با سلام .

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

شهریور، شهریاری، دادگری (کردارنیک ، خشترا)

شهریور ماه 1320 خورشیدی (سپتامبر 1941 میلادی) ، ماه اشغال ایران توسط قوای متفقین

 

کردار نیک/ اسطوره ایزد خشترا

 

جشن های مهرگانی پیآمد شهریور و شهریاری

در فرهنگ و باورهای ایران اوستایی و آهورایی مزدیسنا، "شهریور" از "یزد"های ششگانه و فرشته نگهبان دادگریست و "شهریور" شهریاری فنا ناپذیر کشور جاودانی "اهورامزدا" ست. و "شهریور" روند تکامل و کار و سازندگی است.

 

چهارمین روز هفته در اوستا "شهریور" نام گذاری شده و جشنهای مهرگانی پیآمد "شهریور و شهریاری" و شهریور ماه در کوران رویدادهای تاریخ یکصد سال گذشته ایران و ایرانی، بارها مورد ستایش و تحقیر و تحریف دوست و غریبه قرار گرفته و از جمله این "شهریور"ها ، شهریور 1320 خورشیدی ایرانزمین است.

 

خاطره هایی از شهریور ماه 1320 خورشیدی (سپتامبر 1941 میلادی)/ زمان جنگ جهانی دوم / زمان رضا شاه

شهریورماه 1320 شمسی همزمان با سپتامبر 1941 میلادیست و همانطوریکه میدانیم جنگ جهانی دوم که در اول سپتامبر سال 1939 میلادی و با حمله ارتش آلمان نازی به لهستان شروع شده و در دوم ماه مه (اردیبهشت ماه) سال 1945 میلادی با کاپیتولاسیون (تسلیم شدن یک دولت یا یک شهر یا یک قلعه بدون اما و اگر) ارتش آلمان نازی و بالاخره در نهم ماه مه 1945 میلادی و با دستگیری اعضای دولت نازی، به پایان رسید، گرچه کاپیتولاسیون ژاپن در دوم سپتامبر 1945 میلادی بوقوع پیوسته، آنهم بعد از ویرانی شهرهای "هیروشیما" و "ناوازاکی" در آگوست 1945 میلادی توسط بمب افکنها و بمب اتمی آمریکاییان.

 

ژنرال دوگل 1945 در نرماندی استالین، روزولت، چرچیل در کنفرانس "یآلتا"

روز 25 شهریور 1320 شمسی/ سپتامبر 1941 میلادی

همزمان با سپتامبر (نهمین ماه) 1941 میلادی و زمان جنگ جهانی دوم است. چند ماه پیش "روباه صحرا" ژنرال رومل و ارتش ایتالیا در شمال آفریقا از محاصره شهر استراتژیکی "توبروک" خسته گشته و ناچارأ به غرب آفریقا عقب نشینی کرد. از طرفی دیگر ارتش آلمان به کشور یوگسلاوی سابق دست یافته و فاشیست های کروآسی به قدرت دست یافته اند.

 

تهاجم آلمان به روسیه/ در 22 یونی 1941 میلادی

اما چند ماه پیش و در 22 یونی (ششمین ماه) 1941 میلادی (اول تیرماه 1320)، ارتش آلمان بعد از آمادگی کامل به روسیه تهاجم کرد و پیشروی برق آسایی داشت و جنگ قدرت ها به مرحله خطرناکی رسیده بود و بیطرفی (نظر نداشتن) کشورهای جهان در این جنگ، بی معنی و اجبارأ نظر قدرتها و تمدن های برتر بر آنان بدون چون و چرا (کاپیتولاسیون) تحمیل میشد.

 

رضا شاه به همراه ولیعهد نخست وزیر علی منصور

 

در تیر ماه 1320 شمسی/ یونی 1941 میلادی/ رضا شاه پادشاه ایران / ولیعهد محمد رضا / نخست وزیر علی منصور

بعد از حمله آلمان به شوروی در اول تیرماه 1320 شمسی ، وینستون چرچیل نخست وزیر انگلستان وعده هر گونه کمک و همراهی را به استالین داد و اعلام کرد: تهاجم هیتلر به شوروی مقدمه حمله آلمان به کشور بریتانیای کبیر است. هیتلر امیدوار است پیش از آنکه آمریکا در جنگ مداخله کند انگلستان را از پای درآورد بنابراین خطری که امروز روسیه را تهدید میکند خطر ما و آمریکا نیز هست و ما باید با تمام قوا بکوشیم تا دشمن را از پای در آریم.

 

رضا شاه با آتاتورک روی پل آسیا و اروپا استانبول؛ خرداد 1314 خورشیدی

 

ترکیه قدرتمند، بیطرف در جنگ جهانی دوم

دو روز بعد ترکیه قدرتمند، بیطرفی خود را در جنگ بین آلمان و روسیه بلشویکی اعلام کرد.

 

ایران در تیر ماه 1320 / سپتامبر 1941 میلادی

روز چهارم تیر 1320 (شمسی)، "محمد ساعد" سفیرکبیر ایران در شوروی طی یادداشتی به کمیساریای امور خارجه شوروی بیطرفی کامل دولت ایران را در جنگ بین آلمان و شوروی اعلام داشت. در روز نهم تیرماه 1320 شمسی شوروی سفیر تازه ای بنام "اسمیرنوف" به ایران فرستاد. در همان روزها شایعات زیادی درباره تیره شدن روابط ایران و شوروی انتشار یافته بود و خبر گزاری "فرانسه آزاد" در تبعید در تفسیری اعلام داشت که دولت شوروی به ایران مشکوک است و این کشور (ایران) را مرکزی برای حمله به شوروی می داند. و اسمیرنوف در ملاقات با نخست وزیر علی منصور از بیطرفی ایران اعلام خوشوقتی کرد و افزود: دولت شوروی علاقه دارد که ایران برای کالاهای شوروی که از جنوب ایران وارد میشود اجازه ترانزیت بدهد.

 

روز یازده تیرماه 1320 ، خبرگزاری تاس شوروی اعلام کرد شایعات درباره تیرگی روابط ایران و شوروی صحت ندارد و رسما مورد تکذیب شوروی است. با اینهمه ایران از طرف رسانه های آلمان از یکسو و انگلستان از سوی دیگر مورد حمله شدید تبلیغاتی قرار گرفت. و روزنامه "نیوز کرونیکل" از روزنامه های معروف آن زمان انگلستان "رضا شاه" را بشدت مورد حمله و انتقاد قرار داد و وی را آدمی وقیح و بدگمان و بیرحم و پول پرست خطاب کرد و همزمان مطبوعات آلمان نیز علیه ایران دست به حمله تبلیغاتی زدند. همان روزها شوروی و انگلستان پیمان دوستی امضاء کردند و چرچیل و رییس جمهور آمریکا "فرانکلین روزولت" در اقیانوس اطلس با یکدیگر ملاقات نموده و "منشور آتلانتیک" را که پایه همکاری انگلستان و آمریکا شد به امضا رساندند.

 

روز 28 تیرماه 1320 ، دولتهای شوروی و انگلستان طی یادداشت و "تذکاریه ای" از دولت ایران خواستند نسبت به اخراج آلمانی ها از ایران اقدام کند.

 

مرداد ماه 1320 خورشیدی

روز 3 مردادماه 1320 ، سفیر ایران در مسکو به وزارت امورخارجه ایران گزارش داد، شوروی تحت تاثیر دولت انگلستان خواهان اخراج آلمانیهای مقیم ایران است. و همزمان: ستاد ارتش انگلستان به ژنرال ویول فرمانده قوای نظامی هندوستان دستور داد برای حمله به هدفهای نظامی در تهران نیروی نظامی لازم را به عراق منتقل کند.

 

روز 7 مردادماه 1320 ، دولت ایران به تذکاریه شوروی و انگلستان پاسخ داد و یادآور شد که رفتار اتباع خارجی در ایران تحت مراقبت کامل قرار دارد. روز 10 مردادماه 1320 ، خبرگزاری فرانسه گزارش داد که: ستون پنجم آلمان در ایران و افغانستان در صدد حمله به جمهوریهای قفقاز و هندوستان است. روز 14 مرداد ماه 1320 ، بخشی از لشکر 9 انگلیسی- هندی برای حمله به ایران از طرف جنوب غربی در شهر بصره عراق متمرکز میشود.

 

آنتونی ایدن وزیر امور خارجه انگلستان/ مرداد ماه 1320 / آگوست 1941

روز 15 مردادماه 1320 (آگوست 1941 میلادی)، "آنتونی ایدن" وزیر امورخارجه انگلستان در مجلس عوام (مثل مجلس شورای ملی) آن کشور گفت: وجود عده زیادی متخصصین آلمانی در ایران خطر بزرگی را برای آن کشور (یعنی ایران) بوجود آورده است.

 

روز 25 مردادماه 1320 بار دیگر شوروی و انگلستان از دولت ایران خواهان اخراج اتباع آلمانی شدند.

 

ایران مرکزعمده جنگ در آسیا

روز 27 مردادماه 1320 ، رادیو لندن گفت : 2500 تا 2700 آلمانی در ایران امنیت همسایگان را به خطر انداخته اند و در اوضاع فعلی ، ایران مرکز عمده جنگ در آسیا است. (توضیح : در آن ایام به غیر از آلمانی ها تعدادی کارشناس خارجی از کشورهای دیگر هم در ایران به کار مشغول بودند از جمله : متخصصان انگلیسی که بیشترشان در شرکت نفت کار می کردند به تعداد 2590 نفر، متخصصان و مهندسین آلمانی 690 نفر، اتباع شوروی 390 نفر و در شیلات شمال، اتباع ایتالیایی 310 نفر، اتباع سوییسی 70 نفر، تعدادی اتباع چکسلواکی و یونانی و یوگسلاوی سابق که در مجموع تعدادشان به 6000 نفر می رسید).

 

روز 28 مردادماه 1320 ، رضا شاه در مراسم فارغ التحصیلی بیش از یک هزار افسر در اردوگاه اقدسیه تهران اشاره به حوادث قریب الوقوع کرد و مرخصی یک ماهه افسران این دوره لغو شد. روز31 مردادماه 1320 ، دولت ایران دستور داد: کلیه اتباع آلمانی که به وجودشان احتیاج نیست از ایران خارج شوند.

 

در سپیده دم روز3 شهریورماه 1320 شمسی (آگوست 1941 میلادی)

قوای شوروی از شمال و شرق و نیروهای انگلستان از جنوب و غرب کشور، ایران را مورد حمله زمینی و هوایی و دریایی قرار می دهند. و هم زمان با همان سپیده دم سفیر شوروی "اسمیرنوف" بهمراه "سر ریدر بولارد" سفیر(یا وزیرمختار) انگلیس به خانه نخست وزیر علی منصور رفته و طی یادداشتی حمله و اشغال کشور ایران توسط شوروی و انگلستان را اعلام داشتند.

 

نخست وزیر علی منصور بهمراه جواد عامری کفیل (معاون) وزارت امور خارجه، بلافاصله سوار اتومبیل شده و به کاخ سعدآباد محل کار رضاشاه حرکت کرده و او را از این حمله آگاه کردند. بدستور رضاشاه، در ساعت پنج صبح همه وزیران آماده شدند و هیات دولت جلسه فوق العاده تشکیل داد و موضوع حمله به ایران و نقض بیطرفی کشور را در حضور شاه مورد بحث قرار داد و راه حلهایی به تصویب رسید.

 

در روز دوشنبه 3 شهریور 1320

شهرهای بی دفاع شمال و جنوب بوسیله هواپیماهای روسیه و انگلستان بمباران شدند. در این حمله شدید خسارت سنگینی به نیروی دریایی ایران وارد شد و "دریادار بایندر" فرمانده نیروی دریایی و ناخدا نقدی رییس ستاد و عده ای از افسران و صاحب منصبان به شهادت رسیدند و ناوهای ایران طعمه آتش و غرق شدند و بمباران شهرها همچنان ادامه یافت.

 

سیاست آمریکا و روزولت/ قبل از دوشنبه 3 شهریور 1320 / آگوست 1941

کشور آمریکا در هنگامه جنگ جهانی دوم و تا دسامبر 1941 میلادی (آذر 1320) هنوز وارد جنگ نشده و بیشتر بعنوان تماشاگر نگران صحنه های جنگ در اروپا و شمال آفریقا و جزایر پاسیفیک بود. روزولت رییس جمهور آمریکا درباره اشغالگریهای دولتین آلمان و شوروی ، در نطقی برای ملت آمریکا ، سیاست آمریکا را چنین تشریح کرد :

 

"اگر کشورهای دیکتاتوری سیادت بر دریاها را به دست بیاورند از امکانات خود برای حمله به آمریکا استفاده خواهند کرد و به وعده های هیتلر درباره صلح و آرامش نمی توان اعتماد کرد. این مرد تاکنون تمامی پیمانهایی را که با کشورهای بزرگ بسته، شکسته است. در مورد کشورهای کوچک هر وقت حمله می کند بهانه اش آن است که اگر به این کشور حمله نمی کرد، کشورهای دیگر به آن حمله می کردند و دیدیم که بعد از تصرف کشورهای نروژ، دانمارک، بلژیک و هلند، کشور بلژیک را برای حمله به فرانسه و انگلیس مورد استفاده قرار داد. به این ترتیب یک روز ممکن است یکی از کشورهای آمریکایی را گرفته و از آنجا آمریکا را مورد حمله قرار دهد".

 

پریزیدنت آمریکا در این نطق خود جایگاه آمریکا را در این جنگ مشخص میکرد و تا آنموقع آمریکا وارد جنگ نشده بود و برای رضایت مردم آمریکا به شرکت در این جنگ احتیاج به دلایلی بزرگتر داشت تا اینکه در روز 7 دسامبر 1941 (16 آذر 1320 خورشیدی و درست سه ماه و ده روز بعد از اشغال ایران) کشور ژاپن با حمله ای غافلگیرانه به بندر "پرل هاربر" و غرق کردن کشتی های جنگی آمریکایی و بمباران شهر و مردم به آمریکا اعلان جنگ داد و این بهترین دلیل بود برای رضایت ملت آمریکا و وارد شدن آمریکا به جنگ بود.

 

ایران دوشنبه 3 شهریور ماه سال 1320/ به نقل از خاطرات سیاسی مهدی فرخ (معتصم السلطنه)

"... با نخستین گلوله های توپ در مرزهای ایران، کشور ما بدون آنکه بخواهد یا انتظار داشته باشد، با یک حرکت سریع به دوره جدیدی از حیات سیاسی خود پرتاب شد. در این حرکت انتقالی و پیش بینی نشده، دو طبقه با کیفیتی متفاوت چندان که لازمه کار بود از رویدادهای زمان خویش آگاه نبودند: نه ملت ایران می دانست که در پشت دیوارهای کشور چه میگذرد و نه چنانکه شایسته بود شاه را در جریان صحیح مسایل روز قرار داده بودند. برای آنکه این ادعا را بثبوت برسانیم بهتر است نظر محافل خارجی را در آن لحظات بررسی کنیم.

 

چند لحظه پس از آنکه شاه از هجوم سربازان متفقین به مرزهای شمالی و جنوبی ایران مطلع می گردد، سفرای شوروی و انگلستان را به دربار احضار کرده و در مورد دلیل هجوم و ایجاد مخاصمه از آنان توضیح می خواهد. در گزارشی که "دریفوس" سفیر آمریکا در ایران برای وزارت امور خارجه کشور خویش در مورد این ملاقات تهیه کرده بود از قول "سر ریدر بولارد" سفیرانگلیس در ایران می نویسد: امروز همکار من آقای بولارد ضمن تبادل نظری که در مورد وضع سیاسی ایران با من داشت صریحا افشاء نمود: در شرفیابی صبح امروز او دریافته است که شاه ایران ابدا در جریان مسایل حاد روز قرار نگرفته است و دولت ایران یادداشتها و اعتراض های مکرر ما را در نزد شاه بی اهمیت جلوه داده و حادثه صبح امروز را نمی توانست باور کند.

 

این ناباوری در میان توده مردم با حیرت و وحشت توام بود. روز دوشنبه سوم شهریورماه ناگهان رادیو تهران خبر داد که: نیروهای انگلیس و روس از شمال و جنوب به ایران حمله نموده و از صبح مشغول پیشروی هستند. نیروی دریایی انگلیس به بندر شاهپور و بندر خرمشهر حمله برده و مقاومت نیروی دریایی ایران را درهم شکسته و پس از گلوله باران کردن مناطق مزبور آنجا را متصرف شدند و نیروی زمینی انگلیس از خانقین گذشته بطرف قصرشیرین پیشروی می کنند. نیروی زمینی روس نیز از جلفا به طرف تبریز در حرکت است و نیروی هوایی روسیه اکثر بنادر شمال را بمباران کرده است.

 

صبح دوشنبه سوم شهریور جلسه هیات دولت در حضور اعلیاحضرت فقید به جهت بررسی اوضاع و اتخاذ تصمیم تشکیل یافت. کلیه وزراء از ساعت هفت صبح یکی پس از دیگری با رنگهای پریده در آن جلسه مهم حاضر شدند. شاه با نگرانی به منصورالملک (علی منصور) رییس دولت وقت گفت : آقایان از جریانات امروز مطلع شده اند؟ وزراء با ناراحتی عرض کردند : بله. شاه گفت : چه فکری به خاطر شما میرسد؟ مصلحت کشور در چیست؟ جنگ کنیم یا آنکه تسلیم نظرات آنان شویم؟ که سرها به زمین دوخته شد و کسی چیزی نگفت. شاه در حالیکه یک یک اعضای کابینه را از نظر می گذراندند گفتند: آنها جز با من با کسی کاری ندارند. من سدّ راه آنان شده ام تا حالا هر چه بهانه گرفته اند انجام داده ایم. اما حالا می خواهند خاک کشور ما را وسیله حمل و نقل محمولات جنگی خودشان بکنند. من به آنها پیغام داده ام که قبول می کنم اما به یک شرط و آن اینکه با ما مثل بازرگان رفتار بشود اما آنها قبول نکردند. من تصمیم گرفته ام استعفا بدهم و سلطنت را به ولیعهد واگذار کرده. شاید به این طریق آنها دست از جنگ و خونریزی بردارند.

 

سپس شاه به وزراء دستور دادند که هر چه زودتر خبر این واقعه را به نمایندگان مجلس شورای ملی برسانند و بدین ترتیب در ساعت سه و سی دقیقه بعد از ظهر روز سوم شهریور ماه نمایندگان مجلس شورای ملی نیز توسط نخست وزیر وقت آقای علی منصور از فاجعه یورش مطلع شدند...".

 

بعد از رفتن وزراء رضاشاه چند دستور صادر کرد. نخست از میان امیران مورد اعتماد و تحصیل کرده چند نفر را به عضویت ستاد عالی جنگ انتخاب کرد تا زیر نظر خودش که فرمانده کل قوا بود تصمیماتی مربوط به جنگ بگیرند.

 

تعدادی از اعضای ستاد عالی جنگ اینان بودند :

- امیر لشکر عزیزالله ضرغامی رییس ستاد ارتش،

- سرلشکر احمد نخجوان کفیل وزارت جنگ،

- سرلشکر کریم بوذرجمهری فرمانده لشکر اول تهران،

- سرلشکر مرتضی یزدان پناه رییس دانشکده افسری،

- سرتیپ علی ریاضی رییس رکن دوم ستاد ارتش (اطلاعات ارتش)،

- سرتیپ احمد خسروانی فرمانده نیروی هوایی.

 

نخستین تصمیم ستاد عالی جنگ عبارت بود از :

 

- اعزام تعداد زیادی سرباز با تجهیزات کامل به حوالی کرج و موضع گیری در برابر حملات زمینی مهاجمان و فرستادن مقدار زیادی اسلحه و مهمات به مقصد لشگرهای شمال و جنوب و غرب.

- فراخواندن چهار دوره از سربازان احتیاط به خدمت و جمع آوری تازه ترین خبرهای جبهه های جنگ

- محل ستاد عالی جنگ نیز باشگاه افسران تعیین شد.

 

ایران سه شنبه 4 شهریور ماه 1320 / اعلامیه شماره یک ارتش

صبح روز سه شنبه چهارم شهریورماه اعلامیه شماره یک ارتش منتشر شد. دراین اعلامیه که با توجه به گزارش های رسیده از شهرهای مرزی و اخبار منابع خارجی تهیه شده بود تجاوز انگلستان و شوروی به ایران تصریح شده و در آن آمده بود که شوروی ها به بمباران شهرهای بی دفاع تبریز ، ارومیه ، اردبیل ، خوی ، میاندوآب ، مهاباد و رشت پرداختند .انگلستان هم اهواز و بنادر جنوب و ناوهای ایران را گلوله باران کرده است. حمله زمینی در کلیه نقاط مرزی با قوای موتوریزه انجام شده اما قوای متجاوز درهر نقطه که با ارتش شاهنشاهی مواجه شده اند، تصادم و زدوخوردی روی داده است. در آخراین اعلامیه آمده بود که مردم در تهران و شهرستان ها به مراکز نظامی مراجعه کرده، تقاضای نام نویسی به منظور اعزام به جبهه ها را مینمایند . همینکه اعلامیه یک ارتش از رادیو پخش شد عده ای از جوانان رشت و تهران و شهرهای دیگر به مراکز نظامی مراجعه کرده و داوطلب شده بودند تا عازم جبهه شوند.

 

اما اعلامیه شماره یک ارتش در چهارم شهریور ماه 1320 ، اعلامیه شماره دومی را در پی نداشت تا ارتش احتیاجی به داوطلبان جوان و نوجوان داشته باشد.

 

ایران سه شنبه 4 شهریور ماه 1320 / به نقل از خاطرات سیاسی مهدی فرخ (معتصم السلطنه)

شهادت سرتیپ غلامعلی بایندر فرمانده نیروی دریایی ایران

"... روز چهارم شهریور در حالیکه نیروهای انگلیسی بطرف مناطق نفت خیز ایران به سرعت در حرکت بودند و در حالی که با حملات پیاپی آنها نیروی دریایی جوان ایران فلج شده و سرتیپ غلامعلی بایندر فرمانده نیروی دریایی ایران در خلیج فارس شهید شده بود و در حالیکه شهرهای تبریز و رضاییه و میانه و خوی و مراغه و بندر زیبای پهلوی زیر بمب های آتش زای نیروی هوایی شوروی یکی پس از دیگری آسیب دیده یا منهدم میگردید، هیات دولت به دستور اعلیاحضرت فقید به وزارت جنگ رفته بودند تا در جلسه شورای عالی جنگ شرکت کرده تصمیم بگیرند که آیا ارتش ایران می تواند بر علیه متجاوزین وارد جنگ شود یا خیر؟ در جلسه عده زیادی از امرای ارتش و فرماندهان لشکرها حضور داشتند ... به محض آنکه چند تن از وزراء لب گشودند و گفتند که: ما از امور جنگ و مهمات اطلاعی نداریم و نمی دانیم بنیه ارتش ایران برای ورود به جنگی که انتهایش بر ما مجهول است تا چه اندازه است، آیا ارتش ایران میتواند در مقابل تجاوزات نیروهای عظیم متفقین مقاومت کرده و آنان را عقب بنشاند یا نه؟ اکثر امرای ارتش با غرور غریبی که وزراء را به شدت تحت تاثیر قرار داد، فریاد کشیدند: ما برای جنگ آماده هستیم و بادشمنان جنگ خواهیم کرد! وزراء با حیرت و تعجب گفتند: اگر واقعا ارتش ایران بتواند عملا وارد جنگ شود و پیشروی متجاوزین را سد نماید، دولت از آقایان پشتیبانی خواهد کرد. در این هنگام ناگهان دو افسر جوان بدون مقدمه از جا بلند شده و برخلاف سایر امرای ارتش شروع به صحبت کردند. این دو افسر یکی مرحوم رزم آرا ، سرتیپ آن روزگار و دیگری سرتیپ عبدالله هدایت (ارتشبد بعدی) بودند. این هر دو در میان بهت و سکوت حاضرین استدلال کردند که ارتش ایران قادر نیست با نیروهای عظیم و مجهز متفقین وارد جنگ شود، زیرا نه فقط وسایل موتوری برای حرکت نیروها موجود نیست بلکه حتی آذوقه برای پنج روز در انبارهای ارتش وجود ندارد! بیانات عریان و بیباکانه این دو افسر تحصیل کرده ناگهان روح مذاکرات امرای ارتش و دولتیان را عوض کرد و همه آنهایی که معتقد بودند بایستی علیه متجاوزین وارد جنگ شد دفعتا سکوت اختیار نمودند. پس از آنکه هیات وزراء از جلسه شورای عالی جنگ مراجعت کردند ، این توافق بطور ضمنی بین آنان بوجود آمد که بهتر است خبر جلسه را به عرض شاه رسانده وبار دیگر مذاکرات از طریق دیپلماسی ادامه پیدا نماید. اما لازمه این کار دست کم این بود که دولت عوض شود ، زیرا درست در زمان دولت علی منصور بود که اخراج آلمانی ها مقیم ایران را ، دولت یک نوع توهین ودخالت در امور داخلی و سیاسی مملکت از طرف متفقین تلقی میکرد وبه هیچ نحو ظاهرا حاضر نبود نظریات متفقین را در مورد خروج آلمانیها از ایران و واگذار کردن راه های ایران برای عبور مهمات به مقصد شوروی قبول نماید. و اگرچه بعدها همین دولت (دولت علی منصور) نرم شده و برای سفارت انگلیس پیغام می فرستد که تقریبا دسته های چند نفری آلمانی های مقیم ایران به طرف ترکیه کوچ داده خواهند شد ، اما دیگر نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود و ظاهرا تشخیص داده شده بود که برای قبول بعضی از نظریات متفقین و ادامه مذاکرات از طریق دیپلماسی بایستی دولت دیگری روی کاربیاید تا شاید خون مردم بیگناه در این معرکه بی دلیل ریخته نشود. وقتی این نظریه به عرض شاه رسید و وقتی عده ای از مصلحین به عرض شاه رساندند که اختلاف مقامات متفقین با دولت ایران آن است که بعضی از نظریات آنان را(متفقین را) در شدیدترین لحظات جنگ دوم جهانی قبول نکرده است، و حال اگر دولت دیگری روی کار بیاید و سریعا با مقامات مزبور مذاکرات را شروع کند حتما جنگ و جدال خاتمه پیدا خواهد کرد. این دلیل (دولت جدید و نخست وزیر جدید) باعث شد که شاه مردد مانده و استعفای خود را بطور موقت فراموش نماید".

