قصه «سجاح» و «مسیلمه» (11 هجری/ 633 میلادی)

«قصه سجاح پیغامبر زن» و «مسیلمه بن حبیب پیغامبر یمامه»

سال 10 هجری بود (631/632 میلادی) که تمامی قبایل شبه جزیره عربستان، چه بدلخواه یا باجبار، مسلمان شدند و در اواخر همین سال بود که بعد از حج و حج الوداع، محمد رسول الله بعد از مریضی و بگفته هایی بعد از مسمومیت توسط یهودیان وفات یافت و همزمان با مریضی و وفات محمد رسول الله و خلیفه شدن ابوبکر: «گروهی از عرب در شبه جزیره مدعی پیامبری شدند(1) و گروهی مُرتد (از دین برگشته) شدند و تاج ها بر سر نهادند. مردمی هم از دادن زُکات به ابوبکر امتناع ورزیدند.» (تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4،)

و از جمله کسانی که به پیغامبری سر بلند کردند یکی «سجاح دختر حارث تمیمی مسیحی» از طایفه بنی تغلب در بین النهرین بود که اشعث بن قیس (داماد ابوبکر و پدر زن بعدی امام حسن) مؤذن او بود و دیگری «شرحبیل بن مسیلمه» یا «مسیلمه» یا «مسلمه بن حبیب» پیغمبر یمامه یمن بود. این دو پیغامبران سپس با همدیگر ازدواج کردند که در این جستار به بیوگرافی آنان خواهیم پرداخت.

«داستان بنی تمیم و سجاح پیغامبر دختر حارث بن سوید از بنی تغلب» (11هجری)

بنا بر تاریخ طبری: قصه بنی تمیم چنان بود که وقتی پیمبر رسول الله درگذشت عاملان خویش را بر آن‌ها گماشته بود، زبرقان بن بدر عامل طایفه رباب و عوف و ابناء بود، سهم بن منجاب و قیس بن عاصم عامل قبایل مقاعس و بطون بودند و صفوان بن صفوان و سبره بن عمرو عامل بنی عمرو بودند: صفوان عامل قبیله بهدی بود و سبره عامل قبیله خضم بود و این دو قبیله از بنی تمیم بودند. وکیع بن مالک و مالک بن نویره عاملان بنی حنظله بودند: وکیع عامل بنی مالک و مالک عامل بنی یربوع بود.

و چنان شد که بعد از درگذشت پیمبر صفوان زُکات بنی عمرو را که او و سبره عامل آن بودند سوی ابوبکر آورد و سبره در محل بماند که مبادا حادثه‌ای رُخ دهد. قیس بن عاصم که عامل مقاعس و بطون بود در انتظار ماند تا اینکه ببیند زبرقان عامل رباب و عوف و ابناء چه می‌کند چونکه زبرقان با وی سر ناسازگاری داشت و هر وقت فرصت می یافت وی را که حرمت و اعتبار بیشتری از او داشت به زحمت می انداخت. قیس بن عاصم میگفت: «وای از دست زبرقان، نمی‌دانم چه کنم، اگر اطاعت ابوبکر کنم و شُتران زُکات را پیش وی ببرم زبرقان شُتران صدقه را که به دست دارد بکُشد و به مردم بنی سعد دهد و اعتبار وی در میان آن‌ها از من بیشتر شود و اگر شُتران زُکات را که به دست دارم بکُشم و به مردم بنی سعد دهم، زبرقان آنچه را به دست دارد پیش ابوبکر برد و اعتبار وی به نزد ابوبکر بیش از من شودعاقبت قیس بن عاصم مُصمم شد شُتران مال زُکات را میان مردم مقاعس و بطون تقسیم کند و چنین کرد و زبرقان نیز مُصمم شد که شُتران مال زُکات را بدهد و زُکاتی را که از طوایف رباب و عوف و ابناء گرفته بود به مدینه پیش ابوبکر رسانید.

«قبایل درهم ریختند و بلیه پدید آمد»

آنگاه قبایل درهم ریختند و بلیه پدید آمد و به همدیگر پرداختند و قیس بن عاصم از کار خویش پشیمان شد و چون علاء بن حضرمی با سپاه از مدینه بیآمد قیس شُتران مال زُکات را فراهم آورد و پیش علاء بُرد و با او راهی مدینه شد. در این حال طوایف عوف و ابناء (عامل زبرقان) به طایفه بطون (عامل قیس) پرداخته بودند و طایفه رباب (عامل زبرقان) به مقاعس (عامل قیس) پرداخته بود و قبیله خضم (عامل سبره) به بنی مالک پرداخته بود و قبیله بهدی (عامل صفوان) به بنی یربوع پرداخته بود. سالار خضم، سبره بن عمرو بود که جانشینی صفوان و حصین بن نیار، سالاری بهدی و رباب نیز داشت. سالار ضبه، عبدالله بن صفوان بود. سالار عبد منات، عصمه بن ابیره بود. سالار عوف و ابناء، عوف بن بلاد حشمی بود و سالار بطون، یعرب بن خفاف بود.

و چنان بود که برای ثمامه بن اثال کمکهایی از بنی تمیم می‌آمد و چون این حادثه در مردم بنی تمیم رُخ داد، به جای خود بازگشتند و ثمامه بن اثال همچنان بماند تا عکرمه با سپاه از مدینه سوی وی آمد و به کاری دست نزده بود. در آن هنگام که مردم دیار بنی تمیم چنین بودند و به همدیگر پرداخته بودند و مسلمانان در مقابل از دین برگشتگان (مُرتدان) مُردّد بودند، سجاح دختر حارث بن سوید بیآمد، وی از جزیره (بین النهرین) آمده بود.

کسان سجاح از بنی تغلب بودند، طوایف ربیعه را نیز همراه داشت. هذیل بن عمران سالار بنی تغلب بود. عقه بن هلال سالار نمر بود و زیاد بن فلان سالار ایاد بود و سلیل بن قیس سالار بنی شیبان بود. برای مردم تمیم آمدن سجاح و یارانش از حادثه‌ای که بدان سرگرم بودند مهمتر و بزرگ‌تر می نمود. سجاح دختر حارث بن سوید از طایفه تغلب بود و پس از درگذشت پیمبر رسول الله، در جزیره میان مردم بنی تغلب، دعوی پیمبری کرد که طایفه هذیل دعوت او را پذیرفتند و از مسیحیگری بازآمدند و سران قوم با سجاع بیآمدند تا با ابوبکر جنگ اندازند.

وقتی سجاح به حزن رسید کس پیش مالک بن نویره یربوعی فرستاد و او را به همکاری خواند و او پذیرفت و سجاح را از غزا (جنگ) بازداشت و متوجه بعضی طوایف بنی تمیم کرد که سجاح پذیرفت و گفت: «تو دانی و کسانی را که منظور داری که من زنی از بنی یربوعم و اگر مُلکی به دست آید از آن شما خواهد بودپس کس سوی بنی مالک بن حنظله فرستاد و آن‌ها را به همکاری خواند. عطارُد بن حاجب با اشراف بنی مالک به گریز از سجاح برون شدند و در طایفه بنی عنبر به نزد سبره بن عمرو (عامل قبیله خضم از بنی تمیم) منزل گرفتند که رفتار وکیع بن مالک عامل بنی مالک را خوش نداشته بودند و نیز سران بنی یربوع برفتند و در طایفه بنی مازن پیش حصین بن نیار فرود آمدند که از رفتار مالک بن نویره عامل بنی یربوع خشنود نبودند. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1396 تا 1398)

«وکیع بن مالک و مالک بن نویره در کنار سجاح»

وقتی فرستادگان سجاح پیش بنی مالک آمدند و تقاضای همکاری کردند وکیع پذیرفت و او و مالک و سجاح فراهم شدند و بر جنگ کسان دیگر همسخن شدند و گفتند: «از کدام طایفه آغاز کنیم، از خضم یا بهدی یا عوف یا ابناء یا رباب؟» از قیس بن عاصم سخن نیآوردند که تردید او را دیده بودند و طمع همدلی او داشتند. سجاح که به تقلید قرآن سُخن میکرد گفت: «سواران را آماده کنید و برای غارت آماده شوید و سوی رباب حمله برید که مانعی در مقابل آن‌ها نیستآنگاه سجاح در «احفار» فرود آمد و به یاران خود گفت: «دهنا، حفاظ بنی تمیم است و مردم رباب وقتی به زحمت اُفتند سوی دجانی و دهانی میروند، می باید جمعی از شما آنجا فرود آییدمالک بن نویره سوی دجانی رفت و آنجا مقر گرفت و قوم رباب این بشنیدند و تیره ضبه و عبد منات به سجاح پیوستند، و وکیع و بشر (یا بشیر)، سالاری بنی بکر بنی ضبه را به عهده گرفتند و ثعلبه بن سعد، سالار قوم عقه شد و هذیل سالار عبد منات شد.

آنگاه وکیع و بشر و جمع بنی بکر با بنی ضبه رو به رو شدند و هزیمت یافتند و سماعه و وکیع و قعقاع اسیر شدند و بسیار کس کُشته شد و قیس بن عاصم در این باب شعری گفت و ضمن آن از کار خویش پشیمانی نمود. آنگاه سجاح و هذیل و عقه، بنی بکر را پس فرستادند به سبب موافقتی که از پیش میان سجاح و وکیع بوده بود و عقه خال (فامیلی نزدیک) بشر بود. سجاح گفت: «با قوم رباب موافقت کنید که اسیران شما را رها کنند و شما خونبهای کُشتگان آن‌ها را بدهیدو آن‌ها چنین کردند.

