صالح بن مسرح تمیمی (وفات 76 هجری قمری/695 میلادی)

با سلام. به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.


جنبش صالح بن مسرح تمیمی از خوارج صفریه

صالح بن مسرح تمیمی یکی از مردم بنی امروالقیس بود که عقیده خوارج(1) صفریه داشت. وی نخستین کس از صفریه بود که برعلیه عبدالملک بن مروان، خلیفه اموی، در 76 ه.ق/696 م. قیام کرد.

صالح بن مسرح به سال هفتادوپنج هجری(75 هجری/694 میلادی) حج کرد. شبیب بن یزید شیبانی و سوید و بطین و امثال آن‌ها با وی بودند. در همین سال عبدالملک بن مروان نیز به حج آمده بود و شبیب خواست او را به غافلگیری بکُشد اما خبر کارشان به عبدالملک بن مروان رسید و چون از حج بازگشت به حجاج بن یوسف که امارت سرزمین عراق را داشت نوشت که از پی آن‌ها باشد. و چنان بود که صالح بن مسرح به کوفه می‌آمد و کم و بیش یک ماه می‌ماند و یاران خود را می‌دید و با آن‌ها وعده می نهاد و چون حجاج بن یوسف از پی وی برآمد دیگر کوفه را برای خود امن ندید و از آنجا دوری گرفت.

سبب قیام صالح بن مسرح تمیمی

در روایتی که از قبیصه بن عبدالرحمان خثعمی، که خود عقیده خوارج داشت، آمده که صالح بن مسرح تمیمی مردی زاهد و فروتن بود، چهره زرد داشت و اهل عبادت بود. صالح در دارا از سرزمین موصل کُردستان عراق سکونت داشت و آنجا یارانی داشت که قرآن به آن‌ها می آموخت و تعلیم فقه می‌داد و نقل برایشان میگفت. قبیصه بن عبدالرحمان خثهمی به کسانش می‌گفت که کتاب نقل های صالح بن مسرح پیش اوست. پس از او خواستند که کتاب را برایشان بفرستد و او چنان کرد.

نقل صالح بن مسرح تمیمی از خوارج صفریه

«حمد خدایی را که آسمانها و زمین را آفرید و ظلمات و نور نهاد، آنگاه کسانی که کافِر شده‌اند برای پروردگارشان همسنگ می نهند.(انعام، آیه 1)»

«خدایا کسی را همسنگ تو نمی‌کنیم و جزبه تو رو نمی آریم و جز تُرا پرستش نمی‌کنیم که خلقت و فرمان از آن تو است و سود و زیان از جانب تو است و سرانجام به سوی تو است. شهادت می‌دهیم که محمد بنده تو است که وی را برگزیده ای و پیمبر تو است که او را انتخاب کرده‌ای و او را پسندیده ای که رسالتهای تُرا ابلاغ کُند و بندگانت را اندرز گوید. و نیز شهادت می‌دهیم که وی رسالت خویش را رسانید و اُمت را اندرز گفت و به سوی حقّ دعوت کرد و به کار عدالت قیام کرد و به یاری دین پرداخت و با مُشرکان نبرد کرد تا خدای او را ببُرد صلی الله علیه وسلم

«شما را به ترس خدا و بیعلاقگی دنیا و رغبت آخرت و تذکار بسیار مرگ و جدایی از فاسقان و دوستداری مومنان سفارش می‌کنم که بیعلاقگی به دنیا بنده را به آنچه به نزد خداست راغب می‌کند و تن وی را برای اطاعت خدا فراغت می دهد، و تذکار بسیار مرگ بنده را از پروردگار می‌ترساند چنانکه بدو پناه برد و بدو آرام گیرد، جدایی از فاسقان در خور مومنان است که خدای در کتاب خویش گفته: هیچ‌وقت بر قبر یکی از آن‌ها که مُرده نماز مبر و بر قبر وی مایست، آن‌ها خدا و پیمبرش را انکار کردند و در حال عصیان بمُردند.(توبه، آیه84)» «دوستداری مومنان وسیله وصول به کرامت و رحمت و بهشت خداست، خدا ما و شما را از جمله راستی پیشگان و صبوران بدارد

