با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

اسماعيل نياى عرب ( پدر عرب حجاز = عرب مُستعربه ) و جدّ اعلاى پیامبر مسلمانان

عرب عاربه = عمالقه و جُرْهُم (از یمنی ها)

 

عرب عدنانى و بنى اسماعيل؛

 

پیامبران ادیان ابراهیمی (ادیان یهودیت، مسیحیت، مسلمانی) در قرآن

پیامبران ادیان ابراهیمی در قرآن عبارتند از:

 

1- آدم، 2- ادریس، 3- نوح، 4- هود، 5- صالح، 6- ابراهیم، 7- لوط ، 8- اسماعیل، 9- اسحاق، 10- یعقوب، 11- یوسف، 12- ایوب، 13- شعیب، 14- موسی، 15- هارون، 16- ذوالکفل، 17- داوود، 18- سلیمان، 19- الیاس، 20- الیسع، 21- یونس، 22- زکریا، 23- یحیی، 24- عیسی، 25- محمد.

 

اسماعيل نياى عرب ( پدر عرب حجاز = عرب مُستعربه ) و جدّ اعلاى پیامبر مسلمانان

عرب عاربه = عمالقه و جُرْهُم (از یمنی ها)

برخى اسماعيل را نياى همه عرب دانسته‌اند; ولى نسب شناسان او را پدر عرب حجاز مى‌دانند و جدّ بزرگ پیامبر مسلمانان، كه عرب مُستعربه گفته مى‌شوند، زيرا عرب عاربه كه عمالقه و جُرْهُم از آنان بودند پيش از اسماعيل در اطراف مکه مى‌زيستند.(1)

 

پسران اسماعیل

اسماعيل ابتدا با دخترى از قبیله جُرهُم ازدواج كرد و پس از مدتى وى را به سفارش ابراهيم(پدرش) كه رفتار او (دختری از قبیله جُرهُم) را نپسنديده بود طلاق داد و دختر مضاضِ جُرهُمى را به ازدواج خود درآورد و از او داراى 12 يا 13 پسر شد.(2) وى 4 زن ديگر را به همسرى گرفت و از هر یک داراى 4 پسر شد (در مجموع 28 یا 29 پسر داشت).

 

واليان امر و حافظان كعبه

فرزندان اسماعيل تا زمان عدنان‌ بن ‌داود پيوسته از بزرگان و واليان امر و حافظان(3) كعبه بودند، امور دينى و حجّ را براى مردم اقامه مى‌كردند و هرگز بت نپرستيدند.(4)

 

مراجع:

1- جمهره انساب‌العرب، ص7؛ البدايه والنهايه، ص122.

2- تاريخ يعقوبى، ج‌1، ص‌26؛ تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌155.

3- تاريخ يعقوبى، ج‌1، ص‌222؛ مروج الذهب، ج‌1، ص‌58‌ـ‌60.

4- بحارالانوار، ج‌3، ص‌252؛ حياة القلوب، ج‌1، ص‌139‌ـ‌140.

 

منبع:

- سایت "گفتگوی دینی".

 

............ ............... ..................

 

دوازده پسران اسماعیل از همسرش سیّده جُرهُمی

اسماعیل از قبیله جُرهُم زن گرفت و به فرمان ابراهیم طلاق داد (ابراهیم زن اسماعیل را زنی خشن و سخت دل دید) و زن دیگر گرفت که سیّده دختر مضاض بن عمرو جُرهُمی بود؛ و همو بود که ابراهیم وقتی به مکه آمده بود به او گفته بود: وقتی شوهرت آمد به او بگو آستان درت را پسندیدم.

 

پسران اسماعیل از سیّده دختر مضاض بن عمرو جُرهُمی

از ابن اسحاق روایت کرده اند که اسماعیل پسر ابراهیم دوازده پسر آورد که مادرشان سیّده دختر مضاض بن عمرو جُرهُمی بود:

1- نابت، 2- قیدر، 3- ادبیل، 4- مبشا، 5- مسمغ، 6- دما، 7- ماس، 8- ادد، 9- طور، 10- نفیس، 11- طما، 12- قیدمان، اینان همگی پسران اسماعیل.

 

عرب از نسل نابت و قیدر پسران اسماعیل (محمد پیامبر مسلمانان از نوادگان نابت پسر اسماعیل)

سیره‌ نویسان مسلمان، محمد را از نوادگان نابت پسر اسماعیل دانسته‌اند. گوید: عمر اسماعیل چنانکه گفته اند سیصد سال بود و خدا عزوجل عرب را از نسل نابت و قیدر برآورد و اسماعیل را پیمبری داد و او را سوی عمالیق و قبایل یمن فرستاد. نام پسران اسماعیل را که از ابن اسحاق آورده ام جور دیگر نیز تلفظ میکنند: قیدر را قیدار گویند و ادبیل را دبال و مبشا را مبشام و دما را زوما و مسا و حدارد و تیم و یطور و نافس و قادمن.

 

گویند وقتی مرگ اسماعیل در رسید به برادر خویش اسحق(اسحاق) وصیت کرد و دختر خویش را به عیص بن اسحاق (همان عیصو یا عیسو برادر بزرگ یعقوب، و این دو برادر، برادرزاده های ناتنی اسماعیل نیز میشدند) به زنی داد. به قولی اسماعیل صدوسی وهفت سال (137 سال) بزیست و در حجر(در کنار کعبه) نزدیک قبر مادرش هاجر به خاک رفت.

 

منبع:

- تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج1 ، ص 235 تا 236 .

 

............ ............... ..................

 

مبادى‏ تاريخ عرب عدنانى و قبیله قريش

عرب جاهلى را مبدأ تاريخ ثابتى نبود، و هر پيشامدى را كه به نظر آنان اهميت داشت، مبدأ تاريخ حوادث ديگر قرار مى‏دادند و پس از چندى كه حادثه مهم ديگرى روى مى‏داد ترتيب تاريخى گذشته را از دست داده و تاريخى از نو بنياد مى‏نهادند.

 

مبدأ تاريخ عرب عدنانى و بنى اسماعيل

هجرت رسول اكرم از مكه به مدينه در سال چهاردهم بعثت ، مبدأ تاريخ مسلمين جهان شناخته

هر یک از حوادث مهم ذيل به ترتيب، مدتى مبدأ تاريخ عرب عدنانى و بنى اسماعيل بوده است:

1- ورود اسماعيل بن ابراهيم عليهما السلام به مكه(بناى كعبه به دست ابراهيم و اسماعيل).(حدود 2000 قبل از میلاد)

2- پراكنده گشتن فرزندان معد بن عدنان.

3- آغاز رياست عمرو بن لحى خزاعى كه دين حنيف حضرت ابراهيم را دگرگون ساخت و بت پرستى را در مكه رواج داد.

4- وفات كعب بن لؤى جدّ هفتم رسول اكرم(520 سال پيش از واقعه فيل) كه مدتى مديد تاريخ قريش بر آن استوار بود.(حدود 50 بعد از میلاد)

5- واقعه غدر (256 سال، يا 200 يا 150 سال پيش از بعثت)(1) كه طايفه بنى يربوع بر فرستادگان پادشاه حميرى تاختند و آنها را كشتند و پرده‏هاى كعبه را كه شاه حمير فرستاده بود، به يغما بردند. (حدود 350 یا 400 یا 450 بعد از میلاد)

6- وفات قصى بن كلاب جدّ چهارم رسول اكرم.

7- واقعه فيل یا عام الفیل (در سال ميلاد رسول اكرم كه ابو يكسوم: أبرهه حبشى، أبرهة الأشرم در هفدهم محرم سال 216 از عام الغدر براى ويران ساختن كعبه به پيش تاخت و با سپاهيان خويش به عذاب الهى هلاک گرديد).(حدود 570 بعد از میلادی)

8- جنگ‏هاى عام الفجار كه ميان قبيله قيس عيلان از یک طرف و قريش و بنى كنانه از طرف ديگر در ماه‏هاى حرام (ذى قعده، ذى حجه، محرم و رجب) روى داد و رسول خدا در فجار آخر معروف به فجار براض حضور يافت و فجار دوم (20 سال بعد از عام الفيل) مبدأ تاريخ قرار گرفت.(حدود 590 بعد از میلادی)

9- مرگ هشام بن مغيره مخزومى پدر أبوجهل: عمرو بن هشام و عموى خالد بن وليد.

10- حلف الفضول كه به قول مسعودى، مبدأ تاريخ بعضى از بنى اسماعيل بود(2)

11- تجديد بناى كعبه به دست قريش(پنج سال پيش از بعثت).(حدود 605 بعد از میلاد)

12- مورخان اسلامى از قبيل: يعقوبى و طبرى و مسعودى و مقريزى، مبدأ تاريخ حوادث سيزده سال پس از بعثت رسول اكرم را همان بعثت قرار داده‏اند، مثلا مى‏گويند: محصور شدن ابو طالب و بنى هاشم و بنى مطلب بن عبد مناف در شعب أبى طالب در غره محرم سال هفتم بعثت روى داد. مسعودى مى‏گويد: هنگامى كه رسول خدا مبعوث شد، تاريخ قريش بر اساس مرگ هشام بن مغيره مخزومى ، و واقعه فيل استوار بود(3).

13- در اوایل خلافت عمر، هجرت رسول اكرم از مكه به مدينه كه در سال چهاردهم بعثت واقع شد، مبدأ تاريخ مسلمين جهان شناخته شد و تا امروز هم مبدأ تاريخ هجرى قمرى و هجرى شمسى مسلمانان جهان همان هجرت است(4).

 

پى‏نوشت‏ها:

1- ر.ک: مروج الذهب، ج 2، ص 380 و التنبيه و الاشراف، ص 273، تاريخ حمزه ص 93 ـ .96 .

2- التنبيه و الاشراف، ص .179 .

3- التنبيه ص .180 .

4- مسعودى بعد از ذكر مبادى تاريخ ملت‏هاى گذشته و مجوس و پيشنيان از يونانيان و روميان و نبط يعنى سريانيان و قبطيان و اسرائيليان و نصرانيان و هنديان و چينيان مى‏نويسد:

 

تاريخ‏هاى عرب پيش از ظهور اسلام

حمير و كهلان پسران سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان در سرزمين يمن، پادشاهان خود را از تبايعه و جز آنان مانند پادشاهى تبع أكبر و تبع اصغر و تبع ذى الاذعار و تبع ذى المنار مبدأ تاريخ قرار مى‏دادند و نيز آتش صوران (جایی در يمن) را كه در بعضى از سنگستانهاى دور دست يمن ظهور مى‏كرد و گفته مى‏شود كه دو دانشمند يهودى كه تبع آنان را از مدينه به يمن آورد، بر مردم يمن بدان احتجاج كردند و همان باعث يهودى شدن بسيارى از مردم يمن گرديد و مبعوث شدن شعيب بن مهدم (تاج العروس: شعيب بن ذى مهدم (ر.ک: ماده هدم) .م). و پادشاهى ذو نواس و پادشاهى جذيمة بن مالک و پادشاهى آل أبى شمر غسانى در شام، و عام السيل يعنى سيل عرم كه در قرآن ذكر شده و بيرون رفتن عمرو بن مزيقياء عمرو مزيقياء (بدون ابن) ر.ک: معارف ابن قتيبه ص 64 (پاورقى) و 108 س 13 و غيره و جمهرة انساب العرب ص 331 و x473 م). از مأرب كانون غسانيان با قوم خود از أزد و جز آنان از كهلان و حمير و پراكنده شدنشان در بلاد، و سلطه حبشه بر يمن و سلطه ايرانيان بر يمن، و از بين رفتن حبشيان تا رسيدن اسلام، همه اينها را مبدأ تاريخ قرار داده بودند.

 

تاريخ فرزندان معد بن عدنان (معد بن عدنان جدّ نهم محمد رسول)

غالب شدن جرُهُمیان بر عمالقه (اعراب یمنی پیش از اسماعیل)

غالب شدن جرُهُمیان بر عمالقه (اینان از اعراب یمنی بودند که پیش از اسماعیل در اطراف مکه حضور داشتند) و راندنشان از حرم و بعد هلاک جرُهُمیان در حرم، سپس عام تفرق يعنى سال پراكندگى اولاد نزار بن معد بن عدنان از ربيعه و مضر و إياد و أنمار ، سپس عام الفساد يعنى سالى كه ميان طوايف و قبايل عرب زد و خوردها و جنگها در گرفت و جا به جا شدند و مساكن خود را تغيير دادند، و نيز حجة الغدر كه در حدود صد و پنجاه سال پيش از اسلام روى داد (حدود 460 میلادی و با احتساب بعثت محمد در 40 سالگی و در 610 میلادی) و جنگى كه ميان بكر بن وائل و تغلب بن وائل روى داد، معروف به حرب بسوس و جنگ بنى بغيض بن ريث بن غطفان معروف بن حرب داحس و غبراء در حدود شصت سال پيش از بعثت (حدود 550 میلادی) و جنگ أوس و خزرج پسران حارثة بن ثعلبه كه به سبب درازى گردنش عنقاء ناميده شد، و أوس و خزرج برادران أبوينى بودند و مادرشان قيله دختر جفنة بن عتبه و به قولى دختر كاهل بن عذره بود و عام خنان يعنى سالى كه بيشتر مردم به بيمارى خنان گرفتار شدند، هر یک از اينها را مبدأ تاريخ قرار داده بودند.

 

و هر قبيله‏اى از قبايل عرب يكى از روزهاى رزمى مشهور خويش را مبدأ تاريخ قرار مى‏دادند، چنانكه بكر بن وائل و تغلب بن وائل عام التحالق را (عام تحلاق اللمم كه بنى بكر سرهاى خود را تراشيدند تا بدان نشاندار باشند) كه جنگ بسوس معروف در آن روى داد مبدأ تاريخ قرار دادند، و فزارة بن بغيض و عبس بن بغيض ، يوم جبله را كه قبيله عبس بر فزاره پيروز آمد و حذيفه و حمل پسران بدر كشته شدند، و بنى عامر بن صعصعه يوم شعب جبله را كه چهل و چند سال پيش از اسلام ميان بنى عامر و بنى تميم روى داد، و قبيله اياد بيرون رفتن خود را از تهامه و جنگ‏هاى خود را با پارسيان كه به وقعه دير الجماجم معروف شد و در زمان پادشاهى شاپور ذوالاكتاف واقع گشت. سپس بيرون رفتن خود را از عراق به جزيره در موقعى كه شاپور بر ايشان حمله برد و بعد سال انتقال خود را از ديارشان به سرزمين روم، (آخرین دسته‏اى كه از ايشان در خلافت عمربن خطاب از سرزمين جزيره و موصل به روم شتافتند و كيش نصرانى داشتند، و از جزيه دادن سر باز زدند در حدود چهل هزار نفر بودند) مبدأ تاريخ قرار دادند.

 

قبيله تميم عام الكلاب (نام جایی است) يعنى سالى كه در آن جنگى ميان ربيعه و تميم روى داد مبدأ تاريخ شناختند. و أسد و خزيمه عام مأقط را كه حجر بن حارث بن عمرو: آكل المرار كندى پدر امرؤ القيس را كشتند، و أوس و خزرج پسران حارثه عام آطام را كه بر سر آطام يعنى برج‏ها جنگيدند، همان برج‏هایی كه أوس و خزرج در آنها پناه مى‏گرفتند و در أيام عثمان بن عفان خرابش كردند، و طيى‏ و حليمه كه نامش مالک بن أدد است، عام الفساد را يعنى همان سال را كه جنگى ميان غوث بن طيى‏، و جديلة بن سعد، در دو كوه طيى‏، يعنى أجأ و سلمى و پيرامونش روى داد و صد و سى سال دوام يافت، و در خلال آن به گفته هيثم بن عدى طایی: حاتم بن عبدالله و أوس بن حارثه و زيد الخيل تولد يافتند.

 

مبدا تاریخ از فرزندان آدم= از آدم تا بعثت نوح ؛ از بعثت نوح تا وقوع طوفان نوح ؛ از طوفان نوح تا آتش ابراهیم ؛

مبدا تاریخ بنی اسحاق (بنی اسراییل)= از آتش ابراهیم تا یوسف ؛ از یوسف تا بعثت موسی ؛ از بعثت موسی تا پادشاهی داوود ؛

مبدا تاریخ بنی اسماعیل= از بنای کعبه تا پراکندگی فرزندان معد بن عدنان(جدّ نهم رسول اكرم) ؛ تاریخ قریش با واقعه فیل و بعثت محمد ؛

 

- و به قول برخى از مورخان، فرزندان آدم از هبوط وى تا بعثت نوح و از بعثت نوح تا وقوع طوفان و از وقوع طوفان تا آتش ابراهيم را تاريخ نهادند.

- و آنگاه كه فرزندان ابراهيم بسيار شدند بنى اسحاق از آتش ابراهيم تا يوسف و از يوسف تا مبعث موسى و از مبعث موسى تا پادشاهى داود و سليمان و ديگر حوادث بعد از آن را تاريخ قرار دادند.

