با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

سلسله صفویان

(از 906 تا 1135 هجری قمری/ از 1501 تا 1722 میلادی)

 

از سلطنت شاه اسماعیل اول تا پایان سلطنت شاه سلطان حسین

 

1 - شاه اسماعیل اول: از 906 تا 929 قمری/ 1501 تا 1523 میلادی.

2 - شاه طهماسب اول: از 929 تا 996 قمری/ 1523 تا 1588 میلادی (بعضیها تا 983 ق. میدانند).

3 - شاه اسماعیل دوم: جزو 10 سال آخر شاه طهماسب اول (بعضیها از 983 تا 984 ق. میدانند/1576 تا 1577 میلادی).

4 - سلطان محمد خدابنده: جزو 10 سال آخر شاه طهماسب اول (بعضیها از 984 تا 995 میدانند).

5 - شاه عباس اول: از 996 تا 1038 قمری/ 1588 تا 1629 میلادی.

6 - شاه صفی: از 1038 تا 1052 قمری/ 1629 تا 1642 میلادی.

7 - شاه عباس دوم: از 1052 تا 1077 قمری/ 1642 تا 1666 میلادی.

8 - شاه سلیمان: از 1077 تا 1105 قمری/ 1666 تا 1694 میلادی.

9 - شاه سلطان حسین: از 1105 تا 1135 قمری/ 1694 تا 1722 میلادی.

 

- شاه طهماسب دوم: از 1135 تا 1145 قمری/ از 1722 تا 1732 م./ خلع شاه تهماسب دوم بتوسط بزرگان و نادرقلی بیگ یا نادر شاه بعدی.

- شاه عباس سوم: از 1145 تا 1148 قمری/ از 1732 تا 1736 م./ خلع شاه عباس سوم- کودک 7 یا 8 ماهه- بتوسط نادرقلی بیگ.

- شاه اسماعیل سوم: هفت یا هشت ماهه/ بتوسط کریم خان زند و دیگر بزرگان در زمان فترت بعد از نادرشاه و جانشینانش انتخاب شد.

اسامی شیخان و شاهان صفوی

 

مشایخ صفویه (670 تا 867 خورشیدی)

1- شیخ صفی‌الدین اردبیلی، 2- شیخ صدرالدین موسی، 3- سلطان خواجه علی سیاهپوش، 4- شیخ ابراهیم، 5- شیخ جنید، 6- شیخ حیدر.

 

پادشاهان صفویه (880 تا 1101 خورشیدی)

1- شاه اسماعیل یکم، 2- شاه تهماسب یکم، 3- شاه اسماعیل دوم، 4- شاه محمّد خدابنده، 5- شاه عباس یکم، 6- شاه صفی، 7- شاه سلیمان، 8- شاه سلطان حسین.

 

شاهان اسمی صفویه (1101 تا 1140 خورشیدی)

1- تهماسب دوم، 2- عباس سوم، 3- اسماعیل سوم.

 

مشایخ صفویه

شیخ صفی‌الدین اردبیلی نیای بزرگ سلسله صفویان

(650 تا 735 قمری/ 1252 1334 میلادی)

 

شیخ صفی پیرو مذهب سنی شافعی ، هم‌زمان با الجایتو ایلخان مغول

نیای بزرگ دودمان صفویان از بومیان ایرانی و هشتمین نسل از تبار پیروز شاه زرین‌کلاه بود. پیروز شاه نیز از بومیان ایرانی و کرُد تبار بود، که در منطقه مغان نشیمن گرفته بود. زبان مادری شیخ صفی‌الدین زبان آذری (گویشی از تاتی) بود و اشعاری به این زبان ایرانی در کتاب صفوةالصفا و سلسلةالنسب سروده‌ است. دودمان صفوی نام خویش را از وی گرفته بودند. شیخ صفی الدین اردبیلی پایه‌گذار خانقاه صفوی در اردبیل بود که با گذشت زمان پیروان بسیاری را به دست آورد. او که پیرو مذهب سنی شافعی بود در اردبیل زاده شد و در زمان خویش مورد احترام مردم بود و مردم آن سامان او را به عنوان پیر و مرشد پذیرا بودند.

 

دیوان آذری شیخ صفی ؛ شیخ صفی داماد و پیرو شیخ زاهد گیلانی

از او دیوانی به زبان آذری در دست است. آذری یکی از زبان‌های ایرانی و زبان بومی آذربایجان بوده‌ است. شیخ صفی هم‌زمان با الجایتو ایلخان مغول می‌زیست. شیخ صفی خود پیشتر پیرو شیخ زاهد گیلانی بود و دختر او فاطمه خاتون را نیز به زنی گرفته بود. زهد و ساده‌زیستی او با وجود داراییش در آن زمان نامور بود. شیوه زندگی و کاریزمای او و نام آوری خانقاهش به زودی برای او و فرزندانش پیروانی را از شام و ترکیه و بخش‌های دیگر ایران فراهم ساخت. پس از او پسرش شیخ صدرالدین موسی جای پدر را گرفت.

 

تاج‌الدین ابراهيم کرُدی سنجانی معروف به شیخ زاهد گیلانی اهل لاهیجان

تاج‌الدین ابراهيم کرُدی سنجانی معروف به شیخ زاهد گیلانی (615 تا 700 قمری/1218 تا 1301 میلادی)، از صوفيان بزرگ ايران بود. تبار او به شهر سنجان در خراسان می‌رسيد. طريقت او از طريق سلسله مراتب رهبران صوفيگری که شامل افرادی چون ابونجيب سهروردی و حسن بصری بود به امام علی و محمد پيامبر می‌رسيد.

 

شيخ صفی‌الدین اردبيلی (650 تا 735 قمری/ 1252 تا 1334 میلادی)، نيای بنيان‌گذاران دودمان صفوی مدت 25 سال در نزد شيخ زاهد گيلانی گذرانيد و دختر او را به زنی گرفت. شيخ زاهد، شيخ صفی را به خلافت و جانشينی خود در طريقت برگزيد.

 

پس از مرگ شيخ زاهد، و به روايتی در همان دوران زندگی وی، صفی‌الدین به اردبيل باز می‌گردد و طريقتی به نام صفويه در همان جا بنيان می‌گذارد. تبار حزين لاهیجی، از سرايندگان اواخر صفوی نیز با فاصله 16 نسل به شيخ زاهد گيلانی می‌رسید. میرزا احمد حکیم تنکابنی پزشک فتح‌علیشاه قاجار نیز نسب به شیخ زاهد گیلانی میرسانده. شمایل او، بقولی، در یکی از تالارهای کاخ گلستان آویزان است.

 

مقبره شیخ زاهد گیلانی (مربوط به سده هشتم هجری) واقع در جاده لاهيجان به لنگرود و در ۳ کيلومتری لاهیجان در روستايی به نام شيخ انبر واقع شده است. از نويسندگان نامدار ایران، سعيد نفيسی، کتابی درباره وی نوشته به نام شيخ زاهد گیلانی.

 

شیخ صدرالدین موسی (وفات به سال 793 قمری/1386 میلادی) ، نخستین شیخ صفوی از تسنُّنُ به شیعه

شیخ صدرالدین موسی، پسر شیخ صفی‌الدین اردبیلی و جانشین وی بود. وی پس از پدر پیر و مرشد خانقاه صفوی در اردبیل شد. گروهی او را نخستین شیخ صفوی می‌دانند که از تسنن به مذهب شیعه گروید. شیخ صدرالدین موسی نیز راه و روش ساده ‌زیستی پدر را پیش گرفت و بیش از پیش بر هواخواهان صفویان افزود.

 

خواجه علی سیاهپوش (وفات به سال 830 قمری/1426 میلادی) ، همزمان با تیمور لنگ تاتاری

خواجه علی سیاهپوش پسر شیخ صدرالدین موسی و نوه شیخ صفی‌الدین اردبیلی بود. او پس از پدر به سرپرستی خانقاه صفوی در اردبیل رسید. او در روزگار تیمور لنگ می‌زیست و از برخورد میان این دو و پیش بینی های خواجه علی درباره آینده و جهانگیری تیمور داستان‌هایی آمده‌است. برپایه یکی از این داستان‌ها او رهاننده چند قبیله تاتار شام از دست تیمور بود که در آینده قزلباش خوانده شدند. البته برخی نیز برخورد تیمور و خواجه علی را رد کرده‌اند. پس از وی پسرش شیخ ابراهیم به جانشینی‌اش رسید.

 

شیخ ابراهیم صفوی فرزند خواجه علی سیاهپوش

چهارمین شیخ صفوی و فرزند خواجه علی سیاهپوش است. وی در سده نهم هجری می‌زیست و در هنگام مرگ، پسرش، شیخ جنید، را به جانشینی خود انتخاب کرد. شیخ ابراهیم چندان شناخته شده نیست و در کتابهای تاریخی مطلب زیادی درباره او نوشته نشده است و به نظر می‌رسد در زمان او اتفاق چندان مهمی درباره صفویان به وقوع نپیوسته باشد.

 

شیخ جنید صفوی مرشد کامل (826 تا 839 خورشیدی/851 تا 864 قمری/1447 تا 1460 میلادی) ، پدربزرگ شاه اسماعیل صفوی

شیخ جنید از مشایخ صفویه و پدر شیخ حیدر و پدربزرگ شاه اسماعیل یکم (موسس پادشاهی صفویه) است، که پس از وفات پدرش سلطان(شیخ) ابراهیم، جانشین وی شد. وى که از سوى مریدان، مرشد کامل و صاحب سجاده ولایت خوانده مى‏شد، موقع را براى این خروج که مریدانش از مدتها پیش طالب آغاز آن بودند، مناسب یافت. در این میان، ناخرسندى عمویش جعفر که ظاهراً خود را براى تصدى این مقام اولى مى‏دانست، هرچند شیخ جُنید را براى پرهیز از درگیرى با جهانشاه قراقویونلو، به ترک اردبیل تشویق و الزام نمود، اما به شیخ جنید در تهیه مقدمات اسباب این خروج کمک کرد. شیخ جنید چندى در سوریه، ترابوزان و سایر بلاد عثمانى سر کرد و سرانجام با جمع مریدانش که حدود پنج هزار نفر مى‏شدند ، در نواحى "آمد" به اوزون حسن، سرکرده آق قویونلو پیوست 816 ق./ 1457 م.

 

شیخ جنید صفوی داماد اوزون حسن ، سرکرده آق قویونلو

اوزون حسن، خواهر خود خدیجه بیگم را به عقد ازدواج شیخ جنید جوان درآورد و حتى به او اجازه داد، تا در قلمرو آق قویونلو از جانب خود خلفایى براى نشر دعوت و تعلیم طریقت صفوى گسیل دارد. شیخ جنید، چندى بعد براى زیارت مقبره اجدادى به اردبیل بازگشت، اما کثرت مریدانش که در بیرون شهر خیمه زده بودند، موجب ترس و توهم جهانشاه قراقویونلو و عموى خود شیخ جعفر شد. شیخ جنید، چون جهانشاه و شیخ جعفر را بر ضد خویش متحد دید، ادامه اقامت در شهر اجدادى خود را مشکل یا بى فایده یافت، پس از اردبیل بیرون و با عده‏اى انبوه از صوفیان و جان نثاران خویش به قصد جهاد با "کفار" چرکس عازم قفقاز شد. اما خلیل سلطان شروانشاه (شاه ولایت شروان)، که عبور شیخ از قلمرو خود را مایه تنزل قدرت خویش و مغایر با امنیت ولایت شروان مى‏دید، اجازه عبور به شیخ جنید را نداد. شیخ جعفر، عموى جنید هم طى نامه‏اى محرمانه که به خلیل سلطان شروان شاه نوشت او را به شدت از احتمال سوء قصد توسط جان نثاران شیخ جنید ترساند. حتى جهانشاه قراقویونلو هم در این باره وى را به مقاومت در مقابل شیخ صوفى تشویق کرد. بالاخره در جنگى که روى داد ، جنید کشته شد 864 ق./ 1460 م. و جانبازی هاى دلیرانه صوفیان براى ادامه جهاد، در مقابل سرسختى خلیل سلطان شروان شاه متوقف گردید. پس از شیخ جنید، پسر او شیخ حیدر، جانشین پدر شد.

 

شیخ حیدر صفوى (848 تا 867 خورشیدی/ 1469 تا 1488 میلادی) ، پدر شاه اسماعیل اول

کشته شدن جهانشاه قراقویونلو بدست اوزون حسن آق قویونلو

شیخ حیدر پسر شیخ جنید و خواهرزاده اوزون حسن بود، وی یک ماه پس از وفات پدر به دنیا آمد، اما در نزد اوزون حسن تربیت یافت. شیخ حیدر همچنین پدر شاه اسماعیل یکم (موسس پادشاهی صفویه) است. بعدها به دنبال کشته شدن جهانشاه قراقویونلو(حدود 1497 میلادی) به دست اوزون حسن، در حالى که هنوز سن وى به ده سالگى نرسیده بود، در موکب این فاتح جدید آذربایجان و تحت حمایت او وارد اردبیل شد(874 قمری/848 خورشیدی). و در همان سنین کودکى، بر وفق سنت معمول پیروان خویش، به تشویق و تأیید آنها به عنوان مرشد کامل و صوفى اعظم، امور بقعه و خانقاه صفوى را از شیخ جعفر تحویل گرفت؛ هرچند جریان امور همچنان در دست شیخ جعفر باقى ماند و تا او زنده بود، شیخ زاده خردسال براى توسعه دعوت پدران مجالى نیافت.

 

باوجود این، توسعه دعوت صفوى، که اوزون حسن هم بى آنکه از ماهیت واقعى آن خبر داشته باشد، آن را تأیید و تسهیل مى‏کرد؛ از طریق تبلیغات خلفاى شیخ جنید در بین طوایف ترُکمان نواحى شرقى آسیاى صغیر و حدود دیاربکر و آمد رهبرى مى‏شد، در این ایام به ثمر رسید.

ازدواج شیخ حیدر با مارتا یا علم شاه خاتون یا ملیحه بیگم دختر اوزن حسن آق قویونلو(880 قمری/854 خورشیدی)

مقارن وفات شیخ جعفر که شیخ حیدر نیز در همان ایام به سنین رشد رسیده بود، از تمام نواحى اطراف، مثل آمد ، آناتولى ، شام ، طالش و گیلان ، صوفیان وفادار و جان نثار از تاجیک و ترُکمان براى تجدید عهد با مرشد کامل و پیر طریقت خود به اردبیل سرازیر شدند. در همان هنگام نیز اوزون حسن دختر خود مارتا را که علم شاه خاتون یا ملیحه بیگم هم خوانده مى‏شد به عقد ازدواج این خواهر زاده جوان و محبوب خود درآورد 880 قمری/ 854 خورشیدی. این خویشاوندى مضاعف، شیخ جوان خانقاه صفوى را حیثیت و اعتبار سیاسى بیشترى بخشید. اوزون حسن در بازگشت از غزوه و غارت تفلیس در 881 فمری/855 خورشیدی، درگذشت.

 

به دنبال مرگ اوزون حسن، شیخ جوان، على رغم از دست دادن حمایت امیران آق قویونلو و حتى مخالفت سلطان یعقوب آق قویونلو، فرمانرواى جدید با نقشه هایش؛ ادامه دعوت پدران و سعى در خروج دین حق را بر عهده خود لازم دید و انتقام گیرى از خون پدر را محرک لشکرکشى به ولایت شروان و دنبال کردن فکر غزو و جهاد با طوایف چرکس شمرد.