 

نخست وزیری محمد علی فروغی/ 5 شهریور ماه 1320 / به نقل از خاطرات محسن فروغی فرزند محمد علی فروغی

سال 1319 / سال تأسیس فرستنده رادیویی ایران

"تا شهریور 1320 زندگی ما دور از غوغای سیاست به آرامی میگذشت... یکسالی بود که فرستنده رادیویی در ایران تاسیس شده بود و روزانه چند ساعتی برنامه داشت. ولی ما سعی می کردیم فرستنده های خارجی را بگیریم تا از اخبار جنگ بین المللی مطلع شویم... پدرم گذشته از تسلط به زبانهای فرانسه ، انگلیسی و عربی ، زبانهای دیگر... و زبانهای ترُکی و آلمانی را خوب می فهمید. با وجود پیشرفتهای برق آسای آلمان، پدرم معتقد بود پایان جنگ به نفع متفقین خواهد بود. هم چنین او عقیده داشت : بی طرفی ایران حفظ نخواهد شد زیرا به راه های ایران از نظر سوق الجیشی احتیاج است. از ابتدای سال 1320 ، پدرم جسته گریخته حمله به ایران را پیش بینی میکرد و عقیده داشت: اگر ایران راه به متفقین ندهد آنها به زور وارد ایران خواهند شد. در همان ایام چند بار محمود جم وزیر دربار و شکوه الملک رییس دفتر مخصوص رضاشاه به منزل ما آمدند. در ظاهر دیدار دوستانه بود ولی در باطن رضاشاه آنها را میفرستاد تا از نظریات پدرم در باب جنگ مطلع شود. تا اینکه شهریور 1320 فرا رسید و روز سوم از شمال و جنوب به کشور ما حمله شد و جمعی از سربازان و افسران و مردم شهرها کشته شدند و ظرف 48 ساعت شیرازه کشور فرو ریخت. روزهای سوم و چهارم (دوشنبه و سه شنبه) اخبار ناگواری به گوش میرسید. از بمباران شهرها و انهدام سربازخانه ها و فرار فرماندهان داستانها شنیده میشد. روز پنجم شهریور طبق معمول از خواب برخاستیم. پدرم بیمار بود. دکتر سعید مالک بود که مداوای پدرم تحت نظر او انجام میگرفت... او خبر داد که تمام دکاکین تعطیل است و مردم به خارج شهر فرار می کنند. حدود ساعت 9 بامداد تلفن منزل به صدا درآمد. مخاطب صدای مرا شناخت و گفت : محسن خان شما هستید؟ متوجه شدم طرف مکالمه کسی جز نصرالله انتظام رییس تشریفات دربار نیست. بین خانواده ما و انتظام از قدیم دوستی و مودت داشت... انتظام گفت: به بابا بگویید بعد از ظهر ساعت چهار در قصر سعدآباد شرفیاب شوند. احضار شده اند... به اتاق پدرم رفتم و ایشان را از جریان امر آگاه کردم. در آن تاریخ اتومبیل نداشتیم. دستور دادند وسیله نقلیه فراهم شود. لقمان الملک (دکتر سعید مالک) مداخله کرد و گفت اطلاع بدهید حال مزاجی ایشان مساعد برای حرکت نیست ، ولی پدرم اعتنا نکرد... در منزل ما بحث بر سر احضار پدر بود. ایشان معتقد بود برای مشورت و گره گشایی از کارها دعوت شده اند. یک ساعت قبل از موعد ، آقای انتظام... در منزل ما حاضر شد و اضافه کرد: شاه دستور داده اند شخصا خدمت برسم ... وقتی پدرم به اتفاق انتظام و محمود (برادر کوچکترم که مونس و منشی ایشان بود) به سوی کاخ سعدآباد حرکت میکنند از انتظام می پرسند: شاه تنها هستند؟ انتظام میگوید : خیر، جلسه هیات وزیران تشکیل یافته ، گویا آقای منصور نخست وزیر، از کار کناره گیری کرده اند و اعلیاحضرت در این موقع بحرانی هیچکسی را بهتر از جنابعالی برای حل مشکلات ندارند... حضرتعالی را برای ریاست دولت دعوت کرده اند... دروازه کاخ سعدآباد را به روی ایشان می گشایند. این باز شدن در سعدآباد برای اولین بار بود، زیرا غیر از اتومبیل شاه و ملکه و ولیعهد هیچ اتومبیلی نمی بایستی داخل سعدآباد می شد. انتظام افزوده بود: چون اعلیاحضرت از کسالت شما با خبر بودند دستور دادند اتومبیل حامل جنابعالی تا جلوی ساختمان بیاید. پدرم بعد از نخست وزیری دوم خود، هرگز شاه را ملاقات نکرده بود. او را به مراسم رسمی دعوت نمی کردند یا خود به معاذیری از قبول دعوت طفره می رفت. شاه به محض دیدن ایشان با لبخندی می گوید: نه ، فروغی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیر نشده است؟ آنگاه او را سمت راست خود که معمولا جای نخست وزیر بود می نشاند .. و می گوید : آقای فروغی ، با وجودیکه اعلام بی طرفی کرده بودیم، آنها ناجوانمردانه به ما شبیخون زدند. همه گونه آمادگی برای همکاری با آنها را داشتیم ولی برخلاف تمام مقررات بین المللی به ما حمله کردند و حاصل زحمات چندین سال من و شما را بر باد دادند. حال باید فکری بکنیم که این آتش خاموش شود. امروز آقای منصور استعفای خود را تقدیم کرد و معتقد بود روس و انگلیس حاضر به مذاکره با ایشان نیستند. پس از استعفای او بعضی از وزیران عقیده دارند در حال حاضر هیچ کس بهتر از شما برای نخست وزیری نیست. آنگاه به شکوه رییس دفتر مخصوص دستور میدهد فورا فرمان نخست وزیری پدرم را صادر کند تا آن را توشیح نماید. بعد رضا شاه ادامه میدهد: با همین وزرا کار کنید چون واقف به امور جاری و گذشته هستند. نهایت چون سهیلی زبان هر دوی آنها (روس وانگلیس) را میفهمد برود به وزارت امور خارجه و عامری هم جای سهیلی در وزارت کشور بنشیند. در همان جلسه هیات وزیران ، مذاکرات آغاز میشود و شاه تاکید میکند که تشریفات ظاهری را فورا انجام دهند و مذاکره با دو سفارتخانه را آغاز نمایند... برای جلوگیری از خونریزی و خرابی تصمیم به ترک مخاصمه گرفته میشود. در همان وقت، سرلشگر ضرغامی که ستاد جنگ تشکیل داده بود احضار میشود و دستور ترک مخاصمه به وی ابلاغ میگردد تا او به کلیه لشکرها و پادگانها ابلاغ نماید. همان روز موضوع ترک مخاصمه از طریق وزارت امور خارجه به دو سفارتخانه اعلام میشود ولی آنها قبول آن را موکول به نامه رسمی میکنند. توقف پدرم در دربار بیش از سه ساعت طول کشید... بطورغیر رسمی اخباری میرسید مبنی براین که پدرم نخست وزیر شده است... بعد از یک ساعت از رفتن پدرم ، رییس خبرگزاری رویتر به منزل تلفن کرد و اطلاع داد که فروغی نخست وزیر خواهد شد و همکاران او وزیران سابق هستند. در غیاب پدرم مرتب به منزل تلفن میشد و هر کسی میخواست به نحوی اخباری به دست بیاورد. اولین دوستی که برای تبریک و تهنیت به خانه ما وارد شد دکترعیسی صدیق بود. او در آن تاریخ ریاست کل انتشارات و تبلیغات را که ظاهرا جزو وزارت فرهنگ بود ولی رییس آن مستقلا کار میکرد برعهده داشت. در سال 1319 وقتی اداره انتشارات و تبلیغات تشکیل یافت ریاست شورای عالی آن به پدرم تفویض شد و از آن رو دکتر صدیق در خانه ما رفت و آمد داشت. آنروز برای تبریک و تهیه خبر و پخش آن در رادیو و مطبوعات آمد. پس از او به ترتیب عباس مسعودی نماینده مجلس و مدیر روزنامه "اطلاعات"، مجید موقر مدیر روزنامه "ایران" و وکیل مجلس ، شکرالله صفوی مدیر روزنامه "کوشش" و نماینده مجلس، احمد ملکی مدیر روزنامه "ستاره" در منزل ما حضور داشتند... و هر کدام خبرهای وحشتناکی از شهرهای جنوبی و شمالی به ما دادند. در همان جلسه مطلع شدیم فرمانده نیروی دریایی و چند افسر و سرباز بر اثر حمله انگلیسیها به شهادت رسیده اند و بیشتر شهرهای شمالی بمباران شده و قوای روس و انگلیس به سوی تهران در حرکت هستند. در غیاب پدرم آقای حاج محتشم السلطنه اسفندیاری رییس مجلس شورای ملی تلفن کرد و به وی اطلاع دادیم . پس از مراجعت پدر با ایشان مذاکره خواهند نمود ولی مع الوصف هریک ربع ساعت یک بار تلفن میکرد... در مدت سه سالی که از اروپا باز گشته بودم و در منزل پدرم زندگی میکردم ایشان نه به منزل ما آمده و نه با تلفن با پدرم صحبت کرده بود... بعد از استبداد صغیر (زمان محمد علیشاه قاجار) پدرم و اسفندیاری با هم در کابینه ها شرکت داشتند (زمان رضاشاه) و وزارتخانه های عدلیه و مالیه غالبا بین آنها تعویض میشد. پدرم ساعت هشت شب به خانه بازگشت. همه دور او جمع شدیم. فوق الغاده خسته و ناتوان به نظر میرسید. به سختی قادر به تکلم بود با جملات کوتاهی بیان داشت که مامور تشکیل دولت شده و باید مشکلاتی را که در این چند روزه برای کشور پیش آمده حل کند. دکتر صدیق اظهارات پدرم را یادداشت میکرد. پدرم فرمودند: زحمت شما را کم کرده ام در راه چون بیکار بودم چیزی تهیه شده است. همین خبر رادیو باشد و مطبوعات هم منتشر کنند. فعلا زاید بر آن را مصلحت نمیدانم. همان روز دو خط تلفن ، یکی از دربار و یکی از وزارت امورخارجه در منزل ما نصب شد تا نخست وزیر بهتر بتواند با شاه و وزارت خارجه در تماس باشد. سر میز شام عموجان خطاب به پدرم گفتند: شما با کسالتی که دارید و از طرفی شش سال خانه نشین بودید، چگونه حاضر به همکاری شدید؟ پدرم در پاسخ برادرش با ملایمت فرمود: امروز وطن به وجود من احتیاج دارد. چطور از زیر بار این مسولیت شانه خالی کنم ، ولو به قیمت جانم تمام شود".

 

نخست وزیر محمد علی فروغی سفیر مختار انگلستان در ایران- سر ایدر بولارد

 

مختصری از احوالات نخست وزیر محمد علی فروغی

درباره محمد علی فروغی نوشته اند : ذکاء الملک - محمد علی فروغی سیاستمداری با تجربه ، مردی ادیب و فیلسوف بود که در مجموع سه بار در زمان رضا شاه نخست وزیر ایران شد.

 

1- اولین نخست وزیری او به هنگام خلع "احمد شاه قاجار" ، آخرین شاه ترکی قاجاری ایران و رسیدن رضاخان به سلطنت بود.

2- سپس از شهریور1312 تا اواخر 1314 برای دومین بار نخست وزیر ایران شد.

3- و سومین بار از پنج شهریور 1320 تا 18 اسفند 1320 خورشیدی.

 

همچنین نوشته اند : محمد علی فروغی با توجه به بیماری و سن بالا و کدورتی (!؟) که از بابت اعدام پدر دامادش "محمد ولی اسدی" و زندانی شدن دامادش به وسیله رضا شاه در آذر 1314 (بخاطر واقعه مسجد گوهر شاد مشهد)، ابتدا پیشنهاد رضا شاه را نپذیرفت (!؟) ولی چون وضع کشور را آشفته دید ، سمت نخست وزیری را در پنج شهریور 1320 پذیرفت".

 

محسن صدر یا صدر الاشراف بجای داور وزیر عدلیه (دادگستری)

 

محمد ولی اسدی پدر داماد محمد علی فروغی/ واقعه مسجد گوهرشاد مشهد

در خاطرات صدر الاشراف (محسن صدر) وزیر دادگستری وقت نوشته شده که :

 

"... بعد از اجتماعاتی که در پشتیبانی حاج آقا حسین قمی (مرجع تقلید وقت) بر ضد اقدامات دولت به تبدیل کلاه و رفع حجاب تشکیل یافت (رفع حجاب در 17 دی 1314 و بعد از این واقعه به تصویب رسید) و منتهی به آمدن حاج آقا حسین برای مذاکره حضوری با شاه (رضا شاه) گردید و اهالی مشهد شنیدند که از طرف شاه و دولت اعتنایی به حاج آقا حسین نشده و به او توهین کرده اند مردم در مسجد گوهرشاد جمع شده و در اینموقع آخوندی به نام شیخ بهلول از مریدان حاج آقا حسین که به زهد و تقوی معروف بود از گناباد به مشهد وارد شد و در مسجد گوهرشاد مردم را به مقاومت در برابر دولت تشجیع میکرد... شهربانی اوضاع را به مرکز تلگراف و امر به گرفتن و تبعید شیخ بهلول صادر شد ولی مقاومت مردم مانع شده است که شهربانی بتواند او را دستگیر کند و چون تنظیمات داخل صحن با نیابت تولیت است، ولی اسدی (محمد ولی اسدی پدر داماد محمد علی فروغی) که در آن موقع نایب التولیه بود عصر روز بعد از ورود بهلول که روز 19 تیرماه سال 1314 بوده ، شیخ بهلول را در کشیک خانه آستانه توقیف کرد ولی مردم به زور او را از کشیک خانه بیرون آورده به منبر بردند... و شب را در مسجد ماندند. صبح روز بعد که جمعه بوده مردم شهر برای حمایت متحصنین به مسجد هجوم کرده و شهربانی از عهده جلوگیری بر نیآمده ، عده ای از نظامیان به کمک شهربانی مسجد را محاصره و از ورود مردم به صحن مطهر جلوگیری نمودند... و از طرف نظامیان تیراندازی شروع شده و جمعیتی کشته و زخمی شدند... البته اغراض خصوصی هم که همیشه در اینگونه مواقع دخالت دارد عده ای از علما و مردم را متهم کرده... و در گزارشاتی که از شهربانی و نظامیها به مرکز میرسیده ، بعضی آقای اسدی را متهم به دخالت در این واقعه کردند. من (صدرالاشراف یا محسن صدر) در باب اسدی خیلی مختلف شنیده ام. بعضی معتقدند که او هم بلوا را تقویت میکرده و دهاتیهای اطراف (قبلا مردم مشهد نوشته شده) که به شهر آمده بودند به تحریک اسدی بوده و بعضی دیگر به خلاف آن معتقد بودند ولی آنچه مسلم بود اسدی راضی به این پیآمد (واقعه) نبود... شاید تلگرافات او به دربار، که میخواسته کار به خونریزی نکشد و جنبه ارفاقی داشته ، اسباب سوءظن شاه به او شده است. بعد از این واقعه سرهنگ نوایی به ریاست شهربانی خراسان منصوب شده و ماموریت او برای تحقیق از محرکین بوده و بعد از ورود او عده ای از اهالی از جمله آقازاده پسر آخوند ملا کاظم خراسانی معروف که متنفذ مطلق خراسان بود و از جمله اسدی (نایب التولیه آستان قدس رضوی و پدر داماد محمد علی فروغی) را توقیف کردند. سپس آقازاده را تحت الحفظ به تهران آوردند و اشخاصی را که از قرار اظهار بعضی، مختاری رییس کل شهربانی با او غرض و عداوتی داشته محاکمه نظامی صحرایی کرده اعدام کردند. شنیدم از دهاتی ها اطراف با زجر و فشار اقرار گرفته اند که اسدی محرک آنها به آمدن مشهد در روز واقعه بوده و نیز شنیدم با وضع فجیع و زجر زیاد از خود اسدی هم اقرار گرفته بودند... اعدام اسدی در سن 57 سالگی در 29 آذر ماه 1314 خورشیدی بود ... و در رعب و وحشت مردم تاثیر داشت و مردم دانستند که قرب (نزدیکی) به شاه در مقام غضب او یا پیشرفت مقصود او هیچ گونه تاثیری ندارد... ".

 

نخست وزیری محمد علی فروغی از شهریور 1312 تا 1314 خورشیدی؛

از راست : علی منصور وزیر راه ، فروغی رییس الوزراء (نخست وزیر) ، بیات رییس کل کشاورزی ، داور وزیر مالیه ، محمود جم وزیر داخله.

 

ایران روز پنج شنبه و جمعه 6 و 7 شهریور ماه 1320

در 6 شهریورماه، محمد علی فروغی کابینه خود را به مجلس شورای ملی معرفی کرد. وزراء همان وزراء کابینه علی منصور بودند فقط علی سهیلی بجای جواد عامری به وزارت خارجه رفت و جواد عامری به وزارت کشور. نخست وزیر فروغی از همان روز با سفیران شوروی و انگلستان وارد مذاکره شد. ترک مخاصمه که اولین درخواست متفقین بود و از همان روز دوم جنگ توسط ایرانیان اجرا شده بود به دستور فروغی رسما از سوی دولت اعلام شد. در مقابل فروغی از متفقین خواست که از حمله به تهران خودداری کنند و در امور مختلف به مذاکره بپردازند.

 

محمد علی فروغی با نطقهای خود در مجلس و در رادیو و با انتشار آنها در مطبوعات، آرامش را تا اندازه ای در جامعه برقرار کرد. او با گفتن این جمله که "میآیند و میروند و با کسی کاری ندارند" و با انتخاب سپهبد احمد امیراحمدی، تنها سپهبد ایران و مقتدرترین نظامی بعد از رضاشاه به فرمانداری نظامی تهران کاری کرد تا مردم احساس امنیت کنند. سپهبد امیراحمدی در اولین اعلامیه خود به مغازه دارها دستور داد مغازه ها را باز کنند و سایر مواد شدید فرمانداری نظامی را به رخ چپاولگران کشید که خطاکاران به مجازات خواهند رسید.

 

در 7 شهریورماه ، فروغی به کارها مسلط شده و رضا شاه تصمیم گرفت به اوضاع پایتخت و امنیتش سر و سامان دهد. او دو لشکر کامل از سربازان و افسران جوان و امیران را در تهران داشت که در روز اول جنگ عده ای از آنان را به حومه تهران و به کرج فرستاده بود. دستور داد این سربازان به سربازخانه های پایتخت برگردند ، برای برقراری امنیت تهران. ارتش در تهران یک نیروی پنجاه هزار نفری بود. از زرهی و هوایی و ژاندارمری و پلیس و افسران و امیران تحصیل کرده ، حتی در خارج از کشور.

 

رضا شاه خواهان جنگ نبود ولی میخواست با متفقین معامله کند. متفقین راه میخواستند و جاده و راه آهن برای ارسال اسلحه و مهمات و مواد غذای به روسیه و تضمین امنیت این راه ها از طرف دولت ایران! و رضا شاه و دولت ایران حق ترانزیتی این راه ها را میخواستند ، اما متفقین زیرک تر از آنچه که او می پنداشت، بودند.

 

ایران روز شنبه 8 شهریور ماه 1320 / خدمت نظام وظیفه در کشور موقوف

در این روز"شورای عالی جنگ" یا ستاد جنگ جلسه ای تشکیل داده که کلیه فرماندهان و امرای عالی رتبه شرکت داشتند. در این جلسه به اتفاق آرا تصویب کردند که: خدمت نظام وظیفه در کشور موقوف گردد و پیشنهاد میشود در آینده برای ارتش تعداد 30 هزار نفر سرباز داوطلب استخدام شود. در این روز از طرف ستاد جنگ یا شورای عالی جنگ به کلیه ارتشیان لشکرهای یک و دو مرکز مرخصی داده میشود.

 

ایران روز یکشنبه 9 شهریور ماه 1320

عباس مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات در زمان رضاشاه و پسرش ، در رابطه با روز یکشنبه 9 شهریور 1320 در کتاب "اطلاعات ربع قرن" درباره بیست و پنج سال تاریخ ایران درباره "انحلال ارتش در هشتم شهریور" و گزارش این واقعه به رضا شاه و روز یکشنبه نهم شهریور 1320 چنین نوشته : "آن روز صبح رضا شاه با ولیعهد در یکی از خیابانهای کاخ سعدآباد قدم میزد و فوق العاده افسرده و متاثر به نظر میرسید. گزارش شورای عالی جنگ به او داده شده بود. پیشنهاد "موقوف شدن نظام وظیفه" در حقیقت انحلال ارتش ایران بود... شاه دستور داد امضاء کنندگان پیشنهاد به سعدآباد احضار شوند و همینکه همه جمع شدند شاه در حالیکه ولیعهد نیز همراه او بود به افسران نزدیک شد و پرسید: علت این پیشنهاد چه بود و برای چه آن را امضاء کرده اید؟ افسران از چگونگی برخورد شاه... و شدت خشم او بر خود لرزیدند و نتوانستند جواب قانع کننده ای بدهند. هر یک زیر لب چیزی می گفتند و بر عصبانیت شاه بیشتر شد. بالاخره شاه بنای خشونت را گذاشت و حتی دو سه نفر از آنها از ضربات شمشیر، که از کمر یکی از امیران باز کرده بود ، بی نصیب نماندند (آقای عباس مسعودی آن روز در کاخ سعد آباد نبودند بلکه از دیگران شنیده اند که در کاخ سعد آباد چه گذشته) و کار بالا گرفت. یکی از افسران گفت: والاحضرت چنین اظهار نظر فرمودند (یعنی ولیعهد رضا شاه و پسرش محمد رضا پهلوی). شاه بیشتر عصبانی شد. رو به پیشخدمت فریاد زد: هفت تیر بیآورید... وحشت و اضطراب سراپای همه را فرا گرفت... کسی نمیدانست اگر هفت تیر برسد چه کسی هدف قرار خواهد گرفت. شاه مکرر می گفت: خیانت... خیانت... این پیش آمد درست به دنبال مرخص کردن سربازان لشکرهای پایتخت بود که با وضع تاسف آوری چند هزار سرباز را از سربازخانه ها ، بی پول و گرسنه خارج و آواره شهر و بیابان ها کرده بودند... ولوله عجیبی در شهر افتاد... نگرانی و اضطراب شدیدی در مردم تولید گردید و همان شب عده بیشماری از مردم از تهران فرار کردند... این واقعه کمک و تسریع در به هم ریختن اوضاع می کرد... صدور چنین امریه ای که کسی زیر بار آن نمی رفت... شاه را سخت ظنین ساخته بود... و هر ثانیه بر خشم او می افزود. اما پیشآمدی رشته فکر شاه را مشوش تر و بدتر کرد و آن گزارشی بود که تلگراف چی قصر سعد آباد تقدیم نمود و آن گزارش حاکی از عبور قشون شوروی از ینگی امام در راه قزوین به سوی تهران بود. در اینموقع حالت شاه تغییر کرد... جلوی سرلشگر احمد نخجوان (با سرلشگر محمد نخجوان اشتباهی نشود و این دو با هم نسبتی ندارند) کفیل وزارت جنگ و سرتیپ ریاضی آمد. با فشار دست درجات آنها را از روی شانه و لباسشان پاره کرد و دستور داد آن دو نفر را توقیف کنند و بدون اینکه حرفی بزند راه خود را پیش گرفت و رفت".