- و بنى اسماعيل از بناى كعبه كه به دست ابراهيم و اسماعيل ساخته شد تا پراكندگى فرزندان معد بن عدنان را، و هرگاه قومى از تهامه بيرون مى‏رفت، همان را مبدأ تاريخ خود قرار مى‏دادند و باقى ماندگان از أولاد اسماعيل در تهامه، خروج آخرين كسانى را كه از تهامه خارج شدند يعنى قبيله قضاعه كه سعد و نهد و جهينه باشند تا مرگ كعب بن لؤى ، مبدأ تاريخ مى‏شناختند. سپس مرگ كعب را تا عام الفيل مبدأ تاريخ مى‏دانستند. برخى از اينان يوم الفجار و برخى حلف الفضول را مبدأ تاريخ قرار دادند و هنگامى كه رسول خدا مبعوث شد، مرگ هشام بن مغيره مخزومى و واقعه فيل مبدأ تاريخ قريش بود، براى ابراهيميان نيز تاريخ‏هاى بسيارى ذكر شده است، از جمله: وفات ابراهيم و سپس وفات اسحاق (ر.ک: التنبيه و الاشراف، ص 167 ـ 180، نهاية الارب، ص 417، ترجمه تاريخ يعقوبى، ج 1 ص 282) .

 

مرجع: از كتاب "تاريخ پيامبران اسلام"، نوشته دكتر محمدابراهيم آيتى.

 

منابع:

- سایت "رسول نور.کام".

- سایت "gazlaltmathel.com".

 

............ ............... ..................

 

سیرت پیامبر اسلام محمد بن عبداللّه

 

پیامبر اسلام حضرت محمد (ص

 

محمد بن عبداللّه

(زاده 570 در مکه / درگذشتهٔ 632 میلادی=11 هجری قمری در مدینه)

 

نسب محمد بن عبداللّه

نام مبارک ایشان مُحَمَّد است فرزند عبدالله فرزند عبدالمُطِّلب (شیبه) پسر هاشم (عمرو العلی) پسر عبدمناف (مغیره) پسر قُصَیّ (زید و مجمع) پسر کلاب فرزند مُرَّه، فرزند کعب پسر لُؤَیّ پسر غالب بن فهر فرزند مالک بن نضر بن کنانة بن خزیمة بن مدرکه بن الیاس بن مضر بن نزار بن معَدّ بن عدنان.

 

سلسله‌ی نسب ایشان تا این‌جا صحیح و متّفق علیه است و در بالاتر از آن اختلاف وجود دارد، امّا در این چیز تردیدی وجود ندارد که نسب "معَدّ بن عدنان" به حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل می‌رسد. و هم‌چنین از حضرت خلیل تا حضرت آدم را به‌طور تحقیق فقط خدا می‌داند.

ابن سعد با سند خویش از عبدالله بن عبّاس روایت کرده‌است: پیامبر اکرم وقتی که نسب خویش را بیان می‌نمود از "معدّ بن ادد" فراتر نمی‌رفت و می فرمود: نسب دانان پس از او خطا کرده اند؛ زیرا خداوند متعال می‌فرماید: در این میان قرن‌های بسیاری گذشته.

 

مبعوثیت پیامبران از خاندان بزرگ بشریت

در کتاب صحیح بخاری از ابن عباس به نقل از ابوسفیان از هرقل عظیم روم(هراکلیوس/از 575 تا 641 میلادی) آمده ‌‌است: هم‌چنین پیامبران(نتظور عیسی مسیح) در حسب های بلند از اقوامشان مبعوث می‌گردند.(1)

 

طبق همین قاعده ، پیامبر اسلام نیز از میان شریف‌ترین اقوام برگزیده شده است. خود آن حضرت آن طور که امام مسلم (یا مسلم بن حجاج بن ورد بن کرشان نيشابوری قشيری، از طايفه ی بنی قشير قبيله ای از عرب)، مشهور به مسلم نيشابوری، از نامداران علم حديث و نویسنده صحیح مسلم (از 204 تا 261 ه.ق) با سند خویش از حضرت واثله بن اسقع روایت کرده است، فرمود: خداوند متعال از نسل حضرت اسماعیل کنانه را برگزید و از اولاد کنانه قریش را انتخاب نمود و از بین قریش بنی هاشم را بر گزید و از بین بنی هاشم مرا برگزید.(2)

 

فهر بن مالک نوه‌ی نضر بن کنانه صاحب لقب قریش و قبیله‌ قریش

زمانی که حضرت ابراهیم پسر عزیز خویش اسماعیل و مادرش هاجر را در سرزمین مکّه در وادی غیز ذی زرع به امر الهی رها کرد و برگشت، بالآخره این مادر و پسر تحت رعایت الله تعالى در این مکان زندگی کردند ، و با پیدایش آب زمزم قبایل دیگر(جُرهُم و عمالیق) آمده در آن ماحول با اجازه‌ی ایشان زندگی کردند، حضرت اسماعیل پس از بزرگ شدن با آنان(قبیله جُرهُمی) وصلت کرده صاحب اولاد شد، و رفته رفته از آنان قبایلی بزرگ پدید آمد که از مصر گرفته به طرف خاور تا بابل و از شمال از شام گرفته تا به یمن در جنوب منتشر گشتند، اینان باهم درگیری و جنگ‌هایی داشتند که سبب ضعف آنان شد.

 

از بین آنان فهر بن مالک نوه‌ی نضر بن کنانه لقب قریش را به خود اختصاص داد. قریش؛ یعنی، سردار و جمع کننده. این شخص اختلافات با همه بنی اسماعیل را خاتمه داده آنان را باهم متّحد گردانیده یک جا جمع کرد و سردار آنان قرار گرفت. از همین سبب مردم او راقریش لقب دادند ، سپس تمام قبیله را قریش گفتند.

 

قبیله قریش تجارت پیشه ، قبیله متولّی خانه‌ی کعبه

این قبیله متولّی خانه‌ی کعبه و بسیار معزّز و ممتاز بود. افراد این قبیله باهم چنین مقرّر نموده بودند که آن افرادی که از صدها و هزاران فرسنگ برای زیارت خانه‌ی خدا می‌آیند، پذیرایی آنان بر ما لازم است. ایشان هر ساله مقداری از ثروت خویش را انتخاب کرده که با آن در منی و مکه‌ی مکرّمه بین حجاج خوراک تقسیم می‌کردند. این قبیله مسکن، خوراک و نوشیدنی حجاجی را که از راه‌های دور می‌آمدند بر عهده‌ی خویش گرفته نیز نظارت کارهای دیگر مربوط به خانه‌ی کعبه را بر ذمه گرفته بودند. از این سبب این قبیله از تمام عرب عزّت دارتر بود. بیش‌تر مردم قریش تجارت پیشه بودند.

 

قصی بن کلاب منصب خدمت خانه‌ی کعبه

از نسل فهر بن مالک(اولین رییس قریش) کسی که بیش از همه شهرت بیش‌تری به دست آورده بود قصیّ بن کلاب بود. او منصب خدمت حرم را دارا بود. او یک مجلس شورایی بر پا کرد و نام آن را دارالندوة نهاد. هرگاه قریش همایش یا مشوره‌ای داشتند، یا برای جنگ آمادگی می‌کردند در این دارالندوه جمع می‌شدند. و اگر برای کاروانی می‌رفتند از همین‌جا آماده شده می‌رفتند، مراسم نکاح و غیره در همین دارالندوه انجام می‌گرفت.

 

قصیّ بن کلاب کار بسیار نمایانی را انجام داد که تا مدت‌ها به یادگار ماند. کارهای رساندن آب زمزم به حاجیان و انتظام خوراک آنان که بزرگ‌ترین منصب خادمان حرم بود قصیّ بن کلاب ایجاد کرده بود. او از پوست حوض‌هایی ساخته بود که آن‌ها را در ایام حج برای حاجیان پر از آب می‌گردانید. او تمام خاندان خویش را جمع کرده ماحول کعبه نگاه داشته بود و چنان شهرت و اعتبار کسب کرده بود که برخی می‌گویند، لقب قریش پیش از همه به او رسیده بود.

 

عبد مناف پسر قصّی بن کلاب رییس قبیله قریش

پس از قصیّ بن کلاب ریاست قریش به پسرش عبد مناف رسید. خاندان او همان خاندان پیامبر ما محمد است. عبد مناف دارای شش پسر بود که در بین آنان هاشم صاحب ثروت و مردی با نفوذ بود.

 

قبیله قریش دارای خاندان های بزرگ ؛ هاشم پسر عبد مناف ، بزرگ خاندان بنی هاشم

در قبیله‌ی قریش نیز خاندان‌های بسیار بزرگی وجود داشت. که یکی از این خاندان‌ها بنی هاشم بود. این مردم اولاد شخصیتی بزرگ از قریش به نام هاشم بودند. ایشان وظیفه‌ی خویش را با نهایت خوبی انجام دادند. آنان به حاجیان با نهایت استغنا و دلی باز خوراک می‌دادند. و برای نوشیدن، مشک‌های بزرگی از پوست را پرُ آب کرده در کنار زمزم و منی گذاشته وقف می‌کردند. اینان تجارت را به نهایت ترقی رسانیدند، و برای قریش این کار بزرگ را انجام دادند که با کوشش فراوان قیصر روم نجاشی شاه حبشه و شاهان مصر و شام را وادار ساختند تا فرمان دهند که از تجار قریش که کالا وارد و صادر می‌کنند باج(مالیات) نگیرند.

 

بنابراین، تاجران قریش بدون هیچ ممانعتی می‌توانستند در این ممالک تجارت کنند. بنی هاشم بین قبایل مختلف عرب گشته از آنان پیمان میگرفتند که کاروانان قریش را نقصان ندهند که در عوض تاجران قریش اشیای مورد نیاز هر قبیله را خریده برای آنان ببرند و با خود آنان خرید و فروش کنند. چنان که اهل عرب برای تجارت در زمستان‌ها به یمن و در تابستان‌ها به سوی شام و آسیای صغیر (ترکیه) سفر می‌کردند. در این زمان بیزانس یا استانبول کنونی پایتخت کشور روم شرقی بود. وقتی که تجّار قریش به بیزانس می‌رسیدند، قیصر با نهایت احترام به آنان خیر مقدم می‌گفت. این مردم مالک علم و تهذیب بابل و مصر قدیم شدند بندرگاه‌های اقیانوس هند و دریای سرخ در قبضه‌ی آنان در آمد که از آن‌جا می‌توانستند تجارت تمام دنیای متمدّن را در دست بگیرند.

 

عبدالمطّلب پسر هاشم

هاشم از خاندان بنی نجّار در یثرب (مدینه) ازدواج کرد. ثمره‌ی این ازدواج پسری به نام شیبه بود که بعداً به نام عبدالمطّلب شهرت یافت. عبدالمطّلب هم بزرگ شده نامور گشت. انتظام خانه‌ی کعبه نیز به ایشان سپرده شد. انتظام آب رسانی به حجّاج به ذمّه‌ی ایشان بود. در آن زمان هیچ نوع چاهی در شهر مکّه وجود نداشت. چند حلقه چاه در مناطق ماحول مکه وجود داشت که لازم بود از آن‌ها آب آورده شود. نزد کعبه حوض‌هایی بود که لازم بود آن‌ها را پر از آب بگردانند. و لازم بود که در روزهای آینده این‌محلات را تمیز هم بنمایند. که این خود یک مسئله‌ی بسیار بزرگ بود. پریشانی بزرگی بود، زحمت های گوناگونی در پیش بود. در مکّه مکرّمه از دوران ابراهیم چاهی به نام زمزم وجود داشت. این چاه از مدّت زمانی بار گرفته و متروک شده بود. مشهور بود که آب این چاه بسیار شیرین و گوارا بوده و گاهی آب آن خشک نشده نمی‌شده است.

 

در یک دوره قبیله‌ی جُرهُم در این‌جا حکومت می‌کرد. پس از آنان بنوخزاعه بر منطقه غالب شده جرُهُم را که در این وقت رئیس آنان مضاض جرُهُمی‌ بود ، کنار زد. لذا جرُهُمیان به هنگام کوچ از منطقه چون دست‌شان به کاری دیگر نمی‌رسید، تمام یادگار بزرگان را که در کعبه بود جمع کرده در چاه زمزم ریخته آن را بار دادند. عبدالمطّلب در زمان خویش چاه را لایروبی کرده، آن را تمیز گردانید.

 

عبدالل‍ه کوچکترین فرزند عبدالمطلب

عبدالمطّلب در سرپرستی زمزم خسته شده بود، در آن وقت او فقط یک پسر به نام حارث داشت. در چنین حالات شدید احساس کرد که اگر دارای چندین پسر می‌بود و او با آنان همدست شده به انجام کارهای خیر می‌پرداختند، این‌چنین پریشان نمی‌گشت. لذا نذر کرده به بارگاه الهی دعا کرد که : بار خدایا! اگر تو به من ده پسر عطا کنی که همه جوان شده بتوانند دست مرا بگیرند، یکی از آنان را به نام تو قربان می‌کنم. در آن زمان چنین نذرهایی رواج داشت که بعداً اسلام آن‌ها را ممنوع قرار داد. به قدرت خداوند، آرزوی عبدالمطلب برآورده شد. خداوند به او ده پسر عطا کرد که همه زنده شده به سنّ جوانی رسیدند و بازوی پدر را گرفتند.

 

عبدالله و واقعه نذر عبدالمطلب ؛ صد شتر ذبح شده فدیه‌ی عبدالله

وقت ایفای نذر فرا رسید. لذا عبدالمطّلب پسران خود را برداشته به خانه‌ی کعبه آمد و بین هر ده‌ تا قرعه انداخت. اتّفاقاً قرعه به نام فرزند کوچک‌تر که از همه نزد عبدالمطلب محبوب‌تر بود عبدالله در آمد. عبدالمطّلب در کشمکش عجیبی افتاد که نذر کرده بود و لازم بود که مطابق با نذر خود عمل کند. در آخر یکی به او چنین مشوره داد: بین ده نفر شتر و عبدالله قرعه بینداز، اگر نام شتران درآمد فبها و اگر نه تعداد شتران را بیست نفر بگردان و سپس بین آنان و عبدالله قرعه بینداز، اگر باز هم نام عبدالله درآمد، باز هم ده شتر دیگر اضافه کن و قرعه کشی نما تا آن که ربّ العالمین راضی بگردد و فدیه را قبول بفرماید. خلاصه این‌که به این صورت عمل شد که بین عبدالله و ده نفر شتر در آغاز قرعه انداخته شد و قرعه به نام عبدالله در آمد، پس ده نفر شتر دیگر اضافه شد و هکذا تا این که تعداد شتران به صد نفر رسید و ضمناً عبدالمطلب نیز دست به دعا بود، باز در این حالت که قرعه انداخته شد قرعه به نام شتران در آمد. مردم خوش‌حال و شادمان گشته عبدالمطلب را مبارک‌باد می‌گفتند. پس عبدالمطلب صد شتر را ذبح کرده فدیه‌ی عبدالله قرار داد.

 

ازدواج عبدالل‍ه با آمنه دختر وهب بن عبد مناف

عبدالله دارای زیبایی خدادادی بود، چهره‌اش ماه پاره‌ای بود، هر بیننده‌ای از دل و جان فدایش بود. پس از واقعه‌ی نذر، عظمت، مقبولیت و عزتش افزون گشت، جوانی هفده ساله تندرست و توانا بود. در قبیله ی بنی زهره نیز، آمنه دختر وهب بن عبد مناف از تمام خاندان های قریش ممتاز بود. آمنه هم دختر یک سردار از خاندان قریش بود. سردار بنی هاشم آمنه را برای پسر خود عبدالله خواستگاری کرد. خانواده ی آمنه این را باعث فخر فهمیده آن را پذیرفت و بین این دو نکاح منعقد گشت.

 

وفات عبدالل‍ه در یثرب در بیست و پنج سالگی

هنوز چند روزی از ازدواج نگذشته بود که کاروانی از تجّار روانه شام گشت. عبدالله هم با آن کاروان رفت، در برگشت به یثرب آمد پدرش در آنجا بود، چون خسته بود برای استراحت رخت افکند. ناگهان در آن‌جا بیمار شد. همراهانش به مکّه رفته خانواده‌اش را از بیماری وی با خبر ساختند. وقتی که عبدالمطّلب حال بیماری اش را شنید، فوراً به فرزند بزرگش حارث دستور داد که فوری حرکت کرده به یثرب رود و از برادرش پرستاری کند و پس از بهبودی او باهم به مکّه بازگردند. امّا افسوس که پیش از رسیدن حارث به یثرب عبدالله جهان را بدرود گفته بود. سن عبدالله در زمان وفات بیست و پنج سال بود.

 

تولّد دُرّ یتیم آمنه در موسم بهار

وقتی که عبدالله از این جهان چشم فرود بست، همسرش آمنه باردار بود. بالآخره بعد از گذشت چندین ماه در موسم بهار به وقت صبح صادق پیامبر، حضرت محمد به دنیا آمد. آن پیامبری که حضرت ابراهیم برای او به درگاه خداوند متعال دعا کرده بود که: ای پروردگار ما ! در میان این مردم پیامبری مبعوث بگردان که او در جلوی آنان آیات ترا تلاوت کند، و به آنان کتاب ترا تعلیم داده معنی و مفهومش را به آنان بفهماند و درون آنان را تزکیه نماید.

 

مراجع:

1- صحیح البخاری، ج4 ، ص1657٫.

2- صحیح مسلم، ج4، ص1782٫.

 

منبع:

- جستاری از عبدالکریم حسین‌پور از سایت "سنت آنلاین.کام".

 

............ ............... ..................

 

وقایع پیش از میلاد پیغمبر ؛ حفر مجدد چاه زمزم

جلوتر از میلاد رسول اکرم وقایعی که دالّ بر تحوّل زمان داشت به وقوع پیوست. این نوع وقایع مقدّماتی برای بعثت رسول الله بودند. یکی از آن وقایع همان حفر مجدد چاه زمزم بود که توسطّ عبدالمطّلب صورت گرفت.

