با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

ذبیح الله منصوری

(از 1276 تا 1365 خورشیدی)

 

ذبیح الله منصوری

 

ذبيح الله حکيم الهی دشتی (ذبیح الله منصوری) از مفاخر فرهنگی ایران

ذبيح الله حکيم الهی دشتی فرزند اسماعيل معروف به ذبيح الله منصوری در سال 1276 شمسی در شهر سنندج متولد شد. تحصيلات مقدماتی خود را در آن شهر و کرمانشاه انجام داد و زبان فرانسه و انگلیسی را فرا گرفت. پدرش علاقه ای به تحصيل او نداشت ولی مادرش از خانواده علماء و روحانيون بود.

 

ذبيح الله حکيم الهی دشتی در سال 1299 شمسی وقتی به تهران آمد می خواست در رشته دريا نوردی تحصيل کند ولی در روزنامه کوشش به ترجمه چند کتاب پرداخت و از آن به بعد به نوشتن اشتغال يافت. گفته می شود حدود 1400 کتاب و نشريه منتشر کرده که از پرفروش ترين کتابها به زبان فارسی می باشند.

 

ذبيح الله منصوری بسيار ساده می زيست و به همسر و دو فرزند خود علاقه فراوانی داشت همواره از خودکشی برادرش که جزو 53 نفر همراهان ارانی به زندان افتاده بود و سه سال محکوميت يافت و بعداً خود را از بين برد ناراحت بود.

 

ذبيح الله منصوری که نوشته ها و ترجمه هايش خوانندگان فراوان يافت، نويسنده ای بود بسيار متواضع و دير جوش و گوشه گير؛ وقتی بعد از شهريور 20 (بعد از تبعید رضاشاه) او را شناختم و کراراً برای ترجمه و نوشتن مقاله در چاپخانه او را می ديدم گفتگو با او فقط در چند جمله خلاصه می شد.

 

از ذبيح الله حکيم اللهی دشتی که جامعه کتابخوان ما او را با نام ذبيح الله منصوریمی شناسد نزديک به هزار و 400 نوشته، ترجمه و کتاب باقی مانده که بعضی از آن ها با وجود حجم زياد صفحات و مجلدات متعدد به فروش بالايی دست پيدا کرده اند.


درباره اين مترجم نام آشنا حرف و حديث هايی مثل اين مورد که الحاقات او به متن چندين برابر متن اصلی نويسنده است و ... بسيار است اما نمی توان ناديده گرفت که چاپ های چهل و چندم بعضی از ترجمه های او حکايت از اقبال عمومی به آثار وی دارند. منصوری شهرت خود را بين اهل مطالعه به ترجمه کتاب هايی همچون خواجه تاجدار، سينوحه و محمد پيغمبری که از نو بايد شناخت مديون است.


ناشرانی که کار های وی را چاپ کرده اند می دانند که ترجمه های منصوری- هرچند که حجيم و چند جلدی هستند- همواره از پرُ درآمد ترين کتاب ها بوده و هستند. ترجمه ذبيح الله منصوری از سينوحه نوشته ميکا والتاری که چاپ اول آن در سال 1364 شمسی منتشر شد تا به امروز به 47 چاپ رسيده است.


برگردان او از فرزند نيل نوشته هوارد فاوست تا به حال 10 چاپ خورده و چاپ چهاردهم محمد پيغمبری که از نو بايد شناخت نوشته کنستان ويرژيل گيورگيف با ترجمه وی به چاپ چهاردهم رسيده است.


چاپ دهم سفرنامه ماژلان نوشته پيگار فتادی لومبارد و بيست و هفتمين دوره انتشار کتاب کنيز ملکه مصر اثر ميکل پيرامو از ترجمه های ديگر اين مترجم پرُتلاش هستند که توسط نشر زرين چاپ و منتشر شده اند.


خداوند الموت نوشته نويسنده فرانسوی پل آمير* با ترجمه منصوری در حال حاضر به چاپ 43 رسيده و برگردان او از کتاب امام حسين و ايرانيان تاليف کورت فريشلر چاپ 17 خود را در انتشارات جاويدان سپری می کند.


علاوه بر آثار ياد شده، رمان 10 جلدی سه تفنگدار، کتاب 4 جلدی سرزمين جاويد، منم تيمور جهانگشا، کنت مونت کريستو، جنگ ايرانيان، زندگی و سرانجام ماری آنتوانت ، اسپارتاکوس، غرش طوفان ، ژوزف بالسامو، ملاصدرا و بسياری رُمان و کتب تاريخی ديگر بخش کوچکی از ترجمه های معروف منصوری در عمر 89 ساله او را تشکيل می دهند.


آثار اين مترجم که به خاطر حجم وسيع ترجمه ها و نوشته هايش** جزو نوادر تاريخ تاليف و ترجمه در ایران و شاید جهان به حساب می آيد همان اندازه که پرُفروش و عامه پسند بوده و هستند، به همان اندازه نيز جدّی و مورد پسند حرفه ای های ادبيات نيز بوده اند.


منصوری در کنار چاپ کتاب هايش که توسط چند ناشر معروف و نام آشنا مثل امير کبير ، جاويدان ، زرين ، مستوفی و ... منتشر شده، با نشريات و جرايد کثير الانتشار جدی و عامه پسند نيز همکاری داشته که از ميان اين دو طيف مختلف المنافع می توان از کتاب هفته که توسط احمد شاملو اداره می شد و خواندنيها که علی اصغر اميرانی آن را می گرداند اشاره کرد. او برای هر دو اين مجلات هر هفته می نوشت و ترجمه می کرد.

 

در سوگ ذبيح الله منصوری، پير ترجمه ايران

ذبيح الله حکيم اللهی دشتی معروف به ذبيح الله منصوری در 18 خرداد 1365 شمسی تنها روی یکی از تخت های بيمارستانی که در آن بستری بود چشم ها را روی هم گذاشت و در سن 89 سالگی جان به جان آفرين تسليم کرد تا از اين پس هزار و چهارصد نوشته، ترجمه و کتابش دمخور روزهای خوب و بد ما شود.

 

پی نوشت:

*گفته میشود که اصلا شخصيتی به نام پل آمير در تاريخ ادبيات فرانسه وجود ندارد. عده ای معتقدند خداوند الموت پرداخته ذهن منصوری بوده است.

**منصوری 89 سال نوشت و ترجمه کرد. نگاهی به آثاری که از وی بر جامانده و مقايسه آن ها با مدت عمر او (صد البته با کسر کردن ساعات خواب و خوراک) از اين حکايت می کند که او هنگام راه رفتن و خوردن هم مشغول نوشتن و ترجمه بوده است. نمونه مشابه منصوری را می توان در احمد شاملو سراغ گرفت.

 

تعدادی از آثار شادروان ذبیح الله منصوری:

- غرش طوفان (7 جلد) (1336 ) از الکساندر دوما ( پدر)

- قبل از طوفان (8 جلد) از الکساندر دوما ( پدر) ( مجموعه‌ای از 3 کتاب ملکه مارگو ، مادام مونسورو و پاسداران 45 گانه)

- سه تفنگدار (10 جلد) (1336 ) از الکساندر دوما ( پدر)

- شاه جنگ ایرانیان در چالدران و یونان (جون بارک واشتن فنو) (1346 )

- عشاق نامدار (3 جلد) (1346 )

- خواجه تاجدار (1347 ) از ژان گور

- امام حسین و ایران (1351 ) از کورت فریشلر

- مغز متفکر جهان شیعه امام صادق (1354 )

- سقوط قسطنطنیه (1359 ) از میکا والتاری

- خداوند الموت (حسن صباح) (1359 ) از پل آمیر

- ملا صدرا (1361 ) از هانری کربن

- عارف دیهیم دار (1362 ) از جیمز داون

- غزالی در بغداد (1363 ) از ادوارد توماس

- جراح دیوانه (1364 ) از ژارگن توروالد

- سرزمین جاوید (4 جلد) (1370 ) از رومن گیرشمن

- زندگی خصوصی کاترین کبیر (1372 ) از جرج پی. کوچ

- سینوهه پزشک فرعون (2 جلد) از میکا والتاری

- من کنیز ملکه مصر بودم از میکل پیرامو

- سفرنامه ماژلان از پبگافتا دی لومباردو

- اسپارتاکوس (؟) از هوارد فاست

- ژوزف بالسامو (3 جلد) الکساندر دوما ( پدر)

- محبوس سنت هلن یا سرگذشت ناپلئون از اوکتاو اوهری

- شاه طهماسب و سلیمان قانونی از آلفرد لابی ار

- دلاوران گمنام ایران در جنگ با روسیه تزاری (؟) از ژان یونیر

- مکاتبات چرچیل و روزولت از وارن اف. کمبل

- پطر کبیر (2 جلد) از رابرت ماسی

- عایشه بعد از پیغمبراز کورت فریشلر

- محمد پیغمبری که از نو باید شناخت از کنستانتین ویرژیل گئورگی

- ایران و بابر از ویلیام ارسکین

- ملکه ویکتوریا از الیزابت لانفورد

- خاطرات یک جراح بزرگ آلمانی از ارهارد لوتز

- لولیتا از ولادیمیر ناباکوف

- و دهها کتاب دیگر...

