با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

مختار بن ابی عُبیده ثقفی

قیام مختار برای «خونخواهی حسین» (از 66 تا 67 هجری قمری)

 قبر مختار در صحن مسلم بـن عـقـیـل، مـتصل به مسجد اعظم کوفه؛ 

مختار بن ابى عُبیده بن مسعود

(از 1 تا 67 هجری قمری/ 622 تا 687 میلادی) 

اصل و نسب مختار ثقفی

«مختار بن ابى عبیده بن مسعود بن عمرو بن عمیر بن عوف بن قسى بن هنبة بن بكر بن هوازن؛ از قبیله ثقیف؛ كـه شاخه ای از هـوازن، از اعراب منطقه طایف(در نزدیکی مکه در حجاز عربستان) اسـت، می‌باشد. ابواسحاق كنیه‌ مختار،‌ و لقـبش كـیـسـان بود و «فـرقـه كـیـسـانیه» منسوب به او است و كیسان را به معناى زیرک و تیزهوش معنی کرده اند. طبق روایتى از اصـبـغ بـن نـبـاتـه، از یـاران امام علی(ص)، گوید: "لقب كیس را امیرالمؤمنین به مختار دادنـد." پـدر مـخـتـار ابـوعـبـیـده ثـقـفـى است كه در اوایـل خـلافـت عـمـربن الخطاب از طـایف بـه مـدیـنـه آمـد و در آنجـا سـاكن شد. وى یكى از سـرداران بـزرگ عرب در جـنـگ بـا بهمن جادویه در زمـان عمر بود و ماجراى این مرد در «واقعه یوم الجسر»(1) در جنگ با ارتش فرس در منطقه بصره معروف است. "دومـه" مـادر مـخـتـار ، دختر "عمرو بن‌ وهب" بود، این زن در جنگها همیشه همراه شوهرش ابوعبیده و بچه هایش بود. او مرگ همسر و فرزندش "جبر" را نیز دیده بود. مختار سه برادر داشت بنامهای؛ "جبر" که با پدرش شهید شد، "ابو جبیر" و "ابو امیه" و خواهرش "صفیه" نام داشت، و شوهرش "عبدالله بن ‌عمر"(2)، پسر دومین خلیفه راشدی عمربن الخطاب بود. هنگامیکه مختار بعد از قیام و کشته شدن مسلم بن عقیل در زندان ولایتدار کوفه، عبیدالله ابن زیاد بود، خواهرش با گریه در مورد آزادی برادرش مختار با شوهرش سخن گفت و "عبدالله بن عمر" از خلیفه اموی در شام درخواست نمود مختار را از زندان عبیدالله ابن زیاد (ابن مرجانه) آزاد کند و با تایید خلیفه که در این دوران عبدالملک بن مروان بود و ضمانت یارانش بود ، که مختار از زندان آزاد شد.»("مختار کیست"، از مرتضوی و از سایت " seid-javad-zaker.blogfa.com"؛ "شخصیت مختار" از سایت "صراط" یا " 3raj.com")

سابقه قبیله ثقیف

قبیله ثقیف یکی از قبایل مشهور عرب در منطقه طایف بود که مردمانش به فضل و بزرگی و مهمان دوستی معروف بودند. هنگامی‌که پیامبر(ص) برای نشر اسلام به شهر طایف مهاجرت کرد، آنجا را برای پذیرش اسلام مناسب نیافت و به مکه برگشت. کودکان طایف با پرتاب کردن سنگ او را بدرقه کردند، به طوری که بدن ایشان زخمیشد و وجود مبارکش آزرده گشت. هنگامی‌که پیامبر(ص) مکه را فتح نمود و بت‌های قریش را نابود ساخت و خانه خدا را از وجود آنها پاک کرد، قبیله "هوازن" و "ثقیف" در جنگ حنین در سال هشتم به جنگ با مسلمانان شتافتند. پیامبر(ص) آنان را شکست داد و این دو قبیله به طایف عقب‌نشینی کردند. پیامبر(ص) 15 روز آنان را محاصره نمود و تهدید کرد اگر مسلمان نشوند باغ‌هایشان را نابود و درختان انگورشان را می‌سوزاند، ولی آنان از پذیرفتن اسلام خودداری نمودند و بر عبادت بت‌ها اصرار ورزیدند و در محاصره ماندند. پیامبر(ص) به خاطر فرا رسیدن ماه ذیقعده که از ماه‌های حرام بود محاصره‌ آنان را پایان داد و مسلمانان به مدینه برگشتند. پس از آن گروهی از آنان به سوی پیامبر(ص) آمدند و پیامبر(ص)، اسلام را بر آنها عرضه کرد. آنان گفتند "به شرطی اسلام را قبول می‌کنیم که ما را از نماز خواندن معاف داری و اجازه دهی تا سه سال بت لات را بپرستیم." پیامبر(ص) خواسته آنها را نپذیرفت و فرمود "باید بدون قید و شرط مسلمان شوید" و آنان ناگزیر پذیرفتند. همچنین پیامبر(ص) شرط کرد که از رباخواری و زنا دست بکشند. آنان به ارتکاب این دو عمل مشهور بودند. با اینکه قبیله ثقیف دیر اسلام را پذیرفت، اما پس از آن در نشر اسلام و تمسک به ارزش‌های آن معروف شد. افراد سرشناس و برجسته‌ای قبیله ثقیف عبارتند از؛ "مسعود" پدربزرگ مختار که یکی از مردان بزرگ مکه و طایف بود. همچنین "عروه بن‌ مسعود"، عموی مختار که اسلام را در بنی ثقیف گسترش داد. همان‌گونه که این خاندان، مسلمانانی نیک سیرت و صالح پرورش دادند، در آن خبیث‌ترین خلق خدا و جنایتکارترین افراد مانند "حجاج بن ‌یوسف ‌‌ثقفی" نیز پرورش یافت. گرایش حجاج به سوی بنی‌امیه بود و گرایش مختار به سوی علویان. "مغیره بن‌ شعبه" نیز از رهبران قبیله ثقیف بود. او یکی از چهار مرد مکار جهان عرب به شمار می‌رفت. او در زمان معاویه ولایت عراق را عهده‌دار بود و زمینه‌ بیعت با یزید را فراهم ساخت تا والی عراق گردد. "محمد بن‌قاسم" از دیگر بزرگان طایفه ثقیف است که سرزمین هند را برای اسلام فتح کرد. و دیگری "یوسف بن ‌عمر ثقفی" است که در عهد اموی والی عراق بود.("شخصیت مختار"، از سایت "صراط" یا " 3raj.com")

قیام مختار (از 66 تا 67 ه.ق) برای خونخواهی امام حسين(ع)

قيام مختار در کوفه برای خونخواهی امام حسين(ع)، حدودا 5 ساله از قيام عاشورا(61 ه.ق) فاصله دارد، و به تشکيل حکومتی منجر شد که 18 ماه پا برجا بود. قيام امام حسین شیعیان(ع) در 61 ه.ق گرچه از سوی يزيد پسر معاویه بشدت سرکوب و خونهای بیشمار ریخته شد، اما پايه های حکومت بنی اميه (که از نظر نسب به امیه عمه پیمبر میرسد)، سست تر شد و با مرگ يزيد در 14 ربیع الاول سال 64 ه.ق، حاکمیت بنی امیه دچار اختلاف شديدی شد و عبدالله ابن زبير(3) امیرالمومنین در حجاز و مکه و در بصره پرچم خلافت برافراشت و مدعی آن شد، و در چنين اوضاعی «مختار که نتوانسته بود به هنگام ورود مسلم بن عقیل به کوفه او را ياری کند، و يا در قيام عاشورا حضرت اباعبدالله(امام حسین) حضور يابد، فرصت را غنيمت شمرد و به خونخواهی امام حسين(ع) در سال 66 ه.ق در کوفه قيام کرد و با بيرون کردن والی کوفه عبدالله بن مطيع(عامل عبدالله ابن زبیر)، حکومت کوفه را در دست گرفت و پس از استقرار پايه های حکومت خود و با پیروزی ابراهیم ابن اشتر در مقابله با عبيدالله ابن زياد، فرمانده سپاه خلیفه اموی شام، عبدالملک بن مروان(بعد از کشته شدن مروان بن حکم در 65 ه.ق، پسرش عبدالملک جانشینش شد)، توانست انتقام اهل بيت(ع) را از قاتلان کربلا بگیرد.»("قیام مختار"، از سایت "روزنامه صبح ایران- خراسان")

مزار و زیارت نامه مختار

مزار مختار در کوفه، از قدیم الایام جزء مشاهد مشرّفه محسوب می‌شود. قبر مختار در صحن مسلم بـن عـقـیـل، مـتصل به مسجد اعظم کوفه است.(تنزیه المختار، ص13 تا 14.) گرچه بنای آن مندرس و قدیمی شـده، اما بـزرگـان شـیـعـه و مـردم قـدرشـنـاس از زیـارت او غافل نیستند. علامه شیخ عبدالحسین طهرانی(ره) از شاگردان برجسته صاحب جواهر و وصی مرحوم امیرکبیر، وقـتـی بـرای تـشـرف بـه عتبات عالیات وارد عراق شده بود، نسبت به تعمیر و تجدید بنای مزار شریف مختار همت گماشت. عـلامـه امـیـنـی بـه نـقـل از کـتـاب مـزار شـهـیـد، زیـارتنـامـه‌ای جـالب بـرای مـخـتـار نـقـل مـی‌کـنـد و از ایـن زیـارتنـامـه، کـه شـهـیـد آن را نـقـل کـرده اسـت، معلوم می‌شود که قبر مختار از دیر زمان، مورد علاقه شیعیان و آزاد مردان بوده و «ابن بطوطه» نیز در سفرنامه خود به آن اشاره کرده است.(رحله، ابن بطوطه، ص 232.)

«آغاز کار شیعیان از سال شصت ویکم بود»

در تاریخ طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد7، عبدالله بن سعد بن نفیل گوید: آغاز کار این شیعیان از سال شصت ویکم(61 ه.ق) بود، همان سال که حسین رضی اله عنه کشته شد، پیوسته در کار فراهم کردن ابزار جنگ برای پیکار بودند و نهانی شیعیان و دیگران را به خونخواهی حسین دعوت میکردند تا وقت مردن یزیدبن معاویه در سال شصت وچهارم(64 ه.ق).

وقتی یزید هلاک شد امیر عراق عبیدالله ابن زیاد(مسئول قتل امام حسین) بود که در بصره بود و نایب او در کوفه عمرو بن حریث مخزومی بود. یاران سلیمان بن صرد از جمله شیعیان به او گفتند «اگر خواهی به عمرو بن حریث تازیم از قصر برونش کنیم و خونخواهی حسین را اعلام کنیم و قاتلان را دنبال کنیم و مردم را به این خاندان ستمدیده حقّ باخته دعوت کنیماما سلیمان بن صرد میگفت «شتاب مکنید، قاتلان حسین بزرگان کوفه اند و یکه سواران عرب... و چون قصد شما را بدانند به مخالفت شما برخیزند. پیروان خویش را در نظر گرفته ام و دانسته ام که اگر قیام کنند انتقام خویش را نتوانند گرفت و دلشان خُنک نمیشود... و طعمه آنها میشوند، به جای اینکار دعوتگران خویش را در شهر روان کنید و شیعه و غیرشیعه را به این مقصود دعوت کنید که امیدوارم دعوت شما را آسانتر از ایام پیش از هلاکت یزید بپذیرندو بدین ترتیب شمارشان پس از هلاکت یزید چند برابر شد. اما بعد از هلاکت یزیدبن معاویه، دیگر مردم کوفه به عمرو بن حریث نایب عبیدالله ابن زیاد تاختند و از قصر کوفه بیرونش کردند و بر عامر بن مسعود جمحی اتفاق کردند. اما شاعر او را «گردونه جعل» لقب داده بود، زید غلامش خزانه دارش بود و عمرو برای عبدالله ابن زبیر، ولایتدار مکه و حجاز بیعت خلافت میگرفت.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3188 تا 3189.)

جنبش شیعیان برای خونخواهی حسین (64 ه.ق)

راوی عبدالله بن عوف ازدی در مورد جنبش شیعیان برای خونخواهی حسین(ص)، گوید: وقتی حسین بن علی کشته شد(واقعه کربلا در 61 ه.ق) و عبیدالله ابن زیاد از اردوگاه خویش در "نخیله" به کوفه آمد شیعیان کوفه همدیگر را ملامت گرفتند و پشیمانی کردند و چنان دیدند که خطایی بزرگ کرده اند که حسین را به یاری خوانده اند اما دعوت وی را اجابت نکرده اند که در مجاورت ایشان کشته شده و یاریش نکرده اند. و شیعیان کوفه چنان دیدند که رسواییشان و گناهی که در کار قتل حسین داشته اند جز به کشتن قاتلان وی یا کشته شدن در این راه پاک نمی شود.

عبدالله بن عوف ازدی در ادامه گوید: شیعیان در کوفه پیش پنج کس از سران شیعه رفتند: سلیمان بن صرد خزاعی که صحبت پیمبر داشته بود، مسیب بن نجبه فزاری که از یاران علی و نیاکانش بود و عبیدالله بن سعد ازدی و عبدالله بن وال تمیمی و رفاعه بن شداد بجلی. آنگاه این پنج کس که از بهترین یاران علی بودند در خانه سلیمان بن صرد فراهم آمدند و کسانی از نیکان و سران شیعه نیز با آنها بودند. مسیب بن نجبه زودتر از همه سخن آغاز کرد، حمد خدا و ثنای او کرد و صلوات پیمبر خدا گفت آنگاه گفت «اما بعد، ما به طول عمر مبتلا شده ایم و معرض فتنه های گونه گون شده ایم... امیرمومنان فرموده: مقدار عمری که خدا در اثنای آن حجت بر فرزند آدم تمام میکند شصت است. در میان ما کسی نیست که به این مدت نرسیده باشد، چنان بود که ما به تمجید خویشتن و تحسین یاران خویش علاقه داشتیم، تا خدا نیکان ما را امتحان کرد و ما را در دو مورد دروغگو یافت. در مورد پسر دختر پیمبرمان صلی الله علیه وسلم که پیش از آن نامه های وی به ما رسیده بود و فرستادگانش آمده بودند و اتمام حجت کرده بود و در آغاز و انجام، آشکار و نهان خواستار یاری ما شده بود اما جانهای خویش را از او دریغ داشتیم تا در مجاورت ما کشته شد، نه به دستهای خویش یاریش کردیم، نه به زبان هایمان از او دفاع کردیم، نه به مالهایمان تاییدش کردیم و نه از عشایرمان برای وی کمک خواستیم، در پیشگاه پروردگارمان و هنگام دیدار پیمبرمان چه عذری داریم که فرزند و محبوب و باقیمانده و نسل وی میان ما کشته شد. نه به خدا عذری ندارید مگر آنکه قاتل وی را با کسانی که بر ضد او کمک داده اند بکشید یا در این راه کشته شوید شاید پروردگارمان به سبب این از ما خشنود شود که من وقتی به پیشگاه خدای روم از عقوبت وی ایمن نیستم. ای قوم، یکی از خودتان را به سالاری بردارید که شما را امیری باید که به وی رجوع کنید و پرچمی که اطراف آن فراهم آیید، این سخن را میگویم و از خدا برای خودم و شما آمرزش میخواهم

از پس مسیب بن نجبه، رفاعه بن شداد حمد خدا و ثنای او کرد و بر پیمبر صلوات گفت سپس گفت «اما بعد، خدا به گفتار صواب راهبرت شد که سوی رشاد دعوت کردی. از حمد و ثنای خدا و صلوات پیمبر آغاز کردی و به پیکار فاسقان خواندی و توبه از گناه بزرگ. سخنت مسموع است و پذیرفتنی و گفتارت مقبول. یکی از خودتان را به سالاری بردارید که بدو رجوع کنید و دور پرچم وی فراهم آیید، رای ما نیز همانند رای تو است، اگر آن یکی تو باشی مورد رضایت مایی که نیکخواه مایی و در جمعمان محبوب. اگر رای تو و یارانت موافق باشد این کار را به پیر شیعه و یار پیمبر خدا و صاحب سابقه و عمل، سلیمان بن صرد خزاعی سپاریم که دلیری و دین داریش پسندیده است و دور اندیشیش مورد اطمینان. این سخن را میگویم و برای خودم و شما آمرزش میطلبمآنگاه عبدالله بن وال و عبدالله بن سعد سخنانی همانند رفاعه بن شداد گفتند و از فضیلت مسیب بن نجبه  و از سبق سلیمان بن صرد گفتند و خشنودی خویش را از سالاری وی اعلام کردند. ابومخنف گوید: این حدیث را با سلیمان بن ابی راشد بگفتم که گفت «از حمید ابن مسلم شنیدم که میگفت به خدا من آنروز حضور داشتم، روزی که سلیمان بن صرد را سالار کردند، آنروز بیشتر از صد کس از یکه سواران و سران شیعه در خانه وی بودیم

عبدالله بن عوف ازدی در ادامه گوید: پس سلیمان بن صرد خزاعی سخن گفت و محکم گفت و پیوسته در هر جمله سخنان خود را تکرار کرد که من آنرا به خاطر سپردم و چنین گفت «ثنای خدا میکنم و حمد نعمتهای و عطایای او میگویم و شهادت میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد فرستاده اوست. اما بعد، به خدا بیم دارم که در این روزگار که معاش سخت است و بلیه بزرگ و ستم عام، سرانجام ما شیعیان صاحب فضیلت، نیک نباشد. ما در انتظار آمدن خاندان پیمبرمان بودیم و به آنها وعده یاری میدادیم و به آمدن ترغیبشان میکردیم و چون بیآمدند سستی کردیم و عاجز ماندیم و دورویی کردیم و نظاره کردیم و منتظر ماندیم ببینیم چه میشود تا فرزند پیمبرمان و باقیمانده و شیره و پاره ای از گوشت و خون وی میان ما و به نزد ما کشته شد که کمک میخواست و نبود و انصاف میخواست و نمی یافت. فاسقان وی را هدف تیر و آماج نیزه ها کردند و کشتند آنگاه بر او تاختند و جامه اش ببردند. به پا خیزید که خدایتان خشمگین است. سوی زن و فرزند باز مگردید تا خدا خشنود شود و گمان ندارم خشنود شود تا قاتلان وی را از پا در آرید یا نابود شوید، از مرگ بیم مدارید که هر که از مرگ بیم کرده به ذلت افتاده مانند قدمای بنی اسراییل مباشید که پیمبرشان به آنها گفت «ای قوم شما با گوساله پرستی به خویش ستم کردید سوی خالق خود باز آیید و خودتان را بکشید که این نزد خالقتان برای شما بهتر است.(بقره، آیه 54.) آنها چه کردند؟ زانو زدند و گردن پیش بردند و به قضا رضا دادند تا وقتی بدانستند که خدا جز به صبوری بر کشته شدن از گناه بزرگ نجاتشان نمیدهد. اگر شما را دعوتی همانند آن قوم کنند چه خواهید کرد. شمشیرها را تیز کنید، نیزه ها را سر بزنید و آنچه توانید نیرو و اسب فراهم کنید تا دعوتتان کنند و حرکت کنید

گوید: پس خالدبن سعد بن نفیل به پا خاست و گفت «به خدا اگر میدانستم که با کشتن خودم از گناه برون میشوم و پروردگارم از من خشنود میشود خودم را میکشتم اما قومی که پیش از ما بوده اند به این کار مامور شده اند و ما از آن ممنوع شده ایم خدا و مسلمانان حاضر را شاهد میگیرم که هر چه دارم بجز سلاحی که با آن با دشمنانم جنگ میکنم وقف مسلمانان است که به وسیله آن در کار جنگ بر ضد ستمگران نیرو گیرندو بعد از گفته ها و تایید حنش بن ربیعه کنانی، سلیمان بن صرد خزاعی گفت «هرکه چنین قصدی دارد مال خویش را به نزد عبدالله بن وال تمیمی بیآرد و چون اموال شماها فراهم آمد، یاران تنگدست و بی چیزتان را با آن کمک دهیم.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3179 تا 3184.)