 

تشکیل اتحادیه قزلباش ، تشکیل سرخ کلاهان توسط شیخ حیدر از قبیله هاى ترُکمانى شیعه

شیخ حیدر، از همان هجده بیست سالگى که مرگ اوزون حسن او را از توقع کمک ترکمانان مأیوس ساخت، براى از سرگیرى غزوه‏اى مقدس خویش به تدارک اسلحه و تنظیم سپاه پرداخت و بقعه شیخ صفى تبدیل به نوعى زرادخانه شد. خود شیخ به ساختن شمشیر و نیزه و زره دست زد و با همان جبه دراز از پیش گشاده درویشى و شبکلاه صوفیانه اش با مریدان به تمرین جنگى و استعمال اسلحه پرداخت. به علاوه لباس متحدالشکل صوفیانه‏اى به رنگ کبود هم براى غازیان خویش طرح کرد که از جمله شامل کلاه دوازده ترُکى به شکل تاج و رنگ سرخ مى‏شد؛ دوازده ترُک آن اشارت گونه‏اى به تعداد امامان شیعه، صورت تاج گونه آن مظهرى از سلطنت شیعه، و رنگ سرخ آن نشانه‏اى از شعار خونخواهى از اهل سنت بود. از این رو، پیروان وى را مناسبت آن کلاه، که تمام آنها آن را به جاى طاقیه ترکمانى معمول عصر بر سر مى‏گذاشتند؛ سرخ کلاهان یا قزل برک یا قزلباش خواندند.

 

اتحادیه قزلباش شامل سى طایفه یا قبیله

طوایف روملو، استاجلو، تکلو، موصلو، افشار، قاجار، بیات، بهارلو و شیخ آوند ، جزو قبیله هاى ترُکمانى شیعه

این سرخ کلاهان اکثر ترُکمان یا ترُک زبان بودند و شیخ حیدر جوان براى آنها نه فقط مرشد کامل و پیر طریقت بلکه در عین حال سرکرده جنگى و رهبر واقعى اتحادیه نوپدید قبیله هاى ترکمانى شیعه بود. غیر از صوفیه روملو که از طوایف مختلف ترُکمان نواحى آناتولى تشکیل مى‏شد، سایر قبیله هاى این اتحادیه عبارت بودند از طوایف استاجلو، تکلو، موصلو، افشار، قاجار، بیات، بهارلو و شیخ آوند. البته طوایف و عشایر کوچک و بزرگ دیگرى هم به آنها پیوسته بودند که تعدادى از طوایف تاجیک از کُرد و طالشى و جز آنها در این شمار در مى‏آمد و اتحادیه قزلباش را تقریبا شامل سى طایفه یا قبیله مى‏ساخت. شیخ حیدر در نظر تمام افراد و سرکردگان این طوایف، مرشد کامل، مظهر ولایت و تجسم الوهیت تلقى مى‏شد و تمام آنها او را مرشد و پیر و حافظ جان خویش مى‏شمردند و براى خروج دین و ظهور دین حق، در موکب او از هیچ گونه جانسپارى و جانبازى و فداکارى دریغ نمى‏کردند.

 

شیخ حیدر مرشد کامل 24 ساله در جنگ با کفار چرکسی

هنگامى ‏که بیست و چهار سال یا اندکى کمتر داشت، توانست اسباب خروج دین حق را با اقدام به غزوه کفار چرکس دنبال کند. از این لشکرکشى غنایم بسیار و تعداد زیادى اسیر به اردبیل آورد. چهار سال بعد با تجهیزات کاملتر در همان نواحى دست به یک لشکرکشى دیگر زد که آوازه شجاعت او را در بین مسلمین آن نواحى همه جا نشر کرد و بر تعداد مریدان و سپاهیانش هم افزود. لشکرکشى دیگرش حمله‏اى انتقام جویانه به ولایت شروان بود که از آغاز همواره طالب فرصتى براى دست زدن به آن بود، چرا که از آغاز کار همواره مترصد مجالس بود تا انتقام خون پدر را از فرخ یسار شاه شروان بازستاند.

 

کُشته شدن شیخ حیدر در جنگ با فرخ یسار شروانشاه و یعقوب آق قویونلو (893 قمری/867 خورشیدی/ 1488 میلادی)

فرخ یسار شاه شروان پدر زن یعقوب آق قویونلو بود، و براى دفع حمله شیخ حیدر از دامادش یعقوب آق قویونلو یارى خواست. یعقوب آق قویونلو هم که برادر زن شیخ حیدر و پسر دایى او بود، چون فتوحات و غزوات شیخ زاده(شیخ حیدر) را با نظر ترس و دل نگرانى مى‏دید، بر خلاف آنچه شیخ زاده انتظار داشت بر ضد او براى کمک به پدرزنش فرخ یسار شروانشاه لشکر فرستاد. در کشمکش هایى که بین دو طرف روى داد، شماخى به دست قزلباش عرضه غارت گشت و قلعه گلستان- که بعدها محل انعقاد عهد نامه شوم بین قاجار و سپاه روس گشت- که در این ایام فرخ یسار به آنجا پناه برده بود محاصره شد.

تبعید مارتا همسر شیخ حیدر و فرزندانش به قلعه استخر فارس

اما در یک نبرد سرنوشت ساز که بین سپاه قزلباش شیخ حیدر با قواى متحد فرخ یسار شروانشاه و یعقوب آق قویونلو رخ داد، شیخ حیدر کشته شد 893 ق ./ 867 خ./1488 م. و سر بریده او را، فرمانده قواى یعقوب بیگ به تبریز آورد و به امر شاه در شهر به دار آویخت. فرزندان خردسال شیخ حیدر به نام سلطان على، ابراهیم میرزا و اسماعیل میرزا هم، با مادرشان که خواهر یعقوب بیگ(یعقوب آق قویونلو) بود، به امر او به قلعه اصطخر(استخر) فارس تبعید شدند که براى مدتى طولانى در آنجا ماندند.

 

منابع:

- شاه عباس کبیر، مرد هزارچهره؛

- تاریخ ایران، از دکتر خنجی؛

- تاریخ ایران، از زمان باستان تا امروز، از ا. آ. گرانتوسکی، م. آ. داندامایو، و ترجمه کیخسرو کشاورزی، ناشر: مروارید 1385 ؛

- تاریخ ایران از عهد باستان تا پایان سده هجدهم، از پیگولووسکایا، و ترجمه کریم کشاورز، تهران، 1353 ؛

 

شیعه مذهب رسمی دولت صفویان

هنگامى كه شاه اسماعيل در سال 907 هجرى/1501 ميلادى، قدرت را به دست گرفت از شيوه سلوک اسلاف پيشين خود به ويژه جدّ اعلاى خاندان صفوى، شيخ صفى الدين اردبيلى، آشكارا فاصله گرفته بود. هرگز شيخ اردبيل تصور نمى كرد اخلافش بتوانند در سده هاى آتى فرمانروايى سرزمينى را به دست آورند و بر سرتاسر ايران فرمان برانند. در حقيقت از دوره شیخ جنيد به اين سو خاندان صفى الدين اردبیلی علاوه بر رهبرى معنوى مريدان خود داعيه راهبرى سياسى نيز در سر پروراندند و تركيب مقام سياسى و مذهبى را در یک شخص فراهم آوردند.

فرمان شاه اسماعيل در مسجد جامع تبريز به هنگام تاجگذارى: مذهب شيعه ، مذهب رسمى كشور ایران

مولف "جواهرالاخبار" پس از برشمردن فرزندان شيخ صفى الدين اردبیلی كه بر سجاده ارشاد نشستند و شرح حوادث و وقايع رخ نموده در دوره آنها صراحتاً اذعان مى دارد كه: چون نوبت به سلطان جنيد رسيد ميل سلطنت صورى فرمود. شاه اسماعيل در مسجد جامع تبريز به هنگام تاجگذارى، مذهب شيعه را مذهب رسمى كشور اعلام مى كند و فرمان مى دهد از اين پس عبارات اشهد ان عليا ولى الله و حى على خير العمل در اذان ادا شود. به گواهى مورخان اين عبارات مخصوص مذهب شيعه اثنى عشرى بوده است و هرگاه از مسجد شهر به گوش مى رسيد نشان دهنده برقرارى حكومتى شيعه بوده است. حسن روملو عنوان مى دارد كه چنين عباراتى به مدت پانصد و بيست و هشت سال در سرزمين هاى اسلامى به گوش كسى نخورده بود. بى شک اسماعيل توانست بسترى را كه از زمان جنيد (پدر بزرگ شاه اسماعیل) براى قدرت گيرى دودمان صفوى فراهم آمده بود، با ذكاوت بسيار طى كند و نيز آن را براى اخلاف خود هموار سازد.

 

چندان قابل قبول نمى نمايد اين ادعا را بپذيريم كه معتقدات اسماعيل از پدر به وى رسيده است چرا كه اسماعيل در 25 رجب 892 ه.ق به دنيا آمد و یک ساله بود كه پدرش شيخ حيدر رخت از دنيا بست. گذشته از اين وى نمى توانسته از طريق سلطانعلى برادر ارشد خود آموزش يافته باشد زيرا در آن احوال نيز كودكى بيش نبوده است. در سويى ديگر نمى توان نقش برجسته اقامت اسماعيل در لاهيجان را در تكوين شخصيت و اعتقادات او ناديده انگاشت.

 

مولانا شمس الدين لاهيجانى از عالمان شیعه ، از طرف كاركيا ميرزا على فرمانروای لاهیجان ، مسئول تربیت اسماعیل جوان

لاهيجان كه پيشتر پذيراى شيخ زاهد گيلانى و شيخ صفى الدين اردبیلی بوده با فرمانروايى كاركيا ميرزا على كه مذهب شيعه داشته است توانست در تربيت اسماعيل نوجوان موثر افتد. كاركيا ميرزا على، مولانا شمس الدين لاهيجانى را كه از عالمان شيعه بود براى آموزش اسماعيل گزيد، كه اين امر در انتخاب مسير آتى اسماعيل به هنگام قدرت گيرى نقشى به سزا داشت به گونه اى كه وى چنان از استاد خود تاثير پذيرفته بود كه پس از جلوس بر تخت شاهى در تبريز، مقام صدارت را به او داد و وى را معلم فرزندان خود نمود.

 

اعتقادات مريدان خاندان صفوى به الوهيت اسماعيل و فنا ناپذيرى او

شاه اسماعیل صفوى پس از جست و جوى بسيار كتاب قواعد الاسلام فى معرفه الحلال و الحرام ابن مطهر (علامه) حلى متوفى به سال 726 ق./ 1325 م. را يافت و فرمان برگرداندن اين اثر از عربى به فارسى را صادر كرد تا رهنمونى باشد براى حكومت نوپاى شيعى اسماعيل. تركيب مقام سياسى و مذهبى براى بقا در راس هرم قدرت براى اسماعيل از اهميتى بسيار برخوردار بود. اعتقادات مريدان خاندان صفوى به الوهيت اسماعيل و فنا ناپذيرى او، وى را در پايدارى به نقش يگانه مذهبى خويش مصمم نمود به گونه اى كه سيد فياض كه رهبرى آل مشعشع در خوزستان را به عهده داشت و خود را تجسمى از خدا مى پنداشت از سوى اسماعيل سركوب مى شود. طبيعتاً اين نوع ديدگاه هاى افراطى نمى توانستند به طور همزمان به همزيستى ادامه دهند به ويژه زمانى كه رقيب داعيه هاى سياسى را نيز بر مدعاى مذهبى خويش مى افزود. لذا لشکركشى به خوزستان و خاتمه بخشيدن به استقلال حكومت حويزه از آن رو بود كه اسماعيل اعتقادات مذهبى از نوع اعتقادات خود را بر نمى تافت.

 

افول رفتن نفوذ معنوى اسماعيل پس از جنگ چالدران

پس از نبرد چالدران و به افول رفتن نفوذ معنوى اسماعيل ميان هواداران خاندان صفوى كه در وى شخصيتى شكست ناپذير مى ديدند، بستر براى ظهور ادعاهايى كه به شدت بقاى فرزندان اسماعيل در قدرت را به خطر مى انداخت فراهم شد و آن اطاعت محض پيشين از مرشد كامل كه اسماعيل چهارده ساله توانسته بود با بهره جستن از آن در جوانسالى بر اريكه قدرت تكيه زند به اضمحلال رفت اما دگرباره ذكاوت و تيزهوشى اين شاه جوان به يارى آمد به گونه اى كه با ايجاد منصب صدر توانست ميان نهاد سياست كه تحت تسلط اشرافيت ترُكمان بود و نهاد مذهبى كه تحت نفوذ روحانيون قرار داشت، پيوندى ايجاد كند.

 

اسماعيل قصد آن داشت تا با برقرارى منصب صدر از جدايى قدرت هاى دنيوى و مذهبى جلوگيرى كند كه اين امر از سوى جانشينان او ناديده انگاشته شد به طورى كه با به تخت نشستن طهماسب اول(930 تا 984 ق./ 1524 تا 1576 م.) و به دست گرفتن كنترل و نظم امور و نيز استقرار موفقيت آميز تشيع اثنى عشرى در سرتاسر امپراتورى صفوى، قدرت و نفوذ صدر كاهش يافت و اینک فقهاى مقتدرى چون مجتهدان كه اجزاى اصلى آیین تشيع محسوب مى شدند در راس امور مذهبى توام با سركشى به امور سياسى قرار گرفتند. شاه اسماعيل دريافته بود كه مداخله علما در امور سياسى، اقتصادى و نظامى خطرات بالقوه اى براى حكومت دارد به همين دليل منصب سياسى صدر را به وجود آورد تا بدان طريق طبقات مذهبى را تابع نهاد سياسى و تحت نظارت مستقيم آن قرار دهد.

 

گسيل مجتهدان جبل عامل شام و بحرين به سوى دربار صفويان

نفوذ شيخ الاسلام حسين حسينى كركى عاملى بر شاه طهماسب اول

حاكمان صفوى كه در به قدرت رسيدن، وامدار بهره گيرى از معتقدات دينى و مذهبى بودند به ناگاه خود را در وضعيتى يافتند كه براى اجراى سياست هاى دينى خود نياز مبرمى به استعانت از مجتهدان و علما داشتند تا در حفظ هماهنگى و سازگارى دينى در رسيدن به مصالح سياسى بر آنها تكيه كنند. بدين سان مجتهدانى كه از جبل عامل شام و بحرين به سوى دربار صفويان گسيل شدند به تدريج توانستند نفوذى بسيار بر شاهان صفوى اعمال كنند به گونه اى كه شيخ الاسلام حسين حسينى كركى عاملى، نوه شيخ على بن حسين بن عبدالعلى كركى، نفوذى بسيار بر شاه طهماسب(اول) داشت.

 

مولف روضات الجنات عنوان مى دارد كه: وقتى كركى به اصفهان و قزوين آمد شاه طهماسب قدرت و ولايت را به او تفويض كرد و گفت شما به پادشاهى مستحق تريد چون شما نايب اماميد. من فقط يكى از عاملان شمايم و تنها اوامر و نواهى شما را اجرا مى كنم. سپس مى افزايد كه شاه طهماسب نامه اى به جميع بلاد نوشت و آنها را به اطاعت از اوامر شيخ الاسلام امر كرد و يادآور شد كه اصل مُلک از آن او است.

 

گسترش و ترويج دعاوى شاهان صفوى در معصوم بودن از گناه و تقدس خويش

در اين ميان چنين مى نمايد كه فقهاى دوران صفويان نيز چندان از برخوردارى نفوذ در دربار شاهان صفوى و استمداد سلاطين از ايشان بى ميل نبودند. چندى بود كه نوشته هاى كلامى آنان كمتر بر نظريات سياسى اثر مى گذاشت و استدلالات فقهى آنها در توجيه عقيده امامت در اماميه در زمان نبود امام، مورد توجه واقع نمى شد. در سويى ديگر احساس خطر فقها در مقابل تمايل بسيار برخى از محافل به ارتقاى موقعيت معنوى شاه ، گرايش به تلقى فقها به عنوان نايبان عام امام را تقويت كرد به ويژه گسترش و ترويج دعاوى شاهان صفوى در معصوم بودن از گناه و تقدس خويش كه به طور وسيعى مقبوليت يافته بود، مجتهدان و علما را ناگزير نمود تا براى محو نمودن اين عقيده و نظر و تحت الشعاع قرار دادن آن در مقابل مقام معنوى خود، سلطان را مطيع و پيرو یک مجتهد سازند.

 

اقدام شاه طهماسب اول در به كنار نهادن تدريجى منصب صدر كه عامل مهار كننده نفوذ سياسى علما بود، سبب استقلال تدريجى طبقات مذهبى از نهاد سياسى شد به گونه اى كه در ادوار پسين، پادشاهان ديگر صفوى چون شاه سليمان و شاه سلطان حسين كه قريب به پنجاه و شش سال (1077 تا 1135 قمری/ 1666 تا 1722 میلادی)، سلطنت كردند، تمام عيار تحت نفوذ و قدرت علماى مذهبى بودند.

