با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

محمد نفس زکیه و ابراهیم ، پسران عبدالله بن حسن مُثَنّی (حسن مُثنی از 37 تا 97 ه.ق) بن حسن مجتبی بن علی ابن ابیطالب

قیام محمد نفس زکیه= محمد انسان بی گناه در مدینه (144 یا 145 ه.ق) و برادرش ابراهیم قتیل باخَمرا در بصره (145 ه.ق)

 

حسن مُثنی (از 37 تا 97 ه.ق) فرزند حسن مجتبی(ع) ؛ عبدالله بن حسن مثُنی ؛ حسن بن زید (از 83 تا 168 ه.ق)

 

جزیره العربیه و قبایل بدوی اطراف مکه و مدینه؛

 

از حادثه های سال 144 هجری قمری

قیام محمد نفس زکیه (144 ه.ق) پسر عبدالله بن حسن مُثَنّی ملقب به عبداللـه محض برعلیه خلیفه ابوجعفر منصور (136 تا 158 ه.ق)

در "تاریخ طبری"، جریر طبری از حوادثی که در سال 144 ه.ق روی داد آورده که در این سال 144 ه.ق و سال بعد محمد و ابراهیم پسران عبدالله بن حسن مُثنی(1) بن حسن مجتبی بن علی ابن ابیطالب بر خلیفه عباسی ابوجعفر منصور دوانقی(از 136 تا 158 ه.ق/ نام واقعی: عبدالله بن محمد) قیام کردند.

 

محمد و ابراهیم پسران عبدالله بن حسن مثُنی(2) و از نوادگان امام حسن و امام علی شیعیان بودند. گویند: محمدبن عبدالله(محمد نفس زکیه) می گفته بود که وقتی کار بنی مروان(اواخر دوران بنی امیّه) آشفته بود و بنی هاشم شبانگاه در اجتماع اَبْواء در مکه مشورت داشتند که با کی بیعت خلافت کنند(بعد از خلفای بنی امیّه)، ابوجعفر منصور نیز با دیگر کناره گرفتگانی که آنجا بودند با وی(محمد بن عبدالله، معروف به محمد نفس زکیه) بیعت برای خلافتش بعد از بنی امیه، کرده بود.(تاریخ طبری، جلد 11، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 4740)

 

بعد از اجتماع أبْوَاءْ، سپس‌ فرستادند به‌ دنبال‌ حضرت‌ جعفر صادق‌ عليه‌السّلام و عبدالله‌ بن‌ محمد بن‌ عُمَر بن‌ علی‌ عليه‌السّلام كه‌ از آنها برای محمد بيعت‌ بگيرند. حضرت‌ صادق‌ عليه‌السّلام بيعت‌ نكردند و گفتند: اين‌ مهدینمی‌باشد. و اسم‌ وی‌ كه‌ محمد است‌ شما را گول‌ زده‌ است‌! به‌ عبدالله‌ محض‌ گفتند: اگر اين‌ بيعت‌ به‌ جهت‌ خروج‌ و امر به‌معروف‌ است‌، پس‌ چرا با تو بيعت‌ نكنيم‌ كه‌ شيخ‌ بنی‌هاشم‌ هستی‌؟! وليكن‌ عبدالله‌ محض گفت‌: اين‌ سخنان‌ تو صحيح‌ نيست‌، و تو به‌ جهت‌ حسادت‌ بيعت‌ نمی کنی‌!

 

حضرت‌ برخاستند و دست‌ بر پشت‌ سَفَّاح‌ زدند و گفتند: اين‌ مرد خليفه‌ می‌شود و برادران‌ او و اولادشان‌ خليفه‌ می‌شوند. و دست‌ بر كتف‌ عبدالله‌ محض‌ زده‌ و گفتند: خلافت‌ از آن‌ تو و پسران‌ تو نيست‌، و هر دوی‌ آنان‌ كشته‌ خواهند شد. و به‌ عبدالعزيز فرمود: صاحب‌ ردای‌ زرد (ابوجعفر منصور) عبدالله‌ را خواهد كشت‌، و پسرش‌ را كه‌ محمد است‌ نيز خواهد كشت‌.(کتاب "امام شناسی"، سایت"معرفی اسلام.کام" یا "maarefislam.com")

 

ابوجعفر منصور با ابومسلم خراسانی در حج 136 هجری قمری

ابوجعفر منصور در سال 136 ه.ق در ایام زندگی برادرش خلیفه ابوالعباس سفاح* با ابومسلم به حج رفته و همه بنی هاشمیان به دیدار وی رفته بودند بجز محمد و ابراهیم پسران عبدالله بن حسن مُثنی. در این دوران زیادبن عبیدالله از طرف سفاح و بعدآ ابوجعفر منصور ولایتدار مدینه بود و وقتی ابوجعفر منصور درباره محمد و ابراهیم پرسید، زیادبن عبیدالله بدو گفته بود خاطر به کار آنها مشغول مدار، من آنها را به نزد تو میآرم. و وقتیکه ابوجعفر منصور در همانسال 136 ه.ق به خلافت رسید، اندیشه ای جز جستن محمد و اینکه وی چه قصدی دارد نداشت، او بنی هاشم را یکایک بخواند و در خلوت از کار محمد و ابراهیم پرسید. بنی هاشمیان به او اطمینان دادند که محمدبن عبدالله آهنگ مخالفت او را ندارد و خواستار نافرمانی نیست. بجز حسن بن زید(3) که بگفت به خدا اطمینان ندارم که بر تو نتازد که او از مخالفت تو خواب ندارد و در کار خویش بیندیش.(تاریخ طبری، جلد 11، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 4740)

 

و بنا بر گفته یحیی بن خالد بن برمک، ابوجعفر منصور چند برده از بردگان بدوی را بخرید و به هر کدام شتری داد و آنها را به جستجوی محمد در اطراف مدینه پراکند و بدین گونه بدنبال محمد جستجو میکردند. محمدبن حفص و به نقل از پدرش میگوید محمد و ابراهیم از خلیفه ابوجعفر منصور بیمناک بودند، سوی عدن رفتند و از آنجا سوی سند و به کوفه و مدینه رفتند.(همان، ص 4745) و حارث بن اسحاق میگوید زیادبن عبیدالله برای امیرمومنان تعهد کرد که دو پسر عبدالله را پیدا کند و منصور او را بر مدینه گماشت و چنان بود که وقتی حسن بن زید خبری درباره محمد و ابراهیم می یافت، صبر میکرد تا از جای خویش بروند آنگاه به ابوجعفر منصور خبر میداد که نشان گفته او را می یافت و باورش میداشت تا به سال 140 ه.ق که به حج رفت و چیزهایی تقسیم کرد که خاص خاندان ابوطالب بود. اما دو پسر عبدالله به نزد وی نمایان نشدند. خلیفه منصور پدر محمد و ابراهیم را پیش خواند و درباره پسرانش از او پرسش کرد که گفت خبر ندارد سپس به همدیگر سخن درشت گفتند تا ابوجعفر به عبدالله ناسزای مکیدن بدو گفت. عبدالله گفت ای ابوجعفر، ناسزای مکیدن را درباره کدام یک از مادرانم میگویی؟ فاطمه دختر پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم؟ یا فاطمه دختر اسد؟ یا فاطمه دختر حسین(فاطمه دختر امام سوم شیعیان، زن حسن مثُنی که بعد از مرگ حسن مثُنی با نواده عثمان ازدواج کرد.)؟ یا ام اسحاق دختر طلحه؟ یا خدیجه دختر خویلد؟ ابوجعفر منصور گفت درباره هیچیک از آنها، بلکه درباره جرباء (عبدالله بن حسن مُثنی زاده جرباء بود) دختر قسامه بن زهیر که زنی از قبیله طی بود. در این هنگام مسیب بن زهیر برجست و گفت ای امیرمومنان، بگذار گردن روسپی زاده را بزنم. و گویند زیادبن عبیدالله نیز از جای برخاست و عبای خویش را بر عبدالله انداخت و گفت ای امیرمومنان او را به من ببخش که دو پسر وی را برای تو پیدا میکنم. و عبدالله را از ابوجعفر منصور خلاصی داد.(همان، ص 4746) اما عباس بن محمد گوید خلیفه ابوجعفر منصور به ربیع گفت عبدالله را به زندان ببرد و عبدالله بن حسن سه سال در زندان منصور ببود و وقتیکه عبدالله در زندان بود ابوحنین پیش وی رفت و عبدالله از او پرسید امروز چه خبر؟ ابوحنین گفت آری، منصور دستور داد کالا و بردگان ترا بفروشند، اما گمان ندارم که کسی برای خرید آن قدم پیش نهد. عبدالله گفت وای تو ای ابوحنین، به خدا اگر من و دخترانم را به بردگی بیآرند، ما را می خرند.

 

ابوهبار مزنی از یاران محمد نفس زکیه میگوید(البته جریر طبری در تاریخش و از حادثه های سال 144 ه.ق هیچگاه از محمدبن عبدالله بنام محمد نفس زکیه نام نبرده- رضا زینتی) وقتی به سال 140 ه.ق ابوجعفر منصور به حج رفت، در آن سال محمد و ابراهیم پسران عبدالله نیز که نهان بودند به حج آمدند و می خواستند ابوجعفر منصور را به غافلگیری بکشند. عبدالله بن محمد اشتر به آنها گفت من وی را از پیش پای شما برمیدارم. محمد بن عیدالله گفت نه، به خدا هرگز او را به غافلگیری نمی کشم تا دعوتش کنم. نصربن قادم گوید در آن سال که ابوجعفر منصور به حج رفت عبدویه و گروهی از یارانش به مکه بودند او می گفت می خواهم مابین صفا و مروه این نیم نیزه را در ابوجعفر فرو برم و این خبر به محمد بن عبدالله رسید و وی را منع کرد و گفت در جایی بزرگ هستی و رای من این نیست که چنین کنی. گوید یکی از سرداران ابوجعفر منصور که از مردم خراسان بود نیز در کارشان وارد شده بود اما کارشان و آنچه بر آن اتفاق کرده بودند سر نگرفت و اسماعیل بن جعفر به نزد ابوجعفر منصور رفت و کار را بدو خبر داد. سردار خراسانی نیز توسط محمد به پدرش عبدالله سپرده شد و او آن سردار را به یکی از نواحی خراسان فرستاد و ابوجعفر منصور بعد از دستیابی به یاران آن سردار به کشتن آنان پرداخت و بعد از آن بود که عبدالله بن حسن مُثنی پدر محمد بن عبدالله به زندان خلیفه ابو جعفر منصور شد.

 

حارث بن اسحاق گوید خلیفه ابوجعفر منصور، یکی از خبرگیران خویش را بهمراه نامه ای از زبان شیعیان به محمد که از اطاعت و آمادگی خویش سخن داشتند، با مال و تحفه هایی سوی عبدالله بن حسن مثُنی(پدر محمد بن عبدالله نفس زکیه) به مدینه فرستاد. آن مرد در مدینه به نزد عبدالله درآمد و درباره محمد از او پرسید که بدو گفت محمد در کوهستان جُهینه است(به‌ آن‌ أشْقَر نیز می‌گفتند.) و گفت بر علی بن حسن، مرد پارسای ملقب به اغر که در ذی ابر جای دارد گذر کن او ترا راهنمایی میکند. آن مرد خبرگیر بنزد علی بن حسن رفت که وی را راهنمایی کرد. گوید: ابوجعفر منصور دبیری داشت برای کارهای محرمانه که شیعه بود و او قضیه خبرگیر را برای عبدالله بن حسن نوشت و عبدالله، ابوهبار مزنی را پیش علی بن حسن و محمد فرستاد تا آنان را از خبرگیر بر حذر دارد. ابوهبار مزنی گوید به نزد محمد و عده ای از یارانش در غاری آن خبرگیر را دیدم که با دیدن من آثار نگرانی بر او نمودارشد. بعد از سخنی کوتاه به محمد نفس زکیه گفتم مرا حاجتی است او و من برخاستیم و من خبر آن مرد را به محمد گفتم. محمد میگفت جز به ضرورت خون نمی ریزم و قرار شد به بندش کنیم و به یکی از معتمدان محمد از مردم کوهستان جُهینه بسپاریم. اما در این میان آن خبرگیر قمقمه آب را برگرفته بود و با بهانه نماز و وضو گرفتن پشت قله ای نهان شده بود. ابوهبار مزنی گوید در کوه و اطراف آن بگشتیم، گویی زمین او را فرو برده بود. خبرگیر در راه به بدویانی رسید که بار برای مدینه داشتند. او با دادن پول در جوال بارها پنهان شد تا به مدینه رسیدند و او به نزد ابوجعفر منصور رفت و همه چیز را بگفت اما بجای نام ابوهبار مزنی نام کسی دیگر را برد که منصور او را از آن طایفه در جُهینه بگرفت و چون آن بیچاره چیزی نمیدانست منصور او را تازیانه بزد و تا وقتیکه منصور بود او در زندان ببود.

 

*) أبوالعبَّاس‌ سَفَّاح‌ همان عبدالله‌ بن‌ محمّد بن‌ علی‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ عبّاس(عموی پیمبر مسلمانان)‌ بود. ویاولین خلیفه بنی عباسی است و بنا به‌ نقل‌ طبری‌ در سيزدهم‌ ربيع‌ الآخر در سنۀ 132 هجریه‌ شاغل‌ مقام‌ خلافت‌ شد، و در كوفه‌ بود. كوفيان‌ با او در اين‌ تاريخ‌ بيعت‌ نمودند. طبری‌ اين‌ قول‌ را از هشام‌ بن‌ محمد ذكر می‌كند، وليكن‌ می‌گويد: وَاقِدی‌ گفته‌ است‌: در جمادی‌ الاُولی‌ از سنۀ 132 هجریه در مدينه‌ با او بيعت‌ كردند.(تاريخ‌ الرّسل‌ و الملوک‌ یا تاريخ‌ طبری‌، ص‌ 420، با تحقيق‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، طبع‌ دارالمعارف‌ مصر)

 

محمد نفس زکیه (محمد بن عبدالله) در مدینه

محمد بن عبدالله برای مدتی کوتاه به مدینه آمد، زیادبن عبیدالله خبر یافت و با وی ملاطفت کرد و امانش داد که با وی بر مردمان آشکار شود. هنگام تاریکی در بازار مدینه زیادبن عبیدالله پهلوی محمد ایستاد و گفت ای مردم، این محمدبن عبدالله بن حسن مُثنی است آنگاه رو بدو کرد و گفت به هر یک از شهرهای خدا که میخواهی برو. عیسی بن عبدالله از دیگر فرزندان عبدالله بن حسن گوید ابراهیم بن عبدالله(برادر کوچک محمد نفس زکیه) به نزد زیادبن عبیدالله رفت زره ای آهنین زیر لباس خویش بر تن داشت زیاد دست بدان زد و گفت ای ابواسحاق(ابراهیم) گویی از من بدگمانی، به خدا هرگز از من به تو بدی نخواهد رسید. همچنین عیسی به نقل از پدرش گوید زیادبن عبیدالله، محمد را برنشاند و سوی بازار برد، مردم مدینه همدیگر را بانگ زدند مهدی، مهدی(شخصیتی از آل محمد که مردم در انتظار ظهورش برای قیام برعلیه ظلم هستند) و او متواری شد و نمودار نشد تا وقتی که قیام کرد.

 

برکناری زیادبن عبیدالله ولایتدار مدینه (141 ه.ق)

بعد از متواری شدن محمد، خبر از طرق گونه گون به خلیفه ابوجعفر منصور رسید. حارث بن اسحاق در ادامه گوید ابوجعفر، ابوالازهر را که از مردم خراسان بود با نامه ای برای معزولی زیادبن عبیدالله و ولایتداری مدینه برای عبدالعزیز بن مطلب، قاضی زیادبن عبیدالله، سوی مدینه فرستاد و دستورش داد تا زیاد را در بند آهنین کند و تمامی اموالش را مصادره کرده و با عاملانش سوی ابوجعفر منصور فرستد. ابوالازهر در جمادی الاخر 141 ه.ق به مدینه رسید و دستور خلیفه را اجرا کرد. منصور مدتی بعد محمدبن خالد را ولایتداری مدینه داد و بدو دستور داد برای جستجوی محمد مدینه و اطراف را بکاود و دست او را در کار خرج برای جستجوی محمد باز نهاد. کسان محمدبن خالد به اطراف مدینه رفتند اما چیزی نیافتند. سپس محمدبن خالد و سپاهیان او در مدینه بر خانه های کسان می گذشتند و آنجا را میکاویدند اما باز چیزی نیافتند.

 

ریاح بن عثمان بن حیان تنگدست از مردم قیس بن عیلان ولایتدار مدینه (144 ه.ق)

و چون ابوجعفر منصور در کار محمدبن خالد پیشرفتی ندید معزولش کرد و ابوالسعلاء از مردم قیس بن عیلان را پیش خواند و بدو گفت مرا درباره کار محمد و ابراهیم مشورت گوی که کارشان مرا به رنج انداخته است. ابوالسعلاء گفت رای من اینست که یکی از فرزندان زبیر یا طلحه را به کار گیری که آنها از سر کینه توزی جستجو میکنند و چیزی نمی گذرد که هر دو را پیش تو میآورند. ابوجعفر منصور گفت خدایت بکشد چه رای نکویی آورده ای! به خدا این از من نهان نبود اما با خدا پیمان کرده ام که از خاندانم به کمک دشمنان خودم و آنها انتقام نگیرم اما یکی از اوباشکان عرب را مامور آنها می کنم و همان میکند که گفتی.(همان، ص 4758) آنگاه ریاح بن عثمان بن حیان تنگدست را که از مردم قیس بن عیلان بود توانگرش کرد و ولایتداری مدینه را داد و گفت که هماندم بی آنکه به خانه خویش رود حرکت کند و در جستجوی محمد و ابراهیم بکوشد. ریاح بن عثمان با شتاب روان شد و هفت روز مانده از رمضان 144 ه. ق به مدینه رسید و در خانه مروان (مقر ولایتدار مدینه) و در طاقنمای آن جای گرفت. در آنوقت عبدالله در قبه خانه که بر راه اطاقک بود محبوس بود که زیادبن عبیدالله وی را آنجا محبوس کرده بود. ریاح بن عثمان با حاجبش که کنیه ابوالبختری داشت به نزد عبدالله بن حسن رفت و گفت ای پیر، به خدا امیرمومنان مرا به خاطر خویشاوندی نزدیک یا خدمتی که از پیش بدو کرده باشم به کار نگرفته است به خدا چنانکه زیاد و ابن قسری را بازیچه کردی مرا بازیچه نتوانی کرد. به خدا باید دو پسرت محمد و ابراهیم را پیش من بیاری وگرنه جانت را می گیرم.(همان، ص 4760) گوید عبدالله سر برداشت و گفت بله، به خدا تو کبودک قیسی که میان آنها سرت را می برند چنانکه سر گوسفند را می برند. ابوالبختری میگفت ریاح بن عثمان بوقت بازگشت دست مرا گرفته بود و من سردی دست وی را احساس میکردم. او پاهایش را به زمین میکشید و من گفتم به خدا عبدالله از غیب خبر ندارد.