نامه قیام سلیمان بن صرد به رهبر شیعیان مداین و بصره ؛ وعده ما در «نخیله»

بعد از این واقعه سلیمان بن صرد نامه ای به سعد ابن حذیفه بن یمان در مداین فرستاد. او رهبر مسلمانان شیعه در مداین بود. سلیمان بن صرد در نامه اش گفته بود «... دوستان خدای، برادران شما، و شیعیان خاندان پیمبرتان در کار خویش و این بلیّه که در مورد پسر دختر پیمبرشان رخ داد(منظور امام حسین(ص) اندیشه کرده اند که وی را خواندند و اجابت کرد اما دعوت کرد و اجابت نیافت. خواست برگردد و بداشتنش، امان خواست و ندادند، کسان را رها کرد اما رهایش نکردند و بر او تاختند و خونش بریختند، آنگاه جامه اش را برگرفتند و برهنه اش کردند به ستم و تعدّی و گردنفرازی با خدای و جهالت، و خدا بینای اعمال آنهاست و سرانجامش به پیشگاه خدا است... و چون برادرانتان بیندیشیدند و در عواقب کار تامل کردند بدانستند که خطایی بزرگ کرده اند که از یاری امام پاک و پاکیزه باز مانده اند و او را به دشمن وا گذاشته اند و کمکش نکرده اند، خطایی که رهایی و توبه از آن جز با کشتن قاتلان وی یا کشته شدن خودشان و جانبازیشان میسر نیست. برادرانتان کوشیده اند، شما نیز بکوشید و آماده شوید. برای برادرانمان وقتی معین کرده ایم که بیآیند و محلی که ما را ببینند، وقت اول ماه ربیع الآخر سال شصت وپنج(65 ه.ق) است و جایی که ما را می بینند «نخیله»(محل لشکرگاه عبیدالله ابن زیاد در جنگ با حسین بن علی) است. چنان دیدیم که شما را نیز که پیوسته یاران و برادران و همدلان ما بوده اید به این کار که خدا برای برادرانتان خواسته و چنان می نمایند که میخواهند به وسیله آن توبه کنند، دعوت کنیم که شما شایسته اید که فضیلت بجویید و ثواب بخواهید و از گناه به پیشگاه پروردگارتان توبه برید و گرچه در این کار قطع گردنها باشد و کشته شدن اولاد و مصادره اموال و هلاک عشایر. کسانی که در مرج عذرا کشته شدند- یعنی حجر و یاران وی- از اینکه اکنون نیستند، زیان نکرده اند شهیدانند که پیش پروردگارشان روزی میخورند... طالب خانه عافیت باشید و پیکار دشمن خدا و دشمن خودتان و دشمن خاندان پیمبرتان، تا با توبه و شوق به پیشگاه خدا روید. خدا ما و شما را زندگی نیکو دهد و ما و شما را از جهنم برهاند و چنان کند که مرگتان کشته شدن باشد به دست کسانی که خدایشان بیشتر از همه مخلوق خویش منفور دارد و بیشتر از همگان با وی دشمنند که او هر چه بخواهد تواند و برای دوستان خویش کارسازیها کند. سلام بر شما باد.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3184 تا 3186.)

سعد ابن حذیفه بن یمان رهبر شیعیان مداین(تیسفون سابق، پایتخت ساسانیان) نامه را برای شیعیان بخواند. این شیعیان جمعی از مردم کوفه بودند که مداین را پسندیده بودند و آنجا مقر گرفته بودند و هنگام مقرّری و روزی گرفتن(اینان همگی از ازتش اعراب و از حقوق بگیران ولایتدار کوفه بودند) به کوفه میآمدند و حق خویش را میگرفتند و به مقر خویش باز میگشتند. سعد ابن حذیفه بن یمان بعد از خواندن نامه برای شیعیان، سپس گفت «شما همآهنگ بودید و قصد یاری حسین و پیکار دشمن وی داشتید، و ناگهان از کشته شدن وی خبر یافتید، خدایتان بر حُسن نیّت و قصد یاری وی پاداش نیک میدهد. اینک برادرانتان کس فرستاده اند و از شما یاری میجویند و کمک میخواهند، سوی حقّ و سوی کاری که به سبب آن به نزد خدای بهترین پاداش خواهید داشت دعوتتان میکنند، رای شما چیست؟» قوم به اتفاق گفتند: اجابتشان میکنیم و همراه آنها پیکار میکنیم و رای ما در این باب همانند آنها است. سعد ابن حذیفه بن یمان بتوسط همان فرستاده(عبدالله بن مالک طایی) نامه ای برای سلیمان بن صرد نوشت که «ما نیز میکوشیم و آماده میشویم و زین و لگام میزنیم و انتظار فرمان میبریم و گوش به دعوت داریم و چون بانگ آید بیآییم و منحرف نشویم، انشاء الله، والسلام

سلیمان بن صرد یک نسخه از نامه ای که برای سعد ابن حذیفه بن یمان فرستاده بود برای مُثنی بن مخربه عبدی فرستاد و مُثنی در جواب گفت «انشاء الله در موعدی که نهاده ای و در محلی که گفته ای پیش تو میآییم و سلام بر تو باد.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3187 تا 3188.)

مختار بن ابی عبیده در کوفه (رمضان 64 ه.ق) ؛ «من از پیش مهدی ، محمدبن حنیفه ، پسر امام علی آمده ام»

شش ماه بعد از کشته شدن یزید، در رمضان سال 64 ه.ق، عبدالله بن یزید انصاری از جانب عبدالله ابن زبیر(ولایتدار مکه و حجاز) به امارت کوفه آمد که عهده دار جنگ و مرز بود و ابراهیم بن محمد بن طلحه نیز امیر خراج کوفه شده بود. مختار هشت روز(8 روز) پیش از عبدالله بن یزید و ابراهیم بن محمد به کوفه رسید و در آنوقت سران و اعیان کوفه به دور سلیمان بن صرد فراهم آمده بودند و مختار را با وی برابر نمیکردند و چون مختار کسان را به خویشتن میخواند و از خونخواهی حسین سخن میکرد شیعیان بدو میگفتند «اینک سلیمان بن صرد، پیر شیعه که مطیع وی شده اند و بر او فراهم آمده اند

مختار به شیعیان میگفت «من از پیش مهدی، محمدبن حنیفه(4)، پسر علی آمده ام که معتمد و امین و برگزیده و وزیر اویماو چندان به شیعیان پرداخت که گروهی از آنها بدو متمایل شدند که حرمتش میکردند و سخنش را میپذیرفتند و منتظر کارش بودند، اما بیشتر شیعیان با سلیمان بن صرد خزاعی بودند و سلیمان برای مختار ناراحت کننده ترین خلق خدای بود. مختار به یارانش میگفت «میدانید، سلیمان بن صرد چه میخواهد؟ فقط میخواهد قیام کند و خودش را به کشتن دهد که از کار جنگ بصیرت و اطلاع ندارد.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3191.)

عبدالله بن یزید عامل عبدالله ابن زبیر در کوفه : «مگر من حسین را کشته ام؟ خدا قاتل حسین را لعنت کند»

در این هنگامه یزیدبن حارث شیبانی خبر به عبدالله بن یزید انصاری ولایتدار کوفه داد که شیعیان با سالاری سلیمان بن صرد بر ضد تو در حال قیامند، گرچه جمعی از شیعیان با مختارند و شمارشان از جمع دیگر کمتر است ولی مختار نمیخواهد قیام کند تا ببیند کار سلیمان بن صرد چه میشود. اگر خواهی نگهبانان و جنگاوران و سران قوم را فراهم آری و سوی آنها روی، ما نیز با تو بیآییم اگر سلیمان با تو به جنگ آمد با وی جنگ کنی و او غافل است. بیم دارم اگر او آغاز کند و بگذاری تا بر ضد تو قیام کند نیرویش بیشتر شود و کار وی بزرگ شود.

عبدالله بن یزید بعد از اینکه پی برد این شیعیان سر خونخواهی حسین بن علی را دارند گفت «مگر من حسین را کشته ام؟ خدا قاتل حسین را لعنت کندسپس عبدالله بن یزید به منبر رفت و بعد از حمد خدای گفت «شنیده ام که گروهی از مردم این شهر میخواهند بر ضد ما قیام کنند و به پندار خویش سر خونخواهی حسین بن علی دارند، خدا این گروه را رحمت کند که جاهایشان را میدانم و به من گفته اند بگیرمشان، پیش از آنکه آنان آغاز کنند، من آغاز کنم، اما من اینرا نپذیرفتم و گفتم اگر به جنگ من آیند با آنان جنگ میکنم، و اگر مرا وا گذارند دنبالشان نمیکنم، برای چه با من بجنگند؟ به خدا من حسین را نکشته ام و با وی نجنگیده ام و از کشته شدنش که رحمت خدا بر او باد، غمین(غمگین) شدم. این گروه در امانند بیآیند و آشکار شوند و سوی قاتل حسین روند که سوی آنها روانست و من بر ضد قاتل حسین، پشتیبان آنها هستم، اینک عبیدالله ابن زیاد قاتل حسین و قاتل نیکان و برجستگان شما سوی شما میآید، وی را در یک منزلی پُل منبج دیده اند، پیکار وی و آماده شدن برای مقابله با او بهتر و عاقلانه تر از این است که به جان هم افتید و همدیگر را بکشید و خون یکدیگر را بریزید و فردا که ضعیف شدید این دشمن به مقابل شما میآید. به خدا این آرزوی دشمن شما است، اینک کسی سوی شما میآید که او را بیشتر از همه مخلوق خدا دشمن دارید، کسیکه خودش و پدرش هفت سال ولایتدار شما بوده اند که پیوسته در کار کشتن اهل عفت و دین بوده اند. اوست که از شما کشتار کرده و بلیه از او دیده اید و کسی را که به خونخواهیش برخاسته اید او کشته، اینک سوی شما میآید. با همه نیرو و قدرت بروید و نیروی خویش را بر ضد وی، نه خودتان، به کار اندازید، که من از نیکخواهی شما باز نمانده ام، خدا ما را متفق کند و پیشوایانمان را به صلاح آرد.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3192 تا 3193.)

بعد از سخنان والی کوفه عبدالله بن یزید، ابراهیم بن محمد طلحه(امیر خراج کوفه) گفت «ای مردم، گفتار این ضعیف آرامش جوی شما را در کار خشونت و شمشیر مغرور نکند، به خدا اگر کسی بر ضد ما قیام کند می کشیمش و اگر یقین کنم که گروهی میخواهند بر ضد ما قیام کنند، پدر را به جای فرزند میگیریم و فرزند را به جای پدر، دوست را به جای دوست میگیریم و سردسته را به جای کسانش، تا تسلیم حقّ شوند و به اطاعت گردن نهندپس مسیب بن نجبه از شیعیان سلیمان بن صرد به طرف او جست و سخنش را برید و گفت «ای پسر پیمان شکن، ما را از خشونت و شمشیرت می ترسانی، به خدا تو زبونتر از اینی، ملامتت نمی کنم که ما را دشمن داری که پدر و جدّت را کشته ایم، به خدا امیدوارم خدایت از میان مردم این شهر نبرد، تا ترا سوی جدّ و پدرت کنند. اما تو ای امیر سخن صواب گفتی، به خدا چنین دانم که کسانی که سر این کار دارند اندرز ترا می شنوند و گفتار ترا می پذیرندگوید: کسانی از عمال ابراهیم بن محمد طلحه و جمعی از همراهان وی خشمگین شدند و به دفاع از او ناسزا گفتند، مردم نیز به آنها ناسزا گفتند و مجادله کردند. ابراهیم بن محمد میگفت «به خدا عبدالله بن یزید با مردم کوفه سستی کرد، به خدا این را برای عبدالله ابن زبیر در مکه می نویسمعبدالله بن یزید نیز بهمراهی شبث بن ربعی تمیمی و یزیدبن حارث پیش ابراهیم بن محمد طلحه رفت و قسّم یاد کرد که از آن گفتار که شنیدی، جز سلامت و اصلاح میان کسان نمی خواستم و صلاح دیدم با آنها چنان گویم که شنیدی تا اختلاف در میان نیآید و الفت از میان نرود و این قوم به جان هم نیفتند و ابراهیم بن محمد طلحه وی را معذور داشت و سخنش را پذیرفت.

گوید: آنگاه یاران شیعه سلیمان بن صرد، آشکارا به خرید سلاح پرداختند و آماده میشدند و لوازم و وسایل خویش را آشکارا کردند. و در این سال 66 ه.ق، خوارجی که به مکه پیش عبدالله ابن زبیر آمده بودند و همراه وی با حصین بن نمیر سکونی جنگیده بودند از وی جدا شدند و سوی بصره رفتند، آنگاه اختلاف پیدا کردند و دسته ها شدند.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3193 تا 3195.)

«مختار کیست؟» ؛ «شیعیان ناسزای مختار می گفتند» ؛ «مختار در زندان عبیدالله ابن زیاد (سال 60 ه.ق

نضر بن صالح گوید: شیعیان ناسزای مختار می گفتند و ملامت او میکردند به سبب رفتاری که با «حسن بن علی»(امام دوم شیعیان) داشته بود، آنروز که در سیاهچال ساباط زخم خورد و او را به ابیض بردند. وقتی ایام حسین رسید و مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد وی در خانه مختار فرود آمد(در ماجرای قیام مسلم بن عقیل در کوفه و در سال 60 ه.ق، گفته میشود که مسلم بن عقیل پیش یکی از مردم آنجا منزل گرفت که ابن عوسجه نام داشت. شاید بعد از او به منزل مختار فرود آمد؟!)، همان که اکنون خانه سلم بن مسیب است. مختار بن ابی عبیده نیز با دیگر مردم کوفه با مسلم بن عقیل بیعت کرد و نیکخواهی کرد و مطیعان خویش را سوی او خواند تا وقتی که مسلم بن عقیل قیام کرد. آنروز مختار در دهکده خویش به «لففا» در ناحیه خطرنیه بود. هنگام ظهر خبر یافت که مسلم بن عقیل در کوفه ظهور کرده که قیام وی در آن هنگام از روی وعده با یارانش نبود، بلکه وقتی بدو گفته بودند «هانی بن عروه مرادی» را زده اند و بداشته اند، قیام کرده بود. مختار با غلامان خود بیآمد و بعد از مغرب به باب الفیل رسید. عبیدالله ابن زیاد(والی کوفه در سالهای 60 و 61 ه.ق) برای عمرو بن حریث پرچمی بسته بود و او را سالار همگان کرده بود و گفته بود در مسجد بنشیند. و چون مختار بیآمد و بر باب الفیل ایستاد «هانی بن ابی حیه وادعی» بر او گذشت و گفت «چرا اینجا ایستاده ای، نه با مردمی و نه در خانه خویش» و مختار به او گفته بود «رای من از بزرگی گناه شما آشفته است». هانی بن ابی حیه وادعی این گفتار مختار را به عمرو بن حریث، سالار عبیدالله ابن زیاد بگفت و او به عبدالرحمان بن ابی عمیر ثقفی بگفت «پیش عموزاده ات(مختار) برگرد و بگو که یارش(مسلم بن عقیل) نمی داند او کجاست، خودش را به زحمت نیندازداما «زایده بن قدامه بن مسعود» پیش جست و گفت «پیش تو میآید(مختار) به شرط اینکه در امان باشدعمرو بن حریث گفت «از جانب من در امان است، اگر درباره او چیزی به امیر عبیدالله ابن زیاد بگویند پیش وی به شهادت می ایستم و شفاعت میکنمعبدالرحمان بن ابی عمیر ثقفی، عموزاده مختار گوید برفتم و زایده بن قدامه بن مسعود نیز با من پیش مختار آمد . گفته هانی ابن ابی حیه را با سخن عمرو بن حریث بدو خبر دادیم و قسّمش دادیم که سبب زحمت خودش نشود. پس مختار پیش عمرو ابن حریث آمد و سلام گفت و زیر پرچم وی نشست تا صبح شد. مردم از کار و رفتار مختار سخن آوردند و چون روز بیآمد در عبیدالله بن زیاد را گشودند و به مردم اجازه دادند که مختار نیز با دیگر کسان به درون رفت. عبیدالله بن زیاد او را پیش خواند و بدو گفت «تو بودی که با کسان آمده بودی مسلم ابن عقیل را یاری کنی؟» مختار گفت «من چنین نکردم، بلکه آمدم و زیر پرچم عمرو بن حریث جا گرفتم و شب را تا صبح با وی بودمعمرو بن حریث گفت «خدایت قرین صلاح بدارد، راست میگویدگوید عبیدالله ابن زیاد چوب را بلند کرد و به صورت مختار زد که به چشمش خورد و پلکش را وارونه کرد و گفت «نزدیک خطر بودی، به خدا اگر شهادت عمرو بن حریث نبود گردنت را میزدم، به زندانش بریدپس او را به زندان بردند و بداشتند و همچنان به زندان بود تا حسین کشته شد.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3201 تا 3203.)

آزادی مختار از زندان عبیدالله ابن زیاد بکمک دامادش عبدالله پسر عمر

پس از کشته شدن حسین، مختار کس پیش زایده بن قدامه فرستاد و از او خواست که در مدینه پیش دامادش عبدالله بن عمر، پسر عمربن خطاب دومین خلیفه راشدی، رود و از او بخواهد که به خلیفه اموی «یزید پسر معاویه» در شام بنویسد که به عامل خود در کوفه عبیدالله ابن زیاد بنویسد که او را از زندان آزاد کند. زایده بن قدامه برنشست و پیش عبدالله بن عمر رفت و پیغام مختار را بداد. «صقیه» خواهر مختار که زن عبدالله بن عمر بود از زندانی بودن برادرش خبر یافت و بگریست و بنالید، و چون عبدالله بن عمر ابن را بدید همراه زایده بن قدامه به یزید پسر معاویه نوشت «اما بعد، عبیدالله بن زیاد، مختار را بداشته که خویشاوند من است و دوست دارم آزاد شود و کارش سامان گیرد، خدا ما و ترا رحمت کند اگر خواهی به عبیدالله ابن زیاد بنویسی که رهایش کند، بنویس و سلام بر تو بادزایده بن قدامه بر مرکل خویش نامه را به شام پیش یزید پسر معاویه برد که وقتی آنرا بخواند بخندید و گفت «ابوعبدالرحمان(کنیه- اسم مستعار- عبدالله بن عمر) شفاعت میکند و شایسته این کار است» پس به عبیدالله ابن زیاد نوشت «اما بعد، وقتی نامه مرا دیدی مختار بن ابی عبیده را رها کن و سلام بر تو بادزایده نامه را بیآورد و به عبیدالله ابن زیاد داد که مختار را بخواند و رها کرد و گفت «سه روز مهلت میدهم، اگر پس از آن ترا در کوفه یافتم جانت در خطر است.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3203.)