 

منابع نویسنده:

- جواهرالاخبار، بوداق منشى قزوينى، مقدمه و تصحيح و تعليقات: محسن بهرام نژاد، نشر ميراث مكتوب، تهران، 1378 ، ص 109.

- احسن التواريخ، حسن روملو، به تصحيح عبدالحسين نوایی، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ج اول، ص 61.

- فضل الله بن روزبهان در جاى جاى اثر خود عالم آراى امينى بر ادعاى الوهيت اسماعيل، پدر و جدّش اشاره مى كند.

- عالم آراى عباسى، اسكندربیک، با ضمائم و فهرست لغات توسط ايرج افشار، اصفهان، 1344 ، ص 145.

- روضات الجنات، محمد باقر خوانسارى، به تصحيح محمد على روضاتى، تهران، جلد 4.

- شاردن در سفرنامه خود نقل مى كند كه ايرانيان مى گويند شاهان آنها مقدس و مطهرند و به گونه اى برجسته، فوق بقيه انسان ها، هرجا كه قدم نهند سعادت و موهبت با خود مى آورند: سياحت نامه، ژان شاردن، ترجمه و حواشى و تعليقات محمد عباسى، امير كبير، ص 18.

- كروسينسكى، كشيش لهستانى كه در اواخر دوره صفويان در اصفهان بوده است نيز اظهار مى دارد عقيده رايج در ميان ايرانيان آن است كه شاهان تابع هيچ قانونى نيستند و هرچه آنان كنند گناه شمرده نمى شود.

 

منبع:

- جستاری از امیر حسین کبیری از سایت "روزنامه شرق".

 

.................. ................. ...............

 

شاهان صفوی

(از 906 تا 1135 قمری/ از 1501 تا 1722 میلادی؛ از سلطنت شاه اسماعیل اول تا پایان سلطنت شاه سلطان حسین)

 

1 - شاه اسماعیل اول صفوی

(از 906 تا 929 قمری/ 1501 تا 1523 میلادی)

شاه اسماعیل یکم صفوی بنیان گذار سلسله قدرتمند و ایران دوست صفویان است. شاه اسماعیل یک روز از زندگی را آرام نشست و برای سربلندی ایران و بازپس گیری خاکهای اشغال شده اش تا آخرین نفس نبرد کرد. نخست باکو را در جمهوری ساختگی آذربایجان گرفت. آنگاه در سال 914 ق. راهی عراق عجم شد که در دست اعراب بدوی اشغال شده بود و آنجا را مجدد به خاک ایران افزود. سپس ازُبکهای متجاوز را شکست داد. آنگاه مرو و هرات و بلخ را که امروز با بی لیاقتی در افغانستان و ترُکمستان و ازُبکستان واقع شده را جزوی از خاک ایران کرد.

 

در سال 920 ق. پس از تجاوز سلطان سلیم به خاکهای ایران راهی نبرد با امپراتوری متجاوز عثمانی (ترکیه کنونی) شد. جنگ چالدران* اهمیت فراوانی در تاریخ ایران دارد. از یک سو به دلیل آنکه شاه اسماعیل از تمام اقوام ایرانی گیلکی، کرُد، لُر، بختیاری، آذری ها، بلوچ ها، خوزی ها و ... یاری خواست و ایرانی یکپارچه پس از حدود هزار سال پدید آورد و از سوی دیگر به دلیل آنکه در چالدران ایرانیان هیچ اسیری ندادند و همگی تا آخرین نفس ایستادگی کردند و کشته دادند حائز اهمیت است.

 

فیروزه همسر شاه اسماعیل اول ، اسیر عثمانیان در جنگ چالدران

ایرانیان در چالدران حماسه ای از خود آفریدند که تا ایران باقی است حماسه چالدران نیز پا برجاست. شوربختانه مهمترین بخشهای کُرد نشین ایران به اشغال ترُکان عثمانی ها در آمد و هرگز دیگر به ایران مسترد نشد. امروزه خاک حدود 20 میلیون کُرد ایرانی نژاد در ترکیه است که همگی بخشی از ایران هستند.

 

شاه اسماعیل راهی گرجستان نیز شد و این سرزمین آریایی نژآد را نیز به ایران متصل کرد. در سال 929 ق. گرجستان بار دیگر بخشی از خاک ایران شد. وی تمامی حکومت های ملوک الاطوایفی را دوباره متحد کرد و متجاوزان را بر سر جای خود نشاند و ایرانی متحد، یکپارچه و قدرتمند در تاریخ به جای گذاشت .

 

*) لازم بیآد آوریست همسر شاه اسماعیل اول یعنی فیروزه در جنگ چالدران به دست عثمانیان به اسارت رفت.

 

وسعت مملکت شاه اسماعیل در تاریخ

در ايام سلطنت شاه اسماعيل بنابر تجاوزات مداوم بیگانگان به ایران شمشير بيشتر از قلم بکار می آمد. بنابر قول احسن التواريخ "مملکت ایران شامل آذربايجان، عراق عجم، خراسان، فارس، کرمان، خوزستان، بلوچستان و .... بود و بلاد دياربکر و بلخ و مرو نیز به قلمرو حکمرانی او در آمد. در ميدان رزم شيری خنجرگذار و در مجلس بزم ابری لولوبار بود. لياقت و کرم اش، احسان و جودش بدرجهایی بود که زرناب و ريگ بی مقدار در چشمش يکسان مينمود، و پيش همت بلندش ذخيره کان و دفينه دريا برای عطای يکروزه کفايت نميکرد."

 

ميل مفرط به شکار

او میلی مفرط به شکار داشت و اغلب به تنهایی شير نر را از پای درميآورد. منادی در داده بود که هر کس نشانی از شير بدهد صاحب منصبان لشکر اسبی با زين به وی انعام خواهند داد و هر کس پلنگی نشان بدهد اسبی بی زين به وی عطا خواهد گشت. شاه خود يکه سوار بجلو رفته شير يا پلنگ را شکار ميکرد.

 

چالدران ماکو

چالدران نام یکی از دهستانهای دوگانه بخش سيه چشمه شهرستان ماکو در حومه بخش، که از شمال به دهستان قلعه درهسی و آواچيق و از جنوب به دهستان سگمن آباد و الند و از خاور به دهستانبه به جيگ و از باختر به مرز ايران و ترکيه محدود ميباشد. موقع طبیعی، کوهستانی و هوايش بواسطه وجود سلسله جبال ساری چمن که مرز ايران و ترکيه است متغير ميباشد. قسمتهای مرزی سردسير و ييلاقی و ساير قسمتهای آن معتدل است. آب قراء اين دهستان از رودخانه های قزلچای و چالدران و قنات و چشمه سار تامين ميشود. محصول عمده اش غلات و حبوبات و شغل سکنه اش زراعت و گله داری است و صنايع دستی جاجيم بافی و جوراب بافی ميباشد. صادراتش غلات و پشم و لبنيات و در قراء مرزی تربيت زنبور عسل متداول است. دهستان چالدران از 84 آبادی بزرگ و کوچک تشکيل شده. قريه های مهم آن عبارت است از قصبه سيه چشمه مرکز بخش و دهستان و قرخ بلاغ بابالو سعدل امامقلی کندی زيوه و خذرلی.

 

جنگ چالدران (1514 میلادی/ 920 قمری)

اوايل رجب سال 920 ه.ق برابر با 23 اوت 1514 میلادی ميان سلطان سليم پادشاه عثمانيان و شاه اسماعيل صفوی پادشاه ايرانيان در چالدران جنگی عظيم واقع گشت. در اين محل که قريب بيست فرسخ از تبريز مسافت دارد سه هزار عثمانی و دو هزار ايرانی کشته شدند ليکن توپخانه عثمانيان جنگ را بنفع ترُک ها ختم کرد و شاه اسماعيل با وجود شجاعتی کم نظیر که خود و همراهانش ابراز داشتند مجبور شد از ميدان رو برگردانده و عقب نشیند حتی تبريز را هم بجا گذارد.(پُرفسور ادوارد برون در کتاب "تاريخ ادبيات ايران" با ترجمه استاد رشيد ياسمی)

جنگ چالدران از دیدگاه مولف مرآت البلدان

سلطان سليم در سنه 918 ه.ق با لشکری فراوان رو به آذربايجان نهاد و شاه اسماعيل که مترقب چنين جنگی نبود با عده معدودی که همراه داشت در عشر اول رجب از همدان عزيمت نموده با بيست هزار قشون در صحرای چالدران با لشکر عثمانی مصاف داد... در آن معرکه شاه اسماعيل خود بنفسه رشادت تمامی بروز داده جنگ ميکرد... اگر چه شکست بقشون شاه اسماعيل وارد آمد اما رشادت و شجاعتی که شخصا از او در اين معرکه ظاهر گرديد سبب اشتهار او شد.

 

2 - شاه طهماسب اول صفوی

(از 929 تا 996 قمری/ 1523 تا 1588 میلادی/ بعضیها تا 983 ق. میدانند)

تهماسب، بزرگترين فرزند شاه اسماعيل كه در سال 919 ه.ق. به دنيا آمده بود. در یک سالگی به دستور پدرش به هرات انتقال يافت. به دليل اهمیتی كه خراسان داشت حكومت اين سرزمين تا رود آمويه (جيحون) اصطلاحا به او تعلق گرفت و ديوسلطان روملو (حاكم بلخ) به للگی یا پیشکار، معاون، و یا وزیراول او انتخاب شد.

 

تهماسب هنگام مرگ پدر ده سال و شش ماه داشت كه به سلطنت رسيد. وی از سال 930 ه.ق. تا 984 ه.ق. مدت 54 سال سلطنت كرد كه بيشترين ايام سلطنت در دوران صفوی محسوب می شود. او شجاعت و صلابت پدر را نداشت ولی از نظر كشورداری و تنظيمات زمان، حكمرانی او را بايد یکی از مهمترين ادوار صفويه شمرد. شاه اسماعيل در عمر كوتاه خود كه بيشتر در جنگهای داخلی و خارجی گذشت ، موفق نشد دولت نوبنياد صفوی را بر اساس تشكيلات اداری و نظامات مذهبی استوار كند ولی اين كار در دوران سلطنت طولانی تهماسب اول جامه عمل پوشيد. نيمه اول سلطنت او بيشتر در رفع نفاق و چند دستگی سران قزلباش و اداره جنگ در سرحدات شرقی و غربی مملكت گذشت. دشمنان سر سخت دولت صفوی یعنی ازُبكان و عثمانيان از همان آغاز زمامداری تهماسب اول حملات خود را به ايران آغاز كردند. عبيدالله خان ازُبک و امرای ديگر او به طور مداوم خراسان را مورد تاخت و تاز و نهب و كشتار قرار می دادند. سرانجام در جنگ بزرگ "جام" در سال 935 ه.ق. با شکستی كه تهماسب به عبيدالله وارد كرد ، برای مدتی خراسان از حملات ازُبكان در امان ماند.

 

ترُکان عثمانی پشت دروازه وین (1529 میلادی)

در جبهه غرب شاه تهماسب با دشمن بزرگی همچون سلطان سليمان اول از قدرتمندترین شهریاران عثمانی مواجه بود. سلطان عثمانی وارث سرزمينهای وسیعی بود كه پدرش در اروپا و آسيای غربی و شمال آفريقا به دست آورده بود. البته خود او هم مرتبا بر دامنه اين متصرفات می افزود. ضعف و پراكندگی سلاطين اروپا به او فرصت داد تا سپاهيان عثمانی را به پشت دروازه های وين در سال 1529 میلادی برساند و بروز اختلاف در بين سران قزلباش در ايران نيز، امكان حمله به سرحدات غربی صفويه ، را برای او فراهم آورد. بطوریکه سلطان سلیمان اول یکبار به تبریز پایتخت صفویان دست یافت و یکبار تا زنجان نیز پیشروی کرد که بعلت سرمای و کولاک زمستان زنجان مجبور به عقب نشینی شد.

 

فرار اولامه سلطان تكلو حاکم تبریز به کشور عثمانی سلطان سلیمان اول

پناهنده شدن القاص ميرزا برادر شاه تهماسب به کشور عثمانی سلطان سلیمان اول

فرار اولامه سلطان تكلو حاکم تبریز و از سران معتبر قزلباش صفویه به کشور عثمانی و پناهنده شدن القاص ميرزا* برادر شاه تهماسب به سلطان سليمان یکم و تحريكاتی كه در استانبول عليه ايران انجام دادند، آتش جنگ ميان دولت صفوی و حكومت عثمانی را دامن زد. سپاهيان عثمانی چندين بار به مناطق غربی متصرفات صفوی و آذربايجان حمله كردند. شاه تهماسب اول نيز هر بار با از ميان بردن تداركات و ويران ساختن آباديها و امكانات زندگی و حملات ايذایی پيشرفت آنان را مانع می گرديد. به نحوی كه لشكركشيها به نتایجی كه منظور نظر سلطان عثمانی بود منجر نشد. حتی در بعضی از جبهه ها مانند قفقاز متحمل شكست شدند. اسماعيل ميرزا (شاه اسماعیل دوم بعدی)، فرزند شاه تهماسب اول در سال 958 ه.ق. با فتح ارزته الروم و كردستان و ارمنستان، مناطقی را كه به اطاعت سلطان عثمانی درآمده بود مطيع كرد.

 

*) القاص میرزا (از 895 تا 929 خورشیدی/از 929 تا 957 قمری): حاکم شروان و مسئول جنگ یا غزا (غزا= جنگ با کفار) با چرکسهای مسیحی، دومین پسر شاه اسماعیل یکم صفوی و برادر تنی و کوچکتر شاه تهماسب یکم بود. او پس از مدتی فرمانروایی از برادرش سرپیچی کرد و بعد از اولامه سلطان تکلو حاکم تبریز به کشور عثمانی سلطان سلیمان اول پناهنده شد و به همراه سلطان سلیمان یکم به ایران یورش آورد، اما شکست خورد و امان خواست که داده شد و تسلیم گردید ولی مدتی بعد در قلعه الموت یا قلعه قهقهه با فرمان شاه کشته شد.

قزوین پایتخت شاه تهماسب (965 تا 1006 ه.ق)

شاه تهماسب اول به علت نزدیکی تبريز به مرزهای عثمانی و آسيب پذيری اين شهر و دوری تبريز از خراسان كه همواره مورد هجوم ازُبكان قرار می گرفت در سال 965 ه.ق. پايتخت خود را به قزوين منتقل كرد. از اين تاريخ تا سال 1006 ه.ق كه شاه عباس اول اصفهان را پایتخت قرار داد، شهر قزوين پايتخت صفويه بود.

 

پناهندگی همایون شاه گورکانی به دربار شاه تهماسب اول (950 ه.ق)

از وقايع عمده دوران شاه تهماسب اول پناهندگی همايون*، پادشاه هند، و بايزيد (شاهزاده عثمانی) به دربار ایران بود كه هر دو رويداد تاثير زيادی در رابط ايران و هند و کشور عثمانی داشت. در سال 950 ه.ق. همايون پادشاه هند به علت اختلافاتی كه بين او و شيرخان افغانی رخ داده بود بر اثر نفاق برادرانش ناگزير هند را ترک كرد و با كسان نزدیک خود به شاه تهماسب یکم پناهنده شد. شاه تهماسب مقدم مهمان خود را گرامی داشت و فرمان داد او را با اعزاز و احترام تا پايتخت همراهی كنند. همايون بعد از مدتی اقامت در ايران با نيرویی كه پادشاه صفوی در اختيار او گذاشت به هند بازگشت و سلطنت از دست رفته خود را به دست آورد. اين واقعه چنان تاثير خوبی در روابط دوستانه ايران و هند باقی گذاشت كه تا انقراض صفويان، به استثنای مواردی چند كه اختلافاتی بين طرفين در مسائل مرزی به ويژه قندهار پيش آمد، ادامه يافت.

