تاریخ ثعالبی_تاریخ ایران عهد باستان_ از_ابومنصور_ثعالبی_نیشابوری

با سلام. به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

«تاریخ ثعالبی» مشهور به «غرر اخبار مُلوک الفرس و سیرهم»

همراه با ترجمه مُقدمه زُتنبرگ و دیباچه مجتبی مینوی، نشر نقره، 1368 خورشیدی، پیشگفتار و ترجمه متن عربی و مقدمه فرانسه از محمد فضائلی

ثعالبی کیست

«شیخ ابومنصور عبدالملک بن محمد بن اسماعیل الثعالبی جاحظ نیشابور»، معلم جوانان و پیوستگی به خاندان آل میکال که نسب انان را به «بهرام گور ساسانی» می رساندند، نویسنده هشتاد وچهار کتاب که یکی از آن‌ها «غرر اخبار مُلوک الفرس» است، در اواسط قرن چهارم (حدود 350 ه.ق) و اوایل قرن پنجم می زیسته (در زمان سلطنت سلطان محمود غزنوی و فرزندش سلطان مسعود) و از وابستگان به دستگاه نصربن ناصرالدین (مرگ 412 هجری) فرزند سبکتکین (و برادر سلطان محمود غزنوی) و مدتی در گرگان نزد امیر شمس المعالی قابوس بن وشمگیر تقرّب یافته، و «خواندمیر» (880 تا 942 هجری) در «حبیب السیر»، ثعالبی را از افاضل جهان و دیگران او را جاحظ عصر خود می خواندند، در 429 یا 430 هجری و در سن هشتاد سالگی در خراسان و نیشابور درگذشت.

منابع تاریخ ثعالبی

ابومنصور ثعالبی در جلد اول این کتاب از این منابع نام برده است. طبری، ابن خردادبه، مزدوج (مثنوی) مسعودی مروزی(1)، شاهنامه، و آیین نامه. اما کتبی که قبل از ثعالبی و یا قبل از تاریخ تحریر تاریخ ثعالبی درباره تاریخ ایران باستان به فارسی دُری یا به تازی نگاشته شده بود و اینک فهرست آن را که عینآ از کتاب «تاریخ ادبیات در ایران» تألیف دکتر ذبیح الله صفا صفحات 131 و 132 استفاده شده، چنین است:

1- «خداینامه» که عناوین دیگر آن «شاهنامه سیرالمُلوک» است و مقصود تاریخ پادشاهان پارس است. و معروفترین مترجم خداینامه ها «بهروز پسر دادویه» مشهور به عبدالله بن مقفع است.

2- «داستان اسکندر» که از اصل یونانی به پهلوی و از پهلوی به عربی ترجمه شد.

3- «بلوهرو بوذاسف» که از اصل سانسکریت به پهلوی و از پهلوی به عربی ترجمه شد و آبان بن الاحق آن را به عربی به نظم آورد.

4- «کتاب الصور» یا «کتاب صورت پادشاهان بنی ساسان» که «مجمل التواریخ و القصص»، چاپ تهران، ص33 و37 و «التنبیه و الاشراف»، ص160، از آن نام می برد، کتاب بزرگی بود مشتمل بر بسیاری از اخبار مُلوک و ابنیه و سیاسات پارسیان. در این کتاب صورت بیست وهفت مرد و زن از پادشاهان ساسانی به نحوی که در روز مرگ برداشته شده بود وجود داشت. این کتاب را برای «هشام بن عبدالملک اموی» ترجمه کردند و گویا مترجم آن «جبله بن سالم» بوده است.

5- «کتاب السکسیکین» که حاوی اخبار پهلوانان سیستان، بخصوص رستم و ظاهرآ کتابی بزرگ بود.

6 و7- «آیین نامه» و «گاهنامه»، این دو کتاب حاوی اطلاعاتی راجع به رسوم و آداب در اسمار و اخبار و مراتب دولتی و درجات مختلف طبقات و اسامی شهرداران و عمال دولتی در عهد ساسانیان بوده است.

8- «داستان بهرام چوبین» که «جبله بن سالم» آن را به عربی درآورده و با تفصیل نسبی در «اخبارالطوال» ابوحنیفه و در ترجمه «تاریخ طبری» و در «شاهنامه فردوسی» آمده است.

بجز این‌ها داستانهای کوچک دیگری نیز از پهلوی به عربی برگردانده شده بود که مهمترین آن‌ها «داستان رستم و اسفندیار»، «نامه تنسر» و «داستان خسرو و شیرین» است. و اینک سرگذشت تاریخ ایران عهد باستان بعد از مقدمه مؤلف این کتاب (ابومنصور ثعالبی).



پی نوشت:

1- از شاعران اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری. او نخستین کسی است که شروع به نظم زوایات تاریخی و حماسی ایران کرد و شاهنامه منظومی پدید آورد و ثعالبی نام آن را در «تاریخ ثعالبی» یا «غرر اخبار مُلوک الفرس» آورده است.