و چنان بود که از طایفه عمرو و سعد و رباب کس با سجاح نبود و از این جماعت تنها در قیس بن عاصم طمع میداشتند تا وقتی که ضمن سخنان خویش از بنی ضبه تابید و تمجید کرد. از بنی حنظله نیز جز وکیع بن مالک و مالک بن نویره کس یاری سجاح نکرد که با همدیگر همسُخن شده بودند. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1398 تا 1399)

«برگشت دادن سجاح از راه مدینه توسط قوم بنی عمرو»

پس از آن سجاح با سپاهیان جزیره (بین النهرین) به آهنگ مدینه روان شد تا به «نباج» رسید و اوس بن خزیمه هجیمی با مردم بنی عمرو که به دور وی فراهم آمده بودند به آن‌ها حمله بُرد و هذیل اسیر شد که یکی از مردم بنی مازن به نام «ناشزه» او را اسیر کرده بود. عقه نیز به دست عبده هجیمی اسیر شد (عقه و هذیل جزو پیش قراولان سپاه سجاح بودند)، آنگاه متارکه کردند که اسیران را بدهند به شرط آنکه یاران سجاح از آنجا بروند و از محل آن‌ها عبور نکنند و چنین شد، و سجاح را برگردانیدند و از سجاح و هذیل و عقه پیمان گرفتند که بازگردند و در محل آن‌ها راه نخواهند و آن‌ها چنین کردند. گوید: هذیل همچنان کینه بنی مازنی را به دل داشت تا وقتی که عثمان بن عفان کشته شد و او جمعی را فراهم آورد و به «سفار» که مردم بنی مازن آنجا بودند حمله بُرد اما بنی مازن او را بکشتند و جسدش را در سفار انداختند.

«جدایی وکیع بن مالک و مالک بن نویره از سجاح»

وقتی هذیل و عقه به نزد سجاح آمدند و سران مردم جزیره فراهم آمدند به سجاح گفتند: «چه باید کرد، مالک بن نویره و وکیع بن مالک با قوم خویش همسُخن شده‌اند که یاری ما نکنند و نمی‌خواهند از سرزمین آن‌ها بگذریم و با این قوم نیز پیمان کرده ایم» سجاح گفت: «سوی یمامه رویم» سران مردم جزیره گفتند: «مردم یمامه نیروی بسیار دارند و کار مسیلمه بالا گرفته است

سجاح سوی یمامه و مسیلمه بنی حنیفی مسیحی

سجاح می گفت: «سوی یمامه روی کنید، و چون کبوتر بال گُشایید که غزایی قاطع است و از آن پس ملامتی به شما نرسدو این سخنان با سجح کاهنان سلف (قدیمی) و به پندار خویش به تقلید قرآن می گفت.(از مترجم تاریخ طبری) آنگاه سجاح قصد یمامه و بنی حنیفه کرد و چون مسیلمه خبر یافت از سجاح بیمناک شد (هر دو مدعی پیغمبری بودند) که می‌ترسید اگر به کار سجاح مشغول شود (جنگ کند)، ثمامه بن اثال یا شرحبیل بن حسنه یا قبایل اطراف بر سرزمین حجر تسلط یابند.

«گفتگوی دو مدعی پیغمبری بر سر تقسیم زمین»

به این سبب مسیلمه برای سجاح هدیه فرستاد و برای خویش امان خواست تا پیش وی رود و سجاح بر سر آب‌ها فرود آمد و به مسیلمه امان داد و اجازه داد که پیشش بیآید. مسیلمه با چهل کس از اصحابش از بنی حنیفه پیش سجاح آمد. مسیلمه در کار مسیحیگری ثابت قدم بود و از مسیحیان بنی تغلب دانش آموخته بود. مسیلمه به سجاح گفت: «نصف زمین از ماست، اگر قریش عدالت کرده بود یک نیمه از آن وی بود، اینک خدا نیمه ای را که قریش نخواست به تو داد که اگر قریش خواسته بود از آن وی میشدسجاح گفت: «نصف را کسی رد می‌کند که ستمگر باشد، نصف را به سپاهی ده که بدان راغب است

مسیلمه گفت: «خدا از هر که اطاعت آورد، شنید، و چون در خیر طمع بست او را امید داد و پیوسته کارش به خوشی فراهم آمد. خدایتان دید و عطا داد و از بیم رها کرد که به روز جزا نجاتتان دهد و زنده کند، درودهای گروه نیکان، نه تیره روزان و بدکاران، بر ما باد. آن‌ها که شب به پا خیزند و به روز روزه دارند برای پروردگار بزرگتان که پروردگار ابرها و باران ها استو هم مسیلمه گفت: «وقتی دیدم که صورت هاشان نیک بود و چهره هاشان صفا داشت و دست هاشان نرم بود، گفتمشان: نه با زنان درآمیزید و نه شراب نوشید که شما مردان نیکید که یک روز روزه دارید و روزی بُگشایید، تسبیح خدای که وقتی زندگی آید چگونه زنده شوید و سوی پادشاه آسمان بالا روید، که اگر دانه خردلی باشد شاهدی بر آن به پا خیزد که مکنون سینه‌ها را بداند، و بسیار کسان در این باره حسد برند

از جمله چیزها که مسیلمه برای پیروانش مُقرّر کرده بود این بود: هر که فرزندی پسر بیآرد، با زنی بیآمیزد تا آن فرزند بمیرد و باز فرزند جوید و چون فرزندی پسر آورد باز خودداری کند (از آمیزش)، و بدینسان زنان را برای کسانی که فرزند ذکور داشتند حرام کرده بود.

«ازدواج سجاح با مسیلمه»

ابوجعفر گوید: به روایتی دیگر وقتی سجاح بر مسیلمه فرود آمد (در روایت پیشین مسیلمه سوی سجاح می‌رود و حال سجاح پیش مسیلمه فرود میآید، بنابراین بایستی دیدار دومشان باشد ولی سجاح سوی قلعه مسیلمه میرود)، مسیلمه در قلعه به روی او (سجاح) ببست، مسیلمه گفت: «فرود آی.» (در روایت ابوجعفر بجای مسیلمه، سجاح نوشته شده و بجای سجاح، مسیلمه نوشته شده! حال چه کسی اشتباه کرده معلوم نیست) سجاح گفت: «یاران خویش را دور کُن» و مسیلمه چنان کرد. آنگاه مسیلمه گفت: «خیمه ای برای او به پا کنید و بُخور سوزید شاید رغبتش بجنبد» و چنین کردند. و چون سجاح به خیمه درآمد، مسیلمه از قلعه فرود آمد و گفت ده کس اینجا بایستد و ده کس آنجا بایستد، آنگاه با سجاح سخن کرد.

گفتگوی مدعیان پیامبری در مورد وحی

مسیلمه به سجاح گفت: «وحی به تو چه آمده؟» سجاح گفت: «مگر باید زنان سخن آغازند، به تو چه وحی شده؟» مسیلمه گفت: «مگر ندیدی خدایت با زن آبستن چه کرد، موجودی روان از او برآورد، از میان برده و احشاء» سجاح گفت: «دیگر چه؟» مسیلمه گفت: «به من وحی شده که: خدا زنان را عورت آفرید، و مردان را جُفت آن‌ها کرد که چیزی در آن‌ها فرو بریم، و چون بخواهیم برون آوریم، که برای ما کُره ها آورندسجاح گفت: «شهادت میدهم که تو پیغمبری

مسیلمه به سجاح گفت: «می خواهی ترا به زنی بگیرم و به کمک قوم خودم و قوم تو عرب را بخورم؟» سجاح گفت: «آریمسیلمه گفت: «برخیز که به کار پردازیم، که خوابگاه را برای تو آماده کرده اند، اگر خواهی در خانه رویم، و اگر خواهی در اتاق باشیم، اگر خواهی به پُشتت افکنیم، و اگر خواهی بر چهار دست وپا بداریم، اگر خواهی بدو سوم، و اگر خواهی همه را.» (معنی با خواننده!) سجاح گفت: «همه را» مسیلمه گفت: «به من نیز چنین وحی شده است

«مهریه سجاح از مسیلمه»

و سه روز سجاح با مسیلمه ببود، آنگاه سجاح سوی قوم خویش رفت که سران قوم گفتند: «چه خبر بود؟» سجاح گفت: «مسیلمه بر حقّ است و من پیرو او شدم و زنش شدمسران قوم گفتند: «چیزی مهر تو کرد؟» سجاح گفت: «نه» سران قوم گفتند: «پیش وی بازگرد که برای کسی همانند تو زشت است که بی مهر(یه) باشیسجاح بازگشت و چون مسیلمه او را بدید در قلعه را ببست و گفت: «چه می خواهی؟» سجاح گفت: «مهری برای من معین کُنمسیلمه گفت: «بانگزن (سخنگوی) تو کیست؟» سجاح گفت: «شبث بن ربعی ریاحیمسیلمه گفت: «بگو پیش من آیدو چون شبث بن ربعی پیش مسیلمه بیآمد بدو گفت: «میان یاران خود بانگ زن و بگوی که مسیلمه بن حبیب خدای دو نماز از نمازهایی را که محمد آورده بود از شما برداشت، نماز عشاء و نماز صبحدم

ابوجعفر در ادامه گوید: «از جمله یاران سجاح، زبرقان بن بدر و عطارد بن حاجب و کسانی همانند آن‌ها بودندکلبی گوید: «از پیران بنی تمیم شنیدم که بنی تمیمیان ریگزار، نماز صبح و عشاء نمی کنندآنگاه سجاح با یاران خویش که زبرقان بن بدر و عطارُد بن حاجب و عمرو بن اهتم و غیلان بن خرشه و شبث بن ربعی بودند، روان شد. و عطارد بن حاجب شعری بدین مضمون گفت: «خانم پیغمبر ما زنی است که او را می گردانیم، ولی پیغمبران دیگر کسان مردانندحکیم بن عیاش اعور کلبی نیز در عیب‌جویی مضریان (اعراب شمالی) به سبب سجاح و تذکار قوم ربیعه شعری دارد بدین مضمون: «برای شما دینی قوی (اسلام) آوردند، اما شما کسی را آوردید که آیات مُصحف (قرآن) حکیم را نسخ می کند

«یک نیمه از حاصل یمامه برای سجاح» ، «بازگشت سجاح با قومش به بین النهرین» (11 هجری)