«بدانید که از جمله نعمتهای خدا بر کومنان این بود که پیمبری از خودشان میان آن‌ها برانگیخت که کتاب و حکمتشان آموخت و صافی و پاکیزه شان کرد و در کار دینشان توفیقشان داد که با مومنان مهربان بود و رحیم تا وقتی که وی را ببُرد صلوات الله

پس از وی پرهیزکار صدیق(ابوبکر) به رضای مسلمانان عهده دار کار شد و به هدایت وی اقتدا کرد و به سُنت وی رفتار کرد تا به خدا پیوست، خدایش رحمت کند

«صدیق(ابوبکر) عمر را جانشین کرد و کار رعیت را به او سپرد که به کتاب خدا عمل کرد و سُنت پیمبر خدا را زنده داشت و در کار حقّ سُستی نکرد و در راه خدا از ملامتگر ملامتگری بیم نیآورد تا به پروردگار خویش پیوست که رحمت خدا بر او باد

«از پس عمر مسلمانان عثمان را زمامدار کردند که در کار غنیمت تبعیض کرد و حدود را معوق داشت و در کار داوری ستم کرد و مومن را زبون داشت و مجرم را عزیز داشت که مسلمانان سوی وی رفتند و خونش بریختند و خدا و پیمبر و مومنان پارسا از او بیزار بودند

«از پس وی علی بن ابیطالب کار کسان را عهده کرد و چیزی نگذشت که مردان را در کار خدا حکمیت داد و در کار اهل ضلالت شک آورد و تعویق آورد و سُستی کرد و ما از علی و پیروانش بیزاریم

«خدایتان رحمت کند برای نبرد با این دسته های فراهم شده و پیشوایان ضلالت ستمگر و برون شدن از دارفنا به داربقاء و پیوستن به برادران مومن صاحب یقین ما که دنیا را به آخرت فروختند و اموال خویش را به طلب رضای خدا در سرانجام خرج کردند، آماده شوید و از کُشته شدن در راه خدا بیم مدارید که کُشته شدن از مردن آسانتر است. مرگ به وقت نامنتظر به شما می‌رسد و شما را از پدرانتان و فرزندانتان و زنانتان و دنیایتان جدا می‌کند اگرچه این را به شدّت ناخوش دارید و از آن بنالید. پس به دلخواه جانها و مالهای خویش را به خدا بفروشید تا به امان وارد بهشت شوید و سیاه چشمان را به بر گیرید، خدا ما و شما را جزو سپاسگزاران و ذکرگویان بدارد که از حقّ هدایت می یابند و مطابق آن سلوک می کنند

دعوت صالح بن مسرح تمیمی از یارانش برای قیام (76 ه.ق/696 م.)

عبدالله بن علقه گوید روزی صالح به یارانی که پیش او بودند گفت «نمیدانم در انتظار چیستید و تا کی از پای نشسته اید، این ستم رواج یافته و این عدالت از میان رفته و این زمامداران، پیوسته با مردم سخت تر و گردنفرازتر می‌شوند و از حقّ دورتر و با پروردگار جسورتر. پس آماده شوید و کس پیش یاران خویش که در کار انکار باطل و دعوت حقّ، همدلند بفرستید، تا پیش شما آیند و همدیگر را ببینیم و در آنچه بایدمان کرد بیندیشیم که اگر قیام می‌کنیم چه وقت قیام کنیمپس یاران صالح بن مسرح تمیمی کسان فرستادند و همدیگر را برای این منظور بدیدند و در آن اثنا که در این کار بودند محلل بن وایل یشکری با نامه‌ای از شبیب بن یزید شیبانی سوی صالح آمد.