*) نصیرالدین محمد همایون معروف به همایون شاه، دومین پادشاه گورکانی- تیموری بود که در هند سلطنت میکرد. وی که در جنگی با فرمانده پشتون ها شکست خورد به ایران پناهنده شد و در طی 15 سال اقامت در ایران همایون و همسرش و فرزندش با هنر و معماری ایرانی بیشتر آشنا شدند و بعد از شکست پشتون ها با کمک دولت صفوی با درخواست از شاه ایران بسیاری از هنرمندان ایرانی را همراه با خود به هند برد. از آن زمان فرهنگ ایرانی چه از زبان و ادبیات و شعر تا هنرهای مختلف ایرانی وارد فرهنگ بزرگ هند شد و دوره ای طلایی رو در آن دیار بوجود آورد. شاه همایون میراث بزرگی رو برای فرزند خودش اکبر شاه گورکانی بجای گذاشت.

 

پناهنده شدن بایزید پسر سلطان سلیمان قانونی به دربار شاه تهماسب اول (967 ه.ق)

در سال 967 ه.ق. شاهزاده عثمانی بايزيد به علت پاره ای اختلافات كه با پدرش سلطان سليمان یکم و برادرش سليم خان که از مادری روسی بود، پيدا كرده بود با ده هزار سرباز مسلح از آناتولی وارد ايران شد و از شاه تهماسب تقاضای پناهندگی كرد. شاه تهماسب نهايت اعزاز و احترام را در حق مهمان خود به عمل آورد و دستور داد او و نزديكانش را در كاخ مناسبی جا دهند.

 

سلطان عثمان كه از آمدن بايزيد به ايران اطلاع يافت با ارسال نامه های مكرر كه گاه جنبه تحبيب و گاه تهديد داشت استرداد بايزيد را از شاه تهماسب تقاضا كرد. وساطت ها و تقاضاهای شاه نيز برای عفو شاهزاده عثمانی به هيچ وجه موثر واقع نشد. سرانجام سلطان صفوی برای جلوگيری از تهاجم عثمانی و شعله ور شدن جنگهایی كه به موجب صلح آماسيه متوقف شده بود، بايزيد و فرزندان او را تسليم ماموران عثمانی كرد. متعاقب آن در سال 969 ه.ق. صلحی بين طرفين منعقد گرديد و جنگهای غرب كشور برای مدتی نسبتا طولانی خاموش شد.

 

شاه تهماسب در پنجاه و چهارمين سال سلطنت خود در پانزدهم ماه صفر سال 984 ه.ق در قزوين وفات كرد و پس از چندی جسد او را در مشهد مقدس دفن كردند. شاه تهماسب به ظاهر مردی ديندار و پايبند تكاليف و فرائض دینی بود. اگر چه مذهب شيعه در زمان پدرش مذهب رسمی كشور شد ولی استقرار و گسترش آن در دوره های شاه تهماسب اول انجام گرفت. در اين دوره با آمدن علمای شيعه از لبنان و عراق و بحرين تشكيلات مذهبی بر مبنای منظمی قرار گرفت. دوران صلح و آرامش طولانی بين ايران و عثمانی به شاه تهماسب فرصت داد تا سازمان اداری و نظامی و اقتصادی دولت صفوی را بر پايه مستحکمی بنا كند. در واقع ، استقرار حاكميت اين دولت در دوره شاه تهماسب انجام پذيرفت.

ماجرای قبر شاه تهماسب اول صفوی

یکى از صفّه هاى حرم حضرت رضا علیه السلام که در قسمت پشت سر حضرت (در شمال بقعه مطهر) قرار دارد، مشهور به صفّه شاه تهماسبى است و محل قبر آن شاه تلقى می شود. شاه تهماسب صفوى فرزند شاه اسماعیل و دومین سلطان این دودمان پس از 54 سال سلطنت، در ماه صفر سال 984 ق. در قزوین درگذشت. جسد وى ابتدا به سبب نزاع جانشینانش در باغچه حرم دفن شد. کمى بعد آن را به امامزاده حسین قزوین منتقل کردند. یک سال بعد حاکم جدید مشهد مأمور انتقال تابوت شاه سابق به مشهد گردید. جسد در سال 985 ه.ق در یکى از رواقهاى حرم امام رضا دفن شد.

 

در سال 997 ه.ق. مشهد به تصرف ازُبکان در آمد. ازُبکان همان سال درصدد برآمدند تا به قصد اهانت به شاهان صفوى اجساد کسانى از ایشان را که در مشهد و حرم رضوى مدفون بودند به بخارا ببرند. استخوانهایى منسوب به شاه تهماسب و فرزند و جانشین وى (شاه اسماعیل دوم) از گورهایشان در آورده و به بخارا منتقل شد. ازُبک ها که تا اواخر سال 1006 ه.ق خراسان و مشهد را در تصرف داشتند، در سال 1005 ه.ق شنیدند که جسد منسوب به شاه تهماسب اول به وى تعلق نداشته و مقبره او در جاى دیگرى از حرم بوده است. در نتیجه عبدالمؤمن خان یکى از معتمدان خویش را مأمور نبش قبر جدید شاه تهماسب و انتقال استخوانهاى وى به بخارا کرد. آن مأمور که دوستم بهادر نام داشت استخوانهایى را از حرم در آورد و عازم بخارا شد اما در میانه راه یکى از ارادتمندان دولت صفوى وى را تطمیع و تشویق به بردن استخوان ها به اصفهان کرد. او نیز پذیرفت و با رسیدن جسد به اصفهان، عامّه اهالى و امراى قزلباش با احترام به تشییع جنازه منسوب به شاه تهماسب پرداختند و آن را در امامزاده على دفن کردند.

 

به رغم آنچه گذشت، پس از آن که ازُبک ها توسط شاه عباس از خراسان بیرون رانده شدند، گروهى مدعى شدند که آن جسد دوم هم به شاه تهماسب تعلق نداشته و مدفن او جاى امن دیگرى در حرم رضوى است که همچنان مصون باقى مانده است. قبورى که توسط ازُبک ها به عنوان مقبره شاه تهماسب حفر شده بود در صفّه پایین پاى حضرت رضا علیه السلام قرار داشت اما اکنون صفّه بالا سر حضرت محل قبر شاه تهماسب شناخته میشود. مؤلف کتاب عالم آراى عباسى که ناظر و راوى اصلى وقایا بوده در پایان گزارش مشروح خود نوشته است: این قضیه احتمال صدق و کذب داشت. اما بنا بر مصلحت وقت و شهرت بین الاعادى جانب تصدیق را جمع نمود. و بالفرض که صورت وقوع نداشته باشد... (همان قدر) که سبب سلب آن بدنامى از جسد مطهر آن حضرت شود مقرون به صلاح و صدق است!.

 

3 - شاه اسماعیل دوم (سلطان دیوانه) صفوی

(جزو 10 سال آخر شاه طهماسب اول؛ اما بعضیها از 983 تا 984 ه.ق میدانند/ از 1576 تا 1577 میلادی)

 

اسماعیل میرزا، فرزند شاه طهماسب اول، از پسران دلیر و شجاع وى بود که در نبرد با عثمانیها از خود رشادت و جلادت زیادى نشان داد و همین توانایى و قدرت نمایى او، عاقبت منجر به صلح عثمانى با پادشاه صفوى گردید. اما از سوى دیگر، دلاورى و بى باکى و بى همانندى که شاهزاده اسماعیل میرزا از خود در مبارزه با ترُکان عثمانی نشان داد، حسادت پدر و سوءظن او را نسبت به وى تحریک کرد. شاه او را از حکومت شروان برداشت و به هرات فرستاد، اما چون با او سر بهانه جویى داشت، چندى بعد او را از آن سمت هم معزول کرد و به زندان قلعه قهقهه انداخت (حدود 964 ق./ 1557 م.). محرک شاه طهماسب در توقیف فرزند، محبوبیت او در بین سپاه بود که شاه مى‏پنداشت ممکن است او را بر ضد وى به شورش وا دارد. بهانه اش هم افراط شاهزاده در شرابخوارى بود که خود شاه به الزام علماى عصر از آن توبه کرده و هم به الزام آنها، آن را به شدت ممنوع ساخته بود.

 

چگونگی بحکومت رسیدن شاه اسماعیل دوم ؛ نزاغ بر سر حکومت در عهد شاه اسماعیل دوم

هنگام وفات شاه تهماسب اول، ولیعهدش محمد میرزا(سلطان محمد خدابنده) حاکم فارس بود و آمادگى و امیدى براى ورود در نزاع و جانشینى نداشت. در دولتخانه هم هیچ کس به فکر فرا خواندنش به قزوین نیفتاد. اسماعیل میرزا (شاه اسماعیل دوم) هم از سالها پیش مورد خشم پدر بود و 20 سال از عمرش را در زندان به سر برده بود و حیدر میرزا پسر دیگر شاه تهماسب بود که لیاقتى برای پادشاهی نداشت. سلطان "جنت مکان" شاه تهماسب نیز در اواخر عمر غالبا کارها را به اسماعیل میرزا رجوع مى‏داد، و در این هنگامه مرگ شاه تهماسب چون در تختگاه حاضر بود با تأیید سرکردگان طایفه استاجلو که در این ایام در دستگاه سلطنت کسب قدرت هم کرده بودند، و با کمک خواهرش پرى خان خانم (دختر زیرک و توطئه پرداز شاه تهماسب اول)، ابتدا برادرش حیدر میرزا را در همان دولتخانه به قتل رساندند بعد اسماعیل میرزا را در صفر 984 ه.ق./ مه 1576 م. به جاى پدر بر تخت سلطنت نشاندند. اسماعیل میرزا سومین و به حسابى چهارمین پادشاه سلسله صفوى بود و شاه اسماعیل دوم خوانده شد. اما سلطنت اسماعیل دوم و اعمال نفوذ طایفه استاجلو، بلافاصله در دولتخانه با عکس العمل مخالفان مواجه شد

 

نزدیک به بیست سال (حدود 964 تا 984 ق./ 1557 تا 1576 م.) حبس مجرد و طولانى در قلعه خاموش و دسترس ناپذیر قهقهه- در ستیغ کوه سبلان بین تبریز و اردبیل- این شاهزاده شجاع شاد خوار و بى اندوه را، به یک یاغى بدبین انتقامجوى بى رحم تبدیل کرده بود که از همه چیز دربار پدر و حتى از مذهب و آیین و خویشان بى زار و بدبین شده بود. اسماعیل دوم، به محض وصول به سلطنت، هم نسبت به مذهب پدران خویش عکس العمل نشان داد و هم قطع نسل تمام خویشان را که شامل عموها، عموزادگان، برادران و برادرزادگان خودش مى‏شد، با بى رحمى‏ تمام مایه تشفى خاطر خویش یافت.

 

شاه اسماعیل دوم یا سلطان دیوانه، سلطنت او کوتاه، خونین و آکنده از خشونت و بى ثباتى بود، و قسمتى از اوقات آن در قهوه خانه‏ها، کوکنار خانه ها و در کوى بدنامى ‏مى‏گذشت. او عیاش، بى رحم، و نسبت به امور ملک دارى غالبا بیگانه و بى‏توجه بود. شبهایش را با دروپس پسر حلوایى که محبوب او بود، در هرزه گردى مى‏گذراند و روزهایش در خواب و خمار یا در صادر کردن و اجراى احکام سفیهانه، ظالمانه و بى ملاحظه مى‏گذشت. محنت بیست سال زندان او را تقریبا دیوانه و دچار نوعى مالیخولیاى عارى از اعتدال کرده بود.

 

اسماعیل دوم، براى آنکه سلطنتش از هر گونه شورش و مخالفتى در امان بماند، در همان آغاز فرمانروایى، هم عده زیادى از طوایف استاجلو را که با روى کار آمدن وى مخالف بودند، به قتل رساند و هم تقریبا تمام شاهزادگان خاندان صفوى را که ممکن بود در دست مخالفان، وسیله ایجاد اختلال در کارهایش گردند نابود یا کور کرد. بدینگونه چهار تن از برادرانش را کشت و پنج تن از عموها و برادرزادگان را که مى‏ترسید به صورت مدعیانش در آیند، هلاک کرد.

 

محمد میرزا (سلطان محمد خدابنده) حاکم فارس و پسرانش عباس میرزا و حمزه میرزا که از این کشتار در امان ماندند، به علت دور بودن از پایتخت بود؛ هر چند تصمیم وى به قتل آنها وقتى از طرف اسماعیل به جدّ دنبال شد که خود او در همان اوقات و پیش از اجراى حکم به وضع مشکوکى درگذشت و بدین ترتیب برادر و برادر زادگانش در شیراز از مرگ حتمى ‏نجات پیدا کردند.

 

شاه اسماعیل دوم چون در کودکى توسط یک معلم اهل سنت تربیت شده بود، به تشیع علاقه‏اى نداشت و آن را منشأ اختلاف رعیت و موجب جنگ داخلى در بین مسلمین مى‏یافت و محکوم مى‏کرد. درباریان و نزدیکانش هم، گرایش به تسنن داشتند و او را به ترک تشیع و برانداختن قدرت قزلباش تشویق مى‏کردند. چون برخى از طرفدارانش نیز خود را در معرض سوءظن و هدف نقشه هاى خونین او یافتند به همدستى خواهرش پرى خان خانم که در روى کار آوردنش نقشى مؤثر داشت، در صدد برکنار کردنش برآمدند. اما اعتیاد به استعمال افیون و افراط در آنگونه مواد مخدر، ظاهرا زودتر از اقدام مخالفان موجب خاتمه دادن قدرتش شد. صبحگاهان یک شب مستى و بى خودى، شاه اسماعیل دوم را در خانه اش مرده یافتند و این در رمضان 985 هجری قمری / نوامبر 1577 میلادی بود.

 

4 - سلطان محمد خدابنده صفوی

(جزو 10 سال آخر شاه طهماسب اول؛ بعضیها از 984 تا 995 میدانند و عده ای نیز از 985 تا 996 ق / 1577 تا 1588 میلادی میدانند)

 

با مرگ شاه اسماعیل دوم در 985 ه.ق./ 1577 م.، و با تصفیه خونینى که او در خاندان صفوى کرده بود، جز محمد میرزا (سلطان محمد خدابنده) که بخت او را از مرگ حتمى ‏نجات داد، هیچ کس دیگر باقى نمانده بود. لاجرم سرکردگان قزلباش و توطئه پردازان حرم بر سلطنت او توافق کردند.

 

سلطنت محمد میرزا در شیراز اعلام شد و او یک هفته بعد به قزوین آمد و بر تخت نشست. بعد از جلوس، امراى قزلباش، این پادشاه ضعیف، بى لیاقت و تقریبا عاجز را خدابنده لقب دادند. محمد میرزا به هنگام جلوس چهل و هفت سال داشت (تولد 938 ه.ق./ 1531 م.) و به سبب ضعف بینایى که از بیمارى آبله در سالهاى کودکى بدان دچار شده بود، تقریبا در حدّ نابینایى کامل بود. در زمان پدرش شاه تهماسب اول چندی عنوان ولیعهد داشت، اما بعدها اسماعیل میرزا- شاه اسماعیل دوم- به خاطر دلاورى و سلحشورى از او جلو افتاد. در آن ایام و بعد از حبس اسماعیل میرزا، عنوان ولیعهدى محمد میرزا محفوظ ماند، اما شاه به آن نظر در وى نمى‏نگریست. در آخر عمر شاه طهماسب اول، حکومت فارس به او واگذار شد، اما به علت ضعف بینایى که داشت، در آن حکومت نیز وجودش منشأ اثرى نبود. با این حال چون بعد از آگاهى از مرگ شاه اسماعیل دوم به الزام امیران قزلباش در همان شیراز سلطنت خود را که هنوز بى آینده و نااستوار بود اعلام کرد (رمضان 985 ق./ نوامبر 1577 م.) ، در پایان رفع اختلاف امراء به قزوین آمد و به سلطنت نشست (شوال 985 ق./ دسامبر 1577 م.).

