با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

تندیس یعقوب لیث صفاری

 

1- یعقوب لیث صفاری

(248 تا 265 قمری/ 862 تا 879 میلادی)


آغاز قدرت گیری یعقوب

یعقوب، فرزند لیث، رویگر زاده‏ای سیستانی، از اهل قریه قونین؟ بود که در جوانی به همراه برادرانش: عمرو و علی، در عیاریها و شبگردیهای شهر شرکت می‏جست. در روزگار یعقوب و به ویژه در زادگاهش سیستان؛ که خاطره پهلوانیهای خاندان زال و سام نریمان در اذهان مردم هنوز زنده بود، خاطر رویگر زاده جوان و عیار پیشه، که متأثر از قصه‏های رستم و جنگجوییهای پهلوانی‏اش بود، از همان ایام جوانی، پتک و چکش رویگری را کنار نهاد و شمشیر و سلاح جنگاوری بر گرفت. او در آغاز راهزنی را پیشه کرد اما مدتی بعد شیوه عیاری، او را از تعدّی در حق فقرا و مظلومان منع کرد، از این رو ، یعقوب در نزد مردم پهلوانی محبوب جلوه کرد. یعقوب با دسته کوچک عیارانش که به خاطر سخاوت و فتوت وی، گردش جمع شده بودند، توانست در بین دسته‏های غازیان و مطوعه ی محلی حیثیت و اعتبار قابل ملاحظه‏ای کسب کند. در آغاز برای مدتی به گروه مطوعه داوطلب ولایت - تحت رهبری صالح البستی - که به مبارزه با آشوبگران و عمال نالایق محلی برخاسته بودند، ملحق شد. چندی بعد به "درهم بن نصر" که توانست در رأس دسته‏های جنگجوی خویش، زرنج را از دست حکام و عمال بی کفایت طاهریان خراسان بیرون آورد، گروید و در جنگی که در این ایام، با یک سرکرده خوارج محلی به نام عمار کرد، او را کشت و اندکی بعد، سرکرده انتخابی جنگجویان ضد خوارج شد.


گسترش قلمرو یعقوب / تصرفات یعقوب در نواحی رود هیرمند، کابل و بامیان (253 ق./ 867 م.)

در آغاز کار، با قتل عمار خارجی و با شکستی که بر رتبیل، پادشاه محلی کابل وارد آورد، در تمام سیستان آرامش و امنیت برقرار ساخت (253 ق / 867 م). چند سال بعد نیز که رتبیل، از دستش گریخت، به اتفاق برادرش عمرو، تا نواحی بامیان پیش رفت و او را دوباره دستگیر نمود و به این ترتیب کابل، بامیان و بخش عمده‏ای از نواحی هیرمند را به قلمرو خود افزود. در دفع فتنه راهزنان خوارج هم توفیق قابل ملاحظه‏ای کسب کرد که مایه خشنودی اهل سیستان شد. این امر که توانست در این سرکوب، سرکردگان خوارج را کشته، دهکده‏های آنها را ویران و ایمنی را به راهها باز گرداند، او را در نظر اهل سیستان، به صورت یک قدرت آرمانی و یک پهلوان افسانه‏ای درآورد.


تصرفات یعقوب برای استحکام امارت سیستان

او در آغاز کارش، برای آن که مخالفت کسی را از متشرعه عصر که حفظ عهد و پیمان عباسیان را شرط مسلمانی می‏دید، بر نیانگیزد، خطبه ولایت را به نام خلیفه خواند و در عین حال ذکر نام خلیفه به معنی اعلام پایان قدرت خوارج بود که در دوران غلبه آنها ، هیچ ذکری از خلیفه به میان نمی‏آمد. اما خاتمه دادن به قدرت خوارج، به معنی تسلیم ولایت به عمال خلیفه نبود. یعقوب به فرمان خلیفه، در دفع خوارج نکوشیده بود تا با خاتمه دادن به قدرت آنان، ولایت را تسلیم خلیفه و عمال طاهری او نماید. به علاوه، اقدام او به تسخیر بست، پوشنگ و هرات، که تحکیم امارت سیستان، آن را برایش الزامی کرده بود، از جانب طاهریان و از دیدگاه خلیفه، اعلام تمرّد تلقی می‏شد که این امر نگرانیهای بسیاری را در نیشابور و بغداد سبب شد. در بازگشتن از هرات، از جانب مخالفان سوء قصدی علیه وی انجام گرفت که از پیش نرفت، اما پناه دادن به سوء قصد کنندگان از جانب محمد بن طاهر، دست پنهان طاهریان و خلیفه را در این اقدام رو کرد.


تصرفات یعقوب در کرمان و شیراز (254 ق./ 868 م.)