 

حادثه‌ی اصحاب فیل (حدود 570 میلادی)

این حادثه در آن سال به وقوع پیوست که رسول خدا در مکّه‌ی مکرّمه چشم به جهان گشود(570 میلادی)، در بعضی از روایات این تأیید می‌گردد، قول مشهور همین است. حضرات محدّثین این واقعه را یکی از معجزات آن‌حضرت به شمار آورده‌اند، امّا ضابطه‌ی معجزات از این ‌قرار است که همراه با نبوت جهت تصدیق نبی رونما گردد، ولی بعضی اوقات خداوند قبل از ادّعای نبوت بلکه قبل از تولد نبی چنین وقایع و نشانی‌هایی ظاهر می‌فرماید که در خارق العاده بودن، مانند معجزه می‌باشند، این چنین علایم و نشانی ها در اصطلاح محدثین ارهاص نام دارند، که در معنای تأسیس و تمهید به کار می‌رود.

 

میلاد محمد رسول الله ( دوشنبه 12 ربیع الأول سال اصحاب فیل= عام الفیل= 570 میلادی)

رسول الله در روز دوشنبه مورخه دوازدهم ربیع الأول در سال فیل متولد شد. محل تولد ایشان در منزل ابوطالب در شعب بنی هاشم بود. وقتی که رسول الله متولد شد، آمنه کسی را نزد عبدالمطلب فرستاد که: برایت پسری به دنیا آمد، بیا آن را نگاه کن. وقتی که عبدالمطلب آمد و او را نگاه کرد، آمنه حالات و وقایعی را که در زمان حاملگی دیده بود برای عبدالمطّلب تعریف کرد. گویند: عبدالمطّلب نوه اش را برداشته او را به کعبه برد و ایستاده دعا می کرد و شکر خدای را به جای می آورد که بچّه ای به او عطا کرده است. سپس او را برداشته برد و به مادرش تحویل داد و در جستجوی دایه ای برایش قرار گرفت. و بالآخره زنی از قبیله‌ی سعد بن بکر را که اسمش حلیمه دختر أبی ذویب بود به دایگی گرفت.

 

دکتر شوقی ضیف می نویسد: مادرش تا هفت روز او را شیر داد در حالی که خسته و بیمار بود، سپس ثُوَیبه کنیز عمویش ابولهب تا چند روزی او را شیر داد و پیش از آن حضرت عمویش حمزه رض را نیز شیر داده بود که این دو (برادرزاده و عمو) برادر رضاعی هم هستند.

 

عرب‌ها صحرا را برای شیرخوارگی و گذراندن دوران کودکی بر شهر ترجیح می دادند؛ زیرا آب و هوای صحرا باصفاتر و اخلاق مردم آن جا بهتر و سالم تر بود، مفاسد شهرنشینی به آن ها سرایت نکرده و زبانشان دست نخورده باقی مانده بود.

 

دایگان قبیله‌ی بنی سعد که به پرورش کودکان شیرخوار معروف بودند و به فصاحت زبان نیز شهرت داشتند، به مکّه آمدند. حلیمه‌ی سعدیه نیز همراه آنان بود. این جا بود که سعادت بزرگی نصیب حلیمه گردید، حلیمه از منطقه‌ی خود در جستجوی نوزادان شیرخوار خارج شده بود، آن سال، قحط‌سالی عجیبی بود، همگی در سختی به‌سر می‌بردند، حضرت رسول بر کلیه‌ی دایگان شیرده عرضه شد، ولی هیچ یک از آنان حاضر نشد آن حضرت را بپذیرد؛ زیرا آنان از پدر اطفال امید کمک داشتند؛ می‌گفتند: این کودک یتیم است، مادر و پدر بزرگش شاید نتوانند کمکی کنند، به همین دلیل نخست حلیمه نیز از قبول حضرت امتناع ورزید. امّا ، بعد از آن دلش به طرف ایشان تمایل پیدا کرد و خداوند متعال محبت او را در قلبش جای داد. و از طرفی دیگر وی کسی را نیافته بود، لذا ناچار به سوی حضرت رسول اکرم باز گشت و او را تحویل گرفت و با خود برد. از اینجا بود که حلیمه آثار برکت را یکی پس از دیگری مشاهده می‌کرد. مثلاً دید که در هر چیزی تحوّل به وجود آمده است. آثار برکت در شیر و شتر و غیره نمایان است. هر کسی از همراهان می گوید: چه عجب، به! به! چه فرزند مبارکی است. دوستان حلیمه غبطه می‌خوردند و رشک می‌بردند. حلیمه مرتّباً از جانب پروردگار متعال خیرها و برکت ها را مشاهده می کرد، تا این که دو سال تکمیل گردید و دوران شیرخوارگی به پایان رسید. آن حضرت بیش از سایر کودکان رشد و نمو می‌کرد. حلیمه آن حضرت را نزد مادرش آورد و تقاضا کرد که اجازه بدهد آن حضرت پیش او بماند، مادرش رضایت داد و دوباره او را به حلیمه بازگردانید.

 

حادثه‌ی شقّ صدر

دکتر شوقی ضیف پس از واقعه‌ی شق صدر آن حضرت نوشته است: این واقعه ضعیف السند است؛ زیرا راوی آن بچّه‌ای سه ساله یعنی، عبدالله پسر حلیمه برادر رضاعی آن حضرت است. این رأی دکتر شوقی در صورتی پذیرفته می‌شد که فقط همان پسر؛ یعنی، عبدالله آن را ذکر می کرد، در حالی که خود آن حضرت این واقعه را ذکر نموده و اصحاب ایشان آن را از خود آن حضرت یاد گرفته و روایت کرده اند. محدّثان بسیاری نیز آن را در کتاب های خویش تخریج کرده اند از جمله: امام مسلم صاحب صحیح آن را با سند خویش از حضرت انس نقل کرده است. و آن چنین است: جبریل نزد رسول خدا آمد در حالی که او با بچّه‌ها بازی می‌کرد، پس آن حضرت را گرفت و خوابانید و سینه‌ی ایشان را شکافت و قلب را در آورد از آن خون بسته‌ای را بیرون کرد و فرمود: این بهره‌ی شیطان از تو بود، سپس قلب مبارک را در طشتی طلایی با آب زمزم شست و باز آن را جمع کرده در جایش برگردانید. بچّه‌ها دویده پیش مادر رضاعی ایشان آمده گفتند: همانا محمد کشته شد، پس مادر و غیره به سویش دویدند در حالی که رنگش پریده بود. حضرت انس می‌گوید: من اثر دوخت را در سینه‌ی ایشان می‌دیدم.

 

حکمت شقّ صدر

دکتر محمد سعید بوطی حکمت شق صدر آن حضرت را چنین بیان می‌کند: حکمت آن، اظهار و اعلان امر رسول و آماده سازی ایشان برای عصمت و وحی از زمان کودکی ایشان با وسایل مادّی بود؛ تا این، سببی نزدیک تر به ایمان آوردن مردم به تصدیق رسالت ایشان باشد. لذا، این تطهیری معنوی عملی است که به خود شکل مادّی حسّی گرفته است تا در آن اعلان الهی بین چشم و گوش مردم باشد. ابوفارس در السیرة النبویة (ص 106 و 107) نوشته است: همانا درآوردن خون بسته از قلب ایشان، تطهیری است برای پیامبر از حالات لاهیه، عابثه، مستهتره‌ی بچّگانه و متّصف شدن ایشان به صفات جدّ، حزم، اتّزان و بقیه‌ی صفات مردانگی راستین، و هم چنان که این واقعه ما را راهنمایی می کند به عنایت و حفظ الهی نسبت به ایشان و بر این که شیطان بر او هیچ گونه راهی ندارد.

 

وفات مادرش در ابواء و کفالت جدّش عبدالمطّلب و عمویش ابوطالب

بعد از واقعه‌ی شق صدر حضرت حلیمه ایشان را آورده تحویل مادرش داد. آن حضرت تا سن شش سالگی نزد مادر بود که ناگهان از سایه‌ی عطوفت مادر محروم ماند. واقعه چنین حادث شد که بی‌بی آمنه فرزند دلبندش را برداشته به زیارت اخوالش بنی عدی بن نجّار رفت تا ضمن زیارت، آنان را به فرزندش معرفی نماید. و ضمناً خود وی نیز قبر شوهرش عبدالله را زیارت کند. امّا هنگام بازگشت در اوایل راه بیمار گردید و بیماریش تشدّد پیدا کرد و در منطقه‌ای بین مکّه و مدینه به نام ابواء از دنیا رحلت نمود و همان‌جا دفن گردید.

 

وفات عبدالمطلب در 8 سالگی محمد رسول الله

- وفات عبدالمطلب، سرپرست و جدّ حضرت محمد(ص) در مكه، در سن هشت سالگىِ حضرت محمد(ص).

- واگذارىِ سرپرستى حضرت محمد(ص) به عمويش، ابوطالب از سوى عبدالمطلب.

- شفيع شدن حضرت محمد(ص) براى طلب باران در ايام قحطى و خشك‏سالىِ مكه توسط عمويش ابوطالب.

 

همراه با عموی بازرگان در سفر شام (در 12 سالگی)

- همراهى حضرت محمد(ص) در سن دوازده سالگى با عمويش، در سفر بازرگانى شام.

 

پيشگويى بحيرا راهب

- پيشگويى بحيرا، راهب سرزمين بُصرى‏، از پيامبرى حضرت محمد(ص)، در سفر بازرگانىِ آن حضرت به شام، و سفارش به عمويش، ابوطالب در نگه‏دارى او از دشمنى‏هاى يهود.

 

شرکت محمد رسول الله در جنگ فجّار (در 15 سالگی)

- همراهىِ حضرت محمد(ص)، در سن پانزده سالگى با عمويش، ابوطالب، در نبرد قريش با قبيله هوازن (جنگ فجّار).

 

شرکت در پيمان دفاع از حقوق مظلومان (در 20 سالگی)

- شركت حضرت محمد(ص)، در سن بيست سالگى، در پيمان دفاع از حقوق مظلومان (معروف به حلف الفضول) و تأييد آن پس از بعثت.

- سفر بازرگانىِ حضرت محمد(ص) به شام از سوى خديجه بنت خويلد (زن سرمايه‏دار مكّه).

 

ازدواج حضرت محمد(ص) با خدیجه بنت(دختر) خویلد (در 25 سالگی)

- ازدواج حضرت محمد(ص) در سن 25 سالگى با خديجه بنت خويلد، در مكه.

 

همسران پيامبر اسلام(ص)

همسران پیامبر اسلام (ص) عبارتند از:

 

1- خديجه بنت خويلد.

2- سوده بنت زمعه.

3- عايشه بنت ابى بكر.

4- امّ شریک بنت دودان.

5- حفصه بنت عمر.

6- امّ حبيبه بنت ابى سفيان.

7- امّ سلمه بنت عاتكه.

8- زينب بنت جحش.

9- زينب بنت خزيمه.

10- ميمونه بنت حارث.

11- جويريه بنت حارث.

12- صفيّه بنت حىّ بن اخطب.

 

نخستين زنى كه افتخار همسرى پيامبر اكرم(ص) را يافت، خديجه بنت خويلد بود. حضرت محمّد(ص) پيش از رسيدن به مقام رسالت، در سن 25 سالگى با اين بانوى بزرگوار ازدواج نمود. خديجه كبرى (س) با موقعيت و اموال خويش، خدمات شايانى به پيامبر اكرم(ص) در اظهار رسالتش كرد. اين بانوى بزرگ، از افتخارات زنان عالم است و در رديف بانوان قدسى، همانند مريم و آسيه، قرار دارد. پيامبر اكرم(ص) به احترام خديجه كبرى (س) تا هنگامى كه وى زنده بود، با هيچ زن ديگرى ازدواج نكرد. همو بود كه دردها و رنج‏هاى پيامبر(ص) را، كه سران شرک و كفر متوجه آن حضرت مى‏كردند، تسلّى داده و او را در رسالت و نبوتش يارى مى‏داد.

 

خديجه كبرى(س) به خاطر مقام و منزلتى كه در اسلام به دست آورده بود، مورد لطف و عنايت مخصوص پروردگار جهانيان قرار گرفت. به همين جهت روزى جبرییل امين به محضر پيامبر اكرم(ص) شرفياب شد و گفت: اى محمد! سلام خدا را به همسرت خديجه برسان. پيامبر اكرم(ص) به همسرش فرمود: اى خديجه! جبرییل امين از جانب خداوند متعال به تو سلام مى‏رساند. خديجه گفت: اللّه السّلام و منه السّلام و على جبرئيل السّلام.

 

حضرت خديجه(س) در ايام همسرى با پيامبر(ص) از احترام ويژه رسول ‏خدا(ص) برخوردار بود و پيامبر(ص) نيز همسرى مهربان و وفادار براى او بود. آن حضرت پس از وفات خديجه (در رمضان سال دهم بعثت) همواره از او به نيكى ياد مى‏كرد. از عايشه، سومين همسر رسول خدا(ص)، روايت شده است: پيامبر اكرم (ص) هيچ‏گاه از خانه بيرون نمى‏رفت مگر اين كه يادى از خديجه مى‏كرد و از او به نيكى نام مى‏برد. یک روز كه پيامبر اكرم(ص) از خديجه (س) ياد كرده و خوبى‏هاى او را بيان مى‏كرد، غيرت زنانگى بر من غالب شد و به پيامبر(ص) گفتم آيا او یک پيرزن بيشتر بود و حال آن كه خداوند بهتر از آن (يعنى عايشه) را به تو داده است؟ پيامبر اكرم(ص) از اين گفتار من، خشمگين شد، به طورى كه موهاى جلوى سرش از شدت خشم به حركت درآمد.

 

فرزندان محمد رسول الله

پسران:

1- قاسم. او پيش از بعثت پيامبر اكرم(ص) تولد يافت. از اين رو پيامبر(ص) او را ابوالقاسم ناميدند. مادرش خدیجه کبری بود.
2- عبدالله. اين كودک چون پس از بعثت به دنيا آمده بود، وى را طيّب و طاهر مى‏گفتند. مادر قاسم خدیجه بود.
3- ابراهيم. او در اواخر سال هشتم هجرى متولد شد و در رجب سال دهم هجرى وفات يافت. مادر ابراهیم ماریه کنیز قبطی بود.

 

دختران:
1- زينب (س).

2- رقيه (س).

3- ام كلثوم (س).

4- فاطمه زهرا (س).

 

دختران پيامبر اسلام (ص) همگى از حضرت خديجه(س) متولد شدند و تمام فرزندان رسول خدا(ص) جز فاطمه زهرا (س) پيش از رحلت آن حضرت، از دنيا رفته بودند. تنها فرزندى كه از آن حضرت در زمان رحلتش باقى مانده بود، فاطمه زهرا(س)، آخرين دختر وى بود. اين بانوى مكرّمه، افتخار بانوان عالم، بلكه همه انسان‏ها و مورد تقديس و تكريم فرشتگان عرشى است. همو است كه مادر سبطين و امّ الأئمة المعصومين(ع) است.

 

گرچه پيامبر اسلام(ص) به تمام خاندان مؤمن خويش علاقه‏مند بود، اما در ميان همسرانش بيش از همه، به خديجه كبرى (س) و در ميان فرزندانش بيش از همه، به فاطمه زهرا (س) علاقه‏مند بوده و اظهار محبت و لطف مى‏فرمود.

 

حَكَميت حضرت محمد(ص) در نصب حجرالأسود (در 35 سالگی)

- پذيرش حَكَميت حضرت محمد(ص)، در سن 35 سالگى از سوى سران قبيله‏ها و رفع اختلاف آنها در نصب حجرالأسود، در ديواره خانه خدا (كعبه).

- درخواست حضرت محمد(ص) از عمويش، ابوطالب، براى كفالت و سرپرستىِ فرزند هشت ساله‏اش، على(ع)، و پذيرفتن ابوطالب در فرستادن فرزندش على(ع) به خانه حضرت محمد(ص) و خديجه (س).

 

غار کوه حراء

تردّد حضرت محمد(ص) به غارى در كوه حرّاء، در حوالى مكه، براى تفكر و نيايش.

 

ورودی غار حرا در مکه؛

 

بعثت محمد رسول الله

محمد رسول الله به چهلمین بهار زندگی رسیده ‌بود، در این مدت در غار حراء خلوت می‌گزید و درباره‌ی این کاینات و خالق آن‌ها فکر می‌کرد، عبادت کردنش در غار گاهی چندین شب در بر می‌گرفت تا آن که توشه‌هایش به پایان می‌رسید پس به منزل بر می‌گشت و برای چندین شب دیگر توشه بر می‌داشت.

 

در روز دوشنبه (17) از ماه رمضان برای نخستین بار حضرت جبرییل در غار حراء نزد ایشان آمد. امام بخاری در صحیحش از حضرت عایشه صدیقه نقل کرده است که او گفت: اولین چیزی که آغازگر وحی بر آن حضرت بود، دیدن خواب‌های نیک در خواب بود. ایشان هیچ خوابی نمی‌دید مگر این‌که هم‌چون روشنی صبح راست در می‌آید، پس از آن برایش خلوت ‌گزینی محبوب شد، پس به غار حراء خلوت می‌گزید و چندین شب معدود عبادت می‌کرد بدون از این‌که به سوی اهلش برگردد، و برای این چند شب توشه برمی‌داشت، سپس به سوی خدیجه بر می‌گشت و برای چند شب دیگر توشه می‌گرفت (و این‌چنین ادامه داشت) تا آن حقّ نزد ایشان آمد، در حالی ایشان در غار حراء بود فرشته نزد ایشان آمد و گفت: اقْرَأْ (بخوان). ایشان در جواب فرمود: من خواننده‌ نیستم. راوی می‌گوید: آن‌حضرت فرمود: آن فرشته مرا گرفت و چنان فشار داد که به سختی افتادم، باز مرا آزاد گذاشت و گفت: بخوان. گفتم: من خواننده نیستم. بار دیگر مرا گرفته و فشار داد تا به سختی افتادم، سپس مرا ول کرده گفت: بخوان. گفتم: من خواننده نیستم. باز مرا بار سوم گرفته فشار داد سپس مرا رها کرد و گفت: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ٭ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ ٭ اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ٭ عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (العلق: 1- 5)؛ بخوان به برکت نام پرودگار خود که آفریدگار است. آفرید آدمی را از خون‌پاره‌های بسته. بخوان و پروردگار تو بزرگوارتراست، آن آموخت آدمی را به دستیاری قلم، آموخت آدمی را آن‌چه نمی‌دانست.