 

سلطان محمد خدابنده بازیچه درباریان ؛ قتل مهدعلیا خیرالنسا بیگم همسر سلطان محمد خدابنده توسط امراى قزلباش

یازده سالى که این بنده خدا عنوان سلطنت و اورنگ فرمانروایى صفوى را یدک مى‏کشید، در حقیقت دوره تسلط امراى قزلباش بود و جمیع امور مملکت در دست آنها قرار داشت. در خاندان صفوى، هیچ پادشاهى حتى شاه سلطان حسین هم به اندازه او سست رأى و بازیچه اراده درباریان نبود. به خاطر بى حالى و سست رأیى او، دربار دچار طغیان و تمرّد حکام و عرصه ستیزه جوییها و دسته بندیهاى امراى طوایف چون شاملو، استاجلو و دیگران شد.

 

بى حالى بیمارگونه او دست همسرش مهدعلیا خیرالنسا بیگم را که چون به خاندان امراى محلى مازندران منسوب بود(مهدعلیا خیرالنسا بیگم دختر میر عبدالله خان والی مازندران بود و نسب او به سید قوام الدین نامبردار میرسد)، و از داعیه قدرت طلبى خالى نبود، در کارها باز گذاشت. اما مداخله او در امور مملکت با طبیعت خشن و با غیرت بدوى گونه امراى قزلباش سازگارى نداشت؛ و تحمل امر و نهى یک زن هر چند ملکه باشد، از حوصله طاقت و تربیت آنها خارج بود. یک چند او را از مداخله در کارها بر حذر داشتند؛ سپس پنهانى به تهدید او پرداختند، اما مهدعلیا که ذاتا قدرت طلب و استیلاگر بود، به تهدید آنها وقعى ننهاد و سرکردگان قزلباش را از خود رنجاند. عاقبت، عده‏اى از سران آنها متحد شدند، و خشمگین و مسلح به دولتخانه ریختند؛ ملکه در پیش چشم پادشاه و شوهر که در یک لحظه از فرط ترس، ظاهرا به کلى نابینا شده بود، را با وضعى فجیع و با خشونت بسیار هلاک کردند؛ حتى مادر پیر ملکه را نیز که در نزدیک دولتخانه سکونت داشت، به قتل آوردند (987 ق./ 1579 م.) و در این کار از هیچ اهانتى به حیثیت مرشد کامل و صوفى اعظم و مظهر الوهیت(سلطان محمد خدابنده) فرو گذار نکردند.


فرمانروایی محمد خدابنده حکومتی بی ثبات

محمد خدابنده که نمى‏توانست اعتراض کند از ترس سکوت کرد و حتى تسلیم به اراده قاتلان، این جسارت بى سابقه را تأیید نمود. وزیرش میرزا سلیمان اعتمادالدوله را هم چندى بعد از فتنه‏اى که در خراسان بر ضد شاه در گرفت، بى هیچ اعتراضى به دست یاغیان سپرد که بلافاصله به وسیله آنها کشته شد (991 ق./ 1583 م.)، و این بنده خدا در هیچ یک از این فتنه ها، از بیم نوکران جان نثار جانسپار خویش، دم بر نیاورد.

 

ولیعهدش حمزه میرزا که بر خلاف پدر رشید و شجاع و با کفایت بود، براى خاتمه دادن به این بى نظمى ‏و بى رسمی ها به کوشش برخاست، اما بى حالى پدر که نام سلطنت و عنوان مرشد کامل به او اختصاص داشت، برقرارى هیچ گونه نظم و ثباتى را اجازه نمى‏داد. پسر دیگرش عباس میرزا را که طفلى خردسال بود و حکومت خراسان به نام او بود، عده‏اى از امیران شاملو در هرات به سلطنت برداشتند و از حکم خدابنده سر پیچیدند (989 ق./ 1581 م.).

 

به دنبال منازعات طولانى در 991 ق./ 1583 م قرار بر آن شد که حکومت خراسان براى عباس میرزا بماند؛ عراق به حمزه میرزا تعلق داشته باشد و عنوان سلطنت از آن خدابنده باشد؛ بدینگونه اختلافات قزلباش، قلمرو صفوى را معروض نوعى تجزیه ساخت، هر چند این هم موجب رضایت واقع نشد و اختلافات دوام یافت.

 

عثمان پاشا سردار عثمانى سلطان مراد سوم در تلاش برای تسخیر ایران

در ماجراى اختلافات امیران قزلباش که به قتل مهدعلیا همسر شاه ختم شد، عثمان پاشا، سردار عثمانى به حکم سلطان مراد سوم خوندگار روم ، نواحى قراباغ ، گرجستان و شروان را اشغال کرد، اما به وسیله حمزه میرزا مغلوب و منهزم گشت. مع هذا، چون "باب عالى" (دربار عثمانى) از اختلال دربار صفوى و جریان جنگ داخلى بین طرفداران عباس میرزا و مخالفان او آگاهى داشت؛ بار دیگر عثمان پاشا را به ایران فرستاد. این بار، سپاه عثمانى تا تبریز پیش آمد و اختلاف بزرگان قزلباش، مانع اقدام جدى در جلوگیرى از پیشرفت آنها شد. اما حمزه میرزا بعد از قرارى که در خراسان نهاد و به برقرارى صلح منجر شد، در بازگشت به قزوین در سال 991 ق./ 1583 مناچار به مذاکره صلح رضا داد. مذاکرات براى رفع اشغال و تخلیه خاک ایران آغاز شد و حمزه میرزا بدینگونه بر اوضاع مسلط گشت.


توطئه امرای خراسان در عهد محمد خدابنده ؛ کشته شدن حمزه میرزا در حمام

حمزه میرزا با این حال چون در صدد برآمد تا کشندگان مادر را که همچنان در دربار پدر و در حکومت بلاد مسلط مانده بودند، به دام اندازد و آنها را کیفر دهد، به شدت معروض تحریک و توطئه هاى امراى قزلباش واقع شد. دشمنان حمزه میرزا بر وى پیشدستى کردند، و او به تحریک آنها در حمام به دست دلاک کشته شد (994 ق./ 1586 م).

 

سران قزلباش هم در حال تخاصم و تنازع با یکدیگر باقى ماندند و سلطان بى‏کفایت هم که پسر دیگرش شاهزاده ابوطالب را به ولیعهدى برگزیده بود، از عهده رفع این اختلافها بر نمى‏آمد، سهل است خود و ولیعهدش در واقع بازیچه اغراض امیران قزلباش بودند. امراى خراسان، از جمله مرشد قلى خان استاجلو و على قلى خان شاملو، دیگر بار کوشیدند تا خدا بنده و ولیعهدش را که در حقیقت از فرمانروایى هیچ چیز جز مجرد عنوان نداشتند، کنار بگذارند. پس عباس میرزا که در این هنگام جوانى هیجده ساله بود و طى چند سال اخیر به عنوان پادشاه خراسان- در مقابل حمزه میرزا که پادشاه عراق عجم محسوب مى‏شد- در هرات عنوان فرمانروایى داشت؛ به عنوان پادشاه جدید صفوى بر تخت بنشانند. سلطان محمد که در شیراز بود، هرچند همراه ولیعهد خویش ابوطالب میرزا با عجله تمام خود را از فارس به قزوین رساند؛ موفق به جلوگیرى از توطئه امراء نشد؛ ناچار تاج فرمانروایى را بر سر عباس میرزا نهاد و از سلطنت کناره گیرى کرد؛ اما بلافاصله توقیف شد (ذى‏الحجه 996 ق./ نوامبر 1588 م.) و بدینگونه سلطنت عباس بهادر خان (عباس میرزا یا شاه عباس اول) با برکنارى پدرش از تخت سلطنت آغاز شد.

 

دوران ده ساله سلطنت سلطان محمد خدابنده

قرابت نژادی مهدعلیا خیرالنسا بیگم همسر سلطان محمد خدابنده با میرزا سلمان ، وزیر اعظم اسماعیل دوم

سلطان محمد خدا بنده برادر شاه اسماعیل دوم بود که از قتل های وی جان سالم به در برد. هنگامی که خدابنده را از شیراز، در حالی که از دست اسماعیل دوم به آنجا پناه برده بود، به قزوین آوردند در 3 ذوالحجه 958 ق./ 11 فوریه 1578 م. به تخت سلطنت نشاندند.

 

سرزمین ایران از ظلم، جباریت، زندان و قتلگاه بزرگی که اسماعیل دوم ساخته بود رهایی یافت اما در دوران ده ساله سلطنت محمد خدابنده مردم ایران هرگز روی خوش ندیدند. اقدامات او در ابتدا ملایم و به دور از خشونت های رایج اسماعیل دوم بود، اما این ملایمات نه به دلیل جوهره پاک او بلکه نتیجه سست عنصری و بی اعتنایی وی به شرایط بود. آن چه از دوران او نقل شده، حکایت در سایه بودنش و حکومت دیگران است.

 

در دوران صفوی نخستین زنی که از او نام برده شد همسر اسیر شاه اسماعیل اول یعنی فیروزه بود که به دست عثمانیان در جنگ چالدران اسیر شد. اما همسر خدابنده در این دوران است که آشکارا تاثیر خود را بر شرایط نشان میدهد. ضعف بینایی شوهرش دست وی را برای هرگونه دخالت باز گذاشته بود. مهدعلیا خیرالنسا بیگم همسر سلطان محمد خدابنده از خانواده ای اشرافی و ایرانی و از اهالی مازندران بود، به همین جهت همیشه به چشم قزلباشان ترُکمانان چونان یک غریبه غیر قابل اعتماد بود. از طرفی قرابت نژادی وی با میرزا سلمان، وزیر اعظم اسماعیل دوم قدرت او را در دربار دو چندان کرد. همین اتحاد بود که دربار را به طور کامل در اختیار این دو نهاد و عناصر مخالف شاه یکی پس از دیگری حذف شدند. سرانجام نفوذ وی به حدّی رسید که درباریان چاره را در مرگ وی دیدند، به او اتهام دلباختگی زدند که به همین سبب وی را در حرمسرای شاهی خفه کردند.

 

شورش استقلال طلبانه کرُد ها (989 ه.ق) ؛ تبریز در اشغال عثمانیان (993 ه.ق)

از فجایع زمان سلطان محمد خدابنده شورش خونین کرُدها بود. در سال 989 ه.ق برخی سران کرُدستان دست شورشی استقلال طلبانه زدند و موفق شدند خود را موقتا از حکومت مرکزی جدا کنند لیکن با حکومت عثمانی مواجه شدند و به راحتی از آنان شکست خوردند و تمام سرزمین های جدا شده از ایران در نتیجه شکست آنها به یکباره به دست عثمانی ها افتاد. و از دیگر وقایع دوران سلطان محمد خدابنده، نبرد مجدد با عثمانیان بود. ترُکان عثمانی پس از شکست در نبرد لپانتو مقابل اتریش به قصد جبران مافات به سمت شرق هجوم بردند، با وجود آن که در برخی مناطق صفویان موفق به عقب راندن عثمانیان، هرچند با تلفات بالا شدند، لیکن ضعف آنان به حدّی بود که عثمانیان تمام مناطق ماورای قفقاز و بعدها مناطقی از کردستان و لرستان و در انتها در 993 ه.ق تبریز را از دست دادند.

 

به هر حال آنچه مشخص است در دوران این دو نفر(اسماعیل دوم و محمد خدابنده)، سرزمین ایران و امپراطوری صفوی آکنده از مشکلات و مصائب دردناک بود. عناصر نالایقی که صفویان را به منتهای شکست بردند بیشترین نفوذ را در دربار داشتند. با قتل مشکوک حمزه میرزا، ولیعهد مقتدر محمد خدابنده، رقابت برای ولایت عهدی عباس میرزا (شاه عباس اول) آغاز شد. عباس میرزا آن زمان در هرات بود. بزرگان صفوی یک به یک عازم هرات می شدند تا شرایط را برای او آماده کنند. سرزمین ایران آماده می شد تا با عباس میرزای صفوی نمودی از دوران قدرت و عظمت باستانی خود را احیا کند.

 

5 - شاه عباس اول صفوی

(از 996 تا 1038 قمری/ 1588 تا 1629 میلادی)

 

(داشتن توپخانه و تفنگ برای اولین بار در ارتش شاه عباس اول بوجود آمد ؛ 1006 ه.ق)

عباس میرزا یا شاه عباس اول سه بار به تخت پادشاهى نشانده شد. در هر سه بار كه او خردسال و سپس نوجوان بود اراده‏اى از خود نداشت و بازيچه قدرت‏نمايى سران گردنكش قزلباش بود.

 

شاه عباس و عليقلى خان شاملو حاكم هرات

شاه عباس به عليقلى خان شاملو حاكم هرات كه نخستين بار عباس ميرزا را پشت قلعه نيشابور پادشاه اعلام كرده بود دلبستگى خاص داشت. عليقلى خان از طرف شاه اسماعيل دوم- عموى شاه عباس- به‏ حكومت هرات- مركز خراسان بزرگ- برگزيده شده بود و دستور داشت به محض رسيدن به هرات، عباس ميرزا را كه در آن زمان كمتر از هفت سال داشت به قتل برساند.

 

شاه اسماعيل دوم ، عموی شاه عباس یکم

شاه اسماعيل دوم بسيارى از شاهزادگان صفوى را به قتل رسانده بود و چون عباس ميرزا از دسترس او دور بود و در هرات به سر مى‏برد، عليقلى‏خان را كه مورد عنايت قرار داده بود بدين مقام برگزيد و خواهرش را نيز به عقد ازدواج او درآورد تا مطمئن شود كه دستور او سریعآ به مورد اجرا گذاشته مى‏شود.

 

دودمان صفوی از اعقاب امامان شیعه؟! ؛ علیقلی خان شاملو مامور کشتن عباس میرزا (شاه عباس اول)

عليقلى خان شاملو سردار برجسته‏اى بود كه كشتن كودكى را برنمى‏تافت. به ويژه آنكه دودمان صفويان به نادرست خود را از اعقاب امامان شيعه اعلام داشته بود و عليقلى خانِ شيعه، كشتن كودكى از آن خاندان را ناصواب مى‏دانست. او مسافت قزوين تا هرات را به كندى طى كرد و هنگامى كه به مقر فرمانروايى خود رسيد با ممانعتى كه مادرش نيز كه همراه او بود نمود از كشتن او در روز ورود خوددارى كرد. مادرش زمانى دايه عباس ميرزا بود و به او شير داده بود. عليقلى خان با وجود شهرت شاه اسماعيل دوم به بى‏رحمى و توجهى كه به اجراى فورى دستورهايش داشت تا پنج روز در كشتن عباس ميرزاى خردسال درنگ كرد. روزى كه او از بيم غضب شاه تصميم گرفت شب‏هنگام به زندگى عباس ميرزا پايان دهد پيكى كه از قزوين به شتاب روانه هرات شده بود به آن شهر رسيد و خبر مرگ شاه اسماعيل دوم را- كه بر اثر توطئه بزرگان دربار و مسموم شدن او روى داده بود- به اطلاع عليقلى خان رساند. خان شاملو از شادى مجلس جشن بياراست؛ عباس ميرزاى خردسال را در آن جشن به دوش گرفت و خود را لله او ناميد و از آن پس، عليقلى خان، حاكم هرات و اميرالامراى خراسان، چون پدرى از عباس ميرزا نگهدارى كرد و احترام او را نيز پاس داشت.

 

جنگ علیقلی خان شاملو (حاکم هرات) با مرشد قلیخان استاجلو (حاکم مشهد)

در جنگى كه بين عليقلى خان شاملو حاكم هرات با يكى از زيردستان خود، مرشد قليخان استاجلو حاكم مشهد روى داد، عباس ميرزا كه در اردوى عليقلى خان بود به دست مرشد قليخان افتاد و خان استاجلو او را با خود به مشهد آورد و در كوه سنگى مشهد براى بار دوم او را به تخت پادشاهى نشاند.

 

در آن هنگام عبدالله خان امير اُزبكان، با نيروى عظيم براى تسخير خراسان به هرات حمله كرد و قلعه آن را محاصره نمود. مرشد قليخان چون به درستى پيش‏بينى كرد كه بعد از هرات نوبت مشهد خواهد بود و او تاب پايدارى در برابر ازُبكان را ندارد، با شرايط مساعدى كه روى داد، و با دورى شاه محمد خدابنده- پدر شاه عباس- از قزوين و اقامت او در اصفهان، با نيروى اندكى به شتاب روانه قزوين شد و آن شهر را به تصرف درآورد و عباس ميرزا را كه در آن موقع اندكى بيش از هفده سال تمام داشت در پايتخت ايران به تخت پادشاهى نشاند.