با این حال، یعقوب بدون توجه به آن که، توسعه قلمرواش در سیستان بدون حکم خلیفه، عصیان بر ضد خلافت اسلامی محسوب می‏شود، کرمان را نیز به قلمرو خود افزود (254 ق / 868 م). همچنین منطقه فارس را بدون آن که لشکر کشی‏اش به آن خطه موجب خونریزی شود، از چنگ علی بن حسین، عامل خلیفه بیرون آورد و به این ترتیب فاتحانه وارد شیراز شد.


منشور حکومت طخارستان از سوی خلیفه برای یعقوب

پس از این واقعه خلیفه عباسی که می‏خواست با واگذاری یک حکومت رسمی، عصیان و سرکشی او را که شامل اقدام خود سرانه‏اش در فتح هرات، کرمان و فارس می ‏شد، فرو نشاند و همچنین او را خواه ناخواه، تابع و خراجگزار خویش سازد، به تلقین و الزام برادر خود، موفق، عاقبت حکومت کابل، بامیان، سند و طخارستان را به موجب حکم و فرمانی رسمی به او واگذاشت. اما یعقوب به این واگذاری، که تنها شامل قسمتی از متصرفاتش می‏شد، وقعی ننهاد و از آن بابت نیز خرسندی نشان نداد. قیام یعقوب، از همان ابتدا، شورشی بر ضد دستگاه خلافت و علیه حکومت دست نشانده آن در خراسان بود و این همان چیزی بود که خلیفه نمی‏توانست مورد بخشایش قرار دهد.


لشکر کشی یعقوب به خراسان و بر انداختن طاهریان (259 ق./ 873 م.)

خلیفه گهگاه کوشش می‏کرد تا یعقوب را با واگذاری یک حکومت محدود، راضی و قانع سازد، در مقابل یعقوب به هیچ وجه مایل نبود تا در بسط قدرت و قلمرو خود، در هیچ جا متوقف شود. از این رو، خود را ناچار به تسخیر خراسان و بر انداختن طاهریان دید. چون برای انجام این اقدام بهانه پناه دادن سوء قصد کنندگانش را هم در دست داشت، از نخستین فرصت، برای درگیری با محمد بن طاهر استفاده کرد. اطرافیان محمد هم که از جانب او مأیوس و از حکومت سست بنیادش ناخرسند بودند، وی را به تسخیر نیشابور دعوت کردند. به این ترتیب با ورود محمد بن طاهر به نیشابور و توقیف او و بعضی از نزدیکانش، یعقوب به حکومت طاهریان خاتمه داد (259 ق / 873 م) و به این شکل خراسان را نیز ضمیمه قلمرو خویش ساخت.


علویان طبرستان مخالف خلیفه و یعقوب لیث

در طبرستان ، حکومت علویان که مخالف خلیفه بودند ، نیز به سوء قصد کنندگان یعقوب پناه داده بودند 260 ق / 873 م، با این وجود وی موفق به بر انداختن علویان نشد. اما آمل و ساری را گرفت و بدین گونه تقریباً وارث تمام قلمرو طاهریان شد.


لشکر کشی یعقوب به بغداد ، تختگاه خلیفه معتضد (262 ق./ 876 م.)

خلیفه چون دست اندازیهای یعقوب را بر این نواحی، غاصبانه و به منزله اعلام عصیان تلقی می‏کرد، از این رو در نزد عده‏ای از حاجیان که از طریق بغداد عازم بازگشت به خراسان و سیستان بودند و به حضور خلیفه بار یافته بودند، یعقوب را یاغی خواند و لعن کرد و در عین حال مردمان آن نواحی را به مبارزه علیه وی برانگیخت(261 ق/ 874 م). این اقدام خلیفه باعث تیرگی بیشتر روابط میان آنها شد و موجبات لشکرکشی یعقوب به بغداد را فراهم کرد. یعقوب پس از تسخیر مجدّد فارس، به خوزستان لشکر کشید، اما به هر دلیلی که بود پیشنهاد صاحب الزنج، علی بن محمد، سر کرده سپاه غلامان یاغی را که از مدتها پیش حوالی 255 ق / 869 م بر ضد خلیفه و خلافت به پا خاسته بودند، برای همکاری نپذیرفت. در این ایام در بین پیروان صاحب الزنج، غیر از بردگان شورشی، عده‏ای از غلاه شیعه و عناصری از خوارج و خرم دینان هم وارد شده بودند. بالاخره یعقوب از طریق اهواز عازم بغداد شد و تا نزدیک واسط پیش رفت. در دیر العاقول - ناحیه‏ای بین واسط و بغداد - که بین او و سپاه موفق، برخوردی روی داد که نخست سپاه خلیفه شکست خورد، اما چندی بعد، چون سپاه خلیفه آب دجله را به روی لشکرگاه یعقوب لیث سر داد، یعقوب ناچار به عقب نشینی شد (262 ق / 876 م) و از پیشرفت باز ماند.

 

مرگ یعقوب لیث (265 ق./ 879 م.)