 

عباس مسعودی در خاتمه نوشت: "آقای سرلشگر احمد نخجوان... و سرتیپ ریاضی تا روز بعد از استعفای رضا شاه و حرکت او از پایتخت زندانی بودند و پس از آن آزاد شدند و شروع به کار کردند".

 

سرلشگر محمد نخجوان یا امیر موثق/اولین کاندیدای کودتای انگلیسی معروف 1299 ه.ق

 

محمد طلوعی درباره 9 شهریور ماه 1320

"رضا شاه در روز نهم شهریور با احضار امرای ارتش و کتک زدن سرلشگر احمد نخجوان کفیل (معاون) وزارت جنگ و سرتیپ علی ریاضی و خلع درجه آنها به مناسبت آزادی سربازان از پادگانها (چرا آزادی سربازان؟!)، سرلشگر محمد نخجوان (یا امیر موثق نامزد دیگر کودتای 1299 خورشیدی) را به ریاست وزارت جنگ منصوب نمود.

 

سرلشگر یا سپهبد بعدی محمد نخجوان (امیر موثق) ماجرای انتصاب خود را به وزارت جنگ چنین می نویسد: رضا شاه مرا خواست (نهم شهریور) و گفت به وزارت جنگ منصوب می شوید. اوامر شاه را اطاعت کردم . فرمودند : خیانتی که یک مشت امرای بیوطن به این ملت کردند در صفحات تاریخ ضبط خواهد شد. تنها انتظاری که از شما دارم برقراری امنیت پایتخت و نظارت تام بر فرماندهان خارج از مرکز میباشد. من فورا به وزارت جنگ رفتم و انتصاب خود را به اطلاع امرای ارتش رساندم . سپس نزد فروغی نخست وزیر رفتم که در کابینه قبلی (از سال1312 تا 1314 شمسی ) وزیر جنگ کابینه اش بودم . فروغی گفت اعلیاحضرت یک ساعت قبل انتصاب شما را به من اطلاع دادند و همان روز در جلسه هیات دولت شرکت کردم و تصمیماتی اتخاذ شد. فردا صبح (روز ده شهریور ماه) که نزد شاه رفتم تمام بدنش میلرزید. ایشان با ناراحتی گفتند: دیشب تنها به باغشاه (پادگان) رفتم و سربازخانه با عظمت را خالی دیدم و با یک دنیا غم به کاخ سلطنتی باز گشتم.

 

رادیو لندن(بی بی سی) هم گفته بود رضا شاه افسران ارشد را خلع درجه کرده و آنها را زندانی نموده و دستور داده است رییس دادرسی ارتش آنها را محاکمه کند که بلافاصله سرلشگر فیروز رییس دادرسی ارتش همراه یک بازرس نظامی شرف یاب شدند.... مقدمات امر فراهم شده بود که با 25 شهریور و استعفای رضاشاه پرونده مزبور بسته و افسران بازداشتی آزاد گردیدند".

 

کابینه محمود جم.

از چپ: محمود جم، اعلم، متین دفتری، بدر، علی منصور، دکتر سجادی، صادق وثیقی، اسمعیل مرآت، و عده ای از امرای ارتش 1317 خورشیدی(شمسی)

 

ایران از 10 تا 25 شهریور ماه 1320

قبل از اینکه به رویدادهای مابین دهم تا بیست و پنجم شهریورماه 1320 بپردازیم لازم میدانیم مروری بر احوالات ایران بهنگام شروع جنگ جهانی دوم (سپتامبر 1939 میلادی یا شهریور 1318 شمسی) تا اشغال ایران توسط قوای شوروی و انگلیس (در سوم شهریور 1320 شمسی یا سپتامبر1941 میلادی) داشته باشیم.

 

همانطوری که میدانیم با شروع جنگ جهانی دوم در سپتامبر 1939 میلادی که معادل با شهریور 1318 شمسی است ، دولت ایران بریاست محمود جم بود و در سوم آبان ماه 1318 شمسی کابینه نخست وزیر محمود جم سقوط کرده و" دکتر احمد متین دفتری" از طرف رضاشاه به نخست وزیری منصوب شدند و کابینه نخست وزیر احمد متین دفتری نیز در چهارم تیر ماه 1919 شمسی (یک سال قبل از اشغال ایران) سقوط کرده و علی منصور نخست وزیر بعدی نیز تا چهارم شهریور 1320 رییس الوزراء یا نخست وزیر بودند که ایران به اشغال نیروهای متفقین یا انگلستان و شوروی درآمد و در پنجم شهریور 1320 ، ذکاء الملک یا آقای محمد علی فروغی بود که فرمان نخست وزیری را از رضا شاه دریافت کرده و ایشان پذیرفتند.

 

دکتراحمد متین دفتری

 

نویسنده : دکتر باقر عاقلی

 

"خاطرات یک نخست وزیر" بقلم دکتر باقر عاقلی ، خاطرات سیاسی و اجتماعی دکتر احمد متین دفتری است. دکتر احمد متین قریب نیم قرن در صحنه سیاسی ایران، دست اندر کار بوده و تمامی مراحل دیوانی و قضایی و نخست وزیری را طی کرده و ربع قرن نماینده مجلس شورای ملی و سناتور در قوه مقننه بوده و به قول نویسنده این خاطرات : "دکتر احمد متین دفتری، وزیر دادگستری و نخست وزیر دوران اختناق و دیکتاتوری رضا خانی است... جد ششم وی میرزا محسن آشتیانی از مالکان بزرگ آشتیان در دوران افشاریه (بعد از صفویان) و زندیه مقام و موقعیت ممتازی داشته و فرزندان او نیز در دوران آقا محمد خان قاجار و فتحعلیشاه از اعاظم رجال بوده اند. در دوران مشروطیت از این خانواده پنج نفر مکررأ رییس الوزراء شده اند که عبارتند از :

 

- میرزاحسن خان مستوفی الممالک در دربار فتحعلیشاه قاجار،

- میرزا حسن خان وثوق الدوله (قرارداد 1919 وثوق الدوله)،

- میرزا احمد خان قوام السلطنه (برادر وثوق الدوله)،

- دکتر احمد متین دفتری (صاحب خاطرات)،

- دکتر محمد مصدقو

 

گذری در خاطرات دکتر متین دفتری/ خاطراتی از احداث راه آهن/ مهر ماه 1306 شمسی/ بدون استقراض پولی از خارجه

"در سال 1304 شمسی من(احمد متین دفتری) در وزارت امور خارجه شغل نسبتا مهمی داشتم. ریاست اداره عهود و جامعه ملل با من بود... و در مدارس نظام هم تدریس می کردم... در همین اوان که سری پرُشور داشتم تحت تاثیر و الهام محیط کتابی بنام "استقلال اقتصادی ایران" تالیف و انتشار دادم که در مطبوعات آن زمان بسیار استقبال شد و فصولی از آن مورد بحث و انتقاد واقع شد. تمام مسایل اقتصادی که اکنون بنام زیربنای اقتصادی معروف است و مقدماتی از قبیل سیاست های تجارت خارجی و استقلال گمرکی و راهسازی و وسایل نقلیه و همچنین بهره برداری از منابع طبیعی ایران، معادن و آبها و جنگل ها و اصلاحات کشاورزی و دامپروری و طلیعه صناعت... ذوب آهن و تامین مواد معدنی و ذغال در داخله مملکت و اطلاعات صحیح جغرافیایی و زمین شناسی راجع به معادن ایران در این کتاب طرح شده... جلب سرمایه های خارجی اعم از مادی و معنوی از فصول مهم این کتاب بود همچنین احداث راه آهن سراسری و اختلاف نظرها در خصوص فواید و مضار راه آهن بطور کلی و انتخاب بهترین خط سیر راه آهن سراسری ایران نیز در بحث اقتصادی ما در این کتاب منعکس شده بود... در آن ایام سردار سپه به سلطنت نرسیده بود و فرمانده کل قوا بود. وزیر (در این ایام دکتر احمد متین دفتری در وزارت امور خارجه بوده) در آن تاریخ میرزا حسن خان مشارالملک بود. من نسخه ای از کتاب را به ایشان دادم که در یکی از ملاقاتها خود تقدیم سردارسپه کرده بود.... چند روز بعد از ملاقات مشارالملک، من در عمارت وزارت جنگ با سردار سپه ملاقات کردم... این اولین ملاقات من با سردارسپه نبود... او تمام کتاب را خوانده بود... و سرانجام گفت: شاید انشاءالله یکسال طول نکشد که ما شروع به خطوط راه آهن نماییم و تردید ندارم تمام خواسته های شما که خواسته تمام وطن پرستان است در ظرف مدت کوتاهی جامعه عمل بپوشد.... باری قدری به عقب بر میگردیم . بعد از پایان جنگ جهانی اول و بعد از 1920 میلادی، ساختن راه های شوسه (خاکی) شروع شد زیرا اتومبیل در دنیا رواج یافته و جای چارپایان را گرفته و قبل از آن راه عرابه رو برای کجاوه و کالسکه و دلیجان در ایران منحصر بود. راه شوسه انزلی- تهران امتیاز روسهای تزاری و قسمتی از جاده تهران- قم و پایین تر، امتیاز لینچ انگلیسی و بعضی از جاده های غرب که نظامیان بیگانه در دوره اشغال ایران (بتوسط قوای انگلیس و در11 مارس 1917 میلادی و قبل از انقلاب اکتبر بلشویکی روسیه و به هنگامیکه قوای روسیه ایران را ترک کرده) برای حوانج سوق الجیشی تسطیح کرده بودند و به همین جهات با وسایل آن زمان مسافرت از تهران تا انزلی (بندرپهلوی) که راه مسافرت به اروپا بود دوازده روز و مسافرت به اصفهان یا شیراز سه یا چهار هفته و یا تا چهل پنجاه روز طول میکشید و مسافرین خوزستان اغلب راه بغداد و بصره و مسافران مشهد راه بادکوبه و عشق آباد (ترکمنستان) را اختیار میکردند. در تاریخ نهم خرداد ماه 1304 (شمسی قانون انحصار قند و شکر و چای از تصویب مجلس گذشت و پس از جلوس سردارسپه به سلطنت ، قانون اجازه ساختن خطوط اصلی و مهمه مملکت را به تاریخ 20 بهمن همان سال 1304 در روزهای آخر عمر مجلس پنجم به تصویب رسانید و بالاخره در دوره ششم قانونگزاری، قانون اجازه ساختمان راه آهن سراسری مابین خرموسی و بندر جز( گز) را علیرغم مخالفت و مقاومت عده ای از نمایندگان با دو فوریت در تاریخ 4 اسفند 1304 شمسی از مجلس گذرانید. در آن ایام حسن مستوفی رییس الوزراء و مهدی قلیخان مخبرالسلطنه وزیر فواید عامه بود. در مجلس و خارج (انگلیس و روس) و مطبوعات عده ای با راه آهن و خط سیر آن مخالفت می کردند."

 

مخالفت مصدق با احداث راه آهن

در مجلس دکتر محمد مصدق علیه راه آهن نطق مفصل و مستندی نمود و دلیل ایشان، گرانی ساختمان راه آهن و خرج و دخل نکردن آن بود. اما رضا شاه بیدی نبود که از این بادها بلرزد ، او راه آهن را فقط با دید اقتصادی نمی گریست و آن را از لحاظ حیثیت همرنگ شدن ایران با تمدن اروپا لازم میدانست. او می خواست ایران را روحأ و جسمأ فرنگی مآب کند. ساختمان راه آهن که کلنگ آنرا در مهر ماه 1306 رضا شاه در بیرون دروازه گمرک بزمین زد... موتمن الملک، رییس مجلس نطق بلیغی ایراد نموده... سال اول صرف مطالعات مهندسی و نقشه برداری شد... و از تیر 1307 سندیکای راه آهن از سه شرکت آلمانی و یک شرکت امریکایی تشکیل یافت. با تکمیل اقدامات قبلی 127 کیلومتر راه آهن در شمال و 250 کیلومتر در جنوب ساخته شد... طول خط سراسری 1394 کیلومتر بود...و معلوم نبود ساختمان خط سراسری راه آهن کی به پایان میرسد . تا اینکه به معرفی مرحوم فروغی که در دوران سفارت آنکارا وضع ساختمان راه آهن و راهسازی آنجا را به تصدی شرکت کامپاکس دیده بود ، در خرداد 1311 این موسسه دانمارکی بعنوان مهندس مشاور دست بکار و متعهد شد تا پایان 1318 خط راه آهن سراسری را به اتمام برساند...شرکت کامپاکس با تقسیم مسیر راه آهن..و مناقصه گذاشتن جدی و دخیل شدن مقاطعه کاران از ملیت های مختلف و نظارت مستمر، امر ساختمان راه آهن طبق برنامه منظمی پیش میرفت و ایران بدون استقراض دیناری از خارجه و فقط از محل درآمد قند و شکر ... کارگاه بزرگ و خوان نعمتی شده بود. مساعی دو تن از وزرای طرق (راه) ...علی منصور و مجید آهی واقعأ قابل ستایش بود...

 

تکمیل راه آهن آرزوی بزرگ رضاشاه

درست بخاطرم نیست که اواخر کابینه فروغی بود یا اوایل کابینه خلف او محمود جم. شاه یکشب در جلسه وزیران خود را افسرده و غمگین و مأیوس جلوه داده و می گوید: بیم دارم عمر من وفا نکند و بمیرم و آرزوی تمام شدن راه آهن سراسری ایران را بگور ببرم.

 

اتصال راه آهن شمال به جنوب در 4 شهریور 1317 / ایستگاه فوزیه یا سفید چشمه/ احمد متین دفتری وزیر دادگستری

رضا شاه مهارتی داشت که همه را تحت تأثیر قرار می داد و آن شب وزراء در حضور رضا شاه ملتزم شدند که کامپاکس را به کوتاه کردن مدت برنامه ساختمان راه آهن در حدود یکی دو سال وادارکنند و تیرش به هدف اصابت کرد و مراسم اتصال دو خط از شمال به جنوب در تاریخ 4 شهریور ماه 1317 ، یعنی قریب یکسال و نیم زودتر از موعد معهود انجام گرفت آنهم در ایستگاه فوزیه یا سفید چشمه . من که در آن مراسم به سمت وزیر دادگستری حضور داشتم شاهد هیجانی بودم که از قیافه شاه هویدا و فراموش شدنی نیست.

 

4 شهریور 1317 خورشیدی

 

احداث راه آهن از 3 مهر 1306 تا 4 شهریور 1317 خورشیدی/ ایستگاه فوزیه/ سرچشمه

صبح روز موعود (4 شهریور1317 خورشیدی یا شمسی) هیِِیت وزیران ، هییت رییسه مجلس شورای ملی ، معاونین و مدیران کل وزارت خانه ها ، امراء ارتش و افسران ارشد ، شهردار تهران، روساء شهربانی و ژاندارمری و ستاد ارتش و درباریان در ایستگاه سفید چشمه ( فوزیه) حضور یافتند. بعد از ظهر رضا شاه با ولیعهد محمدرضا با ترن مخصوص سلطنتی با رانندگی جعفر شریف امامی ، در میان ابراز احساسات شدید حاضرین وارد سفید چشمه شد. شاه فوق العاده سرحال و خندان و با نشاط بود. ابتدا وزیر راه مجید آهی گزارشی باطلاع رسانید به این شرح :

 

این خط بزرگ بطول 1394 کیلومتر و 50 متر، دو دریای جنوب و شمال کشور را بهم پیوسته ، در تاریخ 3 مهرماه 1306 (شمسی) شروع و در 28 مرداد 1317 (شمسی) عملأ خاتمه یافت... هر چند از ابتدای امر از دو نقطه منتهای خط یعنی بندرشاه و بندرشاهپور بکار پرداخته بودند ولی در تمام این مدت عمل ساختمان مدام جریان نداشته... هر روز مانعی در یکجا و مشکلی در جای دیگر... این خط که ساختمان آن از لحاظ فنی به تصدیق اهل خبره یکی از مهمترین شاهکارهای صنعتی نظیر خود میباشد... دارای 224 تونل که 93 عدد آن در شمال و 131 تونل بقیه در جنوب است و طول تونلها 84 کیلومتر که بیش از 60 کیلومتر در جنوب و زیاده از 23 کیلومتر در شمال و طولانی ترین تونل، تونل گدوک با 2 کیلومتر و 880 متر... عده پل های این خط از بزرگ و کوچک و سنگی و مفتولی متجاوز از 4000 پُل که در شمال 1933 و در جنوب 2839 پُل میباشد. در تمام طول خط به فواصل مختلف 90 ایستگاه است که 31 ایستگاه در شمال و 59 ایستگاه در جنوب... و 11300 تن ریل و 2100000 تراورس مصرف شده که 565 هزار و چهل عدد آن فلزی و 510 هزار تراورس آن چوبی که مقدار 300 کیلومتر ازجنوب، از تراورس های(چوب های زیر ریل قطار) کشور جاوه بکار رفته و 60 کیلومتر در شمال از تراورس روسی و بقیه از جنگل های مازندران تهیه گردیده و میزان کل هزینه ریالی مخصوص این خط متجاوز از 2 میلیارد و 100 میلیون ریال و بعلاوه آنچه به ارز از محل اندوخته کشور و غیره مصرف شده که معادل 3 میلیون و 587 هزار و 48 لیره و 16 شلینگ و 3 پنس میباشد.

 

پس از گزارش وزیر راه مجید آهی، شاه آخرین پیچ مهره طلای خط را محکم نمود و اجازه داد اولین قطاری که از بندرشاهپور مستقیمأ وارد شده است بطرف تهران روانه گردد. در همین هنگام قطار مسافربری با کشیدن صوت ممتد بحرکت درآمد و مسافران آن در کنار پنجره های قطار اجتماع نموده بشدت ابراز احساسات میکردند. در همین میان که هلهله و احساسات مسافران به اوج رسیده بود قطرات اشک از دیدگان شاه سرازیر بود. شاه رویهمرفته به اعصاب خود فوق العاده مسلط بود و خنده و گریه او را به ندرت کسی دیده بود ولی اینبار از شدت خوشحالی نتوانست بر خود مسلط شود. پس از عبور قطار شاه نطق کوتاهی ایراد نمود. رییس کنسرسیوم کامپاکس را مورد توجه قرار داده و تشکر کرد. پس از نطق کوتاه شاه ، رشته سخن را حاج محتشم السلطنه اسفندیاری رییس مجلس بدست گرفت و ضمن سخنان ستایش آمیز خود اظهار نمود که خدا را شکر میکنم که این آرزوی 80 ساله ملت ایران بدست اعلیاحضرت انجام یافته است.

 

رضاشاه در حالیکه تبسمی بر لبان خود داشت با صدای بلند گفت : آقای حاج عمو (شاه گاهی با اسفندیاری سر بسر میگذاشت و به او حاج عمو میگفت) اشتباه نکن آن 80 سال آرزو بود که از 17 سال قبل (مراحل ابتدایی راه آهن از 1299 شمسی شروع شده بود) با عمل توأم شده و باید آنرا عملی دانست که امروز نتیجه آن دیده میشود. سپس محمود جم نخست وزیر تبریک و تهنیت گفت. مظفر اعلم وزیر امور خارجه سخنانی ایراد نمود که شاه را بیشتر خوشحال کرد.

 

مظفر اعلم وزیر امور خارجه گفت : مهمترین موضوع در اتمام راه آهن اینست که اینکار بدون استمداد از خارج (از نظر جسمی و کارگر خارجی) و بدون استقراض دیناری از بیگانگان با وسایل داخلی کشور، این کار با این عظمت و بزرگی، انجام گرفته.

 

رضا شاه از این بیان فوق العاده خوشحال شد و دنباله آنرا خود ادامه داد و از ملت ایران تشکر نمود و وعده داد دست به اصلاحات عمیق دیگر خواهد زد. آن روز که 4 شهریور ماه 1317 شمسی بوده ، یکی از روزهای تاریخی کشور بود که من ناظر و شاهد صحنه های مهیج آن بودم".

 

کابینه نخست وزیر احمد متین دفتری:

از چپ؛ متین دفتری، اعلم، مرآت، امیرخسروی، اعلم، وثیقی، سروری، سرتیپ احمد نخجوان، سرلشگر ضرغامی، سرتیپ تاجبخش، سرپاس مختاری 1318 خورشیدی

 

چگونه نخست وزیر شدم

"روز سوم آبان ماه 1318 مجلس دوازدهم توسط رضا شاه افتتاح گردید (دو ماه بعد از جنگ جهانی دوم). شاه در نطق افتتاحیه خود اشاره ای به جنگ اروپا نموده و افزود در سیاست خارجی روابط ما با تمام دول خصوصأ همسایگان بر پایه دوستی متقابل استوار میباشد. بواسطه منقضی شدن مدت قرارداد ، بازرگانی ما با دولت شوروی از نقطه نظر تجارت وقفه ای ایجاد شده... جیزی که باعث تأثر خاطر است وقوع جنگ در اروپا است اگرچه در این قسمت هم سیاست دولت ما بیطرفی کامل است ولی چون دوام جنگ از لحاظ مادی و اقتصادی موجب زیان همه ملل و تهدید شدن جهان خواهد بود...شاه نگاهی به صف هییت دولت انداخته و گفتند ، متین دفتری دولت را اداره کند. سپس رو به محمود جم نموده و اضافه کرد شماهم بیایید به دربار با خود من کار کنید. آنگاه شاه و ولیعهد مجلس را ترک نمودند... من شخصآ هیچ اقدامی برای احراز این مقام نکرده بودم. اصولأ در آن زمان اینگونه تشبث ها مجاز و معمول نبود. نه دستجات پارلمانی وجود داشت و نه احزاب سیاسی. تصمیم گیرنده شخص شاه بود و محاسبات بر مبنای اصولی بود که شاه تدریجأ آنها را در نظر میگرفت... موقعی که من وزیر دادگستری بودم توجه شاه در هییت وزیران به من بیش از سایر وزراء بود. غالبأ در مسایلی که به بن بست بر می خوردیم شاه میگفت یکی دو روز باید به وزیر دادگستری مهلت داد تا راه حلی پیدا کند. رضاشاه در مسایل مختلف از نظر قانونی با من مشورت میکرد . در حقیقت من مشاور حقوقی شاه بودم... تحصیلات من در مدرسه ایران و آلمان انجام گرفته و گذشته از تسلط زبان آلمانی مدتی هم در سفارت آلمان مستشار بودم. شاه در آن ایام آلمان را برنده جنگ میدانست....

 

نخست وزیری دکتر احمد متین دفتری/ 2 ماه بعد از شروع جنگ جهانی دوم / در 4 آبان ماه 1318 شمسی

کابینه را بشرح زیر به شاه معرفی کردم :

 

- علی منصور وزیر پیشه و هنر،

- علی اصغر حکمت وزیر کشور،

- مظفر اعلم وزیر امور خارجه،

- اسمعیل مرآت وزیر فرهنگ،

- دکتر محمد سجادی وزیر راه،

- ابراهیم علم وزیر پست و تلگراف،

- سرتیپ رضا قلی امیرخسروی وزیر دارایی،

- سرتیپ احمد نخجوان کفیل وزارت جنگ،

- صادق وثیقی کفیل وزارت بازرگانی،

- محمد سروری کفیل وزارت دادگستری (رضا شاه معتقد بود متین دفتری علاوه بر نخست وزیری بر دادگستری نیز ناظر بر کارها باشد)،

- سرتیپ مهدی قلی تاجبخش کفیل اداره کل کشاورزی،

- علی معتمدی رییس اداره کل ثبت را که در دوران وزارت دادگستری بدین سمت منصوب کرده بودم به معاونت نخست وزیر تعیین کردم.

 

روز 9 شهریور 1318 شمسی/ سپتامبر 1939 میلادی/ حمله به لهستان

هیتلر در پارلمان آلمان نطقی ایراد نمود و به بهانه اینکه لهستان پیشنهادهای آلمان را درباره الحاق دالان دانزیک به آلمان نپذیرفته، دستور حمله به لهستان را صادر کرد...و بامداد روز مزبور آلمان از چند نقطه مرزی گذشته، هواپیماهای جنگی بر هدفهای نظامی لهستان حمله برده و ناوگان آلمان در دریای بالتیک شروع به عملیات نمود... دولتین فرانسه و انگلیس یادداشت اعتراض آمیزی به آلمان دادند... چمبرلن نخست وزیرانگلیس در مجلس آن کشور اعلام کرد که اگر آلمان نازی، لهستان را ترک نکند، آنقدر با او جنگ خواهند کرد تا آلمان تغییر رویه بدهد...