 

کشته شدن علیقلی خان شاملو بتوسط عبدالله خان امير ازُبكان

مرشد فلیخان استاجلو خود را وكيل- نايب شاه- ناميد و بدون كسب اجازه از شاه در بسيارى امور مستقلاً تصميم گرفت و آنها را به مورد اجرا گذاشت. افزون بر آن، با وجود پافشارى شاه عباس در اعزام نيروى نظامى به هرات براى کمک به عليقلى خان كه مورد علاقه‏اش بود، او از اجراى تمايل شاه و نجات رقيب از محاصره ازُبكان خوددارى كرد. سرانجام عليقلى خان با وجود دلاوريها كه ابراز داشت ناگزير به تسليم قلعه هرات گرديد و كشته شد.

 

کشتن مرشد قلیخان استاجلو توسط شاه عباس اول

مرشد قليخان استاجلو بعد از شنيدن سقوط هرات نيرويى بسيج كرد و با شاه عباس قزوين را به سوى هرات ترک نمود. هنگامى كه اردوى شاهى در بسطام شاهرود توقف كرد، شاه عباس كه از طرز عمل مرشد قليخان استاجلو ناراضى و خواهان به دست آوردن قدرت پادشاهى بود او را كشت و خود مستقلاً زمام امور كشور را در دست گرفت. او اردو را به سوى خراسان حركت داد و پس از ورود به مشهد راه هرات را در پيش گرفت، ولى با شنيدن خبر هجوم مجدد ترُكان عثمانى كه در زمان پدرش نيز به ايران حمله كرده و بسيارى ناحيه‏ها از جمله تبريز را تصرف كرده بودند در نيمه راه متوقف شد و به سوى قزوين بازگشت.

 

حمله عبدالمؤمن خان پسر عبدالله خان امير ازُبكان به مشهد

اندكى پس از بازگشت شاه عباس از خراسان، عبدالمؤمن خان پسر عبدالله خان امير ازُبكان به مشهد حمله كرد و آن را محاصره نمود. حاكم مشهد كه از طرف شاه عباس گمارده شده بود و جمعى از عالمان مذهبى شهر از شاه عباس کمک فورى خواستند. او بار ديگر با سپاهيانى كه در اختيار داشت از قزوين روانه مشهد شد ولى در تهران بيمار گرديد و بيمارى او طولانى شد. در آن مدت، عبدالمؤمن خان ازُبک قلعه مشهد را تسخير كرد و به قتل‏عام مردم شهر و غارت دارايى آنان پرداخت. او گنجينه‏هاى نفيس، گوهرها و فرشهاى گرانبهاى آرامگاه امام هشتم شيعيان را چپاول نمود. شاه عباس با وجود ارادت و علاقه عميق قلبى كه به امام هشتم شيعيان داشت و مايل نبود كه آرامگاه آن حضرت زير تسلط ازُبكان سنى باشد، و با آنكه از شنيدن خبر قتل‏عام مردم مشهد و غارت اشياء نفيس آرامگاه اندوهگين و ميل به سركوبى ازُبكان در او شدت داشت از رفتن به مشهد خوددارى كرد و از تهران به قزوين بازگشت.

 

شاه عباس اول و سران گستاخ قزلباش ؛ قتل مادر و برادر شاه عباس توسط سران قزلباش

شاه عباس با زيركى و هوشيارى كه ذاتى وجود او بود دشواريها و مزاحمتهايى را كه سران گستاخ قزلباش در دوران پادشاهى پدرش سلطان محمد خدابنده به وجود آورده بودند به ياد آورد. آنان مادرش را در حرمسرا كه بيگانه نمى‏بايست وارد آن شود در حضور پدرش كشته بودند؛ با شاه و حمزه ميرزا وليعهد كشور به جنگ پرداخته بودند و حمزه ميرزا برادرش را، هنگامى كه تركان عثمانى تبريز را متصرف شده و قلعه‏اى در آن ساخته بودند با توطئه به قتل رسانده بودند. او همچنين آنچه را كه بر وى رفته و خطرهايى كه هستى وجود او را به مخاطره افكنده بود، شرايط خود و امكانات دربار صفوى را با مخالفان داخلى و خارجى مورد بررسى واقع‏بينانه قرار داد.

 

دشمنان شاه عباس اول ؛ دشمنان خارجی و داخلی

در آن زمان نيروى مقتدر عثمانى كه از زمان سلطان محمد خدابنده به حمله به ايران مبادرت ورزيده بود سراسر شمال غربى ايران، بخش بزرگ آذربايجان و بخشهايى از غرب ايران را در تصرف داشت و تا نهاوند مركز ايران پيش آمده بود و در آنجا قلعه‏اى ساخته بود. ازُبكان نيز بر هرات و مشهد و بسيارى از شهرهاى خراسان استيلا يافته بودند. حاكمان بسيارى از ولايتها نيز با توجه به ناتوانى سلطان محمد خدابنده در اداره كشور به سركشى پرداخته و در آغاز پادشاهى شاه عباس همچنان از تابعيت از حكومت مركزى سرپيچى نموده بودند.

 

شاه عباس با اندک بودن امكانات و نيرويى كه در اختيار داشت خود را در برابر سه خطر عمده؛ ترُکان عثمانى، ازبكان و سران طغيانگر و خودسر قزلباش روبه‏رو ديد. او در دو راهى توجه به عامل خارجى، عثمانى و ازُبكان و عامل داخلی سران ياغى قزلباش، تصميمى گرفت كه تاريخ درستى آن را تأييد كرد.

 

نشستن شاه عباس اول بر تخت پادشاهی (995 قمری/ 1587 میلادی)

شاه عباس كه در ربع آخر قرن 16 ميلادى- آخرين دهه قرن دهم هجرى (995 ق./ 1587 م.) به تخت پادشاهى نشست، در آن زمان كه رابطه دولتها، به ويژه در شرق اندک و كمتر تجربه تاريخى براى ارزيابى عامل داخلى و برترى عمومى اهميت آن نسبت به عامل خارجى در دست بود تصميم تاريخى سرنوشت سازى گرفت و توجه به عامل داخلى را بر عامل خارجى مقدم دانست.

 

شاه عباس در رويارويى با سه خطر عمده‏اى كه بنيان پادشاهى او را تهديد مى‏كرد، افزون بر لزوم تثبيت قدرت پادشاهى، تصميم گرفت مبارزه را از ضعيف‏ترين خطر آغاز كند. از لحاظ نظامى، نيروهاى سران گردنكش قزلباش و حاكمان ياغى ولايتها كه هر یک جداگانه و بدون اتحاد با ديگرى، و بدون برخوردارى از نيروى نظامى مقتدر عليه دربار صفوى قيام كرده بودند، ضعيف‏تر از نيروهاى عثمانى و ازُبكان بود ولی قدرت نظامى شاه عباس بر آنها برترى داشت.

 

پیمان صلح با دولت مقتدر عثمانی ؛ سركوبى قيامهاى داخلى ؛ بيرون راندن ازُبكان از خراسان و هرات

شاه عباس تصميم گرفت با دولت مقتدر عثمانى كه ياراى مقابله با آن را نداشت، و براى جلوگيرى از پيشروى بيشتر نيروى آن به داخل ايران، پيمان صلح منعقد كند و موافقت آن را براى داشتن رابطه‏اى غيرخصمانه جلب نمايد. آنگاه پس از سركوبى قيامهاى داخلى و تثبيت قدرت پادشاهى و تحكيم بنيان آن، به بيرون راندن ازُبكان از خراسان و هرات بپردازد. پس از آن، و با ايجاد ارتش نيرومندى كه توانايى رويارويى با نيروى عثمانىِ مجهز به توپ و تفنگ (شاه عباس در آغاز پادشاهى فاقد آنها بود) را داشته باشد به نبرد با دولت عثمانى مبادرت ورزد.

 

رابرت شرلی سپهسالار ارتش ایران و اولین سفیر شاه عباس در اروپا

در سال 1007 هجری قمری شاه عباس یکم صفوی در قزوین با رابرت شرلی آشنا شد. او به دلیل رشادت بسیار در جنگ ایران با عثمانی به سپهسالاری ارتش ایران رسید و عملا به عنوان اولین سفیر شاه عباس اول روانه اروپا شد. حضور رابرت شرلی با پوشش ایرانی در دربار انگلیس سبب شد تا واندایک نقاش چارلز دوم از او با این لباس تصویری بکشد. رابرت شرلی در این تابلو، با عمامه ای بزرگ بر سر و جامه زراندود منقش، بیشتر به یک دولتمرد ایرانی شباهت دارد تا انگلیسی. در کنار او تابلوی همسر مسیحی اش ترزیا شرلی که از قفقازی های ایران بود و در ایران با رابرت شرلی ازدواج کرده بود، با تفنگ و ساعت در دست (به نشانه فن آوری فرنگی در ایران) قرار دارد.

 

شاه عباس اول

(از 978 تا 1038 ه.ق/ از 1570 تا 1629 میلادی)

 

شاه عباس اول (از 996 تا 1038 ه.ق/1588 تا 1629 م.) ، فرزند مهدعلیا خیرالنسا بیگم و سلطان محمد خدابنده

شاه عباس بزرگ در سال 978 هجری قمری در شهر هرات ایران (امروزه در افغانستان) مرکز فرمانروایی خراسان بزرگ چشم به جهان گشود. در سال 980 ه.ق در سن یکسال و نیم به میرزایی در هرات سپرده شد و شاهقلی سلطان با عنوان لله گی او در مقام امیرالامرایی خراسان ماند و از او مراقبت نمود. در سال 996 ه.ق برابر با 1588 میلادی در سن 18 سالگی به پادشاهی رسید. در زمان زنده بودن پدرش در سال 996 ه.ق از خراسان به قزوین رفت و بر تخت پادشاهی نشست. سلطان محمد خدابنده که در شیراز بود ناچار شد پادشاهی را به وی واگذار نماید.

 

شاه عباس اول 18 ساله، هنگامی که بر تخت نشست اوضاع ایران بسیار هرج و مرج بود. سپاه متجاوز ترُکان عثمانی به ایران یورش آورده و شهرهای ایران را اشغال نموده بودند. ازُبکان در مرزهای شمال شرقی ایران وارد شهرهای ایران شده بودند و مردم بیگناه را کشتار میکردند. شاه عباس ناچار در مرحله نخست پیمانی با ترُکان عثمانی بست و شهرهای ایران را منجمله تبریز، شماخی، تفلیس (گرجستان)، نخجوان (آذربایجان)، لرستان و فارس را به آنها واگذار نمود. سپس شروع به فرو نشاندن آشوب های داخلی ایران نمود. در مرحله نخست شیراز، کرمان، خرم آباد، گیلان را فرمانبردار نمود. پس از آن راهی نبرد با ازُبکان متجاوز شد. شایان ذکر است کشور ازُبکستان که امروزه شکل گرفته است شهرهای جنوبی آن ایرانی هستند و به اشغال این قوم در آمده است. مشهورترین این شهرها خوارزم و بخارا است. عبدالمومن خان اوزبک در خراسان بزرگ یاغی گری می نمود و موجب قتل بسیاری از مردم ایران شده بود. وی کتابخانه آستان قدس را چپاول کرد و سپس نیشابور و دامغان را ویران نمود. شاه عباس کبیر با شتاب راهی خراسان شد و ازُبک ها را شکست داد و آنان را وادار به عقب نشینی کرد.

توپخانه و تفنگ برای ارتش شاه عباس اول (1006 ه.ق)

شاه عباس در سال 1006 ه.ق در نزدیکی هرات شکستی سخت بر اُزبکان وارد نمود و به سپس به قزوین بازگشت. در این هنگام دو برادر انگلیسی به نام های رابرت شرلی و آنتونی شرلی به همراه 26 تن دیگر جهت برقراری روابط بازرگانی به ایران آمدند و چون در میان آنها کسانی بودند که از ساخت توپ و تانک آگاهی داشتند، شاه عباس از آنها برای مقابله با سپاه عثمانی بهره برد. شاه عباس سپاهی بزرگ همراه با توپخانه، سواره و پیاده نظام به همراه 60 هزار تفنگ و 500 توپ تهیه نمود و برای جنگ با عثمانی و آزاد سازی شهرهای ایران راهی این مناطق شد.

آزادی بحرین از اشغالگری پرتقالی ها (1009 ه.ق) ؛ آزادی تبریز از اشغالگری عثمانیان (1011 ه.ق)

در سال 1009 ه.ق الله وریخان سردار گرجی ایران و شاه عباس اول، بحرین را که به اشغال پرتغالی ها در آمده بود آزاد کرد و بحرین رسما دوباره بخشی از ایران شد. در سال 1011 ه.ق شاه عباس وارد نبرد با عثمانی ها شد. در آغاز نبردی سخت درگرفت و مردم آذربایجان به یاری شاه عباس برخواستند و در نبرد با ترُکان متجاوز عثمانی کوشیدند.

 

نخستین شهر تبریز بود که آزاد شد سپس ایروان در ارمنستان کنونی آزاد شد سپس نوبت گنجه و باکو در جمهوری آذربایجان بود که آزاد شدند. آنگاه تفلیس در گرجستان کنونی و دربند و شروان و شماخی و دیاربکر و موصل در کردستان عراق و ترکیه بودند که آزاد شدند و دوباره جزو شهرهای ایرانی بحساب آمدند. ولی متاسفانه چند صد سال بعد حکومتی ننگینی به نام قاجاریه ترُکمنی دوباره همه آنان را به بیگانگان واگذار نمود. شاه عباس در این جنگها 100 هزار تن از سپاهیان عثمانی را به سختی شکست داد و در سال 1015 ه.ق به قزوین بازگشت.

جنگ دوباره بخاطر گرجستان و تفلیس (1024 ه.ق)

شاه عباس اول در سال 1024 ه.ق برای سرکوبی تهمورث خان گرجی که در نبرد بین ایران و عثمانی در حمایت از عثمانی برخواسته بود به گرجستان رفت و سپاهیان وی را شکست داد و وارد تفلیس شد. سپس محمد پاشا سردار عثمانی را که به یاری گرجی ها آمده بود، را نیز شکست داد. در این نبرد 70 هزار نفر از سپاهیان گرجی- عثمانی را کشت و 130 هزار نفر دیگر را اسیر کرد.

آزاد سازی بغداد و جزیره قشم و بندرعباس (1034 ه.ق)

شاه عباس کبیر در سال 1034 ه.ق به بغداد لشکر کشید و سپاه عثمانی را که به بغداد یورش برده بودند، شکست داد. شاه عباس بغداد عراق را بخشی از ایران میدانست. خرابه های هزاران سال پادشاهان ایرانی در عراق هنوز باقی مانده بود. سپس جزیره قشم، هرمز و بندرعباس را که در آن هنگام از طرف بیگانگان کمبرون نام گذاری شده بود، از اشغال پرتغالی ها آزاد نمود.

 

شاه عباس اول شاهی دلاور و باتدبیر ؛ پایتخت از قزوین به اصفهان

شاه عباس پادشاهی ایران دوست، دلاور، قدرتمند و باتدبیر بود. وی برای آبادی و پیشرفت کشور کوشش های بسیار نمود. اراضی اشغال شده ایران را آزاد کرد. بناها و معماری های بسیار زیبا که شهرت جهانی دارد را در اصفهان و قزوین و دیگر شهرها باقی گذاشت. بازرگانی و صنعت را در ایران گسترش داد. در سال 1000 ه.ق پایتخت خود را از قزوین به اصفهان برد و در آبادانی اصفهان کوشش بسیاری نمود. از جمله بناهای وی میتوان: مسجد شاه، مسجد شیخ لطف الله، سی و سه پل، خیابان چهارباغ، تکمیل ساختمان عالی قاپو و ... را نام برد. ساختمان چهل ستون نیز در سالهای آخر پادشاهی وی آغاز شد.

 

شاه عباس کبیر در گسترش مذهب و شیعه گری پیشقدم بود. پایه گذاری حکومت شیعه در ایران را به وی نسبت می دهند. در سال 1038 ه.ق پس از 42 سال پادشاهی قدرتمند در سن 59 سالگی در مازندران چشم از جهان فرو بست و پیکر وی را در کاشان به خاک سپردند.