تاریخ عهد باستان ایران

شاه کیومرث و گونه گون سخنها که درباره او هست

راویان اُمتهای گوناگون درباره «شاه کیومرث» اختلاف بسیار دارند. برخی گفته‌اند که همو آدم ابوالبشر (آفرینش در تورات یهودیان) بوده است که سلام بر او باد، همان که خداش با دست خود خلق کرده و از روح خویشتن در او دمیده و همه فرشتگان خود را واداشته تا بر او سجده برند و او را در نوع بشر نهاد و ریشه آفرینش خود قرار داد.(1) دیگران گفتند که کیومرث اولین پادشاه از فرزندان آدمی بود، چنان که شیث (آفرینش در تورات)، اولین پیامبر، که از فرزندان آدم بود- آن یک برای نگهبانی (آدم) و این یک برای راهنمایی (شیث). برخی از راویان برآنند که آدم اولین فرمانروا در روی زمین بود که خداوندش جانشین خود قرار داد.

ابوجعفر محمدبن جریر طبری در کتاب تاریخ خود آورده است: دانایان پارسی گمان دارند که کیومرث همان آدم است که سلام بر او باد، و برخی دیگر برآنند که او (کیومرث) فرزند آدم و حوا است. ولی در این باره میان عُلمای اُمتها اختلافی نیست که کیومرث پدر پارسیان است، از تیره عجم، و تنها اختلافشان بر سر این است که آیا همو آدم بوده است یا نه و در این باره اتفاق نظر دارند که کشورش و کشور فرزندانش همواره منظم بوده و به روال کشورهای شرق از روی قاعده و قوانین اداره می شد، تا آنگاه که یزدگرد، پسر شهریار، از فرزندان فرزندانش، در مرو، در زمان عثمان بن عفان(رض) به قتل رسید. در میان تاریخ پادشاهان ایران زمین، چه از نظر بیان مطالب و چه از نظر روشنی شواهد، از همه آسانتر است. زیرا در میان ملل جهان، ملتی شناخته نیست که چون پارسیان دارای کشوری دیرپا و ناگُسسته(2) باشد و پادشاهانی داشته باشد که آنان را بر اساس پیوستگی و پایندگی و نظم و انتظام گرد هم آرند. پارسیان برآنند که کیومرث در کوه‌ها سُکنا داشته، چه تا آن زمان بر روی زمین خانه و کاشانه نبود.

کیومرث را «کر شاه» نیز می‌خواندند که به معنی «پادشاه کوهستان» است(3) و «کر» به پارسی کوه را گویند. کیومرث به صورت نکوروی و در آفرینش به اندام و به نیرو از مهر نیرومندتر بود. چشمها به دنبال او بود و از جن و اُنس کس او را ندید که شیفته او نگشت و سُجده بر او نبرد. اگر این درست باشد که او آدم ابوالبشر بود، پس او پادشاه همه زیبایی ها و بزرگی ها بود و چگونه می‌تواند این درست باشد، حالی که در تاریخ ها آمده است که آدم که بر او سلام باد، پس از هبوط بر زمین، هزار سال بزیست و کیومرث سی سال پادشاهی کرد. از تاریخنگاران یکی گفته است که پادشاهان پیامبر عبارت بودند از آدم و یوسف و داوود و سلیمان و ذوالقرنین و محمد که درود خداوند بر آنان باد، و چون پادشاهی پشتیبان پیامبری گشت، شاخصیت آن پیامبر بیشتر گشت که خداوند پادشاهی و پیامبری را در او یکی کرد تا دعوت به حقّ را آشکار سازد و سُخن خداوند را بلند آوازه کند و شریعتش را عزیز بدارد و با پادشاهی خود قوانین شرع خود را بگُستراند و بر مخالفان خود که به چند خدایی یا انکار خداوند معتقدند، چیره گردد، چنان که به آن گروه که نامشان رفت، کرامت روا داشت و به مصطفا که درود خداوند بر او باد، پس از آنان، اکرام کرد و فتحی نمایان نصیب او ساخت. پارسیان گفته‌اند آنگاه که کیومرث جان تسلیم «دادار» (اهورا مزدا) کرد، جهانیان بر او گریستند و از سراسر زمین ناله و فریاد بر آسمان شد و همه از صورت و سیرت زیبای او افسوس داشتند و خداوند به حقیقت کارها دانا است.(4)

شاه هوشنگ

این نام به پارسی چنین نوشته شود و در کتاب‌های تازی «اوشهنج»(5) نویسند. بنابر بیشتر روایات، هوشنگ فرزند سیامک پور کیومرث بود و پادشاه اقلیم ها و بر مردم فرمانروا شد و زمین را آباد کرد. او اولین کس است که آهن از دل زمین بیرون کشید و از آن دست افزارها در صنعت ساخت و برای بهره یابی، به اندازه‌گیری آب‌ها پرداخت و مردم را به کشت و کار و رام کردن رمندگان برانگیخت و بریدن جوی ها و کشت درختان را مُقرّر داشت و دستور داد درندگان را بکُشند و از پوستشان پوشیدنی و گُستردنی بسازند و گاو و گوسفند را سر ببُرند و از گوشتشان غذا فراهم آرند. هوشنگ شاه اولین کس است که خانه‌ها بُنیاد کرد و شهرها بساخت و قوانین و مقرّرات وضع کرد و عدل و داد نهاد و به آن خوانده شد. هوشنگ را «پیشداد» می‌گفتند و معنی آن به پارسی اینست: نخستین کسی که داد (عدل) فرمود. و گفته می‌شود که وی در آغاز به شهرهای هند درآمد و آنگاه به اقلیم های (کشورهای) دیگر رفت. و چون کار مملکت داریش راست شد و کشورش به نظام آمد، تاج بر سر نهاد و خطبه یی (سُخنرانی) نیکو بر مردم خواند و در آن گفت: پس از ستایش پروردگار و نیایش بر او، من آنم که از نیایم (نیا، اجدادم)، کیومرث(6) زمین را به ارث یافته ام. من بر نیکوکاران مهر آرم و بر تباه کاران قهر، چه آدمی روی و چه اهرمن خوی.