مسیلمه و سجاح قرار دادند (قرارداد گذاشتند) که یک نیمه از حاصل یمامه را برای او (سجاح) بفرستد (بخاطر ازدواج)، اما سجاح راضی نشد، مگر اینکه مسیلمه حاصل سال آینده را از پیش دهد. مسیلمه گفت: «کسانی را پیش من بگذار که حاصل را برای تو فراهم آرند و اینک یک نیمه را بگیر و برو» آنگاه مسیلمه برفت و یک نیمه را بیآورد که سجاح برگرفت و سوی جزیره رفت و هذیل و عقه و زیاد را به جا گذاشت که باقیمانده را بگیرند. در این هنگام خالدبن ولید به یمامه نزدیک شد و همگی متفرق شدند و سجاح همچنان در جزیره پیش بنی تغلب ببود تا به «سال جماعت» (صلح امام حسن با معاویه در 41 هجری)، معاویه قوم بنی تغلب را جا به جا کرد (از جزیره سوی کوفه فرستاد). (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1399 تا 1405)

ابوبکر به طلحه «امیر، عمر است اما از من اطاعت می کند»

بعد از برگشت سجاح به جزیره، بعضی از یاران سجاح از جمله زبرقان بن بدر و اقرع پیش ابوبکر آمدند و گفتند: «خراج بحرین را برای ما مُقرّر دار و ضمانت می‌کنیم که هیچ‌کس از قوم ما از دین نگرددابوبکر موافقت کرد و مکتوبی نوشت و طلحه بن عبیدالله در میانه رفت وآمد میکرد و تعدادی شاهد در نظر گرفتند از جمله عمربن خطاب. و چون مکتوب را پیش عمر بردند در آن نگریست و از شاهد شدن دریغ کرد و مکتوب را پاره کرد و از میان بُرد، و طلحه خشمگین پیش ابوبکر رفت و گفت: «تو امیری یا عمر؟» ابوبکر گفت: «امیر، عمر است اما از من اطاعت می کنند» و طلحه خاموش ماند. پس از آن اقرع و زبرقان بن بدر در همه جنگها تا جنگ یمامه همراه خالدبن ولید بودند، آنگاه اقرع به همراهی شرحبیل بن حسنه سوی دومه رفت. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1405 تا 1406)

«اسارت و کشته شدن مالک بن نویره یربوعی بدستور خالدبن ولید» (11 هجری)

ابن عطیه بن بلال گوید: وقتی سجاح سوی جزیره رفت، مالک بن نویره از رفتار خویش پشیمان شد، وکیع بن مالک و سماعه نیز زشتی رفتار خویش را بدانستند و به نیکی باز آمدند و زُکات را آماده کردند و پیش خالدبن ولید آوردند که خالد به آن‌ها گفت: «چرا با این قوم همدلی کردید؟» گفتند: «به سبب خونی بود که از بنی ضبه می‌خواستیم و فرصتی به دست آورده بودیمبدینسان در دیار بنی حنظله چیز ناخوشایندی نماند.

عمرو بن شعیب گوید: وقتی خالدبن ولید سوی «بطاح» و مالک بن نویره روان شد که کار قبایل اسد و غطفان و طی و هوازن سامان یافته بود. ولی مردم انصار (نیروهای مردم انصار مدینه که همراه خالدبن ولید بودند) به تردید افتادند و گفتند: «دستور خلیفه چنین نبود، خلیفه به ما دستور داد وقتی از کار بزاخه فراغت یافتیم، بمانیم تا وی نامه نویسدخالدبن ولید گفت: «اگر به شما چنین دستور داده به من دستور داده بروم، سالار سپاه منم و خبرها به من می رسد، اگر هم نامه‌ای یا دستوری از او نرسد و فرصتی پیش آید که اگر خواهم بدو خبر دهم از دست برود، بدو خبر ندهم و فرصت را به کار گیرم. و نیز اگر حادثه‌ای رُخ دهد که خلیفه درباره آن دستوری نداده، باید ببینم بهترین راه‌ کار چیست و بدان عمل کنیم. اینک مالک بن نویره روبروی ماست و من با مهاجران آهنگ او دارم و شما را به کاری که نخواهید وادار نمی کنم

«واقعه بطاح بدستور خالدبن ولید بود»

خالدبن ولید برفت و انصاریان پشیمان شدند و همدیگر را به ملامت گرفتند و گفتند: «اگر این قوم خالد (نیروهای خالد) رفته، غنیمتی به دست آرند، شما محروم مانید و اگر حادثه‌ای برای آن‌ها رُخ دهد مردم مسلمان از شما بیزاری کنندآنگاه انصار به جای مانده همسخن شدند که به خالدبن ولید ملحق شوند و کس سوی او فرستادند که بماند تا آن‌ها برسند، پس از آن خالدبن ولید برفت تا به بطاح رسید و کس را آنجا نیافت.

«مالک بن نویره قومش بنی یربوع را متفرق و از فراهم بودن منع کرد»

سوید بن مثعیه ریاحی گوید: وقتی خالدبن ولید به بطاح رسید کس از قوم مالک بن نویره آنجا نبود، مالک بن نویره وقتی مُردّد شده بود مردم قومش را متفرق کرده بود و از فراهم بودن منع کرده بود و گفته بود: «ای مردم بنی یربوع! ما عصیان امیران خویش کردیم که ما را به این دین خواندند و مردم را از آن باز داشتیم، اما توفیق نیافتیم و کاری نساختیم، من در این کار نگریستم و معلوم داشتم که آن‌ها توفیق می یابند و این کار به دست کسان دیگر نمی اُفتد. مبادا با کسانی که رو به توفیق دارند مخالفت کنید، متفرق شوید و به این کار گردن نهیدبدین گونه مردم از بطاح متفرق شدند و مالک بن نویره سوی مقرّ خویش رفت.

دستور ابوبکر «اگر کسان اذان نگویند و اقامه نماز نکنند آنان را بکُشید و به آتش بسوزید»

وقتی خالدبن ولید به بطاح رسید دسته ها فرستاد و گفت کسان را سوی اسلام بخوانند و هر کس نپذیرفت پیش وی آرند و اگر از آمدن ابا کرد خونش بریزند. از جمله دستورهای ابوبکر این بود که وقتی فرود آمدید اذان گویید و اقامه نماز گویید، اگر مردم آنجا نیز اذان گفتند و اقامه نماز گفتند از آن‌ها دست بدارید و اگر نگفتند به آن‌ها حمله کنید و بکُشید و به آتش بسوزید و به طرق دیگر نابود کنید، و اگر دعوت اسلام را پذیرفتند، از آن‌ها پُرسش کنید، اگر زُکات را قبول دارند از آن‌ها بپذیرید، و اگر منکر زُکات بودند بی گفتگو به آنها حمله کنید.

«کسان خالدبن ولید پنداشتند که وی فرمان قتل مالک بن نویره و کسانش را داده و همه را بکُشتند»

فرستادگان خالدبن ولید، مالک بن نویره را با تنی چند از بنی ثعلبه بن یربوع از تیره عاصم و عبید و عرین و جعفر را پیش وی (خالدبن ولید) آوردند اما درباره این جمع، میان گروه فرستادگان (هم از مهاجران و هم از انصار) که ابوقتاده نیز با آن‌ها بود اختلاف شد، ابوقتاده و گروهی دیگر شهادت دادند که بنی یربوعیان اذان گفته و اقامه نماز گفته‌اند و چون اختلاف بود، خالدبن ولید گفت که مالک بن یربوع و کسانش را بدارند. شبی سرد بود که سرما پیوسته فزونی می‌گرفت و خالدبن ولید بانگزنی را گفت تا ندا دهد که اسیران خود را گرم کنید و کلمه «ادفئوا» که بانگزن به کار برد، در زبان مردم کنانه «بکُشید» معنی می داد، و کسان خالدبن ولید پنداشتند که خالد فرمان قتل اسیران را داده و همه را بکُشتند، و ضرار بن ازور، مالک بن نویره را بکُشت. خالدبن ولید که سرو صدا را شنید برون شد اما کشتن اسیران به پایان رسیده بود و گفت: «وقتی الله کاری را بخواهد به انجام می برد

«ابوقتاده کشتن اسیران بنی یربوع را کار خالدبن ولید میدانست»

درباره اسیران مقتول اختلاف شد، ابوقتاده به خالدبن ولید گفت: «کشتن اسیران کار تو بود» خالدبن ولید با او دُرُشتی کرد و ابوقتاده خشمگین شد و سوی مدینه رفت و ابوبکر را بدید (و در مورد کار خالدبن ولید با ابوبکر بگفت) که خلیفه ابوبکر با ابوقتاده خشمگین شد (که چرا بخاطر کار خالدبن ولید، خودسرانه سوی مدینه بازگشته) و عمر درباره ابوقتاده با ابوبکر سخن کرد و خلیفه رضایت نداد مگر اینکه ابوقتاده پیش خالدبن ولید باز گردد. ابوقتاده بازگشت و همراه خالدبن ولید به مدینه آمد.

«خالدبن ولید زن مالک بن نویره مقتول را به زنی گرفت» ؛ «عمر خواهان قصاص خالدبن ولید بود»

پس از کشته شدن مالک بن نویره و دیگر اسیران، خالدبن ولید زن مالک بن نویره را که «اُم تمیم دختر منهال» را به زنی گرفت و او را واگذاشت که دوران پاکی بسر برد، عربان زن گرفتن در ایام جنگ را خوش نداشتند و آنرا زشت می دانستند. و چنان شد که عمربن خطاب درباره کار خالدبن ولید با خلیفه ابوبکر (که ملقب به صدیق بود) سخن کرد و گفت: «خالدبن ولید زود دست به شمشیر می برد، اگر این کار را به ناحقّ کرده، باید از او قصاص گرفت» و در این باب بسیار سخن کرد. اما ابوبکر هرگز عمال و سپاهیان خویش را قصاص نمی‌کرد و به جواب عمر گفت: «عمر، آرام باش! خالد تاویلی کرده و خطا کرده، زبان از او برگیر». پس از آن ابوبکر خونبهای مالک بن نویره را بداد و به خالدبن ولید نوشت که سوی مدینه آید. و چون خالدبن ولید بیآمد و حکایت خویش باز گفت، ابوبکر عُذر وی را پذیرفت اما درباره زن گرفتن وی (به هنگام جنگ) که پیش عربان زشت بود توبیخش کرد.