 

پس رسول الله با این آیات در حالی که قلب مبارکش می‌لرزید، به خانه برگشته نزد خدیجه آمد و گفت: زمِّلُونی، زمِّلُونی (مرا بپوشانید، مرا بپوشانید.) پس او را پوشانیدند تا آن که ترس از او رفت، بعد از این که واقعه را برای همسرش خدیجه بیان کرد گفت: بر نفس خود بیمناک شده‌‌ام. حضرت خدیجه گفت: هرگز! (نترس که این ممکن نیست) سوگند به خدا که هرگز خداوند ترا خوار و ذلیل نمی‌گرداند! زیرا تو صله ‌رحمی‌ داری، هزینه‌ی ناتوانایان را بر دوش می‌کشی، به مردم آن چیزی از فواید نفیس و مکارم اخلاق می‌دهی که آن را نزد دیگران نمی‌یابند، میهمان نوازی می‌کنی و بر حوادث حق اعانه می‌کنی.

 

پس خدیجه او را با خود به سوی پسرعمویش ورقه بن نوفل بن اسد بن عبدالعزی برد. ورقه شخصی بود که در جاهلیت دین مسیحیت را اختیار ‌کرده ‌بود، و کتاب عبرانی می‌نوشت، و می‌توانست از انجیل به لغت عبرانی آن‌چه خداوند می‌خواست بنویسد. (در این وقت) او پیرمردی نابینا بود. خدیجه به او گفت: ای پسرعمو! به سخنان برادرزاده‌ات گوش فرا ده. ورقه به او گفت: ای برادرزاده! چه می‌بینی؟ پیامبر تمام واقعه را برایش تعریف کرد. ورقه گفت: این همان سروشی که خداوند او را بر حضرت موسی فرستاد. کاش که در آن جوانی نیرومند می‌بودم! کاش که آن زمان که تو را قومت بیرون می‌کنند زنده می‌بودم! آن‌حضرت فرمود: آیا آن‌ها مرا بیرون خواهند کرد؟! گفت: آری، هیچ مردی نیاورده ‌است مثل آن‌چه تو آوردی مگر که با او از سر مخالفت بر آمده‌اند، اگر آن روز مرا درک کند (تا آن وقت زنده باشم) ترا کمک فراگیر خواهم‌ کرد. از این ماجرا دیری نگذشت که ورقه فوت کرد و وحی- به‌طور موقت- بند شد.("صحیح بخاری")

 

دستور الهی به تبلیغ رسالت

دعوت از بنی هاشم برای پذیرش اسلام (در 3 سال اول بعثت)

پیامبر به طور یقین دانست که الآن برای خدای رحیم و کریم پیامبر شده ‌است، حضرت جبرئیل بار دیگر نزد ایشان آمد و آیات ذیل را فرود آورد: ای مرد بر خود جامه پیچیده! برخیز و بترسان. و پروردگار خود را به بزرگی یاد کن. و لباس‌های خود را پاک کن. (المدثر: 1 - 4)

 

این آیات پی در پی برای آن‌حضرت اعلانی بودند که گذشته‌‌ی او به خواب و آرامش گذشته ولی الآن در جلویش عملی بزرگ وجود دارد که خواهان بیداری، آمادگی، انذار و اعذار است، لذا باید رسالت را برداشته مردم را متوجّه بگرداند، با وحی انس ‌بگیرد و باید بر زحمات و مصایب قوی باشد که این سبب پخش رسالت و مدد دعوت او است.(1) این آیات اولین دستور به تبلیغ دعوت و قیام به انجام آن است.(2)

 

آغاز دعوت پنهانی

بعد از نزول آیات سوره‌ی المدثّر، پیامبر برای دعوت به سوی خدای یکتا، و دین مبین اسلام به صورت پنهانی قیام کرد. مسلّم است که انسان در چنین حالات از اهل بیت، دوستانش و نزدیکانش شروع می‌کند. پس رسول اکرم نیز از این افراد دعوت را شروع کرد.

 

اسلام آوردن همسرش خدیجه

نخستین فرد از زنان که ایمان آورد، بلکه اوّلین فرد علی الاطلاق که به دعوت ایشان لبّیک گفته ایمان را اختیار کرد، همسر پاک ایشان حضرت خدیجه‌ی کبرى بود. او نخستین فردی بود که وحی الهی را از دهان مبارک رسول الله شنید و هم اولین کسی بود که قرآن پاک را پس از شنیدن آن از رسول الله تلاوت کرد. هم‌چنین نخستین فردی بود که نماز را از رسول الله یاد گرفت. خلاصه این که خانه‌ی خدیجه پس از غار حراء اولین خانه‌ای بود که بر قلب رسول الله توسط جبریل علیه السلام وحی نازل شد.(3)

 

اسلام‌ آوردن حضرت علی بن ابی طالب

بعد از ایمان آوردن حضرت خدیجه حضرت علی که در خانه‌ی رسول الله پرورش می‌یافت(4) در دین اسلام داخل شد. او نخستین فرد از بچه‌ها بود که به پیامبر ایمان آورد. در این زمان بنا به قول راحج ده ساله بود.(5)

 

اسلام زید بن حارثه

حضرت زید اولین فرد از موالی(برده) بود که به آن‌حضرت ایمان آورد. زید حِبّ پیامبر، مولا (غلام آزادشده) و پسر خوانده‌ی رسول الله بود.

 

اسلام آوردن زینت، امّ کلثوم، رقیه و فاطمه دختران پیامبر

هم‌چنین هر یکی از دختران چهار گانه‌ی پیامبر ، زینت، امّ کلثوم، رقیه و فاطمه به سوی اسلام شتافتند؛ زیرا قبل از بعثت از استقامت و حسن سیرت، آن‌حضرت و دوری ایشان از اعمال جاهلیت مثل عبادت بتان و وقوع در گناهان متأثّر شده بودند. هم‌چنان که از ایمان و رفتار مادرشان نیز متأثّر بودند.(6)

بدین گونه خانه‌ی پیامبر اولین خانواده‌ای بود که به خدا ایمان آورده مطیع شریعت مقدس اسلام شد. لذا نخستین خانه‌ی در تاریخ دعوت اسلامی منزلتی بزرگ دارد؛ زیرا خصوصیات منحصر به فردی دارد:

 

1- بعد از غار حراء اولین مکانی است که در آن قرآن پاک تلاوت شد.

2- اولین خانه‌ای است که نخستین زن مسلمان را در بر داشت.

3- اولین خانه‌ای که در آن نماز به پا داشته شد.

4- نخستین خانه‌ای است که سه نفر سبقت گیرنده به اسلام یعنی، خدیجه، علی و زید در آن جمع شده ‌بودند.

5- و اولین خانه‌ای است که به کمک رسول الله متعهد شد و هیچ فردی از افراد بزرگ و کوچک آن از یاری کردن دعوت عقب نماند.(7)

چنین خانه‌ای مستحق است که الگوی خانه‌های دیگر باشد.(8)

 

اسلام حضرت ابوبکر

ابوبکر صدّیق نخستین مرد آزاد و شریفی است که به پیامبر ایمان آورد. او قبل از بعثت صمیمی‌ترین دوست پیامبر از بین دیگر اصحاب بود. در حق همو بود که رسول الله فرمود: لذا حضرت ابوبکر رفیق رسول الله و یکی از نیکی‌های آن‌حضرت است که اسلام آوردنش اسلام یک مرد نبود که اسلام آوردن یک امّت بود؛ (بیهقی در دلائل النبوة، 164 /2) زیرا او- طبق ذکر ابن اسحاق- در قریش به منزله‌ی چشم آن بود.

- او مردی دوست‌داشتنی، نرمخو و محل الفت بود.

- از تمام قریش نسبت به انساب آن داناتر بود.

- مردی تاجر، خوش‌اخلاق و معروف بود.

- مردان قوم نزد او می‌آمدند و به خاطر امری با او دوست می‌شدند؛ زیرا او علم، تجارت و حسن مجالست داشت.(9)

 

ابوبکر از آن کنزهایی بود که خداوند آن را برای پیامبر ذخیره‌ کرده ‌بود. او از محبوب‌ترین قریش در قریش بود. اخلاق خدادادی‌اش او را مأوای دیگران کرده بود، نرم‌خویی به تنهایی برای الفت قوم کافی‌ است. حضرت ابوبکر محلّ اجتماع اقشار مختلف مردم بود(10)، مجالس ادبی، علمی و اجتماعی‌اش در مجتمع مکّه بزرگ بود. از این‌جا بود که وقتی دعوت به اسلام را پس از مسلمان شدنش آغاز کرد، گروهی از نخبگان دعوتش را پذیرفتند که عبارت‌اند از:

 

- حضرت عثمان بن عفّان در سنّ 34 سالگی.

- حضرت عبدالرحمن بن عوف در 30 سالگی.

- حضرت سعد بن ابی وقّاص در عمر 17 سالگی.

- حضرت زبیر بن العوّام در 12 سالگی.

- حضرت طلحه بن عبید الله در 18 سالگی.(11)

 

این پنج نفر قهرمان نخستین ثمره‌ی درخت دعوت حضرت ابوبکر صدّیق بودند که دعوتش را پذیرفته یکی یکی آنان را نزد رسول الله می‌آورد که نزد ایشان مسلمان می‌شدند. اینان نخستن ستون‌هایی بودند که کاخ دعوت بر آنان برپا شد. نخستین گروه تقویت کنندگان پیامبر بودند که توسط ایشان الله تعالى او را عزت بخشیده تقویت نمود. مردم دیگر پس از ایشان گروه گروه، چه مرد و چه زن در اسلام درآمدند.(12)

 

دور دوم

دعوت پنهانی و فردی برای برگزیدگان جریان داشت که در نتیجه پس از گروه نخست، در دور دوم افراد ذیل اسلام را درآغوش گرفتند: ابوعبیده بن الجرّاح، ابوسلمه عبدالله بن عبدالأسد بن مخزوم بن مرّة برادر رضاعی رسول الله و پسر عمّه‌ی ایشان (برَّه دختر عبدالمطلب)، ارقم بن أبی الأرقم مخزومی، عثمان بن مظعون جمحی، عبیده بن الحارث بن عبدالمطلب، سعید بن زید بن عمرو بن نفیل، قدامه و عبدالله پسران مظعون، فاطمه بنت خطّاب بن نفیل خواهر حضرت عمر بن الخطّاب، شوهر فاطمه بنت خطاب سعید بن زید، اسماء و عایشه دختران حضرت ابوبکر صدیق، و خبّاب بن اَرَتّ حلیف بنی زهره.(13)

 

دور سوم

در این دور افراد بیشتری که اسامی آنان در ذیل درج می‌گردد به اسلام روی آوردند: عمیر بن ابی وقّاص برادر حضرت سعدبن ابی وقّاص، عبدالله بن مسعود، مسعود بن القاری یعنی، مسعود بن ربیعه بن عمرو، سلیط بن عمرو و برادرش حاطب بن عمرو، عیّاش بن ابی ربیعه و همسرش اسماء بنت سلامه، خُنَیس بن خذافه‌ی سهمی، عامر بن ربیعه حلیف آل خطّاب، عبدالله بن حجش و برادرش ابوأحمد، جعفر بن أبی‌ طالب و زنش اسماء بنت عمیس، حاطب بن حارث و همسرش فاطمه بنت المجلّل، برادر حاطب حطّاب بن حارث و خانمش فُکَیهه بنت یسار، برادر دیگر حاطب معمر بن حارث، سائب بن عثمان بن مظعون، مطّلب بن ازهر و زنش رمله بنت ابی عوف، نَحّام بن عبدالله بن اُسَید، عامر بن فُهَیره مولای(14) حضرت ابوبکر صدّیق رضی الله عنه و مادرش فهیره، خالد بن سعید بن العاص بن امیّه بن عبدشمس بن عبدمناف بن قُصَیّ و همسرش امینه بنت خلف، ابوحذیفه بن عتبه بن ربیعه بن عبدشمس، واقد بن عبدالله بن عبدمناف، و خالد، عامر، عاقل و ایاس پسران بُکَیر بن عبدیالیل و عمّار بن یاسر حلیف بنی مخزوم بن یقظه و ابن هشام گفته‌ است: او (عمّار) عَنْسی است از مذحج است.

صهیب بن سنان اولین فردی که از باشندگان روم(15) مسلمان شد. هم‌چنین از سابقین در اسلام ابوذرّ غِفَاری، برادرش اُنَیس و مادر ایشان . و از اوایل سابقان بلال بن رباح حبشی بود. این سابقین از تمام بطون قریش بودند که تعداد آنان را ابن هشام بیش از چهل نفر نوشته است.(16) ابن اسحاق نوشته‌ است: پس از ایشان مردم از مرد و زن گروه گروه در اسلام آمدند تا آنجا که ذکر اسلام در مکّه مکرّمه منتشر شده و سخن روز قرار گرفت.(17)

 

استمرار نبی در دعوت

پیامبر اکرم به دعوت پنهانی خویش ادامه داد تا بتواند جماعتی از مخلصان را در دور و بر خویش جمع نماید که آنان در این دعوت سِرّی کمک ایشان قرار بگیرند. امّا در این مرحله مشکلاتی دامنگیر شد که تا از امنیت نسبت به کسی اعتماد نداشتند او را دعوت نمی‌دادند که در نتیجه حرکت ماشین دعوت کُند شد. مسلمانان نمی‌توانستند بطور علنی نماز بخوانند و برای ادای نماز به کوه‌ها و درّه‌ها پناه می‌بردند.(18) لذا لازم بود که با کمال احتیاط و اختفا کار کنند. کسانی که مسلمان می‌شدند پیامبر آنان را با افرادی که نیرومند‌تر و مال‌دار تر بودند معرفی تا هم به وسیله‌ی او در امنیت قرار گیرند و هم از سفره‌ی او بهره‌مند شوند. بدین‌گونه حلقه‌هایی جهت تعلیم تشکیل داد.(19)

 

جماعت مسلمانان که در حال پیشرفت بود، نیاز به تنظیم و تعلیم داشت، و نیاز بود تا جایی جمع شوند و به درس و تعلیم و برسند. خانه‌ی حضرت خدیجه گنجایش این اجتماعات را نداشت. و از آنجایی که لازم بود دعوت به صورت سرّی و با احتیاط باشد و محل اجتماع‌ ایشان هم ‌گنجایش داشته‌ باشد و هم از دید علنی مشرکان مخفی باشد، لذا منزل حضرت ارقم بن ابی الارقم را برای این کار انتخاب کردند.(20)

 

این‌گونه خانه‌ی ارقم مرکزی جدید بود برای دعوت که مسلمانان در آن جمع می‌شدند، و از رسول الله وحی‌های نازل شده‌ی جدید را می‌شنیدند و به پندها و موعظه‌های ایشان گوش فرا می‌دادند، و همه تن خود را در اختیار پیامبر خویش قرار می‌دادند. پیامبر اکرم آنان را زیر نظر خود تربیت می‌کرد که در نتیجه این جماعت نخستین تربیت یافته‌ی مکتب نبوّت، خنکی چشمان رسول الله قرارگرفت.(21)

 

برخی از خصوصیات این جماعت

1- پذیرش کامل وحی که به هیچ صورت از آن پیشی نمی‌گرفتند.

2- متأثّرشدن وجدانی عمیق از وحی و ایمان.

 

دعوت عمومى و علنى مردم مكه در سال 4 بعثت ؛ انتشار دعوت در تیره‌های قریش

پخش دعوت و انتشار اسلام در سایر تیره‌های قریش تقریباً یکسان بود. و این چیز کمکی بود برای گسترش دین اسلام؛ زیرا اگر انتشار اسلام فقط در یک قبیله می‌بود، امکان داشت قبایل دیگر بر او بتازند و آن را از بین ببرند، لذا وقتی که اسلام هم یک قبیله‌ی کامل برای حمایت خویش نداشت، اما طوری نشد که تمام قبایل دیگر همدست شده بر او حمله کنند؛ زیرا در هر قبیله‌ای افراد شریف و معتبری به اسلام گراییده ‌بودند، مثلاً از قبیله‌ی تیم حضرت ابوبکر صدیق، از بنی امیه حضرت عثمان بن عفان، از بنی اسد حضرت زبیر بن عوّام، از بنی عبدالدار مصعب بن عمیر، از بنی هاشم حضرت علی، از بنی زهره حضرت عبدالرحمن بن عوف، و از بنی عدی سعید بن زید، از بنی جمح حضرت عثمان بن مظعون بودند که این همه افرادی سرشناس و دارای وجهه در قبایل خویش بودند. بلکه بسیاری از مؤمنان از قبیله‌های دیگری غیر از قریش بودند، مثلاً حضرت عبدالله بن مسعود از هُذَیل بود، عتبه بن غزوان از مازن، عبدالله بن قیس از اشعریان، عمّار بن یاسر از قبیله‌ی عنس مَذْحِج بود، زید بن حارثه از قبیله‌ی کلب، طفیل بن عمرو از دَوس، عمرو بن عبسه از سلیم، و صهیب نمری از بنی نَمِر بن قاسط بود. پر واضح است که اسلام فقط در مکّه نبود.(22)

مراجع:

1- نگا: فقه السیرة، للغزالی، ص 90.