 

روز 13 شهریور 1318 شمسی/ سپتامبر 1939 میلادی

قوای نظامی انگلیس و فرانسه به خاک آلمان تعرض نمودند. دولت ایران نیز اعلام بیطرفی نمود. شروع جنگ بین المللی از لحاظ اقتصادی مشکلات زیادی برای کشور ما فراهم کرد. اولأ ایران و آلمان با یکدیگر قرارداد تجارتی پایاپای داشتند. ثانیأ تمام صنایع و کارخانجات ایران از کشور آلمان خریداری شده بود و عده زیادی از مهندسین آلمانی در ایران مشغول کار بودند و ایران متجاوز از 40 میلیون مارک در حسابهای مختلف خود در بانکهای آلمان موجودی داشت که با شروع جنگ، آلمانها از تحویل کالاهای خریداری شده ظاهرأ بعلت نبودن راه ، خود داری کردند در نتیجه وضع اقتصادی ما در داخل با بحران مواجه شد... صنایع جدید الاحداث متوقف شدند و بعلت نرسیدن کالاهای خریداری شده ، قیمتها بالا کشید و بحران اقتصادی شروع شد. در این گونه مواقع مردم هم به بحران کمک می کنند و با خرید کالاهای بیش از احتیاج و ذخیره سازی آن به بحران دامن میزنند... مذاکرات ما با سفیر آلمان لاینقطع ادامه داشت و وعده های مساعدی به ما میدادند ولی هرگز نتیجه ای بدست نمیآمد...

 

اوایل آذر ماه 1318 شمسی

شرحی که توسط دولت تهیه و در روزنامه اطلاعات گذاشته بود ، بشرح زیر انتشار داد:

 

روابط بازرگانی ایران و آلمان

امروز هر یک از دول متخاصم ، به یک معاذیر(دلایل) غیرموجه لطمه به بازرگانی ما میزنند . دیگر حرف حسابی آلمان چیست؟ حاصل رنج و زحمت کشاورزان و بازرگانان ما را مدتی است تحویل گرفته اند و همین طور کالاهایی که مورد احتیاج ما است و به کارخانجات آلمان سفارش داده شده و بهای آنرا هم دریافت داشته اند و حالا بروی بزرگواری خود نمی آورند و هیچ معلوم نیست کی و به چه ترتیب میخواهند تعهد خود را انجام بدهند. آیا اکنون ما باید ساکت بنشینیم...اخیرأ این وضعیت برای ما قابل تحمل نیست زیرا ما میدانیم که آنها از راههای مختلف میتوانند تعهد خود را انجام دهند چرا خودداری میکنند! حل این معما هم مشکل نیست، چه رویه دول اروپایی این است که منافع دیگران را فدای سیاست خود بکنند ولی ما دیگر نمیتوانیم اجازه بدهیم که حقوق حقه ما ، یعنی مطالباتی که در زندگانی بازرگانی ما امروز کمال اهمیت را دارد دستخوش سیاست دیگران شود. ما همیشه در معاملات خودمان خوش حساب بوده ایم و تقاضا داریم که بدهکاران ما هم با ما خوش حسابی بکنند.

شاه که طبعی خسیس(!؟) و صرفه جو داشت بیش از هر کسی این مطلب را دنبال میکرد و فشار به دولت در حد انفجار بود و دولت نیز مدام در تعقیب موضوع قدم بر میداشت ولی نتیچه ای حاصل نمیشد.

تغییر وزراء مختار انگلستان و فرانسه و سپس آلمان در ایران ، موضوع تازه ای در دولت من بود زیرا بخوبی احساس میشد که وزرای مختار با دستورالعمل های جنگی به ایران آمده اند و این احتمال در پیش بود که ایران در آینده نزدیک محل تاخت و تاز کشورهای اروپایی (منظور شوروی وانگلستان و آلمان و فرانسه) گردد.

 

وزیران مختار متفقین در ایران

دولتهای انگلیس "سر ریدرز بولارد" و فرانسه "ژان هلو" و آلمان "اشتراس اتل" را به ایران فرستاده بودند و این سه وزیر مختار، از عوامل اطلاعاتی و سیاسی کشورهاشون بودند. برای جلوگیری از بحران اقتصادی در آذر ماه 1318 شمسی تصویب نامه ای صادر کردیم که کمک بزرگی به بازرگانی کشور مینمود. نرخ ریال نسبت به ارزهای خارجه چهل درصد کمتر از ارزش ریال ، ارز قانونی تعیین گردید. متأسفانه این اقدام نیز تأثیر زیادی نداشت. ناچار درصدد وام خارجی برآمدیم تا مضیقه ارزی خود را برطرف سازیم.

 

کمک مالی از کمپانی نفت

در آغاز حکومت من شبی در هییت دولت که در حضور شاه تشکیل شده بود مساعده (کمک مالی) از کمپانی نفت شد و رضا شاه موافقت کرد مشروط بر اینکه بهره و مدت واریز آن عادلانه باشد. مذاکرات با کمپانی نفت انگلیسی آغاز شد و سرانجام قرار شد پنج میلیون لیره انگلیسی برای تسلیحات و تکمیل راه آهن به دولت مساعده بدهند که ظرف ده سال با سودی صدی پنج استهلاک شود. شاه ابتدا در گرفتن این مساعده تردید داشت، لیکن بعدأ تمایل کرد و تعجیل مینمود و من اهتمام و جدیت مخصوص نمودم حتی در عید قربان که تعطیل بود برای تسریع سر ریدرز بولارد سفیر انگلیس را با حضور وزیر خارجه به منزل شخصی خود احضار کردم (دعوت کردم) تا این کار تمام شود(بایستی موافقت دولت انگلیس را جلب می کردند). اما بعدآ در عمل میخواستند آن را بصورت یک قرضه جنگی درآورند و با ستاد ارتش ما همکاری کنند (یعنی ایران می بایستی در کنار متفقین قرار میگرفت نه آلمان نازی). رضا شاه بملاحظه بیطرفی ایران زیر بار نرفت (تنها اشتباه بزرگ رضا شاه که مثل خار تو چشم متفقین رفت) و عاقبت قرارداد مساعده را یک طرفه فسخ کرد اما کاسه و کوزه بر سر من شکست و کابینه من ساقط شد.

 

ما این شانتاژ اعلیا حضرت همایونی را هرگز فراموش نمی کنیم

در تابستان 1319 شمسی متعاقب برکناری من از ریاست دولت، مجلس دوازدهم به اشاره شاه راجع به قلت سهم ایران از عایدات کمپانی نفت جنوب به دولت اعتراض کرد و با سوالات خود گرد و خاکی راه انداخت. وقتی سوالات مجلس و فشار شاه در ایام بحرانی که فرانسه شکست خورده و ارتش انگلیس از بندر دوتکرک، فرانسه را ترک کرده بود، منتهی به آن گردید که کمپانی نفت جنوب مجبور شد رضایت بدهد، سهمیه سالانه ما را که تا آنزمان مبلغی حدود یک میلیون و نیم لیره می رسید به مبلغ چهار میلیون لیره بطور مقطوع برای هر سال ترقی دهد. وقتی که در کابینه بعدی چک این مبلغ را به کفیل وزارت دارایی تسلیم کردند، گفته بودند (کمپانی نفت جنوب و دولت انگلیس) : ما این شانتاژ (زور و تهدید) اعلیاحضرت همایونی را هرگز فراموش نمی کنیم. و وقایع شهریور ماه 1320 ثابت کرد که فراموش نکرده بودند!

 

در آن ایام مجلس دوازدهم که این سوالات را برعلیه کمپانی نفت جنوب کرده بود چون شخصیت نداشت و قایم بذات نبود نتوانست از قاید و موجد خود نگهداری کند. سهل است از سقوط او (رضاشاه) اظهار بشاشت کرد.

 

عقد قرارداد بازرگانی ایران و شوروی در فروردین 1319 شمسی/ نجات ایران از یک فاجعه بزرگ در سال 1319

... از سال 1317 روابط بازرگانی ایران و شوروی بکلی قطع شده بود و در کابینه سلف من هییتی به ریاست کفیل وزارت بازرگانی به مسکو فرستاده شده ، که پس از چند ماه معطلی بدون نتیجه مراجعت کرد و یکی از اشکالات مهم "لزوم تساوی خرید و فروش" (صادرت و واردات) بود که شورویها نمیخواستند زیر بار آن بروند و نظرشان این بود که الزامی برای خرید از ایران به اندازه فروش نداشته و بهای مازاد فروش خود را به اسعار (ارز) خارجی ( لیره انگلیس) از ما دریافت دارند.

 

دولت ایران هم به تعادل صادرات و واردات خود علاقه داشت و مذاکرات قطع شده بود. حکومت شوروی از جهات دیگر منجمله بسط معاملات (ایران) با آلمان و دخالت مهندسین آلمانی در ساختمان بعضی از تأسیسات در کنار بحرخزر که در کابینه سلف من واقع شده، از دولت ما گله مند بود و در روابط بین ایران و همسایه شمالی سردی و کدورت کاملأ محسوس بود...

 

در آن آوان از انجمن مونیخ به بعد روابط متفقین با شوروی تیره شده بود. ابتدا سرنوشت لهستان تعیین و سپس کشورهای بالتیک (لیتوانی و لتونی و استونی) یکی بعد از دیگری وارد در جرگه اتحاد شوروی شده بودند و نوبت تصفیه حساب با فنلاند رسیده بود و کار بجایی رسید که در جامعه ملل علنأ متفقین برعلیه اتحاد جماهیر شوروی آغاز خصومت و حکم اخراج آن را از آن مجمع بین المللی صادر کردند ...

 

و خاورمیانه میدان مخاصمه در نظر گرفته شده بود : از یک طرف ژنرال ویکان در سوریه شروع به تجهیزات کرده و نیروی عظیمی در آنجا تهیه میدید و از طرفی دیگر حکومت شوروی در خاک قفقاز نزدیک مرزهای ایران قوای نظامی مهمی تمرکز داده بود. اطلاعات موثقی می رسید که این دو قوه در مقابل یکدیگر تشکیل شده، بر من بطور قطع معلوم نشد که کدام طرف تجاوز را شروع خواهد کرد. لیکن خلاصه گزارشهای واصل در آن زمان بدین قرار بود : از ناحیه ستاد ژنرال ویکان گزارش می رسید که انتظار دارند ایران از طرف همسایه شمالی مورد تجاوز واقع شود که در این صورت نیروی سوریه را برای دفع قوای شوروی به ایران سوق بدهند. عنوان حکومت شوروی (دلایل) همچنان که از اطلاعات واصله استنباط میشد این بود که معادن نفت بادکوبه در خطر است و ژنرال ویکان مترصد بهانه است، برای اینکه از راه ایران به قفقاز حمله نماید. آژانسهای خارجه منجمله آژانس استفانی در مقام تفتین برآمده، اخباری نشر میدادند که ایران بزودی اشغال و میدان جنگ خواهد شد و با این تبلیغات جنگ اعصاب را بر پا کرده بودند. کم کم بعضی نغمه ها آغاز گردید و اعتراضاتی میرسید که موجب نگرانی بود از جمله شکایت می کردند که طیاره های ناشناسی از خاک آذربایجان عبور نموده اند! هر آن انتظار داشتیم که به قوای تمرکز یافته، فرمان حرکت بدهند و سیل بنیان کنی از چند جهت متوجه کشور ما شود!...

 

و اگر چنین مصیبتی نصیب ایران می شد عواقب هولناکی داشت و از ما چیزی باقی نمی ماند، زیرا جنگ در اروپا بعد از ختم کارزار لهستان در پشت خطوط ماژینو(بین مرز آلمان و فرانسه) که در آن آوان هنوز غیر قابل عبور بنظر میرسید، متوقف شده بود و اگر ایران اشغال میشد جنگ را با تمام خونریزیها و ویرانیهای آن از اروپا به کشور ما منتقل میکردند و معلوم بود بر سر ما چه میآمد! اوایل زمستان 1318 شمسی، این مصیبت برای ما حتمی الوقوع شده و در توجه این خطر بزرگ برای ما تردیدی باقی نبود...

 

نگرانی هییت دولت را در آن اوقات و اضطرابی که در محافل مطلع حکمفرما و تاثیری که نزدیکی خطر در بازار ما و بالنتیجه بین مردم بخشیده بود... این نکته هم نگفته نماند همانطوری که ما از خطر اشغال ایران وحشت داشتیم شواهدی بود که دلالت میکرد دیگران هم از ما اندیشناک بودند (متفقین). از جمله در ملاقاتی که با سفیرکبیر شوروی دست داد با اجازه مقام سلطنت (رضاشاه) به او اظهار داشتم، با سمت نخست وزیر ایران به شما اطمینان میدهم که ایران با هیچ جا بند و بستی ندارد! و تاثیر عمیق این اظهار را در قیافه سفیرکبیر شوروی بوضوع مشاهده کردم! دولت در عین حال که از وارد شدن در بند و بست های سیاسی برای حفظ بی طرفی میخواست بپرهیزد، تشخیص داد که این نگرانی ها را از همه طرف هرچه زودتر و به هر وسیله ممکن باید رفع کرد...

 

یکی از موجبات نگرانی و تیرگی افق ایران تعطیل روابط بازرگانی ایران و شوروی بود که مذاکره تجدید آن از دو سه سال قبل مسکوت مانده و مانع بزرگ آن ظاهرأ التزام به تعادل در خرید و فروش بود... شاه چنانکه در خطابه روز افتتاحیه مجلس دوازدهم شورای ملی و چند روز بعد در جمع وکلاء در روز اسب دوانی دشت گرگان تکرار و تأیید نمودند به حفظ تعادل در وادرات و صادرات ایران و شوروی و احتراز از تادیه بهای مازاد کالاهای روسی به اسعار (لیره) تصمیم غیر قابل تزلزلی داشتند چه در آن آوان ایران از حیث ارز فوق العاده در مضیقه بود لیکن در قبال خطر قانع شدند که امنیت بین المللی ایران نباید فدای قاعده تجارتی "نتو بالانس" شود، فکر کردیم که اگر در نتیجه انحراف از این قاعده در معاملات با اتحاد شوروی مبلغی به لیره بدهکار می شدیم ارزش داشت ، زیرا تجدید روابط بازرگانی در آن هنگام متضمن نتایج معنوی بود و رفع کدورت و برودت و اعاده روابط و حسن همجواری بین دو کشور، که در آن روزگار آشفته بسیار اهمیت داشت کمک می کرد...

 

وقتی که این تصمیم گرفته شد دیگر معطل نشدیم. زود جنبیدیم و خوب جنبیدیم! خلاصه اگر در آن چند هفته که در زمستان 1318 در جریان جنگ فنلاند ، سیاست بین المللی کسب وخامت کرده بود غفلت میکردیم... و فرصت فوت میشد دیگر از خطریکه از چند طرف متوجه ایران بود با هیچ قوه و تدبیری نمیشد جلوگیری کرد. خوشبختانه دستی که ایران در آن ایام بطرف همسایه شمالی دراز کرد از طرف اتحاد جماهیر شوروی فشرده شد.

 

اواخراسفند 1318 یعنی همان ایامی که به مناسبت پایان زمستان و مساعد بودن هوا برای عملیات نظامی، مطلعین انتظار حوادث خونین را داشتند ، مذاکرات با شوروی خاتمه یافت و قرارداد مسکو پس از نوروز1319 در تهران به امضاء رسید. بخاطر دارم وقتیکه دولت خبر آنرا بوسیله وزیر امورخارجه در جلسه مجلس شورای ملی اعلام داشت تأثیر بسیار عمیقی در افکار عموم بخشید و همه از گذشتن این خطر بزرگ شادمانی می کردند و به دولت صمیمانه تبریک میگفتند. اگر بگویم با این عمل دولت ایران خدمت بزرگی نه فقط به این کشور (ایران) بلکه به تمام خاورمیانه کرد هیچ مبالغه نیست. متأسفانه تند باد حوادث شهریور 1320 غبار فراموشی بر این موفقیت ما ریخت و خواص و مطلعین فراموش کردند و ملت ایران اصلأ توجه نکرد که درست یک سال و نیم قبل از اشغال ایران که مطابق یک نقشه مورد توافق نظر دو متفق صورت گرفت، طوفان هولناکی از دو باد مخالف در پشت ابرهای آسمان ایران از دور نمودار شد که سانحه شهریور 1320 در مقابل آن صاعقه بیش نبود...

 

مقارن جنگهای برق آسای هلند، بلژیک و فرانسه (توسط ارتش آلمان) در بهار 1319 (1940 میلادی) چیزی نمانده بود که ما بلاگردان آن کشورها بشویم و فضل خداوند و وطن پرستی خدمتگذاران، کشور ایران را از این ورطه هولناک نجات بخشید. در آن روزگار بحرانی که کشورها مثل برگ خزان میریختند هیچ فکری جز علاقه به نجات هموطنان از آفات جنگ و خونریزی در دماغ خود نمیتوانستم بپرورانم. یکی از محارم من گواه است که در روزهای تاریک زمستان 1318 به او گفتم و سوگند یاد کردم که اگر در زمان زمامداری من این بلا بر ایران نازل شود ، این ننگ را برای دودمان خود نمی توانم بگذارم و حتمأ انتحار (خودکشی) خواهم کرد...

 

دوران نخست وزیری من تا اوایل تیرماه 1319 (شمسی) طول کشید و روز پنجم تیرماه من از خدمت برکنار و تحت تعقیب پلیس قرار گرفتم و صدمات و لطماتی به من وارد شد که شرح آن خارج از تاریخ نویسی است. سالهای 1319 و نیمه اول 1320 را در حبس منزل بودم (تا زمان اشغال ایران در شهریور ماه 1320) و با احدّی حق ملاقات و مذاکره نداشتم. فقط به تدریس در دانشگاه مشغول بودم و هفته ای دو روز در پناه مأمورین تأمینات سر کلاس درس میرفتم و بعد هفته ای یکبار برای جلسات فرهنگستان از خانه بیرون آمده و همانطور به فرهنگستان میرفتم. ضمنأ ناگفته نگذارم تا دقیقه ای که از نخست وزیری برکنار شدم هیچ گونه آثار یا علایمی وجود نداشت که شاه نسبت به من عدم رضایت دارد. دو روز قبل از برکناری رضاشاه به من گفت هر کدام از شماها را که من به مصلحتی کنار می گذارم متأثر میشوم ... و تردید ندارم یکی از علل و اسباب دسایسی که در دربار و محافل متفقین برعلیه من جریان یافت و منتهی به سقوط ناگهانی من در تاریخ 4 تیرماه 1319 و متعاقب آن بازداشت خطرناک من در اداره سیاسی شهربانی بود و همین مقاومت شدید من بود برعلیه نقشه کسانی که میخواستند صنف مستقل بازرگانان را بندگان جیره خوار دولت سازند (احمد متین دفتری مخالف سرسخت اقدامات اقتصادی وزارت دارایی و پیدایش شرکتهای دولتی در ایران بود که در دولت سلف او به اجرا گذاشته شده بود)!...

 

کسانی که در زمان وزارت من (در دادگستری) تعقیب و مجازات شده بودند و بعضی از آنان معلوم شد از عمال خفیه شهربانی (ماموران مخفی) بودند و کسانی که از من عقب افتاده یا به ترقی من که منحصرأ از سعی و عمل و پشتکار من حاصل شده بود حسادت می ورزیدند. چون هیچ عمل خلاف از من سراغ نداشتند و گردی بر دامن من نمی توانستند بنشانند در کمین فرصتی بودند که فتنه بر علیه من برپا کنند. مخالفت من با شهربانی سر پرونده هایی که بعضی عمال آن برای بیگناهان تنظیم می کردند و ذهن شاه را مشوب میساختند ، برداشتن پرده از بعضی از اسرار عمال شهربانی در واقعه مشهد و اعدام اسدی که قبل از وزارت من پیش آمده، اقداماتی که برای رفع تضییقات شهربانی از مطبوعات و بستن اداره سانسور شهربانی و تأسیس اداره کل تبلیغات... و عدم مراوده من (معاشرت) با مامورین دول بیگانه بدون استنثاء و رفتاری که در ملاقاتهای رسمی مانند نماینده یک کشور مستقل و با عزت نفس باهمه آنها میکردم... و خود را ملزم به حفظ اسرار داخلی دولت میدانستم و اتفاقأ در دوره کابینه من از لحاظ حفظ بی طرفی و عجله مقام سلطنت در تحویل گرفتن لوازم تکمیل تجهیزات اقتصادی ایران با مامورین هر دو طرف متخاصم مذاکرات خشونت آمیزی بکرات بعمل میآمد... بدیهی است در سفارتخانه های تهران زمینه مساعدی برای قبول تلقینات مخالفین من فراهم میکرد و هر یک از سفرا شاید به قیاس باور میکرد که اگر من با او سر و سری ندارم، لابد با حریف او ساخته ام در صورتی که اتکاء من فقط به ایران بود... و محرکی جز مصالح ایران نداشته ام...

 

در مورد بازداشت طولانی خودم در بین اسراء جنگی متفقین (بعد از اشغال ایران و استعفاء رضاشاه، دکتر احمد متین دفتری بتوسط متفقین بازداشت و با او بمثابه اسیر جنگی برخورد می شد.) و آوارگی های آن، گرچه این پیشآمدها برای من گران تمام شد، چند استفاده معنوی برای من داشت.

 

- یکی آنکه آشکار گردید که من هیچگاه معبودی جز ایران نداشتم و اگر در زمان زمامداری من به مامورین همسایه شمال یا جنوب اظهار محرمیت و خصوصیتی نکرده ام ، با دشمنان آنان نیز هیچ گونه عوالمی نداشته ام ، همه را با یک چشم نگاه کرده ام و هر جا مصلحت ایران اقتضاء داشته، خشونت نموده و اتفاقأ درباره مامورین دول محور بیشتر سختگیری و شدت نموده ام.

 

- دیگر اینکه اصولأ قدر هر نعمتی وقتی معلوم میشود که متنعم از آن محروم بماند. در ایام اسارت بتوسط متفقین این معنی را در مورد نعمت وطن و استقلال داشتن خوب درک کردم . کسیکه از حمایت میهن چندی محروم بماند حس میکند وطن داشتن چه شرفی است و حاکمیت کشور برای حفظ آزادی فردی چه پناه بزرگی است. نمی توانم کلماتی انتخاب کنم برای بیان تأثیری که این اسارت در اعماق قلب من بخشیده و تعصب و ایمان راسخی در آن استوار کرده است ، نسبت به ضرورت وجود و سیادت ایران و حقوق ثابت و لازم الرعایه این کشور و اهالی آن، که بدون این تضمینات مرگ بر حیات برای ما ترجیح دارد!

 

اما پس از اشغال ایران در شهریورماه 1320، که رژیم دولت تغییر کرد منهم مانند خیلیها که یا در زندان و یا مثل من تحت نظر بودند آزادی خود را برای چندی ظاهرأ باز یافتم. اما یک آزادی توأم با اندوه و تأثر از سرنوشت مملکت. از تسلط بعضی سیاست های خارجی که در زمان زمامداری من سعی کرده بودند ایران را از بیطرفی خارج کنند ...

 

بالاخره تأثر از اینکه با اشغال ایران ، صحنه سیاست مملکت جولانگاه محارم سفارتخانه ها و معاشرین افسران خارجی شده بود و برای امثال من تصدی شغلی در قوه مجریه مملکت نه شانسی بود نه رغبتی. تا اینکه نوبت انتخابات چهاردهم تهران رسید (1322) و به تشویق عناصر شریفی که از این اوضاع ناراضی بودند من کم کم وارد معرکه انتخابات شدم و با افراد ملی و مورد توجه مردم مانند دکتر مصدق ، سید محمد صادق طباطبایی ، حاج سید رضا فیروزآبادی و دکتر شفق و امثالهم متحد شده و دانشجویان و ملیون تصمیم گرفتند این افراد را بهر نحوی که ممکن است از صندوقها بیرون بیاورند.

 

علی سُهیلی نخست وزیر در سال 1322 خورشیدی/ 1943 میلادی

 

چگونه بازداشت شدم / سال 1322 / تیفوس مرگ می آفرید

در بحبوبه فعالیت های انتخاباتی و اوایل شهریور ماه 1322 (1943 میلادی)، ارتش متفقین من و قریب 180 نفر از رجال، امراء ارتش ، افسران ارتش، قضات و مالکین و بازرگانان و مهندسین و کارمندان راه آهن و کارمندان بانکها و دولت جزو بازداشت شدگان بودند.

 

در آن تاریخ علی سهیلی (وزیر امورخارجه دولت محمد علی فروغی- دولت قبلی) نخست وزیر ایران بود. سید محمد تدیّن تازگی به وزارت کشور معرفی شده و مجلس سیزدهم روزهای آخر حیات خود را طی می کرد و انتخابات در سرتاسر کشور آغاز و وکلاء در حوزه های خود سرگرم زمینه سازی و زد و خورد با رقیبان و وزارت جنگ را سپهپد امیراحمدی عهده دار بود و در رأس ستاد ارتش، سرتیپ جوانی بنام علی رزم آرا (همان کسی که در جلسه ارتش پیش رضاشاه و دولت بلند شد و برعلیه جنگ با اشغالگران اعتراض کرد) قرار داشت که تمامی امرای این ستاد از او ارشدتر بودند (سابقه دارتر بودند).