ابومخنف، متوفی 157 ه.ق، مورخ شیعهٔ اهل کوفه که به‌ دلیل نگارش کتابی به‌نام «مقتل‌الحسین» مشهور است میگوید «و چون روز سوم شد مختار سوی حجاز رفتو ابن عرق وابسته ثقیف گوید «از حجاز میآمدم، وقتی به بسیط آن سوی واقصه رسیدم مختار بن ابی عبیده را دیدم که به آهنگ حجاز برون شده بود و این به وقتی بود که عبیدالله ابن زیاد او را رها کرده بود، خوش آمد گفتم و نزدیک وی رفتم و چون پلک وی را وارونه دیدم انا الله گفتم و پس از همدردی بدو گفتم «خدایت بد ندهد چشمت چه شده؟» گفت «روسپی زاده با چوب به چشم من زد و چنین شد که می بینیگفتم «انگشتانش عاجز شود» مختار گفت «خدایم بکشد اگر انگشتان و رگها و اعضایش را قطعه قطعه نکنمگوید از گفتار وی در شگفت شدم و گفتم «از کجا چنین دانسته ایمختار گفت «همین است که میگویم به یاد داشته باش تا درستی آن را ببینیگوید آنگاه مختار درباره عبدالله بن زبیر از من پرسید. گفتمش «به خانه(کعبه) پناه برده و میگوید پناهنده پروردگار این خانه ام، مردم میگویند که محرمانه بیعت میگیرد و چنان پندارم که اگر نیرو گیرد و مردان کافی بیآبد مخالفت آشکار میکندمختار گفت «بله، در این تردید نیست. اکنون مرد عرب اوست اگر به دنبال من آید و سخن مرا گوش گیرد کار کسان را عهده کنم و اگر نکند من از هیچیک از عربان کمتر نیستم، ای ابن عرق فتنه غریده و رخ نموده گویی رسیده و نیش خود را بند کرده، باشد تا این را در جایی ببینی و بشنوی که نمودار شده ام و گویند مختار با گروهی از مسلمانان به خونخواهی مظلوم شهید، مقتول دشت طف، سرور مسلمانان و پسر سرورشان حسین بن علی، برخاسته، قسّم به پروردگارت که به قصاص قتل وی به تعداد کسانی که به عوض خون یحیی بن زکریا کشته شدند، خواهم کشتگوید گفتم «سبحان الله، این اعجوبه ایست با قصه قدیم» مختار گفت «همین است که میگویم، به خاطر داشته باش تا درستی آنرا ببینیآنگاه مختار مرکب خویش را به حرکت آورد و روان شد... آنگاه توقف کرد و مرا قسّم داد که باز گردم، دستش را بگرفتم و بدرود کردم و سلام گفتم و باز گشتم و با خویشتن گفتم «شاید این سخن که این کس، یعنی مختار میگوید و پندارد که رخ میدهد چیزی است که با خویشتن گفته؟ به خدا، خدا هیچکس را از غیب خبر نداده، این چیزی است که او آرزو میکند و پندارد که رخ میدهد و دلبسته اندیشه خویش است. به خدا این اندیشه آشفته است. به خدا چنان نیست که هر چه را انسان پندارد که میشود، بشودابن عرق در ادامه گوید «به خدا زنده بودم و همه آنچه را گفته بود بدیدم. به خدا اگر دانشی بود که به او القاء شده بود وقوع یافت و اگر نظری بود که داشت و آرزویی بود که کرده بود، رخ داد.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3204 تا 3205.)

بیعت مختار در مکه با عبدالله ابن زبیر ولایتدار مکه و حجاز (64 ه.ق)

عباس بن سهل بن سعد گوید مختار به مکه رسید و پیش عبدالله ابن زبیر آمد و سلام گفت که جواب وی را بداد و خوش آمد گفت و جای گشود، آنگاه از ابواسحاق(مختار) حال مردم کوفه بپرسید. مختار گفت «آنها به ظاهر دوستان حاکم خویشند و به باطن دشمن اویندعبدالله ابن زبیر گفت «این صفت بندگان بد است که چون صاحبان خویش را ببینند خدمت کنند و اطاعت آرند و چون از پیش آنها بروند ناسزا گویند و لعنتشان کنندآنگاه مختار نزدیک عبدالله ابن زبیر رفت. گویی راز گویی میکرد و گفت «در انتظار چیستی؟ دست بیار تا با تو بیعت کنم، کاری کن که ما خرسند شویم، حجاز را بگیر که همه مردم حجاز با تو اندهمان گوید آنگاه مختار برخاست و برفت و یک سال دیده نشد. یک روز که پیش عبدالله ابن زبیر بودم به من گفت «مختار بن ابی عبیده را کی دیده ای؟ گفتم «از یکسال پیش که او را پیش تو دیدم دیگر ندیدمش» گفت «پنداری کجا رفته؟ اگر به مکه بود تا کنون دیده شده بودگفتم «یک یا دو ماه بعد از آن دیدار، به مدینه رفتم و چند ماه در مدینه بماندم آنگاه سوی تو آمدم از تنی چند از مردم طایف که به آهنگ عمره آمده بودند شنیدم که میگفتند مختار به طایف پیش آنها رفته و می گفته که صاحب غضب است و هلاک کننده جبارانعبدالله ابن زبیر گفت «خدایش بکشد، دروغگویی کهانت پیشه است اگر خدا جباران را هلاک کند مختار یکی از آنها خواهد بودهمان گوید به خدا هنوز این گفتگو را به سر نبرده بودیم که از گوشه مسجد نمودار شد. عبدالله ابن زبیر گفت «غایب را یاد کن تا او را ببینی، پنداری کجا میرود؟» گفتم «به گمانم آهنگ کعبه را داردگوید مختار سوی کعبه رفت و آهنگ حجر کرد، آنگاه هفت بار بر کعبه طواف برد و به نزدیک حجر دو رکعت نماز کرد آنگاه بنشست و طولی نکشید که کسان از آشنایان وی از مردم طایف و مردم حجاز بر او گذشتند و پیش وی نشستند. عبدالله ابن زبیر در انتظار آمدن وی بود و گفت «به نظر تو چرا پیش ما نمی آید؟» گفتم «نمی دانم، اکنون برای تو معلوم میدارمبرخاستم و چنان وا نمودم که میخواستم از مسجد برون شوم، آنگاه به وی نگریستم و سلام گفتم و پیش وی نشستم و دستش را بگرفتم و گفتم «کجا بودی؟ آیا به طایف بودی؟» مختار گفت «به طایف و جاهای دیگر بودم» و کار خویش را از من پوشیده داشت. نزدیک وی شدم و آهسته سخن کردم و گفتم «یکی مانند تو از کاری که مردم معتبر و خاندانهای عرب از قریش و انصار و ثقیف بر آن اتفاق کرده اند به دور می ماند؟ خاندان و قبیله ای نمانده که سر و سالارشان نیآمده باشد و با این مرد(عبدالله ابن زبیر) بیعت نکرده باشد، از تو و کار تو شگفت است که پیش وی نیآمده باشی و بیعت نکرده باشی و نصیبی از این کار نداشته باشیمختار گفت «مگر ندیدی که سال پیش به نزد وی آمدم و رای درست را با وی بگفتم، اما کار خویش را از من پوشیده داشت و چون دیدمش که از من بی نیازی کرد خواستم به او بنمایم که من نیز از او بی نیازم، به خدا او بیشتر از آنچه من بدو نیاز دارم به من نیاز داردگفتم «آن سخنان که با وی گفتی در مسجد گفتی، و اینگونه سخن نباید کرد مگر وقتیکه پرده ها افتاده باشد و درها بسته، اگر میخواهی امشب او را ببین من نیز با تو میآیمگوید از پیش مختار برخاستم و پیش عبدالله ابن زبیر باز گشتم و گفتار خویش و مختار را با وی بگفتم که خرسند شد. وقتی نماز عشا بکردیم در محل حجر مختار را بدیدم و با هم به خانه عبدالله ابن زبیر رفتیم و اجازه خواستیم که اجازه داد. گفتم «شما را به خلوت گذارم» گفتند «نهان از تو چیزی نداریم» پس نشستیم و عبدالله ابن زبیر دست مختار را بگرفت و مصافحه کرد و خوش آمد گفت و از حال وی و اهل خانه اش پرسید آنگاه هر دو مدتی دراز خاموش ماندند. سپس مختار بعد از حمد خدا و ثنای او گفت «نه پرُگویی نکوست و نه قصور از حدّ مورد نیاز، من آمده ام با تو بیعت کنم به شرط آنکه کارها را بی مشورت من به سر نبری و من جزو نخستین کسانی باشم که اجازه ورود میدهی و چون سلطه یافتی مهمترین عملت را به من وا گذاریعبدالله ابن زبیر گفت «با تو بر کتاب خدا و سنت پیمبرش صلی الله علیه وسلم، بیعت میکنممختار گفت «با بدترین غلام من نیز بر کتاب خدا و سنت پیمبرش بیعت میکنی. نصیب من از این کار همانند کسی که از همه به تو دورتر است نباشد، به خدا جز با آن شرایط بیعت نمی کنمعباس بن سهل بن سعد در ادامه گوید در گوش عبدالله ابن زبیر گفتم «دین وی را بخر تا در این باره بیندیشیعبدالله ابن زبیر به مختار گفت «آنچه را خواستی پذیرفتمو دست پیش آورد و با وی بیعت کرد. مختار با عبدالله ابن زبیر بود تا محاصره اول(پایان «جنگ 64 روزه حره» با مرگ یزید در 64 ه.ق)، که حصین بن نمیر سکونی فرمانده سپاه شام از مدینه به مکه آمد.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3206 تا 3209.)

«محاصره اول مکه» ، «جنگ حره» ؛ «سنگباران کردن و سوختن کعبه» (64 ه.ق)

مردم مدینه در سال 63 ه.ق، عثمان بن محمد بن ابی سفیان نوسال را که عامل یزید بن معاویه در مدینه بود بیرون کردند و خلع یزید را اعلام کردند و مردم بنی امیه و وابستگان و قریشیان را در مدینه محاصره کردند که همگیشان هزارنفر بودند و اینان به خانه مروان ابن حکم و عمرو بن عثمان بن عفان(عمرو پسر عثمان خلیفه سوم راشدی) رفتند. مروان نامه ای از طرف بنی امیه مدینه به یزید در شام نوشت «اما بعد، ما را در خانه مروان بن حکم محاصره کرده اند و آب از ما بداشته اند و ریگمان میزنند، کمک، کمک

پس یزید نامه پیش مسلم بن عقبه فرستاد که پیری فرتوت و ناتوان و بیمار بود و گفت «وای تو از پس آنها زندگی خوش نباشد برو و خبر خویش را با من بگوی و با کسان روان شوپس بانگزن مسلم بن عقبه در شام بانگ زد «سوی حجاز روان شوید که مقرّری خویش را به تمام بگیرید، با یکصد دینار کمک که در دم به دست کس نهند» و دوازده هزار کس برای این کار آماده شدند. عبدالملک بن نوفل گوید: یزید به مسلم بن عقبه سالار سپاه شام گفت «اگر حادثه ای برای تو رخ داد حصین بن نمیر سکونی را بر سپاه جانشین کن. قوم و مردم مدینه را سه روز دعوت کن، اگر پذیرفتند که بهتر وگرنه با آنها بجنگ، و چون غلبه یافتی مدینه را سه روز به سپاهیان وا گذار و هر مال و برده و سلاح و خوردنی که در آن هست از آن سپاه باشد. و چون سه روز به سر رفت از مردم دست بدار. علی بن حسین(امام زین العابدین سجاد) را ببین و دست از او بدار و با وی نیکی کن و تقرب ده که در کار آنها دخالت نکرده و نامه او نیز به من رسیده

حرم مروان بن حکم پیش علی بن حسین(امام زین العابدین سجاد)

همان گوید علی(بن حسین) از سفارش یزید با مسلم بن عقبه بیخبر بود. و چنان بود که وقتی بنی امیه سوی شام رفتند، علی بن حسین بنه مروان ابن حکم و زن وی عایشه دختر عثمان بن عفان را که مادر آبان بن مروان بود، پناه داده بود. محمدبن عمر گوید وقتی مردم مدینه عثمان بن محمد را از مدینه برون کردند مروان بن حکم با عبدالله بن عمر(برادر محمدبن عمر، پسران خلیفه دوم راشدی عمربن خطاب) سخن کرد که کسان خویش را پیش وی مخفی کند اما عبدالله بن عمر از این کار دریغ کرد. مروان با علی بن حسین سخن کرد و گفت «ای ابوالحسن(کنیه علی بن حسین= امام سجاد) مرا حقّ خویشاوندی هست، حرم من با حرم تو باشدگفت «چنین میکنم» و مروان حرم خویش را پیش علی بن حسین فرستاد که او حرم خویش را با حرم مروان ببرد و در ینبع جای داد و مروان سپاسگزار علی بن حسین بود، از روزگار پیشتر نیز میانشان دوستی بوده بود.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3099 تا 3103.)

مدینه تحت سیطره مسلم بن عقبه و سپاه شام

ابوجعفر طبری گوید از محمدبن عمر آورده اند که «جنگ حره» به روز چهارشنبه دو یا سه روز مانده از ذی حجه سال شصت وسوم(63 ه.ق) بودابن عوف گوید در این سال عبدالله ابن زبیر را مردم پناهنده می نامیدند و کار کعبه را به شوری میدانستند. و چون شب هلال محرم رسید خبر آوردند که مسلم بن عقبه فرمانده سپاه یزید با مردم مدینه چه کرد و چه کشتاری کرد. خبری وحشت آور بود و قوم را دیدم که خلاف عیان کردند و به کوشش افتادند(اهل مکه) و آماده میشدند و بدانستند که سوی آنها نیز خواهد آمد. ابوعوف در ادامه گوید مردم مدینه با گروههای انبوه و وضعی که مانند آن دیده نشده بود به مقابله سپاه یزید و مسلم بن عقبه برون شدند و چون مردم شام آنها را بدیدند بیمناک شدند و جنگ با آنها را خوش نداشتند. مسلم بن عقبه نیز بیمار بود. در آن اثنا که مردم مدینه به جنگ سرگرم بودند، از پشت سر از داخل مدینه صدای تکبیر شنیدند، مردم بنی حارثه که مراقب خندق مدینه بودند راه سپاه شام را گشوده بودند. مردم مدینه هزیمت شدند و شمار کسانی که از سقوط در خندق جان دادند بیش از آنها بود که کشته شدند. مسلم ابن عقبه وارد مدینه شد و مردم را دعوت کرد که بیعت کنند بر این قرار که «بندگان یزید بن معاویه اند که هر چه بخواهد درباره خون و مال و کسانشان حکم کند.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3115 تا 3117.)

حصین بن نمیر سکونی جانشین مسلم بن عقبه

ابومختف گوید وقتی مسلم بن عقبه به مشلل و به قولی آنسوی مشلل رسید مرگش در رسید در آخر محرم 64 ه.ق، پس حصین بن نمیر سکونی را پیش خواند و گفت «ای جل خرزاده! به خدا اگر کار به دست من بود ترا سالار این سپاه شام نمیکردم، اما امیرمومنان یزید بن معاویه ترا از پی من سالاری داده. چهار چیز را از من بخاطر گیر: شتابان برو(منظور بطرف مکه)، در پیکار (با عبدالله ابن زبیر) عجله کن، خبر بسیار گیر و گفته هیچ قریشی را گوش مگیرآنگاه به مردم بنی مره گفت «مزرعه ای که در حوران دارم وقف بنی مره است و خانه ای که فلانی- کنیز فرزند دار وی- نشسته از آن اوستعوانه گوید «مسلم بن عقبه پیش از آنکه وصیت کند گفته بود پسرم پندارد که این کنیز فرزند دار به من زهر خورانیده اما دروغ میگوید، دردیست که به شکم مردم خاندان ما میرسدآنگاه گفت «خدایا از پس شهادت به اینکه خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده خداست کاری نکرده ام که به نظرم از کشتن مردم مدینه خوشتر باشد و در آخرت از آن امیدوارتر باشمآنگاه مسلم بن عقبه بمُرد و او را در آنسوی مشلل به گور کردند.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3117 تا 3119.)

محاصره اول مکه تا هنگامه مرگ یزید بن معاویه (64 ه.ق)

عوانه در ادامه گوید «همه اهل مدینه پیش عبدالله ابن زبیر در مکه آمده بودند، نجده بن عامر حنفی با جمعی از خوارج پیش وی آمده بود که از خانه کعبه دفاع کنند. عبدالله ابن زبیر به برادرش منذر گفت «برای اینکار و جلوگیری از این قوم(نیروهای شامی یزید) هیچکس جز من و تو شایسته نیستعبدالله ابن زبیر در مقابل حریفان صبوری کرد و تا شب بجنگید و هنگام شب از مقابل وی برفتند. این در محاصره اول بود. پس از آن باقی مانده محرم و همه ماه صفر با وی جنگ داشتند و چون سه روز از ربیع الاول سال شصت وچهارم گذشت خانه کعبه را با منجنیق ها زدند و با آتش بسوختند. محمدبن عمر گوید «کعبه بیست ونه روز پیش از آنکه خبر مرگ یزید برسد بسوخت. ریاح بن مسلم به نقل از پدرش گوید «اطراف کعبه آتش می افروختند، از وزش باد شعله ای در خانه کعبه افتاد و بسوخت، چوبهای خانه نیز بسوختو در همین سال 64 ه.ق یزید بن معاویه هلاک شد در یکی از دهکده های حمص به نام حوارین از سرزمین شام که به گفته بعضی ها مدت زمامداری او سه سال و شش یا هشت ماه بود.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3119 تا 3121.)

همانطور که گفته شد مختار بعد از بیعت با عبدالله ابن زبیر با وی بود تا محاصره اول. به گفته عباس بن سهل بن سعد «مختار در آن روز جنگ کرد و از همه کس کوشاتر و کارسازتر بود. وقتی منذر ابن زبیر و مسور ابن مخرمه و مصعب بن عبدالرحمان بن عوف کشته شدند مختار بانگ برآورد که ای مسلمانان، سوی من آیید، سوی من آیید، من پسر ابی عبید بن مسعودم، من پسر کسی هستم که حمله میکرد نه فرار، پسر پیشروانم نه عقب روان، ای حافظان حرمت و مدافعان شرفگوید مختار آنروز با گروهی که همراه وی بودند در حدود سیصد کس چنان جنگید که کس بهتر از آن نجنگیده بود. عباس بن سهل بن سعد در ادامه گوید «روز سوختن کعبه کار جنگ با عبدالله بن مطیع بود و من و مختار. مختار با عبدالله ابن زبیر ببود تا یزید بن معاویه هلاک شد و محاصره به سر رسید و مردم شام سوی شام باز رفتند

سعید بن عاص گوید «به خدا با عبدالله ابن زبیر بودم، عبدالله بن صفوان بن امیه نیز با وی بود و طواف کعبه میکردیم، عبدالله ابن زبیر نگریستن گرفت، مختار را دید و به ابن صفوان گفت «به خدا از گرگی که درندگان اطرافش را گرفته باشند محتاط تر استپس عبدالله ابن زبیر برفت و ما دو رکعت نماز بعد از طواف بکردیم مختار به ما پیوست و به ابن صفوان گفت «عبدالله ابن زبیر درباره من چه گفت؟» گوید ابن صفوان گفته وی را مکتوم داشت و گفت «جز نیکی نگفتمختار گفت «بله، به پروردگار این بنا قسّم، میدانم چه گفت، به خدا یا از من تبعیت کند یا به آتشش میکشمسعید بن عاص در ادامه گوید «مختار تا پنج ماه بعد از مرگ یزید با عبدالله ابن زبیر ببود و چون دید که او را به کاری نمیگیرد، هر کس از کوفه پیش وی میآمد از احوال و وضع مردم آنجا، از او می پرسید.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3211.)

