براى انجام ماموريت خود بسوى مقصد روانه گرديد، عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برک بن عبد الله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.

 

سرنوشت برک بن عبدالله و معاویه

برک بن عبدالله در شام به مسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف يكم به نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برک شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او بجاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود. معاويه زخم شديد برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گرديد و ضارب را نيز پيش او حاضر ساختند، معاويه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنين كارى كردى؟ برک گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم. معاويه گفت مقصودت چيست؟ برک گفت همين الان على را هم كشتند. معاويه او را تا تحقيق اين خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و به روايت بعضى (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند. چون طبيب معالج زخم معاويه را معاينه كرد اظهار نمود كه اگر امير اولادى نخواهد ميتوان آنرا با دوا معالجه نمود والا بايد محل زخم با آهن گداخته داغ گردد. معاويه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (يزيد و عبدالله) براى من‏ كافى است.

سرنوشت عمرو بن بکر و عمروعاص

عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف يكم بنماز ايستاد. اتفاقا در آن شب عمروعاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود! پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر به سجده داشت عمرو بن بكر با یک ضربت شمشير او را از پا در آورد، همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصريان افتاد، چون خواستند او را نزد عمروعاص برند مردم وى را به عذابهاى هولناک عمروعاص تهديدش ميكردند. عمرو بن بكر گفت مگر عمروعاص كشته نشد؟ شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند. مردم گفتند آن كس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمروعاص!! بيچاره عمرو آنوقت فهميد كه اشتباها قاضى بيگناه را بجاى عمروعاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت به مرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگريه نمود و چون عمروعاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من بجان خود بيمناک نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن توست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموريتم را انجام دهم! عمروعاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سرّى خود و رفقايش را براى او شرح داد. آنگاه بدستور عمروعاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد. بدين ترتيب مأمورين قتل عمروعاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند.

 

سرنوشت عبدالرحمن بن ملجم و علی(ع)

عبدالرحمن بن ملجم نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم به كوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل يكى از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارک رمضان شد. روزى بديدن يكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيبارویی بنام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبایی قطام گرديد و از وى تقاضاى زناشویی نمود. قطام گفت براى مهريه من چه خواهى كرد؟ گفت هر چه تو بخواهى! قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و یک كنيز و یک غلام و كشتن على بن ابيطالب است: (چه مهر سنگينى! شاعر گويد)

 

فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة 

كمهر قطام من غنى و معدم‏ 

ثلاثة آلاف و عبدو قنية 

و ضرب على بالحسام المسمم‏ 

و لا مهر اغلى من على و ان غلا 

و لا فتك الا دون فتك ابن ملجم.

 

يعنى تاكنون نديده‏ام صاحب كرمى را از توانگر و درويش كه (براى زنى) مانند مهر قطام مهر كند. (و آن عبارت است از) سه هزار درهم پول و غلام و كنيزى و ضربت زدن به على عليه السلام با شمشير زهر آلود. و هيچ مهرى هر قدر هم سنگين و گران باشد از كشتن على عليه السلام گران تر نيست و هيچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نيست. بارى ابن ملجم كه خود براى كشتن آن حضرت از مكه به كوفه آمده و نمی خواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمايش كند لذا به قطام گفت آنچه از پول و غلام و كنيز خواستى برايت فراهم ميكنم اما كشتن على بن ابيطالب را من چگونه ميتوانم انجام دهم؟ قطام گفت البته در حال عادى كسى نميتواند باو دست يابد بايد او را غافل گير كنى و غفلتا بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى و چنانچه در انجام اينكار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!! ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و هم عقيده اوست گفت بخدا سوگند من بكوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار! قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى می كنم و تنى چند بکمک تو می گمارم بدين جهت او را نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وى خواست كه در اين مورد به ابن ملجم کمک نمايد. وردان نيز (بجهت بغضى كه با على عليه السلام داشت) تقاضاى او را پذيرفت.

خود ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را بنام شبيب كه با خوارج هم عقيده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعنى همان منافقى را كه در صفين على عليه السلام را در آستانه پيروزى مجبور به متاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند. اشعث نيز به آنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد به آنها خواهد رسانيد. بالاخره شب نوزدهم ماه مبارک رمضان فرا رسيد و ابن ملجم و يارانش بمسجد آمده و منتظر ورود على عليه السلام شدند.

 

شب پیش از شهادت

مقارن ورود ابن ملجم به كوفه على عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر ميداد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست به محاسن شريفش كشيد و فرمود شقى‏ترين مردم اين موی ها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و بهمين جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان ميشد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود. موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود، گاهى به آسمان نگاه ميكرد و حركات ستارگان را در نظر ميگرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر ميشد تشويش و ناراحتى آن حضرت بيشتر ميگشت بطوريكه ام كلثوم پرسيد: پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟ فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام، چه بسيار یک تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزم جوى عرب را بخاک و خون افكنده‏ام، ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس ميكنم كه لقاى حق فرا رسيده است.

 

بالاخره آنشب تاریک و هولناک بپايان رسيد و على عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشيانه خود می خفتند پيش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گويا ميخواستند از رفتن وى جلوگيرى كنند! على عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز ميدهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد! ام كلثوم از گفتار آن حضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى. على عليه السلام فرمود اگر بلاى زمينى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه بايد جارى شود.

 

على عليه السلام رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس به محراب رفت و به نماز نافله صبح ايستاد و چون به سجده رفت عبدالرحمن بن ملجم با شمشير زهرآلود در حاليكه فرياد ميزد الله الحكم لا لك يا على ضربتى بسر مبارک آن حضرت فرود آورد و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگريختند.

 

همهمه و هياهو در مسجد برپا شد. حسنين عليهما السلام از خانه به مسجد دويدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگيرش كردند، حسنين باتفاق بنى‏هاشم على عليه السلام را در گليم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبيب فرستادند، طبيب بالاى سر آن حضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد به معاينه و آزمايش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه اين زخم قابل علاج نيست زيرا شمشير زهرآلود بوده و به مغز صدمه رسانيده و اميد بهبودى نميرود. على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب برخلاف ساير مردم كه از مرگ می هراسند با كمال بردبارى به حسنين عليهما السلام وصيت فرمود زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاق تر از طفل براى پستان مادر بود!

 

على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود، او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آن حضرت كه قرار بود شجعان قبایل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود، على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند، او می فرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم بنابراين براى او هيچگونه جاى ترس نبود، على عليه السلام وصيت خود را به حسنين عليهما السلام چنين بيان فرمود: اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما...

 

عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه ميكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو ميغلطيد، حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه، امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه ميكنم. سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم. على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و به حسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرایی خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين.

 

در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش به آهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله. پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش به اوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت‏ عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت بپايان رسيد.

شهادت على عليه السلام و قصاص ابن ملجم بضرب شمشير امام حسن (21 رمضان 40 هجری قمری)

هنگام شهادت سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزدیک سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود. امام حسن عليه السلام باتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر به تجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آن حضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنانكه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اينكه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آن جناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد. بارى حسنين عليهما السلام و همراهان پس از دفن جنازه على عليه السلام بكوفه برگشتند و ابن ملجم نيز همانروز (21 رمضان) بضرب شمشير امام حسن عليه السلام مقتول و راه جهنم را در پيش گرفت.

 

(منبع: سایت روشول)

................. ............... ............... ............