 

آیینه جهان نمای آدم در اختیار خلیفه ابوجعفر منصور

عبیدالله بن محمد گوید وقتی خدای آدم را از بهشت فرو فرستاد وی را بر ابوفبیس بالا برد و همه زمین را پیش روی وی برد که آنرا بدید و به آدم گفت این همه از آن تُست. آدم بگفت پروردگارا چگونه بدانم که در آن چیست؟ گفت وقتی فلان و فلان ستاره را دیدی چنین و چنان باشد و چون فلان و فلان ستاره را دیدی چنان و چنان باشد و این را به وسیله ستارگان میدانست، آنگاه این کار بر آدم سخت شد و خدای عزوجل آیینه ای از آسمان فرستاد که به وسیله آن هرچه را در زمین بود می دید. وقتی آدم بمُرد، شیطانی به نام فقطس به طرف آیینه رفت و آنرا شکست و بر آن در مشرق شهری ساخت به نام جابرت. وقتی سلیمان بن داود بیآمد(بنابر نوشته تورات از آدم تا سلیمان نبی تقریبآ 3000 سال و اندی طول میکشد) درباره آیینه از فقطس پرسش کرد، گفت زیر پایه های جابرت است. گفت آنرا بنزد من آر. گفت کی جابرت ویران می کند؟ سلیمان گفت تو. پس آیینه را به نزد سلیمان آورد که پاره های آنرا پهلوی هم می نهاد و آنرا به وسیله پاره چرمی به جای خود محکم میکرد و در آن نظر میکرد، وقتی سلیمان بمُرد شیطانها بر آیینه جستند و آنرا ببردند و چیزی از آن باقی ماند که بنی اسراییل همچنان به ارث میبردند تا به راس الجالوت* رسید و آنرا پیش مروان بن محمد**(از 126 تا 132 ه.ق)، آخرین خلیفه اموی آورد که آنرا می سایید و بر آیینه دیگر می نهاد و در آن چیزهای ناخوشایند میدید، پس آنرا بینداخت و گردن راس الجالوت را بزد و آینه را به یکی از کنیزان خویش داد که در پنبه ای نهاد و سپس در سنگی جای داد. وقتی ابوجعفر منصور بیآمد درباره آن پرسش کرد و به جستجوی آیینه برآمد. و چنان بود که محمدبن عبدالله(نفس زکیه) را در آیینه میدید و به ریاح بن عثمان نوشت که محمدبن عبدالله در ولایتی است که در آنجا اترج و تاک هست وی را در آنجا بجوی. میگوید یکی از یاران ابوجعفر منصور به محمدبن عبدالله نوشته بود در هیچ جا بیشتر از مدت رسیدن برید از عراق به مدینه اقامت مگیر و محمد جا به جا میشد.

 

محمد نفس زکیه (محمد بن عبدالله) در کوهستان جُهینه

گوید ابوجعفر منصور به ریاح بن عثمان نوشت که محمد در یکی از دره های رضوی در کوهستان جُهینه از توابع ینبع است. پس ریاح بن عثمان، عمروبن عثمان جهنی را که یکی از بنی جشم بود، عامل آنجا کرد و دستورش داد محمد نفس زکیه را بجوید. پس با اسب و مردی سوی آنجا رفت، محمد بترسید و بگریخت. محمد یک پسر خردسال داشت که در ایام ترس وی زاده بود و همراه کنیزی از آن وی بود که از کوه بیفتاد و پاره پاره شد و عمروبن عثمان بازگشت. وقتی پسر محمد سقوط کرد محمد شعری بدین مضمون برای پسرش گفت:

 

شلوارش دریده بود و از پابرهنگی شکوِه داشت که لبه های سنگ تیز، آنرا می خراشید ترس او را سرگردان کرد و آنرا ناچیز شمرد و هر که از تیغ تیز گریزد چنین باشد مرگ مایه راحت وی می بود و بندگان را از مرگ چاره نیست.

 

محمدبن عبدالله خود گوید در آن اثنا که با کنیز فرزنددار خویش در رضوی بودم و پسر شیرخوار من به نزد وی بود ابن سنوطی وابسته ای از آن مردم مدینه در کوهستان به من هجوم آورد. من به فرار برون شدم کنیز نیز گریخت و کودک از بغل او بیفتاد و پاره پاره شد. عبیدالله بن محمد در ادامه حرفهای محمد گوید بعدها وقتی محمد قیام کرده بود، ابن سنوطی را پیش وی آوردند. پس بگفت تا او را بداشتند و همچنان به زندان بود تا محمد کشته شد.(همان، ص 4761 تا 4764)

 

*) راس الجالوت: رییس یا رهبر آوارگان یهودی را راس الجالوت می نامیدند. این کلمه برای اولین بار، بعد از کشته شدن شاه یهودان ژکونیا در جنگ با بخت النصر و نابودی معبد دوم و به اسارت گرفته شدن یهودیان و بردنشان به بابل، به رهبر یا رییس یهودیان اسیر در بابل به زبان یهودی راس الجالوت میگفتند. و بوستنای اولین راس الجالوت یهودان بعد از سلطه اعراب بر بابل بود. وی پسر حنانیا و از سلاله داوود پادشاه(پیمبر داوود) بود. و راس الجالوت یهودان در دوران مروان بن محمد میتواند ...؟!

**) مروان بن محمد، ملقب به مروان ثانی٬ او آخرین خلیفه اموی از 126 تا 132 ه.ق/ 744 تا 750 میلادی بود. مروان بن محمد در برابر ابومسلم خراسانی شکست خورد و به مصر گریخت و در آنجا کشته شد.

 

کشتار‌ شگفت‌انگيز ابوجعفر منصور به‌ بنی ‌الحسن مثُنی

خاندان محمد بن عبدالله (محمد نفس زکیه) در زندان خلیفه ابوجعفر منصور در مدینه (144 ه.ق)

گویند محمدبن عبدالله تا وقتی که قیام کرد همچنان از جایی به جایی انتقال می یافت و کار وی برای منصور دراز شد و عبدالله بن حسن مثُنی همچنان محبوس بود. عبدالعزیزبن سعید عامل زکات خلیفه ابوجعفر منصور، به او گفت ای امیرمومنان، آیا انتظار داری محمد و ابراهیم به دست تو افتند در صورتی که فرزندان حسن مثُنی(برادران و خواهران و فرزندان عبدالله بن حسن مثُنی و تمامی خانواده محمد و ابراهیم) آزادند، به خدا هر کدامشان در دل مردم از شیر پُر مهابت ترند.

 

و همین سخن بود که ابوجعفر منصور را به اندیشه زندانی کردن خاندان حسن مثُنی واداشت. چنان بود که عبدالله بن حسن مثُنی را به زندان کرده بود و حسن بن حسن مثُنی به سبب برادرش ریش خویش را رنگ نمیکرد و ابوجعفر منصور میگفت او عزاداری چه میکند؟ پس ابوجعفر منصور به ریاح بن عثمان دستور داد فرزندان حسن مثُنی را بگیرد و ابوالازهر مهری را برای اینکار فرستاد. پس ریاح بن عثمان، حسن و ابراهیم پسران حسن مثُنی و حسن بن جعفر بن حسن و سلیمان و عبدالله پسران داودبن حسن مثُنی، و محمد و اسماعیل و اسحاق پسران ابراهیم بن حسن مثُنی را که نسب همگیشان به علی ابن ابیطالب میرسید گرفت. عباس بن حسن را نیز بر در خانه اش گرفتند مادرشان عایشه دختر طلحه بن عمر میگفت بگذارید او را ببویم. به او گفتند به خدا تا وقتی که در این دنیایی نه. علی بن حسن را که لقب عابد داشت گرفتند. عبدالله بن عمر گوید محمدبن عبدالله پسر خویش علی را سوی مصر فرستاد وی را که آهنگ قیام داشت به عامل مصر نمودند که او را به بند کرد و بنزد ابوجعفر منصور فرستاد که معترف شد و یاران پدر خویش را نام برد و بعدها در زندان منصور درگذشت، عبدالرحمان بن ابی الموالی و ابوحنین از جمله نامبردگان بودند که آنها را به زندان کردند و ابوحنین را یکصد تازیانه زدند.

 

ریاح بن عثمان آشکارا محمد و ابراهیم و مردم مدینه را دشنام میگفت و روزیکه بر منبر بود از آنها به نام فاسقان و عصیانگران و جنگجویان یاد کرد و آنگاه دختر ابوعبیده مادرشان را یاد کرد و زشت گفت و مردم آنچه را گفته بود سخت ناروا گرفتند و ریگ پرانیدند و دشنام گفتند آنگاه بس کردند و دست بداشتند و ریاح بن عثمان شتابان وارد خانه مروان شد. موسی بن عبدالله برادر محمد نفس زکیه و ابراهیم گوید وقتی زندانی شدیم زندان برای ما تنگ بود. پدرم از ریاح بن عثمان خواست اجازه دهد که خانه ای بخرد و زندان ما را در آن قرار دهد.(همان، ص 4766) موسی در ادامه گوید ریاح بن عثمان اجازه داد و پدرم خانه ای خرید که بدان انتقال یافتیم و چون زندانی بودن ما دراز شد محمد به نزد مادر خویش هند رفت و گفت من به پدر و عموهایم بیش از آنچه تاب دارند تحمیل کرده ام آهنگ آن دارم که دست در دست این قوم نهم، شاید آنها را رها کنند. گوید مادرش جامه های ژنده پوشید و ناشناس همانند فرستاده به زندان آمد. بدو اجازه دادند و چون پدرم او را بدید بشناخت و برخاست و بنزد وی رفت که خبر محمد را با وی بگفت. پدرم گفت صبر میکنم به خدا امیدوارم که خدا به وسیله او گشایش خیری دهد. به محمد بگو به کار خویش دعوت کند و در آن بکوشد که گشایش ما به دست خداست.(همان، ص 4768)

 

در تاریخ طبری، طبع دارالمعارف مصر گفته شده عبدالله‌ بن‌ حسن(عبدالله محض)‌ مدّت‌ سه‌ سال‌ بود كه‌ در حبس‌ منصور بود. حسن‌ بن‌ حسن‌ آنقدر در اندوه‌ و غصّه برادرش‌ عبدالله‌ عميق‌ بود كه‌ محاسنش‌ از خضاب‌ بيرون‌ آمد. و ابوجعفر منصور می‌گفت‌: شدّت‌ علاقه‌ كار را به‌ كجا می رساند! رياح‌، حسن‌ (مُثَلَّث‌) و ابراهيم‌ (غَمْر) دو پسران‌ حسن‌ بن‌ حسن‌ (حسن‌ پسر حسن مثُنی‌) را گرفت‌، و حسن‌ بن‌ جعفر بن‌ حسن‌ بن‌ حسن‌، و سليمان‌ و عبدالله‌: دو پسران‌ داود بن‌ حسن‌ بن‌ حسن‌ را گرفت‌، و محمد و اسمعيل‌ و اسحق‌ بنی‌ابراهيم‌ بن‌ حسن‌ بن‌ حسن‌ (فرزندان‌ ابراهيم‌ غمر) را گرفت‌، و عباس‌ بن‌ حسن‌ (مثلّث‌) بن‌ حسن‌ (مثُنی‌) بن‌ حسن‌ بن‌ علی‌ بن‌ أبيطالب‌ را در خانه‌اش‌ گرفتند، مادرش‌: عایشه‌ دختر طلحه‌ بن‌ عُمَر بن‌ عبيدالله‌ بن‌ معمر گفت‌: واگذاريد مرا تا او را ببويم‌! گفتند: قسم‌ به‌ خدا امكان‌ ندارد تا تو در دنيا زنده‌ هستی بتوانی‌ او را ببویی‌! و ديگر علی‌ عابد بن‌ حسن‌ (مُثَلَّث‌) بن‌ حسن‌ بن‌ حسن‌. اينها همه‌ را گرفتند و محبوس‌ كردند. و أبوجعفر منصور با ايشان‌ همچنين‌ عبدالله‌ بن‌ حسن‌ بن‌ حسن‌ برادر علی‌ (یعنی‌ فرزند ديگر حسن‌ مثلّث‌) را مأخوذ داشت‌. (تاريخ‌ الرّسل‌ و الملوك‌ (تاريخ‌ طبری‌)، ص‌ 539، با تحقيق‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، طبع‌ دارالمعارف‌ مصر.)

 

فاطمه دختر حسین بن علی ابن ابیطالب ، همسر حسن مُثنی پسر حسن بن علی ابن ابیطالب

انتقال اُسرای بنی حسن مثُنی از مدینه به ربذه عراق (144 ه.ق)

بنابراین در سال 144 ه.ق، که خلیفه ابوجعفر منصور به حج رفت اما وارد مدینه نشد او به ریاح بن عثمان دستور داد فرزندان زندانی حسن مثُنی بن حسن بن علی را از مدینه سوی وی در ربذه عراق بفرستد و محمدبن عبدالله عثمانی(یا محمد عثمانی، یا محمد دیباج، یا محمد نواده عثمانی) را نیز که برادر مادری فرزندان حسن(مُثنی) بود بفرستد. مادر همگیشان فاطمه دختر حسین بن علی ابی ابیطالب بود.(*)

 

ریاح بن عثمان کس پیش محمد بن عبدالله عثمان فرستاد که در مُلک خویش در بدر بود و او را به مدینه آورد و با همراهی ابوالازهر و با فرزندان حسن و محمدبن عبدالله عثمانی سوی ربذه و ابوجعفر منصور حرکت کرد. کاروان اسُرا چون به قصر نفیس رسید آهنگران خواست بر آنان کُندها و غلُ ها نهد(در غلُ و زنجیرشان کند). حلقه های کُند عبدالله بن حسن تنگ بود و او را بگزید و بنالید. برادرش علی بن حسن قسمّش داد که حلقه های خویش را اگر گشاده تر است با وی عوض کند که عوض کردند. در موقع کُند کردن، علی بن حسن ایستاده بود و نماز میکرد. میان کُند ها یک کُند سنگین بود که نزدیک هر که میبردند از آن می رمید و میخواست از آن معاف شود. حسین بن زیدبن علی گوید صبحگاه به مسجد مدینه رفتم فرزندان حسن(مُثنی) را دیدم که همراه ابوالازهر از "خانه مروان"(محل و مقر ولایتدار مدینه بود) برونشان میآوردند تا سوی ربذه برند. چون بازگشتم جعفربن محمد از پی من فرستاده بود که پیشش رفتم و گفتم فرزندان حسن را دیدم که در محمل ها حرکت میدادند. جعفربن جعفر غلام خویش را خواست آنگاه پروردگار را بسیار خواند و به غلام گفت برو و وقتی حرکتشان دادند بیا و به من خبر بده. غلام بیآمد و گفت آنها را بیآوردند. جعفربن جعفر برخاست و پشت پرده ای مویین بایستاد تا دیده نشود. عبدالله بن حسن را در محملی رو به روی خویش دید که سیاه پوشیده بود و همه خاندان وی چنان بودند. چون جعفر در آنها نگریست چشمانش گریان شد و اشکش بر ریشش روان شد و گفت ای ابوعبدالله به خدا از پس اینان، بخاطر خدا حرمتی را محفوظ نمی دارند. ابن ابرود، حاجب محمد بن عبدالله(محمد نفس زکیه) گوید محمد و ابراهیم که همانند بدویان رو پوشیده بودند بیآمدند و همراه پدرشان راه می پیمودند، از او پرسش میکردند و از او اجازه قیام میخواستند که میگفت شتاب میآرید تا این کار برایتان میسر شود سپس میگفت اگر ابوجعفر نگذاشتتان که محترمانه زندگی کنید نباید مانعتان شود که محترمانه بمیرید.

 

*) محمد عثمانی یا محمد نواده عثمانی یا محمّد ديباج كه همان محمّدبن‏عبدالله عثمانى است، برادر مادرى عبدالله مَحْض و ابراهيم غِمْر و حسن مُثَلَّث بود. چون فاطمه بنت‏الحسين پس از حسن‏مثنّى به عبدالله‏بن‏عَمْرو بن عثمان كه نوه عثمان(خلیفه سومی) است شوهر كرد و از او محمّد(محمد دیباج، یا محمّدبن‏عبدالله عثمانى، یا محمد عثمانی یا محمد نواده عثمانی) را زایید(**)، و محمّد عثمانی دختر خود را كه رقيّه بود به إبراهيم قتيل باخَمْرى تزويج كرد.("کتاب امام شناسی" از سایت " maarefislam.com") اگر بخواهیم حساب کنیم پس نوه عثمان با فاطمه ازدواج كرده است و نيز ابراهيم نوه عثمان را گرفته است. و چون زيدبن‏عمروبن‏عثمان، در آخرالأمر سُكَيْنَة بنت الحسين عليه‏السلام را تزويج كرده است بنابراين دو نفر از نوادگان عثمان كه دو برادر بودند دو دختر امام حسين عليه‏السلام را كه فاطِمَه و سُكَيْنَه باشند تزويج كرده‏اند.