در این میان، یعقوب رویگر بیمار شد و در انتظار بهبودی و به قصد تجدید تدارک جنگ به جندی شاپور در خوزستان بازگشت. اما در همان حال و در مقابل، خلیفه را تهدید به از سرگیری جنگ نیز نمود. با این اوصاف، اجل مهلتش نداد و پیش از آن که برای جبران این عقب نشینی، چاره اندیشی کند، به بیماری قولنج از پای درآمد و چشم از جهان فرو بست (شوال 265 ق / ژوئن 879 م).

 

2- عمرو لیث صفاری

(265 تا 289 ق/ 879 - 902 م)

 

عمرو، برادر یعقوب که در آخرین سفر از وی رنجشی به دل گرفته بود، با ترک برادر به سیستان بازگشت. ولی هنگامی که یعقوب در جندی شاپور، در بستر بیماری افتاد، عمرو پوزش خواهانه به نزد برادر بازگشت. یعقوب که از آزردگی عمرو، اندوهگین و اندیشمند بود، از این اقدام خشنود شد و او را مورد مهر و نوازش فراوان قرار داد. عمرو تا هنگام مرگ برادر، مراقبت از وی را برعهده گرفت. یعقوب نیز او را به جانشینی خود برگزید و به یاران خویش توصیه نمود که از وی پیروی کنند. ولی با این وجود، علی برادر کوچکتر عمرو، به وی تمکین نکرد و چون عمرو به تازگی از سیستان مراجعت کرده بود و مدتها در میان لشکریان حضور نداشت، بیشتر افراد یعقوب پیرامون علی گرد آمدند. اما عمرو در اندک مدتی، توانست به یاری تدبیر و شایستگیهای شخصی‏اش، افراد سپاه را با خویش همدل کند و به این ترتیب مورد پذیرش آنان قرار گرفت. ولی در این میان عمرو بن لیث، نتوانست نقشه‏های رویارویی برادرش یعقوب را با خلیفه و براندازی خلافت، دنبال کند زیرا همت نستوه و جسارت بی مانند یعقوب را نداشت و همچنین سپاه شکست خورده‏اش را هم برای از سرگیری منازعات آماده نمی‏دید. از این رو از روی مصلحت و برای آن که لشکر خود را در خطر تعقیب و تفرقه نیندازد، نسبت به خلیفه اظهار اطاعت نمود. در این میان خلیفه که از تهدید یعقوب که شدیدا سرسخت بود، رهایی یافته بود و همچنین در آن ایام هنوز در نواحی بصره و آبادان درگیر قیام صاحب الزنج بود، چاره‏ای جز آن که حکمرانی عمرو را در فارس، خراسان و سیستان به رسمیت بشناسد، نداشت. از سوی دیگر، عمرو نیز از جانب خلیفه ایمن نبود، اما برای تأمین مخارج لشکر کشیها پرداخت مال به سپاه خویش ناچار بود تا با خلیفه از در سازش درآید و با اظهار اطاعت نسبت به وی، موضع لشکر سیستان را در آن نواحی حفظ و تحکیم نماید.


تنشهای میان عمرو و خلیفه ؛ تنش بر سر امارت خراسان

عمرو بن لیث به رغم طاعتی که نسبت به خلیفه ابراز می‏داشت، در باطن کینه و نفرت یعقوب را نسبت به دستگاه خلیفه همچنان نگه داشته بود. وی از همان آغاز مصالحه با خلیفه، کوشیده بود تا تمام آن چه را که یعقوب با قدرت شمشیر از قلمرو خلیفه، جدا کرده بود، به هر قیمتی برای خود حفظ کند و استقلالی را که یعقوب برای سیستان و خراسان به دست آورده بود، از دست ندهد.

 

پایان جنبش صاحب الزنج (270 هجری/ 883 میلادی)

از طرفی دیگر خلیفه نیز سازش و استمالتی که در حق او روا کرد، ظاهری بود و می‏خواست تا با منصرف کردن او از تهدید بغداد، به برادر خود، موفق، فرصت بیشتری برای دفع صاحب الزنج بدهد. از این رو به مجرد آن که کار صاحب الزنج به سعی موفق خاتمه یافت (270 ق / 883 م) خلیفه، عمرو را از فرمانروایی خراسان معزول و او را طرد کرد، به این ترتیب حکومت آن ولایت را مجدداً به محمد بن طاهر والی مخلوع که در این ایام در بغداد می‏زیست، واگذار کرد (271 ق / 884 م). محمد بن طاهر به خراسان نیامد، اما نایب او، رافع بن هرثمه، چندی بعد در خراسان یاغی شد و به علویان طبرستان که از دشمنان بزرگ خلافت عباسی بود، پیوست.