 

منابع:

- سایت "همشهری"

- سایت "خبرگزاری ميراث فرهنگی"

 

 

....... .............. ................... ..........................

 

"دنیای پس از مرگ"، اثری از موریس مترلینگ با ترجمه ذبیح الله منصوری

 

ذبیح‌الله منصوری؛ از پیشگویی زمان مرگ تا کاسه پول‌ خرُد

نشر "دیدار با ذبیح الله منصوری"

"ادبیات تهران" امروز نوشت: اسماعیل جمشیدی تنها خبرنگاری است که توانست با ذبیح الله منصوری مصاحبه کند. البته بیش از پنج بار. مصاحبه با مترجمی که هرگز نگذاشت از او عکسی بگیرند برای خودش شاهکاری بوده است.


اسماعیل جمشیدی گردآورنده کتابی است به نام "دیدار با ذبیح الله منصوری". تنها کتابی که می‌توان به عنوان مرجع برای رسوخ به زندگی مترجم منزوی به آن مراجعه کند. جمشیدی تنها کسی است که کمک می‌کند تا رد منصوری را در ابر شهر تهران پیدا کنیم. او در کتابش با نزدیکان و همکاران او مصاحبه کرده و به گوشه‌ای از اطلاعات این نوشتارها اشاره می‌کند.

 

(منصوری) در مصاحبه‌هایش جایی اشاره دارد به خواب‌هایش؟ بله می‌گفت که ماژلان قهرمان کتاب بزرگ‌ترین جهانگردی بشر چندین بار به خوابم آمده با او حرف زده و بگو مگو کرده‌ام. همین قهرمان‌های کتاب‌هایی که ترجمه کرده‌ام حتی در عالم خواب هم تنهایم نمی‌گذارند.

 

و جایی هم اشاره به اینکه دوست صمیمی نیما بوده؟ بله. در نوشتار یکی از کسانی که در کتابم برای او یادداشتی نوشته به این موضوع تاکید شده: خدا مرا ببخشد که شعر نو را توی دهن نیما انداختم. یک‌شب ترجمه یک شعر فرانسوی را برایش خواندم.آنقدر با هوش و زرنگ بود که فکر را گرفت، حالا نام نیما تمام ایران را گرفته.

 

ظاهرا هیچ‌وقت به اندازه‌ای که شایسته‌اش بود حق‌التالیف دریافت نکرد؟ یکی از دوستانش می‌گوید یک روز او را عصبانی و ناراحت دیدم. او را به حرف کشاندم. گفت پیش ناشر بودم. آقای علمی خودش گفته بود ساعت 9 صبح برای گرفتن پول مراجعه کنم. امروز که رفتم سرم داد کشید که اقا مگر اینجا دکان کله‌پزیه که صبح به این زودی آمدی.


با خانم زبیده جهانگیری که همکار قدیمی ایشان هم بود گفت‌و‌گو کرده‌اید. خانم جهانگیری چون فرصت کافی نداشت گفت‌و‌گو با ما را رد کرد. اما او از همکاران نزدیک او بوده؟
در مصاحبه‌اش هم کاملا مشخص است و این خانم بزرگوار ناگفته‌های بسیاری دارد.
مثلا می‌گفت که: یادم هست که اولین کنجکاوی که در زندگی او کردم و به من جواب داد، نظافت و پاکیزگی او بود. کفش واکس زده پیراهن تمیز. علت را که پرسیدم، گفت در اوایل دوره رضاخان (رضاشاه) که بنده خیلی جوان بودم و در جمع خبرنگاران مطبوعات تهران به بوشهر رفتم تا از جریان بازدید گزارش تهیه کنم روزی که شاه از جمع حاضرین بازدید می‌کرد وقتی از مقابل صف خبرنگاران رد شد به قیافه ژولیده خبرنگاری اعتراض کرد و (به منصوری گفت) که معلوم است در کارت هم نامنظمی.

 

ماجرای کاسه پر از پول خرُد چه بود؟ خانم جهانگیری می‌گفت ایشان در کمد خانه‌اش یک کاسه خیلی بزرگ پول خرُد داشت که در آن سکه‌های ناصرالدین شاهی مظفرالدین شاهی و احمد شاهی و سکه‌های کنونی را در آن می‌ریخت. محتوای کاسه به مرور زمان شاید در طول 60 یا 70 سال گذشته چند کیلو شده بود. منصوری عادت داشت که از خرید که بر می‌گشت پول‌خرُدهای خود را داخل کاسه بزرگ بریزد. شاید به خاطر سنگینی‌اش بود و آستر کتش را که پاره می‌کرد. این کاسه را یک ‌ماه بعد از مرگ منصوری با شکستن در اتاقش به سرقت بردند.

 

ماجرای پیشگویی مرگش چه بود ظاهرا در مصاحبه با شما گفته بود که تا چهار روز دیگر و در سن هشتاد سالگی خواهد مرد که البته درست از آب در نیامد شما چرا چنین سئوالی از او کردید؟
ذبیح الله منصوری در مجله سپید و سیاه در سال 1350 سلسله مقالاتی نوشت تحت عنوان
"دنیای ناشناخته سحر و جادو" که بیش از سایر نوشته‌هایش خواننده داشت. استقبال مردم از این مطالب آنقدر زیاد بود که خوانندگان نامه می‌نوشتند و منصوری پاسخ می‌داد.


در همین مجله بود که ایشان زیر پوشش متخصص جهان دیده عنوانی که سردبیر مجله به او داده بود، برای آینده مخاطبان جواب می‌نوشت که در مجله چاپ می‌شد. کار پیشگویی به آنجا رسید که زنان صاحب‌نام و سرشناس مقامات دولتی هم بدون اینکه او را بشناسند تقاضای پیشگویی می‌کردند. بنده از این بخش از فعالیت‌های نوشتاری ایشان اطلاع داشتم و می‌خواستم نظرش را در مورد آینده خودش هم سئوال کنم.

 

منبع: سایت خبرآنلاین (khabaronline.ir )

 

....... .............. ................... ..........................

 

یاد نامه ذبیح الله منصوری

(نوشته ای از محسن بهرامی در "گل گشت و کتیبه" از انتشارات کتیبه)

 

در جهان آسایشی گر هست از درویشی است خانه، از کوتاهی دیوار، باشد خوش هوا

شماری از نزدیک به یکصد و سی عنوان کتاب که بیشتر آنها از نخستین دهه های قرن حاضر، نخست در پاورقی روزنامه ها و مجله ها و سپس در قالب کتاب در جلدهای چندگانه و چاپ های پیاپی به دوستداران تاریخ و فرهنگ وادب فارسی پیشکش شده است.

این آثار که به شکل های متفاوتی از ترجمه و اقتباس، تا برداشت آزاد، تلفیق، تفسیر، نگارش، در زبان فارسی موجودیت یافت، همه دستآورد کوشش باور نکردنی یک مرد است. مردی بنام ذبیح الله حکیم اللهی منصوری مردی که نام و آثارش برای چند نسل آشناست و چنانکه خواهیم نوشت فراتر از نیم قرن پشتوانه مردمی در پایداری و دوام روزنامه ها و مجله ها شمرده میشد، مردی که با خلق اینهمه نام و عنوان، جز یک نام و فامیل دگرگون شده چیز دیگری از زندگی او نمی دانیم، نه تاریخ تولد، نه میزان تحصیل، نه همسر، نه فرزند و نه حتا زمان دقیق مرگ.

پاره ای معتقدند حدود سالهای 1288 متولد شده و نزدیک به هشتاد سال زیسته اما آنان که بیشتر با وی سر و کار داشته اند میگویند هنگام مرگ در مرز نود سالگی بود و همانند سالهای جوانی کوشا و خلاق و بردبار. تا سال 1357 فراتر از سی سال رکن کم توقع مجله خواندنیها بشمار میآمد، روزی دست کم 14 ساهت پیوسته می نوشت، آهسته می آمد، آهسته می رفت، آرام چون نسیم، نستوه، چون موج، مقاوم چون کوه، بی آزار چون مور و تا آنجا پرُ کار که فراتر از توان آدمی است.