 

**) اگر محمدبن عبدالله عثمانی یا محمد دیباج یا محمد عثمانی، پسر فاطمه دختر حسین و نواده عثمان است و او نمیتواند دایی یا عموی فرزندان عبدالله بن حسن مثُنی باشد. ولی اگر قرار شود با فرهنگ و آداب ایرانی به موضوع نگاه کنیم، او برادر فرزندان عبدالله بن حسن مثُنی است؛ راوی رضا زینتی)

 

کشته شدن محمد بن عبدالله عثمانی= محمد نواده عثمانی= محمد عثمانی= محمد دیباج پدر زن ابراهیم بن عبدالله محض

با رسیدن فرزندان حسن(مثُنی) در ربذه، حارث بن عامر گفت حمد خدای را که شما را از ولایت ما بیرون کرد و حسن بن حسن آماده پاسخ گویی وی شد اما عبدالله بدو گفت که قسّمت میدهم که خاموش بمانی. و محمدبن عبدالله عثمانی (محمد نواده عثمانی) به نزد ابوجعفر منصور رفت که پیراهنی بر تن داشت و روپوشی سبز و زیر جامه ای نازک. وقتی مقابل خلیفه ابوجعفر منصور رسید، ابوجعفر منصور بدو گفت هی، ای دیوث. محمد نواده عثمان گفت سبحان الله! به خدا مرا در خردی و بزرگی طور دیگر می شناختی. ابوجعفر منصور گفت دخترت که زن ابراهیم بن عبدالله بن حسن است از کجا آبستن شده؟ تو با من به قید طلاق و عتق پیمان کردی که با من دغلی نکنی و با دشمن من همدستی نکنی پس از آن، به نزد دختر خویش میروی که رنگ و عطر زده. پس از آن وی را آبستن می بینی و از آبستنی وی شگفتی نمی کنی! تو پیمان شکنی یا دیوث. به خدا آهنگ سنگسار کردن وی را دارم. محمد نواده عثمان گفت اما قسمّ هایم بر این بود که در کار دغلی تو، دانسته دخالت نکنم. اما تهمتی که به این دختر زدی خدای او را به سبب نسب پیمبر خدای از آن برکنار داشته، وقتی آبستنی وی نمودار شد پنداشتم که به هنگام غفلت ما شوهرش بدو پرداخته.

 

ابوجعفر منصور آزرده خاطر بگفت تا جامه های محمد نواده عثمانی را بدرند، پیراهن وی را از روی زیرجامه دریدند که عورتش دیده میشد پس از آن بگفت که یکصدو پنجاه تازیانه به او زدند که سخت بی تاب شد. ابوجعفر منصور همچنان به او ناسزا میگفت و وا نمی ماند. یکی از تازیانه به صورتش خورد که گفت وای تو از چهره ام دست بدار که حرمت پیمبر خدا بر آنست. ابوجعفر منصور به ترغیب پرداخت و به ضارب گفت به سر، به سر! نزدیک سی تازیانه به سرش زدند سپس قیدی چوبین خواست که همانند وی دراز بود و آنرا در گردنش محکم کردند و دست وی بدان بستند و با قید بیرونش بردند و چون مقابل جایگاه پدرم و جعفر رسید وابسته ای از آن وی به طرفش دوید و گفت پدر و مادرم به فدایت، ترا با عبای خویش بپوشانم؟ گفت آری، پاداش نیک یابی به خدا شفافی زیر جامه ام از ضرباتی که به من رسیده برایم سخت تر است. گوید ایوب بن سلمه مخزومی با فرود آمدن صدای تازیانه به پسرانش گفت پسرکان من کسی را می بینم که با هیچکس ملایمت ندارد مراقب خویشتن باشید مبادا خطایی کنید. گوید محمد نواده عثمان را بیرون آوردند گفتی یک زنگی بود که تازیانه رنگ او را بگردانیده بود و خونش روان بود، وی را پهلوی عبدالله بن حسن مثُنی نشانیدند. تشنه شد و آب خواست، عبدالله بن حسن مثُنی گفت ای مردم کی جرعه آبی به فرزند پیمبر خدای می نوشاند؟ مردم از او دوری گرفتند و آب به وی ندادند تا یک خراسانی آبی به نزد وی آورد و چنانکه نبینند بدو داد که نوشید.(همان، ص 4773) ابو جعفر منصور دوانیفی‌، همۀ بنی‌حسن مثُنی را كه‌ محبوس‌ بودند كشت‌، مگر حسن‌ بن‌ جعفر، و طَبَاطَبَا، و علی‌ بن‌ ابراهيم‌، و سليمان‌ بن‌ داود، و داود بن‌ حسن‌، و عبدالله‌ بن‌ داود را.

 

*) رقیه نوه دختری امام حسین، دختر محمد نواده عثمانی یا محمدبن عبدالله عثمانی یا محمد عثمانی یا محمد دیباج، همسر ابراهیم بن عبدالله بن حسن مثُنی بود. و ابراهیم (برادر محمد نفس زکیه) درباره همسرش رقیه شعری گفته بود به این مضمون: دوستان قیسی من! ملامت را وا گذارید و بجای خویش نشینید و خوشدل باشید از اینکه من نمی خوابم و او بیدار است گویی بهنگام شب به یاد رقیه در آتش فروزانم.

 

سر محمد بن عبدالله عثمانی (محمد نواده عثمان) بجای سر محمد بن عبدالله در خراسان

قسم یاد کردن برای اثبات سر محمد بن عبدالله در خراسان ؛ نگاه شیعیان ایران و عراق و شام در مورد خلیفه عباسی ابوجعفر منصور

لحظاتی گذشت خلیفه ابوجعفر منصور برون شد عبدالله به او بانگ زد ای ابوجعفر به خدا ما به روز بدر با اسیران شما چنین نکردیم. گوید ابوجعفر منصور به او "گم باش" گفت و آب دهان افکند و برفت و واپس نگریست. گویند خلیفه ابوجعفر منصور درباره محمد نواده عثمان(محمدبن عبدالله عثمانی) نظر خوش داشت تا وقتی ریاح بن عثمان بدو گفت ای امیرمومنان! مردم خراسان شیعیان و یاران تو اند، مردم عراق شیعیان خاندان ابوطالبند، اما برای مردم شام، علی به نزد آنها یک کافر است و به هیچیک از فرزندان وی اعتنا ندارند، اما محمد نواده عثمان(محمدبن عبدالله عثمانی) اگر مردم شام را بخواند یکیشان از او باز نمی ماند.

 

گوید این سخن در دل ابوجعفر منصور کارگر شد و محمد بن عبدالله عثمانی(محمد نواده عثمانی) بعد از تازیانه خوردن به زندان شد. او در حبس بود تا وقتیکه ابوعون از خراسان به ابوجعفر منصور نوشت مردم خراسان از من دوری گرفته اند که کار محمدبن عبدالله(محمد نفس زکیه) به نظرشان طولانی شده. گوید پس ابوجعفر منصور بگفت تا گردن محمد بن عبدالله عثمانی(محمد نواده عثمانی) را زدند و سرش را بریده (بجای سر محمد نفس زکیه) بهمراه پسر ابوعون به خراسان فرستادند و برای مردم آنجا قسم یاد کردند که این سر محمدبن عبدالله است که مادرش فاطمه دختر پیمبر است.(همان، ص 4768 تا 4779) و وقتی خبر قتل محمدبن عبدالله عثمانی به عبدالله بن حسن مثُنی در زندان رسید گفت بازگشت همه بسوی اوست، به خدا در حکومت بنی امیه ایمن بودیم و در ایام حکومت خودمان ما را می کشند. هشام گوید از محمدبن جعفر پرسیدم چرا محمدبن عبدالله عثمانی را کشتند؟ او گفت به سرش احتیاج داشتند. و هنگامیکه بعدها سر واقعی محمدبن عبدالله به خراسان رسید مردم تردید کردند و گفتند مگر یکبار او را نکشته بودند و سرش را پیش ما نیآورده بودند؟ و میگفتند از خلیفه ابوجعفر منصور دروغی جز این ندانسته ایم.

 

از جمله حادثه های سال (145 ه.ق) ، قیام محمد نفس زکیه و ابراهیم قتیل باخَمرا پسران عبدالله محض در مدینه و بصره

از جمله حوادث سال 145 ه.ق آن بود که محمدبن عبدالله بن حسن مثُنی در مدینه قیام کرد، و برادرش ابراهیم بن عبدالله بن حسن مثُنی پس از وی در بصره قیام کرد و هر دو کشته شدند. میگویند وقتی ابوجعفر منصور، فرزندان حسن مثُنی و نزدیک چهارصد کس از مردم کوهستان جهینه و مزینه و دیگر قبایل را گرفته و به ربذه به عراق فرستاد، ریاح بن عثمان به مدینه بازگشت و در جستجوی محمدبن عبدالله سخت بکوشید و محمد را به زحمت انداخت که مصمّم شد قیام کند پیش از وقتی که با برادرش ابراهیم معین کرده بود که ابراهیم آنرا نپسندید.

 

گوید پیوسته به سختی در جستجوی محمد بودند، عاقبت پسرش سقوط کرد و بمرُد و وی از جستجو به محنت افتاد و در یکی از چاههای مدینه رفت که یارانش از آن آب می کشیدند، تا سر در آب فرو رفته بود، اما پیکرش از درشتی نهان نمی ماند. ابراهیم از وقت مقرّر تاخیر کرد به سبب آنکه دچاره آبله شده بود. حارث بن اسحاق گوید مردم مدینه از قیام محمد سخن میکردند و ما در کار خرید آذوقه شتاب کردیم چندان که بعضی ها زیور زنان را فروختند. ریاح بن عثمان عامل مدینه خبر یافت که محمد به مذاد نزدیک مدینه آمده و او با سپاه خویش برنشست و آهنگ محمد کرد. پیش از آن محمد به آهنگ مذاد بیرون شده بود جبیربن عبدالله سلمی و جبیربن عبدالله و عبدالله بن عامر اسلمی نیز با وی بودند، از زنی که به آب گرفتن آمده بود شنیدند که با یار خویش میگفت ریاح برنشسته و محمد را در مذاد می جوید و ریاح سوی بازار رفته. گوید پس محمد و یارانش وارد خانه زن جهنی شدند و در را بر خویشتن بستند، ریاح بر در گذشت، اما از محمد و یارانش بی خبر بود آنگاه به خانه مروان بازگشت.

 

عیسی به نقل از پدرش گوید ریاح بن عثمان کس به طلب ما فرستاد، من و جعفر و حسین و علی و حسن همگان از اعقاب علی بن حسین و کسانی از مردم قریش، از جمله اسماعیل بن ایوب و پسرش خالد، پیش ریاح رفتیم، در خانه مروان، که صدای تکبیر برخاست و پنداشتیم از نزد کشیکبانان است و کشیکبانان، پنداشته بودند صدای تکبیر از خانه مروان است. پسر مسلم بن عقبه که با ریاح بود برخاست و گفت درباره اینان سخن مرا بشنو و گردنشان را بزن. علی گوید به خدا نزدیک بود آن شب از پای در آییم. عاقبت حسین برخاست و گفت به خدا حق این کار را نداری که ما شنواییم و مطیع. عبدالعزیز بن عمران گوید ریاح در خانه مروان بود که بدو خبر رسید که محمد امشب قیام می کند، و کس به طلب برادرم محمدبن عمران(قاضی مدینه) و عباس بن عبدالله و کسان دیگر فرستاد. من و برادرم برون شدیم و به نزد ریاح رفتیم و سلام گفتیم که جواب ما را نداد. برادرم گفت امیر که خدایش قرین صلاح بدارد شب را چگونه گذرانیده؟ ریاح با صدای ضعیفی گفت به خوبی. آنگاه دیر مدتی خاموش ماند و بعد سر برداشت و گفت هی، مردم مدینه، امیرمومنان منظور خویش(منظور محمد نفس زکیه) را در مشرق و مغرب زمین می جوید و او میان شما نهان است. به خدا قسم یاد می کنم، اگر قیام کند گردن همه تان را می زنم. برادرم گفت خدایت قرین صلاح بدارد، من این را نمی پذیرم، به خدا این درست نیست. ریاح گفت تو از همه کسانی که اینجا هستند عشیره بیشتر داری(فامیل بیشتری داری)، قاضی امیرمومنان نیز هستی، عشیره خویش را بخوان. گوید برادرم برخاست که بیرون شود که ریاح به من گفت تو برو. و من کس پیش بنی زهره که در باغ طلحه و خانه سعد و خانه بنی ازهر بودند فرستادم که سلاح خویش را آماده کنید. که گروهی از آنها بیآمدند، ابراهیم نواده سعدبن ابی وقاص نیز بیآمد که کمانی به دوش آویخته بود. من پیش ریاح رفتم و گفتم اینک بنی زهره با تو هستند با سلاح آمده اند به آنها اجازه بده. ریاح گفت هرگز! میخواهی کسان را با سلاح به نزد من آری، بگوی در میدان بنشینند و اگر حادثه ای رخ داد نبرد کنند.

 

محمد بن عبدالله از مذاد بیآمد

گوید اندکی ببودیم آنگاه عباس بن عبدالله با گروهی سوار برای گشت برون شد سپس سوی منزل خویش بازگشت و در را به روی خویش بست. به خدا در این حال بودیم که دو سوار از جانب مشرق نمودار شدند که به تاخت بیآمدند و مابین خانه عبدالله بن مطیع و عرصه قضا در محل سقایی بایستادند. گفتم به خدا شر بالا میگیرد. آنگاه از دور صدایی می شنیدیم و شبی دراز گذرانیدیم، محمدبن عبدالله از مذاد بیآمد، دویست وپنجاه کس(250 نفر) با وی بودند، آنگاه تکبیری شنیدیم، پس از آن صدا آرام شد. محمد از کوچه ابن حنین وارد بازار مدینه شد و از محل خرما فروشان گذشت و از محل قفس داران سوی زندان رفت که در آنوقت در خانه ابن هشام بود، در را بکوفت و کسانی را که آنجا بودند برون آورد، آنگاه بیآمد و همینکه مابین خانه اویس رسید وضعی هول انگیز دیدیم. ابراهیم بن محمد فرود آمد و تیردان خویش را به دوش انداخت و گفت تیر بیندازم. محمد گفت مکن. آنگاه محمد در میدان بگشت و به نزد خانه عاتکه دختر یزید رسید و بر در آن نشست کسان زدو خوردی کردند و یک مرد سندی که چراغ افروز مسجد بود کشته شد، یکی از یاران محمد او را بکشت.

 

جهم بن عثمان گوید: محمد از مذاد قیام کرد، بر خری بود، ما نیز با وی بودیم، خوات بن بکیر را بر پیادگان گماشت. نیم نیزه را به عبدالله بن جعفر داد و گفت آنرا عهده کن. و او عهد کرد، سپس از او خواست که معافش بدارد که معافش داشت و آن را با پسر خویش حسن بن محمد فرستاد. جعفربن عبدالله گوید: ابراهیم برادر محمد دو بار شمشیر پیش برادر خویش فرستاد که آنرا در مذاد نهاد، شبی که قیام میکرد، کس از پی ما فرستاد، صد کس ببودیم، وی بر یک خر صحرایی سیاه بود، از راه بنی سلمه برفتیم تا به در مروان(مقر ولایتدار مدینه) رسیدیم.

 

ازهر بن سعیدبن نافع که در قیام حاضر بوده بود گوید: محمد در نخستین روز رجب سال 145 ه.ق قیام کرد. شب را با یاران خویش در مذاد بسر برد پس از آن بیآمد و شبانگاه در زندان و بیت المال را بکوفت و بگفت تا ریاح و ابن مسلم را با هم در خانه ابن هشام(زندان) بداشتند. علی و عمربن راشد گویند: محمد دو روز مانده از جمادی الاخر سال 145 ه.ق قیام کرد، شبی که قیام کرد دیدمش که یک کلاه زرد مصری به سر داشت، عمامه ای به کمر خویش بسته بود، عمامه دیگری به سر پیچیده بود(هم عمامه به سر داشت و هم کلاه زرد مصری به سر داشت و حتمآ روی عمامه، در اینصورت جریر طبری یا راوی چه قیافه جالبی برای محمد در نظر گرفته بود!!!) و شمشیری به دوش آویخته بود، به یاران خویش می گفت بکشید، بکشید. و چون خانه حکومت در مقابل آنها مقاومت کرد گفت از در اطاقک در آیید. پس به زور وارد شدند و در کوچکی را که در اطاقک بود آتش زدند که کس عبور نتوانست کرد. رزام وابسته قسری سپر خویش را بر آتش نهاد و از روی آن گذشت، کسان دیگر نیز چنان کردند. بعضی یاران ریاح که با ریاح در خانه بودند از خانه عبدالعزیز، از حمام برون شدند. ریاح در خانه مروان(محل عامل مدینه) به بالا خانه ای پناه برده بود و بگفت تا پله های آنرا ویران کردند، سوی وی رفتند و پایینش آوردند و در خانه مروان بداشتند. برادرش عباس بن عثمان و برادرزاده اش و پسر مسلم بن عقبه را نیز با وی بداشتند. محمدبن خالد و برادرزاده اش نذیر بن یزید و رزام به زندان بودند که محمد نفس زکیه آنها را درآورد و به نذیر گفت که مراقب ریاح و یاران وی باشد. خالدبن راشد گوید: رزام به نذیر گفت ریاح را به من وا گذار که دیدی مرا چگونه شکنجه میکرد. نذیر گفت تو دانی و او. آنگاه برخاست که برود. ریاح بدو گفت ای ابوقیس، من با شما چنان کردم اما از آقایی شما خبر داشتم. نذیر بدو گفت آنچه در خور تو بود کردی ما نیز چنان می کنیم که در خور ماست. آنگاه رزام او را بگرفت اما ریاح همچنان تقاضا کرد تا از وی دست بداشت و گفت حقا که به هنگام قدرت گردن فراز بودی و به هنگام بلیه فرو مایه.

 

محمد بن عبدالله نفس زکیه بر منبر مدینه

محمد نفس زکیه در مدینه به منبر رفت و حمد و ثنای خدا کرد و گفت اما بعد، ای مردمان، کار این طغیانگر دشمن خدای ابوجعفر چنان بود که از شما نهان نمانده که گنبد سبز را از روی عناد با قدرت خدای و تحقیر کعبه حرام بنیان کرد. خدا فرعون را وقتی به عقوبت گرفت که گفت: پروردگار والای شما منم. شایسته ترین کسان برای قیام به کار این دین فرزندان مهاجران(اهل مکه) هستند و انصار(اهل مدینه) که با آنها همیاری کرده اند و کسی را که بیم داده ای امان داده اند و کسی را که امان داده ای بیم داده اند. کسی از آنها را به جای مگذار. ای مردمان به خدا میان شما قیام کردم نه از آنرو که شما صاحبان قوت و صلابتید، بلکه شما را برای خویشتن برگزیدم، به خدا به این کار نپرداختم مگر وقتی که در همه شهرها که خدا را می پرستند، برای من بیعت گرفته اند.