ابوبکر به عمر «من شمشیری را که الله بروی کافران کشیده در نیام نمی کنم»

عروه بن زبیر، نویسنده و فقیه و نوه دختری ابوبکر، گوید: جمعی از فرستادگان خالدبن ولید شهادت دادند که وقتی اذان گفتند و اقامه نماز کردند، قوم مالک بن نویره نیز چنین کردند و جمعی دیگر شهادت دادند که چنین نبوده و بدین سبب آن‌ها (به هنگام اسارت) کشته شدندگوید: «پس از آن متمم بن نویره، برادر مالک، بیآمد و قصاص خون وی را از ابوبکر می‌خواست و تقاضای آزادی اسیران را داشت، و ابوبکر نامه نوشت که اسیران را آزاد کنندگوید: عمر اصرار داشت که ابوبکر، خالدبن ولید را عزل کند و میگفت: «وی زود دست به شمشیر می برداما ابوبکر به او گفت: «نه، ای عمر! من شمشیری را (خالدبن ولید معروف بود به سیف الله= شمشیر الله) که الله بروی کافران کشیده در نیام نمی کنم

«مردم سپاه خالدبن ولید با سر کشتگان بنی یربوع اجاق ساختند»

سوید (احتمالاً بن مثعیه ریاحی) گوید: مالک بن نویره از همه اسیران کشته شده بیشتر موی داشت و مردم سپاه خالدبن ولید با سر کشتگان اجاق ساختند و پوست همه سرها از آتش آسیب دید مگر سر مالک بن نویره که دیگ پخته شد اما سر وی از آتش نسوخت از بس که موی داشت و موی انبوه پوست سر وی را از حرارت آتش محفوظ داشته بود. گوید: متمم بن نویره درباره برادرش مالک شعر خواند و از کوچکی شکم وی سخن آورد و عمر که وقتی مالک پیش پیمبر آمده بود او را دیده بود گفت: «متمم، این جوری بودمتمم گفت: «آری همانجور بود که میگویم

«خالدبن ولید عمامه ای به سر داشت که صد تیر در آن فرو برده بود»

عبدالرحمان پسر ابوبکر گوید: «از جمله دستورها که ابوبکر به سپاهیان داده بود این بود که وقتی به محلی رسیدید و صدای اذان شنیدید دست از آن‌ها بدارید تا از مردم بپرسید نارضایی آن‌ها از چه بوده و اگر اذان نماز نشنیدید به آن‌ها حمله کنید و بکشید و به آتش بسوزیدگوید: «از جمله کسانی که درباره اسلام مالک بن نویره شهادت دادند ابوقتاده، حارث بن ربعی سلمی، بود که با الله پیمان نهاد که هرگز با خالدبن ولید به جنگ نرود

ابوقتاده می گفت: «وقتی سپاه مسلمانان به قوم مالک بن نویره رسید شبانگاه بود و آنها سلاح برگرفتند و ما گفتیم: «ما مسلمانیم» آن‌ها گفتند: «ما نیز مسلمانیم» گفتیم: «پس چرا سلاح برگرفته اید؟» گفتند: «چرا شما سلاح برگرفته اید؟» گفتیم: «اگر چنانست که می گویید، پس سلاح بگذارید» گوید: «و قوم سلاح بنهادند آنگاه نماز کردیم و آن‌ها نیز نماز کردندبهانه خالدبن ولید درباره قتل مالک بن نویره چنان بود که وی ضمن سخن با خالدبن ولید گفته بود: «گمان دارم رفیق شما چنین و چنان گفته استخالدبن ولید گفت: «پس او را رفیق خود نمی دانی؟» آنگاه وی را با کسانش پیش آورد و گردنشان را بزد.

گوید:چون خبر قتل مالک بن نویره و کسانش به عمر رسید در این باب با ابوبکر سخن کرد و گفت: «دشمن الله (خالدبن ولید) به مرد مسلمانی حمله برد و او را بکشت، پس از آن بر زنش جستگوید: پس از آن خالدبن ولید بیآمد و صبحگاهان وارد مسجد شد و قبایی به تن داشت که زنگ آهن بر آن بود و عمامه ای به سر داشت که صد تیر در آن فرو برده بود. وقتی خالدبن ولید وارد مسجد شد عمر برخاست و تیرها را از عمامه او بیرون کشید و درهم شکست و گفت: «ریا می کنی؟ یک مرد مسلمان را کشتی و بر زنش جستی، ترا سنگسار می کنم» اما خالدبن ولید همچنان خاموش ماند و با عمر سخن نمی‌کرد و پنداشت که نظر ابوبکر درباره وی نیز همانند عمر است و چون به نزد ابوبکر رفت و حکایت خویش بگفت و عُذر آورد ابوبکر عُذر وی را پذیرفت و درباره حوادث جنگ از او درگذشت.

گوید: و چون ابوبکر از خالدبن ولید راضی شد و خالد بیرون آمد به عمر که همچنان در مسجد نشسته بود گفت: «ای پسر اُم شهله بیا» و عمر بدانست که ابوبکر از وی راضی شده و با وی سخن نکرد و به خانه خویش رفت. گوید: آنکه مالک بن نویره یربوعی را کشته بود ضرار بن ازور اسدی بود. (تاریخ طبری، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1406 تا 1411)

خروج «مسیلمه پیمبر یمامه» و کشته شدن او در جنگ «باغ مرگ» (11 هجری/ 632 میلادی)

روایات کوتاه شده‌ای از طبری درباره خروج «مسیلمه بن حبیب» پیمبر یمامه یمن که در اصل «شرحبیل بن مسیلمه» نام داشت و چگونگی کشته شدن او در «جنگ باغ مرگ». طبری از قاسم بن محمد روایت می کند: ابوبکر، عکرمه بن ابی جهل (یکی از یازده سردار ابوبکر در جنگ با از اسلام برگشتگان) را سوی مسیلمه کذاب فرستاد و شرحبیل بن حسنه (یکی دیگر از یازده سرداران ابوبکر) را از دنبال او فرستاد، عکرمه در رفتن شتاب کرد که بر شرحبیل پیشدستی کند و شهرت او را ببرد و با قوم دشمن جنگ کرد و شکست خورد و عکرمه ماوقع را ضمن نامه به ابوبکر خبر داد. ابوبکر به جواب عکرمه نوشت: «ای پسر اُم عکرمه! بدین حال ترا نبینم و پیش من میا که مردم سست شوند، برو با حذیفه و عرفجه کمک کن و همراه آنها با اهل عمان و مُهره در نجد جنگ کن و اگر نخواستند با سپاه خود برو و کار همه مردمی را که در راه به آن‌ها بر می‌خوری سامان بده و بروید تا در یمن و حضرموت (منطقه ای در یمن) به مهاجر بن آبی اُمیه برسید.

ابوبکر چند روز پیش پسرش، عبدالرحمان و پسر عمر، عبدالله را با خالد بن ولید سوی یمامه و مسیلمه فرستاده بود و توسط پسرش به شرحبیل بن حسنه نوشت که وقتی خالدبن ولید بیامد و انشاءالله از کار آنجا (یمامه و مسیلمه) فراغت یافتید، سوی قضاعه رو همراه با عمروبن عاص، و با مخالفان و مرتدان آنجا بجنگید. وقتی خالدبن ولید از (جنگ) بطاح (بعد از کشتن مالک بن نویره یربوعی و گرفتن زن او) پیش ابوبکر آمد و ابوبکر عُذر او را بشنید و پذیرفت و از او خشنود شد، وی را سوی مسیلمه فرستاد و گفت تا همه کسان با او بروند. سالار انصار ثابت بن قیس و براء بن فلان بودند و سالار مهاجران ابوحذیفه و زید بودند و هر یک از قبایل دیگر سالاری جدا داشت، و خالدبن ولید با شتاب پیش سپاهیان خود که در بطاح مقیم بود برگشت و منتظر سپاهیان مدینه شد که چون بیامدند سوی یمامه حرکت کرد، در آن هنگام مردم بنی حنیفه یمامه یمن جمعی انبوه بودند.

ابوعمرو بن علاء گوید: در آن هنگام مردم بنی حنیفه که در دهکده ها و صحرا مقیم بودند چهل هزار مرد جنگی داشتند و چون خالدبن ولید نزدیک آن‌ها رسید اسبابی را که متعلق به عقه و هذیل و زیاد بود (یاران باقی‌مانده سجاح در یمامه) فرو گرفت، و اینان چیزی از مسیلمه گرفته و آنجا مانده بودند که سجاح را به وی ملحق کند و خالدبن ولید به قبایل بنی تمیم نوشت که آن‌ها را (نیروهای سجاح) براندند و از جزیره‌العرب بیرون کردند. خالدبن ولید این اسبان را که صاحبان آن در اطراف یمامه بودند قرو گرفته بود از آنرو بیم داشت از پشت سر بدو حمله برند.

و چنان شد که شرحبیل بن حسنه عجله کرد و پیش از آنکه خالدبن ولید برسد با مسیلمه جنگ انداخت و شکسته شد و از عرصه بدر شد (فرار کرد) و چون خالدبن ولید بدو رسید ملامتش کرد. جابر بن فلان گوید: ابوبکر، سلیط را به کمک خالدبن ولید فرستاد تا عقبدار او باشد که کس از پشت سر به او حمله نکند و چون نزدیک خالدبن ولید رسید معلوم شد که سوارانی که به آن دیار آمده بودند پراکنده شده‌اند و گریخته اند، و سلیط محافظ و عقبدار مسلمانان بود.