«مختار از مکه سوی کوفه رفت» (64 ه.ق)

عطیه بن ابی روق همدانی گوید هانی بن ابی حیه وادعی به مکه آمد مختار از حال وی و وضع مردم کوفه پرسید که گفت «مردم کوفه بر اطاعت عبدالله ابن زبیر هستند اما گروهی از مردم هستند که جماعت شهر، دل با آنها دارند و اگر یکی را داشتند که فراهمشان میکرد به کمک آنها تا مدتی ولایت را می خوردمختار بدو گفت «من ابواسحاقم، من کس آنهایم، من آنها را بر حق خالص فراهم می کنم و به کمک آنها کاروان باطل را محو می کنم و سرکشان لجوج را می کشُمهانی بن ابی حیه گفت «ای پسر عبید، وای تو! اگر توانی در گمراهی پای منه، بگذار حریفشان دیگری باشد که عمر فتنه گر کوتاهست و عملش از همه کسان بدترمختار گفت «من به فتنه دعوت نمی کنم. به هدایت و جماعت دعوت می کنمآنگاه مختار برجست و بر مرکب خویش نشست و سوی کوفه رفت و به قرعا رسید سلمه بن مرثد همدانی زاهد را که از دلیران عرب بود بدید و با هم مصافحه کردند و مختار خبر مردم حجاز را با وی بگفت و از او خبر مردم کوفه را بپرسید. سلمه بن مرثد همدانی گفت «مردم کوفه چون گوسفندانند که چوپانش گم شده» مختار گفت «منم که رعایت آن دانم و به سرانجامش می برمسلمه گفت «از خدای بترس و بدان که مرگ و بعثت و حسابداری و پاداش عمل خویش را می بینی، اگر نیک باشد نیک و اگر بد باشد بد

مختار می گفت «مُژده فتح و ظفر ، آنچه می خواستید بیآمد»

آنگاه مختار از سلمه جدا شد و برفت تا به روز جمعه به رود حیره رسید. پس فرود آمد و در آن غُسل کرد و اندک روغنی مالید و لباس به تن کرد و عمامه نهاد و شمشیر خویش را بیآویخت و بر مرکب نشست و بر مسجد سکون(از طایفه سکونی) و میدان کُنده گذشت و بر هر مجلسی که می گذشت به مردم آن سلام میکرد و می گفت «مُژده فتح و ظفر، آنچه می خواستید بیآمد.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3211 تا 3212) مختار برفت و از مسجد بنی ذهل و بنی حجر گذشت و کسی را آنجا ندید که مردم به نمار جمعه رفته بودند. پس برفت تا به محله بنی بدا گذشت و عبیده بن عمرو بدی کندی را بدید و بدو سلام کرد و گفت «مُژده فتح و گشایش و ظفر ای ابوعمر! تو رای نکو داری که با وجود آن خدا همه گناه ترا می بخشد و همه خطای ترا می پوشدعبیده بن عمرو بدی کندی از دلیران و شاعران قوم بود و به دوستی علی رضی الله عنه دلبسته بود و از شراب شکیب نداشت و چون مختار این سخن با وی بگفت، گفت «خدایت مُژده خیر دهد، مُژده به ما دادی آیا توضیح می کنی؟» مختار گفت «آری، امشب مرا در جایم ببین و به اهل مسجد بگوی که خدا از آنها پیمان گرفته که اطاعت او کنند و منحرفان را بکُشند و خونخواه فرزندان انبیاء باشند و به نور مبین هدایتشان کندعبیده بن عمرو گوید آنگاه گفت «راه سوی بنی هند کدامست؟» بدو گفتم «صبر کن تا ترا راهبری کنم» پس اسب خویش را خواستم که زین نهادند و برنشستم و با مختار سوی طایفه بنی هند رفتم که مختار گفت «مرا سوی خانه اسماعیل بن کثیر ببرو من او را سوی خانه اسماعیل بن کثیر بردم. اسماعیل بن کثیر تحیت و خوش آمد گفت و مختار با وی مصافحه کرد و مُژده داد و گفت «امشب تو و برادرت و ابوعمرو مرا در جایم ببینید که با همه چیزهایی که خوش دارید آمده امپس مختار برفت و ما نیز با وی برفتیم تا به مسجد جُهینه و باب الفیل رسید و مرکب خویش را بخوابانید و وارد مسجد شد، کسان او را بدیدند و گفتند «این مختار است که آمده» پس مختار پهلوی یکی از ستونهای مسجد نماز کرد تا که نماز جماعت به پا شد و در آن شرکت کرد و همه مدت مابین نماز جمعه تا عصر نماز با جماعت کرد و برفت تا در خانه خویش فرود آمد، همان خانه که به نام خانه سلم بن مسیب شُهره است. شیعیان آنجا رفت وآمد داشتند و آنجا پیش مختار میرفتند.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3211 تا 3214)

مختار می گفت «مهدی(محمدبن حنیفه= محمدبن علی) پسر وصی(علی ابن ابیطالب)، مرا سوی شما فرستاده»

عبیده بن عمرو در ادامه گوید «همان شب چنانکه وعده کرده بودیم پیش مختار رفتیم. او از کار مردم و حال شیعه پرسید گفتیم «شیعیان بر سلیمان بم صرد خزاعی فراهم آمده اند و چیزی نخواهد گذشت که قیام کنندمختار پس از حمد خدا و ثنای او و صلوات پیمبر گفت «مهدی(محمد حنیفه) پسر وصی(علی ابن ابیطالب)، محمدبن علی(محمد حنیفه) مرا سوی شما فرستاده که امین و وزیر و برگزیده و امیر اویم و دستور داده که با بی دینان بجنگم و به خونخواهی خاندان وی قیام کنم و از ناتوانان دفاع کنم

مختار گوید «من بهترین ضامن همه آرزوهای شمایم»

فضیل بن خدیج گوید «عبیده بن عمرو و اسماعیل بن کثیر می گفتند آنان نخستین مخلوق خدا بودند که اجابت مختار کردند و دست به دست او زدند و بیعت کردندگوید «مختار کس پیش شیعیان می فرستاد که بر سلیمان بن صرد فراهم آمده بودند و به آنها می گفت «از پیش ولی امر و معدن فضل و وصی و امام مهدی آمده ام(یعنی محمدبن علی یا محمد حنیفه پسر امام علی) با چیزی که در آن شفا هست و کشف نهان و کشتن دشمنان و اکمال نعمت، سلیمان بن صرد که خدا ما و او را رحمت کند پیری است خشکیده و فرسوده ای پوسیده که از کارها تجربه ندارد و از جنگ بیخبر است، می خواهد شما را ببرد، خودش را به کشتن دهد و شما را نیز به کشتن دهد. من مطابق دستوری که داده اند و به ترتیبی که برایم بیان کرده اند عمل می متن که مایه عزت ولی امر شماست و کشته شدن دشمنان و خُنک شدن دلهایتان، گفتار مرا گوش گیرید و فرمانم را اطاعت کنید، خوشدل باشید و همدیگر را مژده دهید که من بهترین ضامن همه آرزوهای شمایم

قضیل بن خدیج در ادامه گوید «به خدا این گفتار و امثال آن را مختار چندان گفت که گروهی از شیعیان کوفه را به خود متمایل کرد که پیش وی رفت وآمد داشتند و بزرگش می شمردند و مراقب کارش بودند اما بیشتر شیعیان و سرانشان با سلیمان بن صرد بودند که پیر شیعه بود و کهنسال ترشان، و کس را با وی برابر نمی کردند و سلیمان بن صرد خزاعی برای مختار ناخوشایندترین خلق خدا بود.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3214 تا 3215)

«فراهم آیی قیام سلیمان بن صرد خزاعی» ؛ «مختار در زندان عبدالله بن یزید انصاری» (اواخر 64 ه.ق)

اما کار سلیمان بن صرد خزاعی فراهم شده بود و آهنگ قیام داشت، اما مختار نمی خواست بجنبد و دست به کاری بزند، مختار می خواست ببیند کار سلیمان به کجا میکشد، امید داشت که همه شیعیان بر او فراهم آیند و برای وصول به مقصود نیرومندتر شود. و چون سلیمان بن صرد(با توبه گران در سال 65 ه.ق) قیام کرد و سوی جزیره رفت عمربن سعدبن ابی وقاص و شبث بن ربعی به عبدالله بن یزید خطمی(والی کوفه) و ابراهیم بن محمدبن طلحه(خزانه دار کوفه) گفتند «مختار از سلیمان بن صرد خطرناکتر است. سلیمان رفته که با دشمنان شما(منظور خلیفه اموی عبدالملک بن مروان و سردارش عبیدالله ابن زیاد) بجنگد و آنها را زبون شما کند و از دیارتان برون شده اما مختار می خواهد در شهرتان کوفه بر شما بتازد. سوی مختار روید و بند آهنینش نهید و پیوسته در زندان بدارید تا کار مردم به استقامت آیدگوید پس با جماعتی سوی مختار رفتند و وی و خانه اش را در میان گرفته اند، و او را از خانه برون آوردند و چون مختار جماعتشان را بدید گفت «چه خبر است به خدا فتح بزرگی نکرده اید» ابراهیم بن محمدبن طلحه به عبدالله بن یزید گفت «بازوی او را ببند و پیاده به راهش انداز» عبدالله بن یزید گفت «سبحان الله من او را پیاده نمی برم و پا برهنه نمی کنم، با مردی که آشکارا با ما دشمنی و جنگ نکرده و تنها از روی بدگمانی او را گرفته ایم چنین رفتار نمی کنمابراهیم بن محمدبن طلحه به مختار گفت «اینجا جای ماندن تو نیست راه بیفت، ای پسر ابی عبید، این خبرها چیست که از تو به ما میرسد؟» مختار گفت «هرچه درباره من شنیده ای باطل است، پناه بر خدا از خیانتی چون خیانت پدر و جدّ توگوید نمی دانم ابراهیم بن محمدبن طلحه شنید یا نشنید، اما ابراهیم به عبدالله بن یزید گفت «در بندش نمی کنی؟» عبدالله بن یزید گفت «زندان برای وی بهترین بندهاست

یحیی بن ابوعیسی گوید با حمیدبن مسلم ازدی به دیدار مختار در زندان عبدالله بن یزید رفتم شنیدمش که گفت «قسّم به پروردگار بُحار، و نخلستانها و اشجار، و صحراهای خشکزار، و فرشتگان نیکوکار، و برگزیدگان اخیار، که همه مردم ستمکار را با نیزه لرزان و تیغ بُرّان به کمک یاران که نه بی نیزه اند و بیکاره و نه بی سلاح و بدکاره، می کُشم و چون ستون دین را به پا داشتم و شکاف مسلمانان را ببستم و دل مومنان را خُنک کردم و انتقام پیمبران را گرفتم زوال دنیا را به چیزی نشمرم و از مرگ وقتی بیآید باک ندارمگوید هر وقت در زندان پیش وی می رفتم، این سخن را تکرار میکرد تا وقتی از زندان درآمد. همان گوید از آن وقتی که سلیمان ابن صرد رفته بود مختار برای یاران خویش دلیری می نمود.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3215 تا 3217)

«قیام توبه گران کوفه برای خونخواهی حسین برعلیه عبیدالله ابن زیاد» (65 ه.ق)

عبدالله بن عوف عمری گوید: وقتی سلیمان بن صرد خزاعی میخواست برای خونخواهی حسین بن علی سوی عبیدالله بن زیاد برود، و این به سال شصت وپنجم بود، چون هلال ماه ربیع الاخر دیده شد با سران و یاران خویش سوی وعده گاه در «نخیله» روان شد و وقتیکه به اردوگاه در نخیله رسید میان یاران و کسان خویش بگشت و شماره کسان را کافی ندید. پس حکیم بن منقذ کندی و ولیدبن غصین کنانی را با سوارانی چند سوی کوفه فرستاد و گفت «بروید به کوفه و مسجد اعظم و بانگ بزنید ای خونبهای حسین.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3218)

«تجمع قوم توبه گران و خون خواهان حسین» در «اردوگاه نخیله» ؛ قصه «عبدالله و کرب» (65 ه.ق)

آنان برفتند تا به طایفه بنی کثیر گذشتند. یکی از بنی کثیر به نام عبدالله پسر خازم با زن زیبا و محبوب خویش سهله بود و چون بانگ «ای خونبهای حسین»(در تاریخ طبری بجای ای خون بهای حسین؛ ای خونی های حسین نوشته شده: رضا زینتی) شنید، با آنکه شیعه نبود و دعوت آنها را نپذیرفته بود لباس خویش بپوشید و سلاح خویش را خواست و بگفت تا اسبش را زین کنند. زنش سهله گفت «وای بر تو، مگر دیوانه شده ای؟» گفت «نه به خدا، ولی دعوتگر خدا را شنیدم و اجابت او می کنم به خونخواهی این مردمی روم تا بمیرم یا خدا درباره من هرچه مقرّر کندزنش گفت «پسران خُردسال خود را به کی وامی گذاری؟» گفت «به خدای یگانه بی شریک، خدایا کس و فرزند خویش را به تو می سپارم، خدایا آنها را حفظ کنپسرش عزره بماند تا بعدها با مصعب بن زبیر کشته شد. عبدالله به بانگزنان پیوست و زنان بر زنش فراهم شدند و سهله بر عبدالله میگریست. کرب بن نمران در مسجد کوفه نماز میکرد گفت «جمع قوم خونبهای حسین» کجایند. بانگزنان گفتند «در نخیله» پس کرب سلاح برگرفت و اسب خود را خواست دخترش رواغ بیآمد و گفت «پدرجان شمشیر آویخته ای و سلاح پوشیده ای؟» گفت «دخترکم، پدرت از گناه خویش سوی پروردگارش می گریزدرواغ فغان و گریه آغاز کرد، خویشان و عموزادگان کرب بیآمدند که با آنها وداع کرد و به قوم پیوست.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3218 تا 3219)

سلیمان بن صرد شب را به صبح نبرده بود که معادل آن گروه که به هنگام ورود وی در اردوگاه بودند سوی وی آمدند. هنگام صبح سلیمان دفتر خویش را خواست تا شمار کسانی را که با وی بیعت کرده بودند در آن ببیند که شانزده هزار کس بودند. سلیمان گفت «سبحان الله از شانزده هزار کس بیشتر از چهارهزار کس پیش ما نیآمده اندحمیدبن مسلم به سلیمان بن صرد گفت «به خدا مختار کسان را از تو باز میداردو شنیدم کسانی از یاران وی می گفتند «دو هزار کس فراهم آوردیمسلیمان گفت «گیرم آن هم شد، چرا ده هزار کس از ما باز مانده اند؟ مگر اینان ایمان ندارند؟ مگر از خدا نمی ترسند؟ مگر خدا را و آن پیمان و قرارها که درباره یاری و جهاد با ما کرده اند از یاد برده اند؟» آنگاه سلیمان و یارانش سه روز در نخیله بماندند و او یاران معتمد خویش را سوی بازماندگان می فرستاد و خدا و تعهدشان را به یادشان می آورد که در حدود یکهزار کس پیش وی آمدند.

آنگاه مسیب بن نجبه پیش سلیمان بن صرد رفت و گفت «خدایت رحمت کند آنکه نا به دلخواه آید سودت ندهد و جز کسانی که به خویشتن آمده اند همراه تو جنگ نخواهند کرد. منتظر کس مباش و در کار خویش بکوشسلیمان گفت «رای نکو آورده ای» آنگاه بر کمان عربی خویش تکیه داد و به سخن ایستاد و گفت «ای مردم هرکه به قصد تقرّب خدای و ثواب آخرت برون آمده از ماست و ما از اوییم و خدایش در زندگی و مرگ رحمت کند و هرکه دنیا و کشت دنیا می خواهد به خدا ما سوی غنیمتی نمی رویم به جز رضای خدا، پروردگار جهانیان، طلا و نقره و خز و دیبا همراه نداریم. فقط شمشیرهایمان را به دوش داریم و نیزه هایمان را به دست، با توشه ای به اندازه رسیدن مقابل دشمن. هرکه قصدی جز این دارد با ما نیآیدصخیربن حذیفه مزنی به پا خاست و گفت «رشاد یافتی و خدا حجت خویش را به تو نمود، قسّم به خدایی که جز او خدایی نیست در مصاحبت کسانی که قصد و نیت دنیا دارند خیری نیست، ای مردم، توبه از گناه و خونخواهی پسر دختر پیمبرمان ما را به قیام واداشته، دینار و درهمی همراه نداریم، به طرف دم شمشیرها می رویم و نوک نیزه ها»، و کسان از هر سو بانگ زدند «ما دنیا نمی خواهیم و برای آن نیآمده ایم.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3219 تا 3221)

سدی بن کعب ازدی گوید: پیش یاران عبدالله بن سعد رفتیم که با وی وداع گوییم. او برخاست و با وی پیش سلیمان بن صرد خزاعی رفتیم. سلیمان مصمم شده بود حرکت کند. عبدالله بن سعد بدو گفت که به طرف عبیدالله بن زیاد رود. سلیمان و سران اصحابش گفتند «رای درست همین است که عبدالله بن سعد میگوید که به طرف عبیدالله بن زیاد حرکت کنیم که قاتل یار ماست و از جانب او مصیبت دیده ایمعبدالله بن سعد گفت «من چنین رای دادم اگر درست باشد توفیق خداست و اگر درست نباشد از جانب من است که از اندرز گفتن شما و خودم، نادرست باشد یا درست، باز نمی مانم. ما به خونخواهی حسین بیرون شده ایم و قاتلان حسین همگی در کوفه اند؛ از آنجمله عمربن سعدبن ابی وقاص و سران محلات و بزرگان قبایل. چرا از اینجا برویم و قاتلان و خونبها را واگذاریم؟» سلیمان بن صرد از رای دیگران پرسید گفتند «رای درست آورد و آنچه با شما گفت درست است به خدا اگر سوی شام رویم از قاتلان حسین بجز عبیدالله بن زیاد را نخواهیم یافت. خونبهای ما اینجا در شهرندسلیمان بن صرد گفت «اما رای من چنین نیست، آنکه یار شما را کُشت و سپاه سوی او فرستاد و گفت به نزد من امان ندارد مگر آنکه تسلیم شود و حکم خویش را درباره او روان کنم، این فاسق بن فاسق پسر مرجانه، عبیدالله بن زیاد بود، به نام خدای به طرف دشمنتان حرکت کنید. اگر خدایتان بر او ظفر داد امیدواریم کسانی که پس از او هستند نیروی کمتر داشته باشند و امید هست که این کسان از مردم شهرتان که پشت سر میگذارید تسلیمتان شوند که بنگرید و هرکه را در خون حسین شرکت داشته بکشید و به زحمت نباشید و اگر به شهادت رسیدید با منحرفان جنگ کرده اید و آنچه به نزد خدا هست برای نیکان و راستی پیشگان بهتر است(آل عمران، آیه 198)، به خدا اگر فردا با مردم شهرتان بجنگید چنان شود که هر کس کسی را ببیند که برادر یا پدر یا دوستش یا مردی را که کشتن او را نمی خواسته کشته، از خدا خیر خواهید و حرکت کنیدو مردم آماده حرکت شدند.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3221 تا 3222)

عبدالله بن یزید انصاری و ابراهیم بن محمد بن طلحه پیش سلیمان بن صرد در اردوگاه نخیله (65 ه.ق)

سدی بن کعب ازدی گوید: عبدالله بن یزید انصاری والی کوفه و ابراهیم بن محمد بن طلحه از رفتن سلیمان بن صرد و یارانش خبر یافتند و چنان دیدند که بروند و به آنها بگویند همدست ما شوید و اگر جز رفتن نخواستند از آنها بخواهند که منتظر بمانند تا سپاهی فراهم آرند و با جماعت و فوت به جنگ دشمن روند. پس آنها سوبد بن عبدالرحمان را پیش سلیمان بن صرد فرستادند تا به آنها بگوید عبدالله و ابراهیم برای کاری که امید هست خدا برای آنها و تو صلاحی در آن نهاده باشد پیش تو آیند. سلیمان بن صرد موافقت کرد و گفت «بگو بیآیندآنگاه سلیمان سران اصحاب خویش را خواست که اطراف وی بنشستند و چیزی نگذشت عبدالله بن یزید انصاری با بزرگان کوفه و نگهبانان و بسیاری از جنگاوران و ابراهیم بن محمد بن طلحه با جمعی از یاران بیآمدند. عبدالله بن یزید به هر مرد مشخصی که معلوم بود در خون حسین شرکت داشته گفت «همراه من میا» از جمله عمروبن سعدبن ابی وقاص، که بیم داشت او را ببینند و بر او بتازند. عبدالله بن یزید بعد از حمد خدا و ثنای وی گفت «مسلمان برادر مسلمان است که با وی خیانت و دغلی نکند شما برادران ما و اهل ولایتمان هستید که شما را از مردم هر شهر دیگری که خدا خلق کرده بیشتر دوست داریم، ما را به مصیبت خودتان دچار نکنید و در رای خویش مُصر مباشید و با جدایی از جماعت ما شمارمان را مکاهید، با ما بمانید تا آماده شویم و چون دانستیم که دشمنتان نزدیک شهرمان رسیده با همه جمع خویش سویشان رویم و با آنها بجنگیمابراهیم بن محمد بن طلحه نیز سخنانی در همین زمینه گفت. سپس، سلیمان بن صرد خزاعی بعد از حمد خدا و ثنای او گفت «میدانم که در کار نیکخواهی خلوص دارید و در مشورت کوشیده اید. ما به خدا تکیه داریم و در راه خداییم. برای کاری برون آمده ایم و از خدا میخواهیم که به راه رشاد و صوابمان برد. انشاء الله خواهیم رفتعبدالله بن یزید گفت «بمانید تا سپاهی انبوه همراه شما کنیم که با جماعت و قوت با دشمنتان روبرو شویدسلیمان بن صرد به آنها گفت «شما میروید و ما در کار خویش می اندیشیم. انشاء الله نظر ما به شما میرسدعون بن ابی جحیفه سوایی گوید: عبدالله و ابراهیم به سلیمان گفتند با آنها بماند تا با جماعت مردم شام مقابل شوند به شرط آنکه خراج جوخی را خاص سلیمان و یارانش کنند که از آن ایشان شود» سلیمان گفت «ما به طلب دنیا قیام نکرده ایم» آنها چنین گفتند از آنرو که شنیده بودند عبیدالله بن زیاد رو سوی عراق دارد.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3223 تا 3224)