2- نگا: دولة الرسول > من التکوین إلی التمکین، د. کامل سلامه، ص 181، (س.ص. 114).

3- نگا: المرأة فی العهد النبوی، دکتر عصمة الدین کرکر، ص 36، (سص 116).

4- ابن هشام، (246 /1)، (سص117).

5- نکا: السیرة النبویه، لأبی شهبة (248 /1)، (سص116).

6- نکا: السیرة النبویه، لأبی شهبة (248/1)، (سص 116).

7- المرأة فی العد النبوی، دکتر عصمة الدین، ص 43.

8- همان مصدر، ص 45.(سص 118)

9- السیرة النبویة، لابن هشام (371/1)، س120 تا 121.

10- نگا: التربیة القیادی، غضبان (115/1)، س 121 باختصار.

11- مدرک سابق (116/1).

12- نگا: محمد رسول الله صلى الله علیه وسلم، عرجون (533/1)، س 122.

13- نگا: دولة الرسول > من التکوین إلی التمکین، ص 212، س123.

14- عامر برده‌ی طفیل بن حارث بن سَخبَره بود که حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه او را خرید و آ‍زاد کرد.

15- اصلش ایرانی بود.

16- نگا: سیرت ابن هشام، ج 1 از ص 245 تا 246. س 123 تا 124.

17- مدرک سابق (262/1)، س 124.

18- نگا: من معین السیرة، صالح شامی، ص 40، س 126.

19- نگا: ص127، سیرة النبی از صلابی.

20- دولة الرسول صلى الله علیه وسلم. ص 218، س130.

21- نگا:‌ التربیة القیادیة (198/1) س 131.

22- نگا: السیرة النبویة الصحیحة، عمری (133/1)، س141 تا 142.

 

آغاز دعوت علنی و عمومى مردم مكه در سال 4 بعثت

یا صباحاه

رسول الله تا مدّت سه سال به طور پنهانی دعوت خویش را ادامه داد. پس از آن از جانب خداوند حکیم به ایشان مأموریت داده شد که : پس آشکار کن به آن‌چه فرموده ‌می‌شوی و اعراض کن از مشرکان. (الحجر: 94) پس حضرت رسول اکرم بیرون آمد و بالای کوه صفا رفت و با صدای بلند ندا داد: یا صباحاه، این صدا بسیار معروف و شناخته شده بود، رسم بر این بود که هرگاه انسانی احساس خطر می‌نمود که دشمن بر شهری یا قبیله‌ای تهاجم می‌آورد، ندای یا صباحاه سر می‌داد. قریش بی‌درنگ به این ندا لبّیک گفته، نزد رسول اکرم جمع شدند، بعضی خودشان آمدند و عده‌ای نمایندگان خود را فرستادند.

 

حضرت رسول اکرم فرمود: ای بنی عبدالمطّلب! ای بنی فهر! ای بنی کعب! بنگرید اگر به شما خبر بدهم که اسب ‌سوارانی در دامنه‌ی این کوه قصد دارند بر شما هجوم آورند، آیا حرف مرا قبول می‌‌کنید. عرب‌ها واقع‌گرا و جدّی بودند، آن‌ها با مردی رو به رو شدند که راستگویی و امانت‌داری و خیرخواهی او را تجربه کرده بودند. آن هم در حالی که بالای کوه صفا قرار داشت و عقب و جلو را می‌دید. امّا آن‌ها فقط جلو خود را می‌دیدند. این‌جا بود که بنا بر تیزهوشی و انصاف پسندی خود مجبور شدند که گوینده‌ی امین و راستگو را تایید نمایند. لذا همگی به یک زبان گفتند: آری، قبول می‌کنیم.

 

وقتی که رسول الله دریافت که آنان آماده‌ی شنیدن هستند فرمود: من بیم دهنده‌ای هستم برایتان از عذابی دردناک که پیش روی‌ شما قرار دارد. حضرت رسول اکرم می‌خواست با یک مثال بسیار رسا مرتبه‌ی نبوت را بشناساند و حضّار را با ویژگی‌ها و خصوصیات نبوّت و علوم و معارف نبوی آشنا سازد. حکمت و روشی که رسول اکرم برای تفهیم اختیار نمود، در تاریخ نبوّت‌ها و ادیان، بی سابقه‌است و روش و طریقه‌ای بهتر از آن وجود ندارد.

 

مردم همگی ساکت شدند؛ امّا ابولهب گفت: هلاکت باد شما را در تمام روز، آیا تو صِرفاً ما را برای همین امر دعوت کرده‌ای؟(1) خداوند متعال درباره‌ی ابولهب سوره‌ی لهب را نازل گردانید: هلاک باد دست‌های ابولهب و هلاک شد. دور نساخت از او (عذاب را) مال و کسبش. به زودی در آتش شعله دار وارد خواهد شد. و زنش (هم) در حالی که حمل کننده‌ی هیزم است. در گردن‌ او ریسمانی است از لیف خرما.(2)

 

سپس آیه‌‌ی نازل شد: و بیم بده فامیل‌های نزدیک را. و پست کن بازوی خود را برای آنان که پیروی تو کردند از مسلمانان. (شعراء:214) که منظور از فامیل‌های نزدیک بنی‌هاشم، بنی مطّلب، بنی عبد شمس و بنو نوفل بودند، از جمله‌ آن‌چه رسول گرامی اسلام به ایشان گفت، این بود: همانا نگهبان به اهل خودش دروغ نمی‌گوید، سوگند به خدا که من پیامبر خدا به سوی شما به صورت خصوصی و به تمام مردم به صورت عمومی هستم. أبولهب گفت: جلویش را بگیرید پیش از آن‌که عرب بر او جمع شود، که اگر او را در آن زمان به دشمن واگذارید، ذلیل خواهید شد، و اگر از او دفاع کنید کشته می‌شوید. ابوطالب در جواب ابولهب گفت: به خدا سوگند که تا زنده‌ایم از او دفاع خواهیم کرد. سپس برگشتند.(3)

 

بعد از دعوت علنی

وقتی که رسول الله دعوت علنی را آغاز فرمود، قوم قریش ایشان را مسخره کرده شروع کردند به عیب ‌گویی ظاهر و پنهان. امّا هنگامی که رسول الله، آلهه‌ی(خدای) آنان را معیوب معرفی کرد و عقول خود آنان را تسفیه نمود و به آنان فرمود: به خداوند سوگند که شما با دین پدر بزرگتان حضرت ابراهیم مخالفت کرده‌اید. اینجا بود که خشم قریش بالا گرفت و تعصب جاهلی آنان آشکار گشت و نزد عمویش ابوطالب رفته از او خواستند که یا محمد از دعوت خویش سکوت کند یا ابوطالب حمایتش را ترک نماید. امّا ابوطالب با روشی خوب آنان را دفع کرد.(4)

 

ابوطالب نیز دشمنی قوم و جدایی آنان را مهم تلقی کرده، از طرفی نسبت به اسلام رسول الله نیز خرسند نبود، لذا به رسول اکرم پیامی فرستاد و چنین گفت: برادرزاده‌ی عزیز! قوم تو نزد من آمدند و چنین گفتند، لذا شما بر من و خودت ترحّم کنید و آن‌چه را که قدرت تحمّل آن را ندارم بر من تحمیل مفرمایید. حضرت رسول اکرم متوجّه شد که ابوطالب نگران شده‌ است و از نصرت و یاری‌اش احساس ناتوانی می‌کند، لذا به عموش چنین فرمود: ای عموجان! قسم به الله، اینها اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند مشروط بر این‌که دست از این کار (دعوت) بکَشم هرگز این کار (دعوت) را ترک نخواهم کرد، تا این‌که خداوند متعال دین خود را غالب سازد یا این که من در همین راه قربان شوم.

 

با گفتن کلمات بالا، اشک در چشمان حضرت حلقه زد و گریه‌اش گرفت، سپس از نزد عمویش برخاست. هنوز دور نرفته بود که ابوطالب او را صدا کرده گفت: برادرزاده‌ی عزیزم! برگرد. حضرت رسول به سوی او متوجّه شد. ابوطالب گفت: برادرزاده‌ی عزیز! برو هر چه دوست داری بگو، و به راه خود ادامه بده. به خدا سوگند، من هرگز ترا تنها نمی‌گذارم و به هیچ وجه دست از حمایت تو بر نمی‌دارم.(5)

 

مجلس مشاوره برای جلوگیری حُجّاج از شنیدن دعوت پیامبر

در خلال این ایام قریش به کاری دیگر قصد کرد؛ زیرا چند ماهی بیش از دعوت علنی رسول الله نگذشته بود که موسم حجّ نزدیک شد، قریش دانست که به زودی وفدهای عرب به سوی آنان سرازیر می‌شود، بنا براین لازم دیدند که فکر کنند تا به عرب‌ها نسبت به محمد چیزی بگویند تا دعوتش بین عرب مؤثّر واقع نشود، لذا نزد ولید بن مغیره برای این موضوع جمع شدند، در این مجلس پیشنهادهای مختلفی همچون کاهن گفتن محمد ، دیوانه گفتن او، شاعر معرفی کردن و بالآخره ساحر بودنش مطرح شد، که ولید همه‌ی این پیشنهاد‌ها را نقد کرد و در آخر قرار بر این گذاشتند که پیامبر را نزد عرب به عنوان ساحر معرّفی کنند.(6) پس از تصویب این لایحه، آن را این گونه اجرا کردند که بر سر راه حاجیان می‌نشستند و هر کسی که از کنار آنان می‌گذشت، پیامبر را برای او ساحر معرفی کرده او را از استماع دعوت و پذیرفتن آن برحذر می‌داشتند.(7)

 

در این موضوع ابولهب سهمیه‌ی بزرگ‌تر را به عهده گرفته ‌بود، و هنگامی که رسول الله در محل‌های مختلفی با حاجیان ملاقات می‌کرد و آنان را به اسلام دعوت می‌داد، ابولهب پشت سر ایشان می‌رفت و می‌گفت: از او پیروی نکنید که او فردی برگشته از دین و بسیار دروغ‌گو است.(8)

 

مشرکان برای جلوگیری از پیشرفت دین اسلام و دعوت رسول الله روش‌ها و راه‌های گوناگونی را به کار بستند تا شاید یکی از آن‌ها مؤثّر واقع شده رسول الله دست از دعوت بردارد. چنان که ذکر شد، خود آن حضرت را مورد ریشخند، آزار و اذیت قرار دادند، به عمویش متوسل شدند که دست از دعوت بردارد، او را ساحر خواندند و تکذیب کردند و حتّی به ابوطالب پیشنهاد کردند که یک جوان برومندی را به او تحویل دهند تا پسر او قرار گیرد ولی محمد را تحویل آن‌ها بدهد تا او را از بین بردارند، که ابوطالب نپذیرفت. و چون مستقیماً ابوطالب حامی آن‌حضرت بود، آن چنان که دل ایشان می‌خواست نتوانستند با آن‌حضرت عمل کنند، ناچار دست به شکنجه‌ی مسلمانان زدند به ویژه مسلمانانی که غلام و کنیز آنان بودند، یا آن آزادگان که در مشرکین پشتیبان قبیله‌ای نداشتند.

 

نمونه‌هایی از ایذاهای مشرکان ؛ سمیّه مادر عمّار اولین شهید اسلام

1- حضرت بلال حبشی را آقایش، امیّه بن خلف در گرمای سخت بیرون برده بر پشت می‌خواباند و دستور می‌داد تا سنگ داغ بزرگی بر سینه‌اش بگذارند، سپس به او می‌گفت: باید به همین صورت شکنجه شوی تا جان بدهی یا از ایمان به محمد دست برداری و لات و عزّى را پرستش کنی، امّا بلال در برابر این همه شکنجه و آزار مقاومت کرده و قاطعانه می‌‌گفت: أحد، أحد یعنی، خدا یکی‌است و من هرگز به آیین شرک و بت پرستی باز نمی‌گردم. این حالت برای حضرت بلال ادامه داشت تا روزی حضرت صدّیق اکبر از کنار بلال رد شد و چون این منظره را دید، به امیّه غلامی سیاه ‌پوست و نیرومندتر از بلال داد و بلال را از او گرفت و آزاد نمود.(9)

 

2- بنی مخزوم عمّار بن یاسر را با پدر و مادرش (که همگی مسلمان شده ‌بودند) هنگام گرمای ظهر بیرون می‌آوردند و بر ریگ‌های داغ مکه مکرمه می‌خواباندند، حضرت رسول اکرم از کنار آنان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذشت و آنان را به صبر و استقامت توصیه می‌کرد و می‌ِفرمود: ای خاندان یاسر! صبر و شکیبایی پیشه ‌گیرید، جایگاه شما بهشت است.(10) حضرت یاسر به علّت همین شکنجه‌ها جان باخت. همسرش سمیّه مادر عمّار را ابوجهل با نیزه‌ای که در شرمگاه ایشان زد، به شهادت رسانید که حضرت سمیّه افتخار اولین شهید اسلام را از آن خود گردانید. خود حضرت عمّار را نیز تحت شکنجه‌های سنگین قرار دادند که گاهی او را بر ریگ‌های داغ می‌خواباندند، گاهی سنگ‌ داغ بر سینه‌اش می‌گذاشتند و گاهی سرش را زیر آب فرو می‌بردند و به او می‌گفتند: "ترا آزاد نمی‌گذاریم مگر این‌که محمد را دشنام دهی، یا از بت‌های لات و عُزّى تعریف کنی."(11)

 

3- وقتی که حضرت عثمان بن عفّان اسلام آورد عمویش حکم بن العاص بن امیه او را گرفته با طناب‌ها محکم بست و گفت: آیا تو از آیین نیاکان خود بر می‌‌گردی و دین جدیدی را اختیار می‌کنی؟ به خدا سوگند که ترا رها نمی‌‌کنم تا آن‌که از این دین جدیدت برگردی. حضرت عثمان در پاسخ گفت: سوگند به خدا که من هرگز این دین را ترک نمی‌کنم و از آن دست نمی‌کشم. وقتی که حکم قاطعیت و استقامت او را دید، و دانست که شکنجه کردنش فایده ندارد، و در قبالش عاجز شده ‌است او را رها کرد.(12)

 

این چند واقعه به عنوان مشت نمونه‌ی خروار ذکر شد و اگر نه از این نوع واقعات بسیار است مثل واقعه‌ی حضرت عثمان بن مظعون، حضرت مصعب بن عمیر، حضرت خبّاب بن ارَتّ و آیا با این شکنجه‌ها مسلمانان از دین خویش بر‌می‌گشتند؟ خیر! بلکه صلابت آنان بیشتر می‌شد که کفار از شکنجه کردن آنان خسته می‌شدند امّا آنان از اسلام به سوی کفر برنمی‌گشتند.

 

مراجع:

1- نبی رحمت، 112 تا 114، با تصرف.

2- اللؤلؤ و المرجان، محمد ادیب حسنون، ص 48.

3- اللؤلؤ و المرجان ص 48.

4- همان مدرک، ص 49.

5- نبی رحمت، ص 115، به نقل از سیرت ابن هشام.

6- سیرت ابن هشام، 265/1، رحیق، ص 71.

7- نگا: سیرت ابن هشام، 171/1.

8- الرحیق، ص 72.

9- سیرة ابن هشام. ق1، ص 265 تا 266، (نبی رحمت 116).

10- نگا: نبی رحمت ص 116.

11- نگا: سیرت ابن هشام، 319320/1. (الرحیق المختوم، ص79).

12- طبقات ابن سعد، 55/3، نگا: نبی رحمت 117.