«نهارالرجال بن عنفوه همراه با مسیلمه»

آثال حنفی گوید: مسیلمه در یمامه با همه مدارا میکرد و چنان بود که نهارالرجال بن عنفوه با او بود. نهارالرجال پیش پیمبر رفته بود و قرآن خوانده بود و فقه دین آموخته بود و پیمبر او را فرستاده بود که مردم یمامه را تعلیم دهد و بر ضد مسیلمه تحریک کند و مسلمانان را تایید کند، ولی فتنه نهارالرجال برای بنی حنیفه بزرگتر از مسیلمه بود که وی شهادت میداد که از محمد صلی الله علیه وسلم شنیده که مسیلمه را در کار پیمبری خویش شریک کرده به همین جهت مردم بنی حنیفه تصدیق مسیلمه کردند و دعوت او را پذیرفتند و بدو گفتند که به پیمبر مسلمانان نامه نویسد و وعده کردند که اگر دعوی او را نپذیرد مسیلمه را بر ضد وی کمک کنند. به همین سبب بود که نهارالرجال هرچه میگفت مسیلمه می پذیرفت و به گفته وی کار میکرد و مسیلمه به نام پیمبر اذان میگفت و در اذان شهادت میداد که محمد رسول الله است و مؤذن وی عبدالله بن نواحه بود و حجیر بن عمیر اقامه نماز می‌گفت و چون حجیر به ادای شهادت میرسید، مسیلمه می‌گفت: «حجیر بن عمیر واضح بگوی» و او بانگ خویش را بلند میکرد و بدینسان مسیلمه در کار تأیید خویش و تأیید نهارالرجال می کوشید و مسلمانان را به گمراهی میکشید و حرمت وی پیش کسان بالا گرفت.

«قصه بنی اسیدیان غارتگر و اعتبار حرم مسیلمه در یمامه»

گوید: مسیلمه در یمامه حرمی (مانند مکه) معین کرد و حرمت آنرا مقرّر داشت و مردم پذیرفتند و حرم اعتبار یافت. دهات قبایل هم پیمان که از تیره های بنی اسید بودند در اطراف حرم بود و قبایل مذکور «سیحان» و «نماره» و «نمر» و «حارث بنی جروه» بودند و اگر سالی حاصل‌خیز بود آنان محصول مردم یمامه را غارت میکردند و به حرم پناه می‌بردند و اگر کسی به تعقیب آن‌ها بود در حرم از تعقیب باز می‌ماند و اگر کسی تعقیب نمی‌کرد به منظور خویش رسیده بودند و این کار چندان مکرر شد که مردم از مسیلمه بر ضد آن‌ها کمک خواستند. اما مسیلمه میگفت: «منتظرم درباره شما و اینان از آسمان وحی برسدآنگاه چنین گفت: «قسم به شب تاریک و گرگ سیاه و بچه شُتر گوش بریده که مردم قبایل بنی اسید حرمت حرم را نشکسته اندکسان گفتند: «مگر غارت در حرم و تباه کردن اموال حرام شکستن حرمت حرم نیست؟» بنی اسدیان به غارت ادامه دادند و کسان از مسیلمه کمک خواستند و او گفت: «منتظرم وحی بیآید» و گفت: «قسم به شب تاریک و گرگ درنده که بنی اسید تر و خشکی نبریده اندکسان گفتند: «نخیل ما تر است که بریده اند و دیوارها خشک است که ویران کرده اندمسیلمه گفت: «بروید که حقّی ندارید

«از گفتارها و معجزات مسیلمه پیمبر یمامه»

مسیلمه از جمله چیزها که برای کسان می‌خواند (و پنداشت وحی آسمان است: از مترجم تاریخ طبری) این کلمات بود: «بنی تمیم قومی پاکیزه خوی و نتاج آورند و از آسیب و خراج به دور، تا وقتی زنده‌ایم به نیکویی همسایه آن‌ها باشیم، و آن‌ها را از همگان محفوظ داریم و چون بمیریم کارشان با رحمان استو نیز میگفت: «قسم به بُز و رنگهای آن، عجبتر از همه بُز سیاه است و شیرهای آن، که بُز سیاه است و شیر سپید و این عجب خالص است، و آب به شیر آمیختن روا نیست، چرا شیر و خرما نمی خورید؟» و نیز میگفت: «ای قورباغه فرزند دو قورباغه، آنچه برمیگزینی پاکیزه است، بالایت در آب است و پایینت در گِل است، نه مانع آبخواره شوی و نه آب را گِل آلود کنیو نیز میگفت: «و بذر پاشان کشتکار، و درو گران دروکار، و بوجاران گندم باد ده، و آسیا گران نرم کُن، و سازندگان ترید (نوعی نان)، و لقمه گیران لقمه، از پیه آب شده و روغن، شما را به چادرنشینان برتری داده اند، و شهرنشینان از شما پیشی نگرفته اند، از روستاهای خود دفاع کنید و مستمند را پناه دهید و با ستمگر دشمنی کنید

گوید: زنی از مردم بنی حنیفه پیش مسیلمه آمد که اُم هیثم کنیه داشت و گفت: «نخلهای ما بلند است و چاه هایمان گود است، برای نخلها و چاه های ما دعا کُن، چنانکه محمد برای مردم هزمان کردمسیلمه گفت: «نهار (الرجال) ! این زن چه میگوید؟» نهارالرجال گفت: «مردم هزمان پیش محمد آمدند و از گودی چاهها و بلندی نخلهای خویش شکایت کردند، محمد برای آن‌ها دعا کرد و آب از چاهها بجوشید و برآمد و نخلها فرود آمد و انتهای شاخ آن به زمین رسید و ریشه کرد که از آنجا بریده شد و نخلهای کوچک باردار شد و رشد آغاز کردمسیلمه گفت: «درباره چاهها چه کرد؟» نهرالرجال گفت: «دلوی پُر آب خواست و بر آن دعا خواند آنگاه چیزی از آن به دهان بُرد و مضمضه کرد و در دلو ریخت و آنرا ببردند و در چاهها ریختند و نخلهای خویش را از آن آب دادند و سر شاخه ها چنان شد که گفتم و باقی نخل همچنان بماندو چون مسیلمه این بشنید دلوی پُر آب بخواست و بر آن دعا خواند آنگاه چیزی از آن را به دهان بُرد و مضمضه کرد و به دلو ریخت که آنرا ببردند و در چاههای خویش ریختند و آب چاهها فرو رفت و نخلها از پای درآمد و پس از هلاک مسیلمه قضیه علنی شد.

نهارالرجال به مسیلمه گفت: «موالید بنی حنیفه را برکت دهمسیلمه گفت: «برکت دادن چیست؟» نهارالرجال گفت: «مردم حجاز وقتی مولودی داشتند، آنرا پیش محمد می آوردند که انگشت به دهان وی می بُرد و دست به سرش می مالیدو چنان شد که هر مولودی را پیش مسیلمه می آوردند که انگشت به دهان او میکرد و دست به سرش می مالید مولود بی موی و الکن میشد، و این قضیه را پس از هلاک مسیلمه علنی کردند.

و هم به مسیلمه گفتند: «به باغهای کسان درآی و در آنجا نماز کن چنانکه محمد میکردو او به یکی از باغهای یمامه درآمد و نهارالرجال به صاحب باغ گفت: «چرا آب وضوی رحمان (مسیلمه) را به باغ خویش نمی‌دهی که سیراب شود و برکت یابی، چنانچه بنی مهریه یکی از خاندانهای بنی حنیفه کردند» و چنان بود که یکی از بنی مهریه پیش پیمبر رسول الله رفت و آب وضوی او را بگرفت و به یمامه آورد و آنرا در چاه خویش ریخت و از آن آبیاری کرد و زمین وی که از آن پیش بیابانی بیحاصل بود سیراب شد و پیوسته سبز بود. مسیلمه چنان کرد اما زمین کسان بایر شد که چیزی از آن نمی رویید.

یکبار نیز مردی پیش مسیلمه آمد وگفت: «برای زمین من دعا کُن که شوره‌زار است، چنانکه محمد برای زمین سلمی دعا کردمسیلمه گفت: «نهار ! این چه میگوید؟» نهارالرجال گفت: «سلمی پیش پیمبر الله آمد که زمینش شوره‌زار بود و پیمبر برای او دعا کرد و دلو آبی بدو داد و آب به دهان کرد و در آن ریخت و چون آب را در چاه خویش ریخت و زمین را آب داد زمین خوب وخوب و شیرین شدمسیلمه نیز چنان کرد و مرد برفت و آب دلو را در چاه خویش ریخت و زمینش را آب گرفت و هرگز خشک نشد و حاصل نیآورد.