 

فتنه خوارج در شهادت حضرت علی علیه السلام

 

علی بن ابی طالب

 

چکیده:

در این مقاله ضمن اشاره به معنای لغوی و اصطلاحی واژه خوارج، به زمان و چگونگی پیدایش آن، فتنه انگیزی های آنان و نقش این گروه در شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام پرداخته شده است که در ضمن بحث به اختصار به برخی از عقاید این گروه اشاره می شود. هم چنین تلاش شده است، با استفاده از منابع دست اول تاریخی، عاملان شهادت امام علی علیه السلام معرفی شده و این مسئله مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد.

 

پیدایش فرقه خوارج (شورشیان، سرکشان) در جنگ صفّین (37 هجرى)

پیدایش فرقه خوارج که به ظاهر در جنگ صفّین شکل گرفت، زخم تازه ای بر پیکر جامعه اسلامی بود. این گروه متعصب و پرخاش گر که نقاب تقوا و دین داری بر چهره داشت، با عقاید و باورهای عجیب و دور از منطق خود، همواره برای حکومت نو پای امام علی علیه السلام دردسر ساز بودند و با فتنه انگیزی های پی در پی، مشکلات زیادی بر سر راه حاکمیتِ اسلام پدید آوردند؛ از این رو امام علیه السلام که آن ها را مردمی کم عقل و آلت دست شیطان می دانست، در مراحل مختلف، برخوردهای متفاوتی با آنان داشت و ضمن بیان نظر صریح اسلام درباره حکمیت و برخی مسایل دیگر، توانست گروهی بی غرض از این بی خردان را از سراشیبی سقوط نجات دهد، ولی دسته ای دیگر که هم چنان بر لجاجت و عصیان خود اصرار می ورزیدند، در نبردی سخت با سپاهیان اسلام، به هلاکت رسیدند و باقی ماندگان این گروه با هم فکری هم دستان خویش، توطئه قتل امیر مومنان علیه السلام را پی ریزی کردند و متأسفانه در این توطئه شوم موفق شدند. به دلیل اهمیت موضوع و ماندگاری این افکار پلید در تاریخ اسلام و نیز دور نگه داشتن جامعه اسلامی از این تفکرانحرافی، در این نوشته تلاش شده است تا ضمن شناسایی فرقه خوارج، خطر فتنه گری ها و نقش آنان در شهادت امام علی علیه السلام مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گیرد.

 

خوارج در لغت

بررسی دقیق واژگان خوارج و خارجی در فرهنگ های لغت، نمایان گر این نکته مشترک است که کلمه خوارج از فعل لازم خَرَجَ، یَخْرُجُ، خُرُوجا مشتق شده و به معنای بیرون رفتن است. این کلمه اگر با عَلی متعدی شود، دو معنای نزدیک به هم دارد: 1- در مقام پیکار و جنگ برآمدن؛ خَرَجَ عَلَیْهِ، أی بَرَزَ لِقِتالِه؛ آماده جنگ شد؛ 2- تمرّد و شورش؛ خَرَجَتِ الرَّعِیَّةُ عَلَی المَلِک، أی تَمَرَّدتْ؛ ملت علیه شاه طغیان کرد. معادل فارسی خوارج، واژه شورشیان است که از خروج به معنای دوم گرفته شده و مفهوم سرکشی در آن نهفته است؛ بنابراین، شورشیان و مخالفان حاکم وقت را خارجی می نامند.

 

خوارج در اصطلاح

در اصطلاح، خوارج به گروهی از مخالفان کتاب و سنّت اطلاق می شود که در نبرد صفین علیه امام علی علیه السلام شورش کردند و با عقایدی مخصوص در حروراء ساکن شدند و به علت خروجشان بر امام واجب الإطاعه، اسمِ خوارج بر آن ها نهاده شد. گروه پرخاش گری که در جنگ صفین، نخست پذیرش حَکَمیت را بر علی علیه السلام ، خلیفه شرعی و قانونی مسلمانان، تحمیل کردند و سپس با وی به مخالفت برخاستند. گفتنی است: اگر چه در اصطلاح، از لفظ خوارج، گروهی که در اثنای جنگ صفین بر امام علی علیه السلام خروج کردند، متبادر می شود، ولی امروزه باضیان را نیز خوارج می نامند.

 

برخی از عقاید خوارج

خوارج، حضرت علی علیه السلام را به دلیل پذیرش حکمیت کافر قلمداد نموده و هر فردی را که راضی به این کار بود، از دین بیرون دانستند. آنان خلافت ابوبکر، عمر، نیمه اول خلافت عثمان و تا اواسط حکومت علی علیه السلام (قبل از پذیرش حکمیت) را باور داشتند و معاویه، عمروعاص و ابوموسی اشعری را نیز تکفیر می کردند. پس از حضرت علی علیه السلام با خلفای اموی و عباسی نیز مخالفتی شدید داشتند؛ به خصوص از بنی امیه با دشنام های زشتی یاد کرده، همواره با آنان درگیر بودند.

 

فتنه خوارج با اتمام جنگ نهروان (38 هجرى)

این گروه به دلیل جمود، تحجّر فکری، جهل علمی و جهالت عملی، ناخواسته حکومت را به سوی معاویه سوق دادند و هنگام بازگشت امام علی علیه السلام از صفیّن، از لشکر آن حضرت جدا شده، با جمعیتی دوازده هزار نفری در حروراء اردو زدند و به راهزنی و فتنه انگیزی روی آوردند. علی علیه السلام پیوسته با فرستادن سفیرانی آن ها را دعوت به بازگشت می نمود، ولی متأسفانه مؤثر نمی افتاد؛ از این رو چاره ای جز درگیری با آنان ندید. به هر روی، فتنه خوارج با اتمام جنگ نهروان به ظاهر پایان پذیرفت.

 

خطر تفکر خارجی گری

خطر فتنه گری آن ها در ضربه زدن به اسلام و مسلمانان به اندازه ای بود که امام علیه السلام پس از رویارویی با آن ها و پایان جنگ نهروان، هنگامی که به کوفه بازگشت تا برای نبرد با معاویه آماده شود، در ضمن خطبه ای، قاطعیت برخورد با خوارج را مورد تمجید قرار داد و عکس العمل بجا و شجاعانه خود مقابل خوارج را ستود و فرمود: ای مردم! این من بودم که چشم فتنه را در آوردم و کسی جز من جرأت چنین کاری را نداشت؛ آن گاه که امواج تاریک فتنه در همه جا گسترده و به آخرین درجه شدت رسیده بود.

 

پس از پایان نبرد نهروان و نابودی خوارج، یکی از اصحاب به گمان این که با کشته شدن خارجیان این جریان و طرز تفکّر برای همیشه پایان پذیرفته است خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! همه خوارج هلاک شدند، ولی حضرت در جواب فرمود: خیر، به خدا سوگند! چنین نیست؛ آن ها نطفه هایی در پشت مردان و رحم زنان خواهند بود و هر زمان که شاخی از آن ها سر برآورد، قطع خواهد شد تا این که سرانجامشان به دزدی و راهزنی پیوند خواهد خورد.