بیعت شبیب بن یزید بن آبی نعیم شیبانی با صالح بن مسرح تمیمی برای قیام

شبیب در نامه اش به صالح بن مسرح تمیمی نوشته بود: «اما بعد، دانستم که آهنگ حرکت داشته بودی و مرا نیز به این کار دعوت کرده بودی و من دعوت ترا اجابت کردم اگر اکنون به این کار می پردازی، پیر مسلمانانی و هیچ‌کس از خودمان را با تو برابر نمی گیریم، اما اگر قصد داری آنروز را موخّر داری با من بگوی که اجل صبح و شب میرسد و بیم دارم مرگم برباید و با ستمگران جهاد نکرده باشم و چه خسارتی است و چه فضیلتی متروک می ماند. خدای ما و ترا از جمله آن کسان کند که از عمل خویش خدا و رضوان وی و دیدار روی او را منظور دارند و همنشینی صالحان در دارالسلام، و سلام بر تو باد

وقتی صالح نامه شبیب بن یزید شیبانی را خواند در جواب بدو نوشت: «اما بعد، نامه و خبر تو چندان تأخیر شد که آزرده شدم آنگاه یکی از مسلمانان خبر حرکت و آمدن ترا داد، خدای را بر قضای پروردگار خویش، ستایش می کنم، فرستاده تو با نامه ات بیآمد، هرچه را در آن بود فهمیدم، ما در کار تهیّه و آمادگی برای قیامیم، فقط انتظار تو مانع قیام من شده. پیش ما بیا و ما را به هر کجا می‌خواهی ببر که تو از جمله آن کسانی که از رأی وی بی‌نیاز نتوان بود و بی حضور وی کارها را به سر نمی‌توان برد و سلام بر تو باد»

وقتی نامه صالح به شبیب رسید کس فرستاد و تنی چند از یاران خویش و از جمله برادر خویش مصادبن یزید و محلل بم وایل یشکری و صقربن حاتم تمیمی شیبانی و ابراهیم بن حجر، ابوالصقیر، محلمی و فضل بن عامر ذهلی را فراهم آورد، آنگاه برون شد و به دارا از سرزمین موصل پیش صالح بن مسرح رفت و چون صالح را بدید گفت «خدایت رحمت کند قیام کنیم که پیوسته سُنت متروک تر شود و طغیان مجرمان بیشتر

صالح نیز کسان پیش یاران خویش فرستاد و برای شب چهارشنبه اول صفر سال هفتادوششم با آن‌ها وعده قیام نهاد که با همدیگر فراهم آمدند و تهیّه دیدند که آن شب قیام کنند و همگی در شب میعاد فراهم آمدند.

فروه بن لقیط ازدی میگوید: به خدا با شبیب در مداین بودم که از قیام آن‌ها با ما سخن کرد. وقتی آهنگ قیام کردیم شبش پیش صالح بن مسرح تمیمی فراهم آمدیم، رأی من به کُشتن کسان بود از بس منکر و تعدّی و تباهی که در زمین دیده بودم، پس به پا خاستم و گفتم «ای امیرمومنان، رأی تو درباره رفتار با این ستمگران چیست؟ آیا پیش از دعوت بکُشیمشان یا پیش از نبرد دعوتشان کنیم؟ من پیش از آنگه رأی خویش را با من بگویی، رأی خویش را با تو می گویم، رأی من این است که هرکه را عقیده ما ندارد، نزدیک باشد یا دور، بکُشیم که ما سوی قومی گمراه و طغیانگر و ستمگر می‌رویم که فرمان خدا را رها کرده‌اند و شیطان بر آن‌ها تسلط یافته

صالح بن مسرح گفت «نه، دعوتشان می کنیم، قسّم به دینم هر که عقیده تو را ندارد دعوتت را نمی‌پذیرد و هر که ترا محترم ندارد با تو نبرد می‌کند و دعوت کردنشان برای رفع عُذر و اتمام حُجت بهتر است» گفتمش «درباره کسی که با ما نبرد کند و بر او ظفر یابیم رأی تو چیست؟ درباره خونها و مالهایشان چه می گویی؟» صالح گفت «اگر بکُشیم و غنیمت گیریم از آن ماست و اگر درگذریم و ببخشیم حقّ ماست و از آن ماستفروه بن لقیط ازدی گوید: سخن نیک گفت و صواب، رحمت خدا بر او باد و بر ما نیز.