سلیمان بن صرد گوید «ملامت یاران بصره و مداین مگویید» ؛ «جهاد سرگُل عمل است» (65 ه.ق)

عبدالله بن یزید و ابراهیم بن محمد سوی کوفه بازگشتند و آن «قوم توبه گران و خونخواه حسین» مصمم شدند از نخیله حرکت کنند و به مقابله عبیدالله ابن زیاد روند و چون نظر کردند یارانشان از مردم بصره و نیز مداین به وعده گاه نیآمده بودند و کسانی از یاران سلیمان بن صرد بیآمدند و ملامت آنها گفتند. اما سلیمان بن صرد گفت «ملامت آنها مگویید که به نظر من وقتی از کار شما و وقت حرکتتان خبر یابند با شتاب بیآیند که پندارم از آنرو به جای مانده اند که خرجی و لوازم کافی نداشته اند و مانده اند تا فراهم کنند و لوازم برگیرند که وقتی به شما میرسند نیرومند باشند، از دنبال شما به شتاب میرسند

آنگاه سلیمان به سخن ایستاد و حمد خدا و ثنای او کرد و گفت «ای مردم، خدا میداند نیت شما چیست و به طلب چه بیرون شده اید. دنیا را بازرگانهاست و آخرت را بازرگانها. بازرگان آخرت سوی آن می شتابد و در طلب آخرت میکوشد و آن را به چیزی نمی فروشد. طلا و نقره و دنیا و لذت نمی جوید اما بازرگان دنیا بر آن افتاده در آن می چرد و به جز دنیا چیزی نمی خواهد. خدایتان رحمت کند، در این سفر در دل شب نماز بسیار کنید در هر حال و با هر کار خیری که در قدرت شماست به خدا جل ذکره تقرب جویید تا با این دشمن منحرف ستمگر مقابل شوید که شما در پیشگاه خدا وسیله ای ندارید که ثواب آن از جهاد و نماز بزرگتر باشد که جهاد سرگُل عمل است. خدا ما و شما را در شمار بندگان صالح جهادگر خویش بدارد که در سختی ها صبور باشیم. امشب از این منزل حرکت میکنیم. انشاء اللهپس از «نخیله» حرکت کردند و حرکتشان شامگاه جمعه پنج روز رفته از ماه ربیع الاول سال شصت وپنجم هجرت بود.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3224 تا 3225)

«خوش ندارم که به جای ماندگان با شما بودند اگر با شما آمده بودند جز آشفتگی نمی آوردند»

آنگاه سلیمان، حکیم بن منقذ را خواست که میان مردم بانگ زد هیچکس شبانگاه این سوی «دیر اعور» نماند و مردم شب را در دیر اعور به سر بردند. بسیار کس به جای مانده بود. پس از آن سلیمان برفت تا در اقساس مالک بر ساحل فرات منزل کرد و در آنجا کسان را سان دید و هزار کس از آنها را به کنار زد. آنگاه گفت «خوش ندارم که به جای ماندگان با شما بودند اگر با شما آمده بودند جز آشفتگی نمی آوردند، خدا عزوجل نخواست بیآیند و بازشان داشت و این فضیلت را خاص شما کرد. پروردگارتان را ستایش کنید(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3225)

«یاران سلیمان بن صرد صبحگاهان به قبر حسین(ص) رسیدند» ؛ «هیچ روز دیگر بیشتر از آن مردم گریان دیده نشده بود»

آنگاه شبانه از منزلگاه برون شدند و صبحگاه به نزد قبر حسین بودند و یک شب و یک روز آنجا بماندند که صلوات وی می گفتند و برای وی غفران می خواستند. گوید وقتی به قبر حسین رسیدند یکباره بانگ برآوردند و بگریستند و به هیچ روز دیگر بیشتر از آن مردم گریان دیده نشده بود. عبدالرحمان بن غزیه گوید: وقتی به قبر حسین علیه السلام رسیدیم کسان یکباره گریستند و شنیدم که آرزو می کردند که با وی کشته شده بودند. سلیمان بن صرد گفت «خدایا حسین شهید پسر شهید، مهدی پسر مهدی، صدیق پسر صدیق را قرین رحمت بدار، خدایا ترا شاهد می کنیم که ما بر دین و راه آنها هستیم و دشمن قاتلانشان و دوست دوستدارانشان

«پروردگارا ما از یاری پسر دختر پیمبرمان باز ماندیم» ؛ «گناه گذشته ما را ببخش و توبه ما را بپذیر که تو توبه پذیر و رحیمی»

ابوصادق گوید: وقتی سلیمان بن صرد و یارانش به قبر حسین رسیدند یکباره بانگ برآوردند که پروردگارا ما از یاری پسر دختر پیمبرمان باز ماندیم گناه گذشته ما را ببخش و توبه ما را بپذیر که تو توبه پذیر و رحیمی. حسین و یاران شهید و صدیق وی را قرین رحمت بدار. پروردگارا ترا شاهد می گیریم که ما نیز بر همان روشیم که آنها به سبب آن کشته شدند، اگر گناهمان را نبخشی و بر ما رحمت نیآری جزو زیانکاران خواهیم بود. ابوصادق در ادامه گوید: آنها میگریستند و تضرع میکردند. پیوسته بر حسین و یارانش رحمت می فرستادند تا صبحگاه روز بعد که نماز صبح را به نزد قبر وی بکردند و این ماندن به نزد قبر کینه آنها را بیفزود. پس از آن برنشستند و سلیمان دستور حرکت داد. هیچ کس حرکت نمیکرد تا پیش قبر حسین آید و بایستد و بر او رحمت فرستد و غفران خواهد. گوید: به خدا دیدمشان که بر فبر حسین بیشتر ازدحام کرده بودند که کسان بر حجرالاسود می کنند. و چنین بود تا در حدود سی کس از یاران وی بماندند و سلیمان و یارانش قبر را در میان گرفتند. سلیمان گفت «حمد خدایی را که اگر خواسته بود ما را نیز حرمت شهادت با حسین را داده بود، خدایا اکنون که ما را از شهادت با وی محروم داشتی از شهادت پس از او محروم مدارعبدالله بن وال گفت «چنین دانم که به روز رستاخیز حسین و پدرش و برادرش به نزد خدا از همه اُمت محمد بهتر است. از بلیه این اُمت عجب مدارید که دو تن از آنها را کشتند و نزدیک بود آن یکی را نیز بکشندمسیب بن نجبه گفت «من از قاتلانشان و هرکه هم عقیده قاتلان باشد بیزارم با آنها دشمنی می کنم و می جنگمگوید: همه سران نیکوسخن کردند، مثنی بن مجزیه یکی از سران و بزرگان قوم بود و از اینکه نشنیدم او نیز مانند دیگران سخن کند آزرده شدم. به خدا چیزی نگذشت که او نیز سخنانی گفت که کمتر از سخن دیگران نبود، گفت «خدا این کسان را که یاد کردید به سبب انتساب پیمبرشان از دیگر کسان برتری داد، کسانی که آنها را کشته اند که ما از آنها بیزاریم و با آنها دشمن، از دیار و کس و مال خویش به منظور نابود کردن قاتلانشان جدا شده ایم، به خدا اگر جنگ با آنها به غروبگاه خورشید باشد یا انتهای زمین، سزاوار است بجوییم تا بدان برسیم که این غنیمت است و شهادتی که ثواب بهشت داردابوصادق گوید: بدو گفتم «راست گفتی و صواب آوردی و توفیق یافتیآنگاه سلیمان بن صرد از محل قبر حسین حرکت کرد ما نیز با وی حرکت کردیم و راه حصاصه گرفتیم پس از آن از انبار، سپس از صدود، آنگاه از قباره گذشتیم.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 4325 تا 3227)

«نامه عبدالله بن یزید انصاری به توبه گران و خونخواهان حسین» ؛ «هرکه بخواهد کوهها را از جای ببُرد کُلنگ هایش کُند شود»

در قیاره، نامه عبدالله بن یزید انصاری، ولایتدار کوفه توسط محل بن خلیفه طایی بدست سلیمان بن صرد رسید و با اشاره او یارانش به دو روی بایستادند و او نامه را بداد که بخواندند. عبدالله بعد از حمد خدا و ثنای او، بر سلیمان و مسلمانانی که با اویند سلام کرده بود و نوشته بود که این نامه ای است از یک اندرزگوی مشفق و نه دغلکار که دوست دارد او را دوستش شمارند. او نوشته بود «شنیده ام می خواهید با شمار اندک سوی جمع انبوه روید. و هرکه بخواهد کوهها را از جای ببرد کلنگ هایش کنُد شود و از کار بماند و عقل و عملش مذموم باشد. ای قوم ما، کاری نکنید که دشمنتان به طمع مردم این ولایت افتند که شما همه نیکانید و چون دشمن به شما دست یابد بدانند که شما شناختگان شهر خویشید و در کسانی که پشت سرتان مانده اند طمع آرند. اگر آنها بر شما غلبه یابند سنگسارتان کنند یا به ملت خویش برند و هرگز رستگاری نیابید. ای قوم، اکنون دست ما و دست شما یکی است، دشمن ما و شما نیز یکی است و چون با هم متفق شویم بر دشمنان غلبه یابیم و اگر اختلاف کنیم نیرویمان در قبال مخالفان سستی گیرد. ای قوم اندرز مرا دغلی مپندارید و با دستور من مخالفت مکنید، و وقتی این نامه را برای شما خواندند بیآیید، خدا شما را سوی اطاعت خویش برد و از عصیان خویش بدارد

وقتی نامه را برای سلیمان بن صرد و یارانش بخواندند سلیمان از رای آنان پرسید و یارانش بانگ زدند «رای خویش را با ما بگوی» سلیمان گفت «رای من اینست که هیچوقت مانند امروز به یکی از دو نیکوی، شهادت یا ظفر، نزدیک نبوده اید. رای من اینست که از این کار به حقّ، که خدایتان بر آن فراهم آورده و به سبب آن فضیلت می جویید باز مگردید، ما و اینان اختلاف داریم(منظور عبدالله بن یزید)، اگر اینان ظفر یابند(یعنی اگر ما باز گردیم) ما را دعوت می کنند که همراه عبدالله ابن زبیر(امیر مومنان در حجاز و مکه) جهاد کنیم و من جهاد همراه عبدالله ابن زبیر را ضلالت می بینم. اگر ما ظفر یافتیم کار را به اهلش می سپاریم و اگر کشته شدیم به نیتهای خویش کار کرده ایم و از گناهان خویش تایب شده ایم

«نامه سلیمان بن صرد به عبدالله بن یزید انصاری» ؛ «این قوم به بیعتی که کرده اند خوشدلند و از گناه بزرگشان توبه کرده اند»

و چون کسان به هیت رسیدند سلیمان بن صرد به عبدالله بن یزید نامه نوشت و نوشت که «اما بعد، نامه ترا خواندیم و نیت ترا بدانستیم که نیکو ولایتداری و نیکو امیر و نیکو برادر و عشیره. به خدا تو چنان کسی هستی که در غیاب از او در امانیم و در کار مشورت از او پند می جوییم و به هر حال خدا را ستایش می گوییم» و در ادامه با گفتن سوره توبه و آیات 111 تا 112 ، نوشت که «این قوم به بیعتی که کرده اند خوشدلند و از گناه بزرگشان توبه کرده اند و سوی خدا روی آورده اند و بر او توکُل کرده اند و به قضای خدا رضا داده اند. پروردگارا به تو توکُل می کنیم و سوی تو باز میگردیم که سرانجام سوی تو است و سلام بر تو بادمحل بن خلیفه طایی در ادامه گوید: و چون نامه سلیمان بن صرد به عبدالله بن یزید ولایتدار کوفه رسید گفت «این قوم مرگ می جویند، نخستین خبری که از آنها به شما رسد کشته شدنشان است، به خدا با حرمت کشته میشوند و بر مسلمانی. قسّم به پروردگارشان که به دست دشمن کشته نمی شوند تا نیروی خویش را بنمایند و بسیار کس از میانه کشته شود(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3228 تا 3231)

«برپا کردن بازار در قرقیسیا برای توبه گران و خونخواهان حسین» توسط «زفر بن حارث کلابی»

عبدالرحمان بن غزیه گوید: از هیت به قرقیسیا رسیدیم و آنجا فرود آمدیم، زفر بن حارث کلابی از ترس قوم توبه گران و خونخواهان حسین در قرقیسیا حصاری شده بود. سلیمان، مسیب بن نجبه را فرستاد و گفت «پیش عموزاده خویش رو و بگوی برای ما بازاری به پا کند که ما قصد وی نداریم بلکه به مقابله این منحرفان میرویممسیب برفت تا به حصار قرقیسیا رسید و با فرزند عموزاده خود قضیه را بگفت و او به پدرش زفر بن حارث کلابی خبر را بداد که گفت «پسرکم، نمیدانی مسیب کیست؟ این یکه سوار همه مضریان حمراء است و اگر از بزرگان قوم ده کس را بشناسند او یکی از آن جمله است. او مردی است عابد و دیندار، بگو بیآید» آنگاه زفر پس از گفتگویی با مسیب، پسرش را خواست و گفت برای آنها بازاری به پا کند و بگفت تا هزار درم و یک اسب به مسیب دهند. مسیب گفت «به مال حاجت ندارم که برای آن قیام نکرده ایم، اسب را می پذیرم شاید اگر اسبم از پای درآید یا لنگ شود به کارم آید

پس مسیب سوی یاران خود رفت و بازاری برایشان بپا کردند و از پس بپا کردن بازارها و دادن علوفه و آذوقه بسیار، بیست شتر برای مسیب بن نجبه فرستاد، برای سلیمان بن صرد نیز همانند آن فرستاد. پسر زفر درباره سران اردو پرسید که عبدالله بن سعد بن نفیل و عبدالله بن وال و رفاعه بن شداد را برای وی نام بردند با سران قبایل. زفر برای سران سه گانه هر کدام ده شتر فرستاد و علوفه و آذوقه بسیار. برای اردو شتران بسیار و جو فرستاد و غلامان زفر گفتند «از این شتران هرچه می خواهید بکشید و از این جو هرچه می خواهید ببرید و از این آرد هرچه می توانید توشه برگیرید و آنروز در رفاه بودند که محتاج خرید چیزی از بازارها نشدند مگر آنکه کسی جامه ای یا تازیانه ای می خرید.

اردو «قوم توبه گران و خونخواهان حسین» در «عین الورده» (ربیع الآخر 65 ه.ق)

روز بعد حرکت کردند و زفر پیغام داد که سوی شما میآیم و بدرقه تان می کنم. پس بیآمد و به سلیمان گفت «(دشمنتان) پنج امیر فرستاده اند که از رقه حرکت کرده اند و حصین بن نمیر سکونی و شرحبیل بن ذی الکلاع و ادهم بن محرز باهلی و ابومالک بن ادهم و ربیعه ابن مخارق غنوی و جبله بن عبدالله با آنها هستند و همانند خار و درخت سوی شما آمده اند با شمار بسیار و نیروی قوی، به خدا کمتر مردانی دیده ام که به دیدار و لوازم و شایستگی خیر بهتر از مردان همراه تو باشند، ولی جمعی بیشمار سوی شما روانند. اگر خواهید شهر خویش را بر شما بگشاییم که وارد آن شوید و اگر خواهید بر در شهر ما جای گیرید ما نیز برون شویم و پهلوی شما اردو زنیم و چون این دشمن بیآید همگی با آنها بجنگیمسلیمان ابن صرد گفت «به خدا تکیه می کنیم مردم شهر خویش کوفه نیز چنین می خواستند و چنین گفتند که تو می گویی و از پس آنکه حرکت کردیم برای ما نوشتند، اما این را مناسب خویش ندیدیم و چنین نخواهیم کردزفر گفت «آنچه را میگویم در نظر بگیرید و بپذیرید. قوم دشمن از رقه حرکت کرده اند پیش از آنها به "عین الورده" برسید و شهر را پشت سر خویش نهید که روستا و آب و لوازم و عرصه مابین شهر ما و شهرتان به دست شما باشد و امنیت خاطر داشته باشید، به خدا اگر اسبان من نیز چون مردانم بودند، کمکتان میدادم، امیدوارم زودتر از آنها به عین الورده برسید و در عرصه باز با آنها رو به رو مشوید که تیراندازی کنید و ضربت زنید که آنها از شما بیشترند، در مقابلشان صف مبندید که با شما پیاده نمی بینم و همه تان سوارید و این قوم با سوارگان و پیادگان با شما مقابل میشوند، اگر شما در یک صف باشید و پیادگان به شما حمله کنند و به صف پیش روند صف بشکند و هزیمت رخ دهدآنگاه زفر با آنها وداع گفت و از خدا خواست که همراهیشان و یاریشان کند. کسان ثنای او گفتند و برایش دعا کردند، سلیمان بن صرد گفت «میزبان خوبی بودی، نیکو جای دادی و نیکو پذیرایی کردی و در کار مشورت نیک خواهی کردی

آنگاه قوم توبه گران و خونخواهان حسین با شتاب برفتند و زودتر از قوم دشمن به عین الورده رسیدند و در مغرب آن فرود آمدند و در آنجا اردو زدند و پنج روز بماندند و حرکت نکردند، استراحت کردند و آرام گرفتند و اسبان خویش را استراحت دادند.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3231 تا 3234)

عبدالله بن غزیه گوید: مردم شام بیآمدند تا به مقدار یکروز و شب راه از عین الورده فاصله داشتند. آنگاه سلیمان بن صرد میان یاران ایستاد و حمد خدای به تقصیل گفت و ثنای او کرد و از آسمان و زمین و کوهها و دریاها و آیت ها که در آن هست سخن آورد، و از دنیا گفت و تحقیر کرد، و از آخرت سخن آورد و بدان ترغیب کرد و چندان بگفت که من شمار نتوانستم کرد و سپس گفت «خدا دشمن را که روزها و شبها سوی او رهسپار بوده اید سوی شما آورده در خانه و جایگاهشان. وقتی با آنها مقابل شدید صمیمانه بکوشید «هیچکس به آنها پشت نکند، مگر برای جنگ منحرف شود یا سوی گروهی دیگر رود(سوره انفالفراری را نکشید و زخمدار را بیجان مکنید. اسیر مسلمان را نکشید مگر پیش از آنکه اسیرش کرده اید با شما بجنگد یا از جمله قتله برادران شما باشد به دشت طف که رحمت خدا بر آنها باد. روش امیرمومنان علی بن ابیطالب درباره مسلمانان چنین بود. اگر من کشته شدم سالار کسان مسیب بن نجبه است اگر او کشته شد سالار کسان عبدالله بن وال است و اگر او کشته شد سالار کسان رفاعه بن شداد است. خدا رحمت کند کسی را که به پیمان خدا وفا کند

نبردهای «قوم خونخواهان حسین» با «نیروهای خلیفه اموی شام عبدالملک بن مروان» و سردارش عبیدالله ابن زیاد (65 ه.ق)

آنگاه مسیب بن نجبه را با چهارصد سوار فرستاد و گفت «برو تا به نخستین اردویشان برسی و به آنها حمله بر، اگر نتیجه دلخواه بود که خوب وگرنه با یاران خویش بازگرد، مبادا فرود آیی و یا بگذاری یکی از همراهانت فرود آید یا پیشروی کند، مگر اینکه از این کار ناچار باشدحمید بن مسلم که جزو سواران مسیب بن نجبه بود گوید: توسط یک بدوی خرچران فهمیدیم که نزدیکترین اردوی قوم دشمن، اردوی پسر ذوالکلاع است که با حصین که سالار همه جمع بود اختلاف داشت. با شتاب سوی آنها رفتیم به خدا ناگهان نزدیکشان رسیدیم که غافل بودند و به یک طرف اردویشان حمله بردیم که چندان نجنگیدند و هزیمت شدند و چند کس بکشتیم و زخمی بسیار بود و چهارپایان از آنها بگرفتیم و آنچه سبک بود از آنجا برگرفتیم و پیش سلیمان بازگشتیم.