آشنایان او می گویند: کتابهای چاپ نشده ای هم به یادگار گذاشته، اما همین آثار چاپ شده و بارها تجدید چاپ شده که در حدّ کتابخانه ای کوچک است برای جاودانگی نام این نویسنده و مترجم کم مانند در تاریخ مطبوعات و نشریات فارسی کافی نیست؟

اسدالله شهریاری شاعر و نویسنده گرانمایه، سال 1348 چکامه ای 19 بیتی در بزرگداشت وی سروده که اشاره ای نیز به پیشینه ی نگارشی او دارد و شاید برای دانستن تولدش راهگشا باشد، چند بیت از آن را بخوانیم:

هر که در دوران قدم بنهاد در راه قلم افتخاری شد نصیبش از قلم، در هر قدم

ملت ما را بود این فخر کز عهد قدیم با قلم ، بر جای بنهاده ، نشانی از قدم

گر بگویم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود پس نمی باید زد از پهنای اقیانوس دم

فی المثل، یک تن ذبیح الله منصوری بود آنکه می باید وجودش بهر یاران مغتنم

از زبان دیگران و، با لسان خویشتن با سخاوت هدیه ها آورد ، چون اهل کرم

سالهای خدمت او شد کنون پنجاه و هفت برد در این سال ها از خاطر جان زنگ غم

از بم و زیر سخن آگاه بود و زان سبب شد هواخواه ش کسی کزعلم داند زیر و بم

آنچه خدمت کرد دراین سالیان، همواره بود

بهر نامی جاودان ، نی بهر دینار و درم

 

این راستی را نمی توان نادیده گرفت که ذبیح الله منصوری در تاریخ داستان نویسی معاصر یک شگفتی بود. طلایی انگشتان گره خورده با قلم او فراتر از هفتاد سال اوراق رنگ باخته ی کاغذ را رنگ و رو بخشید و جادوی کلامش شیفتگان بسیاری را پروانه وار پیرامون شعله های برتافته از آثارش به پایکوبی واداشت. هر آنچه نوشت، ترجمه کرد، اقتباس یا برداشت کرد، بازتویسی کرد، یا با عنوان برگردان آزاد نوشته های خود را در پوشش نام های مستعار و ساختگی دیگر نویسندگانی که شاید وجود خارجی نداشتند و از تخیل او گام به هستی گذاشته بودند به خواننده عرضه داشت همه شیرین، دل چسب، جذاب، هیجان انگیز، یا آرامش بخش بود. او خوانندگان ویژه خود را داشت، خوانندگانی که گاه در مرز اعتیاد و نیاز روانی به نوشته های او بستگی داشتند و این داروی بی زیان در بهبود زندگی آنان نمودی چشمگیر و انرژی بخش داشت.

تاچاریم پذیرای این واقعیت باشیم که او پاره ای آثار تاریخی و ادبی را نه چنانکه باید و شاید، بل دگرگون و دست و پا شکسته به خورد خوانندگان داد. اما از حق نگذریم که همان ها نیز آموختنی هایی سودمند یا دست کم بی زیان داشتند و سرگرم کننده بودند، نه فریب کارانه و گمراه کننده. او داستان می نوشت، قصه می نوشت، نا تاریخ. او هرگز در ترویج هوسبازی نکوشید، نفس تحریک پذیر خوانندگان را غلغلک نداد، شهوترانی را در پوشش عشق به کانون خانواده ها نفرستاد و احساس عاطفه ی مخاطبان خود را به بازی نگرفت.

هر آنچه نوشت، نیکو نوشت، فارسی نوشت. اگر زیاد ادیبانه نبود، غریبانه هم نبود و داغ بیگانه بر پیشانی نداشت. پاک و ساده و روان و بی غلط بود و برای تمامی گروههای با سواد قابل درک. بنام نوآوری و روشنفکری واژه های من درآوردی و ادیب نمایانه نساخت، کلمه ترکیب های (شتر، گاو، پلنگ) نیآفرید، حرمت زبان فارسی را نگهداشت و از ادعاهای نابخردانه و خودفریبانه پرهیز کرد. پای از گلیم خویش فراتر نگذاشت و به خوانندگانش دروغ نگفت.

منصوری در روزگاری ترجمه ی متن های انگلیسی فرانسوی آلمانی، عربی... را آغاز کرد که مترجمین راستین ما انگشت شمار بودند و بیشتر کتابهایی که بنام ترجمه چاپ میشد و در قفسه های کتاب فروشی خاک می خورد برای همان مترجمه های خلق الساعه نیز مفهوم نبود تا چه رسد به داستان پسندان عادی جامعه که در جایگاه خواننده هستند، نه نویسنده.

همین افتخار برای منصوری بس که کتابهایش هیچگاه عرصه را بر کتابفروشی ها تنگ نکرد. و زیر لایه ای از گرد و خاک ماهها و سالها مدفون نشد. مصرف روزانه داشت و بی درنگ دست به دست می چرخید و نایاب میشد. گزافه گویی نخواهد بود اگر بگوییم نه تن از دو تن مراجعه کننده به کتابفروشی ها جویای آثار منصوری بودند. استاد فرزانه باستانی پاریزی بر این باور است که: ... منصوری کتاب و مقاله را تنها ترجمه نمی کرد. او دایره المعارف هایی در کنار داشت که دقیقأ توضیحات خود را از آنها استخراج میکرد و یک وقت یک مقاله 50 صفحه ای او تبدیل می شد به یک کتاب 1500 صفحه ای. در واقع این کتاب تالیف او بود ولی او از بی نیازی و سعه صدر آن را به نویسنده اصلی استناد میداد. در حالیکه نیاز نداشت. مردم مقاله منصوری را می خواستند، نه تحقیق (کربن) را، تیراژ بنام منصوری بالا میرفت نه به خاطر گیورگیو، زیرا در این مقالات اغلب مطالب تازه و عجیب می یافتند که قبل از آن نشنیده بودند. مثل اعلامیه ترُکی شمر در صحرای کربلا، یا نماز شب آغا محمد خان در ایام محاصره کرمان، علاوه بر اینها منصوری تنها کتاب و مقاله را ترجمه نمی کرد، تعجب خواهید کرد اگر بگویم او عکس ها را هم ترجمه و تفسیر میداد. اعجاز او در جهان بینی از همینجاست. هیچیک از نویسندگان- که مخلص هم جزء آنهاست- این قدرت استنباط و تلفیق و تفسیر و تحریر را نداشته اند.

مهم این است که هیچکدام از وسایل تحریر بزرگان را این مرد در اختیار نداشت. نه محرر، نه سکرتر، نه ماشین نویس، نه آرشیو، نه تلفن مخصوص، هیچ و هیچ نداشت. یک قلم و بیشتر اوقات قلم آهنی، دوات جوهری پرُ مرکب به صورت یک کاسه. آخر یک دوات معمولی کفاف آنهمه نوشتن را برای او نمی داد.

 

خجل از روی حبابم که به این تنگی ظرف آنچه در کیسه خود داشت به دریا بخشید

 

منصوری بهر حال در ادبیات ما صاحب سبک بود. او راه و روشی را انتخاب کرد که دیگران از پیمودن آن عاجزند و شاید تا قرنها عاجز خواهند ماند. او نه محمد مسعود است، نه احمد دهقان. او نه مجتبی مینوی است نه زین العابدین رهنما، نه ملک الشعراء و نه میرزا جهانگیرخان شیرازی. هم ولایتی میرزاده عشقی با همه اینها تفاوت دارد. او تنهای تنها ذبیح الله منصوری است و کسی است که اینهمه کتاب به سبکی نوشته که دیگران از ادامه این سبک عاجزند...

زندگی منصوری ناقض بسیاری از اصولی است که پزشکان ما و مربیان ما آنها را جزء اصول اولیه زندگی شمرده اند. او از ساعات اوایل صبح تا دم غروب مدام پشت یک میز چوبی کهنه شکسته می نشست و تکان نمی خورد و مرتب دست راست او کار میکرد و ستونهای بلند کاغذ روزنامه را سیاه میکرد، با خطی که کمتر کسی میتوانست بخواند، من سالها پیش از آنکه او در خواندنیها اتاق و میز داشته باشد، او را در اداره روزنامه کوشش دیده بودم. یک میز به طول یک اتاق کوچک با بیست من روزنامه و مجله روی آن. چون راه نزدیک بود، من شخصأ میرفتم و مقاله او را میگرفتم. منصوری از پشت این خرمن روزنامه سر بر میکرد و چند ستون نوشته را به من میداد و میگفت بده به حروفچین و یک ساعت دیگر بیا باقی آن را بگیر. روزنامه و مجلاتش انگلیسی بود، فرانسه بود، عربی و آلمانی و حتی روسی هم بود و یکی دو تا دایره المعارف هم کم و بیش دم دستش بود. نه ورزش، نه تفریح، نه سرگرمی، نه مسافرت، نه زن و فرزند هیچکدام او را از این میز جدا نمی کردند...