 

عاملان محمد بن عبدالله نفس زکیه در مدینه ؛ موافقان و مخالفان محمد بن عبدالله نفس زکیه

علی بن جعد گوید: ابوجعفر به زبان سرداران خویش به محمد نفس زکیه نامه می نوشت که وی را به قیام دعوت میکردند و بدو خبر میدادند که با وی هستند، محمد نفس زکیه می گفت وقتی تلاقی کنیم(جنگ کنیم) همه سرداران سوی ما آیند. حارث بن اسحاق گوید: وقتی محمد مدینه را گرفت عثمان نواده زبیر را عامل مدینه کرد. قضای مدینه را نیز به عبدالعزیز بن مطلب مخزومی سپرد. نگهبانی را به ابوالقلمس، عثمان بن عبیدالله، داد که نواده عمربن خطاب بود. دیوان مقرّری ها را به عبدالله نواده مسور بن مخرمه داد.

 

عبدالله بن اسحاق گوید: محمد، حسن بن معاویه را عامل مکه کرد. قاسم بن اسحاق را نیز همراه وی فرستاد که او را عامل یمن کرده بود. محمدبن اسماعیل گوید: محمد، قاسم بن اسحاق را عامل یمن کرد و موسی ابن عبدالله را عامل شام، که سوی وی دعوت کنند اما پیش از آنکه آنجا برسند کشته شد.(همان، ص 4798)

 

حارث بن اسحاق گوید ابن قسری به محمدبن عبدالله گفت ای امیرمومنان، موسی بن عبدالله را با رزام وابسته من به شام فرست که سوی تو دعوت کنند. گوید محمد آنها را فرستاد، رزام با موسی سوی شام رفت آنگاه برای محمدبن عبدالله معلوم شد که ابن قسری درباره کار وی به ابوجعفر منصور نوشته(ابن قسری خبرچین ابوجعفر منصور بود). وقتی رزام(وابسته ابن قسری) با موسی به شام رسید از وی جدا شد و پیش ابوجعفر منصور رفت. موسی بن عبدالله به محمدنفس زکیه نوشت به تو خبر میدهم که شام و مردم آن را بدیدم، آنکه سخنش بهتر از همه بود چنین گفت به خدا از بلیه به تنگ آمده ایم و خسته شده ایم، برای این کار جایی میان ما نیست و بدان نیاز نداریم. گروهی نیز قسّم یاد میکردند که اگر آن شب را صبح کنیم یا روز بعد را به شب رسانیم کار ما را خبر میدهند. وقتی این نامه را می نویسم روی نهان کرده ام و بر جان خویش بیمناکم.(همان، ص 4813)

 

محمد نفس زکیه هم چنین کس پیش محمدبن عبدالعزیز فرستاد که پنداشتم ما را یاری می کنی و با ما خواهی بود. محمدبن عبدالعزیز پوزش خواست و گفت چنین میکنم، آنگاه از وی رو نهان کرد و سوی مکه رفت. ازهر بن سعید گوید: همه سران قوم پیرو محمد نفس زکیه شدند بجز تنی چند که ضحّاک ابن عبدالله بن منذر و ابوسلمه بن عبیدالله هر دو حزامی، و ابوسلمه نواده عمربن خطاب و حبیب بن ثابت زبیری از آن جمله بودند. اما کلثم دختر وهب گوید: وقتی محمد قیام کرد مردم مدینه کناره گرفتند. عبدالوهاب زبیری شوهر من جزو قیام کنندگان بود، من به نزد اسماء دختر حسین بن عبدالله عباسی نهان شدم. کلثم دختر وهب در ادامه گوید: عبدالوهاب شوهرم چند شعر را که گفته بود برای من نوشت، من نیز اشعاری بدو نوشتم به این مضمون :

 

خدا جوانانی را که به روز ثنیه نبرد کردند رحمت کند که به دفاع از فرزندان و نسب های پاک نبرد کردند همه کسان بجز سواران اسدی از آنجا گریختند. گوید: و کسان بر این اشعار چنین افزودند: خدای رحمان عیسی کُشنده نفس زکیه را بکُشد.

 

سعیدبن عبدالحمید حکمی انصاری گوید: مکرر از کسان شنیدم که از مالک ابن اُنس درباره قیام با محمد استفتا کردند که میگفت بیعت ابوجعفر به گردنهای ماست. بدو گفتند شما نا بدلخواه بیعت کرده اید و تعهد نا بدلخواه الزام آور نیست. گوید: کسان سوی محمد شتابان شدند اما مالک ابن اُنس در خانه خویش بماند. ابن ابی ملیکه وابسته عبدالله بن جعفر گوید: وقتی محمد قیام کرد کس به طلب اسماعیل پسر عبدالله بن جعفر فرستاد که عمری از وی گذشته بود و او را به بیعت خویش خواند. اسماعیل گفت برادرزاده من به خدا کشته می شوی، من چگونه با تو بیعت کنم؟ گوید: کسان تا حدّی از محمد دوری گرفتند و چنان بود که بنی معاویه به جانبداری محمد شتافته بودند. حماده دختر معاویه پیش اسماعیل رفت و گفت عموجان، برادران من به جانبداری پسر خاله خویش شتافته اند اگر تو این سخن را بگویی کسان را از محمد باز میداری و پسر خاله من و برادرانم کشته میشوند. گوید: اما پیرمرد در منع از جانبداری محمد اصرار ورزید و چنانکه گویند حماده بر جست و او را بکشت. محمد نفس زکیه میخواست بر جنازه اسماعیل نماز کند اما عبدالله پسر اسماعیل بر او جست و گفت می گویی پدر مرا بکُشند، سپس بر او نماز میکنی؟ گویند: کشیکبانان، عبدالله را دور کردند و محمد بر مرده اسماعیل نماز کرد. عیسی به نقل از پدرش گوید: عبیدالله نواده حسین بن علی را پیش محمد آوردند که چشمان خویش را فرو هشته بود و گفت قسّم یاد کرده ام که اگر او را دیدم بکشمش. عیسی بدو گفت بگذار گردنش را بزنم. اما محمد وی را از این کار باز داشت.(تاریخ طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص تا 4797)

 

ملاقات عبدالله‌ محض با جعفر صادق‌ عليه‌السّلام (قبل از قیام) بروايت‌ کلینی در كافی

محمد بن‌ يعقوب‌ کلینی‌ در کتابش كافیدر مورد داستان‌ بنی‌ حسن مثُنی و عبدالله محض‌ و پسرانش‌ محمد و ابراهيم‌ با مقام‌ امامت‌ جعفرصادق‌ عليه‌السّلام، میگوید محمد بن‌ عبدالله‌ محض‌ در وقت‌ اختفایش‌ در كوهی‌ در جُهَينه‌ كه‌ به‌ آن‌ أشْقَر می‌گفتند و تا مدينه‌ دو شب‌ راه‌ فاصله‌ داشت‌، مختفی(مخفی)‌ بود. چون‌ عبدالله‌ بن حسن مثُنی با حضرت‌ جعفر صادق‌ عليه‌السّلام ملاقات‌ كرد، و آن‌ حضرت‌ را دعوت‌ به‌ بيعت‌ با پسرش‌، محمد نمود، و اصرار و ابرام‌ داشت‌، حضرت‌ اباء و امتناع‌ فرموده‌، به‌ او گفتند: سوگند به‌ خداوند كه‌ تو می‌دانی‌ محمد همان‌ مرد لوچ‌ چشم‌، و نامبارک‌ موی‌، و سياه‌ بدنی‌ است‌ كه‌ در قرب‌ِ درب خانه اشجع‌ در شكم‌ سيلگاه‌ آن ‌وادی‌ كشته می‌گردد. و سپس‌ فرمودند: من‌ می‌ترسم‌ اين‌ بيت‌، بيان‌ حال‌ محمد باشد. و در ادامه گفت نفست‌ تو را در خلوت‌ از روی‌ گمراهی‌ به‌ آرزوهای‌ باطل‌ واداشته‌ است‌. ، و سوگند به‌ خداوند كه‌ من‌ تحقیقا او را می‌بينم‌ كه‌ شوم‌ترين‌ مدفوعی‌ است‌ كه‌ صُلْبهای‌ مردان‌ به‌ سوی‌ رحمهای‌ زنان‌ بيرون‌ رانده‌ است‌. و حضرت‌ در ادامه به‌ عبدالله‌ گفتند: من‌ تو را خبر می‌دهم‌ از عمويت‌ كه‌ دایی‌ تو نيز هست‌ كه‌ می‌گفت‌ تو و برادرانت‌ به‌ زودی‌ كشته‌ می‌شويد. چون‌ سخن‌ حضرت‌ فایده‌ای‌ نبخشيد، فرمودند: هان‌ آگاه‌ باشيد! سوگند به‌ خداوند، حقا من‌ حريص‌ بودم‌ بر ارشاد و هدايت‌ شما! وليكن‌ (فضای‌ محيط‌، و جوّ فكری‌، و قيام‌ تند و شديد طرفداران‌ شما) مرا مغلوب‌ ساخت‌، و برای‌ قضای‌ خداوندی‌ دافع‌ و مانعی‌ وجود ندارد. سپس‌ برخاست‌ و یکی‌ از دو لنگه‌ كفش‌ خود را برداشت‌، و داخل‌ در پايش‌ نمود، و لنگه ديگر در دستش‌ بود، و تمام‌ ردايش‌ به‌ روی‌ زمين‌ كشيده‌ می‌شد، تا داخل‌ خانه‌اش‌ شد، و بيست‌ شبانه‌ روز تب‌ كرد، و پيوسته‌ شب‌ و روز می‌گريست‌ به‌ طوری‌ كه‌ ما ترسيديم‌ قالب‌ تهی‌ كند.("کافی"، از محمدبن یعقوب کلینی)

 

جعفر صادق‌ عليه‌السّلام در حبس محمد بن عبدالله نفس زکیه

بعد از قیام محمد نقس زکیه، عیسی‌ بن‌ زيد بن‌ علی‌ بن‌ الحسين که‌ از ثِقَاتِ محمد بود، وی‌ به‌ محمد گفت برای‌ بيعت‌ گرفتن‌ از جعفر بن‌ محمد(امام جعفر صادق) بايد با او به‌ غلظت‌ و تندی‌ رفتار کنی‌! لهذا حضرت‌ را احضار كردند، و با خشونت‌ خواستند از آن‌ حضرت‌ بيعت‌ بگيرند. حضرت‌ قدری‌ سخن‌ گفتند: عیسی‌ بن‌ زيد بن‌ علی‌ بن‌ الحسين‌ گفت‌: اگر دهان‌ به‌ گفتار بگشایی‌، دهانت‌ را خرد می‌كنم‌! حضرت‌ به‌ محمد نفس زکیه گفتند: آگاه‌ باش‌! ای‌ نامبارک‌ موی‌! ای‌ زاغ‌ چشم‌! سوگند به‌ خداوند كه‌ گويا من‌ می‌يابم‌ تو را كه‌ در جستجوی‌ سوراخیهستی‌ كه‌ در آن‌ برای‌ حفظ‌ جانت‌ داخل‌ گردی‌! و تو از نام‌آوران‌ در هنگام‌ جنگ‌ نیستی. و من‌ چنين‌ معتقدم‌ كه‌ تو مردیهستی‌ كه‌ اگر در پشت‌ سرت‌ صدای‌ دست‌ زدن‌ بلند شود، چنان‌ از دهشت‌ نگران‌ می‌گردی‌ كه‌ مانند شترمرغ‌ نر گريزان‌، بر هوا جستن‌ می کنی! در اين‌ حال‌ سُراقی‌ بن‌ سَلْح‌ الخُوت‌ به‌ پشت‌ حضرت‌ جعفر صادق كوفت‌، و حضرت‌ را به‌ زندان‌ برد.("کافی"، از محمدبن یعقوب کلینی)

 

محمد بن عبدالله نفس زکیه ، امیرمومنان قیام کنندگان مدینه (145 ه.ق)

محمدبن خالد قسری گوید: وقتی محمد قیام کرد من در حبس ابن حیان بودم که مرا آزاد کرد و چون دعوت محمد را که بر منبر کرده بود شنیدم گفتم این دعوت حق است، به خدا به خاطر خدا در راه آن کوششی نیکو خواهم کرد. و به محمد نفس زکیه گفتم ای امیرمومنان، در این شهر(مدینه) قیام کرده ای که به خدا اگر یکی از گذرگاههای آنرا بگیرند مردمش از گرسنگی و تشنگی بمیرند. با من بیا که از پس ده روز وی را با یکصدهزار شمشیر بزنم. گوید: اما محمد از من نپذیرفت. یکروز که پیش وی بودم به من گفت از کالای خوب، چیزی بهتر از آنچه پیش ابن ابی فروه داماد ابی الخصیب بود به دست نیآوردیم. که ابن ابی فروه را (نیروهای محمد نفس زکیه) غارت کرده بود. بریکه دختر عبدالحمید بن جعفر به نقل از پدرش گوید: یکروز به نزد محمد بودم و پایش در کنار من بود که خوات بن بکیر وارد شد و بدو سلام گفت که سلامی به پاسخ وی گفت، نه چندان واضح. پس از آن جوانی از قریش به نزد وی آمد و سلام گفت که وی را جوابی نکو گفت. گوید: به محمد گفتم هنوز از تعصب خویش دست برنمیداری؟ گفت از چه روی؟ گفتمش سرور انصار به نزد تو آمد و سلام گفت که پاسخی آهسته بدو گفتی اما یکی از اوباش قریش به نزد تو آمد و به جواب وی توجه کردی؟ محمد گفت چنین نکردم، اما تو چنان درباره من کنجکاوی که هیچ کس درباره کسی نیست.(تاریخ طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 4792 تا 4798) گویند محمد سبزه تیره رنگ و سیاه چرده و تنومند و بزرگ چثه و به او لقب قیری داده بودند و ابوجعفر او را محمل یا سیاه می نامید. او هر وقت منبر میرفت، منبر زیر وی صدا میکرد.(همان، ص 4799)

 

خبر قیام محمد بن عبدالله نفس زکیه به خلیفه ابوجعفر منصور رسید

روایت کردند روزی عیسی بن موسی به نزد خلیفه ابوجعفر منصور بود و منصور به او گفت نمای خانه عبدالله بن جعفر را از بنی معاویه، حسن و یزید و صالح(پسران معاویه بن عبدالله) خریدم. گفت بدین خرسندی؟ به خدا آنرا فروختند که به کمک بهای آن بر تو بتازند. عبدالله بن ربیع گوید محمد در مدینه قیام کرده بود، منصور شهر خویش بغداد را در نیزار خط کشی کرده بود، پس از آن سوی کوفه روان شد، من نیز با او بودم. دیر مدت خاموش ماند، آنگاه گفت ای پسر ربیع، محمد قیام کرده. گفتم کجا؟ گفت در مدینه. گفتم به خدا به هلاکت رسید و کسان را به هلاکت داد به خدا بدون شمار و مرد قیام کرده. ای امیرمومنان می خواهی حدیثی را که سعیدبن عمروبن جعده مخزومی برای من گفته برای تو بگویم؟ می گفت در نبرد زاب (در 132 ه.ق) با مروان ایستاده بودم، به من گفت ای سعید، اینکه همراه این سپاه با من نبرد میکند کیست؟ گفتم عبدالله بن علی بن عبدالله بن عباس. گفت کدامشان است معرفی کن. گفتم مردیست زرد گونه، نکوچهره که ساق های دستش لاغر است. مردی که وقتی عبدالله بن معاویه هزیمت شده بود پیش تو آمد و بدو ناسزا میگفت. مروان گفت شناختمش، به خدا خوش داشتم به جای وی علی بن ابیطالب با من نبرد میکرد. علی و فرزندانش در این کار نصیبی ندارند. این یکی از بنی هاشم است و پسرعموی پیمبر خداست صلی الله علیه و سلم، و فرزند عباس که نیرو و نصرت شام با وی است. ای پسر جعده(سعیدبن عمروبن جعده مخزومی)! میدانی چرا برای عبدالله و عبیدالله پسران مروان بیعت گرفتم و عبدالملک را که بزرگتر از عبیدالله بود ندیده گرفتم؟ گفتم نه. مروان گفت چنان یافتم که این کار به عبدالله نام میرسد و عبیدالله به عبدالله، از عبدالملک نزدیکتر بود از این رو برای وی پیمان گرفتم. گوید در این موقع ابوجعفر منصور گفت ترا به خدا، ابن جعده(سعیدبن عمروبن جعده مخزومی) این حدیث(یعنی گفته، روایت) را برای تو گفت؟ گفتم اگر این حدیث را که با تو گفتم بمن نگفته باشد دختر سفیان بن معاویه به طور قطع، طلاقی باشد(یعنی اگر دروغ گفتم شوهر دختر سفیان بن معاویه، او را طلاق دهد).

 

حارث بن اسحاق گوید بوقت قیام محمد در مدینه، یکی از خاندان اویس ابن ابی سرح(از فاتحان افریقیه و اندلس) از بنی عامربن لوی به آهنگ ابوجعفر منصور از مدینه روان شد او نُه روز راه پیمود و شبانگاه بر در شهر منصور در بغداد رسید و چندان بانگ زد که به درونش بردند و خواست ابوجعفر منصور را ببیند. ربیع (عبدالله بن ربیع؟!) به او گفت امیرمومنانش در خواب است. گفت ناچار باید او را ببینم. پس ربیع به درون رفت و به ابوجعفر منصور خبر داد و گفت این مرد اصرار دارد که با تو روبرو شود. پس ابوجعفر منصور اجازه داد که به نزد وی درآمد و گفت ای امیرمومنان، محمدبن عبدالله در مدینه قیام کرده. منصور گفت به خدا اگر راست میگویی او را به کُشتن دادی. به من بگوی کی با اوست؟ مرد اویسی، کسانی از سران مدینه و مردم خاندان محمد را که با وی قیام کرده بودند برای ابوجعفر منصور نام برد. منصور بدو گفت تو او را به چشم خود دیدی؟ گفت او را با چشم خودم دیدم که بر منبر خدای صلی الله علیه و سلم نشسته بود و با وی سخن کردم. گوید ابوجعفر منصور او را به خانه ای جای داد و چون صبح شد، فرستاده سعیدبن دینار، غلام عیسی بن موسی که اموال عیسی در مدینه را بدو سپرده بود بیآمد و کار محمد را به منصور خبر داد. منصور آن مرد اویسی را بخواند و بدو گفت ترا برتری میدهم و بی نیازت میکنم. و بگفت تا نُه هزار بدو بدادند برای هر شب که راه پیموده بود، هزار.