 

دفع فتنه رافع بن هرثمه بتوسط عمرو لیث صفاری (279 هجری/ 893 میلادی)

عمرو لیث که به دنبال خلع شدن از حکومت خراسان، ولایت فارس را هم از دست داده بود (274 ق./ 887 م.) چون در سیستان می‏زیست با غلبه بر رافع بن هرثمه و دفع فتنه او در خراسان و ری (279 ق. / 893 م.)، خرسندی خلیفه را به دست آورد. بعدها هم سر رافع بن هرثمه را برای خلیفه معتضد به بغداد فرستاد. به این ترتیب با دفع و قتل رافع، خلیفه که از دغدغه توسعه قدرت علویان، خواب آرام نداشت، آسوده خاطر شد و امارت خراسان و فارس را به عمرو لیث پاداش داد.


تنش بر سر ولایت ماوراءالنهر اسمعیل بن احمد سامانی

شکست و اسارت عمرو (287 ق./ 900 م.)

در مقابل این خدمت که عمرو از اهمیت آن در نزد خلیفه به خوبی آگاه بود، از خلیفه درخواست کرد تا ولایت ماوراءالنهر که در گذشته تحت حکومت طاهریان بود، بدو واگذار کند. معتضد که هرگز اعتماد و وفاداری صفاریان را باور نداشت، با او از در نیرنگ و فریب درآمد. به این ترتیب فرمان آن ولایت را برای عمرو فرستاد، اما در مقابل به فرمانروای ماوراءالنهر، اسمعیل بن احمد سامانی پیغام فرستاد که آن فرمان لازم الاجراء نیست و وی باید در مقابل عمرو مقاومت نماید. از این رو، چون عمرو برای تصرف ماوراء النهر لشکر به نواحی جیحون برد، اسمعیل سامانی با او در صدد مقابله برآمد و بالاخره از نخستین برخورد که بین دو سپاه روی داد، عمرو به دست سپاه ماوراء الانهر به اسارت افتاد و سپاه او منهزم شد (ربیع الاول 287 هجری قمری / آوریل 900 میلادی)

 

وفات عمرو لیث صفاری/ 289 ق./ 902 م.

حکومت خراسان هم هدیه ارزنده‏ای بود که در این پیروزی به امیر ماوراء النهر رسید. امیر سامانی، عمرو را به بغداد نزد خلیفه فرستاد. خلیفه نیز که همواره از آزادی او بیمناک بود، او را به زندان انداخت تا در همانجا به سال 289 ق / 902 م، وفایت یافت و یا به قولی به دستور خلیفه به قتل رسید.

 

جانشینان عمرو لیث صفاری

(از 287 تا 399 هجری قمری/ 900 تا 1008 میلادی)

 

- طاهر پسر محمد پسر عمرو (287 تا 296 ه.ق)

- احمد پسر طاهر (296 ه.ق)

- لیث بن علی شیر لباده (296 تا 298 ه.ق)

- محمد پسرعلی پسر لیث (298 تا 311 ه.ق)

- امیر ابو جعفر احمد پسر محمد پسر خلف لیث (311 تا 352 ه.ق)

- امیر ابو احمد خلف پسر ابو جعفر (352 تا 399 ه.ق)

 

(ادامه در آینده نزدیک)

 

...... ......... ............ ............... .................. ......................

 

یعقوب لیث صفاری

 

یعقوب لیث صفاری معروف به ملک الدنيا و صاحبقران از تبار گرشاسب و جمشید

يعقوب ليث صفار (247 تا 265 هجری) كه او را ملك الدنيا و صاحبقران می گفتند و حوزه فرمانروایی او خراسان و سيستان و تخارستان و كرمان و فارس و كابل و قسمتي از دره سند و خوزستان ايران بوده است، نسب خود را به گرشاسب و از او به جمشيد ميرسانيد. یعقوب پسر لیث مردی ميهن پرست با اخلاق و معتقد به مليّت خود و از مخالفين سرسخت خليفه بغداد (معتضد) بود و نقشه او تشكيل يك حكومت مستقل وسيع بود. او بسيار گفتی كه دولت عباسيان بر غدر و مكر بنا كرده اند. نبینی كه به ابوسلمه و ابومسلم و آل برامكه و فضل بن سهل با چندان نيكویی كه ايشان را اندر آن دولت بود چه كردند. با کسی مباد كه بر ايشان اعتماد كند.

يعقوب به آئين و رسوم و مخصوصآ به زبان خود علا قه ای تام داشت و زبان تازی نميدانست و يا در ظاهر به ندانستن زبان عربی تعمّد ميورزيد و همين امر باعث شد كه وی شاعران را دستور دهد تا به عربی او را در فتح ها تهنيت نگويند و به فارسی (پارسی) گويند و اين خود مايه رواج شعر فارسی دُری در دربارهای سلاطين مشرق گرديد، وی با ايجاد حكومت مستقل صفاری و علاقه ای كه به زبان خود داشت و بی اعتنایی به زبان عربی توانست بزرگترين مايه استقلال خود یعنی زبان ملّی را زنده كند و پس از چند سال كه زبان رسمی و سياسی عربی بود لهجه دُری را جانشين آن سازد و همين امر بعد از او بی كم و كاست در دوره سامانيان دنبال شد و در نتيجه ادبيات وسیعی بوجود آمد و از ساير ملل اسلامی جدا گشت.