مملکت ما مملکت عجایب است. اینجا جایی است که با یک نیش قلم می توانستند کابینه ها را عوض کنند، وکیل بیاورند، مجلس بسازند، دانشگاه تعطیل کنند، پولدار شوند، ثروت بیاندوزند. همیشه در آسمان این مملکت پولهایی موج میزد، که میشد آنها را در هوا چاقید و ضبط کرد. ولی منصوری هرگز دست این کار را نداشت. اصلأ به بالای سر نگاه نمی کرد، در این راه نرفت. اگر یکبار لب تر کرده بود امروز میلیاردر بود چه رسد به پنجاه شصت سال در اختیار داشتن همه جراید. مرد بی تاریخ تولد ما نویسنده و مترجم کتاب محمد پیغمبری که از نو باید شناخت نود سال را به تمام معنی در عالم نویسندگی روزه گرفته بود. بی خود نبود که مرگ او در شب عید فطر(رمضان) 1406 قمری 1365 شمسی وقوع یافت. (آینده سال 12 ص 804 تا 810 )

 

نگارنده(محسن بهرامی) یادمانهای نیمه اول دهه 1330 هنوز هم برای من شیرین است. سالهایی که با هیجان و امید تنها دلخوشی زندگی ام پاورقی های چند مجله بود. پنج یار دبیرستانی بودیم، شیفته ی داستانهای تاریخی و این دوستی را که هم اکنون نیز پا برجاست، همین شیفتگی بارور کرد، در شهرستانی میزیستیم که نشریات با راه آهن بدانجا میرسید. ترن هر روز ربعی از 4 بعد از ظهر گذشته وارد ایستگاه میشد و نیم ساعت بعد روزنامه ها و مجلات در بساط روزنامه فروشی ها آماده عرضه. از ساعتها قبل با دلشوره گوش به زنگ شنیدن سوت قطار دقیقه ها را می شمردیم و نگران آن که مبادا ترن تاخیر داشته باشد. برای اینکه هیچ داستانی را ناخوانده نگذاریم هر کدام موظف بودیم یکی از مجلات مورد علاقه را بخریم. خواندنیها، سپید و سیاه، امید ایران، اصلاعات هفتگی، تهران مصور، از جمله میهمانان همیشگی هفته بشمار می آمدند و زمانی هم روشنفکر، آسیای جوان به آنها افزوده میشد. گاه، کار این اشتیاق بدانجا میرسید که پیش از رسیدن به خانه، کنار پیاده رو، گوشه میدان، بر سکوی جلوی خان ساختمانی قدیمی یا هر جای دیگر که امکان داشت می ایستادیم و بدون توجه به نگاههای کنجکاو و غافل از آنچه پیرامون ما می گذشت، یکی با صدای بلند دنباله ی داستان را میخواند و دیگران سراپا گوش میشدند.

شب ها و ساعتی پیش از به خواب رفتن تجسم رویدادهایی که در داستانها خوانده بودم شیرین ترین رویاهای دوران زندگی بود. قهرمانان داستانها و مکانهایی که هرگز ندیده بودم همانند فیلمی که بر پرده ی سینما نقش بندد در خیال من جان می گرفتند، فاصله های قرون و اعصار را می نوردیدند و پاره ای از زندگی روزمره میشدند. بازگفت این داستانها و اینکه هر کدام به کجا رسیده اند یکی از شیرین ترین گفت و شنودهای ما در ساعت های تفریح مدرسه یا در هر نشست و گرد هم آیی دیگر بود و میدیدم دوستانی که هنوز دنباله ی داستان را نخوانده اند با چه اشتیاق و التهاب چشم به گوینده می دوزند و نمی خواهند یک کلمه را ناشنیده بگیرند. اگر هفته ای یا چند هغته ای از خواندن دنباله ی داستانی باز می ماندیم، چنان می نمود که پاره ای از وجود خود را گم کرده ایم و اندوهی ژرف بر جمع دوستانه ی ما سایه می افکند که گویی عزیزی را از دست داده ایم. ما دستور زبان و اصول نگارش را که آن هنگام در تدریس پیچیده و نامفهوم می پنداشتیم از همین نوشته ها آموختیم.

سبک نگارش منصوری و توضیحات مفصل وی پیرامون مطالب گوناگون که بیانگر آگاهی های گسترده وی از دانش های فرهنگی اجتماعی و سنت ها و باورهای اقوام متفاوت در طول تاریخ بود و در مواردی اطلاعات علمی و فنی دقیق به همراه داشت، گاه بهانه ای میشد برای پاره ای خوانندگان و حتا دوستان و همکاران او تا عنان شوخ طبعی رها کنند و به نکته گیری هایی پردازند که در بیشر موارد از طنز مایه میگرفت، نه نقد و خرده گیری.

سال 1352 یکی از خوانندگان مجله خواندنیها در نامه ای خطاب به مدیر مجله نوشته بود: جناب منصوری این روزها مشغول گذراندن قشون شاه اسماعیل از کوهسار مازندران شده... چون اطمینان دارم که به این زودی از این کوهسار خارج نخواهد شد... یک سفر خارج خواهم کرد و بعد از چند هفته در بازگشت به سراغ دنباله داستان خواهم رفت... مجله هم در پاسخ به این خواننده توضیح داده بود:... چون آقای منصوری پیشاپیش مقاله خود را به ما نمی دهد و مستقیمأ به چاپخانه می فرستد، ناچار ما نمی توانیم تکرارها و حواشی آنها را حذف کنیم... استاد باستانی پاریزی در همان هنگام نامه ای شیوا و گویا به مجله خواندنیها نوشت که نکته هایی برگرفته از آن میتواند تاییدی باشد بر آنچه از شور و شوق و تجربه های روزگار جوانی که باز گفتم:

... کمال مطلوب یک نویسنده و یک مدیر مجله آن است که خواننده اش به جایی برسد که هر لحظه انتظار پایان سرگذشت را داشته باشد ولی سرگذشت تمام نشود... اما اینکه نوشته بودید اگر منصوری نوشته ها را به ما میداد آن را کم و کاست میکردیم، بنده مطمئنم که چنین نمی کردید، زیرا: اولأ خط آقای منصوری خطی است که جز خودش و بعضی از حروفچین ها، سایرین نمی توانند بخوانند. درست مثل نسخه طبیب ها که فقط داروخانه ها میتوانند بخوانند. اتفاقأ اکثر کارگران چاپخانه با خط ایشان آشنا هستند زیرا که از سی چهل سال پیش کمتر چاپخانه ای است که مطلبی از منصوری در آن حروفچینی نشود. ثانیأ حیف است که یک کلمه و یک جمله از نوشته منصوری کاست. این مطالب تکراری هست ولی به نسبت و بر اساس نوشته های سابق اما در مقاله موجود جزء اساس کار است و دریغ است اگر روزی این یادداشت ها در نوشته های منصوری نباشد. ما اگر داستان و خاطرات و مشغولیات و اطلاعات و فرهنگ و آداب و رسوم می طلبیم، همین هاست که منصوری مینویسد...

آقای منصوری مورخ نیست و هیچ وقت هم ادعای تاریخ نگاری نکرده است. او داستان تاریخی مینویسد و داستان نوشتن لازمه اش همین حرفهاست... قدر و مقام منصوری وقتی در جامعه مطبوعات معلوم خواهد شد که صفحات این مجلات و نشریات از داستانهای او خالی باشد. قدر روشنی شمعی که اتاق را تابناک میکند وقتی آشکار خواهد شد که تند بادی در آن اتاق وزیدن گیرد... من با اینکه هیچ وقت نمی توانم از نوشته های منصوری به عنوان سند تاریخی در نوشته های خود استفاده کنم. اما عجیب است که هرگز خود را از خواندن آثار او بی نیاز نمی توانم ببینم، زیرا نوشته های او چیزی است که با طبیعت صادق و همراه است... هیچ وقت فکر خلاصه کردن کار منصوری را در سر نپرورانید. او همین است که هست. تنها کاری که شما و سایر مطبوعاتی ها باید بکنید این است که مثل ما خوانندگان دعا کنید که منصوری سالها زنده باشد و یک نسل دیگر را هم با همین نوشته های تکراری سرگرم کند... (خواندنیها، ش 27 ، سال 33 )

استاد باستانی پاریزی در بخشی از سخنرانی خود اشاره ای داشتند بر اینکه مرحوم منصوری گاه از مطلبی پنجاه صفحه ای، کتابی هزار و پانصد صفحه ای می نوشت. در این ارتباط موضوعی به یاد دارم(محسن بهرامی) که نمی دانم کجا خوانده یا شنیده ام، اما گفتنش را برای شناخت منصوری بی مورد نمی دانم. کتاب صدرالدین شیرازی- ملا صدرا در اصل مقاله ای بود نزدیک به پنجاه صفحه که هانری کوربن دانشمند فرانسوی نوشته و مرحوم منصوری از این مقاله کتابی فراتر از هزار صفحه نگاشت که با بزرگ منشی و بی نیازی ذاتی نامی از خود نبرد و به عنوان ترجمه با نام نویسنده ی مقاله چاپ کرد. معروف است که وقتی هانری کوربن این کتاب را میخواند به شناختن منصوری علاقه مند میشود و در سفری به تهران با نیت سپاسگزاری از منصوری سراغ او را میگیرد و اصرار میورزد که دیداری با وی داشته باشد. مرحوم منصوری وقتی این موضوع را می فهمد، ناراحت میشود و میگوید: من وقتی این کتاب را می نوشتم فکر میکردم هانری کوربن مرده! حالا که او زنده است، بگویید: منصوری مرده!!