 

فقر و فاقه مجاعه سرتاسر ایران را فرا گرفته و همه روزه عده کثیری از مردم از گرسنگی و بیماری جانکاه تیفوس از بین میرفتند... عده ای از بازداشت شدگان متهم بودند که با بعضی عمال دولت محور که در ایران مانده و در اختفاء میزیستند ارتباط گرفته بودند که من از این جریان بی اطلاع بودم... همینقدر اشاره می کنم با چه وضع فجیعی سربازان بیگانه با مسلسلهای دستی، جمعی از ما را مانند جنایتکاران و نه محبوسین سیاسی ، از عمارت مرکزی شهربانی در تاریکی شب دستگیر و در اراضی جنوب سیلوی تهران در یک دخمه زیر زمینی فاقد همه گونه لوازم زندگی ، دو هفته تمام در انبوه پشه و مگس و حشرات و با صداهای پی در پی گلنگدن تفنگ ، قراولان ما را ارعاب مینمودند و یک روز سپیده دم ما را باضافه عده ای از جای دیگر به فاصله زیادی خارج از ایستگاه راه آهن تهران سوار یک قطاری کردند...

 

آن روز تمام منافذ تنفس و دیدن فضای خارج را بکلی مسدود کرده تمام روز را در اضطراب و اینکه آیا ما را در قزوین تحویل ارتش سرخ (شوروی و استالین) و یا در یکی از اردوگاههای سوزان خوزستان به انگلیسیها خواهند داد. تا اینکه بالاخره بعد از غروب آفتاب چند کیلومتر خارج از اراک و دور از جاده در اردوگاهی موسوم به قفس شماره 12 محصور از سیم خاردار در زیر زمینی مستور از خار مغیلان در میان اسرای جنگی، از اتباع طبقه سوم آلمان و ایتالیا و بلغارستان در چادرهای سربازی جا دادند... و اگر فصل انگور اراک نبود از گرسنگی تلف میشدیم و این وضعیت یک ماه طول کشید تا بستگان ما پس از دوندگیها توانستند به قفس ما راه یابند و لوازم بسیار محدودی به ما برسانند...

 

روزنامه میهن پرستان در آن زمان مینویسد: ساعت 9 صبح روز دوشنبه هشتم شهریور عده ای از سربازان آمریکایی و انگلیسی بدون اطلاع قبلی دولت عده کثیری از روساء و کارمندان بنگاه و ساختمان راه آهن را در اتاق های محل کارشان توقیف و با زدن دستبند و نمره مخصوص به پشتشان قسمتی را روانه اراک و عده دیگری را در جنوب و ایستگاههای آن ناحیه توقیف نمودند. در تعقیب این خبر هییت دولت جلسه ای تشکیل داده و موضوع را باطلاع وزرای مختار انگلیس و آمریکا و کاردار شوروی میرساند و اظهار شده است اگر مقامات خارجی نسبت به اشخاصی مظنون هستند بایستی بوسیله مقامات داخلی عمل میشد. در نتیجه سیاهه ای (لیستی) از طرف مقامات انگلیسی و آمریکایی که مورد سوءظن بوده اند به دولت داده میشود ... که شامل اسامی 180 نفر است که 28 نفر آن از افسران ارتش میباشند. وزارت جنگ از نظر همکاری با مقامات متفقین دو ساعت پس از اطلاع ، اقدام به توقیف افسران مزبور نمود ... افسران توقیف شده مقیم تهران 18 نفرند و 10 نفر دیگر در اصفهان و کرمانشاه توقیف شده اند. بقرار اطلاعی که خبرنگار ما کسب نموده ... تیمسار سرتیپ رزم آرا رییس ستاد ارتش بعنوان اعتراض برعلیه این گونه مداخلات متفقین که ناقض استقلال کشور است ، استعفای خود را تقدیم وزارت جنگ نموده و جلسه دولت تشکیل شد و در اطراف این موضوع مذاکرات مفصل به عمل آوردند... وزارت کشور نیز اعلامیه ای بشرح زیر صادر نمود : باستحضار عموم میرساند که اخیرأ یک سازمان آلمانی بمنظور جاسوسی و ایجاد اختلال که به شعب مختلفه تقسیم و در رأس آن عمال آلمانی که بطور غیر قانونی در ایران سکنی داشته اند، قرار گرفته بودند، کشف گردید و معلوم شده است این سازمان در صدد تهیه شورش و اقدامات مسلحانه برعلیه کشور بوده و نیز میخواسته اند پلها و تونل های خطوط راه آهن را خراب و ارتباطات نقلیه را مقطوع سازند تا از حمل کالاهای نظامی متفقین ممانعت بعمل آمده ... حمل و نقل مواد مورد احتیاج ایران را مختل سازند و بالنتیجه در اوضاع کشور ناامنی ایجاد و مناسبات همکاری بین ایران و متفقین را برهم زنند.... متأسفانه عده ای از ایرانیان مظنون... و تعهدی که دولت ایران در اجرای پیمان اتحاد دارد، در بازداشت آنها اقدام بعمل آمده تا مورد بازجویی قرار گیرند... و از اشخاصی که اطلاعات راجع به فعالیت سازمان نامبرده یا محلی که آلمانی ها در آنجا از تعقیب مصون مانده اند، داشته اند تمنا میشود، اداره کل شهربانی را مطلع سازند...

 

از اوایل شهریور ماه 1322 که ما را بازداشت کردند تا اواخر آذر ماه همانسال در قفس متفقین بلاتکلیف و سرگردان روزها را میگذراندیم و کم کم به آن عادت کردیم ... باری سلب آزادی با همه تضییقات طولانی شد و همه عصبانی بودند که چرا این تحقیقات شروع نمیشود و اتهام هر یک را نمی گویند. افسران انگلیسی میآمدند و به بازداشتگاه سرکشی می کردند. مأمورین ایران هم با ترس و لرز خود را به ما نشان می دادند ولی جرأت نداشتند بدون نظامیان انگلیسی با ما تماس بگیرند ... کم کم گوش ما را پر کردند که تا آخر جنگ به همین حال خواهیم ماند. دولت وقت در موقعی که اعلان جنگ به دولت آلمان را بلافاصله پس از بازداشت ما به اطلاع مجلس شورای ملی رساند ، بوجود یک ستون پنجم آلمان استناد کرده بود و چون ما را به این عنوان گرفته بودند، دیگر سرنوشت ما را نمیتوانستند تغییر بدهند...

 

اواخر آذر ماه 1322 (1943 میلادی)، کمیسیونی از تهران برای تحقیقات وارد شد. بعدها که آزاد شدم مطلع شدم که اعزام این هییت بر اثر نامه اعتراض آمیزی بوده است که همسرم در تهران به سران سه کشور به هنگامی که آنها برای تشکیل "کنفرانس تهران" آمده بودند، نوشته بوده است. اما این تحقیقات هم دامنه دار نبود... و اوایل دی ماه کمیسیون به تهران باز گشت. هنوز هم نمی دانم چه تحقیقاتی از افراد اسرا کردند، اما ماحصل آنچه جسته و گریخته از این و آن شنیدم این بود که "مایر" نام آلمانی را که پس از قطع رابطه با آلمان و اسارت آلمانیها در شهریور 1320 خورشیدی، مخفی شده، دستگیر کرده بودند و پیش او در نوشتجات کتابچه ای بدست آمده است که اسامی عده ای از ایرانیان در آن ذکر شده بود که همه بازداشت شده بودند ولی از من در آن کتابچه اسمی نبوده است...

 

در اواسط بهمن ماه زمزمه هایی شنیده می شد که عده ای از اسرا را به روسها تحویل خواهند داد و ظرف یکی دو روز آینده جمعأ 31 نفر از اسرا را به رشت خواهند برد تا تحویل اردوگاههای نظامی شوروی بدهند. نام من در سرلوحه لیست بود. روز 12 بهمن ماه 1322 سرگرد پیروزنیا باتفاق 30 نفر سرباز... وارد اراک شد.

 

شب 13 بهمن بقیه اسرا که از مفارقت ما سخت ناراحت و دیوانه وار ابراز احساسات میکردند، مجلس جشنی (در اردوگاه) بر پا ساختند ... در آن شب پرُ خاطره و هیجان انگیز شام مجلل و با شکوهی در آسایشگاه حیاط شماره 2 تدارک دیده شد و نطقهای مهیجی ایراد گردید. ابتدا مهندس جعفر شریف امامی با اظهار تأسف از این مسافرت اضطراری از طرف خود و تمام کارکنان راه آهن ، دعای خیر عموم یاران مقیم اراک را بدرقه راه دوستان عزیز و ارجمند مسافر نمود...

 

در پاسخ احساسات دوستان بیاناتی ایراد کردم : در تعقیب سرنوشتی که هرج و مرج اوضاع سیاسی و نظامی دنیا، برای ملت ایران و بخصوص یک عده از عناصر غیور و برجسته آن بوجود آورده، از دوستان ارجمندی که مدت پنج ماه در همه گونه رنج و عذاب و شکنجه های روحی با آنان شریک بوده ام اظهار امتنان میکنم... فشار و عذاب بیموردی که مقامات بیگانه بر خلاف تمام اصول و قوانین بین المللی و حقوق بشری روا داشته اند ، یک نتیجه عالی خواهد داشت و آن پیوند دلهای گروهی از عناصر برجسته و دانشمند این کشور است که حصول آن در خارج و قبل از بکار افتادن این منگنه بسهولت امکان پذیر نبود... تصادف و تقدیر... در این سفر تلخ و اجباری، هر اندازه بما سخت بگذرد و نتیجه آن هر چه باشد، اگر به سود اجتماع و میهن پاک ما ایران تمام شود، آماده ایم جان ناقابل خود را قربانی کنیم و با کمال سربلندی و افتخار برای ایران و حفظ استقلال و اهتزار پرچم شیر و خورشید جان دهیم و یقین دارم تمام یاران بازداشتی در این هدف مقدس با ما هم عقیده و متفق القولند. آیا غیر از این نیست آقایان (ابراز احساسات شدید حاضران).

 

آقایان سنگ و آب و خاک این سرزمین پاک و با افتخار، در مورد بازداشت و اسارت ما، هیچگونه مداخله ای نداشته و این کفاره جنایتهای یک عده متصدیان بزدل و نوکر و ذلیل خودی است ، که ما می پردازیم. اگر زمان داران وقت عناصری غیور و نیکنام و پاک نهاد و در امور ملی و میهنی متعصب بودند هرگز تن به چنین خواری و زبونی نمیدادند... آری ما تازیانه بی غیرتی رجال سیاسی خود را میخوریم. سوگند یاد میکنیم با تمام فشارهای گذشته، شکنجه های آینده را با منتهای قوت قلب و شهامت اخلاقی بر خود هموار سازیم و در ایمان و عقیده مقدس خویش پا برجا و استوار بمانیم و تن به مذلت و بندگی ندهیم و جز تأمین مصالح وطن عزیز، هدف و منظوری نداشته باشیم. فردا ما با دلهایی انباشته از حق شناسی، یاران وفادار و رشید خود را وداع میگوییم. به امید آنکه میهن عزیز و مقدس ما ایران، ما را لایق فداکاری در راه عظمت و استقلال خود بداند. به انتظار اینکه ایران جاویدان و آزاد و مستقل بماند. پاینده باد ایران.

 

سپس دکتر محمود مشاور وکیل دادگستری به سخن درآمد... و همه را به وطن پرستی و مقاومت تحریص و تحریک کرد... چند نفری هم صحبت کردند و عده ای هم اشعاری سروده بودند که خوانده شد... صبح روز 13 بهمن فرا رسید و ما در حالیکه اثاثیه خود را در دست داشتیم من در جلو و سرلشگر آق اولی و سرلشگر پورزند بعد از من حرکت کردیم. در اینموقع ابراز احساسات و غلیان آن شدید گشت... سرگرد پیروزنیا به حالت خبردار و دست بالا ما را تحویل گرفت ولی اشک ریزی و ابراز احساسات او کمتر از اسرا نبود... اهل شهر و عابرین نیز در اطراف بازداشتگاه اجتماع کرده، زار زار میگریستند. باری سوار اتوبوس شدیم و سی سرباز نیز ما را بدرقه می کرد ولی از مأمورین بیگانه خبری نبود. بعضی از همراهان من از ترس ارتش سرخ خود را باخته و وحشت داشتند که مبادا به سیبریه تبعید شوند مخصوصأ چند تن از ارامنه منتسب به حزب داشتاک ها که مورد بغض کمونیستها بودند...

 

پس از چند ساعت ما را به تهران و به شهربانی کل بردند... توقف ما در بازداشتگاه شهربانی قریب یکماه بطول کشید. غیر از ملاقات مکرر با خانواده، رجال وطن پرست و ملیون و اصناف و دانشجویان تهران، همه روزه دسته دسته با گل و شیرینی از ما در آنجا دیدن و تقدیر میکردند. در اواخر اسفند ما را به طرف رشت حرکت دادند... و نوروز1323 را در یکی از بیمارستانهای رشت که تبدیل به بازداشتگاه شده بود گذرانده... عده را به اتاق ها تقسیم کردند و جز روزی نیم ساعت صبح و نیم ساعت عصر برای تنفس و گردش در حیاط اجازه خروج از اتاق خود را نداشتیم و جلوی هر اتاق یک قراول شوروی پاس میداد... بازپرسی در رشت هم جدّی تر بود. از اغلب اسرا در رشت در جلسات مکرر و بالنسبه طولانی تر غالبأ شبها تحقیقات میکردند. بالاخره اواسط تابستان 1323 ( 1944 میلادی و با پیاده شدن نیروهای متفقین در نرماندی و در غرب فرانسه) یک دسته پنج، شش نفری از رشت آزاد شدند که من یکی از آنها بودم ...".

ایران از 3 تا 25 شهریور 1320 ( سپتامبر 1941 میلادی)

رویدادهای شهریور 1320 را که در زمان جنگ جهانی دوم و در زمانی که هنوز آمریکا وارد جنگ نشده را با خاطرات آقای دکترعلی بهزادی مدیر مجله "سپید و سیاه" که خود در زمان رضاشاه دوران جوانی و تحصیلات و روشنفکری و روزنامه نگاری را تجربه کرده ، ادامه میدهیم.

 

دکتر علی بهزادی در نوشته هایش در رابطه با "عباس مسعودی از حروف چینی چاپخانه تا مدیریت بزرگترین موسسه مطبوعاتی کشور یعنی روزنامه "اطلاعات" زمان رضاشاه و پسرش محمد رضاشاه و رویدادهای شهریور ماه 1320 خورشیدی و روزهای بعد از اشغال کشور را چنین به نقد کشیده :

 

رضا شاه سال 1320 با رضاخان سال 1299 که او را برای کودتا انتخاب کرده بودند (کودتا برعلیه احمد شاه قاجار) و هم چنین با سردار سپه سال 1304 که با جلوس او به تخت سلطنت موافقت کرده بودند، تفاوت بسیار داشت. در سالهای آخر او خودش را از جرج ششم پادشاه انگلستان و امپراتور هندوستان و رییس جمهور امپراتوری فرانسه هم بالاتر می دانست... و اینها را وادار کرده بود از او معذرت خواهی کند. آنها میخواستند حال که متحمل خطر شده اند و به ایران حمله کرده اند، از راه آهن و از راههای ایران بطور رایگان استفاده کنند و با بودن رضاشاه این کار امکان پذیرنبود. آنها برای منافع خود در گذشته، پادشاهی چون بناپارت امپراتور فرانسه و ویلهم دوم امپراتور آلمان را از سلطنت عزل کرده بودند (البته بعد از پیروزی بر آنان!/ سایت خانه و خاطره). رضاشاه در مقابل آنها اهمیتی نداشت (قدرتی نداشت!). سیاستمداران انگلیسی تصمیم گرفتند برای این منظور(ساقط کردن سلطنت پهلوی!) فقط از نظامیها ، از سیاست مداران و از مطبوعات ایران استفاده نکنند (ولی از این نظامی ها و سیاسیون و مطبوعات به اندازه کافی استفاده کردند!/ سایت خانه و خاطره). حربه آنها این بار رادیو لندن (بی بی سی) یا بنگاه سخن پراکنی انگلستان بود. رادیو بی بی سی از روز هجوم متفقین به ایران، کار خود را علیه دولت ایران (در حقیقت علیه رضاشاه!) با یک برنامه ریزی دقیق آغاز کرده بود (لازم است بیاد آوریم که رادیو در ایران در سال 1319 خ. یعنی یک سال قبل از اشغال، تازه شروع بکار کرده ولی با امکانات محدود اولیه) ولی اکنون می خواست کار رضا شاه را تمام کند. عباس مسعودی در یاد داشت هایش درباره مطالبی که رادیو بی بی سی علیه رضا شاه پخش می کرد چنین نوشت (البته بعد از شهریور ماه) :

 

... دیگر حملات و تعرضات شدیدی بود که از رادیو لندن به گوش ملت ایران میرسید و مردم را علیه رضا شاه می شوراند... بزرگترین نقطه ضعفی که رضا شاه از چند سال بعد از سلطنت پیدا کرده بود، تملک زیاد او بود (؟!) که دراین خصوص خیلی حریص شده بود... این خیانت را در حقیقت چند تن از نزدیکان او مرتکب شدند و به قدری او را تشویق و ترغیب و تحریص به خرید املاک نمودند و به اندازه ای دایره تملک او (دایره تملک نهاد سلطنت) وسعت یافت که از هر گونه اجحاف نسبت به مالکان و مردم ، بی اطلاع ماند و رفته رفته خرید ملک و توسعه دایره ملک داری عادت ثانوی شاه شد... و در بین مأموران املاک هم اشخاص جابری بودند که برای آباد کردن املاک شاه به مردم تعدّی می نمودند وهمین بر عدم رضایت عمومی کمک میکرد... این سخن پراکنی های "رادیو بی بی سی" تأثیرات عمیقی در مردم بخشید... در مقابل این حملات هم هیچگونه دفاع نمیشد. یعنی فقط معایب زیر ذره بین گذاشته میشد بدون آنکه کمترین ذکری از محسنات و خدماتی که رضاشاه کرده بود بشود... البته اگر مردم، مطبوعات و نماینده های مجلس از رضاشاه دفاع میکردند و رادیو لندن را مورد حمله و انتقاد قرار میدادند این سازمان ناچار میشد در روش خود تغییر بدهد. ولی در چنین لحظات حساس هیچ کس از شاه دفاع نکرد و رادیو لندن همچنان به حملات خود به رضاشاه ادامه داد...

 

رضاشاه یکی یکی پایگاه های قدرت خود رااز دست می داد اما هنوز حاضر به تسلیم نبود. دو سه روز بعد از هجوم متفقین وقتی مشاهده کرد ارتش در شمال و جنوب متلاشی شده و متفقین تهدید به اشغال تهران می کنند، تصمیم گرفت به اصفهان برود و پایتخت را به آنجا منتقل کند (!؟). اما وقتی دید محمد علی فروغی نخست وزیر جدید با قبول ترک مخاصمه، متفقین را راضی کرده تا در همان مناطقی که هستند متوقف شوند ، روحیه خود را باز یافت... دومین ضربه ای که به او وارد شد انحلال غیر منتظره ارتش در تهران به وسیله وفادارترین فرماندهانش بود. در این مورد هم همینکه از شوک اولیه خارج شد بلافاصله با فرستادن عده ای دژبان به وسیله موتورسیکلت و کامیون به اطراف تهران توانست حدود هزار تن از سربازان آواره را جمع آوری کند و با کمک نیروهای انتظامی مانند پلیس و امنیه و دادن اختیارات به سپهبد امیر احمدی فرماندار نظامی قدرتمند تهران به امنیت پایتخت سر و صورت بدهد...

 

اکنون شدیدترین اتهامات از سوی این فرستنده (رادیو لندن یا بی بی سی) به او وارد میشد و از او جز خرد کردن (شکستن) رادیو کاری بر نمی آمد. شخص از تحسین و تملق سیر نمی شود ، در صورتی که سختی ناسزا همان آغاز کار است، وقتی تکرار شود عادی میشود. بویژه آنکه صدا از خارج باشد... داخل کشور هنوز از مردم و نمایندگان صدایی علیه او شنیده نمیشد. مطبوعات هم کلامی علیه او نمینوشتند با این وضع نه او به فکر کناره گیری بود و نه تا آن زمان متفقین از رفتن او سخن گفته بودند... انگلیسیها با رضاشاه موافق نبودند ، اما هنوز در مورد جانشینی او به توافق نرسیده بودند.

 

محمد حسن میرزا برادر احمد شاه/ متوفی 1321 خورشیدی

 

محمد حسن میرزا قاجار ولیعهد و برادر احمد شاه قاجار

"محمد حسن میرزا قاجار" ولیعهد و برادر احمد شاه قاجار ، فرد مورد نظر آنان نبود. پسر بیست و دو ساله اش شاهزاده "حمید میرزا" که با نام "دیوید دروموند" در نیروی دریایی انگلیس خدمت میکرد فارسی نمی دانست. انگلیسیها میدانستند نمیتوانند او را پادشاه مملکتی کنند که مردمش به مظاهر ملیت خود سخت پایبندند... محمد علی فروغی هم پیشنهاد آنها ( متفقین) را برای پذیرفتن مقام ریاست جمهوری رد کرده بود... آنها که اکنون دیگر برنامه خود را برای استفاده از جاده های ایران ، راه آهن سراسری ایران و فرودگاه های ایران جهت حمل اسلحه به شوروی آشکار کرده بودند ، به کشوری امن احتیاج داشتند.

 

اما هنوز دو هفته از سوم شهریور نگذشته بود که عشایر فارس که تمایلات آلمان دوستی آنها از زمان جنگ جهانی اول همچنان باقی مانده بود ، علیه دولت قیام کرده بودند! از بعضی از جاده های کشور خبرهایی از غارت و چپاول اتومبیل ها و اتوبوس ها به وسیله گردنه بندیهای تفنگدار به گوش میرسید و این چیزها برای متفقین خوشآیند نبود... با توجه به این اوضاع رضاشاه تصمیم گرفت برای سومین بار شانس خود را آزمایش کند. او به محمد علی فروغی سیاستمدار کهنه کار و ادیب که معروف به دوستی با انگلستان بود اختیار داد با متفقین به گفتگو بپردازد و همه پیشنهادات آنها را به شرط آنکه حاضر شوند بیطرفی ایران را برسمیت بشناسند و سپاهیان خود را از کشور خارج کنند، بپذیرد. محمد علی فروغی بیمار، خسته ، از صبح تا بعد از ظهر با سفیران انگلستان و شوروی که هر روز بر توقعشان افزوده می شد مشغول چانه زدن درباره کم کردن مناطق اشغالی، تحویل ندادن اتباع آلمانی، ایجاد تسهیلات درباره حمل و نقل اسلحه و مهمات متفقین و امنیت شهرها و جاده ها ، پس گرفتن سلاح های افراد پلیس و ژاندارمری در شهرهای اشغالی و تهیه آذوقه و لوازم مردم و سربازان قوای اشغالگر... و مذاکره درباره "حق ترانزیت" به ایران بود... بزودی نخست وزیر محمد علی فروغی به این نتیجه رسید که نظر شاه و متفقین را نمیتواند به هم نزدیک کند. او قبل از همه به استقلال ایران می اندیشید ، اما... یک سرمقاله روزنامه اطلاعات باعث شد تا همه برنامه های رضاشاه به هم بخورد...

 

روز هجدهم شهریور 1320 ه.ق

بنا به نوشته روزنامه اطلاعات ، علی فروغی نخست وزیر وعلی سهیلی وزیر خارجه به مجلس رفتند تا نتیجه مذاکرات خود را به اطلاع نماینده ها برسانند. آنها با سفیران انگلستان و شوروی درباره اتباع آلمانی تا آنجا پیش رفته بودند که آنها (انگلستان و شوروی) یاد داشتی به این مضمون به دولت ایران تسلیم کردند : دولت ایران بایستی ظرف یک هفته کلیه اتباع آلمان به استثنای اعضای حقیقی سفارت آلمان و چند نفر اشخاص فنی که در بنگاه های مخابرات و نظامی نباشند ، را از ایران خارج نموده و صورت اسامی آلمانیهای مزبور را برای موافقت نمایندگان سیاسی انگلیس و شوروی در تهران تسلیم نماید و دولت باید تعهد نماید که اتباع آلمانی دیگر به خاک ایران وارد نشوند.

 

این یک موفقیت دیپلماسی برای ایران بود. اما دو سه روز بعد سفرای روس و انگلیس نامه زیر را تسلیم دولت کردند : دولت ایران بایستی کلیه اتباع آلمانی را به قوای انگلیس و روسیه تحویل دهد زیرا کلیه طرقی که آلمان ها بتوانند از ایران خارج شوند به روی آنها بسته شده و فقط زیر نظر نظامیان دو دولت(انگلیس و شوروی) میتوانند خارج شوند.