 

ریشه اصلی انحراف خوارج، جهالت، عناد و تندروی بود و این در تمام دوره های تاریخ تداوم دارد؛ بنابراین با کشته شدن چند تن از آنان نباید گمان کرد که کار پایان یافته است، بلکه باید دانست جهالت این گونه افراد همیشه آلتِ دست زیرکان و منافقان قرار می گیرد و از آن ها علیه مصالح اسلام بهره برداری می شود و این همان حقیقتی است که در پیش گویی حضرت از آینده شوم آن ها کاملاً مشهود است. امیر المؤمنین علیه السلام در خطبه ای دیگر، ضمن خبر از تحولات سیاسی مصیبت بار، آینده خوارج را چنین وصف کرده است: آگاه باشید! به زودی پس از من خواری و ذلت سراسر وجودتان را فرا خواهد گرفت و گرفتار شمشیر بُرّنده خواهید شد و استبدادی بر شما حکومت خواهد کرد که برای ستم گران سنت و روش خواهد شد.

 

این پیش گویی امام علیه السلام ، برای آیندگان روشن شد و دیری نپایید که فردی به نام مَهْلَب بن ابی صُفره در زمان عبدالله بن زبیر و حَجّاج بن یوسف فرماندهی سپاه را برعهده گرفت و به قتل عام خوارج پرداخت. مَهلَب در پی قتل و غارت گری و ناامنی هایی که خارجیان در سرزمین های اسلامی به وجود آوردند، در شهرهای تُستَر (شوشتر)، بصره، اهواز، فارس، جرجان (گرگان)، کرمان، سابور (شاهپور)، کازرون، جیرفت و موصل با آن ها درگیر شد و شبانه روز از شهری به شهر دیگر به دنبالشان می گشت و هر جا آن ها را می یافت به قتل می رساند و اموالشان را مصادره می کرد. وی به جهت نابود کردن خارجیان مورد تشویق و تحسین حَجّاج قرار گرفت و ضمن دریافت جوایز نفیسی از او، در سال 78 هجری قمری به استانداری خراسان منصوب شد. عملکرد مهلب بر درستی گفتار امیر مؤمنان علیه السلام صحه گذارد و ذلت و خواری دائمی خوارج را ثابت کرد.

 

نگاره از مرکز نشر اعتقادات

 

خوارج و شهادت امام علی علیه السلام

گرچه ردپایی از خارجیان را می توان در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مشاهده کرد، ولی آن ها در جریان نبرد صفین قدرت بروز پیدا کرده و جریان حَکَمیت را بر امام علی علیه السلام تحمیل کردند. خوارج بعد از ماجرای ننگین داوری حکمین و خیانت عمروعاص و ابوموسی اشعری، همواره در پی فرصتی بودند تا به حضرت ضربه وارد کنند و به همین علت جنگ نهروان را بر حضرت تحمیل کردند. طبق پیش گویی امام علیه السلام ، در این نبرد کم تر از ده نفر از خوارج جان سالم به در بردند. باقی ماندگان از این گروه در پی نقشه ای برای قتل امام علی علیه السلام بودند و به گفته بسیاری از تاریخ نگاران، گروهی از خوارج بعد از شکست های مفتضحانه، توطئه ای بزرگ را پایه ریزی کردند که به قتل حضرت علی علیه السلام انجامید؛ آنان در موسم حجّ سال 39 (ه .ق) در مکّه گرد آمدند و درباره زمام داران به بحث پرداختند و از اعمال و رفتارشان انتقاد کردند و برای کشتن آن ها نقشه کشیدند. آن ها با یادآوری کشته های خود در نهروان برای آنان اشک ماتم ریختند و هم عهد شدند که دنیا دیگر برایشان خیری ندارد و باید در راه خدا جانشان را فدا نمایند! سرانجام، خارجیان به این نتیجه رسیدند که همه فتنه ها از علی بن ابی طالب، معاویة بن ابی سفیان و عمرو بن عاص بر می خیزد و باید امت اسلام را از دست این پیشوایان گمراهی نجات داد تا جامعه اسلامی طعم خوشی و راحتی را بچشد؛ از این رو سه خارجی متعصب داوطلب اجرای این نقشه شدند؛

 

- عبدالرحمن بن ملجم مرادی قتل علی علیه السلام را به عهده گرفت،

- بَرَک بن عبیداللّه تمیمی مأمور کشتن معاویه گردید،

- عمرو بن بکر تمیمی نیز عهده دار قتل عمروعاص شد.

 

نقشه به شهادت رساندن امام علی

این سه ضمن هم قسم شدن با یکدیگر، پیمان بستند که در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری این نقشه را عملی کنند، سپس هر یک راهی مقصد خود شدند. بَرَک بن عبیداللّه در شام توانست شمشیری بر ران معاویه فرود آورد و او را مجروح کند و به گفته برخی تاریخ نگاران، معاویه با این ضربت تا ابد مقطوع النسل گردید، ولی عمرو بن بکر در مصر موفق به ترور عمروعاص نشد؛ زیرا عمرو به جهت درد شکم، در آن روز برای نماز حاضر نشد و به جای خود خارجة بن حذافه رئیس داروغه را برای اقامه نماز فرستاد که وی با شمشیر عمرو بن بکر از پا درآمد. ابن ملجم نیز به کوفه آمد و با دوستان خارجی خود ملاقات کرد، ولی آنان را از قصد خود آگاه نساخت، تا این که روزی با گروهی از قبیله تیم الرباب ملاقات نمود که برای کشته شدگان خود در نهروان نگران بودند. در همین روز وی با دختری بنام قطام آشنا شد که سرآمد جمال و زیبایی بود و پدر و برادرانش در نهروان کشته شده بودند. ابن ملجم، عاشق این دختر شد و به وی پیشنهاد ازدواج داد، ولی قطام یکی از شرط های ازدواج با او را قتل امام علی علیه السلام قرار داد. به این ترتیب ابن ملجم از کتمان نمودن قصد خود دست کشید و با همدستی وردان بن الماجد تمیمی (پسرعموی قطام) و شبیب بن بجره و فردی که از طرف عمروعاص وکیل بود و نوشته ای صد هزار درهمی در دست داشت و تحریکات اشعث بن قیس، در سحرگاه نوزدهم رمضان سال چهلم هجری در محراب مسجد کوفه مولای متقیان را به شهادت رساند.

 

نکته قابل توجه این که: به گفته برخی تاریخ نویسان، ابن ملجم با شعار الحکمُ للّه یاعلی لا لَکَ؛ حکم فقط از آن خداست نه از طرف تو ای علی!، شمشیرش را مقابل امام علیه السلام بلند کرد؛ یعنی هنوز بر عقیده خارجی گری خود باقی بوده است.

 

شناسایی قاتلان واقعی امام

در نگاهی سطحی، به نظر می رسد سه نفر خارجی در اقدامی شخصی توطئه ترور حضرت علی، معاویه و عمروعاص را پی ریزی کردند و حضرت هم به دست ابن ملجم کشته شد، ولی با ژرف نگری در می یابیم که این توطئه از سوی گروه خوارج طراحی شده بود که به دست این سه نفر عملی گردید؛ زیرا:

 

1- بیش تر روایات تاریخی بر این واقعیت تأکید دارند که گروهی از خوارج در مکّه گرد هم آمده، این توطئه را پایه ریزی کردند و این سه نفر داوطلب اجرای نقشه شدند. تاریخ نویسان، ضمن ثبت اجتماع این گروه در مکّه، تصریح کرده اند که اینان از خوارج بوده اند.

2- به نقل بیش تر تاریخ نگاران، ابن ملجم جزء همان نُه نفر خارجی است که از جنگ نهروان جان سالم به در بردند.

3- هم چنان که گذشت، خوارج کوفه وقتی از قصد ابن ملجم آگاهی یافتند، او را در این کار شوم یاری کردند.