ابومخنف میگوید: صالح بن مسرح شبی که قیام کرد او و یارانش یکصدوبیست و به قولی یکصدوده کس بودند. او به یارانش گفت «بندگان خدا! از خدا بترسید و در کار جنگ هیچ‌کس از مردم شتاب مکنید مگر کسانی که آهنگ شما کنند و مقابل شما آیند که شما از اینرو قیام می‌کنید که به خاطر خدا خشم آورده‌اید که محرمات وی شکسته و در زمین عصیان وی کرده‌اند و خون ناروا ریخته اند و اموال را به ناحقّ گرفته اند. نباید کارهایی را بر کسانی عیب گیرید و خودتان مرتکب آن شوید که شما مسئول همه اعمال خویشتنید. بیشتر شما پیاده اید. اینک اسبان محمدبن مروان در این روستاست، از آن آغاز کنید، بدان تازید و پیادگان خویش را برنشانید و به وسیله آن بر دشمن نیرو گیرید» پس برفتند و همانشب اسبان محمدبن مروان را بگرفتند و پیادگانشان سوارگان شدند، سیزده روز در سرزمین دارا ببودند که مردم دارا و مردم نصیبین و مردم سنجار از بیم آن‌ها حصاری شدند.

سپاه محمدبن مروان امیر بین النهرین (جزیره) سوی صالح

ابومخنف میگوید: در آن هنگام محمدبن مروان، برادر خلیفه اموی عبدالملک بن مروان، امیر جزیره(بین النهرین) بود و وقتی از قیام صالح خبر یافت قیامشان را سبُک گرفت و می‌خواست عدی بن عدی حارثی را با پانصد کس سوی صالح فرستد. عدی حارثی به محمدبن مروان گفت «خدا امیر را قرین صلاح بدارد مرا با پانصد کس سوی کسی می‌فرستی که از بیست سال پیش رهبر خوارج بوده و کسانی از مردم ربیعه با وی قیام کرده‌اند که به نزد من شُهره اند و با ما درگیری داشته‌اند و هر کدامشان بهتر از یک‌صد سوار استمحمدبن مروان گفت «پانصد کس دیگر اضافه می کنم، سوی آن‌ها حرکت کُن

پس نخستین سپاه با عدی بن عدی حارثی، که مردی زاهدمنش بود از حرّان سوی صالح خوارجی فرستاده شد. وقتی عدی روان شد گویی سوی مرگش می کشند. عدی در دوغان یکی از مردم بنی خالد را به نام زیاد پسر عبدالله سوی صالح بن مسرح فرستاد تا بدو بگوید «عدی مرا فرستاده و از تو می‌خواهد که از این ولایت برون شوی و سوی ولایت دیگر روی و با مردم آنجا نبرد کنی که عدی حارثی مقابله با تُرا خوش ندارد

صالح به زیاد پسر عبدالله گفت «پیش عدی بازگرد و بدو بگو اگر عقیده ما داری، بنمای تا بدانیم و تا شبانگاه از مقابل تو و این ولایت به ولایت دیگر می‌رویم و اگر عقیده جبّاران و پیشوایان بد را داری، بگو که در مار خویش بیندیشیمزیاد برفت و پیغام صالح را به عدی حارثی رساند. عدی به زیاد گفت «بازگرد و به صالح بگو به خدا من هم عقیده تو نیستم ولی نبرد با تو و با غیر تو را خوش ندارم، با کسی جز من نبرد کُن

گوید: صالح به یارانش گفت «برنشینید» پس برنشستند و آن مرد را پیش خود بداشت تا حرکت کردند آنگاه وی را رها کرد و با یارانش سوی بازار دوغان برفت. عدی در بازار دوغان به نماز نیمروز ایستاده بود و یارانش آرایش جنگی نداشتند و درهم ریخته بودند که ناگهان سواران صالح نمودار شدند. شبیب با یکدسته سوار به پهلوی راست صالح بود و در پهلوی چپ سویدبن سلیم هندی شیبانی با سوارانش و صالح خود با یکدسته سوار در قلب بود. پس صالح به شبیب فرمان حمله داد که حمله برد، آنگاه سوید به آن‌ها حمله برد که از هم پاشیدند و هزیمت کردند و نبرد نکردند. صالح بن مسرح بیآمد و وارد اردوگاه عدی شد و هرچه را که در آنجا بود متصرف شد.