 

خواندن این یاد داشت در مجلس و انتشار آن در مطبوعات و پخش خبر بوسیله رادیو باعث ناراحتی مردم شد. در آن زمان و اصولأ از زمان جنگ جهانی اول ایرانیان نسبت به آلما نیها که در مقابل روس و انگلیس که چشم طمع به خاک ما و آب های گرم خلیج فارس و طلای سفید ایران را داشتند ، خود را دوست ما معرفی کرده بودند ، نظر مساعدی داشتند، بنابراین رضاشاه و دکتر متین دفتری و دیگران در این رابطه تنها نبودند (سمپاتی نسبت به آلمانها).

 

روز چهارشنبه نوزدهم شهریورماه 1320

روزنامه اطلاعات در این زمینه تحت عنوان " تأثر مردم" مقاله ای بچاپ رساند : مردم پایتخت از صبح روز پیش منتظر اقدامهای دولت راجع به حل قضایای اخیر بودند. اما هیچکس انتظار نداشت قضیه به این صورت درآید و شرایطی به این دشواری تحمیل شده باشد. همانطورکه دیروز نمایندگان مجلس متأثر گردیدند امشب نیز مردم پس از آگاه شدن از این جریان ، بینهایت افسرده و متأ لم شدند. دولت ایران از آغاز جنگ کنونی کوشش فراوانی در حفظ بیطرفی خود کرد (بیطرفی در جنگ جهانی دوم یعنی پاسیوبودن و در نتیجه طعمه حریفان قدرتمند شدن) ولی همان طور که آقای نخست وزیر گفت تقدیر چنین بود که ماهم از آتش این جنگ برکنار نمانیم...البته خوانندگان ما هر قدر متأثر و اندوهناک باشند حق دارند ولی دولت جز رویه ای که پیشه خود ساخته بود چاره دیگری نداشت و در این موقع بحرانی و دشوار جز این راهی به نظر نمی رسید... راست است که ما با آلمان و ایتالیا جز یک سری روابط عادی و اقتصادی روابط دیگری نداشته ایم ولی میل داشتیم به این روابط حسنه ما خللی وارد نیاید (از نظراقتصادی آلمان به ایران بدهکار بود و میبایستی جنس به ایران میفرستاد که بخاطر جنگ جهانی این اجناس ارسال نمی شد. بنابراین برعلیه آلمان با متفقین به توافق رسیدن یعنی از طلب خود از آلمان دست برداشتن) و اصل بی طرفی هم که مرام و آرزوی عمومی ملت ایران می باشد همین اقتضا را داشت که ما با تمام دول و ملل جهان دارای روابط دوستانه و حسنه باشیم . متأسفانه دولت امروز ناگزیر شده است که سفارت خانه های آلمان و ایتالیا و مجارستان را در ایران برچیند ولی سفارتخانه های ما در پایتخت های این کشورها مانند پیش دایر و روابط سیاسی ما هم با آنها برقرار است... درعالم همسایگی انتظار ما از دولت های شوروی و انگلستان پیش از اینها بود..... انگلیسی ها و شوروی ها که وجود اتباع آلمانی را برای حمله به ایران بهانه کرده بودند ، برای بردن رضا شاه از ایران مقاله اطلاعات را بهانه کردند.

 

روز پنج شنبه بیستم شهریور ماه 1320

در این روز سفیر شوروی و وزیر مختار انگلیس به وزارت امور خارجه رفتند. اولی (اسمیرنوف) با علی سهیلی وزیر امور خارجه و دومی (ایدر بولارد) با حمید سیاح مدیر کل وزارت امور خارجه مذاکره کردند. هر دو ضمن اعتراض به مقاله اطلاعات، چاپ این نوع مقالات را"کاملأ بر خلاف دوستی" بین ایران و دول انگلستان و شوروی دانستند و تأکید کردند که : چاپ چنین مقالاتی در روزنامه دلیل بر آن است که دولت مردم را تهییج می کند که کینه شورویها و انگلیسیها را در دل نگه دارند و درصدد تلافی برآیند. ضمنأ با این مقاله دولت خواسته است دوستی خود را با آلمان حفظ کند.

جواب وزارت امور خارجه آن بود که این مقاله را یک روزنامه نویس نوشته و نظر دولت نبوده. اما سفیرکبیر در جواب گفت: چون روزنامه اطلاعات تحت سانسور دولت است ما نمی توانیم تصور کنیم که محافل "صلاحیت دار" ایران از آن بی اطلاع بوده اند. آنها با محمد علی فروغی مخالفت نداشتند. منظورشان از محافل صلاحیت دار، رضا شاه بود...

دکترعلی بهزادی مدیر مجله "سپید و سیاه" در ادامه یاد داشتهایش مینویسد : به طوریکه محسن میرزایی مورخ معاصر در تاریخ 21 شهریور 1378 (بعد از58 سال) در روزنامه "ایران" نوشت: رضاشاه بعد از اعتراض سفیران روس و انگلیس، عباس مسعودی مدیر (روزنامه) اطلاعات را احضار کرد و جریان را پرسید و مذاکراتی به مضمون زیر بین آنها رد و بدل شد :

رضا شاه : جریان مقاله دیروز چیست؟

عباس مسعودی : جریانی ندارد ، قربان. جز واقعیت و انعکاس احساسات مردم ایران ، چیز دیگری نیست.

رضا شاه : این مقاله را کی نوشته؟

عباس مسعودی : علی جلالی سردبیر روزنامه...

رضا شاه : پس گفته شد این مقاله را یک نظامی به روزنامه داده!

عباس مسعودی : جلالی افسر احتیاط است و با لباس نظام (نظامی) رفت و آمد میکند.

رضا شاه : بسیار خوب! فعلأ روزنامه را منتشر نکنید تا وضع آرام شود....

روزنامه اطلاعات تا روز 25 شهریور 1320 که رضا شاه از سلطنت استعفا داد و تهران را به مقصد اصفهان، بندرعباس و جزیره موریس در هندوستان ترک کرد ، توقیف بود. علاوه برآن دکتر صدیق هم از ریاست "اداره انتشارات و تبلیغات" برکنار شد...

کاری که عباس مسعودی در روز نوزدهم شهریور 1320 در مورد چاپ مقاله "تأثر مردم" کرده، کاری نظیر تصمیم شورای عالی جنگ در روز هشتم شهریور در مورد انحلال ارتش و به خواست اشغالگران بود، ولی طبق نوشته "پروفسور صدیق اعلم" رییس کل انتشارات و تبلیغات آن زمان و وزیر و سناتور بعدی در کتاب "یادگار عمر" به نقل از کتاب "قلم و سیاست" تألیف محمد علی سفری ، این مقاله با اطلاع عیسی صدیق و محمد علی فروغی (نخست وزیر) و با توجه به تمایلات رضا شاه تهیه شده بود و هیچ کدام نمیدانستد این مقاله چنین عکس العملی ایجاد میکند.

دکتر صدیق اعلم (یا پروفسور صدیق اعلم رییس کل اداره انتشارات و تبلیغات و بقول دکتر متین دفتری اداره "سازمان پرورش افکار" زمان رضا شاه) در این باره (مقاله تأثر مردم در روزنامه اطلاعات) چنین نوشت : وقتی نطق وزیر امور خارجه علی سهیلی در رادیو و جراید انتشار یافت، در مردم تولید حیرت کرد...تحویل اتباع ممالکی که با ایران روابط اقتصادی و عادی داشتند در نظر مردم خلاف مردانگی بود (در عالم سیاست مرد و مردانگی اصلأ مفهوم ندارد). رضاشاه نیز شخصأ از این امر متأثر بود و قرار شد این تأثر عمومی در جراید و رادیو ابراز شود... علی جلالی سردبیر روزنامه اطلاعات شرحی در این باب تهیه کرد... و آن را به منزل من آورد، من پس از اصلاح کمی، متن مقاله را برای علی فروغی خواندم. او نیز اصلاحاتی در ملایم کردن متن فرمود و قرار شد در صفحه اول اطلاعات به صورت مقاله دو ستونی منتشر شود. مقاله عصر آن روز به امضای "پندار" انتشار یافت و به زبان فارسی، عربی، ترکی، فرانسه و انگلیسی در رادیو پخش شد.

محمد علی سفری (نویسنده کتاب قلم و سیاست) درباره عکس العمل انگلیسیها در مورد این مقاله چنین اظهار نظر میکند: وزیر مختار انگلیس روز جمعه 21 شهریور ظاهرأ به عنوان احوالپرسی ولی در واقع برای اولتیماتوم نهایی به منزل علی فروغی رفت... ملاقات سر ریدر بولارد و فروغی طولانی شد و طی آن چند بار نیز تلفنی سفیر روس در جریان مذاکرات قرار گرفت. بالاخره انگلیسی و روس فقط پنج روز مهلت دادند که رضاشاه خاک ایران را ترک کند. درغیر اینصورت قوای آنان وارد پایتخت خواهد شد.

عباس مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات در یاد داشتهایش درباره سوم شهریور در این مورد چنین نوشت : مخفی نماند که در آن روزها بیشتر زعما و متصدیان امور ...و چه بسیار از نزدیکان خود اعلیاحضرت فقید و اعضای دولت و رجال ، وکلا و طبقات ممتاز مایل بودند و صریحأ اظهار نظر می کردند که اگر رضا شاه تخت سلطنت را به نفع فرزند خود ترک گوید و رژیم حکومت تغییر کند بهتر است و اوضاع عمومی بهبود خواهد یافت...اگر بگویم خود من هم از این تغییر باطنأ خشنود بودم، راه اغراق نپیموده ام... پس رضا شاه مورد تهدید سخت متفقین قرار گرفت و به گفته "چرچیل" (نخست وزیر وقت انگلیس) شاه را برای پیشرفت منظور خود با پیشروی قشون شوروی (به تهران) ترساندند.

...چون رضا شاه هنوز قصد داشت مقاومت کند ، صبح روز بیست و پنج شهریور 1320 به اطلاع او رساندند که قوای شوروی از کرج به سوی تهران حرکت کرده است. با توجه به مجازات های سخت کمونیست های ایرانی (؟!) در سال های گذشته ، رضاشاه میتوانست حدس بزند رفتار شورویها با او پس از دسترسی به او چگونه خواهد بود. به این سبب با وعده فروغی که ولیعهد جانشین او خواهد شد، استعفا نامه ای را که فروغی از قبل برایش آماده کرده بود امضاء کرد و همان روز عازم خروج از ایران شد.

 

ظهر روز سه شنبه 25 شهریور ماه 1320

... بعد از ظهر محمد علی فروغی (نخست وزیر) که سخت بیمار بود نطق مختصری به این مضمون در جلسه خصوصی مجلس شورای ملی ایراد کرد : یکی از مهمترین قضایا که واقع شده باید به عرض مجلس شورای ملی و ملت ایران برسانم... قضیه هم طوری انجام گرفته که هیچ مجالی نداشته ام فکری بکنم تا بیاناتی که میکنم مرتب باشد. آن قضیه این است که اعلیاحضرت رضاشاه پهلوی اراده کرده اند از سلطنت کناره گیری کنند و امر سلطنت را به جانشین قانونی خودشان تفویض فرمایند...

 

وقایع سیاسی اجتماعی بعد از 25 شهریور ماه 1320

دکتر علی بهزادی در ادامه یاد داشتهایش بعد از استعفای رضاشاه مینویسد : بعد از اعلام خبر استعفای رضاشاه در 25 شهریور 1320 و انتشار خبرعزیمت او از کشور، یک نوع "رضاشاه زدایی" سرتاسر کشور را فرا گرفت که آغاز آن سخنان مخالفت آمیز علی دشتی و سید یعقوب انوار در مجلس و انتشار خبرآن در روزنامه ها و رادیوهای داخلی و خارجی بود که بعد از آن ناگهان همه نماینده های مجلس، همه مطبوعات کشور و گروه زیادی از مردم حمله به او را شروع کردند...

 

علی دشتی همان بود که در سال 1303 وقتی احمد شاه( قاجاریه) سردار سپه را از نخست وزیری عزل کرد و او (سردار سپه) به بومهن رفت و عزم ترک کشور را داشت ، در سرمقاله اش در "شفق سرخ" نوشت که "پدر ملت رفت" و از مردم خواست مانع عزیمت او شوند... و سید یعقوب انواری نیز مانند علی دشتی نماینده مجلس شورای ملی بود که دکتر احمد متین دفتری خاطره جالبی را از او در کتاب "خاطرات یک نخست وزیر" نقل کرده که بشرح زیر است :

 

سخنی درباره انتخابات

از دوره هفتم... برای انتخابات، لیست دولتی معمول گردید. این ترتیب تا سال 1320 ادامه داشت. شاه مخالفین رژیم خود را تقریبأ کنار گذاشت لیکن برای تنظیم لیست انتخاباتی راجع به اشخاص مورد اعتماد مردم

ولایات تحقیقات می کرد و غالبأ نامزدها ( وکلاء) را از بین بازرگانان و ملاکین و صاحبان مشاغل آزاد مانند پزشکان محل برمی گزید. جوانان و مستخدمین (کارمندان) تحصیلکرده و فعال را هرگز برای وکالت مجلس قبول نمیکرد و آنها را برای خدمات دولتی ترجیح میداد... من (دکتر متین دفتری) در مدت زمامداری متصدی انتخابات نبودم. سابقأ وقتی وزیر بودم چندین بار حضور داشتم که شاه راجع به تعیین نامزد برای محلی که بواسطه فوت یا مغضوبیت وکیلی (بر کنار شده از کار بخاطر عملی نادرست) جای آن وکیل خالی شده بود تحقیقات مینمود و دستور میداد. در ادوار اخیر شاه چند نفر را به توصیه بستگان وکیل کرد که موجب ندامت شد (شاه پشیمان شد) از جمله سید یعقوب شیرازی را موقعی که من تازه نخست وزیر شده بودم (اواسط 1317 ) بجای وکیل کاشان که فوت کرده بود انتخاب شد...سید یعقوب انوار مدتها بود که پیاده بین شمیران و تهران در خیابان پهلوی در معبر شاه قدم میزد که با شاه تصادف کند و عاطفه شاه را نسبت به خود جلب نماید و سرانجام هم موفق گردید. البته مغضوبین مورد عفو هم قرار میگرفتند و گاهی شاه تحت تأثیر احساسات واقع میشد ، مثلأ مرحوم زوّار در یک عریضه به دو بیت از گلستان توسل جسته بود: ای کریمی که از خزانه غیب گبر و ترسا (زرتشتی و مسیحی) وظیفه خود داری الخ... بعد از کلمات گبر و ترسا نام ارباب کیخسرو و دکتر آقایان نمایندگان زرتشتیان و ارامنه را بین الهلالین درج کرده بود. شاه از این حسن قریحه قرین مسرت و انبساط گردید و امر به تجدید انتخاب زوار داد. در یک مورد یکی از درباریان (وکیل الملک دیبا) از یک داوطلب وکالت (فرزند سپهدار رشتی) پول گرفته بود. پس از کشف آن، درباری در سال 1312 مورد تعقیب واقع شد و در محکمه جنحه محکوم به یکسال حبس شد ولی متأسفانه بعلل دیگری که یکی نزدیکی به تیمورتاش بود، از زندان خلاص نشد و در زندان درگذشت. در مورد دیگری یکی از بنی اعمام شاه از یکی از خوانین مازندران پول گرفته بود که او را به وکالت مجلس برساند. شاه دستور تعقیب داد. من پسرعموی شاه را توقیف کردم و پول را مسترد نمودیم و نتیجه را به عرض رساندم. رضاشاه تب سرما خوردگی داشت و استراحت کرده بود. وقتی گفتم عمو زاده در مقابل هر هزار تومان وجه نقد در ماه اردیبهشت در مازندران قبض وصول یک خربوزه به داوطلب وکالت داده است ، شاه که حتی تبسم را بندرت می کرد بقدری خندید که عرق کرد و از جای برخاست و براه افتاد.

 

"باید چراغ برداریم دنبال آن مرد بگردیم"

... این احساس (رضا شاه زدایی) فقط درباره رضاشاه نبود که به او ناسزا میگفتند وعکسهایش را از دیوارها برمیداشتند و پاره میکردند. وضع چنان شده بود که با خشم و کینه بعضی از آثار او را هم از بین می بردند. برای نمونه بعضی از روستاییان شمال که قبلأ خوابگاه خودشان و گاو و گوسفندانشان در یک محل بود و در املاک رضا شاه برایشان خانه های مدرن ساخته بودند ، به بهانه تلافی روزگاری که اگر خانه آنها اندکی کثیف می شد مأموران املاک اختصاصی آنها را مجازات میکردند، وقتی شنیدند رضا شاه رفته، خانه های خودشان را با دست خودشان خراب می کردند یا به تلافی آنکه کسی حق نداشت یک شاخه از درخت را در بیشه زارهای شمال قطع کند، جنگلها را ریشه کن کردند. آنها پلهای نا تمام را خراب میکردند، بناهای ناتمام دولتی را بجای آنکه تمام کنند، خشت و آجرش را میبردند ، سربازخانه ها غارت شد ، زندان ها که در آغاز قرار بود فقط متهمین سیاسی آزاد شوند، از تبهکاران خالی شد و آنها در شهرها به جان مردم افتادند و همه این کارها زیر نظر متفقین و اغلب با نظر موافق آنها انجام میگرفت. بنا به نوشته مسعودی چیزی نمانده بود که تیرهای تلگراف و ریل راه آهن را هم به عنوان آنکه از آثار رضا شاهی است برچینند و آسفالت خیابانها را خراب کنند....سید یعقوب انوار این بار گفت: اخیر فی ما وقع (آنچه واقع شده ، خیر باشد). و یدالله دهستانی نماینده مجلس گفت : باید چراغ برداریم دنبال آن مرد بگردیم....

 

سه شنبه 25 شهریور ماه 1320 / "عبرت روزگار و معیار مردی و نامردی"

چنانکه میدانید از "خاطرات سیاسی" مهدی فرخ معتصم السلطنه در اوایل این "خاطره" یاد کرده ایم. مهدی فرخ که خود دوران مشروطه و دوران سردار سپه و رضا شاه را با جان و دل طی کرده واز رجال سیاسی محسوب می شد در "خاطرات سیاسی" از بیست و پنج شهریور1320 و روز استعفای رضا شاه با قلمهای مردانگی اش آن دوران را به تصویر کشیده که حاصلش، پند و اندرز است و چراغی که فتیله اش سال هاست که به پت و پت .... افتاده، اما هنوز خاموش نگشته! مهدی فرخ معتصم السلطنه بیاد ما می آورد :

 

سه شنبه 25 شهریور 1320 و انتقال قدرت

... از صبح روز بیست و پنجم شهریور ماه هزار و سیصد و بیست، دفعتأ درهمه جا شایع شده بود که رضا شاه از سلطنت استعفا داده و مصمم هستند هر چه زودتر سلطنت را به ولیعهد واگذار نمایند. پس از آنکه به ثبوت رسید قوای متفقین واقعأ قصد اشغال تهران را دارند و"سر ریدر بولارد" سفیر انگلیس نیز دربار را مرکز حمایت از آلمانیهای مقیم ایران می شناسد و دراین مورد از هیچ تحریک و ابراز مطالب دروغ خودداری نمی نماید، لهذا درست مقارن این خبر که روس ها و انگلیسیها در چند فرسنگی تهران چادر زده و بزودی وارد تهران خواهند شد ، رضاشاه تصمیم گرفت که از تهران دور باشد و سلطنت رابه ولیعهد واگذار نماید. اجرای نیات شاه فقید چندان آسان به نظر نمیرسید. دراین میان پایمردی، مقاومت و شجاعت دو تن از برجستگان این قوم به مرحله آزمایش نزدیک می گردید ، که یکی از آن دو شخص ولیعهد بود ، که در آن زمان از بیست سال چیزی کم یا زیاد نداشتند. اعضای خاندان سلطنت قبلأ به اصفهان حرکت کرده بودند و اکنون فقط جوانی بیست ساله تصمیم گرفته بود که یک تنه مسّولیت حفظ سلطنت را به عهده گرفته و در انتظار پیش آمدهای احتمالی و حوادث آینده باشد...این را قبول کنید که به عهده گرفتن مسّولیت سلطنت آن هم در آن لحظات حساس و خطیر ، و آنهم از ولیعهدی جوان که بیش از بیست سال نداشت، کار خُرد وآسانی نبود. این نصیحت را هم از من گوش کنید و بنویسید که باور کردن این شایعه که بعضی از سیاستهای خارجی پشتیبان ولیعهد آن روزگار بوده اند، از حماقتهای بزرگ است، زیرا همه کس حتی خود ولیعهد نیز میدانست که اتکاء به سیاست خارجی بی پایه و بی مایه است و شاید بارها این اصل را از پدر تاجدار خویش نیز شنیده بود و شاید خود نیز دیده یا شنیده بود که قول و قرار خارجیان چندان بقایی ندارد. دست کم ایشان میتوانست نمونه ای از آن را در حوادث همان موقع ببیند و بداند که چگونه خارجیان قرارهای کتبی را زیر پا گذاشته بودند، وای به حال آنکه بخواهند قول شفاهی بدهند. ایشان در لحظاتی از تاریخ ایران قبول مسّولیت کرده بودند که مملکت بهم ریخته بود و اکثر امرای آن روزگار چنان که گفتم در فکر حفظ جان و مال خود بودند. مردم دسته دسته از مرکز فرار می کردند و وحشت سراپای این ملت ستمدیده را فرا گرفته بود. بله اگر حرفی است در مورد همین از خودگذشتگی و شهامت است. و اما آن یک تن دیگر که میبایست خویشتن را برای نشانه گذاردن در صحایف (ورقه ها ، صفحه ها) تاریخ ایران آماده میکرد مرحوم محمد علی فروغی رییس الوزرای وقت بود. مسّولیت او کوچک و آسان نبود. او میبایست روز25 شهریور کتابی را بدون هیاهوی قاریین آن ببندد و کتاب نوین دیگری را در مقابل دیدگان ملت ایران بگشاید. او هر روز هزاران شایعات و حرفها می شنید. یکی میگفت قوای متفقین حاضر نخواهند شد که سلطنت به ولیعهد واگذار شود و آن دیگری می گفت چنان بازار آشفته و روزگار بحرانی است که اگر رضا شاه برود همه چیز بر باد خواهد رفت و در همه شهر ، همه جا صحبت از این بود که به محض حرکت رضاشاه از ایران، عشایر به تحریک قوای متفقین به مرکز سرازیر خواهند شد و درست نقطه مقابل این شایعات نیز صحبتهای دیگری بود، مثلأ عده ای دیگر معتقد بودند که آلمانها بزودی همراه با عشایر جنوب ایران، تهران را فتح کرده و حکومت را در دست خواهند گرفت! و بدینگونه بود که مردی در شب 25 شهریور ماه 1320 خورشیدی بدون آنکه از حوادث احتمالی آینده وحشت و هراسی داشته باشد استعفای رضاشاه را تحریرکرد و به امضای ایشان رسانید...