آنگاه عبیدالله ابن زیاد خبر یافت و حصین بن نمیر را با دوازده هزار کس سوی ما فرستاد و ما به روز چهارشنبه هشت روز مانده از جمادی الاول سوی آنها رفتیم، سلیمان، عبدالله بن سعد را بر پهلوی راست خویش نهاده بود و ربیعه بن مخارق غنوی را بر پهلوی چپ و خود در قلب ایستاد. آنگاه قوم دشمن به طرف ما آمدند و از ما خواستند که بر عبدالملک بن مروان اتفاق کنیم(بیعت با خلیفه گری او) و به اطاعت وی در آییم. ما نیز از آنها خواستیم که عبیدالله ابن زیاد را به ما بدهند که او را به عوض یکی از یاران مقتولمان بکشیم و عبدالملک بن مروان را خلع کنند و کسانی از خاندان عبدالله ابن زبیر که در دیار ما بودند بیرون شوند. آنگاه این کار را به خاندان پیمبرمان که خدا از جانب آنها نعمت و حرمتمان داده باز بریم. اما قوم دشمن نپذیرفتند و ما نیز نپذیرفتیم.

کشته شدن سران «قوم توبه گران و خونخواهان حسین» (ربیع الآخر 65 ه. ق)

پس پهلوی راست و چپ و قلب ما بر آنها حمله برد و هزیمتشان کرد و به اردوگاهشان رسیدیم و همچنان ظفر با ما بود تا شب میان ما و آنها جدایی آورد. روز بعد پسر ذوالکلاع با هشت هزار کس بیآمد که عبیدالله بن زیاد او را به کمک حصین بن نمیر فرستاده بود و پیغام و ناسزا و ملامت پسر ذوالکلاع کرده بود که «مانند غافلان عمل کردی که اردوگاهت را از دست دادی، سوی حصین بن نمیر برو و سالار جمع اوستو صبحگاهان سوی ما آمدند و ما سوی آنها رفتیم و همه روز جنگی کردیم که هرگز پیر و جوان مانند آن ندیده بود و از جنگ جز برای نماز باز نماندیم و شبانگاه از هم جدا شدیم که به خدا بسیار کس از ما را زخمی کرده بودند ما نیز زخم بسیار به آنها زده بودیم. ما سه نقل گوی داشتیم: رفاعه بن شداد بجلی در پهلوی راست نقل میگفت و کسان را ترغیب میکرد و از آنجا دور نمیشد و روز دوم جنگ که ابوالجویریه عبدی زخمی شد و پیش بارها بماند، صحیر بن حذیفه میان ما میگشت و کسان را ترغیب میکرد. چنین بودیم تا صبح شد و حصین بن نمیر و ادهم بن محرز باهلی با ده هزار کس سوی ما آمدند و روز سوم که جمعه بود تا نیمروز بجنگیدیم. آنگاه شامیان بر ما فزونی گرفتند و از هر سوی به ما تاختند و چون سلیمان بن صرد چنین دید که یاران وی چه می کشند پیاده شد و بانگ زد «ای بندگان خدا هرکه میخواهد زودتر به پیشگاه خدا رود و از گناه خویش توبه کند و به پیمان خویش وفا کند سوی من آید. آنگاه نیام شمشیر خود را شکست. بسیار کس با او پیاده شدند و نیام شمشیرها را شکستند و با سلیمان برفتند و با شمشیر برهنه حمله بردند و همچنان بجنگیدند و از مردم شام بسیار کس بکشتند و زخم زدند و زخمی بسیار شد و چون حصین بن نمیر صبوری و دلیری قوم را بدید پیادگان را فرستاد که آنها را با تیر بزنند و سواران و پیادگان شام آنها را در میانشان گرفتند و یزید بن حصین تیری به سلیمان بن صرد انداخت که سلیمان بیفتاد و برجست و باز بیفتاد و کشته شد.

وقتی سلیمان کشته شد مسیب بن نجبه پرچم را گرفت و خطاب به سلیمان گفت «ای برادر، خدایت رحمت کند که نیک کوشیدی و تکلیف خود را انجام دادی و تکلیف ما بماندآنگاه پرچم را بگرفت و حمله برد و مدتی بجنگید و بازگشت. آنگاه باز حمله برد و بجنگید و باز آمد، مکرر چنین کرد تا کشته شد، خدایش رحمت کند. عبدالله بن عوف گوید: وقتی مسیب بن نجبه کشته شد عبدالله بن سعد پرچم را گرفت و رحمه الله علیه گفت و پس از آن گفت: آنها دو برادر من بودند «بعضی از ایشان تعهد خویش را به سر برده و شهادت یافته و بعضی از ایشان منتظرند و به هیچوجه تغییری نیافته اند(سوره احزاب، آیه 33)» آنگاه با "ازدیانی" که همراه وی بودند پیش رفت. به خدا در این حال بودیم که سه سوار بیآمدند عبدالله بن خضل طایی و کثیر بن عمرو مزنی و سعد بن ابی سعد حنفی که با سعد بن حذیفه و یکصدوهفتاد کس از مردم مداین حرکت کرده بودند و گفته بود «منزلها را با شتاب طی کنید و به یاران ما برسید و بشارتشان دهید که ما سوی آنها روانیم که پشتشان محکم شود و خبرشان دهید که سیصد سوار از مردم بصره با مثنی بن مخربه عبدی نیز روان شده اندآنان در ما نگریستند و چون از پا درآمدن یاران خویش و زخمهای ما را بدیدند بگریستند. پس از آن نبرد کردیم که مزنی کشته شد و حنفی نیزه خورد و میان کشتگان بیفتاد پس از آن برخاست و نجات یافت. طایی که یکه سواری سخندان بود نیز جنگی سخت کرد و رجز می خواند او نیزه خورد و بینی اش بشکست. ربیعه بن مخارق حمله ای سخت به ما آورد و با عبدالله بن سعد بیآویخت و شمشیرهایشان کاری نساخت، و برادرزاده مخارق بن ربیعه نیزه در گلوگاه عبدالله بن سعد فرو برد و خونش را بریخت.

«ادهم بن محرز باهلی از شامیان» ؛ «اینان ما را همانند مشرکان میدانند ، پندارند که هر کس از آنها را بکُشیم شهید است»

«پس از آنکه یکه سواران ما را بکشتند عبدالله بن وال را ندا دادیم اما او در مجاورت ما با گروهی درگیر بود. رفاعه بن شداد حمله برد و آنها را عقب نشانید آنگاه عبدالله بن وال به طرف پرچم آمد که عبدالله بن خازم کثیری آنرا برگرفته بود. او به عبدالله ابن وال گفت «پرچم خویش را از من بگیر که می خواهم نبرد کنم» ابن وال گفت «همین کار که می کنی متضمن جهاد است و پاداش» پس بانگ زدیم «ای ابوعزه(عبدالله ابن وال)، خدایت رحمت کند از سالارت اطاعت کنپس او لحظه ای چند پرچم را نگهداشت پس از آن عبدالله ابن وال پرچم را از او بگرفت و این به وقت پسین بود. پس به آنها حمله برد و ما نیز حمله بردیم و مسافتی دراز عقبشان راندیم. پس از آن از هر سوی به ما تاختند و پسمان زدند. شب هنگام، ادهم بن محرز باهلی از شامیان جنگ با ما را عهده کرد و با سواران و پیادگان خویش به ما حمله آورد و عبدالله ابن وال کشته شد.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3235 تا 3242)

فروه بن لقیط گوید: در ایام امارت حجاج بن یوسف از ادهم بن محرز باهلی در شام شنیدم که می گفت «به یکی از سالاران مردم عراق حمله بردم که او را عبدالله بن وال میگفتند. او آیاتی از سوره آل عمران میخواند. به چشم دیدم و با خود گفتم اینان ما را همانند مشرکان میدانند و پندارند که هر کس از آنها را بکشیم شهید است، پس بدو حمله بردم و دست چپش را قطع کردم و اندکی دور شدم و بدو گفتم: چنان دانم که دوست داری اینک پیش کسان خویش روی» گفت «خطا می کنی، دوست ندارم که این دست تو بود، مگر آنکه قطع آن نیز پاداشی همانند دست خودم داشت» گفتم «چرا؟» گفت «برای آنکه خدا گناه آن را بر تو نهد و پاداش مرا بزرگ کندادهم بن محرز باهلی می گفت «به خشم آمدم سوی او تاختم و با نیزه بزدم و خونش بریختم که از پای درآمد. بعدها گفتند: وی از جمله فقیهان مردم عراق بوده که روزه و نماز بسیار می کرده اند و کسان را فتوا می داده اند

آغاز عقب نشینی «قوم توبه گران و خونخواهان حسین» با فرماندهی رفاعه بن شداد بجلی (ربیع الآخر 65 ه.ق)

عبدالله بن غزیه گوید: وقتی عبدالله بن وال کشته شد نگریستم و دیدیم که عبدالله بن خازم پهلوی وی مقتول افتاده و پنداشتیم که رفاعه بن شداد بجلی است. یکی از مردم بنی کنانه رفاعه بن شداد را گفت «پرچم خویش را بگیر» رفاعه گفت «آنرا نمی خواهم» گفتیم «انا لله، چرا؟» رفاعه گفت «بیآیید باز گردیم، شاید خدا به روزی سختتر بر ضد حریفان فراهممان کندعبدالله بن عوف احمر گفت «به خدا نابودمان می کنند، اگر باز گردیم دنبالمان میکنند و یک فرسخ نرفته ایم که همگی نابود میشویم، اگر هم کسی از ما نجات یابد بدویان و مردم دهکده ها بگیرندش و او را وسیله تقرّب به حریفان کنند و دست بسته کشته شود، ترا به خدا چنین مکن، اینک خورشید به طرف غروب میرود و شب فرا میرسد، بر اسبان خویش با آنها بجنگیم تا صبح شود و فرصت داشته باشیم که هر کس زخمی خویش را بردارد و ده و بیست کس با هم راهی شوند و کسان بدانند رو سوی کجا دارند و از پی همدیگر بودند. اگر چنین شود که تو گویی، مادری به نزد فرزند توقف نکند و کس راه خویش نداند و تا صبح شود همه کشته شده باشیم یا اسیر» رفاعه بن شداد گفت «رای درست آوردی» آنگاه رو به مرد کنانی گفت «پرچم را نگه میداری یا از تو بگیرم» آن مرد از بنی کنانه گفت «من آنچه تو میخواهی نمی خواهم، من می خواهم به پیشگاه پروردگار خویش روم و به برادران خویش واصل شوم و از دنیا سوی آخرت روم، تو نقره دنیا میخواهی و هوس بقاء داری و جدا شدن از دنیا را خوش نداری، به خدا دوست دارم که به مقصود برسیآنگاه پرچم را به رفاعه بن شداد بجلی داد و برفت تا پیشروی کند که ابن احمر بدو گفت «خدایت رحمت کند لختی به نزد ما نبرد کن و خویشتن را به هلاکت میندازو همچنان او را قسّم داد تا وی را بداشت.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3242 تا 3244)

«ناله حزین پسرکی کنانی»

عبدالله بن غزیه در ادامه روایتش گوید: مردم شام به همدیگر بانگ میزدند که «خدا هلاکشان کرد، پیش بروید و پیش از شب کارشان را تمام کنیدو آنها پیش آمدن آغاز کردند، اما با نیرویی سخت و یکه سواران دلیر مقابل شدند که مرد ضعیف میانشان نبود که به آنها دست توانند یافت و تا هنگام عشا با آنها به سختی جنگیدند. و شبانگاه بود که مرد کنانی کشته شد. قبل از کشته شدن پسرش که طفلی خرُدسال بود و محمد نام داشت ندا زد «ای مردم شام، کسی از مردم کنُده میان شما هست؟» چند کس از نیروهای شام گفتند «بله، ما هستیم» گفت «این برادر زاده تان را بگیرید و پیش قوم خویش به کوفه فرستید، من عبدالله بن عزیز کنُدیم» شامیان گفتند «تو عموزاده مایی و امان داری» پسرک محمد گفت «به خدا به قتلگاه برادرانم(منظور "محل شهدای کربلا" است) که نور ولایت و میخهای زمین بودند و خدا به سبب امثالشان یاد میشد بی رغبت نیستمو پسر از دنبال پدر گریستن آغاز کرد و پدرش در حالیکه هنوز رمقی در حیات داشت بدو گفت «پسرکم، اگر چیزی بر اطاعت پروردگار مرجح توانست بود، تو بودیشامیان قومش وقتی ناله و گریه پسرش را از دنبال وی دیدند قسّمش دادند و رقت بسیار وانمودند تا آنجا که خود بنالیدند و گریستند. آنگاه پسر از جایی که مردم شامی قومش آمده بودند بهنگام شب به صفشان حمله برد و نبرد کرد تا کشته شد.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3242 تا 3245)

مسلم بن زحر خولانی گوید: هنگام شب کریب بن زید حمیری با پرچم بلقا سوی جمعی حدود صد کس از مردم حمیر و همدان رفت و از کاری که شبانگاه رفاعه بن شداد بجلی می خواست بکند سخن کرد و گفت «بندگان خدا به پیشگاه پروردگار خویش روید، به خدا هیچ چیز دنیا جای رضایت خدا و توبه به پیشگاه او را نمیگیرد. شنیده ام جمعی از شما میخواهند بازگردند و سوی دنیای خویش روند که از آنجا برون شده اند اگر به دنیای خویش بازگردند به گناهانشان بازمیگردند ولی به خدا من پشت به این دشمن نمی کنم تا همانند برادرانم کشته شوماطرافیانش اجابتش کردند و گفتند «رای ما نیز همانند رای تو است» وی با پرچم خویش سوی قوم پسر ذوالکلاع رفت و او گفت «شما امان دارید» اما کریب بن زید حمیری گفت «ما در دنیا امان داشته ایم، به جستجوی امان آخرت آمده ایمو چندان با قوم شامیان جنگیدند که کشته شدند.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3245)

«بازگشت از پا افتادگان و زخمیان قوم توبه گران و خونخواهان حسین به ولایات خود» (65 ه.ق)

و چون شب شد و مردم شام به اردوگاهشان باز رفتند رفاعه بن شداد در کار مردانی که از پای درآمده بودند و زخمیانی که توان حرکت نداشتند نگریست و آنها را به قومشان سپرد. آنگاه با کسان همه شب راه پیمود و صبحگاهان در تنینیر بود و از خابور گذشت و معبرها را برید. رفاعه بن شداد، ابوالجویریه عبدی را با هفتاد سوار پشت سر نهاده بود که پوشش جماعت باشند. چنین کردند تا از جانب صحرا به قرقیسیا رسیدند، زفر همانند نوبت پیشین برای آنها آذوقه و علوفه و طبیبانی فرستاد و گفت «هر مدت که میخواهید پیش ما بمانید که حرمت و معاونت می بینیدآنها سه روز بماندند پس از آن هر کدامشان از آذوقه و علوفه هرچه خواستند توشه گرفتند و برفتند. در این میان سعد بن حذیفه در هیت از بدویان شنید که چه بر سر قوم سلیمان بن صرد خزاعی آمده، پس بازگشت و در صندوا به مثنی بن مخربه عبدی رسید و قصه را با وی بگفت، آنجا بماندند تا خبر رسید رفاعه بن شداد نزدیک دهکده رسیده، پس به پیشواز او و قومش رفتند و سلام گفتند و از مرگ یارانشان به همدیگر خبر دادند و به نزد یکدیگر گریستند. یکروز و یکشب آنجا بودند، سپس مردم مداین سوی مداین رفتند و مردم بصره سوی بصره و مردم کوفه راه کوفه گرفتند و بدانستند که مختار به زندان است.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3246 تا 3247)

«خلیفه عبدالملک ابن مروان بر منبر شام» ؛ «خدا، سران فتنه زای و گمراه کننده را بکُشت و سر ضلالت با شمشیرها پاره پاره شد»

از طرفی دیگر، صبحگاهان به روز چهارم نبرد، حصین بن نمیر سالار سپاه شام کس فرستاد و معلوم داشت که جماعت قوم سلیمان بن صرد رفته اند و او کس بدنبالشان نفرستاد و شتابان با کسان برفت. عبدالرحمان بن یزید گوید: ادهم بن محرز باهلی، خبر فتح را برای خلیفه اموی عبدالملک ابن مروان برد. پس خلیفه عبدالملک ابن مروان در شام به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد، سپس گفت «اما بعد، خدای، از جمله سران عراق سلیمان بن صرد، فتنه زای و سر ضلالت را بکُشت، بدانید که سر مسیب بن نجبه با شمشیرها پاره پاره شد و نیز خدا، از سران آنها دو گمراهِ گمراه کننده: عبدالله بن سعد ازدی و عبدالله بن وال بکری را بکُشت و از پس اینان کسی که دفاع یا مقاومت کند نماند. کشته شدن سلیمان بن صرد و توبه گران که در عین الورده با وی کشته شدند در ماه ربیع الآخر 65 ه.ق بود.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3246 تا 3247)

پیشگویی مختار از قیام «این مردِ به غزا رفته» ؛ «خبری آید وحشت انگیز ، تصادفی هلاکت خیز و کُشتاری جامع»

ابومخنف گوید: مختار حدود پانزده روز در زندان ببود، آنگاه به یاران خویش گفت «برای این مردِ به غزا رفته(برای مسلمانان غزا، یعنی جنگ با کفار)، از ده روز یا کمتر از یک ماه بشمارید آنگاه خبری آید وحشت انگیز، تصادفی هلاکت خیز و ضربتی قاطع و کُشتاری جامع و کاری نابودی آور. آنگاه کی مرد آن است؟ من مرد آنم. تکذیب مکنید، من مرد آنم.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3247)

مختار می‌گفت «سلیمان کسی نبود که به وسیله وی ظفر یابید» ؛ «امیر فرمان یافته ، انتقام گیرنده و قصاص گیرنده از قاتلان منم»

آبان بن ولید گوید: وقتی رفاعه بن شداد از عین الورده بازگشت مختار که در زندان بود بدو نوشت «آفرین به گروهی که وقتی برفتند خدا پاداششان را بزرگ کرد و وقتی بیآمدند از بازگشتشان خشنود شد. قسّم به پروردگار کعبه هیچکس از شما قدمی برنداشت و کامی نگذاشت مگر ثواب خدای در مقابل آن از مُلک دنیا بزرگتر بود. سلیمان تکلیف خویش را به سر برد و خدایش ببُرد و روح وی را با ارواح پیمبران و راستی پیشگان و شهیدان پارسا قرین کرد، وی کسی نبود که به وسیله وی ظفر یابید، امیر فرمان یافته و امانتدار موتمن و سالار سپاه و قاتل ستمگران و انتقام گیرنده از دشمنان و قصاص گیرنده از قاتلان منم، آماده باشید و خوشدل باشید و بشارت جویید که شما را به کتاب خدا و سُنت پیمبر وی صلی الله علیه وسلم و خونخواهی اهل بیت و دفاع از ضعیفان و نبرد منحرفان دعوت میکنم والسلام.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3247 تا 3248)

«طنز تاریخ» ؛ گفتگوی «عبدالملک از قوم شام» و «حمید از قوم توبه گران و خونخواهان حسین» در کنار «خانه حرام خدای»

حمید بن مسلم ازدی، که جزو نیروهای سلیمان بن صرد بود، گوید: وقتی آماده بازگشتن شدیم(بعد از تصمیم گیری رفاعه بن شداد)، عبدالله بن غزیه(روایت کننده ای از نیروهای سلیمان بن صرد) بر کُشتگان بایستاد و گفت «خدایتان رحمت کند، شما راستی آوردید و صبوری کردید و ما دروغ آوردیم و فرار کردیموقتیکه برفتیم و صبح شد عبدالله بن غزیه با حدود بیست کس میخواستند سوی دشمن بازگردند و جانبازی کنند. اما رفاعه بن شداد و عبدالله بن عوف و جمعی از کسان بیآمدند و گفتند «شما را به خدا پراکندگی و کاستی ما را بیشتر نکنید که تا وقتی مردم صاحب همت همانند شما میان ما هست با نیکی قرینیم» و همچنان بگفتند و قسّم دادند تا بازشان گردانیدند بجز یکی از مردم مزینه بنام عبیده پسر سُفیان، که با قوم بیآمد و چون از او غافل شدند برفت تا با شامیان مقابل شد و با شمشیر حمله برد تا کُشته شد. حمید بن مسلم ازدی گوید: این مرد مزنی(عبیده پسر سُفیان) دوست من بود و چون می خواست برود او را به خدا قسّم دادم میگفت «در امور دنیا هرچه از من خواسته بودی حقّ تو بود و می باید عمل کنم، اما این که می خواهی، خدا را از آن منظور دارمپس از من جدا شد و به مقابله قوم شامیان رفت و کشته شد. به خدا چیزی را از این خوشتر نداشتم که یکی را ببینم که درباره وی با من سخن کند که وقتی با قوم شامیان مقابل شد چه کرد.