 

باری چو فسانه میشوی ای بخرد افسانه نیک شو، نه افسانه بد

افسانه نویس بزرگ، خود به دیار افسانه ها پیوست. مرد هزاران داستان به افسانه های دیار هزار دستان و کشور هزار کاروانسرا و شهر صاحبان خرقه هزار بخیه و بالاخره به دیار هزار مزار پیوست. (باستانی پاریزی)

 

روانش شاد باد و یادش گرامی و جاوید (محسن بهرامی)

 

....... .............. ................... ..........................

 

من و ذبیح الله منصوریخسرو شاهانی، ذبیح الله منصوری (از راست بچپ)

 

من (خسرو شاهانی) و ذبیح الله منصوری

كمتر كسی است كه با كتاب و مطالعه سرو كار داشته باشد و نوشته ها و ترجمه های شیرین، توأم با اقتباس زنده یاد، شادروان ذبیح الله منصوری را نخوانده باشد و یا حداقل یک یا دو كتاب از این مترجم پرُ كار را كه به قول خودش بیش از دو هزار جلد كتاب ترجمه كرده و نوشته است مطالعه نكرده باشد و لذت نبرده باشد.

 

من فكر می كنم نه تنها من بلكه همه افراد بشر با خاطرات تلخ و شیرین گذشته های دورشان زنده اند و زندگی می كنند و با به یادآوردن آن خاطرات ولو (تلخ) كه با گذشت زمان شیرین و دلپسندتر می شود شب را به صبح، صبح را شب می كنند و متأسفانه یا خوشبختانه هر چه ماوقع آن حوادث تلخ و شیرین دور می شویم و پا به سن می گذاریم خاطرات مان زنده تر تجلی می كند و به ما نزدیكتر می شود یا من اینطورم، نمی دانم.

 

به هر حال بیست و دو سه سال پیش كه در مجله خواندنیها قلم می زدم و چند صفحه از این مجله را كه هفته ای دو شماره منتشر می شد زیر عنوان در كارگاه نمدمالی می نوشتم و مدت هیجده سال سر بسر خلق خدا از هر تیپ و طبقه ای می گذاشتم در یک شماره هم سر بسر منصوری گذاشتم.

 

ترجمه و اقتباس

اگر كتاب ها و نوشته های شادروان منصوری را كه ابتدا به صورت پاورقی و به گفته ما مطبوعاتی به طور (مسلسل) در مجله خواندنیها مثل خواجه تاجدار، غزالی و زهره و مردی بالای صلیب و خداوند الموت ووو ... و سایر مجلات چاپ می شد مطالعه كرده باشید، می دانید كه شادروان منصوری برای روشن شدن هر چه بیشتر ذهن خوانندگانش در هر زمینه ای توضیحاتی خارج از متن كه در اصل كتاب نبود می داد و به همین دلیل بالای آثارش می نوشت (ترجمه و اقتباس) و روی همین اصل ترجمه های منصوری خشک و قالبی نبود و توضیحات مترجم، باعث می شد كه ترجمه از آن چه بود شیرین از آب درآید و خواننده را به دنبالش بكشاند.

 

فی المثل ترجمه می كرد (آن روز صبح آقای محمدخان قاجار، كره با عسل خورد) و به طرز تهیه كره و چگونگی بوجود آمدن عسل و طرز ساختمان كندوی زنبور عسل و اینكه زنبور عسل شیره چه گیاهانی را دوست می دارد و می مكد و اینكه خوردن عسل چه خاصیت هایی دارد و تا لویی چهاردهم صبح به صبح عسل و نان برشته نمی خورد، نمی توانست راه برود بر اصل ترجمه می افزود و به اصطلاح حاشیه می رفت و مطلبی شیرین و دلپذیر تحویل خوانندگان آثارش می داد ولی افسوس كه خود آن مرحوم آن طور كه باید و شاید (كلاهی) از (نمد) ترجمه ها و آثارش نبرد، بگذار و بگذر. روانش شاد و یادش گرامی باد، كه زندگی چه زود می گذرد.

 

خاطره ای كه می خواهم برایتان تعریف كنم (شادروان خسرو شاهانی) سر بسر گذاشتن با این دوست فقید و از دست رفته ام ذبیح الله منصوری است كه در كارگاه نمدمالی. كه عین آن را از مجله خواندنیها شماره ۷۸ تیرماه ۱۳۴۷ برایتان نقل می كنم و همانطور خالی از لطف نیست مطلب اینطور شروع می شد:

 

طنز تفنگ حسن موسی از خسرو شاهانی

... حتماً شما هم ترجمه های لطیف و شیرین همكار ارجمند و دوست گرامی بنده جناب آقای ذبیح الله منصوری را در مجله خودمان (خواندنیها) می خوانید، به حق شیرین و دلپذیر می نویسد و با ارزش است و مطالبی را هم كه برای ترجمه انتخاب می فرمایند یكی از یكی تازه تر و شیرین تر و دلچسب تر و آموزنده تر است، مثل موسی، خواجه تاجدار، سینوهه، زُهره و غزالی و دهها و صدها كتاب و ترجمه دیگر كه به قلم شیرین و شیوای شان چاپ شده و می شود.

 

باری از بس بنده داستانها و ترجمه های تاریخی و غیر تاریخی ایشان را خوانده ام تقریباً كه چه عرض كنم تحقیقات تحت تأثیر نوشته ها و طرز نگارش و سبک ایشان قرار گرفته ام امیدوارم بتوانم در این سبک و شیوه پیرو دوست ارجمندم جناب آقای منصوری بشوم، به شرطی كه مرا به شاگردی قبول بفرمایند.

 

به هر حال مطلبی كه می خواهم بنویسم یک مطلب صد در صد تاریخی و تحقیقی است و مربوط می شود به چگونگی مرگ یا خودكشی آدلف هیتلر پیشوای آلمان نازی كه تا به حال مجهول مانده است.

- وقتی متفقین برلن را محاصره كردند و آدلف هیتلر پیشوای آلمان نازی شكست خود را مسلم دید به آجودان مخصوصش وصیت كرد كه او را با هفت تیر بكشد و جسدش را بسوزاند. هفت تیر نوعی اسلحه كمری بود كه در كارخانه (برنو) ساخته می شد و در واقع یک نوع اسلحه آتشین به شمار می رفت. سابق بر این كسانی كه در جنگها شركت می كردند معمولاً برای كشتن افراد از اسلحه آتشین از قبیل تفنگهای دولول، ساچمه ای و روندل و تفنگی معروف به (تفنگ حسن موسی) استفاده می نمودند.

 

اما چرا این تفنگ به نام (تفنگ حسن موسی) معروف شده بود؟ برای اینكه تفنگ حسن موسی تفنگی بود دراز و یک تیر كه سازنده اش مردی بود به نام حسن موسی، یعنی حسن موسی نامی این تفنگ را می ساخت و چنانچه حسن موسی این تفنگ را نمی ساخت كسی دیگری نبود كه به جای او بسازد، چون اگر می بود و می ساخت دیگر آن تفنگ به نام حسن موسی معروف نمی شد و معروفیت (تفنگ حسن موسی) به خاطر اسم سازنده آن است كه همان حسن موسی مثل (تار یحیی) كه تاری بود خوش صدا معروف به (تار یحیی) و این تار را یحیی نامی می ساخت و به نام خودش معروف بود و اگر دیگری این تار را می ساخت به نام خود سازنده اش معروف می شد نه نام یحیی. هنوز هم (تار یحیی) از همه تارها بهتر و خوش صداتر است و قیمتش نسبت به سایر تارها گرانتر. چون تاری كه یحیی می ساخت هیچكس نمی توانست بسازد و بسیار تار خوش صدایی بود و تاری كه مرحوم درویش خان از آن استفاده می كرد همین (تار یحیی) بود و آن شبی كه درشكه درویش خان با اتوموبیل سواری جوانی فكلی تصادف كرد و و مرد با (تار یحیی) می رفت تا در مجلسی هنرنمایی كند ولی اجل محلتش نداد و فوت شد، یعنی اگر اجل مهلتش می داد سالهای بعد هم زنده می ماند و تار می زد و شاید هم شاگردان بسیار دیگری تربیت می كرد ولی در آن شب اتومبیل آن جوانک با درشكه درویش خان تصادف كرد و او به قتل رسید و اگر درشكه درویش خان با اتومبیل جوانک تصادف نمی كرد او به قتل نمی رسید.