 

عزیمت رضاشاه از ایران / مهرماه 1320 خورشیدی

... تهران در مهرماه 1320 لحظات دشوار و توفان زده را با تشویش واضطراب پشت سر می گذاشت. پایتخت کشوری که از بیطرفی به سوی یکی از طرفها پرتاب شده بود مرکز پر شورترین هیاهوها و نبردهای تبلیغاتی جهانی گشته بود و ما هم از خودی زخم میخوردیم و هم از بیگانه. مجلسیان آنروز مخالف خوانی را مُد روز یافته و یکصدا دم میگرفتند تا لااقل با بد گفتن از گذشته ها خود را بیگناه یا خودی نمایانده باشند. من از آدم های هزار رنگ چه بگویم؟ مگر یادم می رود آن روزی را که رضاشاه فقید در کاخ سعدآباد به داخل چادری که نمایندگان مجلس در آن جمع شده بودند ، قدم گذاشته و با آنان به گفتگو پرداخته بود؟ مگر من کور و کر بودم که با دو چشم و دو گوش خود ندیده و نشنیده باشم که در آن روز، فکر میکنم یکی از روزهای تابستان 1312 بود، یکی از همین وکلای مجلس چه تملق و چاپلوسی راه انداخته بود؟

چرا سربسته بگویم و چرا برای عبرت مردم روزگار صحنه آنروز را افشاء نکنم: آن روز شاه خسته بود و کسالت داشت و وقتی به داخل چادر رسید خطاب به نمایندگان گفت : آقایان من متأسفانه امروز سرما خورده ام.... هنوز حرف شاه تمام نشده ، ناگهان آقای سید یعقوب انوار وکیل با شهامت مجلس شورای ملی از جا پرید و فریاد کشید: الهی بمیرم، الهی کسالت اعلیحضرت همایونی به جان من بیاید، الهی اعلیحضرت هر چه بلا دارند به سر ما بخورد!. بله آنروز این مرد در تملق و چاپلوسی میداندار معرکه بود ، بطوریکه شاه فقید ناراحت شده و گفتند : نه آقا ، خدا حال مرا خوب کند و شماها را هم سالم نگهدارد. اما آن روز حریف دست بردار نبود. مدام قربان صدقه شاه میرفت، و روزگار را ببین و مردم روزگار را. همین آقای سید یعقوب انوار بعد از رفتن شاه پشت تریبون مجلس رفت و گفت : الخیر فی ما وقع (به عربی گفته یعنی آنچه واقع شده خیر است)!. می بینید؟ باز بیایید و بعضی گناهان را به گردن یک نفر بیاندازید. نه عزیزم ، من میگویم : مشت زن پیدا نشد تا مشت خور پیدا نشد. این مردم ، این نمایندگان ، لیاقت کدام حکومت را داشتند؟ آیا این معجزه نیست که سربازی در میان یک مشت مترسک های دغلباز توانسته باشد ایران را با یک ضربت از قافله سر در گم گشته به خطوط ترقی و تمدن انتقال داده باشد؟ و از سوی دیگر، گوینده بخش فارسی رادیو برلین (امروزه موج آلمان)، مرد حکیم و سالم و پاک باخته ای چون "ذکاءالملک فروغی" (محمد علی فروغی) را به طعنه "جهود" می خواند ، و باز از سوی دیگر مردم هراسان پایتخت سر به سوی آسمان می گرفتند که خدا را دعا گویند تا زمینی ها را آرام بدارد ، که ناگهان اعلامیه هایی از شکم مرغان آهنین(هواپیما) متفقین به زمین میبارید و آنان را بیش از پیش متوحش میکرد، و در همان زمان رادیو لندن بیرحمانه ترین اتهامات را نثار شاه مستعفی میکرد و حتی با وقاحت تمام ادعا می کرد که رضاشاه جواهرات و تاج سلطنتی را با خود از ایران خارج کرده است! و شاه سالخورده خشمگین از این تهمت ها فریاد میکشید : بی شرم ها، مگر جواهرات سلطنتی در اختیار من بود که آنها را بردارم و ببرم. چرا حیا نمی کنید؟....

 

رضا شاه پهلوی

 

دوره زندگی پهلوی آیینه عبرت

(از خاطرات حاج مخبر السلطنه هدایت ، از رجال سیاسی دوره پهلوی)

 

... صبح روز 25 شهریورماه 1320 ، اعلیحضرت محمد رضا شاه (ولیعهد رضا شاه) بر سریر سلطنت مستقر شدند و فروغی به ادامه خدمت مفتخر. عصر روز 26 شهریور شاه جوان بخت به مجلس تشریف فرما شده ، رسم تحلیف بجا آوردند. پهلوی دارایی خود را از جنس و نقد به اعلیحضرت محمد رضا شاه هبه کرد که به مصارف مفیده مملکت صرف شود (سنتی از رضا شاه). کارخانجات خصوصی به دولت تعلق گرفت. شاه جوان الحق داد داد و بخشش را داد. قاآن ثانی اش باید خواند. در نطق سلام نوروز فرمودند (1321 ) : معروف است صد سال به این سالها، چون مخاطب ملت است میگویم هزار سال به این سالها. توفیق باریتعالی سعادت ملت را یار باد ، باید کار کرد، اتفاق (همبستگی و یکدلی) وسیله نجات است ، میهن پرستی جز رعایت مصالح نوع نیست....

شاه ماضی (گذشته رضا شاه) عنایت مخصوص به کار داشت و مراقبت تمام به صرفه جویی. توجهات ملوکانه هم از بدو امر به تدارک بیمارستان، بذل ده میلیون زیال به اشخاص بینوا در سراسر کشور(صحبت از زمان جنگ جهانی دوم و فقر و گرسنگی، که از برکات این جنگ برای مردم ایران بود)، توجه به مبارزه با مالاریا، تقسیم جوایز به اهل فن که بدیعی مفید در کار آورند. تأسیس آسایشگاه ها در ولایات به خصوص در زمستان و در هر مورد بذل مال فرمودند :

 

گر دل و دست بحر و کان باشد دل و دست خدایگان باشد

 

آخرین ساعات حرکت به تبعیدگاه موریس

 

روز ششم مهرماه 1320 خورشیدی/ حرکت بسوی جزیره موریس

روز ششم مهر ماه شاه ماضی باتفاق مادر شاهپورها (همسر سومی رضا شاه و دختر مجلل) و فرزندان: علیرضا، عبدالرضا، حمید رضا ، شمس و فاطمه و فریدون جم و همسرش شمس از بندرعباس بطرف هندوستان و بمبیی حرکت کردند. قصد سکنی در پرو در غرب امریکا بود. سیاست بدبینی راه را سوی جزیره موریس پیش آورد که جزیره ای پرت و بد هواست ...

جماعتی از محبوسین سیاسی آزاد شدند و بعضی مأمورین نظمیه مورد تعقیب قرار گرفتند، تعلیمات نظامی از برنامه متوسط و پیشآهنگی از برنامه دبستانها حذف شد. ماده واحده 25 دلو 1303 راجع به ریاست کل قوا لغو و ژاندارمری از نظام جدا شد.

 

پهلوی (رضا شاه)

 

از مردانی بود که میشود به انگشت شمرد

اگر از اشراف مملکت نبود و معلومات ادبی نداشت تهور و کفایت او از یک طرف

و خالی بودن مملکت از اشخاص با حزم و عزم از طرف دیگر او را به مقام شامخ رسانید.

 

بالای سرش ز هوشمندی

می تافت ستاره بلندی

 

دوره زندگی پهلوی آیینه عبرت است.

از سربازی به سرداری، از سرداری به سلطنت و تا پیش آمدن حادثه 25 شهریورماه 1320 .

 

چنین است رسم سرای فریب

نگیرند عبرت ز امر غریب

 

پهلوی رفت. لجام از سر یاوه سرایان برداشته شد. فحش و فحشاء متن و حاشیه روزنامه ها را فرا گرفت. نه عرض مانده نه ناموس. بزرگترین ایرادی که به پهلوی می گیرند ، منع از هرزه درایی است و ما این را از هنرهای او میدانیم ولو قدری زیاده روی شده باشد.

 

زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم

به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

 

در میدان فساد اخلاق تاختنی کردند که مشکل بتوان میدان را از فجایع پرداخت. جای تأسف است، پهلوی اهرمی بود که مملکت را تکان داد و رو به تعالی برد و آرزوهای دیرینه را عملی کرد. اگر لباس سوءاخلاق در کار نیامده بود ، میشد بگوییم دوره پهلوی دوره الماس بود. پهلوی (رضا شاه) هوش سرشار داشت و حافظه ی بسیار. با بیسوادی ، متصرف در عبارات بود و ملتفت اشارات ، نکته سنج و متین آهنگ. غیظ را فرو بردن می توانست و هر چیز را بجای خود نهادن می دانست. عزم سنگین داشت و اراده آهنین. در کارها بنیان می خواست و مراقب فرجام بود. چون هر چه خواست کرد و پیشرفت نمود و توازن در سیاست را هم از دست داد. آلمانی ها در کارها نفوذ کلی یافته بودند و افکار را به سوی خود تافته. شاید تصور شود پهلوی قساوت قلب (بیرحم بود) داشت. اینطور نیست. عبدالله میرزا پسر ایرج میرزا در شعبه رمز ارتش کشف اسرار کرده بود (کشف کدهای رمزی ارتش که معادل جاسوسی است). در محکمه نظامی محکوم به اعدام شد. پدرش در مجلس بود از او(رضا شاه) توسط کردند. امر شد راه قانونی پیدا کنند. ماده ای که خاطرم نیست از قانون درآوردند و شرحی نوشته شد. من (حاج مخبرالسلطنه هدایت) نزد پهلوی(رضاشاه) بردم. نهایت لطف را نسبت به آن جوان داشتند و در ضمن مذاکره در چشمشان اشک دیدم. اعدام مبدل به حبس ابد شد.

 

غالبأ به پهلوی سه ایراد میگیرند

- یکی آنکه جلوی قلم یاوه گویی را گرفت (روشنفکران آنروزی ازش بنام سانسور رضا شاهی نام میبردند). در زمان او روزنامه ها آنچه میشد مینوشتند. تهمت و فحش و فحشاء ممنوع بود و انتقاد کمتر میسر (مثل وقایع مسجد گوهرشاد مشهد در آذرماه 1314 خورشیدی). بعد از او دیدیم که کار روزنامه جات به انتشار الفیه و شلفیه کشید. آبرو برای هیچ کس باقی نماند و این است آزادی ، که آن را میخواهند.

- دیگر نسبت طمع به او دادند (املاک مردم را به زور میگرفت و به زور میخرید؟!). ملک ها میخرید و آباد میکرد. در مقابل کارخانه ها دایر کرد و به ضرر مملکتی تمام نشد. روزی در صحبت فرمودند : من خرج زیادی ندارم ، حقوقی که به من میرسد صرف بنایی میکنم!

- ایراد دیگر ، بعضی سیاست هاست (سیاستهای قلدری و دیکتاتور مآبی رضاشاه). شاید بتوانم بگویم که آرامش مملکت تقاضا می کرد ، که گفته اند :پادشاهان از پی مصلحت ، صد خون کنند....

 

ملکه توران امیر سلیمانی همسر سوم رضاشاه

 

لحظات دلهره و نگرانی (روز سیم شهریور 1320 خورشیدی)

ملکه توران همسر دوم رضا شاه و مادر شاپورها ، در خاطرات خود از شهریورماه 1320 اینگونه بیاد میآورد : از اخبار رادیو از جنگهای اروپا چیزی به گوشمان نمی خورد. دیگر چیزی نمی دانستیم و در آن حصار سعدآباد کسی جرأت صحبتی را با ما نداشت. صبح روز سیم شهریور که برای نماز از خواب بیدار شدیم، دیدیم که صداهای ناهنجاری به گوش میرسید که ابتدا تصور کردیم که سنگ می ترکانند، چون اغلب به واسطه ساختمانهای شاه در سعد آباد و دربند سنگ ها را با باروت خرُد میکردند. ولی ناگهان چندین طیاره را روی سعدآباد دیدیم در حرکت است که از صدای آنها پسرم از تختخواب پریده و گفت این طیاره مال روسیه است. دیگر تقریبأ همه چیز داشت روشن می شد و تلفونأ اخباری بود که از محل های بمباران شده و از هراس مردم و کارها به سعدآباد و کم و بیش به گوش ما میرسید.

تقریبأ تا نزدیک ظهر که شاپور رفت و آمد، اطلاع داد که اعلیحضرت دستور داده، کلیه خانومها و پسرها و دخترها و زنها آنچه ممکن است، به طرف اصفهان حرکت نمایند تا ببینیم بعد چه پیش می آید... بالاخره مدت بیست روز ما روزگارمان را به همین حال خوف و رجا گذرانده و هر آن فکر می کردیم یا بکلی از این مملکت تبعید خواهیم شد یا بالاخره تکلیف معین خواهند کرد. گاهی همگی گریه میکردیم. گاهی که دور هم جمع شده مشغول صحبت بودیم، این را بگویم که دیگر مقام بالا و پایین از بین رفته بود. علیاحضرت ، والاحضرت فوزیه (همسر اول محمدرضا شاه) و والاحضرتها و ماها ، کوچکترها همه دور میز غذا جمع شده نگران آینده بودیم.

تا روز بیست و پنجم شهریور خبر رسید که اعلیاحضرت رضاشاه از سلطنت استعفا دادند و سلطنت را به محمد رضاشاه ولیعهد خود واگذار نمودند و امشب هم به اصفهان خواهند آمد که برای خارج مسافرت نمایند. همه مشغول گریه و زاری شدند. فقط کمی نور امید بود که اقلأ بکلی سلطنت پهلوی را منقرض ننمودند. تقریبأ نزدیک ساعت شش بعد از ظهر بود که اتومبیل حامل رضاشاه رسید. ما از پشت پنجره نگاه می کردیم. ولی علیاحضرت فوزیه و والاحضرتها همه جلو عمارت ایستاده بودند. رضاشاه از ماشین پیاده شد، فقط یک پیشخدمت جلو عمارت نشسته بود با شوفر که فورأ او هم پایین جسته و کیف زرد رنگ بزرگی را از پشت ماشین در آورد. همه ماها تعظیمی کرده شاه هم سری فرود آورده و با کمال افسردگی از پله های عمارت بالا رفت. قدری در سالن نشسته و همه در اطرافش نشستند. پس از صرف یک فنجان چای گفت میخواهم قدری استراحت کنم. البته سکوت حکمفرما بود و دیگر کسی بلند صحبت نمیکرد ...

 

صبح روز 26 شهریور 1320 خورشیدی

تقریبأ ساعت شش بود که باز ماشین دیگری از تهران رسید که در آن رییس نظمیه وقت و قوام شیرازی بود که بعد تعجب کردند که این ها دیگر برای چه آمدند. بعد فوری اجازه خواسته ، خدمت رضا شاه رفتند.

پس از مدتی مذاکرات که البته ما نشنیدیم، بعد کم کم گفته میشد که اینها آمده اند که دستور داده شده که اعلیاحضرت رضا شاه آنچه دارد از منقول و غیرمنقول ، مُلک و هتل خود را بایستی قبل از حرکت به خارج به محمد رضاشاه انتقال دهد. البته مخارجات او و خانواده ای را که همراه می برد ، اعلیاحضرت محمد رضا شاه قرار شد خواهند فرستاد و علیاحضرت فوزیه هم با والاحضرت شهناز به طرف تهران حرکت نمایند. البته ما دیگر گفتگوی مابین رضاشاه را با قوام و رییس نظمیه نفهمیدیم. همین قدر تا نزدیک ظهر هیأت آمده و آنچه را اعلیاحضرت رضا شاه داشت که متعلق به خودش بود به محمد رضا شاه منتقل نموده ، امضاء گرفتند و اتومبیل هم برای علیاحضرت فوزیه حاضر نموده، آنها به طرف تهران مراجعت نمودند. بعد پسرهای "عصمت خانم" (همسر چهارم رضاشاه) هم پیش شاه آمده ، همه دور هم بودند. تمام صحبت آن بود که اعلیاحضرت (رضا شاه) با عصمت خانم و پنج اولادشان به خارج که آن موقع گفته میشد به آرژانتین خواهند رفت و بقیه در تهران پیش این اعلیاحضرت فعلی خواهند ماند. شب دیدم باز ماشین از تهران آمده و نامه ای از طرف محمد رضا شاه برای پدرش آورده بودند که نوشته بودند : با وضع کنونی و لجام گسیختگی مردم ، من نمی توانم از پسرها نگاه داری نمایم. عجالتأ همه پسرها با شما بیایند تا مملکت قدری ساکت شود...

 

تعیین تکلیف املاک و دارایی رضاشاه

"این کیست که به فارسی فحش میدهد"

دکتر محمد سجادی در زمان شهریور 1320 وزیر راه بود و جزو آخرین کسانی بوده که برای تعیین تکلیف دارایی رضاشاه با او به گفتگو نشست. دکتر محمد سجادی میگوید : غروب روز اول مهرماه از طریق اعلیاحضرت جدید به کاخ شخصی شهری احضار شدم... معلوم شد محمد علی فروغی قبلأ شرفیاب شده. پس از شرفیابی اعلیاحضرت جدید به من فرمودند: ماموریتی است که به شما محول شده و چون مورد اطمینان ما هستید انتظار دارم این ماموریت را بخوبی به انجام برسانید. عرض کردم چه ماموریتی؟ فرمودند: برای تعیین تکلیف املاک و دارایی اعلیاحضرت پدرم. به عرض رسانیدم، شاید بهتر این بود وزیر دارایی و یا وزیر دادگستری به این ماموریت اعزام می شدند چون آنها از نظر مقامی که دارند بهتر میتوانند این وظیفه را انجام دهند. در این وقت شاه از اتاق بیرون رفت. محمد علی فروغی به من گفت : از نظر همان اطمینان و اعتماد بود که اعلیاحضرت دستور احضار شما را دادند. چون شاه سابق به شما خیلی مرحمت دارند اعلیاحضرت همایونی اینطور تصمیم گرفتند. باز فروغی اصرار نمود و مرا در قبول این ماموریت خطیر تشویق نمود قبول کردم. چون راهها ناامن بود من از فروغی درخواست کردم با سفارت انگلیس تماس گرفته شود تا سرفرماندهی انگلیس دستورات لازم به نیروهای متمرکز در راه قم و اصفهان بدهد که مزاحم ما نشوند. با موافقت وزیرمختارانگلیس "سر ریدر بولارد" شب بعد ساعت هشت و بیست دقیقه بطرف اصفهان حرکت کرده و شب را در قم استراحت نموده و فردا صبح در منزل کازرونی خدمت اعلیاحضرت رسیدیم. شاه در حالی که شنل آبی خود را روی دوشش انداخته و به لباس نظامی ملبس بودند آماده حرکت به کرمان بودند. معلوم شد سرهنگ آذری رییس اسکورت سلطنتی و سرهنگ بهنام رییس شهربانی اصفهان نیز در التزام میباشند. فورأ خود را به شاه رسانده گفتم : برای عرض مطلب لازمی شرفیاب شده ایم. استدعا داریم اجازه فرمایند عرایض خود را در مکان خلوتی به عرض برسانم. شاه با قیافه متبسم ولی ناراحت گفت : ای وزیر راه ، من میدانم تو آمده ای مرا راه بیندازی. لحظه ای بعد در سالن کازرونی شاه پرسیدند : چه کار لازمی داشتی. من در جواب عین نامه اعلیاحضرت جدید را تقدیم نموده و شاه آن را تا آخر بخواند. شاه فقید پس از آنکه نامه اعلیاحضرت فعلی را تا انتها خواندند ، اظهار داشتند قلم و کاغذ را بده تا تمام دارایی خود را ببخشم. عرض کردم اجازه فرمایید صلح نامه رسمی تنظیم شود و اضافه کردم قانون اینطور گفته است. وقتی اسم قانون را بردم سر را تکان داد و دوبار تکرار نمودند : عجب قانون اینطور گفته است. آنگاه فرمودند : دکتر خودت هر طور مصلحت میدانی. شما وزیر راه و حقوقدان هستی برو هر طور میدانی تمام کن که باید هر چه زودتر از اینجا حرکت کنم. به فوریت از جا بلند شده و عده ای را برای احضار یک نفر سردفتر اسناد رسمی فرستادم ولی چون جمعه بود و تعطیل ، از محضردار خبری نبود و مردم از شهر خارج شده و در باغات به هواخوری مشغول بودند. آقای سعید ، رییس ثبت اسناد اصفهان را خواستم... بالاخره در نتیجه سعی ایشان یکی از صاحبان دفاتر که آقای هیأتی بود پیدا شد و ما در منزل اسکندری فرماندار اصفهان حاضر شده و "صلح نامه" ای که شخصأ تهیه کرده بودم به وسیله صاحب دفتر روی دو ورقه اسناد رسمی نوشته و بعد در دفتر اسناد رسمی ثبت شد تا رضاشاه آن را امضاء نمایند.... هنوز وارد ساختمان باغ کازرونی نشده ، که صدایی از دور به گوشم رسید. این صدای رضاشاه بود که روی بالکن عمارت ایستاده بودند و به من می فرمودند : دکتر از این طرف بیا. بلافاصله خدمت ایشان رسیده و اوراق را به نظرشان رسانیدم. فرمودند: اینها چیست؟ گفتم دفتر است که عین مندرجات سند در آن به ثبت رسیده و استدعا کردم اعلیاحضرت در هر دو جا امضاء نمایند و به خط خود مندرجات را تصدیق نمایند. شاه صلحنامه را به دقت خواندند و بعد با تقریر من جمله ای را در پای ثبت نوشتند. سپس شاه فرمودند : من اطمینان دارم تمام خاطراتم در دلم باقی خواهد ماند و هیچکس از اسرار درونیم آگاهی نخواهد یافت. مجددأ شاه در برابرم قرار گرفت و در حالیکه از شدت احساسات می لرزیدند گفتند : این بوق و کرنا چیست؟ این رادیو انگلیس چه می گوید و چه حق و حسابی از من می خواهد؟ و این کی است که به فارسی فحش میدهد؟ من مگر رشوه بده بودم که رشوه این رادیو را نداده ام که حالا هر شب باید فحش و ناسزا بشنوم. راستی دکتر، مردم چه میگویند و درباره این داد و بیداد رادیو انگلیس چه نظر می دهند؟. من به این سوال شاه فقید جوابی نداده گفتم اعلیاحضرت بی اعتنا باشند. نظیر همین سخن پرانیها در رادیو برلن علیه زمامداران انگلیس هم میشود. مثلی است که: در روز دعوا آش و پلو و حلوا تقسیم نمیکنند. در این موقع فرمودند : دو قطعه جواهر مربوط به خزانه سلطنتی که در زمان عروسی علیاحضرت فوزیه به امانت گرفته بودم نزد والاحضرت شمس و اشرف میباشد آن را با خود به تهران برده تحویل بانک ملی نمایید. عرض کردم : اگر آقای قوام الملک این وظیفه را انجام بدهند بهتر خواهد بود. شاه فقید قوام الملک (پدر علی قوام همسر اول اشرف پهلوی) را احضار فرمودند و دو قطعه جواهر را به ایشان دادند و آقای قوام هم پس از ورود به تهران با حضور آقای گلشاییان وزیر دارایی و فرزین مدیر کل بانک و موید احمدی ناظر مجلس در بانک ملی ، تحویل خزانه سلطنتی دادند و رسید آن را هم به وزارت دربار فرستادند.

 

"گویندگان انگلیسی فارسی گو رادیو لندن"

آقای مرتضی مشفق کاظمی که دوران جوانی را در زمان رضاشاه گذارنده و بعدها به وزارت امور خارجه رفت و مدتی هم به معاونت وزارت خارجه و مدتی هم سفیر ایران بوده ، بعد از شهریور 1320 خ، خاطرات خود را در مجله سپید و سیاه آقای دکتر بهزادی نوشت.

 

مشفق کاظمی درباره سوم شهریور

در سال 1320 یکی از مأموریتهای من گوش کردن به "بی بی سی" یا رادیو لندن یا رادیو انگلیس و تهیه گزارش و اظهارنظر درباره مطالب آن بود. در آن زمان در وزارت خارجه همه میدانستند انگلستان و شوروی از ایران "راه" میخواهند و این راه برای آنها حیاتی است. مأموران سیاسی انگلیسی هم بارها در مذاکرات خود با مقامات وزارت خارجه به طور غیر رسمی در دیدارها و میهمانی ها و ضیافت ها، به این موضوع اشاره میکردند. مقامات سطح بالای وزارت خارجه حتی بسیاری از رجال و دست اندرکاران سیاست با آنکه از این موضوع آگاه بودند ولی جرأت آن که موضوع را به اطلاع "رضاشاه" برسانند ، نداشتند.

در آخر ، شد آنچه که می توانست نشود... من چون از مدتی قبل وظیفه داشتم به رادیو لندن گوش کنم ، گویندگان رادیو را بخوبی می شناختم. روزی که رادیو لندن یا "بی بی سی" خبر حمله به ایران را پخش کرد، گویندگان آن ایرانیان همیشگی نبودند، انگلیسیهایی بودند که فارسی را به خوبی ایرانیها صحبت میکردند...

 

"حقد و خشم ملت ؟!"

همانطوریکه میدانیم در ابتدای" خاطرات شهریور ماه 1320 "، از خاطرات آقای محسن صدر یا محسن صدرالاشراف استفاده کرده ایم. آقای محسن صدرالاشراف زمانی وزیر دادگستری در دوران رضاشاه بوده و رقیب آقای دکتر متین دفتری و آنچه که دکتر متین دفتری در "خاطرات یک نخست وزیر" در مورد آقای محسن صدرالاشراف یادآور شده اند، میبایستی به خود خواننده ارجاع دهیم. آقای محسن صدرالاشراف در خاطرات خود در مورد رضاشاه نوشته اند : رضا شاه را به عقیده من نه تهدید روس و نه فریب انگلیس از ایران بیرون کرد، بلکه غرور بی حد و حصر(بی اندازه) او و فاصله زیاد مابین او و ملت موجب تبعید او گردید. پیوند او با ملت چنان پاره شده بود که او را قشون اجنبی به اسارت برد و مردم نه تنها متأثر نشدند بلکه شادی کردند و به یکدیگر تبریک می گفتند و این را نباید حمل بر بی وفایی مردم ایران کرد بلکه خشم ملت به او، به درجه ای بود که به خذلان او راضی و خشنود بودند (؟!). رضاشاه در اوایل تصور میکرد که میتواند قراردادی با متفقین منعقد نماید و خود در ایران بماند. ولی از بی اعتنایی متفقین احساس کرد که با او سازش نخواهند کرد و چون از روسها می ترسید و یقین کرد که او را دستگیر خواهند کرد قبل از ورود قشون (روس ها) به مرکز، در فکر استعفاء از سلطنت و تفویض آن به ولیعهد خود برآمد و در این امر با فروغی و بعضی نزدیکان خود مشورت کرد و چون فروغی به او اطمینان داد که قشون روس از قزوین به تهران نخواهد آمد از خیال استعفاء منصرف گردید، ولی موقعی که به او خبر رسید روسها به طرف تهران حرکت کرده اند مصمم به استعفا شد و کلیه اموال خود را از املاک و کارخانجات و شصت و هشت میلیون تومان که در بانک داشت همه را به ولیعهد بخشید و خود بار سفر بست و با ملکه و چند نفر از اولاد خود به اصفهان و از آنجا به کرمان و بندرعباس روانه شده ، به کشتی نشست، من از نزدیکان شاه شنیدم که نمیدانست انگلیسیها او را به کجا میبرند و به او نمیگفتند به کجا خواهی رفت تا بالاخره او را به "جزیره موریس" بردند. در آن مسافرت "جم" وزیر دربار(محمود جم داماد رضاشاه و شوهر شمس پهلوی) همراه شاه بود. شنیدم موقعی که می خواست به کشتی وارد شود با جم دست به گردن شده و گریه زیاد کرده و گفته است راضی بودم در یک ده کوچک خاک ایران بمانم و هنگامی که به کشتی وارد شد، لباس سیویل (منظور لباس شخصی) پوشید و کلاه سلطنتی که بر سر داشت به طرف خشکی پرتاب کرد و رفت که رفت...