 

ابن ابی حرب گوید وقتی ابوجعفر منصور از قیام محمد خبر یافت بیمناک شد. حارث منجم به او گفت ای امیرمومنان از او چه بیم داری به خدا اگر همه زمین را بگیرد پیش از نود روز نماند. عقیل بن اسماعیل گوید وقتی ابوجعفر از قیام محمد خبر یافت شتابان به کوفه رفت و گفت من ابوجعفرم، روباه را از سوراخش بیرون کشیدم. تسنیم بن حواری گوید وقتی محمد و ابراهیم، پسران عبدالله، قیلم کردند، ابوجعفر منصور توسط برادران خویش به عبدالله بن علی که به نزد وی محبوس بود پیام داد که این مرد قیام کرده، اگر رای صوابی به نزد تو هست با ما بگوی که وی(عبدالله بن علی) به نزد عیاسیان به اصابت رای شهره بود. عبدالله بن علی چون آنها را بدید گفت همه با هم برای کار مهمی آمده اید که از دیرباز مرا رها کرده بودید. و چون از پیام ابوجعفر منصور آگاه شد گفت کسی که به زندان است، رای وی نیز زندانی است مرا آزاد کن تا رای من نیز آزاد شود. ابوجعفر منصور بدو پیغام داد به خدا اگر (محمد) بیآید و در مرا بزند ترا آزاد نمی کنم من برای تو از او بهترم و این شاهی خاندان تو است. گوید عبدالله بدو پیام داد همین دم حرکت کن و سوی کوفه رو و روی جگرهاشان بنشین که آنها شیعیان و یاران این خاندانند پس از آن اطراف کوفه پادگان ها بگذار و هر کس از آنجا به جایی رود و هر که از جایی آنجا آید گردنش را بزن. به سلم بن قتیبه که در ری است بنویس که سوی تو آید به مردم شام بنویس و دستورشان بده از مردان دلیر و جنگاوران چندان که "برید" تواند آورد سوی تو فرستد و جایزه های نیکوشان ده و آنها را همراه سلم بفرست. عبدالله بن علی گفت پندارید پسر سلامه(منظور ابوجعفر منصور) چه خواهد کرد؟ گفتند به خدا نمی دانیم. گفت بُخل (خساست) او را به کُشتن میدهد، بگویید مالها را برون آرد و به سپاهیان دهد اگر ظفر یافت خیلی زود مال وی به دستش میرسد و اگر مغلوب شد حریف به یک درم دست نیابد. عبدالملک بن شیبان گوید ابوجعفر، جعفربن حنظله بهرانی را پیش خواند وی مردی پیس و بلندقد و از همه کسان به کار نبرد آگاه تر، که در نبردهای مروان(آخرین خلیفه اموی) حضور داشته بود. ابوجعفر منصور بدو گفت ای جعفربن حنظله، محمد قیام کرده، رای تو چیست؟ گفت کجا قیام کرده؟ ابوجعفر منصور گفت در مدینه. گفت خدا را سپاس کن، جایی قیام کرده که نه مال هست، نه مرد، نه سلاح، نه مرکب، یکی از وابستگان خویش را که معتمد تو باشد بفرست که برود و در وادی القری جای گیرد و آذوقه شام را از او باز دارد تا در محل خویش از گرسنگی بمیرد.(همان، ص 4821)

 

نامه محمد بن عبدالله نفس زکیه به ابوجعفر منصور و جوابیه ابوجعفر منصور به او

در مورد این نامه ها که دعوت به بیعت با خلیفه و امان نامه و فخرفروشی بود، محمدبن یحیی گوید: این نامه ها را از نزد محمدبن بشیر نسخه برداشتم که آنرا تایید کرد. ابوعبدالرحمان از دبیران عراق و حکم بن صدقه و ابن ابی حرب نیز آنرا تایید کرده که میگفت وقتی نامه محمد بعد از قیام به نزد ابوجعفر منصور رسید ابو ایوب گفت: بگذار من آنرا جواب دهم. ابوجعفر منصور گفت: نه من خودم جواب آنرا میدهم که درباره حرمتها برخورد داریم مرا با وی وا گذار. راویان گویند: وقتی ابوجعفر منصور خبر یافت که محمد بن عبدالله نفس زکیه در مدینه قیام کرد ابوجعفر منصور بدو نوشت. گویند: و به جای عنوان نوشت: از بنده خدا عبدالله امیر مومنان به محمد ابن عبدالله. گویند: پس محمد بن عبدالله نفس زکیه نیز بدو نوشت. و در جوابیه دیگری باز ابوجعفر منصور بدو نوشت.(همان، ص 4804 تا 4813) محتوی این نامه ها در جستاری جداگانه.

 

عیسی بن موسی مامور نبرد با محمد بن عبدالله نفس زکیه

زید وابسته مسمع بن عبدالملک گوید وقتی محمد قیام کرد ابوجعفر منصور، عیسی ابن موسی را پیش خواند و گفت محمد قیام کرده به مقابله وی روان شو. عیسی ابن موسی گفت ای امیر مومنان، اینک عموهای تو اند که اطراف تو اند، بخوانشان و با آنها مشورت کن.(همان، ص 4803 تا 4804) حارث بن اسحاق گوید امیرمومنان ابوجعفر، عیسی بن موسی را برای نبرد محمد فرستاد و گفت اهمیت نمیدهم که کدام یکیشان دیگری را میکشد. او چهارهزار کس از سپاهیان را به عیسی بن موسی پیوست، محمد پسر ابوالعباس سفاح(اولین خلیفه بنی عباسی و برادربزرگ ابوجعفر منصور)، امیرمومنان، را نیز همراه وی فرستاد. زید وابسته مسمع گوید ابوجعفر منصور به عیسی بن موسی گفت ای مرد، حرکت کن، به خدا جز من و تو کسی مورد نظر نیست یا من باید بروم یا تو. گوید پس او راه پیمود تا به نزد ما رسید که در مدینه بودیم. عبدالله بن محمد گوید ابوجعفر منصور وقتی با عیسی بن موسی وداع کرد بدو گفت ای عیسی، اگر به آن مرد دست یافتی شمشیر خویش را غلاف کن و همه را امان بده اگر نهان شد، تعهد امان کن تا وی را پیش تو آرند که میدانند کجاها میرود. محمدبن عمر گوید ابوجعفر منصور، عیسی بن موسی را که نواده عباس بود به مقابله محمدبن عبدالله فرستاد که در مدینه بود. محمد پسر امیرمومنان ابوالعباس سفاح را نیز با گروهی از سرداران و سپاهیان خراسان و ابوالکرام جعفری را که از طرفداران بنی عباس بود همراه وی فرستاد. حمیدبن قحطبه طایی بر مقدمه عیسی بن موسی بود، آنها را به اسب و استر و سلاح و آذوقه مجهز کرد که چیزی کم نبود. عیسی به نقل از پدرش گوید ابوجعفر به عیسی بن موسی نوشت هر کس از خاندان ابوطالب به نزد تو آمد نام وی را برای من بنویس و هر که پیش تو نیآمد، مالش را بگیر. حارث بن اسحاق گوید وقتی عیسی بن موسی به فید رسید بر پاره های حریری زرد به کسانی از مردم مدینه نامه نوشت که عبدالعزیزبن مطلب مخزومی و عبیدالله بن محمد جمحی و عمربن محمد و ابوعقیل، از آن جمله بودند. وقتی نامه های وی به مدینه رسید بسیاری کسان از اطراف محمد پراکنده شدند که عبدالعزیزبن مطلب از آن جمله بود که وی را بگرفتند و باز بردند که اندکی بماند و باز برون شد. بار دیگر که او را پس بردند، برادرش علی بن مطلب که از یاران سرسخت محمد نفس زکیه بود درباره برادر خویش با محمد سخن کرد تا وی را از او بداشت.(همان، ص 4823 تا 4824) عمروبن ابی عمر گوید ابوجعفر منصور به کسانی از سران قریش توسط عیسی بن موسی نامه فرستاد. کشیکبانان محمد نفس زکیه فرستاده و نامه ها را گرفتند. محمد نفس زکیه کس به طلب ما فرستاد بجز ابن عمر و ابوبکر بن ابی سبره، ما را در خانه ابن هشام(زندان مدینه) بداشت و ما را سیصد تازیانه بزد. گوید وقتی مرا میزد میگفت میخواستی مرا بکُشی؟ بدو گفتم وقتی پشت سنگی یا در خیمه ای مویین نهان میشدی ترا رها کردم و چون مدینه به دست تو افتاد و کارت بالا گرفت بر ضد تو قیام میکنم به چه وسیله قیام می کنم، با نیرویم یا با مالم یا با عشیره ام؟ گوید آنگاه بگفت تا ما را به زندان بردند و به غُل و زنجیرها مقید کردند که هشتاد رطل وزن داشت. عیسی گوید محمدبن عبدالله از برون شدن عده ای خبر یافت و کس فرستاد و شتران آنها را بگرفت. عمربن محمد پیش وی آمد و گفت تو به عدالت میخوانی و نابودی ستم، پس چرا شتران مرا که برای حج یا عمره مهیا کرده ام گرفته اند. گوید محمد نفس زکیه شتران وی را بداد و همان شب برون شدند و در چهار منزلی مدینه عیسی بن موسی را بدیدند.(همان، ص 4824)

 

اردوگاه عیسی بن موسی در نزدیکی مدینه

عبدالحمید بن جعفر حکمی گوید شبی به نزد محمدبن عبدالله بودیم، و این به وقتی بود که عیسی بن موسی به مدینه نزدیک شده بود، محمد گفت به من بگویید که برون شوم یا بمانم؟ گوید کسان اختلاف کردند محمد روی به من کرد و گفت ای ابوجعفر حکمی مرا مشورت گوی. گفتمش مگر نمیدانی که در جایی هستی که از همه ولایتهای خدا اسب و خوردنی و سلاح کمتر دارد و مردانش ضعیف ترند. گفت چرا. گفتمش مگر نمیدانی که با ولایتی نبرد میکنی که مردانش از همه ولایتهای خدا نیرومندترند و مال و سلاح بیشتر دارد؟ گفت چرا. گفتم رای درست اینست که با همراهان خویش بروی تا به مصر رسی که به خدا هیچکس ترا از آن باز نمیدارد و با این مرد و سلاح و مرکب و مردان وی نبرد میکنی. گوید حنین بن عبدالله بانگ زد پناه بر خدا، اگر از مدینه برون شوی. و با وی گفت که پیمبر صلی الله علیه و سلم گفته بود به خواب دیدم که در زره ای استوارم و مدینه را تاویل آن گرفتم.(همان، ص 4825)

 

محمدبن اسماعیل گوید وقتی محمدبن عبدالله قیام کرد مردم مدینه و اطراف و بعضی قبایل عرب از جمله جهینه و مزینه و سلیم و بنی بکر و اسلم و غفار و قیس دعوت وی را پذیرفتند. وی قبیله جهینه را مقدم میداشت و قبایل قیس از این خشمگین شدند. بنی سلیم به نزد محمد آمدند و سخنگویشان جابربن اُنس ریاحی گفت ای امیرمومنان(محمدبن عبدالله، محمد نفس زکیه)، ما داییان تو ایم و سلاح و مرکب داریم، به خدا وقتی اسلام آمد میان بنی سلام بیش از همه حجاز اسب بود و به نزد ما چندان اسب مانده که اگر به نزد هر عربی باشد در صحرا آسوده باشد، خندق مزن که پیمبر خندق خویش را از آن روی زد که خدا بهتر داند. اما اگر تو خندق بزنی پیادگان نبرد نتوانند کرد و اسب در میان کوچه ها به کار نیفتد. کسانی که خندق مقابل آنها زده میشود در آن نبرد توانند کرد، اما کسانی که خندق را برای حفاظتشان زده اند مانع نبرد کردنشان میشود. گوید یکی از بنی شجاع گفت پیمبر خدای خندق زد، از رای وی تبعیت کن، مگر میخواهی رای پیمبر را به سبب رای خویش وا گذاری! حارث بن اسحاق گوید وقتی محمد یقین کرد که عیسی بن موسی میآید خندق را بکند، خندق پیمبر را، که در مقابل احزاب کنده بود. وقتی محمد سواره سوی خندق رفت قبایی سفید به تن داشت با کمربند، کسان نیز با وی بودند وقتی به محل رسید فرود آمد و به دست خویش حفاری کرد و خشتی از خندق پیمبر درآورد و تکبیر گفت، کسان نیز تکبیر گفتند و گفتند به فیروزی خوشدل باش که خندق جدّ تو است رسول خدا، صلی الله علیه و سلم.(تاریخ طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 4826 تا 4827)

 

مصعب بن عثمان زبیری و رشیدبن حیان از بنی قریط کلابی گویند وقتی عیسی بن موسی و حمیدبن قحطبه در اعوص فرود آمدند، محمد به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد آنگاه گفت دشمن خدای و دشمن شما، عیسی بن موسی در اعوص فرود آمده، شایسته ترین کسان برای به پا داشتن این دین ابنای مهاجران نخستینند و ابنای انصار که همیاری کرده اند. ای مردمان ما شما را برای نبرد فراهم آوردیم و گذرگاهها را به رویتان بستیم، اینک دشمن نزدیک شماست با شمار بسیار، فیروزی از جانب خداست و کار به دست اوست، چنان می بینم که اجازه تان دهم و گذرگاهها را به رویتان بگشایم، هر که میخواهد بماند، بماند و هر که میخواهد برود، برود. رشید بن حیان گوید جمعی از کسان برون شدند که من جزو آنها بودم، وقتی به عریض رسیدیم که سه میلی مدینه بود مقدمه عیسی بن موسی را دیدیم، نرسیده به فراخنای و مردانشان را به گروه انبوه ملخان همانند کردم. گوید ما برفتیم و آنها سوی مدینه رفتند. رشیدبن حیان یکی از بنی قریط گوید وقتی محمد قیام کرد مردم را فراهم آورد و به یکجا کرد و گذرگاهها را بست که کس برون نشود. حارث بن اسحاق گوید جمعی بسیار با فرزندان و کسان خویش سوی اطراف و کوهها رفتند، محمد، ابوالقلمس را بگفت تا هر کس از آنها را که توانست یافت پس آورد. اما بسیاری از آنها از دسترس وی دور شدند که آنها را وا گذاشت.(تاریخ طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 4827 تا 4828)

 

غاضری گوید: محمد به من گفت: به تو سلاح بدهم که همراه من نبرد کنی؟ گفتم: آری، اگر نیزه ای به من دهی که با آن همچنان که در اعوص هستند ضربتشان زنم، یا شمشیری دهی که همچنانکه در هیفا هستند ضربتشان زنم. گوید: اندکی بعد، باز کس از پی من فرستاد و گفت: در انتظار چیستی؟ گفتمش: خدایت باقی بدارد. برای تو چه آسانست که من کشته شوم و بر من بگذرند و گویند به خدا تنومند بود. گفت: وای تو، مردم شام و عراق و خراسان سپید پوشیده اند. گوید: گفتمش: بگذار دنیا چون کره سپید باشد، و من چون پشم دوات باشم، وقتی عیسی در اعوص است مرا از این چه سود.

 

محمدبن ابی الکرام گوید: وقتی عیسی بر کنار قدوم جای گرفت نیمه شب از پی من فرستاد، وی را دیدم که نشسته بود و شمع جلوی روی وی بود و مقداری مال. گفت: خبرگیران برای من خبر آورده اند که این مرد(محمد نفس زکیه) در حال ناتوانیست و بیم دارم عقب نشینی کند، چنان گمان دارم که راهی بجز سوی مکه ندارد. پانصد کس همراه بردار و به دور از راه برو تا به شجره برسی و آنجا بمانی. گوید: پس مقرّری آنها را در روشنی شمع بداد. من با آنها حرکت کردم، تا به سنگستان سپید رسیدیم به نزد بطحای ابن ازهر، در شش میلی مدینه. مردم آنجا بیمناک شدند. گفتم: باک مدارید، من محمدبن عبدالله(نفس زکیه) هستم، آیا سویق دارید؟ گوید: پس سویق برای ما آوردند که بنوشیدیم و آنجا ببودیم تا وقتی که محمد نفس زکیه کشته شد.

 

محمدبن اسماعیل گوید: وقتی عیسی بن موسی نزدیک رسید قاسم بن حسن را به نزد محمد نفس زکیه فرستاد و او را دعوت کرد که از کار خویش باز گردد و بدو خبر داد که امیرمومنان وی را با خاندانش امان داده است. گوید: محمد نفس زکیه به قاسم گفت: اگر نبود که فرستادگان را نباید کشت گردنت را میزدم که از وقتی نوجوان بوده ای هر جا دو گروه خیر و شر بوده اند تو با گروه شر بوده ای، بر ضد خیر. گوید: محمد نفس زکیه توسط ابراهیم بن جعفر به عیسی بن موسی پیام فرستاد که ای کس ترا با پیمبر خدای خویشاوندی نزدیک هست من ترا به کتاب خدا و سنت پیمبر و عمل به اطاعت وی میخوانم و از خشم و عذاب خدای بیم میدهم به خدا من از این کار باز نخواهم گشت تا به پیشگاه خدا روم، مبادا کسی ترا بکشد که سوی خدا دعوتت میکند و بدترین مقتول باشی، یا او را بکشی و گناهت بزرگتر و خطایت بیشتر بشود. گوید: عیسی بن موسی به ابراهیم بن جعفر گفت: پیش یار خویش باز گرد و بگو میان ما بجز نبرد نیست.(همان، ص 4829)

 

تلاقی کردن عیسی بن موسی با محمد بن عبدالله نفس زکیه بعد از سه روز

ماهان بن بخت، وابسته حمیدبن قحطبه، گوید: وقتی به مدینه رسیدیم ابراهیم بن جعفر به پیشتازی آمد و به دور اردوگاه ما گشت و همه را از نظر گذرانید، آنگاه برفت. گوید: بخدا از او بسختی بیمناک شدیم، چندان که عیسی بن موسی و حمیدبن قحطبه شگفتی کردند و میگفتند: یک سوار پیشتاز یاران خویش میشود، و چون در انتهای دید ما قرار گرفت دیدیمش که به یکجا توقف کرده است. گوید: آنگاه حمیدبن قحطبه دو کس از یاران خویش را سوی او فرستاد، و دیدند که اسبش به سر درآمده و او را به زمین زده و جوشن بند گردنش را دریده بود، سلاح و جامه او را برگرفتند، جوشنی را پیش ما آوردند و گفتند: از آن ابن زبیر بوده. مطلّا بود و نظیر آن دیده نشده بود.