 

گفتیم كه هیتلر وصیت كرده بود بعد از مرگ جسدش را بسوزانند تا به دست دشمنانش كه متفقین باشد نیفتد (درباره متفقین در دنباله همین داستان بعداً صحبت می كنیم. مترجم) البته در دین مقدس ما سوزاندن جسد جایز نیست و ما اجساد رفتگان خود را دفن می كنیم ولی سوزاندن جسد در بین ادیان و فرق مختلف رایج است و جزء احكام دین شان می باشد و بخصوص در سرزمین هند بستگان مرده، جسد را می سوزانند و خاكستر جسد را یا به باد می دهند و یا در رودخانه سند و گنگ كه دو رودخانه مقدس از نظر هندوهاست می ریزند و یكی از آن اقوام كه در هند معتقد به سوزاندن جسد هستند سیک های هند می باشند كه جسد مرده شان را بعد از مرگ می سوزانند تا چند سال قبل اگر مرده ای از سیک ها فوت می شد همسر او را هم زنده در آتش می افكندند یا زن خودش داوطلبانه وارد آتش می شد و با جسد شوهرش می سوخت.

 

شرح این سوزانده جسد مرد با زن (ابن بطوطه طنجه ای) در سفرنامه اش كه معروف به رحله ابن بطوطه است نوشته است (كه درباره ابن بطوطه بعداً صحبت می كنیم. مترجم) اما سالهاست كه این رویه ممنوع و متروک شده و فقط جسد مرده را می سوزانند و دیگر كار به همسر یا همسرانش ندارند، یعنی وقتی شخصی مرد فقط جسد او را می سوزانند و اگر نسوزانند گناه شمرده می شود ، پس جسد را می سوزانند تا مرتكب گناه نشوند، به عكس زرتشتی های هندوستان كه نه مرده شان را می سوزانند و نه دفن می كنند بلكه جسد او را در قلعه مرتفعی و محل مخصوص می گذارند تا لاشخورها و كركس ها گوشت جسد را بخورند (گویا به نظر این مترجم بی مقدار اخیراً زرتشتی ها هم اجساد مرده گانشان را دفن می كنند، ‌در این باره بعداً توضیح داده خواهد شد ـ مترجم) اصولاً، لاشخورها عادت به خوردن لاشه جانداران دارند و اجساد انسان را می خورند، لاشخور یا لاشخوار پرنده ای است قوی الجثه كه بیشتر در كویر و صحراهای خشک و سوزان زندگی می كند و اغلب در اطراف سیاه چادرهایی كه قبایل صحراگرد چادرنشین و كولی ها در آن زندگی می كنند، بسر می برند و از پس مانده های غذاهای چادرنشینان استفاده می كنند.

 

این كولی ها و صحراگردها و چادرنشینان همیشه در حال حركت هستند و نمی توانند در یک جا ساكن باشند. برای اینكه وقتی ساكن شدند دیگر حركت نمی كنند و برای این حركت می كنند كه ساكن نباشند و معتقدند كه انسان مثل آب می ماند و وقتی در یک جا می ماند می گندد و گندیده می شود البته امروزه روز چون همه جا لوله كشی داریم آب راكد در جایی دیده نمی شود و اگر باشد در باتلاقهاست و علت گندیدگی آب همان ساكن بودن آن و یک جا ماندنش می شد، چون اگر آب باتلاق در حركت بود نمی گندید وقتی آب حركت نكند می گندد (مرداب گاوخونی) در اصفهان یكی از همین مردابهاست كه آب اضافی زاینده رود به آن می ریزد و كسانی كه به اصفهان رفته و مسافرت كرده اند زاینده رود را دیده اند كه از وسط شهر اصفهان می گذرد یعنی اگر از وسط شهر اصفهان نمی گذشت ممكن بود از كنار آن بگذرد و حالا كه از كنار شهر نمی گذرد ناچار از وسط شهر می گذرد و همین از وسط شهر گذشتن زاینده رود، باعث شده كه شهر اصفهان به دو قسمت تقسیم بشود و برای رفت و آمد اهالی شهر از این قسمت به آن قسمت در زمان صفویه دو پل بر روی زاینده رود اصفهان كه آن زمان ها پایتخت ایران به شمار می رفت بسته شد كه یكی پل خواجوست و دیگری (پل الله وردی خان) معروف به سی و سه پل. سی و سه پل در سال ۱۰۱۱ هجری قمری به امر شاه عباس كبیر و به اهتمام و نظارت الله وردی خان سردار كل قشون شاه عباس بنا گذارده است كه دارای ده متر عرض و چهارصد متر طول می باشد و فعلاً یک جاده اتوموبیل رو در وسط دو پیاده رو و در طرفین و در كنار آن ایوان ها و غرفه های قدیمی وجود دارد. پل مذكور از آجر و سنگ و آهک به طرز قدین ساخته شده است. اینه دو پل یعنی خواجو و پل الله وردی خان معروف به سی و سه پل دو قسمت شهر را به هم وصل می كند و اگر این دو پل نبود دو طرف شهر به هم مربوط نمی شد (ناتمام).

- حالا فهمیدید كه هیتلر را چطوری كشتند و چگونه جسدش را سوزاندند؟... انشاءالله كه دوست عزیر و ارجمندم آقای ذبیح الله منصوری از من نرنجند .... بخدا دست خودم نیست منصوری جان، چكار كنم؟

فردای بعد از انتقاد

فردای روز انتشار مجله كه مطابق معمول به مؤسسه مجله خواندنیها واقع در خیابان فردوسی جنوبی كوچه خواندنیها رفتم و وارد اتاق سردبیر كه آن موقع ها آقای محمود طلوعی بود شدم، آقای طلوعی بدون مقدمه گفت: برو به اطاق آقای منصوری كارت داره.

- گفتم با من؟

- نه با من.

- چكار دارند؟

- از من می پرسی؟

- اوقاتش خیلی تلخه؟

- نه خیلی.


....
هر طور بود دل به دریا زدم و (هر چه بادابادی) گفتم و وارد اتاق شادروان منصوری شدم و سلام كردم. دیدیم از جایش بلند شد و بر خلاف انتظارم با لبخند (هنوز قیافه آنروزش در نظرم مجسم است) صندلی اش را به من تعارف كرد و گفت: بفرمائید آقای شاهانی.

خودم را به قول معروف به آن راه زدم و گفتم: اختیار دارین آقای منصوری، تكیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب ....

حرفم را قطع كرد و گفت: تو كه از خودم بهتر می نویسی بیا بنشین پشت میز من و دنباله زهره و غزالی را بنویس، خب مؤمن مسجد ندیده و از همان خنده های گهگاهی مخصوص به خودش سر داد و اضافه كرد تو اگر عیب و نقصی در كار و در نوشته های من دیدی می خواستی به خودم بگویی و تذكر بدهی دیگر چرا در كارگاهت درازم كردی و لای نمدم پیچیدی ؟

دیدم نه آنقدرها هم كه من فكر می كردم هوا پس نیست كنارش روی صندلی نشستم و گفتم: ببین منصوری جان! اولاً من به كار شما و به نوشته های شیرین شما ایرادی نگرفتم. سوژه برای نوشتن (كارگاه) كم داشتم شما را دراز كردم وانگهی اگر قرار باشد من هر انتقادی از هر دستگاهی دارم و هر عیب و علتی یا كوتاهی و قصوری از ناحیه فردی یا تشكیلاتی دیدم،‌ بروم شفاهی به او تذكر بدهم كه این غلط است و آن درست، پس تكلیف حق التحریر آخر برج من چه می شود؟ پولی كه صندوق خواندنیها آخر ماه به من می دهد برای همین نوشته هاست وگرنه آقای امیرانی مدیر مجله كه خاطرخواه چشم و ابروی من نیست. خدا بیامرز فكری كرد و لبخندی زد . گفت: اینهم حرفی است! مرد با انصافی بود.

 

... حالا چطور شد كه با یاد زنده یاد منصوری و این ماجرا افتادم و تجدید خاطره كردم؟ چون چند شب قبل خوابش را می دیدم و همانطور كه عرض كردم این خاطرات گذشته در خواب و بیداری یک لحظه ما را آسوده نمی گذارند و گریبان ما را ول نمی كنند، چه تلخ و چه شیرین. خداوند روانش را شاد بدارد و با ساقی كوثر محشور بگرداند.

 

... در خاتمه بد نیست توضیحی را كه شادروان منصوری دو شماره بعد در همین زمینه داد و در كارگاه چاپ شد نقل كنم كه یاد این نویسنده و مترجم شیرین قلم و خدمتگزار بیش از پیش زنده بشود و من هم دین خود را نسبت به این دوست از دست رفته ام تا حدی ادا كرده باشم. (خسرو شاهانی)

 

جوابیه منصوری

در دو شماره گذشته (شماره ۷۸ سال بیست و هشتم) همكار عزیز ما، آقای خسرو شاهانی متصدی كارگاه نمدمالی نمی دانم به چه علت و شاید از كثرت محبت نسبت به این ناتوان یا كم بودن موضوع هایی كه به درد كارگاه نمدمالی بخورد به یاد این بی مقدار افتادند و شرحی راجع به تفسیر (توضیح) های بنده در ترجمه ها مرقوم داشتند و چون ایشان طنزنویس و شاعر هستند و (قافیه) را یافته بودند نوشته ای به تفصیل (شرح كشاف) راجع به سبک ترجمه شده بنده نوشتند از قبیل اینكه مترجم می نویسد: تفنگ حسن موسی تفنگی بود دراز و یک تیر كه مربوط به حسن موسی نامی می شد، یعنی حسن موسی این تفنگ را می ساخت و چنانچه حسن موسی این تفنگ را نمی ساخت آن تفنگ به نام حسن موسی معروف نمی شد ... الخ و بر خوانندگان پوشیده نیست كه هرگز یک چنین مضمون یا شبیه به آن از طرف بنده نوشته شده است.