گوید: عدی سوار بر اسب با پیشتازان اصحابش و نیروهای هزیمت شده اش برفتند تا پیش محمدبن مروان رسیدند که خشمگین شد و خالد بن جزء سلمی را با یکهزار وپانصد کس و حارث بن جعونه عامری ربیعی را با یکهزار وپانصد کس سوی صالح فرستاد و به آن‌ها گفت «سوی این خارجیان اندک و خبیث روید و شتاب کنید، هر کدامتان زودتر رسید بر یار خویش سالاری دارد

پس آن دو سردار از پیش محمدبن مروان برون شدند و با شتاب برفتند و از صالح بن مسرح می پرسیدند، که می گفتندشان وی سوی «آمد» رفته است. و آن‌ها از پی صالح برفتند تا شبانگاه در «آمد» به وی رسیدند و هر کدامشان جداگانه خندق زدند. صالح، شبیب را با گروهی از یاران خویش به مقابله حارث بن جعونه عامری فرستاد و خود او سوی خالدبن جزء سلمی رفت.

ابومخنف به نقل از یکی از حاضران نبرد که از یاران صالح بود می‌گوید «حریفان در آغاز پسینگاه پیش ما رسیدند. صالح نماز پسین را با ما بکرد، آنگاه ما را برای نبرد بیآراست. سپس نبردی سخت کردیم که کسی سخت تر از آن نکرده بود، به خدا ظفر را می دیدیم، یکی از ما به ده کس از آن‌ها حمله می‌برد و هزیمتشان می کرد، به بیست کس حمله میکرد و چنین می شد، سوارانشان در مقابل ما ثبات نمی آوردند و چون دو امیرشان این را بدیدند، پیاده شدند و به همه همراهان گفتند که پیاده شوند. در این وقت کار چنانکه می‌خواستیم نبود، وقتی به آن‌ها حمله می بردیم پیادگانشان با نیزه ها جلو ما می‌آمدند و تیراندازانشان تیر به ما می باریدند و در همین اثنا سوارانشان به ما می تاختند تا شبانگاه با آن‌ها نبرد کردیم که شب میان ما و آن‌ها حایل شد، زخم فراوان به ما زده بودند، ما نیز زخم بسیار به آن‌ها زده بودیم، در حدود سی کس از ما کُشته بودند ما نیز بیشتر از هفتاد کس از آن‌ها را کُشته بودیم، وقتی شب شد ما از آن‌ها نفرت داشتیم و آن‌ها از ما، مقابلشان ایستاده بودیم اما آن‌ها به طرف ما نمی آمدند ما نیز سوی آن‌ها نمی رفتیم، آن‌ها به اردوگاهشان باز رفتند و ما نیز به اردوگاهمان آمدیم و نماز کردیم و بیآسودیم . و پاره های نان بخوردیم»

گوید: آنگاه صالح، شبیب و سران اصحاب خویش را پیش خواند و گفت «دوستان من ، رأی شما چیست؟» شبیب گفت «رای من این است که ما با این قوم تلاقی کردیم و با آن‌ها نبرد کردیم و به خندق خویش پناه بردند، نباید مقابل آن‌ها بمانیم» صالح گفت «رای من نیز چنین است