تا اینکه «عبدالملک بن جزء بن حدرجان ازدی(که جزو قوم شامیان بود و در جنگهای عین الورده شرکت داشت) را در مکه بدیدم(چه سالی؟ معلوم نیست! احتمالآ وقتیکه امویان بنی مروانی قبضه قدرت را کاملآ در دستان خود داشتند!!) و میان ما سخن رفت و از آنروز یاد کردیم. عبدالملک بن جزء گفت «شگفت ترین چیزی که در جنگ عین الورده پس از هلاکت قوم توبه گران و خونخواهان حسین دیدم این بود که یکی بیآمد و با شمشیر به من حمله آورد و ما به مقابله وی شتافتیم. به او رسیدم که به زمین افتاده بود و شعری به این مضمون می خواند: «من از خدا سوی خدا می گریزم/ خدایا در نهان و آشکار رضوان تو می جویمبدو گفتم «از کدام قومی؟» گفت «از فرزندان آدمگفتم «از کدام طایفه؟» گفت «ای ویران کنندگان خانه حرام خدای، نمی خواهم شما را بشناسم و شما مرا بشناسیدپس سلیمان بن عمرو ازدی به روی وی افتاد، سلیمان از نیرومندان قوم بود، همدیگر را زخمی کردند. آنگاه کسان از هر سو بدو حمله بردند و خونش بریختند. به خدا هیچکس را نیرومندتر از او ندیدم.

حمید بن مسلم گوید: وقتی عبدالملک بن جزء با من که دوست داشتم سرانجام عبیده پسر سُفیان را بدانم چنین گفت، چشمانم پُر از اشک شد. عبدالملک بن جزء گفت «مگر میان تو و او خویشاوندی هست؟» گفتم «نه، یکی از مضریان بود که با منش دوستی و برادری بودعبدالملک بن جزء گفت «خدا اشکت را روان نکند، چرا بر یک مرد مضری می گریی که به حال گمراهی کُشته شده؟» گفتم «نه به خدا، به حال گمراهی کُشته نشد، به حال یقین و هدایت پروردگار خویش کُشته شدعبدالملک بن جزء گفت «خدا ترا- تو را- قرین وی کندگفتم «آمین، خدا ترا نیز قرین حصین بن نمیر کند و خدا اشک ترا بر او خشک نکند» آنگاه برخاستم، او نیز برخاست.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج7، ص 3248 تا 3250)

قیام مختار در کوفه (66 تا 67 هجری قمری/ 686 تا 687 میلادی)

در تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 8، ظهور مختار در سال 66 ه.ق را از مهمترین حوادث سال میداند. مختاربن ابی عبیده ثقفی در این سال در کوفه به خونخواهی حسین بن علی بن ابیطالب برخاست و عبدالله بن مطیع عدوی عامل امیرمومنان حجاز و کوفه و بصره عبدالله ابن زبیر را از کوفه بیرون کرد.

وقتی یاران سلیمان بن صرد، از جمله رفاعه بن شداد بجلی و مثنی بن مخربه عبدی و سعد بن حذیفه و یزید بن انس و احمر بن شمیط احمسی و عبدالله بن شداد بجلی و عبدالله ابن کامل بیآمدند مختار از زندان به آنها نامه نوشت که در سطور بالا خبرش گفته شد. آنان نیز عبدالله ابن کامل را سوی مختار فرستادند و گفتند «به او بگوی: ما نامه را خواندیم و چنانیم که خواهی، اگر خواهی بیآییم و ترا از زندان برون آریم، چنین کنیممختار بعد از گرفتن پیغام، از اینکه شیعیان بر او فراهم شدند خرسند شد و به آنها گفت «چنین مکنید که من همین روزها از زندان بیرون می شوم.» (تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3284 تا 3285)

ضمانت عبدالله بن عمر و بزرگان کوفه برای آزادی مختار ؛ قسّم مختار به خدای یگانه ، که حادثه نیانگیزد (66 ه.ق)

اسماعیل بن کثیر گوید: مختار از زندان غلامش «زربیا» را با نامه ای سوی دامادش «عبدالله بن عمر» فرستاد و برای بار دوم از او خواست تا «نامه ای به این دو ستمگر بنویس شاید به لطف و برکت و منت تو، خدا مرا از دست آنها رهایی دهد و سلام بر تو باد» عبدالله پسر عمر نیز نامه ای به عبدالله بن یزید و ابراهیم بن محمد بن طلحه نوشت و گفت «خویشاوندی مرا با مختار بن ابی عبید و دوستی مرا با خودتان میدانید به حقّ آنچه میان من و شما هست قسّمتان میدهم او را رها کنید و سلام بر شما با رحمت خدایو چون نامه عبدالله بدست آنها رسید برای مختار کفیلانی خواستند که ضامن تن وی شوند و بسیار کس از یاران مختار بیآمدند. اما حارث بن یزید به عبدالله بن یزید گفت «ضمانت اینان را برای چه می خواهی؟ ده تن از بزرگان مشهور کوفه را ضامن او کن و بقیه را واگذارعبدالله بن یزید عامل کوفه نیز چنین کرد. و چون بزرگان کوفه ضامن مختار شدند عبدالله بن یزید و ابراهیم بن محمد بن طلحه مختار را خواستند و او را به خدای یگانه، دانای غیب و شهود و رحمان رحیم، قسّم دادند که حادثه نیانگیزد و مادام که حکومت با آنهاست بر ضدشان قیام نکند و اگر کرد هزار شتر به عهده دارد که بر در کعبه بکُشد و همه مملوکان وی از مرد و زن آزاد باشند. مختار نیز به این ترتیب برای آنها قسّم خورد، آنگاه از زندان برون آمد و به خانه خویش رفت.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3285 تا 3286)

مختار گوید «خدایشان بکُشد ، چه احمقند که پندارند به این قسّم ها پایبندم»

حمیدبن مسلم که قبلآ با سلیمان بن صرد در نبردهای عین الورده بود گوید: از مختار شنیدم که می گفت «خدایشان بکُشد، چه احمقند که پندارند به این قسّم ها پایبندم. قسّم خدا، که برای آنها یاد کرده ام، چنانست که وقتی به قید قسّم تعهدی کردم و چیزی را بهتر از آن دیدم، قسّم خویش را بگذارم و به چیز بهتر پردازم و قسّم خود را کفاره کنم. قیام من بر ضد اینان بهتر از آنست که دست از ایشان بدارم، قسّم خویش را کفاره می کنم. قربان کردن هزار شتر از آب دهان انداختن برای من آسانتر است، مگر بهای شتر چقدر است که از آن بترسم. اما آزادی مملوکانم(برده و کنیزانم)، به خدا دوست دارم کارم به سامان رسد و هرگز مملوکی نداشته باشم.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3286)

عبدالله بن مطیع عامل عبدالله ابن زبیر در کوفه (66 ه.ق)

و چون مختار از زندان برون شد شیعیان پیش وی رفت و آمد کردند و بر او فراهم شدند و بدو رضا دادند. وقتی مختار به زندان بود پنج کس از جانب وی با کسان بیعت میکردند: سایب بن مالک اشعری، یزیدبن اُنس، احمربن شمیط ، رفاعه بن شداد فتیانی و عبدالله بن شداد جشمی(اینان شاید همان رفاعه و عبدالله بن شداد بجلی از نیروهای سلیمان بن صرد هستند؟!). و همچنان بر یاران مختار افزوده می شدند و کارشان نیرو می گرفت تا عبدالله ابن زبیر، عاملان کوفه و بصره و مدینه را معزول کرد و عبدالله بن مطیع از مردم بنی عدی را عامل کوفه و حارث بن عبدالله مخزومی را عامل بصره و برادرش مصعب ابن زبیر را عامل مدینه کرد.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3286 تا 3288)

ابومخنف گوید عبدالله بن مطیع پنج روز مانده به رمضان 65 ه.ق به کوفه رسید و به عبدالله بن یزید گفت «اگر خواهی با من بمانی، بمان که مصاحبت ترا نکو دارم و اگر پیش امیرمومنان عبدالله ابن زبیر روی، به نزد وی و مسلمانانی که پیش اویند حرمت داریو به ابراهیم بن محمد بن طلحه گفت «پیش امیرمومنان رو» و ابراهیم به مدینه برفت و خراج عبدالله ابن زبیر را کم داد و گفت «فتنه بود» و عبدالله ابن زبیر دست از او بداشت.

عبدالله بن مطیع در کوفه به کار نماز و خراج پرداخت و ایاس بن مضارب عجلی را سالار نگهبانان خویش کرد و بدو گفت رفتار نکو داشته باشد و با مردم مشکوک الحال سختی کند. سپس بر منبر کوفه رفت و بعد از حمد خدای و ثنای او، گفت «امیرمومنان عبدالله ابن زبیر(3) مرا عامل شهر شما و مرزهای شما کرده و گفته خراج غنایم شما را بگیرم، و مازاد خراج را جز به رضای خودتان نمی فرستم، از خدا بترسید و اختلاف مکنید که به خدا بد دل عصیانگر را عقوبت می کنم و منحرف مشکوک را به استقامت می آرمسایب بن مالک اشعری برخاست و گفت «ما راضی نیستیم مازاد خراج ما را به مکه بفرستی و میان خودمان تقسیم نکنی، میان ما نیز روشی جز روشی که علی بن ابیطالب رحمه الله علیه تا به وقت مرگ در ولایت ما عمل میکرده نباید داشت و حاجت به روش عثمان نداریم که همه تبعیض و هوس بود و روش عمر نیز اگرچه ضرر آن کمتر بود و در خیر کسان میکوشید حاجت نداریمیزیدبن اُنس نیز در تایید حرفهای سایب بن مالک اشعری سخنانی گفت. عبدالله بن مطیع نیز گفت «به هر روشی که دوست دارید با شما عمل میکنیمو از منبر فرود آمد.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3289)

سالار نگهبانان ایاس بن مضارب پیش عبدالله بن مطیع رفت و گفت «سایب بن مالک اشعری از سران اصحاب مختار است و من از مختار اطمینان ندارم، کس بفرست که بیآید و او را در زندان بدار تا کار مردم سامان گیرد که خبرگیران من خبر آورده اند که کار وی فراهم آمده و مختار در کار قیام استعبدالله بن مطیع، زایده بن قدامه و حسین بن عبدالله برسمی همدانی را سوی مختار فرستاد که به نزد وی وارد شدند و گفتند «امیر گفت بیا» مختار جامه های خویش را خواست و دستور داد تا مرکبش را زین کنند. و در این حال بود که زایده بن قدامه گفت «و چون کسانی که کافر بودند درباره تو نیرنگ میزدند که بازت دارند یا بکُشتندت یا بیرونت کنند. آنها نیرنگ میکردند و خدا نیرنگ ایشان را بی اثر میکرد و خدا از همه نیرنگبازان ماهرتر است (سوره الانفال آیه 35).» مختار معنی سخنان زایده بن قدامه را فهمید و جامه از خویش بینداخت و گفت «قطیفه بر من افکنید که گویا تب کردم و لرزشی سخت احساس می کنم» آنگاه به فرستادگان گفت «سوی امیر روید و حالت مریضی مرا با او بگویید» زایده بن قدامه گفت «من چنین می کنممختار گفت «تو نیز ای حسین بن عبدالله برسمی همدانی، عذر مرا با عبدالله بن مطیع بگوی

حسین بن عبدالله برسمی همدانی گوید: با خویشتن گفتم «به خدا اگر چیزی درباره او نگویم که مایه خشنودی او باشد اطمینان ندارم که وقتی فردا غلبه یافت مرا هلاک نکندپس گفتم «بله، من پیش عبدالله بن مطیع عذر ترا می گویم و هرچه تو خوش داری به او خبر میدهمسپس از پیش مختار درآمدیم، یارانش بر در بودند، گروهی بسیار از آنها نیز در خانه اش بودند. وقتی سوی ابن مطیع روان شدیم به زایده بن قدامه گفتم که معنی آن آیه ای را که گفتی فهمیدم و مقصودت را بدانستم و معلومم شد که تو با وی شفقت داری. اما او قسّم یاد کرد و انکار کرد. و وقتی پیش عبدالله بن مطیع رسیدیم و بیماری مختار را به او خبر دادیم، باور کرد و دست از مختار بداشت و از او غافل ماند.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3289 تا 3291)

«مختار می خواست در ماه محرم در کوفه قیام کند»

مختار کس به طلب یاران خویش فرستاد و آنها را در خانه های خویش فراهم آورد. مختار می خواست در ماه محرم در کوفه قیام کند. یکی از یاران معتبر وی از طایفه شبام به نام عبدالرحمان بن شریح با سعیدبن منقذ ثوری و سعربن ابی سعر حنفی و اسودبن جراد کندی و قدامه بن مالک جشمی، در جلسه ای در خانه سعر حنفی فراهم آمدند. او گفت «مختار میخواهد ما را به قیام وادارد، با وی بیعت کرده ایم و نمیدانیم که ابن حنیفه(4) او را سوی ما فرستاده یا نه. بیآیید سوی ابن حنیفه رویم و آنچه را مختار با ما گفته و سوی آن دعوتمان کرده با وی بگوییم اگر اجازه داد که پیرو او باشیم، پیرو او میشویم و اگر منعمان کرد از او کناره گیری می کنیم. به خدا روا نیست که چیزی از کار دنیا را از سلامت دین خویش بیشتر بخواهیمیارانش گفتند «خدایت ترا قرین هدایت بدارد که صوآب آوردی و توفیق یافتی، اگر می خواهی برویم

«رفتن سران معتبر مختار سوی ابن حنفیه» ؛ مختار میگوید «از جانب شما آمده ، ما را به خونخواهی اهل بیت و دفاع از ضعیفان دعوت کرده»

پس برفتند تا پیش ابن حنفیه رسیدند. پیشوایشان عبدالرحمان بن شریح بود. این حنفیه از حال کسان پرسید که حال و وضع آنان را با وی بگفتند. اسود بن جراد کندی به این حنفیه گفت «به نزد تو حاجتی داریمگفت «سرّی است یا علنی؟» گفتیم «سرّی استگفت «پس کمی صبر کنیداندکی بعد به یکسو رفت و ما را پیش خواند. عبدالرحمان بن شریح سخن آغاز کرد و بعد از حمد خدا و ستایش او گفت «شما خاندانی هستید که خدا فضیلت را خاص شما کرده و به سبب پیمبری اعتبارتان داده و حقّتان را بر این اُمت بزرگ کرده که هرکه منکر حقّتان باشد رای خطا داده و نصیب ناچیز. به مصیبت حسین رحمه الله علیه دچار شدید که خاص شما بود اما مصیبت عامه مسلمانان نیز بود. مختار بن ابی عُبید ثقفی پیش ما آمده و میگوید از جانب شما آمده و ما را به کتاب خدا و سنت پیمبر او صلی الله علیه وسلم و خونخواهی اهل بیت و دفاع از ضعیفان دعوت کرده که بر این قرار با وی بیعت کرده ایم و به او پیوسته ایم، اگر دستور می دهی از او پیروی کنیم، پیروی او می کنیم و اگر منعتان می کنی از او کناره میگیریمیکی دیگر از یاران سخنانی همانند عبدالرحمان بن شریح گفت.

ابن حنیفه گفت «به خدا دوست دارم خدا به وسیله هر کس از مخلوق خویش که خواهد انتقام ما را از دشمنان بگیرد»

ابن حنیفه بشنید و چون سخن را به سر بردیم ابن حنفیه حمد خدا گفت و ثنای او کرد و صلوات پیمبر گفت آنگاه گفت «اما بعد، آنچه گفتی که خدا فضیلت را خاص ما کرده، خدا آنرا به هرکه خواهد دهد، که خدا فضل بزرگ دارد، و حمد خدای. آنچه از ابتلای ما به مصیبت حسین گفتی این در کتاب خدای بود و حادثه ای بود که بر وی رقم رفته بود و کرامتی بود که خدا هدیه او کرده بود که به شبب آن منزلتی گروهی به نزد خدا بالا رفت و منزلت قوم دیگر پایین رفت و فرمان خدا شدنی است(سوره احزاب، از آیه 37 و 38) که فرمان خدا به مقدار است و مقدر. آنچه گفتی که یکی، شما را به خونخواهی ما دعوت کرده است، به خدا دوست دارم خدا به وسیله هر کس از مخلوق خویش که خواهد انتقام ما را از دشمنان بگیرد این را میگویم و برای خودم و شما از خدا آمرزش می خواهماز پیش ابن حنیفه برون شدیم و می گفتیم «به ما اجازه داد که گفت: دوست دارم خدا به وسیله هر کس از مخلوق خویش که خواهد انتقام ما را از دشمنان بگیرد. اگر خوش نداشت می گفت: نکنید.»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3291 تا 3293)

«مختار رفتن سران پیش ابن حنیفه را خوش نداشته بود» ؛ «تنی چند شک آورده اند اگر توفیق نیآبند بیم و دوری کنند و مطرود شوند»

بازگشتیم، کسانی از شیعیان که از رفتن ما و مقصود خویش خبرشان داده بودیم و هم رای ما بودند انتظار ما را می بردند. مختار نیز از رفتن ما خبر یافته بود و این را خوش نداشته بود و بیم کرده بود خبری بیآریم که شیعیان را از یاری وی باز دارد. خواسته بود پیش از آمدن ما آنها را به قیام وا دارد اما نتوانسته یود. مختار می گفته بود «تنی چند از شما شک آورده اند و به حیرت افتاده اند و نومید شده اند اگر به صواب رسیدند بیـیند و بازگردند و اگر توفیق نیآبند و بیم کنند و متعرض شوند و دوری کنند، مطرود شوند و بنومیدی افتند

یک ماه و اندی گذشت که سران شیعیان بر مرکبهای خویش بیآمدند و پیش از آنکه به خانه های خویش روند به نزد مختار وارد شدند که گفت «چه خبر دارید؟ شما به فتنه افتادید و شک آورده ایدسران گفتند «ابن حنیفه به ما دستور داده اند ترا یاری کنیممختار گفت «الله اکبر، مرا ابواسحاق(کنیه مختار) میگویند، شیعیان را پیش من فراهم کنید(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3293)

«فراهم آوردن شیعیان پیش مختار بن ابی عُبیده ثقفی» ؛ عبدالرحمان گفت «مهدی پسر علی دستور داد پشتیبان و یار مختار باشیم»

پس کسانی از شیعیان را که نزدیک وی بودند فراهم آوردند که مختار گفت «ای گروه شیعیان، جمعی از شما خواسته بودند درستی آنچه را من آورده ام بدانند و سوی امام هدایت رفته اند(محمد بن حنیقه، پسر امام علی(ع) و محمد کوچکتر از امام حسین(ع) است) که نجیب است و مورد رضایت، پسر کسی که از همه رهروان بجز پیمبر برگزیده بهتر است، و از او درباره آنچه من سوی شما آورده ام پرسیده اند و به آنها گفته که من وزیر و پشتیبان و فرستاده و یار وی هستم. به شما فرمان داده که درباره پیکار منحرفان و خونخواهی افراد برگزیده خاندان پیمبرتان که شما را بدان دعوت کرده ام پیرو من شوید و از من اطاعت کنید

پس عبدالرحمان بن شریح برخاست و حمد خدا گفت و ثنای او کرد  و گفت «ای گروه شیعیان، ما می خواستیم برای خودمان به طور خاص و برای همه برادرانمان به طور عام تحقیق کنیم. پیش مهدی(محمد حنیفه) پسر علی(ع) رفتیم و درباره این پیکار که مختار ما را سوی آن دعوت می کند پرسیدیم که به ما دستور داد پشتیبان و یار وی باشیم و دعوت وی را بپذیریم و با دلهای آرام و خاطرهای خرسند بیآمدیم که خدا شک و آشفتگی و تردید را از آن برده و در کار نبرد دشمنان استقامت و بصیرت یافته ایم. باید حاضرتان به غایبتان بگوید که مهیا شوید و آماده باشیدآنگاه بنشست و دیگران یکایک برخاستند و سخنانی همانند عبدالرحمان بن شریح گفتند و شیعیان درباره مختار هم سخن و بدو متمایل شدند.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3293 تا 3294)