یکبار نیز زنی بیآمد و مسیلمه را به نخلستان خویش برد که برای آن دعا کند و در روز جنگ عقربا همه خوشه های آن خشک شد. قوم مسیلمه همه این چیزها را بدانستند و معلوم داشتند، اما تیره روزی بر آن‌ها چیره بود. عمیربن طلحه نمری گوید: پدرم به سوی یمامه رفته بود و گفته بود: «مسیلمه کجاست؟» گفته بودند: «بگو پیمبر خدا» پدرم گفته بود: «نه، تا او را ببینم» و چون پیش مسیلمه رفته بود گفته بود: «تو مسیلمه ای؟» گفته بود: «آری» گفته بود: «کی پیش تو می آید؟» مسیلمه گفته بود: «رحمان» پدرم گفته بود: «در نور میآید یا در ظلمت؟» گفته بود: «در ظلمت» پدرم گفته بود: «شهادت میدهم که تو دروغگویی و محمد راست‌گو است، اما دروغگوی ربیعه (مسیلمه) را از راستگوی مضر (محمد از اعراب شمالی) بیشتر دوست داریمگوید: «پدرم در جنگ عقربا با مسیلمه کشته شدکلبی نیز این روایت را آورده ولی عبارت آخر چنین است که «دروغگوی ربیعه را از راستگوی مضر بیشتر دوست دارم

«اسارت مجاعه بن مراره سالار بنی حنیفه»

عبید بن عمیر گوید: وقتی مسیلمه از نزدیک شدن خالدبن ولید خبر یافت در عقربا اردو زد و مردم را به یاری طلبید و کسان سوی او میرفتند. مجاعه بن مراره با جماعتی برون شد تا از بنی عامر و بنی تمیم انتقام بگیرد که بیم داشت فرصت از دست برود، انتقامی که از بنی عامر میخواستند مربوط به خوله دختر جعفر بود که پیش آنها (پیش بنی عامر) بود و انتقام وی (مجاعه) از بنی تمیم نیز به سبب شتران وی بود که گرفته بودند. خالدبن ولید بیامد و شرحبیل بن حسنه با وی بود و چون به یک منزلی اردوگاه مسیلمه رسیدند سپاهیان خالدبن ولید به گروهی خفته هجوم بردند که به قولی چهل و به قولی شصت کس بودند، اینان مجامه و یاران وی بودند که خوابشان برده بود و از دیار بنی عامر بازمی گشتند که خوله دختر جعفر را (پس) گرفته بودند و همراه آورده بودند و شبانگاه نزدیک یمامه مانده بودند، سپاهیان خالدبن ولید آن‌ها را در حالی یافتند که عنان اسبان را زیر سر داشتند و از نزدیکی سپاه خالدبن ولید بی‌خبر بودند و چون بیدارشان کردند، سپاهیان پرسیدند: «کیستید؟» گفتند: «اینک مجاعه بن مراره و اینک حنیفه است» گفتند: «الله شما را زنده ندارد» این بگفتند و آنها را به بند کردند و بماندند تا خالدبن ولید در رسید. خالدبن ولید پنداشت اینان به استقبال وی آمدند گفت: «کی از آمدن ما خبر یافتید؟» گفتند: «از آمدن تو بیخبر بودیم، آمده بودیم انتقام خویش از بنی عامر و بنی تمیم بگیریمخالدبن ولید بگفت تا همه را بکشتند و همگی پیش روی مجاعه جان دادند و گفتند: «اگر برای اهل یمامه خیر یا شرّی در نظر داری این را نگهدار و خونش را مریزو مجاعه را به عنوان گروگان به بند کرد. محمدبن اسحاق گوید: صبحگاهان خالدبن ولید، مجاعه و همراهان وی را که دستگیر شده بودند پیش خواند و گفت: «ای مردم بنی حنیفه شما چه میگویید؟» گفتند: «می گوییم یک پیمبر از شما و یک پیمبر از ماو چون خالد این سخن بشنید آن‌ها را از دم شمشیر گذرانید و چون یکی از آن‌ها که ساریه بن عامر نام داشت با مجاعه بن مراره بماندند، ساریه به خالد گفت: «اگر برای این دهکده خیر یا شرّ می خواهی، این مرد، یعنی مجاعه را نگهدار» و خالد بگفت تا مجاعه را به بند کردند و وی را به اُم تمیم (زن سابق مقتول مالک بن نویره یربوعی) زن خویش سپرد و گفت: «با مجاعه نکویی کُن

ابوهریره(2) گوید: »ابوبکر، نهارالرجال را پیش خواند و سفارشهای خویش را با وی بگفت و او را سوی اهل یمامه فرستاد و پنداشت که او مردی راست‌گو است که تقاضای ابوبکر را پذیرفتابوهریره در ادامه گوید: «من و پیمبر با جمعی که رجال بن عنفوه (نهار الرجال) از آن جمله بود، نشسته بودیم که پیمبر گفت: «میان شما مردی هست که دندانش در جهنم از احد بزرگ‌تر استو همه آن جمع حاضر بمردند و من و رجال بماندیم و من از عاقبت کار بیمناک بودم، تا وقتی که رجال با مسیلمه خروج کرد و به پیمبری مسیلمه شهادت داد و فتنه رجال از فتنه مسیلمه بزرگ‌تر بود و ابوبکر، خالدبن ولید را سوی آن‌ها فرستاد و خالد برفت تا به بلندی یمامه رسید. مجاعه بن مراره که سالار بنی حنیفه بود با جماعتی از قوم خویش می‌خواست به خونخواهی بر بنی عامر حمله برد. گروه مجاعه بیست وسه سوار و پیاده بودند و شب خفته بودند که خالدبن ولید در محل خفتنشان بر آن‌ها تاخت و گفت: «چه وقت از آمدن ما خبر یافتید؟» گفتند: «از آمدن شما خبر نداشتیم، به انتقامجویی خونی که پیش بنی عامریان داشتیم برون شدیمخالدبن ولید بگفت تا گردن آن‌ها را بزدند و مجاعه را نگهداشت آنگاه سوی یمامه رفت و مسیلمه و بنی حنیفه برون شدند و نهارالرجال بر مقدمه آن‌ها بود و در دشت عقربا اردو زدند که بر کنار یمامه بود و روستاها را پشت سر داشتند.

«جنگ دشت عقربا» (11 هجری)

در عقربا مسیلمه یا «شرحبیل بن مسیلمه» گفت: «ای مردم بنی حنیفه! اکنون روز غیرت و حمیت است اگر امروز هزیمت شوید زنان به اسیری روند و بی عقد با آنها درآمیزند، برای حفظ خویش بجنگید و زنان خود را مصون دارید». و در عقربا جنگ کردند. و چنان بود که پرچم مهاجران به دست سالم وابسته آبی حذیفه بود، بدو گفتند: «از کار تو بیمناکیم» سالم گفت: «در اینصورت حافظ قرآن بدی هستم» و پرچم انصاریان به دست ثابت بن قیس بود و قبایل عرب هر کدام پرچمی داشتند. و چون مسلمانان جنگ آغاز کردند نخستین کسی که با آن‌ها رو به رو شد رجال بن عنفوه (ناهار الرجال) بود که الله (خدا) او را بکشت.

ابوهریره گوید: مسلمانان با دشمن رو به رو شدند و مردم بنی حنیفه هرگز در مقابله با عربان جنگی چنان سخت نداشته بودند و مردم بنی حنیفه تا به نزد خالدبن ولید و مجاعه پیش آمدند و خالد از خیمه خویش درآمد و جمعی از دشمنان وارد خیمه وی شدند که اُم تمیم زن خالدبن ولید و مجاعه نیز آنجا بودند و یکی از آنها با شمشیر به اُم تمیم حمله برد و مجاعه گفت: «دست بدار که این در پناه من است و زنی آزاده است، بروید با مردان بجنگیدو آنها خیمه خالدبن ولید را با شمشیرها بدریدند.

آنگاه مسلمانان همدیگر را بخواندند. ثابت بن قیس گفت: «ای گروه مسلمانان خودتان را بد عادت داده اید، خدایا من از آنچه اینان، یعنی مردم یمامه، می‌پرستند بیزارم و از رفتار اینان، یعنی مسلمانان نیز بیزارماین بگفت و با شمشیر حمله برد و جنگید تا کشته شد. و چون مسلمانان از پیش بارهای خویش عقب نشستند زید بن خطاب، برادر عمر بن خطاب گفت: «از اینجا کجا می روید؟» و جنگ کرد و کشته شد.

پس از آن براء بن مالک برادر انس بن مالک به پا خاست و چنان بود که وقتی در جنگ حضور داشت تب او را میگرفت و می باید مردان بر او بنشینند و زیر آن‌ها چندان بلرزد تا جامه خویش را تر کند، و چون زهرآبش می ریخت، مانند شیر غرّان میشد و چون کار جنگ را بدید چنان شد که می‌شده بود و کسان بر او نشستند و چون جامه خویش را تر کرد برجست و با جمعی از کسان باز آمدند و با دشمنان جنگ کردند تا الله آن‌ها را بکشت و پیش رفتند تا به محکم بن طفیل رسیدند که داور (قاضی) یمامه بود، محکم بن طفیل میگفت: «ای مردم بنی حنیفه! بخدا اینان زنان شما را به زور می‌برند و بی مهر با آن‌ها همخوابه میشوند، پس هر چه حمیت دارید به کار ببریداین بگفت و جنگی سخت کرد و عبدالرحمان پسر ابوبکر تیری بینداخت که به گلوگاه وی رسید و کشته شد.

«وحشی، غلام سیاه» مسیلمه را در جنگ «باغ مرگ» کُشت (11 هجری)

آنگاه مسلمانان به سختی حمله بردند و دشمن را سوی باغ راندند که به مناسبت همین جنگ «باغ مرگ» نام گرفت و دشمن الله مسیلمه کذاب آنجا بود و براء بن مالک (کسیکه می بایستی زهرآبش ریخته میشد) گفت: «ای مسلمانان مرا در باغ پیش آن‌ها افکنیدمسلمانان گفتند: «هرگز چنین نکنیمبراء گفت: «شما را به الله قسم میدهم مرا در باغ افکنیدمسلمانان او را بگرفتند و بالای دیوار بردند که در باغ جست و پشت در باغ چندان جنگ کرد که در را بگشود و مسلمانان وارد باغ شدند و جنگ کردند تا الله عزوجل مسیلمه دشمنش را بکشت که وحشی وابسته جبیر بن مطعم با یکی از مردم انصار در کشتن وی شرکت داشتند و هر کدام ضربتی بدو زدند وحشی زوبین خود را به او زد و انصاری با شمشیر ضربتی زد. وحشی گوید: «الله بهتر میداند کدام یک از ما او را کشته ایم

عبدالله پسر عمر گوید: آنروز شنیدم که یکی بانگ میزد: «غلام سیاه (وحشی وابسته=غلام جبیر بن مطعم)،مسیلمه را کشتعبید بن عمیر گوید: نهارالرجال بن عنفوه مقابل زیدبن خطاب (برادر عمربن خطاب) بود و چون دو صف نزدیک شد زیدبن خطاب گفت: «رجال، سوی الله باز گرد که از دین بگشته ای و دین ما برای تو و دنیایت بهتر استاما رجال ابا کرد و درهم آویختند و نهارالرجال کشته شد و کسانی از بنی حنیفه که در کار مسیلمه بصیرت داشتند به قتل رسیدند. خالدبن ولید حمله برد و به محافظان خود گفت: «مرا از پشت سر نزنند» و چون مقابل مسیلمه رسید منتظر فرصت بود و مسیلمه را می نگریست.