آنگاه، او بر اهریمن و لشکریانش چیره گشت و از درآمیختن آنان با آدمیان مانع آمد و از آنان پایندان گرفت تا به آزار آدمیان نپردازند. پس از آنکه سرکشانشان بکُشت و گردنکشان را ریشه‌کن ساخت. پس از او گریختند و به پناهگاه ها و کوهستانها و بیابانها و جای های دوردست روی آوردند و به زیستگاه آدمیان نزدیک نشدند، مگر پس از مرگ هوشنگ. کسری انوشیروان می گفت: ای گروه شاهان، از دهگانی پاسداری کنید، همچنان که از کشور پاسداری می‌کنید که این دو (دهگان و کشور)، برادرانند. نیای دور ما، هوشنگ، با همه پادشاهی، دهگان بود.

و چون از فرمانروایی هوشنگ چهل سال گذشت، حال او هنگام وفات چنین بود که منصور فقیه سرود:

گفت چون است کردار پسر؟

گفتمش چونان کردار پدر

که در پُرسش وی بودی

پاسُخ پُرسش او(7)

شاه تهمورث

تهمورث، «نکوروی» و «پرتو نیک بختی خدایی» یا «فرّ ایزدی» داشت

چون هوشنگ بمُرد، پس از او سیصد سال زمین بی پادشاه بماند، تا آنکه طهمورث(8)، از فرزندان او، به شاهی نمودار شد. وی مانند کیومرث «نکوروی» بود و «پرتو نیک بختی خدایی» داشت، همان که به پارسی «فرّ ایزدی» گویند. در تهمورث پاکی فرشتگان و خوبی پیامبران و شکوه پادشاهان یک‌جا فراهم آمده بود و چون تاج شاهی بر سر نهاد، بزرگان مردم و سران پیشگاه خود را فرا خواند و نزدیک ساخت و مکرمت کرد و به آنان گفت: شادی کنید که من به یاری خداوند و کرامت و پشتیبانی او زمین را برای شما از پلیدی‌ها و شرارت ها پاک می‌سازم و شما را از اهریمنان و اهریمن صفتان آسوده می‌دارم و میان شما و خویشتن و خاندان و فرزندانم در نگهداشت شما و یاری شما فرقی نمی نهم. همه کوشش های خود را در آنچه شما را به مصلحت و رستگاری برساند بکار خواهم گرفت. چه به روشنی روز و چه به تاریکی شب، شما را از رساندن سودها بی بهره نمی گذارم. رفاه به شما روی خواهد آورد و داد و نیکویی در میان شما گُسترده خواهد شد.

پس بر او نماز بردند (سپاس و شُکرگزاری کردن) و ثنا خواندند (دعا کردن) و شُکرگزاران و دعا خوانان بازگشتند. سپس وی به هرچه وعده داده بود وفا کرد و هرچه به عهده گرفته بود بجای آورد و کار کشورداری را با خوشدلی و خوشرویی آغاز نهاد و به عمران و اصلاح و بیرون کشیدن آب از زمین‌ها روی آورد و به گردآوری گوسپندان و ستوران و فرستادن آن‌ها به چراگاه ها فرمان داد و برای نگهبانی آن‌ها سگها را بکار گرفت و درندگان زیانبخش را از آنان دور ساخت و گرفتن پرندگان و حیوانات شکارگر را برای شکار و تربیت چهارپایان را برای سواری مرسوم کرد و میان خر بارکش و گورخر وحشی فرق نهاد. تهمورث به کشورها سفر کرد و بناهای بسیار بنیاد نهاد و بیشتر شهرهای پارس را بساخت و در برآوردن نیکوکاران و ریشه‌کن کردن ستم پیشگان همت گماشت و در خشم بر اهریمن و خوار ساختن او تا آنجا شد که بر اهریمن سوار گشت و او را در نقاط دور ونزدیک زمین بگردانید. پارسیان صورت طهمورث را، در کتاب‌ها و کاخ ها و کارگاه ها، سوار بر اهریمن نقش می‌کنند و یکی از شعرا پیل سواری شاهی را به تهمورث تشبیه کرد و گفت:

باشد که شاه ما را بزرگی‌ها / پذیرا شود چنان که شیر را کنامش

بر پیل خویشتن سوار / که مغرور است و پُر بها

تهمورث است گویی در گذر / گاه سوار گشتن بر اهرمن

دمساز باش همواره با دین و با دنیا

برخی از محققان معنی «سواری بر اهریمن» را چیره شدن تهمورث بر شیطان دانسته اند و گفته‌اند او اولین کس بود که به «پهلوی» بنگاشت (نوشت) و مسعودی در «مزدوج»(9) خود به زبان پارسی آورده است که طهمورث، «قهندز» (کهن دژ) را به مرو بنیاد کرده است. من در تعیین مدت پادشاهی شاهان چندان اختلاف ندیده‌ام که در مدت پادشاهی طهمورث. در برخی از کُتب نوشته‌اند که وی سی سال پادشاهی کرد و در برخی دیگر نوشته‌اند هزار سال پادشاه بود و خداوند بزرگ بهتر داند.