 

مواجه ‌شدن پیامبر صلى الله علیه وسلم با اذیت و آزار قریش

وقتی قریشیان دیدند که نمی‌توانند جوانان تازه مسلمان را از دین اسلام منصرف سازند. و از طرفی رسول اکرم در دعوتش پا برجا و استوار است، این موضوع مایه‌ی نگرانی شدید آنان گردید. اینجا بود که نادانان خود را علیه رسول اکرم تحریک نمودند تا او را مورد اذیت و آزار قرار دهند، و آن حضرت را تکذیب کرده، به ساحری و شاعری متّهم نمودند، و به کاهن‌گری و جنون نسبتش دادند و در این زمینه راه‌های گوناگونی را در پیش گرفتند.(1) در این جا به ذکر یک دو واقعه اکتفا ‌می‌شود:

 

1- حضرت عبدالله بن عمرو بن عاص نقل می‌کند: روزی قریشیان در حجر اسماعیل نشسته بودند که رسول خدا تشریف آورد، همگی به اتفاق بر او حمله کرده و او را احاطه نمودند و می‌گفتند: تویی که چنین و چنان می‌گویی؟ یعنی، آن‌چه پیامبر عیوب آلهه و دین آنان را بیان می‌کرد. آن‌حضرت فرمود: آری منم که این را می‌گویم. عبدالله می‌گوید: یکی از آنان را دیدم که گریبان آن‌حضرت را گرفته (برای خفه کردن آنحضرت فشار می‌داد). حضرت ابوبکر صدیق این منظره را دیده برای دفاع و نجات دادن آن‌حضرت بلند شد و با حالت گریان می‌گفت: آیا مردی را می‌کشید که می‌گوید: پروردگارم الله است؟!(2)

 

2- حضرت عبدالله بن مسعود می‌گوید: روزی رسول الله نزد خانه‌ی کعبه نماز می‌خواند و ابوجهل و برخی از همراهانش آن ‌جا نشسته بودند. در روز گذشته شتری کشته‌ بودند. ابوجهل گفت: کدام یک از شما بلند شده می‌رود بچّه دان شتر بنی فلان را برداشته بیاورد که وقتی محمد به سجده می‌رود آن را بین دو شانه و گردن او بگذارد؟ بدبخت‌ترین آن گروه(3) بلند شده رفت و آن بچّه‌دان را آورد و هنگام سجده‌کردن آن‌حضرت آن را بر او گذاشت که مردم چنان خندیدند که بر یکدیگر تکیه می‌دادند. و من آن‌جا ایستاده و نگاه می‌کردم و اگر من‌ قدرت دفاعی و پشتیبانی می‌داشتم آن را از پشت رسول الله دور میکر‌دم. آن‌حضرت در حالت سجده بود که نمی‌توانست سر را از سجده بردارد تا کسی رفت و حضرت فاطمه را اطلاع داد. حضرت فاطمه در حالی که دختر کوچکی بود، آمده آن را از گردن رسول الله برداشت و رو به مشرکان کرده آنان را دشنام می‌داد. وقتی که رسول الله نماز خویش را به پایان رسانید، صدا را بلند کرده آنان را دعای بد داد- عادت مبارک آن‌ حضرت این بود که وقتی دعا می کرد تا سه بار دعا می‌کرد و چون سوال می‌نمود تا سه بار سوال می‌نمود. سپس تا سه بار چنین دعا کرد: بار خدایا! قریش را بگیر. وقتی که مشرکان صدای دعای ایشان را شنیدند خنده از آنان رفت و از دعای بد آن‌ حضرت ترسیدند. سپس آن‌حضرت دعا را چنین ادامه داد: بار خدایا! بگیر ابوجهل بن هشام و عتبه بن ربیعه، و شیبه بن ربیعه، و ولید بن عقبه، و امیه بن خلف و عقبه‌ بن ابی‌معیط را و یک نفر دیگر را هم اسم برد که من آن را فراموش کرده‌ام(4)

 

3- روزی رسول الله بیرون رفت، هیچ کسی از مردم چه آزاد و چه برده با او ملاقات نمی‌کرد مگر که ایشان را تکذیب می‌کرد، رسول الله از شدّت ناراحتی به خانه برگشت و خود را زیر چادری پوشانید. خداوند وحی (المدثر: 1) را فرستاد.(5)

 

4- یک روز رسول الله نزد کوه صفا بود که ابوجهل از کنار ایشان گذشت، و ایشان را آزار و اذیت کرده دشنام داد. و نسبت به دین و امرش صحبت‌هایی ناگوار کرد. امّا رسول الله به او جوابی نداد. کنیزی از عبدالله بن جُدعان بن عمرو در آنجا بود، سپس ابوجهل به سوی جلسه‌ای از قریشیان نزد کعبه رفت و با آنان نشست. دیری نگذشت که حمزه بن عبدالمطّلِب عموی رسول الله در حالی که کمانی را حمایل کرده و از شکار برگشته بود به کعبه رسید، و همیشه پس از برگشت از شکار اوّل به خانه کعبه می‌رفت و طوّاف می‌کرد باز به خانه بر می‌گشت. و چون عزیزترین و خوشخوترین جوانان قریش بود، بر هر جلسه و کسی که می‌گذشت سلام و صحبت می‌کرد. وقتی که از کنار آن کنیز گذشت او گفت: اگر می‌دیدی که ابوجهل با برادرزاده‌ات کمی جلوتر چه کرد! و تمام رفتار ابوجهل با رسول الله را برایش بیان کرد. از آن‌جایی که خداوند می‌خواست حمزه را کرامت بخشد، سرنوشت چنین رقم خورد که حضرت حمزه خشم کرده شتابان به سوی ابوجهل رفت و نزد کسی دیگر توقفی نکرد و آماده‌ی برخورد با ابوجهل بود. وقتی که داخل مسجد حرام رفت دید که ابوجهل میان قوم نشسته‌ است به سویش رفت و بالای سرش ایستاد و کمان را برداشته بر سرش کوفت و او را بدجوری زخمی‌ کرد و به او گفت: آیا محمد را دشنام می‌دهی در حالی که من بر دین او هستم و معتقدم به آن چه او اعتقاد دارد، اگر می‌توانی پاسخ بده. مردانی از قبیله‌ی بنی مخزوم بلند شدند تا از طرف ابوجهل دفاع کنند، ابوجهل گفت: ابوعماره (حمزه) را بگذارید، زیرا به خدا قسم من برادرزاده‌اش دشنام بسیار زشت داده‌ام. حضرت حمزه مسلمان شد، قریشیان با توجه به مقام و شجاعتی که حمزه داشت دانستند که او از رسول الله حمایت می‌کند، لذا اذیت‌ کردن رسول الله را کم‌تر گردانیدند.(6)

 

بزرگترین ایذا دهندگان

1- ابوجهل: او از بزرگترین آزار دهنگان بود که با هر چه در توان داشت اذیت می‌کرد. و به آزار دادن ادامه داد تا آن که در غزوه‌ی بدر کشته شد.

 

2- عقبه بن ابی مُعَیط: و اُبَیّ بن خلف دوست صمیمی بودند. باری عقبه نزد رسول الله نشسته صحبت های او را گوش فرا داد. وقتی که به ابَیّ خبر رسید او را سرزنش کرده و قسم خورد که با او رو به رو نمی‌شود و صحبت نمی‌کند مگر این که بر چهره‌ی پاک رسول الله آب دهان بیندازد که عقبه‌ی ملعون این کار را انجام داد. خداوند متعال درباره‌ی او وحی نازل فرمود(الفرقان: 27 تا 29): و روزی که بگزد ستمگار دو دست خود را، گوید: ای کاش من گرفتمی همراه پیغامبر راهی. ای وای بر من کاش که دوست نگرفتمی فلان را. هر آئینه وی گمراه کرد مرا از پند بعد از آن که آمده بود به من، و هست شیطان آدمی را در محنت تنها گذارنده. (7)

 

3- ابولهب عموی آن‌حضرت که ذباله‌ها را می‌برد و در خانه‌ی آن‌حضرت می‌ریخت. در این راستا همسرش اُمّ جمیل بنت حرب خواهر مددکار او بود و بر راه پیامبر اکرم و یارانش خار می‌انداخت تا اذیت شوند، و برای مشرکان قریش از پیامبر خبر می‌برد و آنان را علیه آن‌حضرت تحریک می‌کرد.

 

4- عاص بن وائل سهمی پدر حضرت عمرو بن عاص دشمن سرسخت رسول خدا بود. او می‌گفت: محمد و یارانش از این فریب خورده‌اند که پس از مرگ زنده‌ خواهند شد، در حالی که به خدا سوگند ما را نمی‌کشد مگر دهر و گذشت روزگار و حوادث.

 

5- اسود بن عبد یَغُوث. او همیشه اصحاب رسول الله را مسخره می‌کرد و وقتی که آنان را می‌دید می‌گفت: شاهان زمین آمدند. این را از روی استهزا می‌گفت؛ چون می‌دید که صحابه فقیر و لباس‌هایشان ساده است. و در حق این اسود و همراهانش این آیات فرود آمدند: هر آئینه گنه کاران با مسلمانان می‌خندیدند و چون می‌گذشتند به مسلمانان با یکدیگر چشم می‌زدند حقارت کرده.(المطففین: 29 تا 30)

 

6- ولید بن مغیره‌ی مخزومی پدر حضرت خالد بن الولید. امام طبری از ابن عباس نقل کرده است که ولید بن مغیره نزد ابوبکر صدیق رفته تا او را از قرآن سوال کند، وقتی که حضرت ابوبکر صدّیق او را از قرآن آگاه گردانید به سوی قریش بیرون شد و گفت: شگفتا بر آن‌چه ابن ابی کبشه (محمد) می‌گوید! سوگند به خدا که نه آن شعر است و نه سحر و هذیان‌های دیوانگی، و بدون تردید قول او از کلام الله است! وقتی که گروهی از قریش این سخن را از ولید شنیدند با هم نشسته مشوره کردند و گفتند اگر ولید از دین آبایی خویش برگشته اسلام را قبول بکند، تمام قبیله‌ی قریش هم از دین خود برگشته اسلام را قبول خواهند کرد. وقتی که این سخن به ابوجهل رسید گفت: من شما را از شان او کفایت خواهم کرد. لذا به خانه‌ی او رفت و به ولید گفت: آیا نمی‌بینی که قوم تو برایت صدقه ‌جمع‌آوری کرده‌‌اند. گفت: مگر من از روی مال و فرزند از تمام آنان جلوتر نیستم؟! ابوجهل گفت: مردم می‌گویند: تو به منزل ابوبکر می‌روی تا از سفره‌ی غذای او بهره‌مند شوی. ولید گفت: آیا قوم من نسبت به من چنین‌ گفته‌اند؟ پس این سخن به این‌جا بند نشده به سایر بنی قُصیّ خواهد رسید. بنا بر این من نزد ابوبکر و عمر و ابن ابی کبشه (محمد) نخواهم رفت. قول محمد سحری است که از دیگران نقل کرده‌ می‌شود. خداوند متعال درباره‌ی وی بر پیامبرش آیات (المدَّثِّر 11 تا 28) را نازل فرمود.(8)

 

7- نضر بن الحارث عَبدَری: مردم را جمع می‌کرد و به آنان می‌گفت: بیایید تا برای شما سخن بگویم؛ زیرا من از صحبت‌های بهتری نسبت به صحبت‌های محمد می‌کنم. سپس برای آنان از فارس و روم صحبت می‌‌کرد. در حق او آیه (لقمان: 6) نازل شد: و از مردمان کسی هست که می‌ستاند سخنی را که برای بازی‌است- مثل قصه‌ی رستم و اسفندیار- تا گمراه کند مردم را از راه خدا به غیر علم و تمسخر گیرد راه خدا را. این جماعت ایشان‌ راست عذاب خوار کننده (این جماعت ایشان را غذاب خوارکننده در راه است).

 

8- امیه بن خلف بن وهب: وقتی رسول الله را می دید او را "همز" و "لمز" می‌کرد. درباره‌ی او سوره‌ی : وای بر هر عیب کننده و غیبت گوینده را. آن که فراهم آورد مال را و نگاه داشت آن را. می‌پندارد که مال او زندگی جاوید دهدش. نی نی، البته انداخته خواهد شد به حطمه. و چه چیز مطّلع ساخت ترا که چیست حطمه. آتش خدا افروخته شده. که غالب شود بر دلها. هر آئینه آن آتش بر ایشان گماشته‌ شده‌ است. در ستون‌های در آورده شده ‌است. ابن هشام می‌گوید: "همزه" کسی است که مردم را علناً دشنام می‌دهد و چشم‌های خود را بر او؛ و "لمزه" همان است که به طور پنهانی از مردم عیب می‌‌گیرد و آنان را اذیت می‌کند.(9)

 

9- ابیّ بن خلف: برادر امیه بود. روزی نزد رسول الله استخوان پوسیده‌ای را برد و گفت: ای محمّد! آیا تو گمان داری که خداوند این را بعد از اینکه بوسیده است زنده ‌می‌گرداند؟ سپس آن را خُرد کرده به سوی رسول الله گرفته در آن‌ها دمید تا به طرف رسول الله بپرند و آن‌حضرت اذیت شود. آن‌حضرت فرمود: آری. من این را می‌گویم، خداوند متعال او را و تو را بعد از این ‌که این‌ چنین پوسیده‌ شدید زنده می‌گرداند و سپس ترا داخل آتش دوزخ می‌برد. خداوند در حق او آیه (یس: 78 تا 80) نازل فرمود: و پدید آورد برای ما داستانی و فراموش کرد آفرینش خود را، گفت که زنده کند استخوان‌ها در حالتی که آن کهنه شده باشند. بگو زنده کندش آن که آفرید او را اوّلِ بار، و او به هر قسم آفرینش دانا‌ست. آن که پیدا کرد برای شما از درخت سبز آتش را پس ناگهان شما از آن درخت آتش می‌افروزید.(10)

 

10- اخنس بن شریق: او هم پیمان بی زهره و از اشراف قوم و از کسانی بود که مردم از او سخن ‌بشنو بودند. او هم رسول الله را می‌آزرد و او را ردّ می‌کرد. آیات (القلم: 10 تا 13) در حق او نازل شد: و فرمان قبول مکن هر بسیار سوگند خوردنده محقّر را. هر عیب کننده را، هر رونده به سخن‌چینی را. هر بخل کننده به مال از حدّ گذشته گناه‌کار. هر سخت روی را بعد از این همه، ملحق را نا از اصل ایشان را- زیرا مردم بد اصل غالباً متصف به این صفات رذیله می‌باشند-.(11)

 

مراجع:

1- نبی رحمت، 118.

2- سیرت ابن هشام ، 289/1.

3- او عقبة بن ابی معیط بود. نگا: صحیح البخاری رقم 3014.

4- صحیح مسلم با تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی. شماره حدیث (1794).

5- سیره ابن هشام 291/1.

6- سیرت ابن هشام، 291/1 تا 292/1.

7- همان مدرک، 361/1.

8- تفسیر طبری، بحث آیات فوق.

9- سیرت ابن هشام، 356/1 تا 357/1.

10- همان مدرک 362/1.

11- همان مدرک 359/1.

 

منابع:

- جستاری از عبدالکریم حسین‌پور از سایت "سنت آنلاین.کام".

- سایت " zolala.blogfa.com".

 

............ ............... ..................

 

زمامداران معاصر محمد پیامبر اسلام

پيامبر اكرم(ص) در عصرى زندگى مى‏كرد كه منطقه حجاز(عربستان جنوبی) به دليل عدم حاصل‏خيزى و بيابانى بودن زمين و عدم رواج مدنيّت در بين مردم، از چشم ‏طمع حكومت‏ها دور مانده و به آن رغبتى نشان نمى‏دادند. به همين دليل، در آن سرزمين، حكومت مركزى و مستقلى وجود نداشت و دايره حكومتى، منحصر در قبيله و طايفه بود و نظام ملوك الطوايفى در آن مناطق حكم‏فرما بود، تا اين كه پيامبر اكرم(ص) به پيامبرى برانگيخته شد و از مكه به مدينه مهاجرت نمود و پايه‏هاى یک حكومت جهانى را در اين شهر بنا نهاد؛ اما در اطراف حجاز حكومت‏هاى مستقل و نيمه‏مستقلى وجود داشت و حاكمانى از سلسله‏ها و تيره‏هاى مختلف حكومت مى‏كردند. اين حكومت‏ها عبارت بودند از: ايران، روم شرقى، حبشه، يمن، حيره، غسّان، يمامه و مصر.

 

همه حكومت‏هاى اطراف حجاز، تحت نفوذ سه دولت مركزى، يعنى امپراتورى بزرگ ايران، امپراتورى عظيم روم شرقى و حبشه بودند. تعداد زمامداران اين كشورها، كه معاصر با پيامبر اكرم (از 570 تا 632 میلادی) بودند، زياد است. در اين جا تنها نام زمامدارانى را كه با پيامبر اسلام(ص) رابطه داشته و يا پيامبر(ص) آنان را به دين مبين اسلام دعوت كرده بود، ذكر مى‏كنيم:

 

-          هرقل (هراكليوس) قيصر روم شرقى (از 610 تا 641 میلادی).

-          خسرو پرويز، پادشاه ساسانى ايران (از 590 تا 628 میلادی).

-          باذان بن ساسان، زمامدار يمن و دست نشانده امپراتورى ايران (وفات 631 میلادی/ 10 قمری).

-          مقوقس، حاكم مصر و دست نشانده امپراتورى روم.

-          نجاشى، پادشاه حبشه.

-          حارث بن ابى شمر، حاكم غسّان و دست نشانده امپراتورى روم.

-          هوذة بن على حنفى، حاكم يمامه و دست نشانده امپراتورى روم (وفات 629 میلادی/ 8 قمری).

-          نعمان بن منذر، حاكم حيره و دست نشانده امپراتورى ايران (از 580 تا 602 میلادی).

 

از ميان سلاطين و حاكمان فوق، تنها نجاشى، پادشاه مسیحی حبشه و باذان، حاكم يمن رابطه حسنه با پيامبر اسلام(ص) داشته و از دعوت آن حضرت استقبال كردند. نجاشى پادشاه حبشه(اتیوپی) با پذيرفتن دو گروه مهاجر مسلمان و پناه دادن آنها در حبشه، و باذان زمامدار یمن با قطع وابستگى به امپراتورى ايران و جنگيدن با دشمنان اسلام، خدمت‏هايى به حضرت محمّد(ص) انجام دادند؛ اما زمامداران ديگر يا با پيامبر اكرم(ص) از در دشمنى و جنگ وارد شدند و يا سياست بى‏طرفانه‏اى را در پيش گرفتند. البته پس از رحلت نبى گرامى اسلام(ص) همه این کشورها به دست تواناى مسلمانان و زمامداران اسلامى فتح شدند.

 

مهاجرت و پناه بردن گروهی از مسلمانان به پادشاه مسیحی حبشه به دستور پیامبر اسلام (سال 5 بعثت)

- مهاجرت گروهى از مسلمانان مكه به حبشه و پناه بردن به نجاشى مسیحی، پادشاه اين كشور، به دستور حضرت محمد(ص)، در رجب سال پنجم بعثت (هشت سال پيش از هجرت به مدينه).