گوید: پس به هنگام شب حرکت کردند و برفتند و از سرزمین جزیره وارد سرزمین موصل شدند و راه طی کردند تا به دسکره رسیدند و چون خبر به حجاج بن یوسف، امیر سرزمین عراق رسید، او حارث بن عمیره ذی المشعار همدانی را با سه هزار کس از مردم کوفه، یکهزار از جنگاوران قدیم و دوهزار از کسانی که حجاج بن یوسف به تازگی حواله کرده بود، سوی آن‌ها فرستاد. که برفت و چون نزدیک دسکره رسید صالح بن مسرح به طرف جلولا و خانقین رفت، حارث بن عمیره نیز به دنبال وی رفت تا به دهکده ای رسید به نام مدبج که از سرزمین موصل بود، مابین موصل و جوخی. در آنوقت صالح با نود کس بود. حارث بن عمیره یاران خویش را بیآراست، ابوالرواع شاکری را بر گهلوی راست خویش نهاد، زبیربن اروح تمیمی را بر پهلوی چپ نهاد آنگاه به صالح و یارانش حمله برد و این پس از پسینگاه بود، صالح نیز یاران خویش را سه گروه کرده بود، شبیب با یک گروه بر پهلوی راست بود، سویدبن سلیم با یک گروه بر پهلوی چپ بود و خود صالح با گروهش در میان آن‌ها و هر گروه سی کس بود.

کُشته شدن صالح بن مسرح تمیمی در جنگ دهکده مدبج (76 ه.ق)

گوید: چون حارث بن عمیره به سختی بر آن‌ها حمله برد، سویدبن سلیم عقب رفت اما صالح بن مسرح به جای ماند و نبردی کرد تا کُشته شد، شبیب نیز چندان ضربت زد که از اسب بیفتاد و پیادگان حارث به دنبال وی افتادند که به آن‌ها حمله برد تا عقب رفتند و بیآمد تا به جای صالح بن مسرح رسید و او را کُشته دید و بانگ زد که ای گروه مسلمانان سوی من آیید، که پیش وی رفتند، او به یاران گفت «هر یک از شما پشت خویش را به پشت دیگری دهد و چون دشمن سوی ما آمد با نیزه بدو ضربت زنیم تا وارد این قلعه شویم و در کار خویش بیندیشیم» یاران شبیب چنین کردند و هنگام شب بود که شبیب با هفتاد کس از یارانش وارد قلعه شدند و حارث بن عمیره آن‌ها را در میان گرفت و به نیروهایش گفت «در قلعه را آتش بزنید و چون آتش شد آنرا رها کنید که از آن خارج نتوانند شد تا صبح سوی آن‌ها آییم

بیعت یاران صالح با شبیب بن یزید بن آبی نعیم شیبانی

گوید: با در قلعه چنان کردند آنگاه سوی اردوگاه خویش رفتند، شبیب با گروهی از یاران خویش از بالا بر نیروهای حارث نمودار شد. یکی از آن قوم گفت «ای زنازادگان، مگر خدا شما را خوار نکرد؟» یکی از یاران شبیب گفت «ای فاسقان، شما با ما نبرد می‌کنید چون ما با شما نبرد می‌کنیم زیرا خدا شما را نسبت به حقّی که ما بر آنیم نابینا کرده، اما عُذر شما به نزد خدا درباره دروغ زدن بر مادران ما چیست؟» خردمندان قوم حارث بن عمیره گفتند «این سخن را جوانان بی خرد ما گفته‌اند به خدا سخن آن‌ها را نمی پسندیم و آنرا روا نمی داریم