شاه جمشید، از تبار هوشنگ

جمشید را به اختصار «جم» نیز می نامند و گفته‌اند که او سلیمان بن داوود که بر او سلام باد، بوده است و این به کُلی محال و خطایی بزرگ است که میان آن دو بیش از دوهزار سال فاصله است(10) و چون فرمانروایی و حالات وی همسان فرمانروایی و حالات سلیمان، در نیرو و قدرت و فرمان راندن بر جن و اُنس و جز این‌ها بوده، گفته‌اند که همو سلیمان است. اما چه بسیار است تفاوت میان آن دو در دودمان و زمان و مکان.(11)

چون «جم» بر اقلیم ها(12) پادشاهی یافت و جن و اُنس به فرمان او درآمدند، به آنان خطاب کرد و گفت: همانا من بر شما فرمانروایی یافتم، با امتیازی که خداوند مخصوص من ساخت و لباس نور بر من پوشانید تا زمین را آباد کنم و مردمان را امان بخشم و داد بگسترانم و دهش فراوان کنم و نیکویی زنده سازم و بیخ شرّ بخشکانم. مردم بر او نماز بردند، خوشدل و شادان شدند. «جم» به دهش و نیکویی پرداخت و به ساختن جنگ افزارها و زره و زین و لگام و دیگر افزارها و وسایل راهنمایی کرد. سپس به رشتن ابریشم و کج(13) و کتان و پنبه و فراهم آوردن جامه های رنگارنگ از آن‌ها و دوختن و پوشیدن آن‌ها فرمان داد و مردم را به رسته ها(14) بخش کرد که از آن جمله رسته لشکری که نگهبان کشور بودند، و رسته دانشوران تن و دین (پزشکان و روحانیان) و رسته نویسندگان و شمارگران و رسته بازرگانان و پیشه وران بوده اند. «جم» همگان را به انجام کاری که بایسته بود فرمان داد.(15) هر رسته ناگزیر شد که در مرز خود بماند و از آن در نگذرد و پای از گلیم خود فراتر ننهد. آنگاه با اهریمنان سرکش به جنگ پرداخت و بر آنان تاخت و از آنان بکُشت تا بر ایشان دست یافت و به زیر یوغشان آورد و سخت بمالیدشان و آنان را در بریدن سنگها و صخره های کوه‌ها و سنگواره ها و فراهم آوردن سنگهای رخام و گچ و آهک و زرنیخ و ساروج و بکار بردن آن‌ها در بناهای کلان و کاخهای بلند و حمام‌ها و چرخ چاه و سنگهای آسیا و بستن پُلهای کوچک و بزرگ و بیرون کشیدن طلا و نقره و مس و سرب و قلع از کان ها سخت بکار گرفت. آنگاه به استخراج مشک و عنبر و دیگر بوی های خوش و بکار بردن آن‌ها و برخورداری از آن‌ها راهنمایی کرد و نیز به گیاهان دارویی و داروها و گیاهان معطر و گردآوردن آن‌ها از جاهای دوردست و بهم آمیختن و ساختن معجون ها و بکار بردن آن‌ها بر اساس قوانین پزشکی راه نمود.

«عید بزرگ نوروز» از دوران جمشید شاه

آنگاه «جم» دستور داد ناوها و کشتی‌ها بسازند و افزارهای آن را فراهم آرند و در آب‌ها بکار اندازند و نیز به شناوری در زیر آب و بدست آوردن گوهرهای زیر دریا بپردازند. سپس فرمان داد ارابه از عاج و چوب ساج(16) بسازند و گستردنی دیبا بر آن بیفکنند. «جم» بر آن ارابه سوار شد و به اهریمنان فرمان داد که آن را به دوش کشند و میان آسمان و زمین برند تا او را از دماوند در هوا یک روزه به بابِل رسانند. این به «روز اورمزد» بود از فروردین ماه که نخستین روز بهار است و نخستین روز سال که زمانه جوان شود و زمین پس از آنکه فرو مرده بود، جان گیرد. مردم گفتند این روزی نو و عیدی سعید و نیرومندی یی چشمگیر و پادشاه یی شگرف است. این روز را عید بزرگ شمردند و «نوروزش» نام نهادند و خداوند را ستایش آوردند که نامش بلند باد که کشورشان را به چنان پایگاه بلند و پهناور و به نیرومندی رسانید و جمشید را سپاس گفتند که در سایه او و به فرخی او، گشاده روزی شدند و به نیکویی و آرامش و دارندگی رسیدند و آنچه شایان جشن و شادی بود بجای آوردند و به خوردن و نوشیدن و نواختن پرداختند و در شادی و طرب میانه روی از دست ندادند، و داد آن بدادند.

شاه جمشید پس از این، سیصد وسی سال عمر کرد. وی در بلندترین و بهترین پایگاه شاهی و خوشترین و آسوده ترین زندگانی زمام امور جهان را به کف داشت و عنان مُلک را مالک بود و جن و اُنس و همه رعیت به فرمان او بودند. باران به هنگام بر آنان می بارید و از غلات و میوه‌های نیکو برخوردار می‌شدند و از ارزانی قیمت ها و ایمنی راه‌ها و سلامت اموال و احشام خشنود بودند، از آفت ها و از سرمای سخت و گرمای سوزان و بدآمد وبا و دیگر بیماریها در امان بودند و از گرانی و بلیّات و کوچیدن ها و فتنه ها و جنگ‌ها و کمیابی ها و زلزله ها و صاعقه ها و دیگر زیان ها و تیره بختی ها به سلامت می زیستند.