 

حارث بن اسحاق گوید: وقتی عیسی بن موسی در قصر سلیمان در جرف فرود آمد صبحگاه دوازدهم رمضان از سال صدوچهل وپنجم، به روز شنبه. روز شنبه و یکشنبه را ببود، صبحگاه دوشنبه روی کوه سلع رفت و مدینه را نگریست و کسانی را که درون و برون آن میشدند بدید و همه جوانب آن را از سوار و پیاده پُر کرد، بجز سمت مسجد ابوالجراح که در ناحیه بطحان بود که آنرا برای برون شدن فراریان وا گذاشت. محمد نفس زکیه نیز با مردم به مقابله آمد.

 

زید وابسته مسمع گوید: وقتی عیسی بن موسی اردو زد بر اسبی بیآمد، در حدود پانصد کس اطراف وی پیاده میآمدند، پیش روی وی پرچمی بود که همراهش میآوردند بر روی ثنیه(بلندی، تپّه کوچک بر کنار مدینه) ایستاد و بانگ زد: ای مردم مدینه، خدای خونهای ما را بر یکدیگر حرام کرده، سوی امان آیید، هر که زیر پرچم ما بایستد در امان است، هر که سلاح خویش را بیندازد در امان است، هر که وارد مسجد شود در امان است. ما را با حریفمان وا گذارید که یا به سود ما باشد یا به سود وی. گوید: اما دشنامهای سخت دادند و گفتند: ای پسر بُز، ای پسر فلان، ای پسر بهمان. گوید: پس آنروز برفت و روز دیگر بیآمد و چنان کرد و او را دشنام دادند و چون روز سوم رسید با چندان سوار و پیاده بیآمد که هرگز نظیر آن را ندیده بودم. به خدا طولی نکشید که بر ما غلبه یافت و ندای امان داد و سوی اردوگاه خویش باز گشت.(همان، ص 4830 تا 4831)

 

عثمان بن محمد زبیری گوید: وقتی تلاقی کردیم عیسی بن موسی شخصآ ندا داد: ای محمد، امیرمومنان به من دستور داده با تو نبرد نکنم تا امان را بر تو عرضه کنم، تو به جان و کسان و فرزندان خویش امان داری. فلان و فلان مقدار مال به تو میدهد و قرضهایت را ادا میکند. گوید: محمد بانگ زد: از این بگذر، به خدا اگر میدانستی که ترس مرا از شما نمی گرداند و طمع مرا به شما نزدیک نمی کند، این سخن نمی بود. گوید: نبرد در گرفت. محمد پیاده شد، پندارم که در آنروز هفتاد کس را به دست خویش کُشت.(همان، ص 4832)

 

محمدبن زید گوید: وقتی روز دوشنبه شد عیسی بن موسی بر ذباب بایستاد و وابسته ای غبدالله بن معاویه را که سالار سواران زره دار بود پیش خواند و گفت: دوازده کس از یاران زره دار خویش را بیآر. و چون آنها را بیآورد به ما گفت: ای خاندان ابوطالب ده کس از شما با وی برخیزند. گوید: با وی برخاستیم، عبدالله و عمر، پسران محمدبن عمرومحمدبن عبدالله و قاسم بن حسن و عبدالله بن اسماعیل از جمله ده کس ما بودند. عیسی گفت: به نزد این قوم روید و دعوتشان کنید و امانشان دهید که امان خدای به جاست. محمدبن زید در ادامه گوید: برون شدیم تا به بازار هیزم فروشان رسیدیم و دعوتشان کردیم که دشناممان دادند و تیر افکندند و گفتند: این پسر پیمبر خداست که با ماست و ما با وی هستیم. قاسم بن حسن با آنها سخن کرد و گفت: من نیز فرزند پیمبر خدایم و بیشتر اینان که می بینید فرزندان پیمبر خدایند. ما شما را به کتاب خدای و سنت پینبر وی و حفظ خونهایتان و اینکه امان داشته باشید دعوت میکنیم. عثمان و محمد پسران سعید که با محمد بودتد گویند: قاسم بن حسن با یکی از خاندان ابوطالب روی ثنیه الوداع ایستادند و محمد را سوی امان دعوت کردند که دشنامشان دادند و باز گشتند. آنگاه عیسی بیآمد که سرداران را پراکنده بود، هزار مرد را به نزد حمام ابن ابی الصعبه نهاده بود، کثیربن حصیر را به نزد خانه ابن افلح نهاده بود، محمدبن ابی العباس را بر در بنی سلمه نهاده بود و دیگر سرداران را بر گذرگاههای مدینه پراکنده بود. عیس با یاران خویش بالای ثنیه ایستاد، مدتی تیراندازی کردند و با فلاخن سنگ انداختند.

 

ازهر گوید: محمد پرده های مسجد را جبه های یاران خویش کرده بود. عمر، پیری از انصار گوید: محمد سایبان مسجد را خفتان های یاران خویش کرده بود. دو کس از مردم جُهینه پیش وی آمدند به یکیشان خفتانی داد و به دیگری نداد، آنکه خفتان داشت نبرد کرد و آن دیگری نبرد نکرد به هنگام نبرد تیری به خفتان دار رسید و او را بکُشت و یار وی شعر گفت به این مضمون: ای پروردگارم مرا چون آن مکن که خیانت کرد و باقی زندگانی خویش را به خفتانی فروخت.(همان، ص 4832 تا 4833)

 

عیسی به نقل از پدرش گوید: حسن بن علی بن حسین مقلب به افطس پرچمی زردرنگ همراه داشت که تصویر یک مار بر آن بود و هر یک از یاران وی از خاندان علی بن ابیطالب پرچمی همراه داشتند. شعارشان اُحد اُحد بود. گوید: در نبرد حنین نیز شعار پیمبر صلی الله علیه وسلم چنین بود.(همان، ص 4834) ابوالقلمس در بازار هیزم فروشان با محمدبن عثمان برادر اسدبن مرزبان روبرو شد که با شمشیرهای خویش نبرد کردند تا در هم شکست، آنگاه به جای خویش باز رفتند. برادر اسد شمشیری برگرفت، ابوالقلمس سنگ اجاقی برگرفت و بر قرپوس زین نهاد و آنرا با زره خویش بپوشانید، آنگاه باز آمدند و چون نزدیک شدند ابوالقلمس در رکاب بایستاد با سنگ سینه او را بکوفت و از اسب بینداخت و پیاده شد و سرش را برید.(همان، ص 4845)

 

عبدالعزیز بن ابی ثابت گوید: آنروز پیش از نیمروز محمد نفس زکیه بارگشت به حانه مروان رفت و غسل کرد و حنوط مالید، سپس برون شد. عبدالعزیز بن جعفر گوید: به محمد نزدیک شدم و گفتمش: پدرم فدایت. به خدا تاب مقاومت نداری و هیچکس با تو نیست که یکدله نبرد کند، هم اکنون برون شو و به مکه رو پیش حسن بن معاویه که بیشتر یاران تو با وی هستند. محمد گفت: ای ابوجعفر به خدا اگر بروم مردم مدینه کشته میشوند. به خدا باز نمی گردم، مگر بکُشم یا کشته شوم، تو از جانب من آزادی، هر جا میخواهی برو. گوید: با وی برفتم تا به خانه ابن مسعود رسید در بازار شتر، و من دویدم و راه بازار روغنفروشان گرفتم، او سوی ثنیه رفت. کسانی که با وی بودند با تیر کشته شدند، پسینگاه شد و او نماز کرد.(همان، ص 4837)

 

ابراهیم بن محمد گوید: محمد را مابین دو خانه بنی سعد دیدم جبه رنگینی به تن داشت، بر یابویی بود، ابن خضیر کنار وی بود و او را قسم میداد که سوی بصره یا جای دیگر رود، اما محمد میگفت: به خدا دو بار به سبب من بلیه نبینید، تو هر کجا که می خواهی برو که آزادی. ابن خضیر گفت: از پیش تو کجا روم. آنگاه برفت و دیوان را بسوخت و ریاح را بکُشت سپس در ثنیه بدو پیوست و نبرد کرد تا کُشته شد. محمدبن عمر گوید: ابن خضیر، یکی از اعقاب مصعب بن زبیر، همراه محمد ابن عبدالله(نفس زکیه) قیام کرد، آنروز که محمد کشته می شد وقتی آشفتگی کار یاران وی را بدید که شمشیر نابودشان کرده بود از محمد اجازه خواست که وارد مدینه شود که اجازه داد و نمی دانست مفصود وی چیست. پس ابن خضیر به نزد ریاح بن عثمان مری و برادرش رفت و آنها را کُشت آنگاه باز گشت و به محمد خبر داد، سپس پیش رقت و نبرد کرد تا همانوقت کشته شد. ازهر گوید: وقتی ابن خضیر باز گشت ریاح و پسر مسلم بن عقبه را کُشت. حارث بن اسحاق گوید: ابن خضیر، ریاح را کُشت، اما یکباره نکُشت، سرش را به دیوار می کوفت تا جان داد. برادرش عباس را نیز با وی کُشت که مردی درست کردار بود و کسان این را بر او عیب گرفتند. پس از آن سوی ابن قسری رفت که در خانه ابن هشام بود بدو خبر دادند که دو در خانه را بر روی خویش بست. ابن خضیر به درها پرداخت. همه کسانی که به زندان بودند فراهم آمدند و درها را بسته نگهداشتند که به آنها دست نیافت، پیش محمد باز گشت و پیش روی او نبرد کرد تا کشته شد.(همان، ص 4838)

 

مسکین بن حبیب گوید: وقتی پسینگاه شد محمد در مسجد بنی دویل که در ثنیه بود نماز کرد و چون سلام نماز را بگفت آب خواست، ربیعه قرشی دختر ابوشاکر به او آب داد، سپس گفت: فدایت شوم خویشتن را نجات بده. ربیعه قرشی گفت: در این صورت خروسی در مدینه نمی ماند که بانگ بزند. گوید: محمد آنگاه برفت و چون به دل مسیل سلع رسید پیاده شد و اسب خویش را پی کرد. بنی شجاع نیز اسبان خویش را پی کردند و هیچکس نماند که نیام شمشیر خویش را نشکست. مسکین در ادامه گوید: من که نو سال بودم از زیور نیام ها نزدیک سیصد درم فراهم آوردم. گوید: آنگاه محمد گفت: شما با من بیعت کرده اید، من نخواهم رفت تا کشته شوم هر که می خواهد برود اجازه اش میدهم. سپس رو به ابن خضیر کرد و گفت: دیوان را سوختی؟ ابن خضیر گفت: آری. محمد گفت: بیم داشتم از روی آن کسان را بگیرند. ابن خضیر گفت: حق داشتی.(همان، ص 4839)

 

یکی از بنی ثعلبه بن سعد گوید: روزی که محمد کُشته شد روی سلع بودم، ابن خضیره نیز با محمد بود، حمید ابن قحطبه او را به امان می خواند که نمی خواست بمیرد اما او با شمشیر خویش به کسان حمله میبرد، پیاده بود و به تمثیل شعری می خواند. گوید: میان حریفان افتاد، یکی ضربتی به کفل او زد و آنرا زخمدار کرد. پیش یاران خویش باز گشت. پارچه ای را درید و آنرا به پشت خود بست. آنگاه به نبردگاه برگشت، یکی ضربتی به آبروگاه وی زد، شمشیر در چشمش فرو رفت و از پای بیفتاد، مخالفان سوی وی دویدند و سرش را بریدند. گوید: وقتی ابن خضیر کشته شد محمد پیاده شد و بر سر پیکر وی چندان نبرد کرد تا کُشته شد. فضل بن سلیمان وابسته بنی نمیر که یک برادر وی با محمد کُشته شده بود به نقل از برادرش گوید: خراسانیان وقتی ابن خضیر را میدیدند به همدیگر بانگ میزدند: خضیر آمد، و به سبب آن پراکنده میشدند. ماهان بن بست وابسته حمیدبن قحطبه گوید: سر ابن خضیر را به نزد ما آوردند، به خدا آنرا نمی توانستیم بر داشت از بس که زخم بر آن بود. به خدا گفتی بادمجانی شکافته بود و استخوانهای آنرا به هم می پیوستیم.(همان، ص 4841)

 

ازهر، به نقل از دو برادرش گوید: آنروز دو بار یا سه بار، یاران عیسی بن موسی را هزیمت کردیم، اما خودمان هزیمت نمی شناختیم. عیسی گوید: از جمله کسانی که آنروز هزیمت شدند(از قشون محمد)، عبدالعزیز نواده عمرخطاب بود. محمد از پی او فرستاد چون او را بیآوردند کودکان بنا کردند پشت سر او بانگ میزدند :فراری! فراری! بعدها عبدالعزیز میگفت: سخت ترین چیزی که بر من گذشت بانگ زدن کودکان بود.(همان، ص 4839)

 

غلام هشام بن عماره گوید: ما طرفدار محمد بودیم. هشام بن عماره پیش محمد رفت. من نیز با او بودم بدو گفت: بیم دارم کسانی که می بینی از یاری تو باز مانند، این غلام من به خاطر خدای آزاد باشد، اگر قصد رفتن کنم، یا کُشته میشوی و کُشته میشوم، یا غلبه می بابیم. گوید: به خدا با وی بودم که تیری به سرش خورد و آنرا به دو نیم کرد، سپس در زره اش فرو رفت.(همان، ص 4839) محمدبن عبدالواحد گوید: روی کوه سلع بودیم و می نگریستیم، گروهی از بدویان جهنی آنجا بودند، یکی به طرف بالا آمد که نیزه ای به دست داشت و سر یکی را بر آن زده بود که گلوگاه و کبد و روده ها نیز بدان پیوسته بود. منظره ای هول انگیز دیدم که بدویان آنرا به فال بد گرفتند و به فرار برفتند تا پایین کوه رسیدند، مردی بالای کوه آمد و به یاران خویش بانگ زد و به فارسی گفت: کوهبان! پس یاران وی بیآمدند تا بالای کوه سلع رسیدند و پرچمی سیاه بر آن نصب کردند آنگاه به طرف مدینه سرازیر شدند و وارد آن شدند اسما دختر حسن مطلبی که همسر عبدالله بن حسین عباسی بود بگفت تا روسری سیاهی را بر مناره مسجد پیمبر خدای صلی الله علیه وسلم نصب کردند و چون یاران محمد این را بدیدند بانگ برآمد که وارد مدینه شدند و بگریختند. گوید: محمد خبر یافت که کسان از راه سلع وارد شده اند و گفت: هر قومی کوهی دارند که محفوظشان میدارد و ما کوهی داریم که از آن به ما می تازند. عبدالعزیز بن عمران گوید: آنروز محمد به حمیدین قحطبه بانگ زد که اگر یکه سواری و به این سبب بر مردم خراسان می بالی به همآوردی من آی، من محمد پس عبداللهم حمیدبن قحطبه گفت: ترا می شناسم، کریم پسر کریم، شریف پسر شریف، به خدای ای بوعبدالله تا وقتی از این اوباش یکی پیش روی من هست با تو همآوردی نمی کنم. وقتی از آنها فراغت یافتم به دینم قسّم با تو همآوردی میکنم.(همان، ص 4840 تا 4841)

 

"حمید بن قحطبه سر محمد بن عبدالله نفس زکیه را ببرید"

ازهر بن سعید گوید: وقتی یاران محمد نشان سیاه را بر مناره مسجد مدینه بدیدند بازوهایشان سُست شد. حمیدبن قحطبه از کوچه اشجع سوی محمد آمد که غافل بود و او را بکُشت و سرش را برگرفت و پیش عیسی بن موسی برد و بسیار کس با وی کشته شد. مسعود رحال گوید: آنروز محمد را دیدم که به خویشتن نبرد میکرد، دیدمش که یکی با شمشیر زیر نرمی راست گوشش زد که به زانو افتاد و روی وی افتادند. حمیدبن قحطبه بانگ زد: او را مکُشید، که دست بداشتند. حمید بیآمد و سرش را برید. حارث بن اسحاق گوید: آنروز محمد به زانو افتاد، از خویشتن دفاع میکرد و میگفت: وای شما من پسر پیمبرتان هستم که به محنت افتاده ام و ستم دیده ام. عبدالله بن جعفر گوید: حمید ابن قحطبه با نیزه به سینه محمد زد و او را از پای بینداخت آنگاه پیاده شد و سرش را برید و پیش عیسی بن موسی برد. ابوالحجاج منقری گوید: آنروز محمد را دیدم که خلقت وی همانند آن بود که از حمزه بن عبدالمطلب یاد میکنند. کسان را با شمشیر خویش متفرق میکرد و هیچکس بدو نزدیک نمی شد مگر آنکه وی را میکُشت، شمشیری داشت که به خدا در خور چیزی نبود تا وقتی یکی تیری بدو زد گویی می بینمش که سرخ موی و کبود چشم بود، آنگاه سواران به ما هجوم آوردند. محمد به طرف دیواری ایستاد، کسان از او دوری گرفتند، مرگ را عیان دید روی شمشیر خود تکیه کرد و آنرا بشکست.(همان، ص 4842)

 

"ذوالفغار، شمشیر پیمبر صلی الله علیه وسلم با محمد بن عبدالله نفس زکیه"