 

جانشینان یعقوب در پی سیرت یعقوب

جانشينان يعقوب هم همه بر سيرت او رفتند و از ميان آنان برخی مانند ابوجعفر احمد بن محمد (311 تا 352 ه.ق) و خلف بن احمد (352 تا 399 ه.ق) خود مردمی دانشمند و علاقمند به علم و ادب بودند چنانكه خلف فرمان داد تا تفسيری بزرگ به قرآن نويسند و خود عالمان و شاعران را تشويق ميكرد.

 

عمرو ليث جانشین برادرش یعقوب لیث (265 تا 287 ه.ق)

برادر يعقوب بنام عمرو ليث (265 تا 287 ه.ق)، پس از مرگ وی زمام امور را بدست گرفت و برای تثبيت موقعيّت خود چندی با خليفه بغداد از در دوستی درآمد و بدفع مخالفين پرداخت اما سرانجام ميان او و خليفه اختلاف افتاد و خليفه محرمانه اسماعيل بن احمد سامانی را عليه او برانگيخت و در جنگی كه بين طرفين درگرفت عمرولیث دستگير شد و در زندان خليفه المعتضد در سال 298 هجری درگذشت.

 

عمرو ليث علاوه بر قوت در سياست و جنگجویی شعر دوست و شاعر پرور نيز بود و شعرایی چون فيروز مشرقی و ابوسليك در دوران او ظهور كردند، وی عشق مفرط به ايجاد ابنيه و كاروانسرا و رباط جهت آسايش مسافرين داشت.

 

ابو جعفر احمد بن محمد معروف به بانويه (311 تا 352 ه.ق) مردی دانشمند بود و به مجالست با حكما میلی وافر و از علوم خود اطلاع داشت. پسرش خلف بن احمد (352 تا 393 ه.ق) نيز مردی اديب و دانشمند و حامی ادبا و علما بوده است. در ترجمه تاريخ یمینی چنين آمده ا ست كه وی مردی كريم و سخی و انعام او درباره اهل علم و ارباب هنر شايع و مستفيض بود. وی علما و فضلای معروف را گرد آورد تا تفسيری كامل بر قرآن مجيد بنويسند و بيست هزار دينار برای انجام اين خدمت اختصاص داده بود و ميگويند عمرو در دوران امارت خويش هزار رباط و پنج صد مسجد آدينه و مناره احداث كرد و پلهای فراوان در نقاط مختلف حكومت خويش ساخت. او نخستين کسی بود كه شعرا را به سرودن شعر پارسی تشويق كرد و همين موضوع باعث رشد، گسترش و حفظ زبان فارسی شد.

 

يعقوب ليث صفاری

نخستين کسی بود كه زبان فارسی دُری را 200 سال پس از ورود اسلام ، به عنوان زبان رسمی اعلام كرد و پس از آن ديگر کسی حق نداشت در دربار او به زبانی غير از فارسی سخن بگويد. در كتاب تاريخ زبان فارسی آورده است: .... در سال 254 هجری، يعقوب ليث صفار، دولت مستقل را در شهر زرنج تاسيس كرد و زبان فارسی دُری را زبان رسمی كرد كه اين رسميت تاكنون ادامه دارد.

 

در منابع كهن نيز از اين رويداد نام برده شده است. نويسنده تاريخ سيستان چنين روايت كرده است: يعقوب فرا رسيد و بعضی از خوارج كه مانده بودند ايشان را بكشت و مال‌های ايشان بر‌گرفت. پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی: قد اكرم الله اهل المصر و البلد بملك يعقوب ذی الافضال و العدد. چون اين شعر بر‌خواندند او عالم نبود، در نيافت، محمد ‌بن وصيف حاضر بود و دبير رسايل او بود و بدان روزگار نامه پارسی نبود، پس يعقوب گفت: چيزی كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ محمد وصيف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت.

 

دكتر حسن باغ بيدی زبان‌شناس، درباره صحت اين موضوع كه يعقوب ليث، زبان فارسی دُری را رسمی كرد، می‌گويد: من اين مطلب را تاييد مي‌كنم. البته رسمي شدن نه به اين معنا كه حالا رواج دارد بلكه به اين معنا كه او نخستين كسي بود كه شعرا را به شعر پارسی گفتن تشويق كرد و همين موضوع باعث رشد، گسترش و حفظ زبان فارسی شد.