 

منظور آقای خسرو شاهانی به ظاهر انتقاد از مطالبی بود كه این مترجم ضعیف، در ترجمه ها به عنوان (توضیح) از خود می نویسد و من از صمیم قلب از ایشان تشكر می كنم زیرا تنها چیزی كه یک نویسنده را اصلاح می كند انتقاد است.


ولی برای اطلاع خوانندگان مجله خواندنیها (كه دوست عزیزم آقا شاهانی هم خواسته اند نقص مرا به اطلاع برسانند وگرنه به طور شفاهی به خود بنده می فرمودند تا نقص خود را اصلاح كنم، زیرا هفته ای نیست كه من چند مرتبه سعادت دیدار ایشان را در مجله خواندنیها احراز ننمایم) عرض می كنم كه بعضی از اوقات هنگام ترجمه، خود بنده هم از توضیحی كه می خواهم بدهم ناراحت هستم، چون می دانم از مطلب وارد حاشیه ای می شوم كه با مطالب اصلی پیوندی بار
یک دارد یا ندارد ولی به فكر خوانندگانی می افتم كه در قصبات و روستاها خواننده مجله خواندنیها هستند و به خود می گویم آنها باید بفهمند كه فشار چهارصد (اتمسفر) كه یک زیردریایی را زیر آب منفجر می كند چه اندازه فشار است و آنها باید بفهمند كه در سرگذشت (غزالی و زهره) مسئله حدوث و قدمت قرآن یعنی چه و خلاصه آنچه بنده را وا می دارد كه از متن به حاشیه بروم و توضیح بدهم بیم از آن است كه در قصبات و روستاها خوانندگان مجله خواندنیها ترجمه مرا نفهمند، همانطور كه بنده در تهران بعضی از ترجمه ها را نمی فهمم و گرنه اكثر خوانندگان مجله خواندنیها كه فاضل هستند و بعضی از آنها دانشمند و ادیب می باشند احتیاجی به توضیح و حاشیه این ناتوان ندارند. با این وصف انتقاد آقای شاهانی را با متنان و صمیمیت می پذیریم و عرض می كنم. (من علمنی حرفا ـ قد سیرتی عبدا)

 

زنده یاد خسرو شاهانی


درباره زنده یاد خسرو شاهانی


● نام: خسرو


● نام خانوادگی: شاهانی شرق


● نام مستعار: نمدمال


● محل تولد: مشهد


● تاریخ تولد:
10 دی 1308 شمسی


● تاریخ وفات:
اردیبهشت 1381 شمسی

 

زندگینامه و کارنامه یِ خسرو شاهانی

زنده یاد خسرو شاهانی ، یکی از بزرگترین نویسندگان طنز ِ انتقادی تاریخ مطبوعات ایران است که نزدیک به پنجاه سال به طنز نویسی ، پرداخته است و با نوک تیز قلم ، به زشتی ها تاخته است تا شاید اندکی از زشتی ها را کم کند. در بزرگی خسرو شاهانی همین بس که او نزدیک به 17 سال در مجله یِ خواندنیها ، طنز نوشت و خواندنیها از پرُشمارگان ترین مجله های پیش از سال 57 بود ، به خاطر نوشته های زنده یاد ذبیح الله منصوری و طنزهای خسرو شاهانی.

این نوشتار به دلیل سالگرد زادروز خسرو شاهانی 10 دیماه نوشته شده است. نگاهی کوتاه به زندگینامه و کارنامه یِ خسرو شاهانی (با نگاه به زندگینامه یِ خودنوشته او ، نوشته شده در تابستان 1373 خورشیدی) :

 

نام : خسرو . نام خانوادگی : شاهانی شرق . قد : 162 سانتیمتر . وزن : 62 کیلو گرم با استخوان . متاهل ، دارای سبیل .

 

در 10 دی 1308 شمسی ، مطابق با اول ژانویه 1929 میلادی ، در نیشابور به دنیا آمدم. (اینکه می بینید ، مردم مختلف جهان و کشورهای اروپایی و دنیای مسیحیت ، شب اول ژانویه را جشن می گیرند ، قسمت اعظمش بخاطر تولد من است.)

 

- آغاز به کار رسمی مطبوعاتی از اول 1334 در روزنامه یِ خراسان مشهد و 3 سال همکاری با این روزنامه ، علاوه بر نوشتن داستان کوتاه طنزآمیز ، نوشتن دو ستون با نام (شوخی و خنده) به نظم و نثر.

 

- 1337 . آمدن از مشهد به تهران و همکاری با روزنامه ی جهان و نوشتن 3 تا 4 ستون مطلب طنزآمیز و انتقادی با نام (از هر دری سخنی).

 

- از سال 37 تا 38 ، همراه با کار در روزنامه یِ جهان ، خبرنگار پارلمانی روزنامه ی پُست تهران.

 

- 1338 . نوشتن برنامه ی گفتنی ها برای رادیو ایران.

 

- در سال 1338 ، قطع همکاری با روزنامه ی پست تهران و آغاز همکاری با روزنامه ی کیهان به عنوان خبرنگار ، که تا سال 58 ادامه می یابد. بین سالهای 42 تا 45 ، نوشتن هفتگی صفحه ای طنز به شکل داستان و مقاله برای کیهان ، با نامهای "جنجال برای هیچ" و "بین دو سنگ آسیا" و "مسافرت بدون گذرنامه".

 

- از اول مهرماه 1341 ، به دعوت علی اصغر امیرانی ، آغاز همکاری با مجله ی خواندنیها که هفته ای دو شماره (شنبه) و (سه شنبه) چاپ می شد و نوشتن 3-4 صفحه طنز با نام (در کارگاه نمدمالی) که تا خردادماه 58 ، ادامه می یابد.

 

- پس از 1357 ، آثار طنزآمیز او علاوه بر آتیه ، در نشریات گل آقا و در مجله ی جدول کنکاش زیر عنوان (گل گشت) نیز به چاپ رسیده است.

 

- از سال 1346 چاپ آثار وی در ارمنستان و دیگر جمهوری های شوروی سابق و مسکو توسط جهانگیر درّی استاد کرسی ادبیات فارسی دانشگاه مسکو در تیراژهای پنجاه هزار ، صدهزار و چهارصدهزار در مجلات ستاره سرخ ، جوانان شوروی و آسیا و آفریقای امروز به چاپ رسیده است. همچنین اکثر مجلات کشورهای اروپای شرقی آثار او را منتشر کرده‌اند.

 

- خسرو شاهانی ، در اردیبهشت 1381 شمسی، درگذشت. یادش گرامی باد.

 

شعری ظنز از خسرو شاهانی

خانه‌ای در شهر به نقد و اقساط به 12000 تومان خريدم و به 14000 تومان فروختم و آمدم تهران. آن موقع چون خيابان و خانه ما به قول امروزی‌ها خارج از محدوده بود فاقد آب و برق و تلفن و گاز بود و در نتيجه تنها خيابان ما تاریک بود و من اين شعر را خطاب به شهرداری مشهد برای روی سنگ مزارم سرودم:

 

سنگ مزارم

 

"ای نكويان كه در اين دنياييد

همه صاحب نظر و آقاييد

ساعتی خويش فراموش كنيد

لحظه‌ای درد مرا گوش كنيد

اين كه خسبيده در اين خاک منم

خسروم خسرو شيرين سخنم

بنده هم مثل شما سال و مهی

می كشيدم نفسی گاه گهی

لیک از بنده پرُجوش و خروش

در همه عمر بدم خانه به دوش

عاقبت با غم و با خون جگر

خانه‌ای يافتم از شهر بدر

چون كه هم مرز بيابان بودم

خارج از شهر و خيابان بودم

شهرداری سر الطاف نداشت

به خدا ذره‌ای انصاف نداشت

يك عدد لامپ نزد بر سر چوب

تا كه معلوم شود صبح، غروب

چون كه آن كوچه از لطف به دور

بود تاريكتر از داخل گور

مسكن ديو و دد و دون شده بود

جمع آنها ز صد افزون شده بود

ناگهان نيمه شبی تيره و تار

كامدم خسته و گيج از سر كار

گشتم از پشت من بيچاره

زير چنگال پلنگی پاره

زنده بودم كه پلنگی منو خورد

آن چه جا ماند به غسال سپرد

حال بنده كه مرُدم به درک

قسمتم بود ازاين چرخ و فلک

كه مرا يوز پلنگی بخورد

همچو ماهی كه نهنگی بخورد

عوض گريه كه بر بنده كنيد

فكری از بهر دو تا زنده كنيد"

 

منابع:

- سایت "گروه درسی زبان و ادبیات فارسی" از وزارت آموزش و پرورش

- سایت "ویستا" و "پیک هفته" و مهرداد از سایت " persianblog.ir "

 

 

....... .............. ................... ..........................