 

مخالفت نجاشی با استرداد مسلمانان به فرستادگان قریش

- پشتيبانى نجاشى، پادشاه (مسیحیان) حبشه از مسلمانان مهاجر و عدم پذيرش درخواست فرستادگان قريش، مبنى بر باز گرداندن مهاجران به مكه.

- تولد حضرت فاطمه زهرا (س) در بيستم جمادى الاخر سال پنجم بعثت (و به روايتى سال دوم بعثت).

 

تحریم اقتصادی مسلمانان (سال 7 بعثت)

- تحريم اقتصادى و قطع روابط اجتماعى قريش با حضرت محمد(ص) و ياران او در سال هفتم بعثت.

 

درخواست اقامت بنی هاشم در شعب ابى‏طالب توسط ابوطالب (از 7 تا 11 بعثت / 617 تا 611 میلادی)

- درخواست ابوطالب از عموم بنى هاشم و خويشاوندان حضرت محمد(ص)، براى اقامت گزيدن در درّه‏اى ميان كوه‏هاى مكه (كه بعدها به شعب ابى‏طالب معروف شد) جهت پشتيبانى و حراست از حضرت محمد(ص)، در سال هفتم بعثت.

- محاصره شدن بنى هاشم در شعب ابى طالب و دشوارى زندگى آنان در آن درّه خشک، به مدت سه سال (و به روايتى چهار سال).

- خبر غيبى حضرت محمد(ص) مبنى بر از بين رفتن مندرجات پيمان نامه قريش به وسيله موريانه و آشكار شدن اين أمر بر سران قريش.

- اعلام برائت برخى از سران قريش از پيمان نامه ظالمانه و اظهار پشيمانى آنان از رفتارهاى نارواى خويش با حضرت محمد(ص) و بنى هاشم، در محاصره شعب ابى‏طالب و اصرار آنها در بازگرداندن بنى هاشم به مكه معظمه.

 

درگذشت ابوطالب و خدیجه کبری (در سال 10 بعثت)

- درگذشت ابوطالب، بزرگ حامى پيامبر اسلام(ص) و درگذشت خديجه كبرى(س)، نخستين همسر پيامبر(ص)، در فاصله چند روز از يكديگر، پس از بازگشت از شعب ابى طالب به مكه، در سال دهم بعثت و تأثّر شديد حضرت محمد(ص) در وفات آن دو.

 

ازدواج بعد از وفات خدیجه کبری

- ازدواج حضرت محمد(ص) با سوده دختر زمعه، در مكه، پس از وفات خديجه كبرى (س).

 

معراج محمد رسول الله به مسجد الاقصى و عرش الهى و سدره المنتهى (سال 10 بعثت)

پيش از هجرت به مدينه که در سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد، دو واقعه در زندگی حضرت محمد (ص) پيش آمد که به ذکر مختصری از آن می پردازيم :

 

- اتفاق اول در سال دهم بعثت، "معراج" پيغمبر اکرم (ص)، و سفری بود که به امر خداوند متعال و بهمراه امين وحی (جبرییل) و بر مرکب فضاپيمايی به نام "براق" انجام شد. حضرت محمد (ص) اين سفر با شکوه را از خانه خواهر رضاعى‏اش، ام ‏هانى، دختر ابى طالب و خواهر اميرالمومنين علی (ع)، آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بيت المقدس يا مسجد الاقصی روانه شد، و از بيت اللحم که زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا (ع) ديدن فرمود. سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پايان حق تعالی آگاه شد و به "سدره المنتهى" رفت و آنرا سراپا پوشيده از شکوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهی  که آمده بود به زادگاه خود "مکه " بازگشت و از مرکب فضا پيمای خود پيش از طلوع فجر در خانه "ام هانی" پائين آمد. به عقيده شيعه اين سفر جسمانی بوده است نه روحانی چنانکه بعضی  گفته اند. در قرآن کريم در سوره "اسرا" از اين سفر با شکوه بدين صورت ياد شده است : "منزه است خدايی که شبانگاه بنده خويش را از مسجد الحرام تا مسجدالاقصی که اطراف آن را برکت داده است سير داد، تا آيت های  خويش را به او نشان دهد و خدا شنوا و بيناست." و در همين سال و در شب معراج، خداوند دستور داده است که امت پيامبر خاتم (ص) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، که نماز معراج روحانی مومن است .

 

- اتفاق دوم آشتایی رییس قبيله خزرج در يثرب(مدینه) با رسول خدا(ص) و پذيرفتن دين اسلام در سال 11 بعثت / 621 میلادی بود.

 

دعوت سران قبيله ثقيف و خزرج و زائران به دين اسلام (سال 11 بعثت)

- سفر حضرت محمد(ص) به طائف، در سال يازدهم بعثت، و دعوت سران قبيله ثقيف به دين اسلام و عدم پذيرش آنان و آزار و شكنجه آنان به حضرت محمد(ص).

- بازگشت حضرت محمد(ص) از طائف به مكه و درخواست ايشان از مطعم بن عدى (يكى از سران قريش) براى قبول پناهندگى و پشتيبانى از آن حضرت

- دعوت پيامبر اكرم(ص) از زايران خانه خدا، در ايّام حج و آشنايى اسعد بن زراره (رئيس قبيله خزرج در يثرب/ بعدأ مدینه) با آن حضرت و پذيرفتن دين اسلام در سال يازدهم بعثت.

- عزيمت مصعب بن عمير به يثرب به دستور پيامبراكرم(ص)، براى آشنايى مردم با دين اسلام.

 

پذيرفتن دين اسلام توسط زائران و قبایل خزرج و اوس یثربی (سال 12 بعثت)

- ايمان آوردن دوازده نفر از زايران يثربىِ خانه خدا به پيامبر(ص) و پذيرفتن دين اسلام، در سال دوازدهم بعثت و انعقاد نخستين پيمان با رسول خدا(ص) (معروف به اوّلين پيمان عقبه).

- بيعت و پيمان گروهى از اهالى يثرب (از قبيله خزرج و اوس) با پيامبراكرم(ص)، در موسم حج سال سيزدهم بعثت، در مكه (معروف به دومين پيمان عقبه).

- عكس‏العمل سران قريش، به بيعت مسلمانان يثرب با پيامبر اسلام(ص) و سختگيرى آنان در آزار و شكنجه مسلمانان مكه.

 

مهاجرت انفرادی مسلمانان مکه به یثرب (اواخر سال 13 و اوایل 14 بعثت)

- مهاجرت انفرادى مسلمانان تحت فشار مكه به يثرب به دستور پيامبر اسلام(ص) و پشتيبانى مسلمانان يثرب از مهاجران، در اواخر سال سيزدهم و اوائل سال چهاردهم بعثت.

 

تصميم سران قریش بر كشتن پيامبر اسلام (ص) در انجمن دارالنّدوه مکه (اوایل 14 بعثت)

کشتن پیامبر اسلام توسط چهل نفر از طايفه‏ها و قبيله‏هاى مختلف قریش

- انجمن سران قريش، در دارالنّدوه و تصميم آنان بر كشتن پيامبر اسلام(ص).

- حمله پنهانى چهل نفر از طايفه‏ها و قبيله‏هاى مختلف مكه، به خانه پيامبر(ص) براى كشتن آن حضرت، در ليلة المبيت و مواجه شدن با على بن ابى‏طالب(ع) در بستر پيامبر(ص).

- خروج پيامبر اكرم(ص) از خانه خويش و پناه گرفتن در غار ثور، در حوالى مكه، در ليلة المبيت و همراهى ابوبكر بن ابى قحافه با آن حضرت، در واپسين روزهاى ماه صفر سال چهاردهم بعثت.

 

آغاز هجرت (اول ربیع الاول سال 14 بعثت= 1 هجری قمری)

- آغاز هجرت تاريخ ساز پيامبر اسلام(ص) از غار ثور در مكه معظّمه، به سوى يثرب (كه از آن پس مدينة الرسول خوانده شد) در روز اوّل ربيع الاول سال چهاردهم بعثت و ورود به مدينه در دوازدهم همين ماه و استقبال اهالى اين شهر از آن حضرت بود.

 

مسجد نبی مدینه (یثرب سابق)؛

 

بناى مسجد النبى (اواسط ربیع الاول 1 هجری)

- بناى مسجد النبى(ص)، در مدينه، به دست پيامبر اسلام(ص)، مهاجران و انصار، در نخستين روزهاى ورود آن حضرت به مدينه.

 

پيمان برادرى بين مهاجران و انصار مدينه (ماه رمضان 1 هجری)

- ايجاد پيمان برادرى بين مهاجران و انصار مدينه، به فرمان پيامبر اسلام(ص)، در ماه رمضان سال اوّل هجرى.

- مانورهاى جنگى و تهديد خطوط بازرگانى قريش توسط سپاهيان اسلام، از هشتمين ماه سال اوّل تا رمضان سال دوم هجرى، به فرمان پيامبر اسلام(ص).

 

قبله مسلمانان از بيت المقدس به مكه (2 هجری)

- تغيير قبله مسلمانان از بيت المقدس به مكه، در هفتمين ماه سال دوم هجرى.

 

جنگ بدر (2 هجری)

- وقوع جنگ بدر ميان سپاهيان اسلام و سران قريش، در ماه رمضان سال دوم هجرى و پيروزى شكوهمند مسلمانان در اين نبرد (با از دست دادن چهارده شهيد و كشتن هفتاد نفر از مشركان و به اسارت گرفتن هفتاد نفر ديگر از آنان).

- وفات رقيّه، دختر رسول خدا(ص) (همسر عثمان بن عفّان)، در مدينه، به سال دوم هجرى.

 

اولین جنگ یهودان با مسلمانان در مدینه= یثرب (2 هجری)

- پيمان شكنى يهوديان طايفه قينقاع مدينه و وقوع جنگ ميان آنان و سپاهيان اسلام، و تسليم و تبعيد شدن همگى آنان از مدينه به شام، در شوال سال دوم هجرى.

 

جنگ احُد (3 هجری)

- وقوع جنگ اُحد ميان سپاهيان اسلام و مشركان قريش، در شوال سال سوم هجرى و پيروزى ابتدايى مسلمانان با دلاورى‏هاى حمزه، حضرت على(ع)، ابودجانه، زبير و ساير صحابه پيامبر(ص)، و شكست نهايى سپاهيان اسلام با از دست دادن هفتاد كشته، از جمله حمزه سيدالشهداء، در اين نبرد، به دليل بى‏انظباطى نگهبانان شكاف ميان كوه احد.

- كشته شدن دو گروه تبليغى اسلام (ده نفره و چهل نفره) به دست مشركان، در سرزمين رجيع و بئر معونه، در سال چهارم هجرى.

 

دومین جنگ یهودان با مسلمانان در مدینه (4 هجری)

- توطئه يهوديان بنى نضير، عليه پيامبر اكرم(ص) و وقوع جنگ ميان آنان و مسلمانان، و پيروزى سپاهيان اسلام در بيرون راندن يهوديان از مدينه، در سال چهارم هجرى.

 

جنگ خندق= جنگ احزاب (5 هجری)

- همدستى يهوديان و بت پرستان حجاز در هجوم به مدينه و وقوع جنگ احزاب (خندق) ميان مسلمانان و مهاجمان، در سال پنجم هجرى و دلاورى‏هاى حضرت على(ع) در اين نبرد سرنوشت ساز.

- خيانت يهوديان بنى قريظه به مسلمانان، در جنگ احزاب و كيفر سخت آنان به دست سپاهيان اسلام پس از نبرد احزاب.

- وقوع غزوه بنى مصطلق، در سال ششم هجرى، و پيروزى درخشان مسلمانان در اين نبرد.

 

جلوگیری از حج عمره پیغمبر اسلام (6 هجری)

- آهنگ پيامبر اسلام و 1520 نفر از مسلمانان، از مدينه به مكه، براى انجام عمره و جلوگيرى بت پرستان مكه از ورود آنان، در سال ششم هجرى.

 

پيمان صلح حديبيه (6 هجری)

- انعقاد پيمان صلح حديبيه، ميان پيامبر اسلام(ص) و مشركان قريش، در سال ششم هجرى.

 

جنگ خیبر ؛ نامه به سران کشورهای همسایه ؛ زیارت عمره قضا پيامبر اسلام(ص) در سال 7 هجری

- وقوع جنگ خيبر ميان مسلمانان و يهوديان، در وادى خيبر، در 32 فرسخى شمال مدينه، و دلاورى‏هاى سپاه اسلام، از جمله امام على(ع) در اين نبرد، به سال هفتم هجرى.

- واگذارى باغ فدک، در سرزمين خيبر، توسط پيامبر اسلام(ص) به دخترش، فاطمه زهرا(س).

- نامه پيامبر اسلام به پادشاهان ايران، روم، حبشه، مصر، يمامه، بحرين و حيره (اردن)، و دعوت آنان به دين اسلام، در سال هفتم هجرى.

- سفر عبادى و زيارتى پيامبر اسلام(ص) و دو هزار مسلمان همراه وى از مدينه به مكه معظّمه، براى انجام مراسم عمره قضا، در ذى قعده سال هفتم هجرى (پس از گذشت يك سال از پيمان صلح حديبيه).

 

اولین جنگ با رومیان ، جنگ ذات سلاسل(8 هجری)

- وقوع جنگ موته در سر حدّات شام، ميان سه هزار سپاهى اسلام و دويست هزار مرد جنگى روم (صد هزار نفر از عرب‏هاى تحت استيلاى روم و صد هزار نفر از سپاهيان رومى)، در سال هشتم هجرى، و به شهادت رسيدن تعداد زيادى از سپاهيان اسلام، از جمله جعفر بن ابى طالب، زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه، سه فرمانده منصوب پيامبر اسلام، و عقب نشينى بازماندگان به مدينه.

 

- هم پيمانى دوازده هزار مرد جنگى در وادى يابس، براى كشتن پيامبر اسلام(ص) و كوبيدن مسلمانان مدينه، و وقوع جنگ ميان آنان و سپاهيان اسلام به فرماندهى ابوبكر بن ابى قحافه در مرتبه اوّل، عمربن خطاب در مرتبه دوم، و عمروبن عاص در مرتبه سوّم و عقب نشينى مسلمانان در هر سه مرتبه از معركه جنگ، و اعطاى فرماندهى سپاه اسلام به امام على(ع) در مرتبه چهارم و پيروزى سپاهيان اسلام تحت فرماندهى امام على(ع) در اين نبرد، كه به جنگ ذات سلاسل معروف شد، در سال هشتم هجرى.

 

- نقض پيمان صلح حديبيه توسط بت‏پرستان مكه، با غارت و كشتن قبيله خزاعه، از قبايل هم پيمان مسلمانان، در سال هشتم هجرى.

 

فتح مكه (20 رمضان سال 8 هجری قمری/ 630 میلادی)

 

فتح مکه در 8 هجری،

 

ورود سپاه اسلام به مكه و پرچمدارى على ؛ عفو اهالى مكه

سپاه اسلام به نزديكى مكه رسيدند. در حالى كه‏ سعد بن عباده‏ رئيس خزرجيان پرچم سپاه اسلام را در دست داشت، همين كه در برابر ابو سفيان قرار گرفت، خطاب به او اين‏ شعر را سرود: امروز، روز نبرد است، امروز جان و مال شما حلال شمرده مى‏شود، امروز روز ذلت قريش است.

 

ابو سفيان تا چشمش به پيامبر افتاد، عرضه داشت: پدر و مادرم به فدايت، آيا دستور داده‏اى قومت را قتل عام كنند كه سعد چنين شعار مى‏دهد؟! در حالى كه تو مهربانترين افراد به مردم هستى. پيامبر از شنيدن اين سخن سخت ناراحت ‏شد، و براى آن كه ياس و نااميدى در ميان مردم مكه راه نيابد و وعده‏هاى بخشش او حمل بر توطئه و خدعه نگردد، بلافاصله فرمود: امروز روز رحمت است، امروز روز عزت قريش است، امروز روزى است كه خداوند به كعبه رحمت بخشيد.

 

سپس سعد بن عباد را از مقام خود عزل كرد و على را به جاى او منصوب نمود، و به او دستور داد فورا به سوى سعد بشتابد و پرچم اسلام را از او بگيرد. و بدين ترتيب ارتش نيرومند اسلام با ده هزار نيروى مسلح با پرچمدارى على و با شعار رحمت، وارد مكه معظمه شدند.(تاريخ طبرى،ج 2، ص 334، كامل ابن اثير،ج 1،ص 614.)

 

خاطرات فراموش نشدنى

پيامبر عاليقدر اسلام روز جمعه بيستم رمضان سال هشتم هجرت در حالى كه لباس رزم بر تن و سلاح بر كمر داشت و بر شتر قصوا سوار بود، با سپاهى عظيم و نيروى ده هزار نفرى وارد شهر مكه شد. نخست ‏به محل مرتفعى به نام ‏ذى طوى‏ كه خانه‏هاى مكه از آنجا پيداست رسيد. در آنجا ايستاد. چشمش كه به خانه‏هاى مكه افتاد حمد خدا گفت و لحظه‏اى خاطرات گذشته را به ياد آورد كه چه ظلمها به او و يارانش در اين سرزمين شده و چقدر اصحابش را شكنجه دادند و او را مجبور به خارج شدن از شهر و ديار خود كردند. همه اينها را به ياد آورد. نگاهى به شعب ابو طالب نمود و خاطره سه سال گرسنگى و محاصره خود و يارانش را به ياد آورد. و اكنون را به نظر مى‏آورد كه با اين شكوه و عظمت وارد مكه مى‏شود و قريش بدون هيچ مقاومتى تسليم شده و اين پيروزى بزرگ نصيب اسلام گرديده است. از خوشحالى و به شكرانه اين نعمت ‏بزرگ و سپاسگزارى از خداى قادر متعال در حالى كه اشك شوق در چشمانش حلقه زده بود، آنچنان خم شد كه محاسن مباركش به جهازى كه روى شتر بود رسيد و چنين گفت: خدايا عيش و زندگى خوب، عيش آخرت است.(سيره حلبى،ج 3،ص 27،ر.ك: كامل ابن اثير،ج 1،ص 614، سيره ابن هشام،ج 4،ص 48.)