در کتاب «آیین» آمده است(17) که پایگاههای مردم در روزگار جمشید بر سال عمر بوده و آنکه سال عمرش بیشتر بود بر جایی برتر می نشست. پس در روزگار ضحاک (به پهلوی «آژی دهاک») برتری به مالداری و ثروت بود. پس از آن در مملکت «افریدون»، بر مالداری و پیشینگی(سابقه) و پس از آن، در روزگار «منوچهر»، برتری بر بنیاد اصالت و قدمت بود. پس از آن به روزگار «کیکاووس»، برتری به خرد و حکمت بود و به روزگار «کیخسرو»، برتری بر دلیری و شایستگی بود. پس از آن، به روزگار «لهراسب»، برتری به دیانت و عفت بود و پس از او، در پادشاهی پادشاهان دیگر، برتری به شرافت ذاتی بود و پس از آن، در روزگار «انوشیروان»، برتری بر مجموع منش های گفته شده بود، به جز دارندگی و بی‌نیازی از مال که انوشیروان آن‌ها را بشمار نمی آورد. می‌گفتند «مهر جم» به مردمش مانند «مهر پدر به فرزند» بود و رفتار ضُحاک با مردم، رفتار «وسنی» (هوو یا دو همسر یک شوی) با «وسنی» بود و رفتار «افریدون» با مردمش مانند «برادر بود با برادر» و رفتار «افراسیاب» با مردمش چون «دشمن بود با دشمن» و رفتار «گشتاسب» با مردمش چون «معلم بود با کودکان».

پایان کار شاه جمشید

و چون کار جمشید به کمال رسید و پایگاهش بلند و کشورش و فرمانرواییش بزرگ و دورانش از اندازه گذشت و روزگارش به درازا کشید، دلش سخت گردید، مغرور و خودپسند و متکبّر شد، به زورگویی و طغیان گری و بیدادگری پرداخت و گفت من پروردگار بزرگ شما هستم، از بندگی خداوند روی برتافت، و آهنگ دعوی خدایی کرد. چندی نگذشت که آتشش بی فروغ شد و خنگ رهوارش سرنگون گشت و نیروش کاستی گرفت و حشمتش فرو ریخت و «فرّ ایزدی» از او باز گرفته شد و رخدادهای بسیار در کشورش پدیدار گشت و خود به گمراهی ها دچار شد و عصیان گران سر از اطاعت او تافتند و بدآمدها به دندانش گزیدند. «ضُحاک حمیری» که به پارسی او را «بیوراسب» نامند، از سرزمین یمن با لشکریانی انبوه و نیرویی هراس انگیز، بر او بتاخت و همانند عقاب بر خرگوش، بر جمشید حمله برد. جمشید از پیشش بگریخت، به ناشناختگی، و ضُحاک بر کشورش و پادشاهی اش و حرمش و نعمتهایش و بر سواره و پیاده و کوچک و بزرگش دست یافت و پیوسته به دنبال او می شتافت و جاسوسان بر او گماشت تا او را به صورتی ناهنجار در ساحلی به چنگ آورد، چنان که گربه یی موشی را، و او را با اره دست و پا ببرید و گفته‌اند که او را در برابر درندگان افکند تا او را با چنگ و دندان دریدند، آنگاه به مرکز قدرت و تخت سلطنتش بازگشت. مدت فرمانروایی جمشید را پانصد وبیست سال گفته اند، کمتر و بیشتر نیز گفته شده و خدای تعالا راستی را بهتر داند.(18)

شاه بیوراسب (ضُحاک= آژی دهاک)

پارسیان او را «بیوراسب» خوانند و تازیان (اعراب) او را ضُحاک نامند و گویند از «ازدهاق» آمده که به معنی «اژدها» است. یمنیان او را از خود دانند و سرافرازند که وی از ایشان است. ابونواس (از مُلوک یمن) در بیتی از قصیده یی گوید: ضُحاک از ما بود که جنیان و جن زدگان / بر او نماز می‌بردند در چراگاه هاشان.

تازیان گمان دارند که ضُحاک فرزند علوان بود و پارسیان برآنند که بیوراسب فرزند «اندرماسب»، از فرزندان سیامک فرزند کیومرث، بوده است. وی را بیوراسب نامیدند، چون به «زبان پهلوی»، بیور بیش از صدهزار را گویند و ضُحاک را بیش از یکصدهزار اسب بوده است(19)، با زین ها و لگام ها و هرچه بایسته اسبان بود. پس اینکه پارسیان او را بیوراسب می خوانند، یعنی که یکصدهزار اسب داشته. پدرش شاه یمن بود. شیطان فریبش داد تا پدر را بکُشد و به او گفت: اگر پدر را بکُشی، من پیمان می‌بندم که تو شاه جمشید را خواهی کُشت و فرمانروایی هفت اقلیم را به چنگ خواهی آورد. پس ضُحاک به حیله پدر را بکُشت(20) و هرچه داشت خود صاحب شد و از این راه آمادگی یافت تا بر جمشید در کشورش غلبه کند. با خود در این خیال سخن می‌گفت و بنیاد کار خویش بر این اندیشه می نهاد که اهریمن خود را به صورت آدمی به او نمود و گفت: من مردی خوالیگرم و در ساختن خورشهای شاهانه که حالت را به سازد چیره دستم. چون مرا به خدمت گماری، به این کار کمر می بندم.