4- تکرار شعار معروف خوارج از زبان ابن ملجم در لحظه فرود آوردن شمشیر بر فرق امام علی، دلیل دیگری بر خارجی بودن قاتل امام است.

 

با وجود این شواهد، برخی از محققان، ضمن اجتماع خوارج در مکّه و ترغیب سه نفر برای قتل حضرت علی علیه السلام ، معاویه و عمروعاص، می گویند: بر فرض صحّت این مطلب، این سه نفر داوطلب، اصلاً جزء خوارج نیستند و انتساب آن ها به خوارج درست نیست.

 

اینان، اشعث بن قیس و معاویة بن ابی سفیان را در توطئه قتل امام علی علیه السلام متهم کرده، می گویند: خوارج، ابن ملجم را بر این کار ترغیب نکردند، بلکه آن ها از کشتن علی مبرّا هستند؛ در حالی که اشعث، بعد از شهادت علی همیشه تلاش می کرد تا خوارج را به این کار متهم کند و در این راه، گام های مؤثری برداشت و توانست تا حدودی نزد افکار عمومی، خوارج را قاتلان اصلی امام معرفی کند. در جواب این شبهه باید گفت :

 

اوّلاً: در منافق بودن اشعث و ارتباط مخفیانه وی با معاویه تردیدی نیست، ولی همه اسناد دست اول تاریخی، قاتل علی علیه السلام را از خوارج می دانند. خوارج به دنبال کینه ای که از حضرت در جریان حکمیت و سپس در جنگ نهروان بر دل داشتند، او را مهدورالدم دانسته، سرانجام او را در محراب مسجد کوفه به شهادت رساندند. ثانیا: گرچه معاویه آرزوی قتل علی علیه السلام را در دل داشت، ولی طبق شواهد تاریخی، وی از توطئه شوم سحرگاه نوزدهم رمضان بی خبر بود و زمانی که برک بن عبیدالله را بعد از ترور نافرجام معاویه نزد وی آوردند، او جهت رهایی از بند معاویه راز پلید خود و هم دستانش را در قتل حضرت علی علیه السلام و عمرو، فاش کرد و با این خبر، معاویه بسیار شادمان گردید و بعد از آن همیشه سعی داشت تا مقام معنوی ابن ملجم را بالا ببرد؛ به طوری که با اهدای چهار هزار درهم به سمرة بن جندب، از وی خواست تا آیه 207 سوره بقره را در شأن ابن ملجم تفسیر کند؛ در حالی که به شهادت مفسران شیعه و سنی، این آیه در شأن و منزلت حضرت علی علیه السلام نازل شده است.

 

توطئه قتل عملی از پیش طرّاحی شده

بررسی مجموع شواهد تاریخی نشان می دهد که توطئه قتل امیرالمؤمنین علیه السلام کاری فردی نبود، بلکه عملی از پیش طرّاحی شده بود که بزرگان خوارج در ترسیم آن نقش بسزایی داشتند و ابن ملجم فقط مجری آن بود. برای اثبات این ادعا شواهد گوناگون تاریخی در دست است؛ مانند:

 

1 - ابن ابی الحدید اشعاری را از خوارج نقل می کند که به روشنی شرکت آن ها را در قتل امام علیه السلام تأیید می کند:

ما خوارج در تاریکی شب به دست ابن ملجم با دسیسه هایی سرنوشت علی را هنگامی که اَجل او فرا رسید رقم زدیم. ای علی! از دست ابن ملجم کریم ضربه ای را بر سرت پذیرا باش که ثواب آن در گرو قتل تو است.

2 - طبری نیز شعری را از ابن ابی میاس مرادی نقل می کند که بر شرکت خوارج در این توطئه دلالت دارد: ای ابا الحسن، حیدر! این ما (خوارج) بودیم که فرق سرت را دو نیم کرده و شکافتیم؛ ما بودیم که رشته سلطنت علی را هنگامی که تکبر و عصیان ورزید با ضربه شمشیری از نظامش پاره کردیم. ما در هنگامه صبح، گرامی و عزیزیم؛ هنگامی که مرگ جز با مرگ پاسخ داده نمی شود (بنابراین ما انتقام خود را گرفتیم). این اشعار حماسی که توسط شاعران خوارج ایراد شده است، شاهد روشنی بر مدعای ما است که خوارج از طراحان اصلی قتل امام علیه السلام بودند و پاداش خود را در گرو قتل آن حضرت می دانسته و همواره بر آن فخر می کردند.

3 - یکی از مواردی که شرکت خوارج را در شهادت امام تأیید می نماید، ماجرای دفن شبانه پیکر مطهر امام علیه السلام و مخفی کردن قبر او است؛ فرزندان امام علی علیه السلام از بیم آن که مبادا جنازه حضرت به دست خوارج بیفتد و توهینی نسبت به آن روا دارند، بدن مطهر پدر را شبانه به خاک سپردند و قبر آن حضرت را نیز مخفی نگاه داشتند.

4 - در گفت وگویی که ام کلثوم، دختر امام علی با ابن ملجم داشت به او گفت: چرا امیرالمؤمنین را کشتی؟ ابن ملجم در جواب گفت: من امیرالمؤمنین را نکشتم، بلکه پدرت را کشتم!

 

از مجموع این شواهد این نتیجه حاصل می شود که:

اولاً: ابن ملجم، بر اساس همان عقاید خارجی گری امام علیه السلام را به شهادت رساند.

ثانیا: بیش تر خوارج در این توطئه شوم شرکت داشتند.

ثالثا: گفتار برخی از معاصران در این زمینه، طرفداری کورکورانه و بدون تحقیق و تفحص بوده و ادعای دست نداشتن خوارج در شهادت امیرمؤمنان علیه السلام ادعایی گزاف و بی اساس است.

 

طبق نقل ابن کثیر: به دلیل ترس از خوارج، هر شب ده نفر مسلح، از اصحاب امام علی علیه السلام در مسجد برای حفظ جان وی نگهبانی می دادند حضرت در ملاقات با آن ها فرمود: چرا در این جا اجتماع کرده اید؟ جواب دادند: برای حفظ جان شما. امام علیه السلام فرمود: خداوند نگهبان خوبی برای من است و برای حفاظت هر فردی دو فرشته را مأمور کرده است؛ هنگامی که قضا و قدر الهی فرا رسد، آن دو این شخص را رها می کنند.

 

منابع مقاله: مجله رواق اندیشه، شماره 47، عیسی زاده آملی، ولی الله ؛

 

(منبع: از سایت پایگاه حوزه. نت)

 

................. ............... ............... ............