ابوالحجاج منقری در ادامه گوید: از پدر بزرگم شنیدم که میگفت: ذوالفغار، شمشیر پیمبر صلی الله علیه وسلم با وی بود. عمرو بن متوکل که مادرش خدمت فاطمه دختر (امام) حسین بود گوید: روزی که محمد کُشته می شد شمشیر پیمبر صلی الله علیه وسلم با وی بود وقتی مرگ را عیان دید شمشیر خویش را به یکی از بازرگانان داد که با وی بود و چهارصد دینار بدو دادنی بود. گفت: این شمشیر را بگیر که پیش هر کس از خاندان ابوطالب بری آنرا بگیرد و حقّ تو را بدهد. گوید: شمشیر به نزد وی بود تا وقتی جعفربن سلیمان ولایتدار مدینه شد و چهارصد دینار بدو داد. شمشیر همچنان به نزد وی بود. وقتی که (خلیفه) مهدی(محمدبن عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، جانشین ابوجعفر منصور از 158 تا 169 ه.ق) پا گرفت و جعفربن سلیمان را ولایتدار مدینه کرد خبر یافت که شمشیر به نزد اوست و آنرا گرفت پس از آن به موسی هادی رسید که آنرا درباره سگی بیآزمود و شمشیر شکست. عبدالملک بن قریب اصمعی گوید: امیرمومنان هارون الرشید را دیدم که شمشیری آویخته بود و به من گفت: ای اصمعی، ذوالفغار را به تو نشان بدهم؟ گفتم: آری، خدایم به فدای تو کند. گفت: این شمشیر مرا از نیام در آر. گوید: شمشیر را از نیام در آوردم و دوازده فرو رفتگی در لبه آن دیدم.(همان، ص 4842 تا 4843)

 

ایوب بن عمر به نقل از پدرش گوید: عیسی بن موسی کس فرستاد و در زندان را بگشود. ما را پیش وی بردند نبرد درگیر بود و همچنان پیش روی وی افتاده بودیم تا سر محمد را به نزد وی آوردند. گفت: او را می شناسید؟ گفتیم: آری. گفت: بنگرید آیا همین است؟ گوید: من بر یوسف پیشدستی کردم و گفتم: خون بسیار می بینم و ضربتها می بینم به خدا مشخصش نمی دارم. گوید: پس ما را از بند آهنین رها کرد، همه آن شب را به نزد وی به سر کردیم تا صبح درآمد.(همان، ص 4845)

 

محمدبن زید گوید: وقتی محمد کشته شد آسمان چنان سخت بارید که هرگز نظیر آنرا ندیده بودم، بانگزن عیسی بن موسی بانگ زد: هیچکس از سپاهیان شب را در مدینه به سر نکند مگر کثیربن حصین و سپاه وی. گوید: عیسی بن موسی به اردوگاه خود در جرف رفت و آنجا ببود تا صبح درآمد، آنگاه خبر خویش را همراه قاسم بن زید(فرزند حسن بن زید) فرستاد و سر را همراه ابن ابی الکرام سوی خلیفه ابوحعفر منصور فرستاد.(همان، ص 4848)

 

حارث بن اسحاق گوید: صبحگاه پس از روز کُشته شدن محمد، خواهرش زینب دختر عبدالله و دخترش فاطمه به عیسی بن موسی پیام فرستاد که شما این مرد را کُشتید و کارتان را انجام دادید چه شود اگر به ما اجازه دهید که او را به خاک کنیم؟ گوید: عیسی بن موسی به آنها پیغام داد: دختر عموهای من درباره آنچه با وی کرده اند به خدا من دستور ندادم و از آن خبر نداشتم، او را به خاک کنید که قرین رشاد باشید. گوید: پس کس فرستاد که او را برداشتند. به قولی در محل بریده شدن گردنش پنبه بسیار جا دادند و در بقیع به خاکش کردند. قبرش مقابل کوچه خانه علی ابن ابیطالب بود بر کنار راه یا نزدیک آن.(همان، ص 4848)

 

ابن ابی الکرام گوید: عیسی بن موسی مرا با سر محمد فرستاد و یکصد سپاهی با من فرستاد. برفتم و چون به نزدیک نجف رسیدیم تکبیر گفتیم. در آنوقت عامربن اسماعیل، هارون بن سعد عجلی را در واسط به محاصره داشت. ابوجعفر منصور به ربیع گفته بود: وای تو این تکبیر چیست؟ گفته بود: این ابن ابی الکرام است که سر محمدبن عبدالله را آورد. گقته بود: وی را با ده کس از همراهانش اجازه ورود بده.(همان، ص 4849)

 

علی ابن اسماعیل گوید: وقتی سر محمد بن عبدالله نفس زکیه را پیش خلیفه ابوجعفر منصور دوانقی بردند، وی در کوفه بود، بگفت تا سر را در طبق سپیدی بگردانیدند، دیدمش که تیره گون بود و آبله گون و شب همان روز سر را سوی ولایتها فرستاد.(همان، ص 4850) عیسی گوید: وقتی عیسی بن موسی، محمد را کُشت همه اموال بنی حسن را بگرفت و ابوحعفر منصور این را تایید کرد.(همان، ص 4853) هشام بن ابراهیم گوید: وقتی محمد کُشته شد خلیفه ابوجعفر منصور بگفت تا دریا بر مردم مدینه بسته شد و از جانب دریا چیزی سوی آنها نمی آمد، تا وقتی که مهدی بیآمد و بگفت تا دریا را بر آنهاد گشودند و اجازه حمل داد.(همان، ص 4853)

 

ام سلمه دختر محمدبن طلحه و همسر موسی بن عبدالله(برادر محمد نفس زکیه) گوید: پسران زن مخزومی: عیسی و سلیمان و ادریس، پسران عبدالله بن حسن(مُثنی) با فرزندان محمد بن عبدالله در کار میراث عبدالله(بن حسن مُثنی، پدر محمد نفس زکیه) منازعه کردند و گفتند: پدرتان کُشته شد و عبدالله میراث خوار وی شد. نزاع را پیش حسن بن زید بردند که درباره آن به امیرمومنان ابوجعفر منصور نوشت که بدو نوشت: اما بعد وقتی این نامه من به تو رسید، آنها را از جدّشان میراث بده که به رعایت خویشاوندی و حفظ قرابتشان اموالشان را پس دادم.(همان، ص 4853)

 

پسران زید بن علی و معاویه بن عبدالله در کنار محمد بن عبدالله نفس زکیه

عیسی گوید: از جمله بنی هاشم، حسن و یزید و صالح پسران معاویه بن عبدالله و حسین و عیسی پسران زید بن علی با محمد قیام کرده بودند. شنیدم که ابوجعفر منصور می گفته بود: از قیام پسران زید در شگفتم، که ما قاتل پدرشان را کُشتیم چنانکه وی را کُشته بود و بیآویختیم چنانکه وی را آویخته بود و بسوختیم چنانکه وی را سوخته بود. گوید: حمزه بن عبدالله و علی و زید پسران حسن بن زید نیز با محمد نفس زکیه قیام کرده بودند. عیسی در ادامه گوید: ابوجعفر منصور به حسن بن زید گفت: گویی دو پسرت را می بینم که شمشیر به دست بالای سر محمد ایستاده اند و قبا به تن دارند. حسن بن زید گفت: ای امیرمومنان از پیش، از نافرمانی آنها به تو شکایت آورده بودم. گفت: بله، این از همان است.(تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 4854)

 

ضمیمه ها:

 

1) حسن مُثنی (از 37 تا 97 ه.ق) فرزند امام دوم شیعیان حسن مجتبی(ع)

حسن‌ بن‌حسن‌ بن‌علی بن ابی‌طالب، مشهور به حسن مُثَنّى، فرزند امام حسن مجتبى (ع) و از بزرگان علويان بود. همسر او، دختر عمويش، فاطمه دختر امام حسين، بود، امام پيش از واقعه عاشورا دختر خود را به عقد وى درآورده بود.(1) فرزندان ذكور او از فاطمه دختر امام حسين عبارت‌اند از: عبداللّه محض، ابراهيم عَمر و حسن مثلث، كه هر سه در زندان ابوجعفر منصور، خليفه عباسى، درگذشتند.(2) بعدها نوادگان او، خاصه نوادگانش از عبدالله بن حسن كه خود فردى عالم و اديب بود،(3) چون محمد مشهور به نفس زّكيه و ابراهيم مشهور به قتيل باخَمْرا، قيام‌هاى مهمى عليه عباسيان را رهبرى كردند.

حسن مثنـّى روز عاشورا در واقعه كربلا حاضر بود و احمد بن ابراهيم حسنى در روايتى به نقل از ابومخنف سن وى را در آن هنگام نوزده يا بيست سال ذكر كرده است،(4) وى در روز عاشورا همراه امام حسين (5) شجاعانه جنگيد و زخمى و اسير شد. دايی‌اش، اسماء بن خارجه فزارى، وى را نجات داد. او در كوفه تحت درمان قرار گرفت و با بازيافتن سلامت خود به مدينه بازگشت. (6)

 

حسن مثنـّى از پدر خود امام مجتبی و برخى ديگر روايت كرده است. حسن مثنـّى بر اساس وصيت امام على (ع) (7) عهده‌دار و متولى صدقات و موقوفات اميرمؤمنان (ع) در مدينه بود.(8) هنگامى كه حجّاج‌بن يوسف ثقفى والى مدينه بود، از حسن مثنـّى خواست كه عمويش، عمربن على، را در توليت اين صدقات با خود شریک سازد، زيرا عمو و از خويشان وى است، اما او به سبب اينكه توليت صدقات فقط مختص فرزندان فاطمه سلام‌اللّه‌عليها است، از اين كار امتناع كرد و به شام نزد عبدالملك‌بن مروان، خليفه اموى، رفت. خليفه نيز حجّاج را از اين كار منع كرد.(9) حسن مثنـّى توليت موقوفات على عليه‌السلام را بعد از خود به‌فرزندش، عبداللّه، سپرد؛ اما منصور عباسى، عبداللّه را به زندان انداخت و توليت موقوفات را خود به عهده گرفت.(10)

 

هنگامی كه عبدالرحمان بن محمد بن اشعث كندى بر حجّاج‌ بن يوسف شوريد(84 و 85 ه.ق)، قصد داشت خود را خليفه معرفى كند، اما چون امر خلافت فقط براى فردى قريشى مورد پذيرش بود، با بزرگان علويان، يعنى امام سجاد (ع) و حسن مثنـّى براى پذيرش خلافت نامه‌نگارى كرد. امام سجاد (ع) تقاضاى او را رد كرد و حسن مثنّى نيز كه احتمال می‌داد شورشيان بيعت خود را بشكنند، از اين‌كار سر باز زد، اما در پى اصرار آنها پذيرفت و با او با عنوان خليفه بيعت شد. عالمان مشهور عراقى چون عبدالرحمان بن‌ابی ليلى، شعبى، محمدبن سيرين و حسن بصرى با او، كه به الرضى ملقب شد، بيعت كردند.(11) اما به گفته شيخ مفيد،(12) حسن مثنّى هرگز ادعاى امامت نكرده و كسى نيز به نام او چنين ادعايى ننموده است. در منابع زيديه از حسن مثنـّى به عنوان يكى از ائمه زيديه ياد می شود.(13)

 

پس از كشته شدن ابن‌اشعث در سال 85 ه.ق، حسن مثنـّى نيز متوارى شد و سرانجام فرستادگان وليدبن عبدالملک او را مسموم كردند و به قتل رساندند. جنازه او را به مدينه منتقل كردند و در بقيع (قبرستان مدینه) به خاک سپردند. سن او در هنگام مرگ 83 يا 87 ذكر شده است.(14)

منابع:

1- رجوع کنید به مصعب‌ بن‌عبداللّه، نسب قريش، ص 51؛ حسنى، المصابيح، ص 379 .

2- ابن‌سعد، ج 5، ص 319؛ بلاذرى، انساب‌الاشراف، ج 2، ص 403ـ404؛ ابن‌عنبه، عمدةالطالب فى انساب آل ابیطالب، ص 101 .

3- رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج 21، ص 85ـ93 .

4- رجوع کنید به مقتل، ص 379؛ قس طبرى، ج5، ص 469 .

5- رجوع کنید به حسنى، المصابيح، ص 379؛ مفيد، الارشاد فى معرفة حجج‌اللّه علی العباد، ج 2، ص 25؛ ابن‌طاووس، ص 63 .

6- رجوع کنید به ابن‌عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 61ـ62 .

7- رجوع کنید به مصعب‌بن عبداللّه،نسب قريش، ص46؛ حسنى، ص384 .

8- مصعب‌ بن عبداللّه، همانجا؛ بلاذرى، انساب‌الاشراف، ج 2، ص 403؛ مفيد، ج2، ص 23 .

9- مصعب‌ بن عبداللّه، نسب قريش، ص 46ـ47؛ بلاذرى؛ حسنى، المصابيح، ص384 ؛ ابن‌عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 65؛ ابن‌عنبه، عمدةالطالب فى انساب آل ابیطالب، ص99 .

10- رجوع کنید به حسنى، المصابيح، ص383؛ مُحَلِّى، الحدائق الورديَّة فى مناقب ائمة الزيَّدية، ج2، ص238 .

11- رجوع کنید به حسنى، المصابيح، ص 380ـ 381 .

12- الارشاد فى معرفة حجج‌اللّه علی العباد، ج 2، ص 26 .

13- رجوع کنید به حسنى، المصابيح، ص 379؛ محلى، الحدائق الورديَّة فى مناقب ائمة الزيَّدية، ج 2، ص 235 .

14- رجوع کنید به حسنى، المصابيح، ص 382؛ ابن‌عنبه، عمدةالطالب فى انساب آل ابیطالب، ص 100 .

 

منبع:

- سایت "ویکی شیعه.نت" یا " wikishia.net".

 

2) عبدالله بن حسن مثُنی

در رياض‌ السّالكين‌ طبع‌ سنۀ 1334 ص‌ 18 و طبع‌ جامعة‌ المدرّسين‌ ج‌ 1 ص‌ 131 و ص‌ 132 آورده‌ است‌ كه‌: وی‌ عبدالله‌ بن‌ الحسن‌ بن‌ الحسن‌ بن‌ علی‌ بن‌ أبيطالب‌: است‌. كنيه‌اش‌ أبو محمد و به‌ مَحْض‌ خوانده‌ می‌شد. چون‌ پدرش‌ حسن‌ بن‌ حسن(پسر امام دوم)‌، و مادرش‌ فاطمه‌ بنت‌ الحسين(دختر امام سوم)‌ بود، و اوَّلين‌ كس‌ بود كه‌ از آل‌ و اولاد حسن‌، هم‌ از طرف‌ پدر و هم‌ از طرف‌ مادر از حَسَنَيْن‌ بوده‌ است‌ همان‌ طور كه‌ اوّل‌ كس‌ از آل‌ و اولاد حسين‌ كه‌ هم‌ از طرف‌ پدر و هم‌ از طرف‌ مادر از حسنين‌ باشد حضرت‌ امام‌ محمد باقر عليه‌السلام بود. و عبدالله‌ شیخی‌ بود از مشايخ‌ آل‌ أبوطالب‌ و گهگاهی‌، شعر هم‌ می‌سروده‌ است‌.

 

ثقة‌ الاسلام‌ در روضه‌ با اسناد خود از علی‌ بن‌ جعفر روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ گفت‌: معتِّب‌ و يا غير او برای‌ من‌ گفت‌: عبدالله‌ بن‌ حسن‌ به‌ سوی‌ حضرت‌ صادق‌ عليه‌السلام فرستاد و پيام‌ داد كه‌: ابومحمد به‌ تو می‌گويد كه‌: من‌ از تو شجاعتر می‌باشم‌، و سخی‌تر هستم‌، و علمم‌ بيشتر است‌! حضرت‌ صادق در پاسخش‌ فرمودند: اما از جهت‌ شجاعت‌، سوگند به‌ خداوند كه‌ هنوز موقف‌ و محلی‌ پيش‌ نيامده‌ است‌ تا ترس‌ تو از شجاعتت‌ تميز داده‌ شود. و اما از جهت‌ سخاوت‌، سخی‌ به‌ آن‌ كس‌ گويند كه‌ اموال‌ را از جای‌ خود به‌ دست‌ می‌آورد و در جای‌ حق‌ می‌نهد. و اما از جهت‌ علم‌، پدرت‌: علی‌ بن‌ ابيطالب‌ عليه‌السلام هزار بنده‌ آزاد كرد، اگر تو عالم‌ می‌باشی‌، نام‌ پنج‌ تن‌ از ايشان‌ را بياور! گماشتۀ پيغام‌، اين‌ جواب‌ را به‌ عبدالله‌ رسانيد، و دوباره‌ به‌ سوی‌ حضرت‌ پيام‌ برد كه‌: تو مردیهستی كه‌ علومت‌ كتابی‌ است‌! حضرت‌ فرمودند: به‌ وی‌ بگو: سوگند به‌ خدا كه‌ حقّاً علومم‌ از كتابهایی‌ است‌ كه‌ از ابراهيم‌ و موسی‌ و عیسیمی‌باشد و آنها را از پدرانم‌ به‌ ارث‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌!(كافی‌ ج‌ 8، ص‌ 363 و ص‌ 364، حديث‌ 553.)

 

و أبوجعفر منصور از روی‌ استهزاء و مسخره‌ به‌ او(عبدالله بن حسن مثُنی یا عبدالله محض) أبوقُحافه‌ می‌گفت‌، چون‌ پسرش‌: محمد در حالی كه‌ پدرش‌ زنده‌ بود ادّعای‌ خلافت‌ نمود، و پيش‌ از ویکسی‌ كه‌ با وجود حيات‌ پدرش‌ ادّعای خلافت‌ نموده‌ باشد جز أبوبكر بن‌ أبی‌قحافه‌ كس‌ دگر نبود. و أبوالعباس‌ سَفَّاح‌ برای‌ عبدالله‌ بن‌ حسن‌ مَجْد و عظمتی‌ قایل‌ بود و او را ارجمند و مكرّم‌ به‌ شمار می‌آورد. حكايت‌ نموده‌اند كه‌: روزی‌ عبدالله‌ بن‌ حسن‌ به‌ أبوالعباس‌ سَفَّاح‌ گفت‌: تا به‌ حال‌ روزی‌ بر من‌ نگذشته‌ است‌ كه‌ صد هزار درهم‌ با هم‌ ببينم‌! أبوالعباس‌ به‌ او گفت‌: الآن‌ خواهی‌ ديد! و فوراً امر كرد تا صدهزار درهم‌ به‌ وی‌ عطا كنند. و در مدت‌ تصدّی‌ مقام‌ خلافت‌ خود ابداً متعرّض‌ او و متعرّض‌ أحدی‌ از اهل‌ بيت‌ او نگرديد و گزندی‌ نرسانيد، تا از اين‌ جهان‌ بدرود گفت‌ و پس‌ از وی‌ برادرش‌ منصور به‌ جای‌ او نشست‌. او بر خلاف‌ برادرش‌ كار را بر اهل‌ أبی طالب‌ واژگونه‌ نمود و از خروجشان‌ انديشناک‌ شد، چون‌ خروج‌ طالبييّن‌ را برعليه‌ او به‌ او ابلاغ‌ نموده‌ بودند. لهذا در سنۀ يكصد و چهلم‌ حجّ به‌جای‌ آورد و از طريق‌ مدينه‌ بازگرديد. و عبدالله‌ بن‌ حسن‌ و برادرش‌: ابراهيم‌ و سایر برادران‌ و اولادشان‌ را مأخوذ داشت‌ و در غلّ و آهن‌ كشيد و با خود به‌ كوفه‌ در آورد و زندانی‌ ساخت‌. پس‌ از آن‌ منصور امر كرد تا عبدالله‌ را كشتند در حالی كه‌ هفتاد و پنج‌ سال‌ داشت‌. و اين‌ واقعه‌ در سنۀ يكصد و چهل‌ و پنج‌(145 ه.ق) واقع‌ شد.