ضُحاک دستور داد نمونه‌هایی از آن غذا فراهم آرد تا بچشد. اهریمن خورشی لذت بخش و اشتهاآور فراهم ساخت و به نزد او آورد. ضُحاک آن خورش را پاکیزه یافت و ستود و خوالیگری خویش به او سپرد. در آن روزگار مردم کمتر گوشت خوار بودند. اهریمن بر آن شد ضُحاک را به گوشت خوارگی وادارد تا دلش را سخت گرداند و به ریختن خون مردم گُستاخ سازد تا هرچه به او در این راه بگوید بپذیرد. پیوسته و به تدریج او را از گوشت پرندگان به گوشت چهاپایان بارکش، سپس به گوشت میش ها و از آن پس به گوشت ماده گاوها خویگر ساخت. خورش های رنگارنگ و پاکیزه می‌ساخت و او نیز آن همه را خوش می‌داشت و لذت می‌برد و از آن‌ها در شگفتی می شد، تا به خوردن گوشت عادت کرد و نمی‌توانست از آن درگذرد. وی بسیار خوار و شکمباره بود که معده شیطان رجیم است. اهریمن را که چنان در خوالیگری صنعتگر و هنرمند بود، می ستود و از خدمت نیکوی او خشنود بود و به او گفت: هر نیازی که داری بخواه. پس گفت: نیاز من این است که مرا سرافراز بداری که بر شانه هات بوسه زنم. ضُحاک به او رخصت داد. اهریمن نزدیک شد و شانه های ضُحاک را بوسید و از شیطنت خود در آن دمید و او را جادو کرد. پس دو مار سیاه از دو شانه او سر برداشتند. هر بار که آن دو را می بریدند، بار دیگر سر برمی کردند، چنان که بودند(21)، و نیز گفته‌اند که دو غده بودند همچون دو مار که خود را به ضُحاک می‌زدند و نگرانش می ساختند و تنش را سخت به درد می آوردند و او فریاد برمی آورد و می‌لرزید و آه و ناله سر میداد و خواب و آرام از او گرفته شد.

چون اهریمن کار خود کرد، از او دور شد، سپس به شکلی دیگر بر او درآمد و گفت: من پزشکی هستم که درد و داروی دردت را می‌شناسم و به جز من کسی بر درمان تو توانا نیست. ضُحاک گفت: اگر مرا درمان کنی و دردم را دوا کنی، تو از همه مردم به نزد من بزرگوارتر خواهی بود و پاداش نیک من هرگز به پایان نخواهد رسید و گرانسنگی بخششم بی همتا خواهد ماند. اهریمن گفت: این دو مار، تا زنده هستی، رعایت نخواهند کرد. ولی اگر آنان را با مغز سر دو آدمیزاد خورش دهی، آرام خواهند شد و دردت فرو خواهد نشست و تنت آسودگی خواهد یافت.

پس ضُحاک دستور داد که دو تن جوان را بکُشند و مغز سر آنان را بیرون آرند و خورش دو مار سازند. آن دو مار (بعد از خوردن خورش مغر دو جوان) آرام گرفتند و درد نیز آرام شد و ضُحاک آرمید و در خوابی گران فرو شد و تا فردا بیدار نگشت، تا آنکه دو مار آشفته حال شدند که خورش می طلبیدند. پس دستور کشتن دو مرد (جوان) دیگر داد و با مغر سر آنان همان کردند که با مغز دیگران کرده بودند. بار دیگر دو مار آرام گشتند. سپس دستور داد که این کار همه روزه تکرار شود و بر مردم از این دو مار هراسی بزرگ روی نمود.

طبری در تاریخ خود آورده است که بیشتر صاحبان کتاب‌ها تاریخ گفته‌اند که آنچه بر شانه های ضُحاک رویید دو پاره گوشت بود که هر کدام مانند سر افعی بود و او را ناآرام می داشتند و به درد و رنج دچار می ساختند و آرام نمی گرفتند مگر به آن‌ها مغز سر دو جوان را می آغشتند. ضُحاک آن‌ها را در زیر جامه پنهان می‌داشت و برای هراسان ساختن مردم چنین وانمود می‌کرد که آن‌ها دو مارند. همچنین طبری آورده است و همه تاریخ نویسان برآنند که ضُحاک پادشاه اقلیمها بوده و مردی ساحر و چیره دست و زشتکار بود. ابن کلبی(22) روایت کرد وی اولین کسی بود که قطع اعضاء و مُثله کردن و همچنین به دارآویختن را معمول داشت و اولین کس بود که «دهگانی» (عشریه) و «سکه زدن» (ضرب درهم) بر نقدینه و طلا و نقره را رایج ساخت و اول کس بود که آواز خواند و آواز برای او خوانده شد. اهریمن با ضُحاک رایگان بود و کفر و سحر و زشتکاری و پرستش بت‌ها و خونریزی به ناحق و فروگرفتن افراد را برای ریختن خون آنان و فرزندانشان بر او آسان و دلپذیر می ساخت. ضُحاک گوش به فرمان اهریمن بود و کُشتار دو مرد جوان و خورانیدن مغز آنان به دو مار که از دوش ضُحاک برآمده بودند، کاری عادی و روزانه شده بود.