بعد از ده سال (منظور ده سال بعد از فوت رضاشاه در سال 1323) که جنازه (چرا جنازه؟!) او را به ایران آوردند چون آن حقد و خشم تخفیف یافته بود ابراز تأثر نسبت به جنازه بی روح او کردند...

 

روز 25 شهریور 1320

محس صدرالاشراف در خاطرات خود همچنین از دوران بعد از تبعید رضاشاه میتویسد: رضاشاه بعد از استعفاء از سلطنت و تفویض به ولیعهد خود محمد رضا ، روز 25 شهریور 1320 از تهران حرکت کرد و تصمیم او برای همه بی سابقه بود چون از مذاکرات سری نخست وزیر فروغی با سفرای روس و انگلیس هیچکس اطلاع نداشت و اوضاع باطنی شاه و مناسبات او با متفقین بر همه مخفی بود (منظورشان اینه که همه میگفتند رضاشاه با کمک انگلیس کودتا کرده و مامور انگلیسیها است ولی نقش بازی میکند و خود را مخالف انگلیس نشان میداد و برای همین او و خیلیها در ایران آنروزی از باطن رضاشاه خبر نداشتند؟!) و هیچکس احتمال استعفاء و رفتن رضا شاه را نمی داد و اگر نزدیکان شاه و وزراء اطلاعاتی داشتند بر سایرین مستور و مخفی میماند و لذا چند روز قبل از رفتن رضاشاه که رییس مجلس حاج محتشم السلطنه (اسفندیاری) دعوتی از نمایندگان در جلسه خصوصی و محرمانه مجلس نمود و اظهار داشت که مناسب است مجلس شورا ملی در مقام تحقیقی برآید که مسول حادثه آمدن قشون اجنبی و حمله ناگهانی به خاک ایران کیست و نامه از طرف مجلس به شاه (جدید) تهیه کرده بود که بعد از تصویب مجلس فرستاده شود. چون نامه تعریض به (رضا) شاه بود، وکلا ی مجلس که هنوز رعب رضاشاه از قلب آنها بیرون نرفته، اعتراض کردند که مناسب نیست این نامه به این مضمون فرستاده شود، خصوصأ که از تهدید نامه متفقین بکلی بی اطلاع بودند و چون روز قبل رییس مجلس (حاج محتشم السلطنه اسفندیاری) با من مذاکره کرد که سکوت مجلس در این موقع مناسب نیست و باید به دولت شدیدأ اعتراض کرد و چون همه می دانند که وزراء مجری اراده شاه هستند پس به وزراء ایراد نمی توانند کرد و باید به خود شاه اعتراض کرد. من (محسن صدرالاشراف) از بیان رییس مجلس حاج محتشم السلطنه اسفندیاری تفرس کردم (فهمیدم) که پایه سلطنت (رضا) شاه متزلزل است و دانستم که اطلاع رییس مجلس شورای ملی از ناحیه نخست وزیر (محمد علی) فروغی است ولی بی تدبیری او که هنوز در اصل مطلب با نمایندگان مذاکره نکرده (اصل مطلب یعنی رضا شاه مقصر است که قوای متفقین کشور را اشغال کردند) و فقط نامه ای تهیه کرده و میخواهد که وکلاء آنرا امضاء کنند. این بود که در جلسه خصوصی مجلس اعتراضات شدید به رییس مجلس شد...

 

............ ............... .................. ......................

 

ضمیمه نوشته های "نخست وزیر دکتر احمد متین دفتری":

آقای دکتر ایرج ذوقی در کتاب "ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم" درباره برکناری دکتر احمد متین دفتری از نخست وزیری چنین نوشته اند :

"فعالیت های شدید و موثر ستون پنجم آلمان در هلند و بلژیک نشان داده بود که ستون پنجم تا چه حدّ میتواند برای آلمان در کشورهای بیطرف منشاء اثر و مفید باشد. بنابراین تصور میشد که در ایران نیز آلمان ها در صدد اجرای طرح کودتا می باشند و یا حداقل در فراهم آوردن مقدمات کودتا تسهیلاتی را ایجاد می کنند. سفارت انگلیس در تهران ، یقین حاصل کرده بود که آلمان ها در صدد کودتا در ایران هستند، بارها به دولت ایران و شخص رضا شاه هشدار داد و شاید به دلیل همین هشدارهای انگلستان بود که دکتر متین دفتری نخست وزیر وقت که بشدت تمایلات آلمانی داشت و از آلمان ها طرفداری میکرد توسط رضا شاه از کار برکنار شد و این تنها اقدام رضا شاه در مقابل هشدارهای انگلیس بود".

............ ............... .................. ......................

 

رضا شاه بعد از وفات به مصر انتقال یافت

 

رضا شاه پهلوی

شاه ایران از سال ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰خورشیدی. او بنیانگذار دودمان پهلوی بود. رضا شاه در طول زندگی خود و حتی پس از آن به دلایل گوناگون به نام‌هائی چند خوانده شده است. در جوانی به نام ناحیه‌ای که از آن برخاسته بود رضا سواد کوهی نامیده می‌شد. با ورود به نظامی‌گری به رضاخان و سپس ، با ذکر درجه نظامی‌اش ، به رضا خان میر پنج شناخته شد. بعد از کودتای ۱۲۹۹ و به دست ‌گرفتن وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا، او را سردار سپه می‌خواندند. پس از رسیدن به پادشاهی و گزیدن نام خانوادگی پهلوی به رضا شاه پهلوی شناخته شد. در سال ۱۳۲۸ با تصویب مجلس شورای ملی به او لقب رضا شاه کبیر داده شد و از آن پس هوادارانش او را بدین نام می‌خوانند.

 

آغاز جوانی

رضا در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ هجری خورشیدی (ربیع‌الاول ۱۲۹۵ هجری قمری) در روستای آلاشت از توابع سوادکوه مازندران زاده شد. پدرش داداش بیکر، سرهنگ فوج سواد کوه بوده است و پدران او نیز نظامی بوده اند. و مادرش نوش ‌آفرین نیز اهل تهران بود. اصل و نسب رضا شاه بر میگردد به مردم لک زبان الشتر که جدش در فوج نادر شاه گم شده و از خراسان راهی آلاشت که هم نام "الشتر" میباشد، میشود.(کیوان پهلوان - رضاشاه از الشتر تا آلاشت).

 

پس از مرگ پدرش در چهل روزگی او ، با مادرش برای پیوستن به دایی خود به تهران آمد. در این سفر، رضای نوزاد به شدت بیمار شد و حتی برای یک شب او را مرده پنداشتند. و با مادرش در محله سنگلج در نداری و تهیدستی زندگی میکردند. او در نوجوانی سرکش و زورگو بود و همسالنش از هیکل تنومند او می ترسیدند. در سن ۱۲سالگی یا بیشتر توسط ابوالحسن خان سرتیپ (صمصام) از بستگان خود وارد فوج سواد کوه (از ابواجمعی علی‌اصغر خان امین‌السلطان صدراعظم) و تابین(سرباز) شد. سال 1275 خورشیدی(۱۳۱۳هجری قمری) پس از کشته شدن ناصرالدین شاه قاجار، فوج سوادکوه برای نگاهبانی ازسفارتخانه و مراکز دولتی به تهران فرا خوانده میشود. وی در دوران خدمت در قزاقخانه به سرعت رشد کرد ودر سال 1280 خورشیدی(۱۳۱۸هجری قمری)، به سرگروهبانی محافظین بانک استقراضی روسیه در مشهد رسید و پس از چندی به وکیل ‌باشی گروهان شصت تیر منصوب شد. گروهان شصت ‌تیری که رضا شاه آینده به فرماندهی آن رسید ، نخستین گروهان "شصت ‌تیر انداز" در ایران بود که در محاصره تبریز نیز در دوره استبداد کوچک همراه بود. در این دوره رضاخان به دلیل استفاده از یکی از معدود مسلسل‌های ماکسیم آن زمان ، به رضا ماکسیم معروف شد. پس از فتح تهران در سال 1287 خورشیدی به همراه گروه محافظین عین‌الدوله که تبعید میشد ، به فریمان فرستاده شد. رضاخان به عین‌الدوله نزدیک شد و به آموختن خواندن و نوشتن ‌پرداخت. در سال ۱۲۸۸خورشیدی، همراه با سواران بختیاری و ارامنه برای خواباندن شورش ها و قیام های محلی به زنجان و اردبیل اعزام ‌شد و در جنگ با قوای ارشدالدوله از خود رشادت نشان داد. سپس با درجه یاوری (سرهنگی) به فرماندهی دسته تیرانداز و در سال ۱۲۹۷ خورشیدی به فرماندهی آتریاد (تیپ) همدان منصوب شد. در سال ۱۲۹۹خورشیدی برای شرکت در سرکوبی قیام میرزا کوچک‌ خان جنگلی به گیلان فرستاده شد ، که منجر به نابودی جنبش گیلان و مرگ میرزا کوچک‌ خان جنگلی گشت.

 

کودتای سوم اسفند 1299 خورشیدی

در پی گفتگوها و هماهنگی‌های به عمل آمده بین سید ضیاءالدین طباطبایی (مدیر روزنامه رعد) و رضاخان ، در روز سوم حوت (اسفند)، کودتایی ترتیب داده شد که بسیاری معتقدند دولت بریتانیا به منظور جلوگیری از نفوذ بلشویکها و کنترل اوضاع ایران این کودتای نظامی را طرحریزی و پشتیبانی نمود. در نتیجه نیروهای قزاق وارد تهران شدند و ادارات دولتی و مراکز نظامی را اشغال کردند. نزدیک به صد تن از رجال ، سرشناسان و روحانیون بازداشت و زندانی شدند. احمد شاه قاجار و محمد حسن میرزا (ولیعهد) به کاخ فرح ‌آباد ‌گریختند و فتح‌الله خان سپهدار رشتی (نخست ‌وزیر) به سفارت بریتانیا در تهران پناهنده شد.

 

سردار سپه/ تشکیل ارتش ملی

پس از کودتا و نخست وزیری سید ضیاءالدین طباطبایی ، احمدشاه ، رضاخان را با لقب سردار سپه به وزارت جنگ منصوب کرد.

- رضاخان سردار سپه تا سوم آبان 1302 خورشیدی در این سمت بود. و در این مدت نیروهای قزاق و ژاندارمری و نظمیه را ادغام کرد و ارتش ملی را به وجود آورد.

- و با افزایش بودجه نظامی و تقویت ارتش بسیاری از نا آرامی ها و راهزنی ها را از بین برد و محبوبیتی در میان مردمان و قشر روشنفکران به دست آورد. همچنین در این دوره با نخست وزیرهای شاه احمد قاجاری به ویژه احمد قوام السلطنه برادر وثوق الدوله مشغول جنگ قدرت بود.

 

نخست‌وزیری رضا خان

سرانجام در سوم آبان 1302 رضاخان با فرمان احمد شاه قاجار به نخست ‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملا کشور را به رضا خان سپرد. رضا خان در این مدت پایه های قدرت خود را استوار کرد و به کوشش برای سرنگونی حکومت قاجار پرداخت.

 

رئیس جمهوری یا پادشاهی رضاخان / نهم آبان 1304 خورشیدی/ عزل احمد شاه از سلطنت بتوسط مجلس پنجم شورای ملی ایران

پس از خروج احمد شاه ، عوامل رضاخان اندیشه الغای سلطنت و رئیس ‌جمهور شدن سردار سپه را پیش آوردند که با مخالفت و مقاومت شدید روشنفکران و روحانیان روبرو گردید و طرح جمهوری (مثل جمهوری ترکیه) با شکست روبرو شد. بالاخره نمایندگان مجلس پنجم‌ شورای‌ ملی‌ با فشارهای سردارسپه در روز 9 آبان 1304 خورشیدی ماده واحده‌ای را مطرح کردند که به موجب آن :

احمد شاه از سلطنت خلع شد

حکومت‌ موقت‌ در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکتی به شخص آقای ‌رضاخان پهلوی سپرده شد و

تعیین تکلیف حکومت قطعی به مجلس مؤسسان واگذار شد.

 

سپس با تشکیل مجلس‌ موسسان، در 21 آذر 1304 خورشیدی

 

- سلطنت ایران‌ به‌ آقای رضا پهلوی واگذار شد.

- مراسم تاج‌گذاری رضاشاه در 4 اردیبهشت 1305 خورشیدی انجام شد.

 

ادای سوگند در 24 آذر ماه 1304 خورشیدی

در بیست و چهارم آذر ۱۳۰۴ خورشیدی، رضا خان پهلوی در مجلس شورای ملی حاضر شد و با ادای سوگند به قرآن رسماً به عنوان سر دودمان پهلوی وظایف پادشاهی را به عهده گرفت. هنگامیکه رضا شاه پهلوی بر مسند پادشاهی نشست ، جهان در میانه دو جنگ جهانی نفسی میکشید. رضا شاه پهلوی، برنامه گسترده‌ای را برای سامان اداری و اقتصادی کشور به دست گرفت. ایران در آن زمان فاقد نظام اداری ، ارتشی منسجم ، راه ، نظام بانکی و اقتصادی مدرن بود و شیوه ملوک ‌الطوایفی جایی برای قدرت مرکزی نگذاشته بود. از دیدگاه بین‌المللی نیز شرایط ، چندان آرام نبود. ایران در محاصره نیروهای بزرگ ، روسیه در شمال و بریتانیا در جنوب بود. بریتانیا میکوشید از ایران به عنوان راهی برای سلطه‌جوییهای خود در هند و خاور دور بهره بگیرد و در مقابل کشور روسیه صف آرایی کند. رضا شاه پهلوی طی شانزده سال پادشاهی درگیر تکوین دولت مدرن در ایران بود. درهمین هنگامه‌ها آلمان به رهبری آدولف هیتلر آتش جنگ جهانی دوم را افروخت.

رضاشاه در دوره پادشاهی خود با قدرت سلطنت کرد و تمام امور مملکتی را در دست خود داشت. آزادیهایی که در جریان انقلاب مشروطه به دست آمده بود در دوره او از بین رفت (؟!) و هیچ جریان مخالف را تحمل نمی‌کرد(؟!). بسیاری از رقبا و مخالفان خود در دستگاه حکومتی را کشت یا ساکت کرد(؟!). در زمینه نفت قرارداد دارسی را به ظاهر لغو کرد ولی عملاً آن را با قرارداد ۱۹۳۳ تمدید کرد (؟!). مجلس شورای ملی در دوره او جنبه نمایشی پیدا کرد(؟!) و انتخابات با دستور از بالا و بر پایه فهرست هایی از نمایندگان مورد تائید او انجام میگرفت. هم چنین با نگاه به گذشته او و دارایی های خاندان پهلوی پس از درگذشتش از تهمت زراندوزی به دور نیست (؟!). او زمینهای بسیاری را تا پایان پادشاهی‌اش در سراسر ایران، به‌ویژه در شمال ایران را به نام خویش کرد ...

 

برنامه های توسعه کشور رضاشاه

در عین حال در راستای برنامه گسترده‌ای که برای سامان اداری و اقتصادی کشور در سر داشت ، برای نوسازی ساخت فرسوده جامعه ایران ، کارهای فراوانی کرد که برخی از مهم ‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از:

- یکی کردن نیروهای نظامی و تشکیل ارتش ایران.

- فرستادن دانشجویان ایرانی به خارج جهت تحصیل با بورس دولتی.

- پایه‌گذاری بانک ملی ایران.

- ساخت راه‌آهن سراسری ایران.

- جاده ‌سازی در سراسر کشور، از مهم‌ترین و دشوارترین می‌توان جاده چالوس و فیروز کوه را نام برد.

- لغو کاپیتولاسیون.

- کشف حجاب.

- تأسیس رادیو و خبرگزاری پارس.

- تأسیس دانشگاه تهران.

- گسترش صنایع.

- تأسیس فرهنگستان ایران.

- جایگزین کردن تقویم خورشیدی جلالی (شمسی) بجای تقویم هجری قمری به‌عنوان تقویم رسمی ایران.

شهریور 1320 معادل سپتامبر 1941 میلادی

 

اشغال ایران در 3 شهریور 1320 خورشیدی

در روز 3 شهریور 1320 خورشیدی علیرغم بیطرفی دولت ایران در جنگ جهانی دوم ، نیروهای شوروی از شمال و نیروهای بریتانیا از جنوب به ایران حمله کردند. پانزده لشکر ارتش ایران تقریبا بدون هیچ مقاومتی در مقابل یورش خارجی تسلیم شدند ، و شهرهای اصلی ایران از جمله تهران به اشغال قوای متفقین درآمدند.

 

اهداف متفقین از عملیات اشغالی

- اطمینان از عدم استفاده نیروهای آلمان نازی از خاک ایران برای حمله به مرزهای جنوبی اتحاد شوروی.

- اطمینان از امنیت جریان نفت جنوب ایران که سوخت بخش بزرگی از ناوگان نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا را تامین می‌کرد.

- اطمینان از عدم استفاده آلمان از نفت ایران.

- تکمیل و استفاده از راه‌آهن سراسری ایران برای ارسال مهمات و تسلیحات به جبهه های شوروی از طریق خلیج فارس، ایران و دریای خزر.

 

به علت اهمیت استراتژیک ایران در جنگ جهانی دوم ، متفقین به ایران لقب پل پیروزی داده بودند.

تبعید و وفات رضا شاه در 4 مرداد ماه 1323 خورشیدی/ در ژوهانسبورگ

پس از اشغال ایران، بریتانیا پیامی به این مضمون به رضاشاه ارسال کرد: ممکن است اعلیحضرت لطفا از سلطنت کناره‌ گیری کرده و تخت را به پسر ارشد و ولیعهد واگذار نمایند؟ ما نسبت به ولیعهد نظر مساعدی داریم و از سلطنتش حمایت خواهیم کرد. مبادا اعلیحضرت تصور کنند که راه ‌حل دیگری وجود دارد. رضا شاه سپس تحت نظر نیروهای بریتانیایی از بندرعباس با کشتی از ایران خارج شد. ابتدا او را به سمت هند بردند. بعد به جزیره موریس منتقل شد و بالاخره در آفریقای جنوبی در شهر ژوهانسبورگ تحت نظر قرار گرفت. و در روز 4 مرداد 1323 خورشیدی در همان شهر چشم از جهان فرو بست. پیکر او را به مصر بردند و در آنجا به امانت گذاشتند تا در اردیبهشت 1329 با تشریفات رسمی به حضرت عبدالعظیم منتقل شد و در آرامگاه ویژه او دفن شد. در آستانه انقلاب 1357 خورشیدی پیکر وی بار دیگر به همراه پیکر پسرش علی‌رضا پهلوی به مسجد الرفاعی مصر منتقل شد. لیکن در اردیبهشت ماه 1359 خورشیدی مقبره رضا شاه توسط حاکم شرع وقت صادق خلخالی و افراد منتسب به گروه فدائیان اسلام به کلی ویران شد. اعتراف دولت چرچیل - ایدن در جریان شهريور 1320 خورشیدی که: رضا خان را آوردیم ولی او دیگر از ما هم حرف شنوی نداشت ، تردیدی در نقش قاطع انگلستان و سازمانهای جاسوسی اين کشور در امر عروج رضا خان ندارد.

رضا شاه پهلوی/ اصل و تبار او/ ازدواج با مریم سوادکوهی

هفتمین فرزند عباسعلی بیگ (سرباز فوج سواد کوه) از بطن همسر چهارم او به نام نوشین آفرین، در 24 اسفند 1256 خورشیدی در آلاشت از توابع سواد کوه مازندران به دنیا آمد. پدرش چند روزی پس از به دنیاآمدن او درگذشت و مادرش با فرزند بیمار خود رضا راهی تهران شد. رضا در 15 سالگی وارد خدمت قزاق خانه شد و تا مدت ها در جنگ و جدال های نواحی مختلف کشور شرکت نمود. او مدتها بعد با مریم سوادکوهی دخترعموی خود ازدواج کرد و صاحب دختری به نام فاطمه (همدم السلطنه) شد . همسرش چندی بعد درگذشت. او در این هنگام به خاطر مهارتش در استفاده از شصت تیر، رضا ماکسیم و رضا شصت تیری خوانده میشد.

 

اشرف، علیرضا، تاج الملوک، محمدرضا و شمس

ازدواج با تاج الملوک آیرملو

در سال 1295 خ. با تاج ‌الملوک آیرملو دختر فرمانده خود یاور آیرملو ازدواج کرد (از ترکان ایرانی) که برای او چهار فرزند به نامهای شمس پهلوی، محمدرضا پهلوی، اشرف پهلوی و علیرضا پهلوی را به دنیا آورد. رضا از آن پس مدارج ترقی را با نشان دادن شجاعت و لیاقت نظامی خود طی کرد و به دریافت عنوان خانی ، درجه افسری و منصب میرپنجی در آتریاد قزاق همدان نایل شد. رضاخان میر پنج در اوضاع نابسامان کشور در سال 1299 ه.ش(خورشیدی) با همکاری سید ضیاءالدین طباطبایی در اسفند ماه این سال اقدام به کودتا و تصرف پایتخت کرد و در نتیجه با دریافت لقب "سردارسپه" به ریاست دیوزیون قزاق منصوب شد. او با نفوذی که در بین نظامیان و سیاسیون کشور پیدا کرد ، به تدریج به وزارت جنگ و ریاست الوزرایی رسید و رفته رفته زمینه را برای سلطنت خود فراهم کرد.

 

با تشکیل مجلس مؤسسان ، سلطنت رضا شاه پهلوی رسمیت یافت

 

(قمر الملوک) توران امیر سلیمانی نوه مهدیقلی خان مجد الدوله از شاهزادگان قاجاری و مادر شاپور غلامرضا

 

ازدواج با توران امیر سلیمانی

در این هنگام رضا شاه با هدف ایجاد پیوند با قاجاریه ، همسر دیگری به نام توران امیر سلیمانی اختیار کرد و از او صاحب یک فرزند به نام شاپور غلام رضا پهلوی شد.

 

http://i24.tinypic.com/2dsk2g0.jpgعصمت الملوک دولتشاهی دختر غلامعلی مجلل الدوله دولتشاهی چهارمین همسر و دومین زن قاجاری

ازدواج با عصمت الملوک دولتشاهی

رضا شاه پس از جدایی از ملکه توران، همسر دیگری به نام عصمت دولتشاهی اختیار کرد که چند فرزند برای او به دنیا آورد از جمله : عبدالرضا- احمد رضا- محمود رضا - فاطمه و حمید رضا.

رضا شاه 16 سال سلطنت کرد و عاقبت پس از اشغال کشور توسط قوای بیگانه در شهریور 1320 خ. ناچار به کناره گیری از سلطنت و ترک کشور شد و در 4 مرداد ماه سال 1323 خورشیدی در ژوهانسبورگ افریقای جنوبی درگذشت.

 

منابع:

- وبلاگ "مسلم خسروی".

- کیوان پهلوان در "رضاشاه از الشتر تا آلاشت".

- از کتاب "خاطرات حاج مخبر السلطنه هدایت".

- کتاب خاطرات دکتر احمد متین دفتری"، نویسنده : دکتر باقر عاقلی

- سایت " irannaz.com".

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت)

 

......... ............ ............... .................. ......................

 

سرگذشت و "چگونگی رواج ترور در ایران"/ اولین "روابط سیاسی امریکا و ایران"/ "اعزام اولین دانشجویان ایرانی به اروپا"/

با تشکر از وبلاگ "مسلم خسروی" و دکتر باقر عاقلی و کیوان پهلوان و از سایت " irannaz.com" / سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ شهریور ماه 1390 / سپتامبر 2011 میلادی/