 

خوارج ، چگونگی پیدایش خوارج

 

تاریخ و عقاید فرقه های خوارج

آنچه نويسنده را بر آن داشت تا درباره فرقه هاى خوارج (غير از اباضيه)[2] دست به قلم گرفته و گزارشى دقيق را از تاريخ و عقايد آنان به رشته تحرير در آورد، نبود متنى جامع و علمى در اين زمينه به زبان هاى فارسى و عربى است. در موارد متعدد براى ارجاع طلاب و دانشجويان به اثرى كه در عين اختصار ، علمى بوده ، تمام فرقه هاى مهم خوارج را در بر گيرد، راهى جز ارجاع به متون تفصيلى تاريخى يا آثار غيرعلمى وجود ندارد. متون فارسى ، كمتر به صورت تفصيلى به فرقه هاى خوارج پرداخته اند و از آنان به صورت گذرا ، مجمل و گاه با اغلاط فراوان ياد كرده اند. اين مقاله با اين انگيزه به تاريخ و عقايد فرقه هاى خوارج پرداخته تا نشان دهد كه خوارج هر چه تندروتر بوده اند، زودتر از ميان رفته اند و اباضيه كه امروزه در عمان و ليبى و الجزاير حضور دارند، از معتدل ترين آنان هستند ، اگرچه خود را از خوارج نمى دانند و در اين زمينه آثارى نيز منتشر كرده اند. نكته ديگر، اين كه بار ديگر روحيه خارجى گرى، يعنى جمود و قشرى گرى همراه با تكفير ديگر پيروان مذاهب به جهان اسلام بازگشته است و همچون خوارج بقيه را كافر و قتل آنان را جايز دانسته و به هجرت به دارالهجرة معتقد شده است. بنابراين فهم و تحليل عقايد خوارج، ما را با روحيه خارجى گرى آشناتر مى سازد.

 

سپاه اميرمؤمنان در مقابل سپاه معاويه در جنگ صفیّن ، پيدايش خوارج (37 هجری)

به نيزه كردن قرآن توسط سپاه شام م حکمیت قرآن

مسعر بن فدكى تميمى و زيد بن حصين ، دو پيشواى قرائت قرآن در سپاه اميرمؤمنان ، موافق حكميت قرآن

در سال 37 هجرى و در جريان جنگ صفين در فرداى ليلة الهرير سپاه اميرمؤمنان(علیه السّلام) در مقابل سپاه معاويه در آستانه پيروزى نهايى قرار گرفت و چيزى نمانده بود كه سپاه شام به طور كامل شكست بخورد و بساط باطل برچيده شود كه حيله گرهاى معاويه و دستيارانش از یک سو، و كم عقلى و بى تدبيرى عده زيادى از سپاه امام از سوى ديگر، سرنوشت جنگ را عوض كرد و سپاه حق را پراكنده، و سپاه باطل را از شكست حتمى نجات داد. بنا به تدبير عمرو بن عاص سپاه شام قرآن ها را به نيزه كرده، خطاب به سپاه كوفه یک صدا گفتند: دست از جنگ برداريد تا قرآن ميان ما و شما حاكم باشد. امام على(علیه السّلام) فرياد برآورد كه اين حيله است و فرمان به ادامه جنگ داد، اما مقاومت در مقابل قرآن براى بسيارى از قاريان قرآن امكان پذير نبود. دو پيشواى قرائت قرآن، يعنى مسعر بن فدكى تميمى و زيد بن حصين طایی، على(علیه السّلام) را تهديد كردند كه اگر به نداى شاميان پاسخ مثبت ندهد ، همچون عثمان با او رفتار خواهند كرد. حضرت ناگزير مالک اشتر را فرا خواند و اشعث بن قيس هم نزد معاويه رفت و مقرّر شد كه هر یک از دو طرف نماينده اى را برگزيند تا موافق كتاب خدا داورى كنند.[3]

 

مخالفان حكميت قرآن در سپاه اميرمؤمنان در اقليت، و يمنى ها موافقان اصلى حكميّت در اکثریت

بنابه نظر بيشتر مورخان، مخالفان حكميت در اقليت، و يمنى ها موافقان اصلى حكميّت (در سپاه اميرمؤمنان) بودند. اشعث بن قيس به نمايندگى از آنان على الخصوص قبيله كِنده سخن مى گفت. فرمانده قبيله ربيعه، خالد بن مُعَمّر سدوسى و رییس قبيله بجيله، رفاعة بن شدّاد نيز طرفدار متاركه جنگ بودند.[4] در ابتدا دو گروه از قاريان هر دو جبهه با هم ديدار، و موافقت كردند كه آنچه را قرآن زنده كرده، زنده كنند، و آنچه را ميرانده بميرانند.

 

شاميان عَمرو بن عاص را به عنوان حَكَم خود پيشنهاد كردند. در جبهه امام على(علیه السّلام) ، زيد بن حصين و مسعر بن فدكى بر حكميّت ابوموسى اشعرى پاى فشرده، گفتند: به هيچ كس جز او راضى نيستند، زيرا او آنان را از ورود در جنگ بازداشته است، ولى قاريان حرف او را نپذيرفته اند. بدين سان بحث ها به انتقاد آشكار از سياست جنگى امام على(علیه السّلام) انجاميد. آنگاه كه مالک اشتر را امام على(علیه السّلام) به عنوان حَكَم پيشنهاد كرد، انتقادها آشكارتر شد و اشعث بن قيس كه در برابر رقيب يمنى خود چندين بار شكست خورده بود، خطاب به حضرت على(علیه السّلام) فرياد زد: آيا كسى جز اشتر زمين را به آتش كشيد؟ حكم او اين بود كه ما با شمشير به جان هم بيفتيم تا مقصود تو و او برآورده شود.[5]

 

توافقنامه حكميت چهار روز پس از توقف جنگ در روز چهارشنبه پانزدهم صفر[6] سال 37 هجرى از سوى هر دو طرف مخاصمه امضا شد[7] و مقرّر گرديد كه هر دو حَكَم بر اساس احكام قرآن و سنّت، جامع و عادلانه داورى كنند و هفت ماه بعد، يعنى در ماه رمضان نظر خود را بيان كنند. هنگام قرائت متن توافقنامه حكميت در ميان سپاهيان كوفه، دو جوان از بنى عنزه فرياد برآوردند كه: لا حكم الاّ لله و اين چنين جمله بنيادين خوارج شكل گرفت. عده اى ديگر از مردان سپاه على(ع) حَكَم قرار دادن اشخاص را در باب احكام الاهى مورد انتقاد قرار دادند.

 

آنگاه كه امام على(علیه السّلام) مسير ساحل غربى فرات را براى بازگشت به كوفه پيش گرفت، شكاف عميق را به وضوح در ميان سپاهيانش ديد. طرفداران و مخالفان حكميت در طول راه به همديگر ناسزا مى گفتند. مسببان اصل حكميت كه اكنون پشيمان شده بودند، به حروراء عزيمت كردند. شعار آنان لا حكم الاّ لله بود و شمارشان بالغ بر دوازده هزار نفر بود. اينان شبث بن ربعى را فرمانده نظامى، و عبدالله بن كواء از قبيله بكر بنوائل را امام جماعت خويش قرار دادند. رهبرى یک تميمى نشانگر حضور گسترده تميميان در ميان حروريّه نخستين است. برخى معتقدند كه اغلب خوارج از قبيله مضر و قيس بودند و كمتر كسى از قبيله كنده، همدان و حمير- كه يمنى بودند- در اين جماعت حضور داشت.[8]

 

امام على(علیه السّلام) عبدالله بن عباس را براى مذاكره با خوارج به اردوگاه آنها، يعنى حروراء گسيل داشت و سفارش كرد كه با آنان با قرآن محاجّه نكند و به سنت متمسک شود[9] و نيز بحث با آنان را به تأخير اندازد تا على(علیه السّلام) به او ملحق شود. اما ابن عباس بحث را پيش كشيد و با استناد به قرآن به آنان گفت: قرآن انتخاب داور را ميان زن و شوهر در نزاع خانوادگى پذيرفته است، زيرا مى فرمايد: وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِّنْ أَهْلِهَا إِن يُرِيدَا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُمَا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا خَبِيرًا.[10] خوارج در جواب گفتند: هر جا خداوند حكميت را پذيرفته ما هم مى پذيريم، اما در جايى كه خداوند حُكم خود را به صراحت بيان كرده حَكَم لازم نيست و بايد به حكم خداوند عمل كرد. ابن عباس به آيه ديگرى تمسك كرد كه حَكَم قرار دادن اشخاص را به صراحت تأييد مى كند. قرآن در خصوص كفاره كشتن حيوانات در احرام مى فرمايد: يَـا أيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لاَ تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنتُمْ حُرُمٌ وَمَن قَتَلَهُ مِنكُم مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآءٌ مِّثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْل مِّنكُمْ هَدْيَا بَــلِغَ الْكَعْبَةِ....[11] خوارج پاسخ دادند كه اين موارد را نبايد با مسئله ريختن خون مسلمانان مقايسه كرد.[12]