 

ذبیح الله منصوری

 

ذبیحالله منصوری و روایتهای داستانی از زندگی ائمه و معصومین

ذبیحالله منصوری نام آشنایی است برای چند نسل از علاقهمندان آثار تاریخی که بسیاری از آنها این سالها پا به پیری گذاشتهاند، بهویژه اینکه اصولا منصوری با آن رمانهای تاریخی که بهعنوان ترجمه و تألیف منتشر ساخته بیشتر خوراک مخاطبانی در سنین بالا را فراهم کرده است.

 

منصوری مترجم و نویسندهای بسیار پرُ کار بود که در نوع خود منحصر بهفرد و پدیده محسوب میشد. بهندرت بتوان نویسنده و مترجمی پیدا کرد که به اندازه منصوری نوشته باشد. او آدمی گوشهگیر بود، زندگی سادهای داشت و تقریبا در تمام طول عمر در اتاقی مملو از کتاب و مجله صبح تا شب مشغول نوشتن بود.

 

او در دورههای سنی مختلف خود آثاری به سبک و سیاق مختلف را مورد عنایت قرار داده و در جوانی مدتی به ترجمه آثار پلیسی و جنایی پرداخت، ترجمههای او از آثار موریس مترلینگ نیز به همین دوره برمیگردد. اما مقطعی نیز به ترجمه رمانهای عشقی و یا حتی شاهکارهای ادبی پرداخت که بهویژه در مورد اخیر کارش با واکنشهایی نیز مواجه شد، چرا که سبک ترجمه او به هیچ روی متناسب با ترجمه شاهکارهای ادبی نبود. در واقع منصوری برای ترجمه همان آثار تاریخی داستانی نظیر سینوهه، خواجه تاجدار و ساخته شده بود.

 

او در ترجمه چندان امانتدار نبود و شیوه خاص خودش را داشت و اغلب دانستههای بسیار خود را درباره تاریخ جهان در ایران را بهکار میگرفت و با شاخ و برگ دادن به داستان اصلی بر آن میافزود و سعی در جذابتر کردن روایت و در عین حال ارائه اطلاعات جنبی بسیار به مخاطب میکرد. بنابراین گاه در ترجمه از کتابی کوچک حدود ۲۰۰ صفحه، رمانی حجیم نزدیک به هزار صفحه میساخت، همانند خواجه تاجدار که اصل کتاب نه این حجم را دارد و نه این جذابیت را.

 

به دلیل همین سبک و سیاق بود که وقتی رمان لولیتا اثر ولادیمیر ناباکوف را ترجمه و به صورت پاورقی منتشر میساخت، واکنشهای منفی از سوی مخاطبان جدی ادبیات صورت گرفت و او هم ترجیح داد دیگر بهسراغ اینگونه آثار نرود و همان راهی که در آن تبحر داشت را دنبال کند. منصوری نثری روان و شیرین داشت و همین جذابیت باعث مخاطبان فراوانی برای آثارش شد و در کتابخوان شدن بسیاری نیز بهطور مستقیم تأثیرگذار بود. آثار او همچنان تجدید چاپ و با استقبال روبهرو میشوند و البته برخلاف تصور بسیاری از خوانندگان آنها، به لحاظ تاریخی آثاری چندان معتبر نیستند چرا که او تاریخ را بسیار با تخیل قوی خود میآمیخت و رنگ و بوی داستانی و دراماتیک میداد.

 

در زمینه ادبیات مذهبی بهطور مشخص منصوری با چهار کتاب بسیار مشهور شناخته میشود یکی محمد پیامبری که از نو باید شناخت (کنستان ویرژیل گئورگی) که به زندگی پیامبر اکرم میپردازد و این کتاب نیز همانند اغلب آثار منصوری ترجمه و تألیف و برخوردار از افزودههای اوست به گونهای که حتی میتوان او را در خلق کتاب سهیم دانست. این کتاب در سالهای پس از انقلاب برای مدتی امکان انتشار نیافت، نسخههای بسیاری از آن بهصورت افست و غیرمجاز فروش رفت تا اینکه در اواخر دهه هفتاد دوباره امکان انتشار یافت. او همچنین در کتاب مغز متفکر جهان شیعه (امام صادق) که به زندگانی امام ششم شیعیان به زبان داستان پرداخته است عنوان مؤلف را یدک میکشد این کتاب نیز همانند دیگر آثار او به زبانی شیرین، روایی و داستانی به شکلی جذاب زندگی امام صادق را روایت میکند.

 

اما منصوری دو کتاب دارد به نامهای عایشه پس از پیامبر و امام حسین و ایران که در هر دو نام کورت فیشلر بهعنوان نویسنده ثبت شده است.

اما نکته جالب آنجاست که وقتی جستوجویی برای یافتن نام و نشان این نویسنده صورت میگیرد به نتیجه درستی نمیتوان رسید. ظاهرا اصلا نویسندهای بدین نام آنهم آلمانیتبار وجود ندارد؛ و این همان شیوه قدیمی است که برخی برای خارجی نشان دادن نویسندگان آثار خود بهکار میبردند و البته منصوری نیز پیش از این، مثلا در مورد آثار جناییاش بهکار برده، آثاری که گاه تحت عنوان به قلم یک نویسنده آمریکایی! منتشر شده بود.

 

بنابراین احتمال دارد منصوری با توجه به اطلاعات تاریخی و مذهبی که داشته دست به کار نوشتن این دو رمان شده است و هوشمندانه (از آنجا که عادت داریم فکر کنیم مرغ همسایه غاز است و معمولا آثار تحقیقی خارجی جماعت را بهتر فرض میکنیم)، برای جذب مخاطب این نام را اختراع کرده است. از طرف دیگر با توجه به مذهبی بودن این آثار و حساسیتهای موجود و تبعات نوشتن آثاری درباره همسر پیامبر و یا امام حسین را از خود دور ساخته است.

 

اما صرفنظر از این مسئله هم، منصوری آنقدر بهعنوان مترجم در حاصل کارش دخل و تصرف میکرد که نام مؤلف برایش برازندهتر بود. هر دو کتاب به سبک و سیاق دیگر آثار منصوری است، با نثری روان، بیانی شیرین و جذاب که مخاطب عام را بهدنبال خود میکشد، به لحاظ مستندات تاریخی هم شاید آنقدرها هم استوار نباشند و قطعا جای بحث دارند، مخصوصا اینکه منصوری در کتاب امام حسین و ایران اشاراتی جالب توجه درباره زمان وقوع حادثه عاشورا میکند!

 

منصوری از دید یک نویسنده خارجی از حماسهپردازیها و یا مرثیهسرایی معمول در آثار مربوط به عاشورا فاصله گرفته و با لحنی داستانپردازانه و جذاب این کتاب را منتشر ساخته است. در مورد عایشه پس از پیامبر نیز بیشتر تمرکز خود را روی وجوه دراماتیک علاقه پیامبر به همسر جوانش گذاشته است.

 

(منبع: حمید رضا امیدی سرور از سایت "مد و مه")

 

....... .............. ................... ..........................

 

سینوهه پزشک فرعون (۲جلد) اثری از میکا والتاری با ترجمه ذبیح الله منصوری

علی‌اکبر قاضی‌زاده؛

درباره وضعیت معاش زنده یاد ذبیح الله منصوری چنین می‌گوید: اما نصیب خود او از این همه کار گذران یک زندگی زیر متوسط بود. تا سال ۵۲ در خانه ای در خیابان امیریه زندگی می کرد که هیچ کس از دوستان او آن خانه را ندیده است. بعد هم در کوی نویسندگان توانست آپارتمانی دست و پا کند که عاقبت در همین خانه هم درگذشت. بیشتر عمر او در بالاخانه ای در یک ساختمان قدیمی در کوچه خواندنی ها (اول فردوسی از جنوب، نرسیده به کوشک مصری) گذشت. با آنکه در اغلب مطبوعات مطرح زمان خود همکاری داشت و با اینکه کار قلمی او با رونق فروش آن مطبوعات نسبت مستقیم داشت، عاقبت به عنوان حروفچین و از سوی اتحادیه حروفچینان توانست بیمه شود. کارگران حروفچین هم منصوری را خوب می شناختند و هم او را دوست داشتند.

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

با تشکر از سایت "همشهری" و "خبرگذاری میراث فرهنگی" و سایت "خبرآنلاین"/ khabaronline.ir و سایت "گروه درسی زبان و ادبیات فارسی" و سایت "ویستا" و از حمید رضا امیدی سرور و سایت "مد و مه" و "پیک هفته" و مهرداد از سایت persianblog.ir و محسن بهرامی از "گل گشت و کتیبه"/ سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/اردیبهشت ماه 1391 خورشیدی/ آپریل 2012 میلادی/