مردم از این بابت و از دیگر رسوم زشت و سخت ضُحاک در تنگی و آزار بودند. و چون از هر جهت آماده گشت، به جمشید حمله برد تا بر کشورش دست گشود و پیروز گشت و «جم» (جمشید) را بکُشت، چنان که گذشت. بر تخت مملکت نشست و دولت جادویی و ناهنجاری بپا داشت و دست شرپیشگان باز گذاشت و تباهی را در زمین همه گیر ساخت که بنیادش بر شرّ و نقشش به حرام و سرچشمه کافری بود، حالی که مردم پیش از او در نیکویی و فراوانی می زیستند و از دادگری و خوش رفتاری چهار پادشاه پیش از او، در امن و امان کامل بسر می‌بردند و چون به فرمان او درآمدند، گویی از بهشت به دوزخ کوچیدند و از نعمت به عذاب دردناک رسیدند. ضُحاک عمران و اصلاح را نمی پسندید و دوستار خرابی و تباهی بود. طبری گفته است که کلامی از آدم به او رسیده بود، او آن را به کار جادو گرفت، و چون می‌خواست از کشورهای خود چیزی بدست آرد، یا زن یا پسر یا چهاپایی را می‌دید و می پسندید، در نی زرین خویش می دمید و هرچه می‌خواست از این دمیدن نی به او می‌رسید و از اینجا است که قوم یهود در شیپورها می دمند.(23)

داستان چاره گری خوالیگران

آورده‌اند که ضُحاک (آژی دهاک) را دو «خوالیگر» (آشپز؟!) بود، نامشان «ارماییل» و «کرماییل»(24) که پس از اهریمن خورش خانه ضُحاک را سرپرست بودند. آنان را بر جوانانی که برای مغزهاشان سر می بریدند دل بسوخت. روزی با هم دست یکی کردند تا یکی از دومردی را که برای سربریدن و بیرون آوردن مغز به آنان می سپردند آزاد کنند و به جای مغز آن یک تن، مغز سر گوسپندی را با مغز سر آن دیگر بیامیزند و هرگاه این کار پیش برود، همه روزه چنین کنند. پس چنان که اندیشیده بودند کردند و دو مار را از دو مغز آمیختن غذا دادند و آن دو چنان که عادت داشتند، آرام گرفتند. پس آن دو مرد همه روزه یکی از دو تن را زنده نگاه می داشتند و به او از همان گوسپند غذا می‌دادند و در راه خداوند که نامش بلند باد، آزادش می‌کردند و پنهانش می داشتند. چون شماره این آزادشدگان به ده رسید، ماده بُزهایی به آنان دادند و به ایشان دستور دادند که از شهرها و آبادی ها دوری گزینند و در غارها و پناه گاهها و کوهستانها بسر برند و با همین بُزها روزگار بگذرانند. آنان نیز دستور آن دو را گردن نهادند، تا از آنان شمار زیادی فراهم آمد، آنگاه به شهرهای دوردست رفتند و پراکنده شدند و یا در صحراها و غارها سکونت گزیدند و نسل آنان فزونی گرفت و چهاپایان آنان نیز افزون شد و هم آنان ریشه همه کردان (کرُدان؟!) در اطراف بلادند. این کار خوالیگران آب خردی بود که بر آتش بدی‌ها پاشیده می‌شد تا آن جنایت بزرگ را تخفیفی حاصل آید(25)، که پاره یی از مصیبت ها سبکتر از پاره یی دیگر است.

کاوه اصفهانی در بارگاه آژی دهاک

طبری از یکی از استادان خود نقل کرده است که ضُحاک به دادخواهی مظلومان گوش فرا نمی داد و هرگز به داد ستم دیده یی نرسید، جُز یک بار که راه خود دیگر کرد، و آن‌چنان بود که چون بدکرداری اش افزون شد و بیدادگری اش از اندازه بیرون گشت، گروهی از دادخواهان به خانه او رفتند که در میانشان مردی بود که به او «کاوه اصفهانی»(26) می گفتند. چون به آنان بار داد و به او رسیدند، مرد اصفهانی به او گفت: ای شاه، با کدامین سلام به تو سلام گویم؟ سلامی که به پادشاه همه اقلیم ها باید گفت یا سلامی که به شاه این یک اقلیم، که بابِل گفته می شود؟ ضُحاک گفت: البته سلامی که به فرمانروای همه اقلیم ها می‌دهند که من پادشاه سراسر زمینم. اصفهانی گفت: اگر تو پادشاه همه اقلیم هایی، از چه روی ما باید بار بیدادگری و ستم تو را به تنهایی به دوش کشیم(27) و چرا این همه سختی‌ها را میان ما و دیگر اقلیم ها بخش نمی کنی؟ آنگاه بسیاری از فرمانهای ستمگرانه او را شمُرد. سخنش در دل ضُحاک کارگر افتاد و دستور داد که این فشارها را سبُکتر کنند و راه مساوات در میان رعیت در پیش گیرند. اما زمانی دراز نگذشت که باز به خوی بد خویش بازگشت و به زیاده روی های خود در ستمگری ادامه داد.

خواب ترسناکی که آژی دهاک «ضُحاک» دیده بود

شبانگاهی که ضُحاک (آژی دهاک) میان دو همخوابه خود، دو دختر جمشید، بر تخت طلا آرمیده بود، به خواب دید گویی سه تن در کاخش بر او تاختند و یک تن از آنان او را با گُرز خویش که سری چون سر گاو داشت، می کوفت و به رو بر زمین افکند و خنجر خویش برکشید و از پوست ضُحاک زهی را جدا کرد و سراپای او را با آن ببست و او را کشان به کوه «دماوند(در متن: دنباوند) برد و همانجا در چاهی، به زندان افکند.