شعبی گوید: «من و پدرم نخستین کسانی بودیم که دعوت مختار را پذیرفتیم. وقتی کار وی و قیام وی فراهم شد، احمر بن شمیط و یزید بن اُنس و عبدالله بن کامل و عبدالله بن شداد بدو گفتند که بزرگان کوفه با ابن مطیع همدلند اگر ابراهیم بن اشتر(پسر مالک اشتر) نیز با ما همدل شود امیدواریم به اذن خدا بر دشمن غالب شویم. او جوانی دلیر است و پسر مردی بزرگ و شهره، و عشیره ای نیرومند و پُرشمار داردمختار به آنها گفت «به بینیدش و دعوتش کنید و بگویید که ما مامور خونخواهی حسین و افراد خاندان وی شده ایم»

شیعیان مختار پیش ابراهیم ابن اشتر ؛ «ترُا به کاری می خوانیم که همه شیعیان بر آن متفق شده اند»

پس کسانی و از جمله من و پدرم پیش ابراهیم اشتر رفتند. یزید بن اُنس به ابراهیم اشتر گفت «آمده ایم کاری را به تو عرضه کنیم و ترا دعوت کنیم، اگر بپذیری مایه خیر تو است و اگر نپذیری با تو نیکخواهی کرده ایم و می خواهیم به نزد تو مکتوم ماندابراهیم بن اشتر گفت «بیم نباید داشت که کسی چون من فتنه انگیزی کند و خبرچین باشد و به وسیله غیبت مردم به حکومت تقرب جوید این کار مردم حقیر و ماجراجو و دون همت استیزید بن اُنس گفت «ترُا به کاری می خوانیم که همه شیعیان بر آن متفق شده اند به کتاب خدا و سُنت پیمبر و خونخواهی اهل بیت و نبرد منحرفان و دفاع از ضعیفاناحمر بن شمیط نیز سخن کرد و گفت «من نیکخواه توام و خواهان اقبال تو، پدرت وقتی بمرُد سرور بود و تو اگر حق خدا را رعایت کنی جانشین اویی، ترُا به کاری می خوانیم که اگر بپذیری به نزد کسان منزلت پدرت را پیدا میکنی و چیزی را که از دست رفته تجدید می کنی، کسی همانند تو با اندک کوششی به جایی میرسد که بالاتر از آن جایی نیست که سلفت برای تو پایه نهاده، با افتخارابراهیم بن اشتر به آنها گفت «دعوت شما را در مورد خونخواهی حسین و خاندان وی می پذیرم به شرطه آنکه کار را به من سپارید گفتند «تو شایسته این کاری، ولی این کار شدنی نیست که مختار از جانب مهدی پیش ما آمده و فرستاده و مامور نبرد است و به ما دستور داده اند اطاعت وی کنیم

مختار با سران اصحاب پیش ابراهیم ابن اشتر ؛ «مهدی ، محمد(حنیفه پسر امام علی) از تو میخواهد که یار و پشتیبان ما باشی و اگر نکنی نامه برضد تو حجت باشد»

پس ابراهیم ابن اشتر خاموش ماند و پاسخشان نداد و ما پیش مختار رفتیم و آنچه را به ما گفته بود با وی بگفتیم. سه روز گذشت آنگاه مختار ده و چند کس از سران اصحاب خویش و من و پدرم را پیش خواند و ما را همراه خود برد، وی پیشاپیش ما میرفت و از خانه های کوفه عبور میکرد و ما نمیدانستیم آهنگ کجا دارد تا بر در ابراهیم ابن اشتر بایستاد. از ابراهیم اجازه خواستیم که اجازه ورود داد و برای ما متکاها نهادند، مختار بر تشُک ابراهیم نشست، آنگاه گفت «سپاس خدای را و شهادت میدهیم که خدایی جز خدای یگانه نیست. خدا بر محمد درود گوید و سلام بر او باد، اما بعد: این نامه ای است برای تو از جانب مهدی، محمد(حنیفه) پسر امیرمومنان(امام علی) و وصی پیمبر، که اکنون بهترین مردم روی زمین است و پسر کسی که پیش از این از پس پیمبران و رسول خدای بهترین همه مردم زمین بود، وی از تو میخواهد که یار و پشتیبان ما باشی که اگر چنین کنی مقبل شوی و اگر نکنی نامه بر ضد تو حجت باشد و باشد که خدا مهدی، یعنی محمد و دوستان وی را از تو بی نیاز کند» شعبی گوید: وقتی مختار از خانه برون شده بود، نامه را به من(شعبی پسر) داده بود و چون سخن خویش را به سر برد به من گفت «نامه را به وی بده. من نیز نامه را به ابراهیم دادم. ابراهیم چراغ خواست و مُهر از نامه برگرفت و بخواند که چنین بود:

«نامه ای از جانب مهدی ، محمد(حنیفه) پسر امیرمومنان(امام علی) و وصی پیمبر، برای ابراهیم ابن اشتر»

«به نام خدای رحمان رحیم. از محمد مهدی به ابراهیم بن مالک اشتر، درود بر تو، و من حمد خدایی می کنم که خدایی جز او نیست.

«اگر دعوت مرا بپذیری ، هر شهر و منبر و مرزی که بر آن تسلط یابی ، از آن تو خواهد بود و اگر دریغ کنی ، به هلاکت سخت افتی که هرگز از آن رها نشوی»

اما بعد، من وزیر و امین و منتخب خویش را که برای خویشتن پسندیده ام سوی شما فرستاده ام و به او گفته ام که با دشمن من نبرد کند و به خونخواهی خاندان من قیام کند، خودت و عشیره ات و مطیعانت با وی به پا خیزید که اگر مرا یاری کنی و دعوت مرا بپذیری و با وزیر من کمک کنی، نبرد من مایه برتری تو شود و سالاری سواران و همه سپاهیان عازم نبرد و هر شهر و هر منبر و مرزی که بر آن تسلط یابی، از کوفه تا اقصای شام، از آن تو خواهد بود و با پیمان موکد به قسم، انجام این به عهده من است. اگر چنین کنی به وسیله آن به نزد خدای حرمت والا یابی و اگر دریغ کنی، به هلاکت سخت افتی که هرگز از آن رها نشوی»(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3294 تا 3297)

ابراهیم ابن اشتر: «کی میداند که این نامه را ابن حنفیه برای من نوشته؟»

شُعبی در ادامه گوید: و چون ابراهیم ابن اشتر نامه را به سر برد گفت «پیش از این ابن حنفیه به من نامه نوشته و من نیز به او نامه نوشته ام و همیشه نامه را به نام خودش و نام پدرش می نوشتمختار گفت «اینک روزگار دیگر است و آن روزگار دیگر بوده» ابراهیم گفت «کی میداند که این نامه را ابن حنفیه برای من نوشته؟» یزیدبن اُنس و احمربن شمیط و عبدالله ابن کامل و همه جمع (شعبی گوید: بجز من و پدرم) گفتند: شهادت میدهیم که این نامه محمد بن علی(محمد حنفیه) است که برای تو نوشته» در این هنگام ابراهیم ابن اشتر از صدر تشک کنار رفت و مختار را بر آن نشانید و گفت «دست پیش آر تا با تو بیعت کنممختار دست پیش برد و ابراهیم با وی بیعت کرد، آنگاه میوه خواست که از آن بخوردند و شربت عسل خواست که بنوشیدند، سپس برخاستیم، ابن اشتر نیز با ما برون آمد تا به خانه مختار رسید و چون ابراهیم باز میگشت دست مرا گرفت و گفت «ای شُعبی با ما بیابا وی برفتیم و ما را ببرد تا وارد خانه وی شدیم. آنگاه گفت «ای شُعبی به یاد دارم که نه تو شهادت دادی و نه پدرت. به نظر تو اینان طبق واقع شهادت دادند؟» گفتمش «شهادت ایشان را شنیدی، اینان سروران قاریان و مشایخ شهر و یکه سواران عربند و دانم که چنین کسان جز حق نگویندشُعبی گوید: این سخن را با وی گفتم اما به خدا از شهادت آنها بدگمان بودم اما به قیام دلبسته بودم و هم رای جماعت بودم و دوست داشتم که کار سرانجام گیرد و آنچه را درباره شهادت به خاطر داشتم با وی نگفتمابن اشتر به من گفت «نام آنها را برای من بنویس که همه شان را نمی شناسمآنگاه صفحه ای و دواتی خواست و در آن نوشت؛

«بنام خدای رحمن رحیم. این چیزی است که سایب بن مالک اشعری و یزیدبن اُنس اسدی و احمربن شمیط احمسی و مالک بن عمرو نهدی (و همه نامهایشان را بنوشت) بر آن شهادت داده اند. شهادت داده اند که محمد بن علی (محمد حنفیه) به ابراهیم بن اشتر نوشته و دستور داده که در نبرد منحرفان و خونخواهی اهل بیت از مختار پشتیبانی کند و او را یاری کند و نیز شراحیل بن عبد و ابوعامر شُعبی فقیه، و عبدالله بن عبدالرحمان نخعی و عامربن شراحیل شُعبی درباره شهادت این شاهدان شهادت داده اندگفتم «خدایت قرین رحمت بدارد، با این چه میکنی؟» ابراهیم ابن اشتر گفت «بگذار باشد» پس از آن ابراهیم ابن اشتر، عشیره و برادران و پیروان خویش را دعوت کرد و رفت وآمد به نزد مختار آغاز کرد.(تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج8، ص 3297 تا 3298)

قرار قیام «شب پنج‌شنبه 14 ربیع الاول 66 ه.ق»

یحیی بن آبی عیسی ازدی از قول حمید بن مسلم ازدی دوست ابراهیم بن اشتر گوید: ابراهیم ابن اشتر هر شامگاه پیش مختار میرفت و پیش وی می‌ماند تا ستارگان رو به زوال میرفت. بدینسان ببودند و تدبیر کارهای خویش میکردند تا رایشان بر این قرار گرفت که شب پنج‌شنبه چهاردهم ربیع الاول سال شصت وششم قیام کنند.

ایاس بن مضارب سالار نگهبانان نیز پیش عبدالله ابن مطیع رفته بود و گفته بود که مختار همین دو روزه برضد تو قیام می کند. عبدالله ابن مطیع، عبدالرحمان بن سعید بن قیس را سوی میدان سبیع فرستاد و گفت «به کار قوم خویش پرداز که از جانب آن‌ها خطری نباشدکعب بن آبی خثعمی را نیز به میدان بشر فرستاد. زهر بن قیس را به میدان کنده فرستاد، شمر بن ذی الجوشن را به میدان سالم فرستاد، عبدالرحمان ابن مخنف بن سلیم را به میدان صابدیین فرستاد، ابو حوشب، یزید بن حارث بن رویم را به میدان مراد فرستاد و به هر یک سفارش کرد که به کار قوم خویش پردازند که از طرف آن‌ها خطری نباشد و میدانشان را محکم کنند. شبث بن ربعی را به شوره‌زار فرستاد و گفت «وقتی صدای قیام کنندگان را شنیدی سوی آن‌ها رو

«حادثه‌ای خود خواسته» قیام را بجلو انداخت

حمید بن مسلم گوید: شبانگاه سه شنبه (طبق روایتی دیگر شبانگاه چهارشنبه بود) از پس نماز مغرب با ابراهیم از خانه‌اش برفتیم و آهنگ مختار داشتیم. ابراهیم شنیده بود که میدانها از مردان پُرشده و نگهبانان، بازار و قصر کوفه را در میان گرفته اند. ما با ابراهیم ابن اشتر یکدسته سوار بودیم در حدود یک‌صد که همه زره داشتیم و آنرا زیر قبا مستور داشته بودیم، شمشیرها را آویخته بودیم و سلاحی جز شمشیر نداشتیم که به شانه هامان آویخته بود و زره ها که با قباها مستور شده بود. ابراهیم که جوانی نورس و دلیر بود و تلاقی با آن قوم را ناخوش نمی داشت گفت «به خدا بر خانه عمرو بن حریث و کنار قصر و وسط بازار میگذرم تا دشمن را بترسانم و به آن‌ها بفهمانم که به نزد ما چیزی نیستندسپس راه باب الفیل گرفتیم که از خانه عمرو بن حریث میگذشت. وقتی از آن گذشتیم ایاس بن مضارب را دیدیم که با نگهبانان مسلح همراه بود به ما گفت «شما کیستید؟ چکاره اید؟» ابراهیم گفت «من ابراهیم پسر اشترمایاس ابن مضارب گفت «این جماعت چیست که همراه تو است و چه می خواهی؟ به خدا کار تو گمان آور است، شنیده‌ام هر شب از اینجا میگذری، ترا رها نمی‌کنم تا پیش امیر ببرم و رأی خویش را درباره تو بگویدابراهیم گفت «بی پدر نباشی، بگذار برویمایاس بن مضارب گفت «نه به خدا چنین نمی کنمیکی از مردم قوم همدان به نام ابوقطن با ایاس بن مضارب بود که غالبآ با سالاران نگهبانی همراه بود و او را حرمت میداشتند و با ابراهیم ابن اشتر نیز دوستی داشت. ابراهیم بدو گفت «ای ابوقطن، نزدیک من آی» وی نیزه درازی همراه داشت. نزدیک ابراهیم شد و نیزه همچنان با وی بود، پنداشت که ابراهیم ابن اشتر می‌خواهد از او بخواهد که پیش ایاس ابن مضارب وساطت کند که بگذارد برود. ابراهیم ابن اشتر نیزه او را بگرفت و گفت «این نیزه خیلی دراز است» و با آن به ایاس ابن مضارب حمله برد و نیزه را به گلوگاه وی فرو برد که از پای درآمد و به یکی از قوم خویش گفت «پیاده شو و سرش را جدا کنپس او پیاده شد و سر ایاس ابن مضارب را جدا کرد و یاران وی پراکنده شدند و پیش عبدالله ابن مطیع رفتند عبدالله ابن مطیع حاکم کوفه نیز راشد پسر ایاس را به جای پدرش به سالاری نگهبانان گماشت.

ابراهیم اشتر سوی مختار رفت و چون به نزد وی وارد شد گفت «ما برای قیام، شب پنجشنبه را وعده نهاده ایم اما حادثه ای شد که باید همین امشب قیام کردمختار گفت «حادثه چیست؟» ابراهیم گفت «ایاس بن مضارب راه مرا گرفت که به پندار خویش به زندانم کند، من نیز او را کشتم و اینک سر او همراه یاران من بر در است» مختار گفت «خدایت مژده نیک دهد، این فال نیک است و انشاء الله این آغاز فتح استآنگاه گفت «ای سعید پسر منقذ برخیز و آتش در نی ها بیفروز و آنرا برای مسلمانان بلند کن. تو نیز ای عبدالله بن شداد برخیز و بانگ بزن «ای منصور بیاتو نیز ای سفیان پسر فیل و تو ای قدامه پسر مالک برخیزید و بانگ بزنید «ای خون بهای حسینآنگاه گفت «زره و سلاح مرا بیآرید» و همچنان که سلاح می پوشید شعری به این مضمون می خواند: «سپیدروی زیبا پیکر/ که گونه های روشن دارد و سرین دُرشت/ داند که من به صبحگاه خطر/ دلیرم و پیشرو

آنگاه ابراهیم اشتر به مختار گفت «این سران که ابن مطیع در میدانهای کوفه نهاده برادرانمان را نمی گذارند که سوی ما آیند و با آنها سخت می گیرند. بهتر است من با همراهانم پیش قومم روم و هر کس از قوم که با من بیعت کرده بیآید و با آنها اطراف کوفه بگردم و شعار خویش را بگوییم و هر که می خواهد سوی ما آید بیآید و هر که تواند سوی تو آید وی را نگهداری و پراکنده شان نکنی و اگر حریفان شتاب کنند و سوی تو آیند کسانی باشند که از تو دفاع کنند و من چون از این کار فراغت یافتم با سوار و پیاده پیش تو آییممختار گفت «با شتاب پیش من باز گرد مبادا به طرف امیرشان روی و با وی نبرد کنی، اگر نبرد نکردن میسّر باشد با هیچکس نبرد مکن این سفارش را که به تو کرده ام رعایت کن، مگر آنکه کسی با تو نبرد آغازد

ابراهیم با اشتر با سوارانش پیش قوم خویش رسید و بیشتر کسان که با وی بیعت کرده بودند با وی فراهم شدند و تا دیروقت شب در کوچه های کوفه راه پیمود و از کوچه هایی که امیران و گروه های ابن مطیع در آن بودند اجتناب داشت تا به مسجد سکون رسید و دسته ای از سواران زحربن قیس جعفی با شتاب سوی وی آمدند و چون سالار نداشتند ابراهیم بن اشتر با سوارانش بر آنها حمله بردند و هزیمتشان کردند. ابراهیم می گفت «خدایا تو می دانی که ما به خاطر خاندان پیمبر تو خشم آورده ایم و به سبب آنها شوریده ایم ما را بر حریفان غلبه ده و دعوت ما را به کمال رسانابراهیم همچنان می رفت تا به میدان اثیر رسید و یارانش بانگ زدند و شعار خویش بگفتند. سوید بن عبدالله بن منقری خبر یافت و امیدوار شد آسیبی به آنها بزند و به نزد عبدالله ابن مطیع منزلتی یابد. و چون ابراهیم ابن اشتر چنین دید به یاران خویش گفت «ای نگهبانان خدای پیاده شوید که شما به نصرت خدا از این بدکارانی که در خون اهل بیت پیمبر غوطه زده اند شایسته تریدبعد از پیاده شدن یاران ابراهیم سوی حریفان حمله برد و چنان ضربتشان زد که هزیمت شدند. یاران ابراهیم به وی گفتند «دنبالشان کن و این ترس را که در آنها افتاده غنیمت دانابراهیم گفت «نه، سوی یارمان رویم که خدا به وسیله ما وحشت وی را به اطمینان بدل کند و وضع وی را بدانیم و او نیز از تلاش ما خبردار شود و بصیرت و نیروی وی و یارانش بیفزاید. بعلاوه بیم دارم دشمن سوی وی رفته باشدپس ابراهیم و یارانش برفتند و پس از لختی در مسجد اشعث بسوی خانه مختار رفتند و دیدند که فریادها بلند است و قوم به جنگ اشتغال دارند.

حمید بن مسلم در ادامه گوید: شبث بن ربعی از جانب شوره زار آمده بود و مختار، یزید بن اُنس را مقابل وی فرستاده بود، حجار بن ابجر بجلی نیز آمده بود و مختار احمر بن شمیط را مقابل وی نهاده بود. گروه ها به جنگ بودند که ابراهیم از جانب قصر بیآمد و از پشت سر حجار و یارانش درآمده و چون حجار و یارانش خبر یافتند پراکنده شدند و به کوچه ها و گذرها رفتند. آنگاه شبث بن ربعی کوچه ها را به یاران مختار واگذاشت و پیش عبدالله ابن مطیع رفت و گفت «کس پیش امیران میدان ها فرست و دستور بده سوی تو آیند، آنگاه به این جماعت حمله کن و معتمدان خویش را به مقابله آنها فرست که کار نبردشان را عهده کنند که کار این قوم نیرو گرفته و مختار قیام کرده و کارش سامان یافته

و چون مختار از مشورتی که شبث بن ربعی به ابن مطیع داده بود خبر یافت با جمعی از یاران خویش در شوره زار پشت دیر هند مجاور بستان زایده جای گرفت و ابوعثمان نهدی از یاران مختار نیز مردم شاکر را بانگ زد، آنها در خانه های خویش فراهم بودند و از ترس کعب بن ابی کعب جرات نداشتند در میدان بشر آشکار شوند. ابوعثمان به آنها بانگ زد «ای خونبهای حسین، ای منصور بیا، ای طایفه هدایت یافتگان، بدانید که امیر آل محمد (محمد حنفیه) و وزیرشان (مختار) قیام کرده و در دیر هند جای گرفته و مرا به دعوت و بشارت پیش شما فرستاده، سوی وی روید که خدایتان رحمت کندپس کسان از خانه ها روان شدند و ب&