 

3) حسن بن زید (از 83 تا 168 ه.ق)

حسن‌بن زيدبن حسن بن علی بن‌ابیطالب عليه‌السلام ، نواده امام حسن مجتبى عليه‌السلام و از مشاهير هاشميان در قرن دوم. از او با نسبتهاى مدنى و هاشمى ياد شده (رجوع کنید به طوسى، ص 179؛ خطيب بغدادى، ج 8، ص 269) و كنيه‌اش ابومحمد بوده است (رجوع کنید به ابن‌سعد، ج 7، ص 542). حسن‌بن زيد در سال 83 ولادت يافت (رجوع کنید به خطيب بغدادى، ج 8، ص 274). مادرش كنيزى (ابن‌سعد، همانجا) به ‌نام زُجاجَه و ملقب به رَقْرَق بود (ابن‌عِنَبَه، ص70). پدرش مدتى متولى صدقات پيامبر اكرم بود (همان، ص 69). با اينكه دختر حسن‌بن زيد همسر سفّاح، خليفه عباسى، بود و در دربار خليفه میزيست (رجوع کنید به ادامه مقاله)، حسن می كوشيد از دخالت در امور سياسى خوددارى كند. وى با انديشه‌هاى بستگان علوى خود همدلى نشان میداد و نظر آنان را به منصور عباسى منتقل میكرد (د.اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه).

 

در جريان پيروزى دعوت و استقرار خلافت عباسيان، حسن‌بن زيد از هواداران آنان بود (مامقانى، ج 19، ص230). او اولين علوى بود كه شعار عباسيان را برگزيد و جامه سياه پوشيد (ابن‌عنبه، همانجا). او عباسيان را برضد فرزندان و نوادگان عمويش، حسن مثنّى، كه عباسيان او را حبس كرده بودند، يارى میكرد (رجوع کنید به ابن‌اثير، ج 5، ص 521ـ522؛ ابن‌عنبه، همانجا)، چنان‌كه اخبارى را كه درباره محمدبن عبداللّه‌بن حسن و قيام وى به‌دست آورده بود، در اختيار منصور عباسى نهاد. از اين‌رو، موسی بن عبداللّه‌بن حسن هميشه می گفت خداوندا خون ما را از حسن‌بن زيد بخواه و انتقام ما را از او بگير (ابن‌اثير، ج 5، ص 514؛ ابن‌عنبه؛ مامقانى، همانجاها). پس از قيام محمدبن عبداللّه نيز عيسی بن موسى عباسى (سردار منصور) سر محمد را به همراه سرهاى كشتگان ديگر توسط قاسم، فرزند حسن‌بن زيد، براى منصور فرستاد و بشارت فتح داد. هنگامى كه سر محمد نزد منصور رسيد، حسن‌بن زيد نزد منصور بود. سر را كه ديد، بر او سخت گران آمد اما از ترس منصور، حرفى نزد. سپس گفت اى كاش تن به اطاعت میداد و چنين نمی كرد كه كشته شود (ابن‌اثير، ج 5، ص550). پس از شكست قيام ابراهيم‌بن عبداللّه (145 ه.ق)، برادر محمدبن عبداللّه، سر او را نيز نزد منصور فرستادند. او سر را پيش روى خود نهاد و بار عام داد. مردم بر او وارد می شدند و به ابراهيم و بستگانش بد می گفتند، تا اينكه حسن‌بن زيد وارد شد. سر را به او نشان دادند، رخسار او دگرگون شد و گفت كه اى اميرمؤمنان به‌خدا قسم او را كشتى در حالى كه بسيار روزه‌دار و شب زنده‌دار بود. دوست نداشتم كه گناه كشتن او را برعهده ‌گيرى (يعقوبى، ج 2، ص 378ـ379). به روايت كلينى (ج 1، ص 472) حسن‌بن زيد هنگامى كه والى حرمين بود، به دستور خليفه منصور خانه امام جعفر صادق عليه‌السلام را آتش زد و در و دهليز خانه امام سوخت و امام خود را از آتش كنار كشيد. در سال 150 ه.ق، منصور، حسن‌بن زيد را به حكومت مدينه منصوب كرد (طبرى، ج 8، ص 32؛ ابن‌اثير، ج 5، ص 593). در سال 155 ه.ق، منصور به او بدگمان شد و بر او خشم گرفت و او را از امارت مدينه عزل كرد و در بغداد به زندان افكند و اموال وى را مصادره كرد (ابن‌سعد، ج 7، ص 543؛ طبرى، ج 8، ص 49؛ ابن‌اثير، ج 6، ص 8، 80).

 

مهدى عباسى، كه وليعهد بود، نهانى در نامه‌اى به عبدالصمدبن على، حاكم جديد مدينه، نوشت كه با حسن‌بن زيد مدارا كند (ابن‌سعد، همانجا). مهدى پس از رسيدن به خلافت، حسن‌بن زيد را از زندان آزاد كرد و اموالش را پس داد و او را مقرب خويش ساخت (همانجا؛ ابن‌اثير، ج 6، ص80). در سال 168 ه.ق، حسن‌بن زيد به‌همراه مهدى عباسى عازم مكه شد، اما در جايى به‌نام حاجر، در پنج ميلى مدينه، درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. او در زمان مرگ 85 سال داشت (ابن‌سعد، همانجا؛ خطيب بغدادى، ج 8، ص 269، 274؛ قس ابن‌عنبه، ص:70 80 سال). بنابر بعضى روايات تاريخى، پس از مرگ منصور در 158 ه.ق، حسن‌بن زيد در سرايى كه جنازه منصور در آن بود، حضور يافت و سپس با موسى، پسر مهدى، به نيابت از مهدى، بيعت كرد (رجوع کنید به طبرى، ج 8، ص 111ـ112؛ ابن‌اثير، ج 6، ص 32ـ33). از اين روايات چنين برمیآيد كه حداقل اندكى پيش از مرگ منصور، حسن‌بن زيد از زندان آزاد شده بوده است.

 

نسل زيدبن حسن‌بن على عليهماالسلام فقط با پسرش، حسن، ادامه يافت (ابن‌عنبه، همانجا). ابن‌حجر عسقلانى (1415، ج 2، ص 259) بانويى به نام نَفيسه را، كه مدفن او در مصر است، دختر حسن‌بن زيد دانسته است (قس ابن‌عنبه، همانجا، كه نفيسه را دختر زيد دانسته است). ابن‌سعد (ج 7، ص 542ـ543) و طبرى (ج 11، المنتخب من كتاب ذيل المذيل من تاريخ الصحابة و التابعين، ص 659) از نُه پسرِ حسن‌بن زيد نام برده‌اند. به‌گفته ابن‌عنبه (ص70 به بعد)، از وى هفت پسر باقى ماند. حسن‌بن زيد دخترى به نام امّ كلثوم داشت كه به همسرى ابوالعباس سفّاح، اولين خليفه عباسى، درآمد (ابن‌سعد، ج 7، ص 542؛ طبرى، همانجا). حسن‌بن زيد به عباسيان متمايل بود (ابن‌اثير، ج 6، ص80). وى، مانند بيشتر هاشميان عباسى و طالبى، قائل به امامت امامان شيعه عليهم‌السلام نبود، اما به سه خليفه نخست نيز اعتقادى نداشت (شوشترى، ج 3، ص 248).

 

حسن‌بن زيد را مردى صادق، فاضل، سخاوتمند (رجوع کنید به ابن‌اثير، همانجا؛ ابن‌حجر عسقلانى، 1413، ص 238) و در منابع رجالى اهل سنّت، او را از ثقات شمرده‌اند (رجوع کنید به ابن‌حِبّان، ج 6، ص160). شيخ‌طوسى (ص 179) نام وى را در زمره اصحاب امام صادق عليه‌السلام درج كرده و مراد او از اين تعبير، صرفاً معاصرت است (در اين باره رجوع کنید به شوشترى، ج 1، ص 29). او از راويان حديث بوده و از پدرش و پسرعمويش (عبداللّه‌بن حسن) و ديگران روايت كرده است. برخى نيز از حسن‌بن زيد روايت كرده‌اند، از جمله: محمدبن اسحاق‌بن يَسار، مالك‌بن اَنَس، ابن‌ابی ذِئب، ابن‌ابی زناد، وكيع، و پسرش اسماعيل‌بن حسن (رجوع کنید به ابن‌حجر عسقلانى، 1415، ج 2، ص 258ـ259).

 

منابع نویسنده :

ابن‌اثير؛ ابن‌حِبّان، كتاب‌الثقات، حيدرآباد، دكن 1393ـ1403/ 1973ـ1983، چاپ افست بيروت ]بیتا.[؛ ابن‌حجر عسقلانى، تقريب التهذيب، چاپ صغيراحمد شاغف پاكستانى، ]رياض ? 1413[؛ همو، كتاب تهذيب التهذيب، چاپ صدقى جميل عطار، بيروت 1415/ 1995 ؛ ابن‌سعد (قاهره)؛ ابن‌عِنَبَه، عمدة الطّالب فى انساب آل ابیطالب، چاپ محمدحسن آل‌طالقانى، نجف 1380/1961؛ خطيب بغدادى؛ شوشترى؛ طبرى، تاريخ (بيروت)؛ محمدبن حسن طوسى، رجال ‌الطوسى، چاپ جواد قيومى اصفهانى، قم 1415؛ كلينى؛ عبداللّه مامقانى، تنقيح المقال فى علم الرجال، چاپ محيیالدين مامقانى، 1423ـ؛ يعقوبى، تاريخ؛

 

منبع:

- مقاله محمدحسن سعيدى از سایت "encyclopaediaislamica.com".

 

.................. ................. ...............

 

قیام ابراهیم (145 ه.ق) معروف به قتیل باخَمرا برادر محمد نفس زکیه و پسر عبدالله بن حسن مُثَنّی ملقب به عبداللـه محض

ابوالحسن، ابراهیم بن عبدالله، معروف به قتیل باخَمرا (97 تا 145 ه.ق/716 تا 762 میلادی) ، پسر عبداللـه محض و نواده حسن مُثَنّی (حسن ابن حسن‌بن علی‌بن ابی‌طالب)، یکی از مشهورترین علویانی که در اوایل خلافت عباسی تقریباً همزمان با برادر خود محمد نفس زکیه در برابر منصور عباسی به پایداری برخاست. قیام ابراهیم که جمع زیادی از زیدیان، معتزلیان و تعدادی از فقهای به نام در آن شرکت داشتند به نتیجه نرسید و او در سال 145 ه.ق در منطقه باخمرا در نزدیکی کوفه کشته شد.

 

آغاز مخالفت با عباسیان

عبداللـه محض پدر ابراهیم که از سوی پدر به امام حسن(ع) و از سوی مادر به امام حسین(ع) نسب می‌برد و به همین دلیل محض لقب یافت، در اواخر روزگار امویان که نهضت ضدّ اموی پای گرفته بود، در اجتماعی که در اَبْواء تشکیل شد برای پسر خود محمد نفس زکیه به عنوان مهدی، از هاشمیان(بنی عباس از هاشمیان هستند) جز امام جعفر صادق(ع) بیعت گرفت(1)، اما چون عباسیان در تصاحب خلافت پیشی جستند، عبداللـه و پسرانش پنهانی به مخالفت با خلفای جدید ادامه دادند. این مخالفت در روزگار ابوالعباس سفّاح کاملاً جنبه نهانی داشت، نه آنان موقع را برای آشکار ساختن دعوت و قیام مناسب می‌دیدند و نه سفّاح خود چندان توجّهی به آنان می‌کرد.

 

ترکیب جمعیتی لشکر ابراهیم از زیدیان ، معتزلیان ، گروه فقیهان و گروه محدثان

ابراهیم‌بن عبداللـه در نهضت ضدّ عباسی خویش از پشتیبانی افراد و گروه های نام‌آوری بهره‌مند بود. زیدیان که در آن روزگار از جنبه سیاسی اهمیت بیش‌تری داشتند تا جنبه مذهبی، و هر فاطمی عالم و زاهد و شجاع را امام واجب الطاعه می‌دانستند و حتی خروجی دو امام را در یک زمان و در دو منطقه بر حکومت وقت جایز می‌شمردند(2)، به امامت محمد و ابراهیم گردن نهادند. حتی عیسی‌بن زید به‌رغم پاره‌ای اختلاف ها که میان وی و ابراهیم پدید آمد، به روایتی که ابوالفرج خود آن را نپذیرفته است، تا واپسین دم با او ماند(3). معتزلیان نیز از جمله کسانی بودند که به پشتیبانی از ابراهیم برخاستند(4) و حتی ابن نُمیله عبشمی معتزلی، جانشین ابراهیم در بصره شد.(5) گذشته از این دو گروه، فقیهان و محدثانی چون ابن ابی واصل، عیسی‌بن اسحاق سبیعی، ابوخالد احمر، یونس‌بن ابی اسحاق، یزیدبن هارون و عبادبن عوام(6) که به ابراهیم پیوستند. ابوحنیفه پیشوای حنفیان نیز آشکارا به یاری او برخاست و پیروانش را فتوا داد که به قیام بپیوندند(7). او حتی پس از جنگ باخمرا، شهدای آن را با شهدای بدر یکی دانست (ابوالفرج، 364). گفته‌اند که پشتیبانی او از ابراهیم و نامه‌هایی که به او نوشت، سبب شد که منصور دوانیقی او را مسموم و مقتول سازد.(8)

 

دلایل شکست نهضت ابراهیم

نهضت ضد عباسی ابراهیم و علل شکست آن را نمی‌توان بی‌توجه به قیام برادرش محمد نفس زکیه و نتایج آن و حتی اوضاع دستگاه خلافت به درستی ارزیابی کرد، خروج پیش از موقع محمد نفس زکیه و ناهماهنگی ابراهیم با او، موجب شد که خلیفه منصور بتواند هر دو را جداگانه سرکوب کند. با اینهمه، چنین می‌نماید که پیروزی از دسترس ابراهیم نیز چندان دور نبود، ولی تنفّر او از قتل و غارت و بی‌توجهی به مشورت خبرگانِ نهضت، کار را واژگونه کرد. اگرچه رفتن ابراهیم به کوفه به دعوت ابوحنیفه و برخی از کوفیان(9) جبهه اصلی را در بصره تضعیف می‌کرد، ولی اگر ابراهیم با آن مال و مردی که داشت، بلافاصله پس از خروج بر منصور به کوفه حمله می‌برد، بعید نبود که با یاری کوفیانی که گریخته و به او پیوسته بودند(10) بر خلیفه منصور چیره شود، خاصه که گفته‌اند منصور از همین حمله می‌ترسید و بیم داشت که یارانش او را ترک کنند(11)، ولی ابراهیم نیز بیم داشت که حمله او موجب کشتار مردم شود. او از ایجاد آرایش جنگی مناسب هم سر باز زد. نیز وقتی که سپاه عیسی را واپس راند، به‌رغم نصیحت ابوحنیفه که معتقد بود ابراهیم نباید از تعقیب فراریان دست بردارد(12)، دستور عدم تعقیب شکست خوردگان دشمن را صادر کرد(13) در حالیکه این پیروزی چنان منصور را به وحشت انداخت که خواست از کوفه بگریزد(14)، اما ناآگاهی ابراهیم از امور نظامی و اختلافی که میان یاران او پدید آمده بود، پیروزی نخستین را که برخی آن را بدرالصّغری خوانده‌اند(15) به شکست بدل کرد.

 

پی نوشت:

1- ابوالفرج، 206 .

2- شهرستانی، 302، 303 .

3- همان ص 335 .

4- مسعودی، ج3،ص296 .

5- بلخی، 118، نام او را ابراهیم ذکر کرده است.

6- ابوالفرج، 354-356 .

7- ذهبی، ج1،ص156 .

8- ابوالفرج، 367 .

9- ابوالفرج، 361، 366 .

10- طبری، ج3،ص295 .

11- ابن عماد، ج1،ص214 .

12- ابوالفرج، 367 .

13- طبری، ج3،ص316

14- یعقوبی، ج2،ص378 .

15- ابوالفرج، 365 .

 

منابع جستارها:

- "تاریخ طبری"، نوشته محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، از انتشارات اساطیر، چاپ چهارم 1375 .

- سایت "ویکی شیعه.نت" یا "wikishia.net".

- مقاله محمدحسن سعيدى از سایت "encyclopaediaislamica.com".

- تاريخ‌ الرّسل‌ و الملوک‌ یا "تاريخ‌ طبری‌"، نوشته محمدبن جریر طبری، ص‌ 539، با تحقيق‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، طبع‌ دارالمعارف‌ مصر.

- کتاب "امام شناسی"، از سایت "maarefislam.com".

 

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از رضا زینتی (سروش آذرت)/ 1 اسفند ماه 1932 / 20 فوریه 2014 میلادی)

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

با تشکر از سایت "ویکی شیعه.نت"" یا "wikishia.net"، و از محمدحسن سعيدى از سایت "encyclopaediaislamica.com"، و از سایت "maarefislam.com"، / سایت خانه و خاطره / رضا زینتی(سروش آذرت) / 1 اسفند ماه 1932 / 20 ژانویه 2014 میلادی /