ابن اسحاق گوید: وقتی بنی حنیفه اردوگاه و خیمه خالدبن ولید را بگرفتند مجاعه بن مراره به مردم بنی حنیفه که می‌خواستند اُم تمیم را بکشند گفت: «به کار مردان پردازند» و گروهی از مسلمانان همدیگر را ترغیب کردند و جانفشانی کردند و همگان بکوشیدند و کسانی از یاران پیمبر سخن کردند و زید بن خطاب گفت: «به الله سخن نکنم تا ظفر یابم یا کشته شوم، شما نیز چون من عمل کنیداین بگفت و حمله برد و یاران وی به دشمن حمله کردند و زید بن خطاب رحمه الله در جنگ کشته شد.

عمر به پسرش عبدالله «چرا پیش از عمویت کشته نشدی»

سالم گوید: وقتی عبدالله بن عمر (پسر عمر که بهمراه پسر ابوبکر در کنار خالدبن ولید بودند) از جنگ یمامه بازگشت عمر به پسرش گفت: «چرا پیش از زید (برادر عمر و عموی عبدالله) کشته نشدی، زید کشته شد و تو زنده ماندیعبدالله گفت: «علاقه داشتم به شهادت رسم اما عمرم مانده بود و الله زید را به شهادت گرامی داشتسهل گوید: عمر به پسرش عبدالله گفت: «وقتی زید کشته شد چرا تو بازگشتی، چرا چهره از من نهان نکردی؟» عبدالله گفت: «زید از الله شهادت خواست که به او عطا کرد و من کوشیدم که به شهادت برسم و الله به من عطا نکرد

کشته شدن نهارالرجال توسط زیدبن خطاب

عبید بن عمیر گوید: در جنگ یمامه مهاجران و انصار، بادیه نشینان (مسیلمه و یارانش) را ترسو خواندند و بادیه نشینان نیز آنها را ترسو خواندند. بادیه نشینان گفتند: «صف خود را مشخص کنید که از فرار شرمگین باشیم و بدانیم که کی فرار میکندو چنین کردند. مردم حضری (یاران خالد بن ولید) گفتند: «ای مردم بادیه نشین ما رسم جنگ حضریان را بهتر از شما دانیمبادیه نشینان گفتند: «حضریان جنگ کردن نتوانند و ندانند جنگ چیست» و چون صفها مشخص بود، جنگی سخت تر و پرُخطرتر از آن روز کس ندیده بود و معلوم نشد کدام گروه بیشتر شجاعت نمودند ولی تلفات مهاجر و انصار از بادیه نشینان بیشتر بود و باقی ماندگان سخت به زحمت بودند و در گرماگرم جنگ زید بن خطاب نیز نهارالرجال بن عنفوه را کشت. از مردم انصار و ساکنان خود مدینه سیصد وشصت کس کشته شده بود و از مهاجران و تابعان جز ساکن مدینه ششصد کس کشته شده بود که سیصد مهاجر و سیصد تابعی بود یا بیشتر. از مردم بنی حنیفه و نیروهای مسیلمه نیز در جنگ «دشت عقربا» هفت هزار کس کشته شد و در جنگ «باغ مرگ» نیز هفت هزار کس کشته شد.

«رجز خوانی خالدبن ولید بر کافران بنی حنیفه»

یکی از مردان بنی سحیم که در جنگ یمامه با خالدبن ولید بود، گوید: وقتی کار جنگ بالا گرفت و دمی بر ضرر مسلمانان و دمی دیگر بر ضرر کافران بود، خالدبن ولید گفت: «صفها را مشخص کنید تا شجاعت هر قوم را معلوم داریمپس مردم حضری و بادیه نشین و اهل قبایل سپاه خالد مشخص شدند و هر قوم با پرچم خویش به جنگ پرداختند. بادیه نشینان گفتند: «اکنون ضعیفان و زبونان بیشتر کشته میشوندو بسیار کس از قوم حضریان کشته شدند و مسیلمه ثبات ورزید و کافران بنی حنیفه به دور او حلقه بودند و خالدبن ولید بدانست که تا مسیلمه زنده است جنگ ادامه دارد و مردم بنی حنیفه را از فزونی کشتگان باک نبود. خالدبن ولید شخصآ پیش رفت و چون جلو صف دشمن رسید، همآورد خواست و نام خویش میگفت: «من پسر ولید العودم، من پسر عامر و زیدم، من فرزند مشایخم و شمشیری سخت دارم» سپس شعار مسلمانان را که «یا محمدا» بود به بانگ بلند می‌گفت و هر کس با وی رو به رو میشد از پا در می‌آمد و مسلمانان نیرو گرفتند و به نابودی دشمن پرداختند.

پیمبر رسول الله فرموده «مسیلمه شیطانی دارد که همیشه گوش به فرمان اوست»

عبیدبن عمیر در ادامه روایتش گوید: و چنان بود که پیمبر الله صلی الله علیه وسلم فرموده بود: «مسیلمه شیطانی دارد که همیشه گوش به فرمان اوست و چون شیطانش بر او مسلط شود دهانش کف کند و گوشه لبانش چون دو مویز شود و هر وقت قصد کار خیری کند شیطانش مانع او شود، و هر وقت به او دست یافتید امانش مدهیدو چون مسیلمه می‌خواست سخنی بگوید روی می گردانید و از شیطان خود رأی می‌خواست که نمی‌گذاشت بپذیرد. یکبار که روی گردانیده بود خالدبن ولید بدو حمله برد که مقاومت نیارست و بگریخت و شکست در دشمن افتاد و خالدبن ولید گفت: «امانشان ندهید» و مسلمانان حمله بردند که دشمنان هزیمت شدند و کسان مسیلمه بدو گفتند: «وعده ها که به ما می‌دادی چه شد؟» مسیلمه می‌گفت: «از کسان خود دفاع کنیدآنگاه محکم بانگ زد که: «ای مردم بنی حنیفه، سوی باغ روید» و وحشی، غلام سیاه به مسیلمه رسید که کف به دهان آورده بود و از فرط خشم بیخود بود و زوبین سوی وی افکند که از پای درآمد و مسلمانان از دیوارها و درها به نبردگاه و باغ مرگ ریختند و ده هزار کس از بنی حنیفه کشته شدند.

«گذشتن خالدبن ولید بر کشتگان جنگ یمامه»

ابن اسحاق گوید: وقتی بانگ برآمد که بنده سیاه مسیلمه را کشت خادبن ولید، مجاعه بن مراره را که در بند بود همراه آورد تا مسیلمه و سران سپاه دشمن را بدو نشان دهد. و چون مجاعه بر نهارالرجال بن عنفوه گذشت او را نشان داد، سپس بر محکم بن طفیل گذشت که مردی تنومند و نکومنظر بود و خالدبن ولید گفت: «این مسیلمه است؟» مجاعه گفت: «نه بخدا، این بهتر و گرامی تر از مسیلمه است. این داور یمامه استو همچنان کشتگان را به خالدبن ولید نشان میداد تا وارد باغ مرگ شد و کشتگان را برای وی زیرو رو میکردند و به کوتوله زرد نبوی بینی فرو رفته ای رسید و مجاعه به خالد گفت: «این حریف شماست که از کار وی فراغت یافتیدخالدبن ولید گفت: «همین بود که آن کارها میکرد؟» مجاعه گفت: «بله، همین بود، بخدا مردم شتابجو به مقابله شما آمده‌اند و بیشتر کسان در قلعه ها مانده اند، بیا تا از طرف قوم خویش با تو صلح کنم

«صلح مجاعه بن مراره با خالدبن ولید»

ابن اسحاق و قاسم بن محمد گویند: وقتی مجاعه به خالدبن ولید گفت بیا تا درباره قوم خویش با تو صلح کنم، جنگ یمامه خالدبن ولید را خسته کرده بود، و از سران مسلمانان بسیار کس کشته شده بود و دل به ملایمت داشت و میخواست صلح کند و با مجاعه صلح کرد که طلا و نقره و سلاح بگیرد و یک نیمه اسیران را ببرد، مجاعه نیز با خالد صلح کرد که اموال بگیرند و متعرض نفوس نشوند. آنگاه مجاعه گفت: «پیش قوم خویش روم و در این کار بنگریم و سپس سوی تو بازگردماین بگفت و سوی قلعه ها رفت که جُز زن و فرزند و پیران و واماندگان قوم، در آن کس نبود و زنان را مسلح کرد و گفت گیسو فرو ریزند و از بالای قلعه ها نمایان شوند تا او باز گردد. زنان چنان کردند و مجاعه سوی خالدبن ولید باز آمد و گفت: «صلح را نپذیرفتند، اگر می‌خواهی کاری کن که قوم را راضی کنمخالد گفت: «چه کنم؟» مجاعه گفت: «یک چهارم دیگر از اسیران را بگذاری و تنها یک چهارم اسیران را بگیریخالدبن ولید گفت: «به همین قرار با تو صلح می‌کنمو چون کار صلح به سر رفت و قلعه ها را بگشودند جُز زن و فرزند در آن نبود. خالد به مجاعه گفت: «مرا فریب دادیمجاعه گفت: «جُز این چه می‌توانستم کرد

سهل بن یوسف گوید: پس از جنگ یمامه، مجاعه به خالدبن ولید گفت: «اگر خواهی نصف اسیران را با همه طلا و نقره و سلاح بگیری، می‌پذیرم و با تو نامه صلح می‌نویسمخالدبن ولید پذیرفت و مقرّر شد که طلا و نقره و سلاح و یک نیمه اسیران را بگیرد با یک باغ از هر دهکده با انتخاب خالدبن ولید و یک مزرعه به انتخاب وی، بر این قرار کار صلح سر گرفت و خالدبن ولید، مجاعه را رها کرد و گفت: «تا سه روز فرصت دارید، اگر تمام نکردید و نپذیرفتید به شما حمله می‌کنم و جُز کشتار کاری نیست و سخنی نمی پذیرم