 

زبان فارسی، زبان رسمی حکومت (254 هجری)

يعقوب در سال 254 هجری قمری زبان فارسی را رسمی كرد و از آن زمان تا‌كنون 1171 سال است كه اين زبان، زبان رسمی است. دكتر مهدی محبتی، مسوول بنياد دائره المعارف اسلامی، نيز در تاييد رسمی شدن زبان فارسی توسط يعقوب ليث صفاری می‌گويد: تا عهد يعقوب ليث، زبان رسمی حكومت‌ها ، زبان عربی بود. زمانی كه شاعری شعری به زبان عربی برای او خواند او معنای شعر را در نيافت و آن جمله معروف را گفت كه چيزی كه من در نيابم چرا بايد گفت؟ و دستور داد كه زبان فارسی زبان رسمی جامعه شود و پس از آن ديگر کسی حق نداشت در دربار او به زبان عربی سخن بگويد. پس از او هم سامانيان و آل بويه اين زبان را گسترش دادند و از نابودی آن جلوگيری كردند.

بفرمود تا پارسی و دُری

نبشتند و کوتاه شد داوری

نبشتنده ی نامه ی خسروی

نبُد آن زمان جز خط پهلوی

در این خاک زرخیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود

کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

گدایی در این بوم و بر ننگ بود

چو خوشنود گردد ز ما کردگار

به هستی غم روز فردا مباد

 

فارسی دُری دنباله فارسی میانه زرتشتی ؛ زبان اردو با الفبای فارسی

دکتر محسن ابوالقاسمی نويسنده تاریخ زبان فارسی ، درباره ريشه‌های اين زبان نوشته است: فارسی، يا فارسی دُری یعنی رسمی، دنباله فارسی ميانه زرتشتی است، اين زبان كه از زمان يعقوب ليث صفاری زبان رسمی ... شده، به تدريج جانشين ديگر زبانها... یعنی سغدی، سكایی، خوارزمی و بلخی شد و در منطقه وسیعی از جهان، از هندوستان تا اروپا و از دريای خوارزم تا خليج فارس رواج يافت. در فاصله ميان سقوط ساسانيان و روی كار آمدن صفاريان، زبان علمی زرتشتیان فارسی ميانهٌ زرتشتی، و زبان علمی مانويان فارسی ميانهٌ مانوی و پهلوی اشكانی مانوی و سغدی مانوی، و زبان علمی مسلمان عربی بود. دولت سامانی به رواج زبان فارسی علاقه مند بود و دولت غزنوی، فارسی را در هندوستان رايج كرد. زبان فارسی در دربار مغولی هند (تیموریان گورکانی)، زبان رسمی بود. رواج فارسی در هند سبب شد زبانی به وجود آيد به نام اردو كه زبان رسمی دولت پاكستان شد و به الفبایی كه از الفبای فارسی گرفته شده، نوشته می شود. زبانی كه در هند، آن را هندوستانی می نامند و به الفبایی كه از الفبای سنسكريت گرفته شده، نوشته می شود، با اردو یک منشأ دارد. سلجوقيان زبان فارسی را در آسيای كوچك رايج كردند. در دولت عثمانی زبان فارسی رايج بود. برخی از سلاطين عثمانی چون محمد فاتح و سليم اول به فارسی شعر سروده اند.

 

دكتر محسن ابوالقاسمی ادامه می‌دهد: تسلط استعمار بر كشورهای شرق سبب شد كه از رواج فارسی كاسته شود. فارسی دُری امروز در افغانستان، تاجيكستان و ايران رايج است. در هر سه كشور از اوايل قرن بيستم مسیحی، وضعی برای زبان فارسی پيش آمده كه باعث شده است فارسی رايج در هر یک از کشورها به راهی بيفتند كه به تدريج آنها را از هم جدا خواهد كرد.

 

زندگی و مردانگی ليث صفاری

من این پادشاهی و گنج را ا ز سر عیّاری و شیرمردی بدست آورده ام نه از میراث پدر یافته ام.(از یعقوب لیث صفاری) تاریخ آئینه تمام نمایی از مبارزات ، کارنامه ها و قهرمانان و مردا ن تاریخ بوده و انسان خود سازنده تاریخ جامعه انسانی خویش است.

 

یکی دیگر از آزادگان وطن عزیز ما و موسس اولین دولت صفاری کشور ما از سال 245 تا 290 قمری، یعقوب لیث صفاری است . وی در یک خانواده فقیر مسگر زاده شد و در شهر زرنج در طفولیت شاگرد رویگری شد. در آنجا از ابتدای جوانی با عیاران و جوانمردان و وطن دوستان که بر ضد ظلم و ستم زمامداران عیاش عباسیان می رزمیدند آشنا و داخل حلقه آنان گردید. وی بزودی در حلقه عیاران آنجا نظر بشهامت و شجاعت و کفایت و کاردانی بدرجه سرهنگی رسید تا این که در سال 269 ه. ق ولایات کشور با وی بیعت کرده وی را بعیث رهبر خویش برگزیدند. این امر دربار بغداد را بوحشت و تشویش انداخت. ابتدا خواستند وی را با حیله و نیرنگ و وعده وعید بخود نزدیک و همدست بسازند تا وی از عزم رهایی مردمش از یوغ استثمارشان منصرف شود. اما از آنجايی که یعقوب شخص مصمم و دارای عزم راسخ در جهت نجات و رهایی مردم از بهره کشی و مظالم زمامداران عباسیان بود هیچ یک از این حیله آنها بر وی کارگر واقع نشده و از اوامر و اطاعات آنان سرباز زده آماده رزم و پیکار با ایشان گردیدند.