 

اى كاش خوارج در سال هاى بعد هنگامى كه خون ديگر مسلمانان را مى ريختند، اين جمله خود را به ياد مى آوردند كه چگونه در مقابل احتجاجات ابن عباس، ريختن خون مسلمانان را عظيم شمردند. برخى از منابع قائلند كه با احتجاجات ابن عباس حدود دو يا چهار هزار نفر به كوفه بازگشتند، اما در برخى منابع آمده كه كسى به ابن عباس جهت بازگشت به كوفه پاسخ مثبت نداد.[13]

 

حضرت امير(علیه السّلام) خود به اردوگاه خوارج رفت و واقعه تحميل حكميت را به آنان يادآورى كرد و بيان داشت كه حكميت از آنِ قرآن است، اما چون قرآن صامت است و سخن نمى گويد، اين انسان ها هستند كه آن را به نطق درمى آورند. بنابراين حكميت تحميلىِ شما، حكميت قرآن نيست. بلكه اگر به قرآن عمل نكنند، آراى آنها هيچ ارزشى ندارد. امام على(علیه السّلام) از آنان خواست تا به شهر بازگردند و همه آنها بازگشتند، اما عده اى بر ديدگاه خود پاى فشردند و در كوفه جنجال به پا كردند. خوارج به امام پيغام دادند كه ما حكميت را به تو تحميل كرديم. اين كفرى بود كه از آن توبه كرديم. پس تو هم مثل ما توبه كن تا با تو بيعت كنيم. امام به صورت كلى فرمود: به درگاه خدا توبه مى كنم و از بابت همه گناهان مغفرت مى طلبم.[14]

 

حضرت امير(علیه السّلام) با تأخير، در ماه شوال ابوموسى اشعرى را به دومة الجندل فرستاد و همين باعث شد كه برخى از خوارجِ بازگشته به كوفه به امام اعتراض كرده، در خانه عبدالله بنوهب راسبى جمع شوند. آنها عبدالله را رهبر خود خوانده، تصميم گرفتند به نهروان عزيمت كنند. عبدالله بنوهب به خوارج بصره نيز نامه نوشت و آنان را از تصميم خوارج كوفه باخبر ساخت.[15] خوارج بصره با پانصد مرد جنگى به فرماندهى مسعر بن فدكى رهسپار نهروان شدند. به تدريج حدود دو هزار نفر از شهر و ديار خود به صورت پنهانى خارج، و در نهروان جمع شدند. برخى نيز در حين عزيمت از طرف قوم خود دستگير و زندان شدند. پس از خروج خوارج از كوفه پيروان امام نزد وى رفته، بيعت خود را تجديد كردند و گفتند: طرفدار كسانى اند كه على(علیه السّلام) آنان را دوست دارد و با كسانى كه او دشمن مى داردسرِ ستیز دارند. حضرت امير(علیه السّلام) تمسّک به سنت نبوى را نيز شرط اين پيروى دانست. برخى از سنّت ابوبكر و عمر ياد كردند كه حضرت فرمود: اگر ابوبكر و عمر به غير از كتاب خدا و سنّت پيامبر عمل كرده بودند، بر حق نبودند.[16]

 

بيعت افراد با امام موجب ناخشنودى خوارج گرديد، زيرا در نظر خوارج بيعت با شخص صحيح نيست، بلكه بايد بر اساس تمسّک به كتاب خدا، سنّت پيامبر و سنّت ابوبكر و عمر صورت بگيرد. خوارج حق ويژه و شايستگى هاى فردى على(علیه السّلام) را ناديده گرفته، از بيان آن از سوى اميرمؤمنان ابراز نارضايتى مى كردند. بعد از افشاى خيانت حَكَم ها در دومة الجندل، امام على(علیه السّلام) به خوارج نامه نوشت و آنان را براى جنگ با معاويه دعوت كرد. اما خوارج گفتند كه اگر شهادت دهد كه كفر ورزيده و از اين بابت توبه كند، با او همراه خواهند شد.[17] امام بعد از دريافت نامه آنها از همكارى و هميارى ايشان نااميد گرديد. اخبار نگران كننده اى از كشته شدن مردم به دست خوارج به كوفه رسيد. امام نماينده اى فرستاد كه خوارج وى را نيز به قتل رساندند. امام فردى را نزد خوارج فرستاد و از آنان خواست كه قاتل يا قاتلان را تسليم كنند; اگر چنين كردند، آنان را رها كند تا به راه راست هدايت شوند. خوارج پاسخ دادند كه اين قتل را همه با هم انجام داده اند و ريختن خون على(علیه السّلام) و يارانش را حلال مى دانند.

 

جنگ نهروان (38 هجرى)

پيغام خوارج در ميان سپاهيان كوفه وحشتى عظيم ايجاد كرد و آنان از امام خواستند كه پيش از سپاهيان معاويه با آنان بجنگد، زيرا نمى توانند خانواده و اموالشان را با چنين مردمانى رها سازند و به جنگ با شاميان روند. امام نيز از اين بيم داشت كه در غياب سپاهيان، خوارج به كوفه حمله كنند، لذا امام با سپاهيان خود در صفر سال 38 هجرى[18] رهسپار نهروان شد و فرمود: قتلگاه آنها اين طرف رود است و از آنها ده نفر زنده نماند و از ما ده نفر كشته نشود.[19] امام در نهروان بار ديگر با آنان به احتجاج پرداخت. خوارج فرياد زدند كه ما با شما سخن نگفته و خود را براى ديدار با خدا و رفتن به بهشت آماده كرده ايم. امام پرچم امان را به ابوايوب انصارى داد تا هر كه مى خواهد تسليم شود. مسعر بن فدكى با هزار نفر به پرچم ابوايوب پناه جست. تعدادى نيز از جنگ كناره گرفتند و از چهار هزار مرد جنگى، تنها هزار و هفتصد يا هشتصد نفر با عبدالله بنوهب راسبى باقى ماندند.[20]

 

امام به سپاهيان خود دستور داد كه پيش از خوارج جنگ را شروع نكنند. جنگ از سوى خوارج شروع شد و اكثر خوارج كشته شدند. در ميان از پاى افتادگان، چهارصد زخمى وجود داشت كه بنا به فرمان امام به قبايلشان تحويل داده شدند تا بهبود يابند. از سپاه امام فقط هفت نفر و به روايتى دوازده يا سيزده نفر كشته شدند.[21] البته اين احتمال وجود دارد كه بسيارى از خوارج نهروان كه براى جنگ آماده شده بودند، از مهلكه گريخته باشند و از هزار و هشتصد نفر، چهارصد نفر زخمى و شايد هشتصد نفر و يا كمتر از آن كشته شده باشند. تعداد كشته شدگان سپاه امام نيز شاهدى بر اين مسئله است كه تعداد مقتولان نهروان بايد كمتر از هزار نفر باشد.