 

آنگاه موكب رسول خدا با شكوه هر چه تمامتر در حالى كه سربازان اسلام گرداگرد وجودش پروانه‏وار در حركت ‏بودند از بالاترين نقطه مكه ‏اذاخر وارد شهر گرديد و در حجون‏ كنار قبر عم بزرگوار خود ابو طالب‏ فرود آمد. در آنجا خيمه مخصوصى براى حضرت زدند كه لحظاتى در آن استراحت كرد و در آنجا غسل كرد و حمد و ثناى خدا گفت. سپس سوار بر شتر شد و در حالى كه سوره فتح را قرائت مى‏كرد وارد شهر گرديد و بى‏درنگ براى طواف و زيارت خانه خدا رهسپار مسجد الحرام گرديد. و در مسير راه جمعيت ‏بسيار زيادى از مسلمانان و مشركان اجتماع كرده بودند. گروهى از خشم و ترس بهت زده بودند و جمعى هم شادى مى‏كردند و ابراز احساسات مى‏نمودند. پيامبر روى مصالحى از شتر پياده نشد و با مركب وارد مسجد الحرام گرديد و در برابر حجر الاسود قرار گرفت و با چوب دستى مخصوص خود به‏ حجر الاسود اشاره كرد و بانگ تكبير سر داد.

 

مهاجر و انصار به پيروى از رهبر عاليقدر اسلام با صداى بلند تكبير گفتند و به گونه‏اى صداى خود را به الله اكبر بلند كردند كه طنين صداى آنان به گوش مشركان مكه در خانه‏ها و كوههايى كه پناهنده شده بودند رسيد. حضرت قصد طواف داشت اما شور و هياهو در مسجد الحرام مانع از آن بود كه رسول خدا طواف نمايد. پيامبر براى ساكت ‏شدن مردم اشاره‏اى به آنها كرد كه طولى نكشيد سكوت تام در مسجد حكمفرما شد. ديدگان متوجه آن حضرت گرديد. در اين هنگام پيامبر با آرامش خاطر در حالى كه سوار بر شتر بود و زمام آن به دست محمد بن مسلم بود، طواف كرد. در طواف خود چشمش به بتهاى كوچک و بزرگى نزدیک به 360 بت افتاد و در همان شوط اول و نخستين دور طواف متوجه بتهاى بزرگى همچون‏ هبل‏، اساف‏ و نائله‏ گرديد كه مشركان قربانى براى آنها مى‏كردند و بالاى درب كعبه نصب شده بودند. حضرت با نيزه‏اى كه در دست داشت ضربه محكمى به آنها زد كه روى زمين افتادند. سپس اين آيه شريفه را تلاوت كرد: حق پيروزمندانه جلوه كرد و باطل محو و نابود گرديد، حقا كه باطل نابود شدنى بود.(اسراء (87) آيه 81.)

 

سپس به دستور پيامبر بت‏ هبل‏ كه ساليان دراز به غلط مظهر خداى بزرگ مشركان بود در مقابل چشمانشان شكسته شد و حضرت روى آن ايستاد. زبير بن عوام از روى تمسخر به ابو سفيان گفت: هبل‏ اين بت ‏بزرگ كه تو در جنگ ‏احد به آن مى‏باليدى شكسته شد. ابوسفيان با كمال ناراحتى به زبير گفت: دست‏بردار، اگر از هبل‏ كارى ساخته بود سرانجام كار ما اين نبود. معلوم مى‏شود خدايى غير خداى محمد نيست.

 

حضرت طواف را به پايان رساند و در گوشه‏اى از مسجد لحظه‏اى نشست. بعد بلال را به خانه‏ عثمان بن طلحه‏ كه كليددار كعبه بود فرستاد تا كليد كعبه را بگيرد و بياورد. گرچه مادر عثمان مخالفت كرد و گفت: كليد كعبه هميشه در اختيار خاندان ما بوده است. اما عثمان مادر را ساكت كرد و به مسجد الحرام آمد و قفل كعبه را به دستور پيامبر باز كرد. حضرت وارد كعبه شد و درب آن را بست. سپس دستور داد تمام عكسها و تصاويرى كه بر ديوار كعبه نصب شده از بين بردند و به نقل برخى از مورخان خود همه تصاوير را پاک كرد، و سپس ديوار كعبه را با آب زمزم شست.(ر.ك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 17،ص 278، سيره حلبى،ج 3،ص 27، كامل ابن اثير،ج 1،ص 618،) آنگاه حضرت بر روى در كعبه ايستاد و چنين فرمود: نيست ‏خدايى مگر خداى يكتايى كه شریک ندارد، و او به وعده خود عمل كرد و بنده خود را يارى نمود و دشمنان او را به تنهايى سركوب ساخت. اى مردم! آگاه باشيد هر امتيازى و هر خونى و هر مالى كه ادعا شده مربوط به گذشته و زمان جاهليت ‏باشد را زير پايم قرار دادم و از بين مى‏برم، مگر پرده‏دارى كعبه و سقايت ‏حاج را.(سيره ابن هشام،ج 4،ص 54، ر.ك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 17،ص 281، بحار الانوار، ج 21،ص 135.)

 

بسيارى از مورخان از على روايت مى‏كنند كه فرمود: من و رسول خدا در شبى قبل از هجرت به كنار كعبه آمديم. حضرت به من فرمود: بنشين‏ من نشستم، پيامبر روى شانه‏ام بالا رفت، اما همين كه خواستم از جا برخيزم، نتوانستم، چون از ضعف و ناتوانى‏ام آگاه شد از شانه‏ام فرود آمد و به من فرمود: تو بر دوشم سوار شو. همين كه پا بر دوش پيامبر گذاشتم و آن حضرت برخاست، در اين حال به نظرم آمد اگر بخواهم به كرانه‏هاى آسمان برسم مى‏توانم. آن گاه بر بام كعبه رفتم و مجسمه‏اى كه از برنج ‏يا مس بود گرفتم و به اين طرف و آن طرف حركت دادم تا آن را از جا كندم. پيامبر فرمود: بت را به روى زمين بينداز. آن را پايين انداختم و چون شيشه‏اى بشكست. آن گاه فرود آمدم و با رسول خدا از مسجد خارج شديم و براى آنكه كسى ما را نبيند در خانه‏هاى مكه پنهان شديم.(احقاق الحق،ج 8،ص 680 به نقل از مسند احمد حنبل،ج 1،ص 84، سيره حلبى،ج 3،ص 29،)

 

نوبت دوم بت‏شكنى على در فتح مكه است كه محدثان و تاريخ نويسان شيعه و اهل سنت گفته‏اند كه على در فتح مكه روى شانه پيامبر بالا رفت و بت‏ها را سرنگون كرد. ابو هريره نقل مى‏كند: رسول خدا روز فتح مكه به على عليه السلام فرمود: آيا اين بت را در بالاى كعبه نمى‏بينى؟ على عليه السلام گفت: بلى اى رسول خدا. حضرت فرمود: من تو را بلند مى‏كنم تا آن را سرنگون سازى. على گفت: اى رسول خدا! من شما را بلند مى‏كنم. حضرت فرمود: اگر طايفه ربيعه و مضر همگى دست‏ به دست هم بدهند تا زمانى كه من زنده‏ام نمى‏توانند قطعه‏اى از بدن مرا بردارند، ولى تو بايست. على عليه السلام ايستاد، آنگاه پيامبر با دست مبارک خود ساقهاى پاى على را گرفت و او را سر دست ‏برداشت. سپس به على فرمود: اى على! چه مى‏بينى؟ گفت: خداوند عز و جل به خاطر تو به من شرافتى داده كه اگر بخواهم به آسمان دست ‏يابم، مى‏توانم. رسول خدا به او فرمود: اى على! آن بت را سرنگون كن. على آن بت را گرفت و با حركتى آن را از جاى كند و به روى زمين انداخت. سپس پيامبر زير پاى على را خالى كرد و على به آرامى روى زمين افتاد و لبخندى زد. حضرت فرمود: از چه خنديدى؟ عرض كرد: من از بالاى كعبه به زمين افتادم، ولى آسيبى بر من وارد نشد رسول خدا فرمود: چگونه به تو آسيب برسد و حال آنكه محمد تو را برداشت و جبرئيل تو را پايين آورد.(احقاق الحق،ج 8،ص 683.)

 

مردان جنگى قبايل هوازن، ثقيف و بنى سعد بعد از فتح مکه؛

 

جنگ وادىِ حُنين بعد از فتح مکه (سال 8 هجری)

- هم پيمانى سى هزار مرد جنگى از قبايل هوازن، ثقيف و بنى سعد، در نبرد با پيامبر اسلام(ص) و وقوع جنگ خونين ميان آنان و دوازده هزار مسلمان، در وادىِ حُنين، به سال هشتم هجرى، پس از واقعه فتح مكه.

- تعقيب آتش‏افروزان جنگ حُنين و كيفر آنان به دست سپاهيان اسلام در طائف.

- منصوب شدن عتاب بن اسيد به فرماندارىِ مكه، و معاذ بن جبل، براى تعليم قرآن و احكام اسلام به اهالى اين شهر توسط پيامبر اسلام(ص)، در سال هشتم هجرى پس از فتح مكه.

 

وفات زينب بزرگ‏ترين دختر پیامبر اسلام (سال 8 هجری)

- وفات زينب بزرگ‏ترين دختر رسول خدا(ص) (زوجه ابوالعاص بن ربيع) پس از تحمّل رنج هجرت از مكه و بيمارى‏هاى طولانى در مدينه، در اواخر سال هشتم هجرى.

- تولد ابراهيم، فرزند پيامبر اسلام(ص) از ماريه قبطيه (كنيزى كه مقوقس، فرمانرواى مصر به پيامبر اسلام هديه كرده بود) در اواخر سال هشتم هجرى.

- فرمان پيامبر اسلام(ص) مبنى بر گرفتن زكات از مسلمانان.

 

شكست مسيحيان قبيله بزرگ طیّ و تخریب بتخانه و شکستن بت بزرگ طیّ (9 هجری)

- مأموريت على بن ابى طالب(ع) از سوى پيامبر اسلام(ص) با 150 مرد جنگى، در تخريب بت‏خانه و شكستن بت بزرگ قبيله طىّ، و پيروزى شكوهمند مسلمانان و شكست مسيحيان اين قبيله، و فرار عدى بن حاتم (فرزند حاتم طايى) از معركه جنگ و پناه بردن به شام، در سال نهم هجرى، و بازگشت او پس از مدتى به مدينه، و مسلمان شدنش به دست پيامبر اسلام (ص).

- حركت پيامبر اسلام (ص) و سى هزار مرد جنگى مسلمانان از حجاز به سوى تبوک، در مرز شام، براى مبارزه با سپاهيان روم شرقى، در شعبان سال نهم هجرى، و عدم وقوع درگيرى ميان آنان.

- دستور پيامبر اكرم (ص) به حضرت على (ع) در باقى ماندن در شهر مدينه، در ايّام غيبت پيامبر (ص)، هنگام گسيل سپاه اسلام به سرزمين تبوک، جهت خنثى‏سازى توطئه‏هاى دشمنان.

- ايجاد بناى مسجد ضرار به دست منافقان مدينه، و دستور پيامبر اكرم (ص) مبنى بر تخريب آن مسجد و تبديل آن به مركز زباله، پس از بازگشت از غزوه تبوک، در سال نهم هجرى.

- مأموريت ابوبكر بن ابى قحافه توسط پيامبر اسلام (ص) براى ابلاغ سوره برائت به اهالى مكه و زايران خانه خدا، در ايّام حج، و سپس عزل او پيش از رسيدن به مكه توسط پيامبر (ص) و واگذارى اين مأموريت به على بن ابى طالب (ع)، در ذى‏حجّه سال نهم هجرى.

- پذيرش دين اسلام از سوى قبايل و طوايف مختلف عرب، از جمله سران قبيله ثقيف، بنى طىّ، بنى تميم و بنى عامر، در سال نهم هجرى.

- وفات ابراهيم، فرزند پيامبر اسلام (ص) در سن هيجده ماهگى، در سال دهم هجرى.

- مباهله پيامبر اكرم (ص) به همراهى حضرت على (ع)، فاطمه زهرا (س)، امام حسن مجتبى (ع) و امام حسين (ع) با نصاراى نجران، و انصراف هيأت نمايندگىِ نجران از ادامه مباهله با خاندان نبوت، در سال دهم هجرى.

 

دعوت اهالى يمن به اسلام ؛ جمع‏آورىِ جزيه از اهالى مسيحى نجران (10 هجری)

- مأموريت يافتن حضرت على (ع) از سوى پيامبر اسلام (ص) براى دعوت اهالى يمن به اسلام و داورى در بين آنان و جمع‏آورىِ جزيه از اهالى مسيحى نجران، در سال دهم هجرى.

 

آخرین حج (حجه الوداع) ؛ منصب جانشینی (10 هجری)

- آخرين سفر زيارتى و عبادى پيامبراسلام (ص) به مكه معظمه، در سال دهم هجرى (معروف به حجّة الوداع).

- پيوستن حضرت على (ع) به پيامبر اسلام (ص) در مراسم حج، در بازگشت از مأموريت يمن.

- منصوب شدن حضرت على (ع) به ولايت و جانشينى پيامبر اسلام (ص) در 18 ذى‏حجّه سال دهم هجرى، در سرزمين غدير (بين راه مكه و مدينه)، پس از بازگشت از سفر حجّة الوداع.

 

نبوت مسيلمه كذّاب و اسود بن كعب عنسى در یمامه و یمن (10 هجری)

- ادعاى دروغين نبوت از سوى مسيلمه كذّاب و اسود بن كعب عنسى، در يمامه و يمن، در اواخر سال دهم هجرى.

 

رحلت پيامبر اسلام (ص) بهنگام تجهیز نبرد با روم (اوایل 11 هجری)

- تجهيز سپاهى متشكل از مهاجران و انصار به فرماندهى اسامة بن زيد، براى نبرد با سپاهيان روم، توسط پيامبر اسلام (ص) در اوائل سال يازدهم هجرى.

- بيمارى پيامبراسلام(ص) در اوائل سال يازدهم هجرى و تأكيد و اصرار آن حضرت بر حضور همگان در سپاه اسامه، براى مبارزه با روميان.

- رحلت جانسوز پيامبر اسلام (ص) در مدینه و در 28 صفر (و به روايت اهل سنت در 12 ربيع الاول) سال يازدهم هجرى(632 میلادی)، بر اثر زهرى بود كه زنى يهودى به نام زينب در جريان نبرد خيبر به آن حضرت خورانيده بود. معروف است كه پيامبر اسلام(ص) در بيمارىِ وفاتش مى‏فرمود: اين بيمارى از آثار غذاى مسمومى است كه آن زن يهودى پس از فتح خيبر براى من آورده بود.

 

بخاک سپاری پيامبر اسلام (ص) اوایل 11 هجری

- غسل، كفن و دفن پيكر مطهر پيامبر اسلام (ص) در خانه‏اش پس از یک روز به دست امام على (ع) و با كمك عباس و فرزندش، فضل.

- اندوه شديد فاطمه زهرا(س)، تنها فرزند بازمانده از پيامبر اكرم (ص) در رحلت جانسوز پدر.

 

ابوبكر، منتخب اجتماع در سقيفه بنى ساعده ، جانشین پيامبر اسلام (ص) اوایل 11 هجری

- اجتماع سران انصار و مهاجر در سقيفه بنى ساعده، و انتخاب ابوبكر بن ابى‏قحافه به جانشينى پيامبر اسلام (ص)، على رغم سفارش رسول خدا (ص) درباره جانشينى حضرت على (ع).

 

(ادامه در آینده نزدیک)

 

منابع:

- سایت "بیتوته"، (beytoote.com )

- نوشته وحید لطفی از سایت "جنت مردان"، (Janat Mardan) یا ( www.136533.blogfa.com/post-46.aspx)

- سایت ( gazlaltmathel.com )

- نوشته سيد اصغر ناظم‏زاده قمى از سایت "آپاندیس قلم"

- سایت (2.bp.blogspot.com)

 

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از رضا زینتی- سروش آذرت: 30 دی 1392 / 20 ژانویه 2013 میلادی)

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

با تشکر از سایت "گفتگوی دینی" و سایت "رسول نور.کام" و از عبدالکریم حسین‌پور از سایت "سنت آنلاین.کام" و سایت " zolala.blogfa.com " و سایت بیتویه " beytoote.com" و از وحید لطفی از سایت جنت مردان "Janat Mardan"/ www.136533.blogfa.com/post-46.aspx) و از سيد اصغر ناظم‏زاده قمى از سایت "آپاندیس قلم" و سایت "2.bp.blogspot.com " و (gazlaltmathel.com) / سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت(رضا زینتی) 30 دی 1392 خورشیدی/ 20 ژانویه 2013 میلادی/