گوید: آنگاه شبیب بن یزید بن آبی نعیم شیبانی به یاران خویش گفت «ای کسان، در انتظار چیستید، به خدا اگر اینان صبحگاهان به شما حمله آرند هلاک می شوید» یارانش گفتند «دستور خویش را بگوی» شبیب گفت «شب پرده پوش است با من یا هر کس از خودتان می‌خواهید بیعت کنید، آنگاه برون شویم و در اردوگاهشان به آن‌ها حمله بریم که از این ایمنند و امیدوارم خدا شما را بر آن‌ها ظفر دهد» پس آمدند که برون شوند و در، آتش بود، پس نمدها بیآوردند و آنرا به آب تر کردند که بر آتشها افکندند و از آن عبور کردند. حارث بن عمیره و اهل اردوی وی غافل بودند و ناگهان شبیب و یارانش در دل اردوگاهشان با شمشیرها به آن‌ها حمله بردند، حارث چندان ضربت زد که از پا در افتاد و یارانش او را ببردند و هزیمت شدند. اردوگاه را با هرچه در آن بود به شبیب و یارانش واگذاشتند و برفتند تا در مداین جا گرفتند. این سپاه نخستین سپاهی بود که شبیب بن یزید بن آبی نعیم شیبانی آنرا هزیمت کرد.

صالح بن مسرح تمیمی به روز سه شنبه سیزده روز مانده از جمادی الاول سال هفتادوشش کُشته شد. و در همین سال شبیب بهمراه زنش غزاله و یارانش وارد کوفه شد.

(ادامه در روایت «شبیب رهبر خوارج»)


1) پیدایش فرقه «خوارج» (شورشیان، سرکشان): در ظاهر در جنگ «صفّین» در 37 ه.ق شکل گرفت. بررسی دقیق واژگان «خوارج» و «خارجی» در فرهنگ های لغت، نمایان گر این نکته مشترک است که کلمه خوارج از فعل لازم خَرَجَ، یَخْرُجُ، خُرُوجا مشتق شده و به معنای بیرون رفتن است. این کلمه اگر با «عَلی» متعدی شود، دو معنای نزدیک به هم دارد: 1- در مقام پیکار و جنگ برآمدن؛ خَرَجَ عَلَیْهِ، أی بَرَزَ لِقِتالِه؛ آماده جنگ شد؛ 2- تمرّد و شورش؛ خَرَجَتِ الرَّعِیَّةُ عَلَی المَلِک، أی تَمَرَّدتْ؛ ملت علیه شاه طغیان کرد. معادل فارسی خوارج، واژه «شورشیان» است که از خروج به معنای دوم گرفته شده و مفهوم سرکشی در آن نهفته است؛ بنابراین، شورشیان و مخالفان حاکم وقت را «خارجی» می نامند.

خوارج در اصطلاح: به گروهی از مخالفان کتاب و سنّت اطلاق می شود که در نبرد صفین علیه امام علی علیه السلام شورش کردند و با عقایدی مخصوص در «حروراء» ساکن شدند و به علت خروجشان بر امام واجب الإطاعه، اسمِ «خوارج» بر آن ها نهاده شد. گروه پرخاش گری که در جنگ صفین، نخست پذیرش حَکَمیت را بر علی علیه السلام ، خلیفه شرعی و قانونی مسلمانان، تحمیل کردند و سپس با وی به مخالفت برخاستند.


برخی از عقاید خوارج: خوارج، حضرت علی علیه السلام را به دلیل پذیرش حکمیت کافر قلمداد نموده و هر فردی را که راضی به این کار بود، از دین بیرون دانستند. آنان خلافت ابوبکر، عمر، نیمه اول خلافت عثمان و تا اواسط حکومت علی علیه السلام (قبل از پذیرش حکمیت) را باور داشتند و معاویه، عمروعاص و ابوموسی اشعری را نیز تکفیر می کردند. پس از حضرت علی علیه السلام با خلفای اموی و عباسی نیز مخالفتی شدید داشتند؛ به خصوص از بنی امیه با دشنام های زشتی یاد کرده، همواره با آنان درگیر بودند.


منابع:


========== ========== ==========

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از رضا زینتی(سروش آذرت)/ 15 شهریور 1935/ سپتامبر 2015)

========== ========== ========== ========== ==========

با تشکر از سایت «دایره المعارف طهور»، و از «مجله رواق اندیشه»، و از علی محمد تاج الدین از سایت «پژوهشکده باقرالعلوم»/ سایت خانه و خاطره/ رضا زینتی(سروش آذرت)/ 15 شهریور 1394/ سپتامبر 2015 میلادی/