 

من چشم فتنه را درآوردم و جز من كسى جرأت اين كار را نداشت

امام على(علیه السّلام) بعد از جنگ نهروان در كوفه خطبه اى خواند و فرمود: ... من چشم فتنه را درآوردم و جز من كسى جرأت اين كار را نداشت; آنگاه كه موج تاريكى برمى خيزد و به اوج خود مى رسد. از من بپرسيد، پيش از آن كه مرا نيابيد....[22]

 

پيش بينى آينده خوارج توسط على علیه السّلام

حضرت پيش بينى خود را از آينده خوارج نيز بيان كرد و فرمود كه اگرچه نطفه هايى از آنان در پشت مردان و رحم زنان باقى خواهد ماند، ولى آنها پس از من گرفتار خوارى و ذلت، و طعمه شمشير برنده ستمكاران شوند.[23] همچنين به ياران خود سفارش كرد كه بعد از من با خوارج نجنگيد، زيرا آنان در جستجوى حقّند، اما به خطا رفته، باطل را حق مى پندارند.[24] اما ياران حضرت به فرموده ايشان عمل نكردند.[25]

 

تجمع خوارج در مکه (40 هجری)

اگرچه در جنگ نهروان بسيارى از خوارج كشته شدند، تعدادى از آنها براى فرار از مرگ توبه كرده و به محض آن كه به كوفه بازگشتند، دوباره نغمه خارجى زدند. اين افراد به همراهى خوارج ديگر بلاد و بازماندگان مقتولان نهروان هسته اصلى خوارجِ پس از نهروان را ايجاد كردند. در طى سال هاى 38 تا 40 هجرى گروه هاى كوچک خوارج هر از چند گاهى، به اطراف حمله كرده و با پيروى از نهروانيان، خويش را به مهلكه مى انداختند. بلاذرى و ابن اثير از پنج دسته از ايشان ياد كرده اند. اينان در گروه هاى دويست تا سيصد نفرى به شهرها حمله مى كردند و البته هميشه با ارسال سپاهى از سوى حضرت امير(علیه السّلام) سركوب مى شدند.[26] در سال 40 هجرى عده اى از خوارج در مكه جمع شده و نقشه قتل امام على(علیه السّلام)، معاويه و عمرو بن عاص را طراحى كردند و تعدادى داوطلب انجام اين كار شدند. مطابق با اين توطئه، امام على(علیه السّلام) به شهادت رسيد; اما معاويه در نماز جماعت حاضر نشد و از ترور جان سالم به در برد و عمرو بن عاص نيز زخمى شد.[27]

 

قیام قيام مستورد بن علفه تميمى خوارج در دوران معاویه در حیره (43 هجری)

در دوران معاويه، خوارج بارها قيام كردند و هر بار سركوب شدند. يكى از قيام هاى مهم خوارج در اين دوران، قيام مستورد بن علفه تميمى است. وى در حيره به جمع آورى نيرو و سلاح پرداخت و در سال 43 هجرى خروج كرد. حاكم اموى كوفه، مغيرة بن شعبه معقل بن قيس از ياران وفادار امام على(علیه السّلام) را- كه البته به فرمان امام عمل نكرد و با خوارج جنگيد- با سه هزار سپاهى به مصاف خوارج فرستاد.

 

ديدگاه خوارج در نامه رهبر خوارج منعكس شده است. وى در نامه اى به يكى از فرماندهان جناح مقابل نوشت: ما قومى هستيم كه از تعطيلى احكام غمگين بوده، تو را به كتاب خدا و سنت پيامبر و ولايت ابوبكر و عمر و برائت از عثمان و على(علیه السّلام) دعوت مى كنيم. اگر بپذيرى به راه راست در آمده اى وگرنه، هيچ عذرى ندارى و بايد آماده جنگ شوى.[28]

 

محكّمه نخستين از خوارج نخستين هسته اوليه عقايد خوارج (از 38 تا 65 هجری)

در اين جنگ هم معقل بن قيس و هم مستورد بن علفه كشته شدند و بعد از آن حدود بيست سال از شورش خوارج چندان خبرى نبود و شورش مهمى صورت نگرفت، اگرچه شورش هاى كوچكى در گوشه و كنار جهان اسلام صورت مى گرفت كه در ذيل سال هاى 46، 50، 52، 58 و 61 در كتب تاريخى ثبت شده است. اين گروه ها از خوارج نخستين بودند كه مى توان از آنها با نام محكّمه نخستين ياد كرد. در اين دوران، يعنى از سال 38 هجرى تا سال 65 هجرى هسته اوليه عقايد خوارج شكل گرفت و كم كم اختلافات فكرى ميان آنان بروز كرد.

 

نام هاى خوارج ؛ مارقه ، شُرات ، خوارج ، حروریّه ، محكّمه

ابوحاتم رازى در الزينة گويد:[29] اين گروه به پنج نام خوانده شوند: مارقه، شُرات، خوارج، حروریّه و محكّمه; اما قديم ترين نام مارقين است، زيرا پيامبر فرمود: يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرمية. به نظر ابوحاتم، اينان را از آن جهت مارقه نامند كه در دين وارد شدند و سپس به سرعت عبور تير از شكار، از دين بيرون رفتند و هرگز از دين بهره اى نبردند. بنا به نقل همه مورخان اين جمله پيامبر در زمانى بيان شد كه ذوالخويصره، از قبيله تميم به پيامبر گفت: إعدل يا محمّد و پيامبر فرمود: اگر پيامبر خدا عادل نيست، پس چه كسى عادل است، سپس فرمود كه در نسل او افرادى خواهند آمد كه از دين درگذرند، چنان كه تير از شكار مى گذرد و هرگز به دين باز نگردند. نشانه اين گروه مردى سياه چهره است كه يكى از سينه هايش مانند زنان است و يكى از دستانش ناقص است.[30] ابوحاتم در ادامه مى گويد كه اين نام را خوارج خوش ندارند و از آن به خاطر روايات و زشتى معنايش دورى مى كنند و مى كوشند تا نام مارقه بر ايشان اطلاق نشود، در حالى كه از ديگر نام ها پروايى ندارند. خوارج نخستين را مُحَكِّمه اولى نيز ناميده اند كه برگرفته از شعار آنها مبنى بر لا حكم الاّ لله است. بنابه گفته ابن منظور، اطلاق محكّمه بر خوارج جنبه سلبى دارد، زيرا آنها تحكيم را نپذيرفته و بر اساس آن امام على(علیه السّلام) و ديگر مسلمانان را به خاطر پذيرش تحكيم، تكفير كردند.[31]

به خوارج نخستين حروريّه نيز گويند، زيرا اولين مكانى كه بعد از جنگ صفين در آن اردو زدند و خود را از سپاه امام جدا كردند، حروراء بود. امام على(علیه السّلام) در مناظره با آنان فرمود: شما را چه بنامم؟ شما حروريانيد، زيرا در حروراء گرد آمده ايد. شاعرى چنين سروده است:

اكرّ على الحروريين مُهرى *** لأحملهم على وضح الطريق

اسبم را بر حروريان جولان مى دهم *** تا آنان را به راه روشن درآورم.[32]

 

اما خوارج خودشان نام شُرات را بر خود مى نهادند و مى گفتند: ما جان خويش را به خداوند فروخته ايم و در راه او مى جنگيم، مى كشيم و كشته مى شويم. خوارج اين نام را از آيه إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَـتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ[33] و آيه وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ[34] اقتباس كردند. بر همين اساس، بسيارى از خوارج نام شارى ـ مفرد شُراة ـ را به آخر اسم خود اضافه مى كردند، مثل ابوحمزه شارى.