پس مجاعه بن مراره حنفی سوی قوم خویش رفت و گفت: «اینک صلح را بپذیرید» اما سلمه بن عمیر حنفی گفت: «بخدا نمی پذیرم، مردم دهکده ها و غلامان را فراهم می‌کنیم و برای حفظ کسان خود می جنگیم و با کس صلح نمی‌کنیم که قلعه ها استوار است و آذوقه فراوان و زمستان در پیشمجاعه گفت: «تو مردِ شومی هستی و از اینکه من حریف را فریب داده‌ام و صلح را پذیرفته‌اند مغرور شده ای، مگر کسی از شما مانده که مایه خیر باشد و دفاع تواند کرد؟ من این کار را کردم پیش از آنکه بلیه ای که شرحبیل بن مسیلمه گفت به شما رسد و نابود نشوید، وگرنه زنان را به اسیری برند و بی مهر با آن‌ها همخوابه شوندپس مردم اطاعت او کردند آنگاه مجاعه با شش کس دیگر برون شد و پیش خالدبن ولید رفتند و گفت: «به زحمت پذیرفتند، مکتوب صلح را بنویس

«مکتوب صلحنامه یمامه» (11 هجری)

و نامه صلح را چنین نوشتند: «این شرایط صلح است میان خالدبن ولید و سلمه بن عمیر و فلان و فلان، مقرّر شد که طلا و نقره و یک نیمه اسیر و سلاح و مرکب بگیرد، و از هر دهکده یک باغ بگیرد و یک مزرعه بشرط آنکه مسلمان شوند، و چون مسلمان شوند در امان الله یند، و خالدبن ولید و ابوبکر و همه مسلمانان عهده دار وفا به شرایط صلحند

از نامه ابوبکر به خالدبن ولید «بعد از ظفر همه ذکور بنی حنیفه را بکُش»

ابوهریره گوید: و چنان بود که ابوبکر رضی الله عنه همراه سلمه بن سلامه بن وقش نامه‌ای برای خالدبن ولید فرستاد و دستور داده بود اگر الله عزوجل وی را بر بنی حنیفه ظفر داد همه ذکور بنی حنیفه یمامه را بکشد و سلامه هنگامی نامه ابوبکر را آورد که خالدبن ولید صلح کرده بود و صلح را رعایت کرد. مردم بنی حنیفه برای بیعت و بیزاری از گذشته پیش خالدبن ولید در اردوگاهش فراهم آمدند و سلمه بن عمیر به مجاعه گفت: «از خالدبن ولید اجازه بگیر که درباره حاجت خویش و نیکخواهی او با وی سخن کنم»، سلمه بن عمیر قصد داشت که خالدبن ولید را به غافلگیری بکشد.

«سلمه بن عمیر حنفی در پی کشتن خالدبن ولید»

و چون خالد اجازه داد سلمه بن عمیر که شمشیری همراه داشت بیآمد و خالد پرسید: «این کیست؟» مجاعه گفت: «کسی که اجازه دادی بیآیدخالد گفت: «او را از پیش من دور کنید» و چون مردمش او را دور کردند و جستجو کردند شمشیر را با وی یافتند و او را لعنت کردند و ناسزا گفتند و به بند کردند و گفتند: «می خواستی قوم خویش را نابود کنی بخدا می‌خواستی بنی حنیفه هلاک شوند و زن و فرزندشان به اسیری روند، بخدا اگر خالدبن ولید بداند که تو سلاح همراه داشته‌ای تو را می‌کشد و اطمینان نداریم که اگر خبر یابد به سزای عمل تو مردان بنی حنیفه را نکشد و زنان را اسیر نکند که پندارد آنچه کرده‌ای با رضایت و اطلاع ما بود

«سلمه بن عمیر شمشیر به گلوی خویش کشید»

گوید: سلمه بن عمیر پیمان کرد که دست به کاری نزند و از او مردم بنی حنیفه در گذرند اما نپذیرفتند که به سبب حمق وی از کارش اطمینان نداشتند. و چنان شد که شبانگاه سلمه بن عمیر از قلعه بگریخت و وارد اردوگاه خالدبن ولید شد و نگهبانان به او بانگ زدند و مردم بنی حنیفه نگران شدند و به دنبال وی آمدند و در باغی او را بگرفتند که با شمشیر به کسانش حمله برد و با سنگ او را بزدند و سلمه شمشیر به گلوی خویش کشید که رگهایش ببرید و در چاهی افتاد و بمُرد.

«اُسرا قبل از صلحنامه یمامه در مدینه تقسیم شده بودند»

ضحاک بن یربوع به نقل از پدرش گوید: خالدبن ولید درباره همه مردم با بنی حنیفه صلح کرد بجُز آن‌ها که در آغاز جنگ در عرض و قریه اسیر شده بودند و آن‌ها را پیش ابوبکر فرستاده بود و برای فروش تقسیم شده بودند و اینان از مردم بنی حنیفه یا قیس بن ثعلبه یا تیره یشکر بودند و پانصد کس بودند.

«خالدبن ولید دختر مجاعه را بزنی گرفت» ؛ «نامه ابوبکر به خالدبن ولید بوی خون میداد»

محمد بن اسحاق گوید: آنگاه خالدبن ولید به مجاعه بن مراره گفت: «دختر خویش را به زنی به من ده» مجاعه گفت: «آرام باش مرا و خودت را پیش ابوبکر به زحمت خواهی انداختخالدبن ولید گفت: «ای مرد می گویم دخترت را به زنی به من ده» مجاعه به ناچار گفته او را پذیرفت و چون ابوبکر از قصه خبر یافت نامه ای به خالدبن ولید نوشت که بوی خون میداد و بدین مضمون: «به مرگ من ای پسر اُم خالد، که تو فراغت داری و با زنان همخوابه میشوی و رو به روی تو خون یکهزار ودویست مرد مسلمان ریخته که هنوز خشک نشدهو چون خالدبن ولید نامه را بدید گفت: «به الله این کار چپ دست است» و منظورش عمر بن الخطاب بود. (روایتی کوتاه شده از «تاریخ طبری»، از محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج4، ص 1411 تا 1435)



پی نوشت:

1) یکی طلیحه بن خُویلد اسدی بود که در پیرامون خویش و یاران او غطفان بودند و مهتر ایشان عُیینه بن حصن فزاری. و دیگری اسود عنسی در یمن بود. و دیگری مسیلمه بن حبیب حنفی در یمامه بود. و دیگری زنی بنام سجاح دختر حارث تمیمی بن سوُید بود و اشعث بن قیس (داماد ابوبکر که دختر مشترکشان آخرین زن امام حسن بود که بگفته هایی باعث مسمومیت امام حسن شد) مؤذن او بود. و دیگری شرحبیل بن مسیلمه پیغمبر یمامه بود که سپس با سجاح ازدواج کرد. (تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد 4، چاپ 1375.)

2- ابوهریره یمنی از اصحاب پیامبر اسلام است. او آنچنانکه خود روایت کرده است در نوجوانی گوسفندان پیمبراسلام را به چراگاه میبرد روزی چند تا بچه گربه پیدا می‌کند و در آستینش قرار میدهد و وقتی برمیگردد پیمبر صدای بچه گربه ها را میشنود و از او سؤال میکند که این صدای چیست و او قضیه بچه گربه ها را برای پیمبر تعریف می‌کند و پیمبر همانموقع او را ملقب به «ابوگربه» می کند. شیعیان او را «عبدالله ابوهریره» می نامند و اسم کامل او «عبدالرحمن به صخر الدوسی بن ثعلبه بن سلیم بن فهم» بوده و نسب او به قبیله «الأزو اعظم» میرسد که یکی از مشهورترین قبایل یمن بود. ابوهریره قبل از اسلام نامش عبد شمس بود و بعد از مسلمان شدن (بهمراه پدرش در 7 هجری)، پیامبر نامش را به عبدالرحمن تغییر میدهد. ابوهریره از راویان حدیث بوده و مورد قبول علمای اهل سُنت. او در دوران عمر از طرف خلیفه والی بحرین شد و گفته می‌شود حدود چهار سالی که همواره با پیمبر اسلام بوده (از 7 هجری تا وفات محمد)، حدود پنج تا شش هزار حدیث (گفتار، گفته) از پیمبر اسلام در حافظه‌اش ضبط کرده بود که بصورت نوشتار درآمده، از جمله در صحیح بخاری و صحیح مسلم، از کتاب‌های معتبر اهل سُنت. و بخاطر همین بیشماری احادیث او بود که عمر حتی حدیث گویی او را قدغن اعلام کرده بود و علی نیز احادیث او را مشکوک میدید و شیعیان از او به نیکی یاد نمی کنند. ابوهریره در زمان عثمان در کنار او بود و بعد از جنگ صفین و حکمیت از طرف معاویه نمازگزار مدینه بود. در سال 58 هجری ابوهریره، بر جنازهٔ عایشه نماز گزارد و خود وی در سال 59 هجری و در سن هفتاد وهشت سالگی درگذشت.



منابع:

1- تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد 4، چاپ 1375، از انتشارات اساطیر.

2- تاریخ یعقوبی، اثر احمدبن اسحاق یعقوبی (ابن واضح یعقوبی)، با ترجمه محمد ابراهیم آیتی، جلد دوم، چاپ 1389، از شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.



=============== ================= ================

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت/ 5 اردی‌بهشت 1397/ 25 آپریل 2018 میلادی)

================ =============== ================= ================ =================

با تشکر از آقای ابوالقاسم پاینده و محمد ابراهیم آیتی/ سروش آذرت (رضا زینتی) از سایت خانه و خاطره (5 اردی‌بهشت 1397 / 25 آپریل 2018 میلادی)