 

6 - شاه صفى اول

(از 1038 تا 1052 ه.ق/ 1629 تا 1642 م./ نوه شاه عباس یکم)

 

از جمله وقایع اسف بار دوره شاه عباس بزرگ که تأثیرى شگرف بر تاریخ ایران گذاشت و موجبات انحطاط و سقوط این دولت را فراهم آورد؛ سوء رفتار و سوءظن بى حدّ و حصر شاه نسبت به شاهزادگان صفوى و پسرانش بود. کشتن و کور کردن پسران، از سویى موجب از میان رفتن شاهزادگان لایق شد، و از سوى دیگر، تربیت خاص حرم سرایى، که به هیچ وجه به شاهزادگان اجازه دخالت در امور نمى‏داد، موجب شد تا دولت او، از وجود جانشینى با کفایت و باتدبیر بى بهره بماند. شاه عباس در حال احتضار، نوه‏اش سام میرزا، پسر صفى میرزا، را که در اصفهان اقامت داشت به جانشینى برگزید.

 

سام میرزا که بعدها به نام شاه صفى اول، پادشاه ایران شد، به هنگام جلوس هیجده ساله بود. این شاهزاده، تمام عمر خود را در حرم خانه شاهى به سر کرده و تربیت یافته بود و براى جانشینى فرمانرواى لایقى چون شاه عباس، هیچ کس از او نامناسب تر نبود. محیط حرم خانه او را به سوء ظن بى اندازه نسبت به دولت و دشمن عادت داده بود. پدرش که به سبب محروم شدن از بینایى در داخل حرم خانه تقریباً وحشى شده بود، خشونت طبع را به او به میراث داد. مادرش هم که زنى گرجى بود و در داخل حرم خانه با او به بدى رفتار مى‏شد، مزید بر علت شد. به علاوه، شاه صفى، از تمام صفات نیاى خود، جز سوءظن و خشونت، تقریباً هیچ استعداد دیگرى نداشت.

 

وى در 20 جمادى الثانى 1038 ق./ 14 فوریه 1629 م. به تخت نشست و از همان آغاز سلطنت خود را در عیاشى و خوشباشى غرق کرد و هر قدر توانست از بذل توجه به امور مملکت فاصله گرفت. عیاشى و خوشباشى شاه صفى به حدّى او را از دخالت در امور کنار نگه داشت که کروسینسکى یکى از اروپاییان مقیم ایران مى‏گوید، اگر شقاوتهایش نبود هیچ کس نمى‏دانست که او پادشاه مملکت و مالک نفوس و مال رعیت است. در واقع قدرت پادشاهى این دیوانه تنها به صورت قساوت و خشونت نسبت به بزرگان دولت و رعایا ظاهر مى‏شد. در عین حال اغلب کارهاى سلطنت به دست امراء و زیردستان اداره مى‏شد؛ که بیش از همه، خواجه سرایان در حل و عقد امور دخالت داشتند و به اقتضاى عقده هاى خویش به پادشاه بى رحم و خشن درس بى رحمى و خشونت بیشتر مى‏دادند. در عین حال غلبه خواجه سرایان بى مقدار و غلامان دولتخانه، دست امیران لایق را از کارها کوتاه و جاى را بر آنها تنگ مى‏کرد و این همه زیان بسیار به حیثیت و اعتبار دولت صفوى وارد آورد.

 

شاه صفی و مشکلات

شاه صفی پس ار رسیدن به حکومت در همان سال نخست سلطنت وى، مشهد طوس مورد هجوم خان ازُبک واقع شد، اما شکست خورد و به ماوراءالنهر گریخت. سلطان مراد چهارم 1032 تا 1049 ق./ 1623 تا 1639 م. که یکى از واپسین سلاطین با کفایت و کشورگشاى ترکیه است و بعد از آخرین درگیرى با شاه عباس دیگر هرگز جرأت تعرض به خاک ایران را نیافته بود، به مجرد آگهى از مرگ شاه عباس به آذربایجان و بغداد لشکر کشید. در آذربایجان سپاه او کارى از پیش نبرد، اما در بغداد با مقاومت صفى قلى خان- والى قزلباش- که با جسارت و جلادت از آن شهر دفاع کرد، على رغم آن که یک دسته از سپاه ایران به سرکردگى زینل خان شاملو در حدود مریوان کردستان از سپاه عثمانى شکست خورد رمضان 1038 ق./ مه 1629 م. و به دنبال آن ترُک ها به داخل ایران ریختند؛ اما عزیمت شاه صفى به سوى بغداد، سردار عثمانى خسرو پاشا- را به ترک محاصره آن شهر واداشت؛ بدین ترتیب عثمانیها از این لشکرکشى سودى عایدشان نشد.

 

چند سال بعد، بار دیگر سپاه عثمانى دست به تعرض زد. در حدود نخجوان تاخت و تاز کرد، ایروان را به محاصره انداخت، و تبریز را تسخیر و غارت کرد و قسمتى از شهر را به آتش کشید، اما به علت سرماى شدید زمستان مجبور به بازگشت شد و شاه صفى آذربایجان را پس گرفت و ایروان را نیز از محاصره دشمن بیرون آورد 1045 ق./ 1635 م. و بدینگونه تاخت و تاز عثمانى به ایران باز هم بى نتیجه ماند. شاه صفی و پیامدهای صلح با عثمانی با این حال دنباله مخاصمات ایران و عثمانى قطع نشد. چندى بعد، بار دیگر هجوم سپاهیان ترُک به خاک ایران تجدید شد و این بار، بغداد دوباره به محاصره افتاد و با وجود آن که افزون بر شش ماه در مقابل هجوم دشمن مقاومت کرد، سرانجام به سبب کمبود آذوقه تسلیم شد و شاه صفى که تازه براى نجات بغداد از محاصره دشمن از اصفهان عازم آن دیار شده بود، در همدان از سقوط بغداد آگاه شد. چون بیم آن داشت که جنگ به داخل ایران کشیده شود، تقاضاى صلح کرد و بغداد را به عثمانى واگذاشت 1048 ق./ 1638 م.. این صلح که قرار آن در زهاب گذاشته شد، چون منافع عثمانى را به زیان دولت صفوى و ایران تأمین کرد، دوام یافت. حاصل این صلح، آن شد که سپاه ایران کم کم به آسایش طلبى خو گرفت و آن گونه که روحیه شاه صفى اقتضا داشت، دیگر علاقه‏اى به جنگ نشان نداد. اما نتیجه دیگر آن به مراتب بدتر بود؛

 

شاه به پیشنهاد وزیرش ساروتقى، حکام ممالک را برکنار کرد تا بدین طریق از هزینه هاى دولتى کاسته و صرفه جویى کند! بدین ترتیب به اصطلاح آن دوران ممالک را به خاصه تبدیل کرد و با این اقدام، نواحى مملکت را از قدرت منسجم و مقتدر و متمرکز که بتواند به هنگام ضرورت، در مقابل دشمن به دفاع برخیزد، و یا براى هجوم، سپاه کافى در اختیار شاه بگذارد، محروم کرد. تبعات این سیاست، به ویژه در عهد سومین جانشین شاه صفى، یعنى سلطان حسین ظاهر گشت.

 

طبع خشن شاه صفی دوره سلطنت شاه صفى، دوره‏اى خونین، هول انگیز، اما کوتاه بود. در حال مستى که براى او تقریباً دائمى شده بود، خشونت طبعش، غالباً به نحو موحشى، بى نقاب مى‏شد و به حدّ جنون جنایت مى‏رسید. در پاره‏اى از این موارد، بزرگان، درباریان، خواجه سرایان و حتى همسران خود را به طور بى رحمانه‏اى به مرگ و شکنجه محکوم مى‏کرد. بر اثر این جنون جنایت، ارتش و دربار خود را از رجال کارآمد تهى ساخت. زینل خان شاملو را که در زمان شاه عباس، بغداد را از سلطه عثمانى نجات داده بود، به خاطر شکستى که در حدود قلعه مریوان بر سپاه او وارد آمد، تحت تأثیر خشم بى لگام ناشى از جنون آنى به هلاکت سپرد 1038 ق./ 1629 م.. امام قلى خان، پسر الله وردى خان، و فاتح هرمز و بیگلر بیگى فارس را به خاطر آن که برادرش داود خان در قراباغ سر به شورش برداشته بود بى هیچ دلیلى با سه فرزند او، در قزوین به قتل آورد 1042 ق./ 1632 م.. این قتل جنون آمیز که به توطئه مادرش و خواجه سرایان دربار انجام گرفت، سرآغاز تصفیه هاى خونین در سپاه ایران شد و اعتماد و علاقه سران سپاه را نسبت به وى به شدت متزلزل کرد. برخى از شاهدان عینى حوادث آن دوران، به این اندیشه افتادند که در تمام تاریخ ایران دوره‏اى این اندازه خونین، موحش و بى شفقت نبوده است. چنین مى‏نماید که این شاهدان، عصر خود را پایان تاریخ مى‏دیده‏اند، والا این سنت آدم کشى بعدها هم به وفور در ایران به منصه ظهور رسید؛ در عین حال گویى از تاریخ گذشتگان هم اطلاع چندانی نداشتند، چه باید مى‏دانستند که جنون آدم کشى ویژه شاهان صفوى نبوده، و میراثى سنگین از دورانهاى گذشته است؛ که وجود استبداد و قدرت مطلقه، به صورت از میان بردن نیروهاى فداکار و شخصیتهاى پایدار این مرز و بوم همواره خود را نشان داده و نتیجه منطقى آن قدرت مطلقه را به شکل فساد مطلق آدمکشى بارز ساخته است.

 

دوران سلطنت شاه صفى اول ، چهارده سال به طول انجامید؛ تنها خدا مى‏داند که اگر این درنده انسان نما بیشتر از این مى‏زیست، جنایتهایش به چه عواقب سخت‏ترى منجر مى‏شد؛ شاه صفى در 12 صفر 1052 ق./ 12 مه 1642 م ظاهراً بر اثر افراط در شرابخوارى و شاید هم مسموم کردن وى، عجلش فرا رسید و حیاتش پایان یافت. نعش شاه را به قم برده و به خاک سپردند. سلطنت نیز به پسر خردسالش عباس رسید که به شاه عباس دوم مشهور شد.

 

7 - شاه عباس دوم صفوی

(از 1052 تا 1077 قمری/ 1021 تا 1045 خورشیدی / 1642 تا 1666 میلادی)

 

او فرزند شاه صفی بود که پس از مرگ پدر در سال 1052 ه.ق جانشینش شد. در زمان سلطنت شاه عباس دوم (از 1076 تا 1052 ه.ق) به علت رعايت قرارداد صلح زهاب بين دولتين ايران و عثمانی جنگی رخ نداد لیکن در ناحيه قندهار كه مرز ايران و دولت بابری هند شمرده می شد جنگی بين دو دولت ايران و هند روی داد كه به شكست سپاه هند و تصرف قندهار منجر گرديد. روابط ايران و دولت بابری هند از بدو تاسيس دولت صفوی همواره حسنه بود. بين ظهيرالدين بابر و شاه اسماعيل، به علت همكاريهایی كه در جنگ با ازُبكان و ديگر مخالفان داشتند، دوستی و الفتی متقابل برقرار بود. همايون پادشاه مخلوع هند با كمك شاه تهماسب سلطنت از دست رفته خود را باز يافت. مناسبات اكبرشاه با شاه عباس اول با تفاهم و مدارا توأم بود. تسامح مذهبی دولت گوركانی هند همراه با رونق بازار تجارت هندوستان سبب شد تا پيروان مذاهب گوناگون از جمله هزاران شيعه و سنی ايرانی كه غالبا صاحبان حرفه و بازرگانان و ارباب فضل و هنر بودند، به هند كشانده شوند. البته اين امر خود موجب رواج آداب و سنن و فرهنگ ايران در هند شد. در زمان شاه جهان به علت توسعه طلبی اين پادشاه و ضعف مرزداران ايران و اختلال در دولت مركزی شهر قندهار كه از نظر موقعيت نظامی حائر اهميت بود به تصرف دولت هند در آمد. همين مساله شاه عباس دوم را بر آن داشت تا برای بازپس گيری اين شهر لشكرکشی كند. در نتيجه اين لشكرکشی شهر قندهار در سال 1059 ه.ق. بار ديگر به تصرف ايران درآمد.

 

شاه عباس دوم همچنین تلاش سران شورشی گرجستان را كه به تحریک تهمورث خان و پشتيبانی روسيه انجام گرفته بود خنثی كرد و مانع تجزيه و وابستگی آن به روسيه گرديد. دوران شاه عباس دوم همانند دوران شاه عباس اول، دوران رونق اقتصادی،‌ عمران و آبادانی، اعتلای فرخنگی و دوران ظهور رجال دين و دانش بود .اين پادشاه در 23 ربيع الاول سال 1077 ه.ق. وفات يافت و پسرش صفی ميرزا با نام "شاه سليمان" به سلطنت رسيد.

 

مقبره شاه عباس دوم

در آرامگاه مخصوصی در قم كه بگفته ژان باتیست تاورنیه فرانسوی، شاه عباس دوم در زمان حياتش برای خود ساخته بود، به خاک سپرده شد باز هم شايعه مزبور بر زبانها جاری بوده از جمله مصحح چاپ دوم سفرنامه تاورنيه در حاشيه كتاب بدون ذكر مأخذی توضيح داده كه: جنازه شاه عباس دوم را به مشهد بردند. نيز ژان شاردن فرانسوی پس از شرح و وصف مفصلی كه از تزيينات و تشريفات شاهانه آرامگاه شاه صفی و شاه عباس دوم در قم می‌دهد اثاثه زرين و اسباب گرانبهای آن را می شمارد تا جاييكه می گويد: قريب به 80 درصد از بودجه كل عوائد آستانه قم به مصرف اين دو آرامگاه می رسد باز هم بر اثر شايعات آن ايام می گويد: معهذا من گمان نمی كنم كه اجساد آنها در همين مزار مدفون باشد زيرا رسم پادشاهان اين كشور آن است كه مدفون حقیقی خود را پنهان بدارند به همين جهت هنگام تدفين اجساد سلاطين معمولاً 6 تا 12 دستگاه تابوت به اسم پادشاه معرفی می كنند.

 

8 - شاه سلیمان صفوی (شاه صفی دوم)

(از 1077 تا 1105 قمری/ 1666 تا 1694 میلادی)

شاه سلیمان در عصر توسعه قدرت های بزرگ اروپا ؛ ورود بازرگانان و سياحت گران و ميسيونرهای خارجی به ایران

شاه سليمان یا شاه صفی دوم پادشاهی نالايق و بی اراده و آلت دست خواجگان و رجال متنفذ دولتی بود. نخستين نشانه های انحطاط و سقوط صفوی از زمان او ظاهر شد. اگر حادثه مهمی در مرزها رخ نداد در درجه اول به سبب آن بود كه هنوز آوازه قدرت ايران عصر شاه عباس اول طنين انداز بود و در ثانی در كشورهای مجاور ايران دولتهای نيرومندی مانند گذشته وجود نداشت تا تهديدی جدّی به شمار روند. اين آرامش نسبی در روزگار شاه سليمان با توسعه مناسبات خارجی و روابط بازرگانی به ويژه در زمينه ابريشم همراه بوده است.

 

در اين زمان كه بايد آن را عصر توسعه قدرت های بزرگ اروپا ناميد توجه اين دولت ها به بازرگانی با مشرق زمين افزايش يافت و ايران خود یکی از كانون های مهم اين بازرگانی بود. از ويژگيهای ديگر اين دوران، ورود بازرگانان و سياحت گران و ميسيونرهای خارجی است كه با انگيزه اقتصادی، بهترين توصيف ها را در زمينه اجتماعی ايران ارائه داده اند. شاردن، تاورنيه، كمپ فر، سانسون، كروسینسکی و مبلغان مسیحی را بايد از اين نمونه ها به شمار آورد.