 

اما مشهورترين نام محكّمه نخستين در نزد ملل و نحل نويسان، اصطلاح خوارج است كه به عنوان عمومى تمام فرقه هاى آنان تبديل گرديده است. ابوحاتم رازى در توضيح اصطلاح خوارج گويد: چون اينان بر هر پيشوايى شوريدند، خوارج نام گرفتند. آنها عقيده داشتند كه خروج و مبارزه واجب است، به طورى كه ادامه فرمانبردارى از فردى خاص براى آنان مقدور نبود، مگر آن كه از حوزه حكمروايى اش بيرون روند و به جاى ديگر هجرت كنند. آنها با هر مسلمانى كه با ايشان هم انديشه نبود، اعلان جنگ مى كردند، چرا كه در نظر آنان، همه مسلمانان جز كسانى كه با آنها همراهى يا بيعت كنند يا براى شنيدن كلام خدا به آنان روى آورند، كافر و مشركند.[35] اين تعريف همچون تعريف شهرستانى یک تعريف عام سياسى است،[36] ولى ابوالحسن اشعرى نامگذارى خوارج را به خاطر خروج آنها بر امام على(علیه السّلام) دانسته است.[37] ابن حزم اين دو تعريف را تركيب كرده، مى نويسد: هر كس با خروج كنندگان بر امام على(علیه السّلام) در مسئله تحكيم و تكفير اصحاب كبائر و خروج بر ائمه جور متفق است، خارجى است.[38]

 

اما خوارج براى دفع دخل مقدّر به آيه ... وَ مَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِرًا...،[39] تمسك كرده، آن را مدح دانسته اند. اين فرافكنى مانند عمل برخى از اباضيان معاصر است كه ميان محكّمه نخستين و خوارج متأخر فرق نهاده و معتقدند كه اصطلاح خوارج بر گروهى اطلاق مى شود كه در زمان تابعين شكل گرفت و شامل افرادى چون نافع بن ازرق، نجدة بن عامر، عبدالله بن صفار و پيروان آنها مى شد. لفظ خوارج با محكّمه نخستين ارتباطى ندارد و اصطلاحى متأخر است.[40] نگاه جديد و متفاوت اباضيان متأخر به خاطر تطهير خوارج نخستين از شورش نامشروع آنان عليه امام على(علیه السّلام) است. در بخش اباضيه به تفصيل به اين موضوع پرداخته، بيان خواهيم كرد كه تبرى (جُستن) از امام على(علیه السّلام) تا قرن ششم در ميان اباضيان معمول و مرسوم بوده است و كم كم سبّ و لعن از امام على(علیه السّلام) به حبّ تبديل شده است. بر همين اساس در تأليفات جديد براى جمع ميان پذيرش امام على(علیه السّلام) به عنوان امام بر حق، و خروج محكمه نخستين بر امام على(علیه السّلام) ، ظهور خوارج را در سال 65 هجرى دانسته، حديث يمرق من الدين را ناظر به آنها تلقى كرده اند و طبعاً محكّمه نخستين را تطهير كرده اند.

 

پي نوشت ها :

[1]. من لايحضره الفقيه، ج1، ص167، باب 39، ح38.

[2]. اين مقاله به اباضيه نپرداخته است، زيرا متون مفيدى در اين زمينه وجود دارد و طالبان مى توانند از آنها استفاده كنند.

[3]. تاريخ طبرى، ج4، ص34ـ35.

[4]. نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ص484ـ 488.

[5]. همان، ص500.

[6]. و به نقلى روز جمعه هفدهم صفر سال 37. رك: بلاذرى، انساب الاشراف، ج2، ص337ـ338.

[7]. وقعة صفين، ص507ـ 508 و 511.

[8]. عدنان محمّد ملحم، المؤرخون العرب والفتنة الكبرى، ص321ـ322.

[9]. نهج البلاغه، نامه 77.

[10]. نساء: 35.

[11]. مائده: 95.

[12]. تاريخ طبرى، ج1، ص3351ـ3352.

[13]. بلاذرى، أنساب الأشراف، ج2، ص349; نيز بنگريد: غالب بن على عواجى، الخوارج تاريخهم و آراؤهم الاعتقاديه، ص79.

[14]. تاريخ طبرى، ج4، ص42; انساب الأشراف، ج2، ص349.

[15]. تاريخ طبرى، ج1، ص3366ـ3367; أنساب الأشراف، ج2، ص359 و 363.

[16]. تاريخ طبرى، ج4، ص56.

[17]. تاريخ طبرى، ج4، ص57ـ58; انساب الاشراف، ج2، ص461ـ467.

[18]. برخى معتقدند كه اين نقل ابومخنف كه جنگ خوارج در ذى الحجه سال 37 اتفاق افتاده به واقعيت نزديك تر است. رك: مادلونگ، جانشينى حضرت محمد و خلافت نخستين، ص355.

[19]. نهج البلاغه، خ59.

[20]. بلاذرى، انساب الاشراف، ج1، ص371; مقايسه كنيد با تاريخ طبرى، ج4، ص69ـ70.

[21]. تاريخ طبرى، ج4، ص75.

[22]. نهج البلاغه، خطبه 93.

[23]. با تلفيق خطبه 58 و 60 نهج البلاغه.

[24]. همان، خطبه 61.

[25]. رك: سيد جعفر مرتضى، مارقين، دانشنامه امام على(ع)، ج9، ص288ـ289.

[26]. بلاذرى، انساب الاشراف، ج2، ص480ـ486; ابن اثير، الكامل، ج2، ص182ـ 188; نيز بنگريد، يعقوب جعفرى، خوارج در تاريخ، ص55 59.

[27]. تاريخ طبرى، ج4، ص110ـ113.

[28]. تاريخ طبرى، ج3، ص178ـ193، چاپ دارالكتب العلميه بيروت; خوارج در تاريخ، ص80 85.

[29]. الزينة، ذيل مارقه، ص217ـ225.

[30]. صحيح مسلم، ج3، ص110ـ116; صحيح بخارى، ج8، ص52 53; ابن جوزى، تلبيس ابليس، ص90; ابن حزم، الفصل، ج4، ص157; شهرستانى، الملل والنحل، ج1، ص116.

[31]. ابن منظور، لسان العرب، ج12، ص142.

[32]. الزينة، ص105.

[33]. توبه، 111.

[34]. بقره، 207.

[35]. الزينة، ص110.

[36]. الملل والنحل، ج1، ص114.

[37]. مقالات الاسلاميين، ج1، ص207.

[38]. الفصل فى الملل والاهواء والنحل، ج2، ص113.

[39]. نساء، 100.

[40]. على بن يحيى معمّر، الاباضية بين الفرق الاسلاميّة، ص377; همو، الاباضية فى موكب التاريخ، ص33; سالمى، عمان تاريخ يتكلّم، ص103.

 

(منبع: سایت راسخون و پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب/ نویسنده مهدی فرمانیان)

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

با تشکر از سایت "روشول" ، "راسخون" ، "پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب" و "پرواز روی بالها" و از قاصدک پیک و آقای فرمانیان و سایت "پایگاه حوزه. نت" و عیسی زاده آملی ولی الله/ سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ اردیبهشت 1389 خورشیدی/ 2010 میلادی/