 

شکست دیرالعاقول (ناحیه‏ای بین واسط و بغداد) در 262 قمری

در سال ( 262 ه. ق ) بین سپاه یعقوب لیث در محلی بنام دیر العاقول و سپاه بغداد بسرکرده گی خود خلیفه جنگ شدیدی درگرفت. در این جنگ یعقوب و لشکریانش چنان مردانه و با شجاعت جنگیدند که مایه حیرت خلیفه و سپاهش گردیده و نزدیک به شکست بودند که خلیفه از حیله و نیرنگ کار گرفته و در اثر آن یعقوب با سپاهش شکست خورده عقب نشینی نمود.

 

یعقوب آزاد مرد و با غیرت این شکست را مایه شرمساری خود دانسته و در صدد تلافی آن برآمد. این مرد جنگجو در عمر شکست نخورده بود. این امر تاروپود وجودش را در آتش غیرت می سوخت. بنابرآین با تلاش زیاد سپاه خویش را دوباره تنظیم و به آرایش آن پرداخته دوباره آماده جنگ با خلیفه گردید. خلیفه که از دلاوری و شجاعت آن آگاهی عام و تام داشت و از آن در بیم و هراس بسر میبرد باز در صدد حیله و نیرنگ بود. از قضا شکست دیرالعاقول هم بر رویه این مرد حساس و باغیرت تاثیر سوء نموده و وی را در بستر بیماری (فولنج) انداخته بود. خلیفه موقع را غنیمت شمرده، قاصد شخصی خویش را برای جلوگیری از جنگ نزد او فرستاد. یعقوب با وجود مریضی قاصد را بحضور خود پذیرفته، قاصد هنگام حضور دید که از دربار و حاجب درکی نیست ; سردار لشکر خراسان شخص بی تکلف و ساده در روی گلیم نشسته و به سپر جنگی خویش تکیه زده. در پهلویش شمشیر و دورتر از آن سفره ای با نان خشک و قدری پیاز و کوزه سفالین پر از آب قرار دارد. قاصد پیام خلیفه را بوی بیان داشت. یعقوب رو به او نموده گفت: به خلیفه بگو، اگر از این مرض زنده ماندم همانا میان من و تو جز این شمشیر کسی دیگر فیصله نخواهد کرد. من در کودکی و جوانی با نان و پیاز زندگی کرده ام. از دستمزد حلال خویش به سختی گذاره کرده ام; اگر در جنگ با تو باز شکست بخورم و باز به نان و پیاز خود رو آورده به آن خواهم ساخت و به بازمانده گان خویش درس خواهم داد که آنان بعد از من هم چنین کنند.

فرستاده خلیفه از صلابت و غیرت و احساسات مردمی یعقوب متعجب شده و هیجان آلوده برگشت پیامش را بخلیفه رسانید. اما دریغا که یعقوب لیث سر از بستر بیماری برنداشت و بعد از 16 روز مریضی در شوال 265 قمری/ ژوئن 879 میلادی درگذشت و به جاویدانگاه پیوست و بدین سان خلیفه عباسی از خطر بزرگی که از وجود این راد مرد شجاع احساس میکرد نجات یافت. اما راهیان و پیروان بعدی آن راه را تعقیب نمودند.

 

یعقوب لیث صفاری یکی از رجال نامدار تاریخ کشور ما است وی شخص ساده، بی تکلف و باوقار و مدبّر و بیدار وطندوست بود در انتخاب مردان رای ثواب داشت سپاه را خوب و نیک می آراست ، خزانه اش از مال پُر بود اما اسراف نمیکرد. فقیرانه می زیست غالبآ در بالای پاره نمدی می نشست سپرش را در عقب خود نهاده به آن تکیه می نمود حاجب و دربان قصر نداشت اگر میخواست بخوابد پارچه ای را بالای سر می انداحت و از سپرش بحیث تکیه استفاده میکرد، غذایش عادی و ساده و غذای مردم فقیر بود. اکثرآ به نان و پیاز بسنده میکرد. او سخت دوستدار فرهنگ و ادب کشور بود. چنانکه روزی که بر دشمنانش پیروزی یافته بود. شاعرانی او را بزبان عربی ستوده و اشعارشان را بزبان عربی بحضورش خواندند که یعقوب آنرا نه پسندیده گفت: چیزیکه من اندر نیابم چرا باید گفت. باید بزبان خودم سخن گفت. زبان وی دُری بود که آنرا سخت گرامی میداشت. وی را میتوان از حامیان بزرگ فرهنگ و ادب دُری دانست که در دوره او و تا قرن های بعد از وی جانشینانش بر سیرت و کردار او رفتند و فرهنگ و ادب دُری را پاس داشتند و در دوره صفاریان فرهنگ و ادب بمدارج تکاملی اش رسید.