 

9 - شاه سلطان حسین صفوی

(از 1106 تا 1135 قمری/ 1694 تا 1722 میلادی)

 

آخرين سلطان كشور يكپارچه صفوی (قبل از سقوط نهایی آن به دست نادر شاه افشار) سلطان حسين بود، كه بعد از شاه سليمان یا شاه صفی دوم از سال 1106 تا سال 1135 ه.ق. سلطنت كرد. عوامل پنهان و آشكاری كه از قبل زمينه انحطاط و انقراض دولت صفوی را فراهم ساخته بود در دوران پادشاهی اين شخصيت ضعيف النفس و با حسن نيت رخ نمود. افزايش ماليات ها ، تعدّی حكام خودكامه و تازه به دوران رسيده و فشار زياد به اقليت های مذهبی، نفوذ عناصر غير مسئول و خواجگان حرم در دستگاه دولتی، طرد شخصيتهای كاردان از دستگاه اداری و نظامی و بی ارادگی شاه سلطان حسین در برخورد با حوادث، مقدمات فروپاشی نظام دولت صفوی را فراهم ساخت.

شورش طايفه غلزایی (محمود و اشرف افغان) ساكن قندهار (1113 ه.ق)

شورش طایفه غلزایی كه از جانب دولت هند دامن زده می شد و شورش ابداليان هرات در سال 1118 ه.ق. خود مقدمه ای بود بر سقوط دولتی كه شاه و اطرافيان او طی 17 سال نتوانسته بودند با تدبير و يا قدرت از آن جلوگيری كنند.

 

چگونگی بقتل رساندن شاه سلطان حسین صفوی

به فتوای ملا زعفران حنفی مذهب در زمان اشرف افغان به هنگام نماز در ايوان حجره وی در مدرسه چهارباغ  سر از تن او هم جدا کردند و جنازه بی سرش را در حرم حضرت معصومه در قم دفن کردند. حجره کوچک شاه سلطان حسین صفوی در جبهه شمالی این مدرسه هنوز موجود است و تنها حجره ای است که تزیینات مختصری دارد.

شاه تهماسب دوم و شاه عباس سوم و اسماعیل سوم

به نوشتجات "سلسله نادر شاه افشار" مراجعه کنید.

- شاه طهماسب دوم: از 1135 تا 1145 قمری/ از 1722 تا 1732 م./ خلع شاه تهماسب دوم بتوسط بزرگان و نادرقلی بیگ یا نادر شاه بعدی

- شاه عباس سوم: از 1145 تا 1148 قمری/ از 1732 تا 1736 م./ خلع شاه عباس سوم- کودک 7 یا 8 ماهه- بتوسط نادرقلی بیگ

- شاه اسماعیل سوم: هفت یا هشت ماهه/ بتوسط کریم خان زند و دیگر بزرگان در زمان فترت بعد از نادرشاه و جانشینانش انتخاب شد.

 

.................. ................. ...............

 

آقا حسین خوانساری تلمیذالبشر کی بود ؟!

حسین خوانساری فرزند جمالالدین، معروف به محقق خوانساری (از 1016 تا 1099 قمری/ از 1607 تا 1688 میلادی)، دانشمند، فقیه و حکیم بزرگ شیعی ایرانی در دوره صفوی. پیش از رسیدن به سن بلوغ، به قصد کسب معارف و علوم اسلامی به اصفهان رفت و در مدرسة خواجه ملک که مجمع فضلای بزرگ آن زمان بود، به تحصیل پرداخت. در اصفهان از محضر استادان بسیاری استفاده کرد و به همین جهت خود را تلمیذالبشر نامید که اشاره به کثرت استادانش داشته باشد.

 

آقاحسین علوم عقلی را نزد میر ابوالقاسم فندرسکی ، و علوم نقلی را در محضر محمدتقی مجلسی تکمیل کرد و از وی اجازه روایت گرفت. از استادان دیگر او محقق سبزواری مؤلف کتاب الذّخیره و حیدر بن محمد خوانساری نویسنده زبده التصانیف را نام بردهاند. گرچه در دوران تحصیل گرفتار فقر و تنگدستی بود، ولی سرانجام به جایی رسید که شاه سلیمان صفوی جبّة گرانبهای خود را برای او فرستاد و در یکی از سفرها نیابت سلطنت و رسیدگی به کارهای کشوری را به وی واگذار کرد. آقا حسین با وجود جاه و مقام و رفاهی که داشت، همواره پناه بینوایان و تهیدستان بود. او در دانش های معقول و منقول تبحّر داشت و به گفتة افندی اصفهانی پشتوانة اهل علم بود(ص 57).

 

وی در آغاز به کلام و فلسفه گرایش داشت، ولی بعدها به فقه و اصول گرایید و در این رشته معروف شد و ریاست علمی و مذهبی زمان بر او مسلّم گردید. خوانساری گهگاه به عربی و فارسی شعر میسرود و منشآت زیبا به هر دو زبان پدید میآورد. وی در هر دو رشتة معقول و منقول تدریس میکرد و به همین جهت به استاد الکل فیالکل معروف گشت. شاگردان و تربیتشدگان او، که خود از اعلام فقه و حکمت به شمار میرفتند، عبارتند از: دو فرزندش؛ آقا جمالالدین محمد مُحَشّی شرح لمعه و آقا رضیالدین محمد، محمد صالح خاتونآبادی که مدت 20 سال در خدمت او تلمذ کرد، ملا میرزای شیروانی شارح و محشّی معالم الاصول، شیخ جعفر قاضی، سید نعمتالله جزایری، محمد بن عبدالفتاح تنکابنی معروف به سراب، علیرضا شیرازی که شاعری فاضل بود و تجلّی تخلص میکرد و نیز میرزا عبدالله افندی، مؤلف ریاضالعلماء که به گفتة خود شرح اشارات را نزد او خوانده است.

 

علامه مجلسی معاصر با چهار تن از پادشاهان صفوی

در مدت هفتاد و سه سال عمر خود با چهار تن از پادشاهان صفوی معاصر بود كه به ترتیب عبارت‏اند از:

 

1 - شاه صفی/ جانشین شاه عباس اول از 1038 تا 1052 ه.ق.

2 - شاه عباس دوم از 1052 تا 1077 ه.ق.

3 - شاه سلیمان صفوی از 1077 تا 1106 ه.ق.

4 - شاه سلطان حسین صفوی/ آخرین پادشاه سلسله صفوی از 1106 تا 1135 ه.ق.

 

علامه مجلسی بعد از رحلت آقا حسین خوانساری كه منصب شیخ‏الاسلامی را در زمان شاه سلیمان صفوی به عهده داشت(در نوشتاری کوتاه در پایین همین نوشتار) ، در سال 1098 ه.ق با پیشنهاد و درخواست شاه سلیمان از طرف وی به مقام شیخ‏الاسلامی دارالسلطنه اصفهان منصوب شد و تا پایان سلطنت وی در این مسند باقی ماند. بعد از مرگ شاه سلیمان در سال 1105 ه.ق و جلوس شاه سلطان حسین بر تخت سلطنت، علامه مجلسی مجدداً از طرف شاه صفوی در منصب قبلی خود ابقا گردید و تا سال وفاتش 1110 ه.ق عهده ‏دار این منصب بود.

بنابراین، علامه مجلسی به مدت هفت سال در دوران سلطنت شاه سلیمان و نیز پنج سال در سلطنت شاه سلطان حسین و در مجموع مدت دوازده سال شیخ‏الاسلام اصفهان بود. وی در این مدت به رسم معمول، منصب امامت جمعه و قضاوت شهر اصفهان را نیز به عهده داشت. بعد از محقق كركی (شیخ علی کرکی از علمای لبنان)، ایشان از با نفوذترین علمای دوران صفوی بودند، به طوری كه بعضی از مخالفان، او را مخترع مذهب شیعه ملقب ساختند. علامه مجلسی در مدت تصدی‏شان بر منصب شیخ‏الاسلامی فعالیتهای سیاسی مهمی را انجام دادند كه به اجمال به چند مورد آن اشاره می‏شود:

 

1- مرحوم مجلسی بعد از به دست گرفتن اجرای احكام شرع در دوران سلطنت شاه سلیمان نخستین كاری كه انجام داد، شكستن بت كفار هند در شهر اصفهان بود: "روزی به گوش شیخ رسید كه جماعتی از كفار هند پنهانی بتی را كه در شهر اصفهان بوده، می‏پرستیدند. پس حكم شرعی به شكستن آن بت صادر كرد و سعی و تلاش كفار مؤثر نیفتاد و هر چه مال و منال و هدایا تقدیم همایونی نمودند كه بلكه آن داهیه را از سر معبود خودشان دفع كرده باشند، سودی نبخشید و بر حسب حكم نافذ آن عالم ربانی، بت را شكستند". اهمیّت این كار مرحوم مجلسی در آن بود كه وجود بت در پایتخت كشور مدعی شعار توحید و نفی شرک و بت‏پرستی، مایه ننگ آن محسوب می‏شد. این اقدام وی در زمان خود و بعد از وی مورد تحسین و ستایش عالمان دینی قرار گرفت. به گفته ملك الشعرا "این عمل در ترویج شیخ، فایدتی بزرگ حاصل نمود".

 

2- مورخان نوشته‏اند: در مراسم تاج‏گذاری شاه سلطان حسین صفوی، شاه اجازه نداد كسی از صوفیان به رسم معمول شمشیر را زیب پیكر وی سازد، و در عوض انجام آن را از شیخ‏الاسلام خواست. علامه مجلسی با دست خود شمشیر سلطنت را به كمر شاه بست و خطبه مراسم تاج‏گذاری را نیز انشا نمود. شاه صفوی در مقام سپاس از این اقدام علامه مجلسی اظهار داشت: در عوض این خدمت چه خواسته‏ای دارند تا آنها را برآورده سازد. علامه مجلسی سه خواسته را عنوان كرد: نخست، منع شراب؛ دوم، منع جنگ طایفه‏ها و سوم، منع دستجات كبوتربازی. شاه خواسته‏های ایشان را پذیرفت و بی‏درنگ فرمان لازم را صادر كرد. مرحوم مجلسی بعد از به دست گرفتن اجرای احكام شرع در دوران سلطنت شاه سلیمان نخستین كاری كه انجام داد، شكستن بت كفار هند در شهر اصفهان بود.

 

در مورد خواسته دوم و سوم، باید اوضاع اجتماعی آن روز اصفهان و دیگر شهرهای ایران ملاحظه شود؛ چرا كه در آن عهد، اشخاصی در پی ارتكاب این اعمال موجب اذیت و آزار شهروندان می‏گشتند. جنگ طایفه‏ها هم كه بنیان‏گذار آن شاه عباس اول بود، پیامدهای ناگواری از قبیل كشته و زخمی شدن عده‏ای بی‏گناه را به دنبال داشت، این دو مسأله از مسائل و مشكلات اجتماعی آن دوران محسوب می‏شد، به گونه‏ای كه رفع این منكرات جز با فرمانهای حكومتی امكان‏پذیر نبود.

درخواست نخست، بسیار مورد توجه و دارای اهمیت بود. به نظر می‏رسد علامه مجلسی با تیزبینی و آینده ‏نگری كه داشت، متوجه انحطاط دولت مقتدر صفویه در آینده نه چندان دور شده بود؛ زیرا به گمان قوی، او از شراب ‏خواری شاه سلیمان و درباریان فاسد آگاه بود. به گفته شاردن "نمی‏توان باور كرد كه تاب و تحمّل این پادشاه در نوشیدن مشروب تا چه اندازه است... شاه تقریباً همیشه مست است... حتی این پادشاه، بزرگان و اشراف را نیز مجبور می‏كرد مشروب بخورند...".

 

تاریخ صفویّه پر از گزارش‏هایی است كه موّرخان درباره می‌گساری پادشاهان آن داده‏اند. در میان پادشاهان صفوّیه، جز شاه طهماسب و احتمالاً شاه اسماعیل اول و سلطان محمد خدابنده صفوی، بقیّه سلاطین این سلسله به می‌گساری و عیاشی آلوده بودند. اعتیاد به شراب در مورد جانشینان شاه عباس اوّل، یعنی شاه صفی، شاه‏ عباس ‏دوّم، شاه سلیمان و شاه سلطان حسین از حدّ گذشته ‏بود. با توجه به حاكمیت چنین شرایط نامناسب اخلاقی بر دربار صفوی و نیز جامعه آن روز می‏توان گفت: علامه مجلسی از ابتدای تصدّی منصب شیخ‏الاسلامی در پی فرصتی می‏گشت تا فرمان منع شراب را از شاه صفوی بگیرد، به گونه‏ای كه خود شاه و درباریان را نیز فرا گیرد. با وجود احتمال آلوده شدن شاه جدید به باده‏ نوشی و لزوم پیش‏گیری از آن، اظهار چنین خواسته‏ای به منظور اجرای یكی از احكام الهی، ضروری می‏نمود. بنابراین، آنچه وظیفه دینی و مسؤولیت سیاسی وی اقتضا می‏كرد، انجام داد.

البته بنا به گزارشهای تاریخی، اقدامات علامه مجلسی در جلوگیری از آلوده شدن شاه صفوی به باده‏ نوشی، با توطئه مریم بیگم ـ عمه پدر شاه ـ با شكست مواجه شد و شاه سلطان حسین نیز مانند اعقاب و پدران خود به شراب ممنوع آلوده گشت. به گفته مورخان "از آن به بعد سخت پای‏بند شراب شد، به طوری كه ندرتاً هوشیار دیده می‏شد و طبعاً دیگر قادر به تمشیت امور دولتی نبود." نتیجه نادیده گرفتن این حكم شریعت، آن بود كه شاه سلطان حسین بر اثر افراط در باده ‏نوشی و عیاشی چنان سست عنصر و بی‏اراده گشت كه در حمله افغان با دست خود تاج و تخت سلطنت را به محمود افغان تسلیم كرد.

 

3- از دیگر اقدامات سیاسی علامه مجلسی تألیف رساله مستقل ساده و روان فارسی به نام "آداب سلوک حاكم با رعیّت" را می‏توان ذكر كرد. این رساله ترجمه عهدنامه مالک اشتر به ضمیمه سه حدیث دیگر است. از آنجا كه مسلک علمی علامه مجلسی، به مسلک اخباری نزدیک بوده، قهراً سیاست‏نامه را نیز با همان روش تألیف كرد. به نظر می‏رسد علامه مجلسی با مشاهده فساد دولت ‏مردان صفوی و گرایش آنها به عیاشی، تجمل‏گرایی، اسراف و تبذیر، راحت‏طلبی، ظلم و ستم نسبت به مردم و غفلت آنان از امور كشورداری، در صدد نگارش این رساله برآمد و هدف از تألیف آن را "تنبیه ارباب غفلت و اصلاح اصحاب دولت" بیان كرد. تاریخ تحریر این رساله كه با عنوان "كیفیّت سلوک ولات عدل با كافّه عباد" نیز نام‏گذاری شد، بنا بر قولی به سال 1103 ه.ق در زمان سلطنت شاه سلیمان صفوی ذكر شده است.

 

منابع:

- سایت تبیان و دین و اندیشه.

- پژوهشی از ارشام پارسی و سایت آریارمن.

- کتابخانه دیجیتال از مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی.

- سایت پایگاه اطلاع رسانی شهرداری مشهد.

- مقاله ابوالفضل سلطان محمّدی تحت عنوان "اندیشه سیاسی علامه مجلسی".

- سایتهای "تنهایی"، "دل نوشته"، "روزنامه شرق"، "شرقیان"، سایت "آموزش علوم اجتماعی مقطع راهنمایی شهرستان هرسین"، و سایت "پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران".

- و ...

 

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت/ 10 دی 1392 / 31 دسامبر 2013 میلادی)

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

با تشکر از سایتهای "تنهائی"، "دل نوشته" ، "روزنامه شرق" ، "اریارمن" ، "شرقیان" ، "آموزش علوم اجتماعی مقطع راهنمایی شهرستان هرسین" ، "پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران" و ارشام پارسی/ همچنین سایت بخارا و منوچهر پارسادوست و سایت رشد از شبکه مدارس ملی ایران و کتابخانه دیجیتال / و با تشکر از دکتر خنجی و امیر حسین کبیری/ سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ 10 دی 1392 / 31 دسامبر 2013 میلادی/