 

نام نامی یعقوب لیث صفار ی همیشه در تاریخ کشورمان چون اختر فروزان میدرخشد.

 

منابع نویسنده:

-          افغانستا ن در مسير تاريخ.

-          مردان نام آور تاريخ افغانستا ن.

-          مجله غرجستا ن نشريه شورای انسجام مليت هزاره سال 1367.

-          مجله هنر نشريه اتحاديه هنرمندا ن سال 1364.

 

(نوشته استاد صباح از سایت "مشعل" نشریه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در افغانستان)

 

...... ......... ............ ............... .................. ......................

 

آرامگاه يعقوب ليث صفاريآرامگاه یعقوب لیث صفاری در روستای شاه آباد دزفول

 

آرامگاه یعقوب لیث صفاری

آرامگاه يعقوب ليث صفاری قرون متوالی است که در روستای شاه‌آباد دزفول قرار دارد. گنبد بلند مضرس (دندانه دار) سفيد رنگ و جلال عمارت بقعه از دور كاملا جلوه‌گر است. در اطراف بقعه، قبرستان وسيعي است كه در آن وجود سنگ قبرهای قديمي، نشانگر تاریخ کهن این بنا مي‌باشد همچنین وجود زمين‌های زراعی، برنج كاری و درختان کنُار در کنار بنا، زیبایی آن را دو چندان کرده است. بنا به اظهار مردم محلی حدود 20 الی 25 سال قبل كتيبه‌ای بر روی ديوار گنبد به خط عربی قديم وجود داشته و در آن اسم يقعوب ليث سردار بزرگ و نخستين شهريار ايرانی (پس از اسلام) به روشنی نوشته شده بود.

در بدو ورود به آرامگاه آن‌چه دل هر بيننده را آزرده می‌كند تابلوی مخدوش شده سازمان ميراث فرهنگی است كه به عمد نام يعقوب ليث اين سردار نامی تاريخ ايران را با اسپری سياه كرده‌اند و اين عمل نكوهيده دوباره با چسباندن تكه كاغذی (کتیبه) بر بالای طاق ورودی مقبره به وسيله سيمان كه به ديوار نيز صدمه وارد كرده، تكرار شده است، هم‌چنين نويسنده این کتیبه ضمن توصیفی از شجره نامه قاسم بن عباس بن امام كاظم (ع) سعی در مخدوش كردن حضور مدفن يعقوب ليث دارد و بر همين اساس است كه بعضی‌ها اين بقعه را شابو‌القاسم يا پير شابو‌القاسم می‌نامند.

یعقوب لیث یکی از پادشاهان ایران و از دودمان صفاری بود. صفاریان از دودمان‌های ایرانی بودند كه فرمانروایی بخش‌هایی از ایران را به عهده داشتند كه پایتخت ایشان نيز شهر زَرَنگ بود. يعقوب ليث با عشق آتشین به تجدید مجد و عظمت ایران بزرگ پرداخت و با آرزوی احیای زبان فارسی و هویت ایرانی و ستیز با حاکمیت ستمگرانه بیگانه و ایادی آن در سال 238 هجری در شهر بست از توابع سیستان و به رهبری عیاران قیام بزرگ خود را آغاز نمود. یقینا او رویای جهانگشایی نداشت وگرنه همان‌گونه که بعدها محمود غزنوی به غارت هندوان پرداخت، یعقوب نیز راه آسان‌تر هند را برای خودکامگی‌های خود برمی‌گزید. ولی او شیرمردی بود که در آیین عیاران برای نجات ایران و ایرانی پرورده شده بود.... او كوشش كرد خلافت عباسی را سرنگون كند و حتّی تا نزدیکی بغداد نيز پيش رفت، ولی روزگار به او امان نداد و در ماه شوال 265 ه.ق به بیماری قولنج مبتلا و سرانجام در جندی شاپور رخ در نقاب خاک كشيد. یعقوب ليث را مردی باخرد و استوار توصیف کرده اند. حسن بن زید علوی (از علویان عرب ساکن طبرستان) که یکی از دشمنانش بود او را به سبب استقامت و پایداریش، سندان (مرد تنومند) لقب داده بود.

يعقوب ليث بزرگ‌ مردی از توابع سيستان بود كه برای اولين بار توانست دولتی ايرانی ايجاد كند كه نه از خليفه عباسی و نه از ديگری پيروی می‌كرد.

 

(نوشته دکتر سینا دلیر)

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

با تشکر از سایت "رشد و شبکه ملی مدارس ایران" و از دکتر سینا دلیر و استاد صباح و سایت "مشعل" نشریه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی/ سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ فروردین ماه 1390 خورشیدی/ 2011 میلادی/