ضُحاک چون بیدار گشت، نالان و زاری کنان، فریادی بلند از درون برآورد که همه آنان که در کاخش بودند بیدار گشتند. دو همخوابه اش به او گفتند: ای پادشاه جهان، تو را چه رسیده و چه پیش آمده که اینگونه لرزه در کاخ خود و در میان کسان و خدمتگزاران خویش افکندی؟ ضُحاک گفت: از من مپرسید که اگر به شما بگویم که به خواب چه دیدم، شما بیش از من به هراس و لرزه خواهید افتاد. آن دو اصرار ورزیدند که آنان را آگاه سازد و در برابرش اشک ریختند و گفتند: ای شاه، ما را از خواب خود آگاهی ده، باشد که نزد ما چاره یی برای گرداندن این بلا و زیان آن باشد. ضُحاک برای آن دو آنچه به خواب دیده بود حکایت کرد. آنان گفتند که خیر باشد، و او را آرام کردند و افزودند: بی تابی مکن که بیشتر آنچه خوفناک است پیش نمی‌آید و صواب آن است که کاهنان و ستاره شناسان را گردآوری و از آنان نظر بخواهی و از پایان کار خویش جویا شوی و با آنان درباره آنچه به سود و زیان تو است رأی زنی و آنگاه بیدار و هشیار و سخت خویشتن دار باشی و به بخت بلند خویش اعتماد کنی.

سخنان آن دو بر دل ضُحاک نشست و آرامش یافت. بامدادان دستور داد گروهی را که آن دو گفته بودند، گرد آرند و رویداد را به آگاهی آنان رسانید و تعبیر خواب را از آنان جویا شد و پرسید که حال و سرنوشت او چیست. آنان (کاهنان و ستاره شناسان) سه روز از او مهلت خواستند تا بیندیشند و با هم رأی و مشورت زنند. ضُحاک به آ«ان مهلت داد و روز چهارم آنان را پیش خواند و از آنان پرسید. آنان زبان در کام گرفتند و به تمجمج پرداختند و از صراحت گریختند. پس ضُحاک تند شد و برافروخت و از جای بشد و فرمان داد که اگر این «کوره» (دمل، قرحه) را نشکافند و به حقیقت ره ننمایند، آنان را گردن بزنند. مردی از آنان برخاست و گفت: ای شاه، تو اکنون در آستان پادشاهی هزارساله خود بر روی زمین هستی و در سرافرازی و بلند رفعتی و پهناوری مُلک و بهره وری به آن حدّی رسیده‌ای که پیش از تو کس دست به آن نیافته بود. برای بشر ابدیت نیست و هر زاده شده یی میرنده است و هر سلطنتی پایان پذیر. خواب تو همین را نمایان می‌سازد و طالعت نیز چنان است که من توانایی گفتنش ندارم.

ضُحاک گفت: وای بر تو، مرا از آن آگاهی ده. پس، او را از هلاکتش به دست فرزندی از خاندان شاهی که هنوز زاده نشده، خبر داد و گفت که شاهی به او بازمی گردد و او زمین را از داد سرشار خواهد کرد چنان که ضُحاک از بیداد. ضُحاک دستور داد که زبانش از قفا بیرون آرند و نشان داد که سخنش را ارجی نمی‌نهد و پریشانی و نگرانی و افسردگی که بر او روی آورده بود پوشیده می داشت. آنگاه بر شرارت و فشار و بیدادگری خویش بیفزود و دستور داد که جاسوسان بگمارند و مراقبت کنند و هر نوزادی که در خاندان شاهی زاییده شود از مادر جدا سازند وسر ببرند، چنان که بره یی را.

زاده شدن فریدون فرزند آبتین

همسر مردی به نام «آبتین»، از خاندان طهمورث، باردار بود و بارداری خویش پوشیده می داشت. چون پسری زاد، پدر نام وی «افریدون» کرد. فرزند را به احتیاط همراه با ماده گاو شیردهی که آن را «گاو برمایون»(28) می خواندند، به چمنزاری که راهی دور و دشوار داشت، فرستاد و پیرزنی (فرانک نام) گماشت که از آنان نگاه داری کند.(29) گاو کودک را شیر می‌داد و پیرزن مراقبت می کرد. چون زمان شیرخوارگی بسر آمد، پدر فرزند را به کوهی بلند برد و همه چاره گریها را از پی احتیاط بکار بست و ماده گاو را به خانه باز فرستاد.

از «افریدون» با ضُحاک سخن بسیار گفتند و گفته‌ها درباره او فراوان شد. ضُحاک، افریدون (فریدون) را از پدرش آبتین خواست و چون تسلیم نکرد، دستور داد تا او را گردن بزنند. نیز، ماده گاوی که افریدون را به شیر پرورده بود سر بریدند و دستور داد که خانه آبتین را ویران کنند و به زیر هر سنگ و کلوخی به جست‌و‌جوی افریدون پرداختند و او، افریدون، در نگاهداشت نگاهدارنده، چونان ماه بالیدن گرفت و از جانب خداوند پیوسته در حمایت بود.

پایان کار آژی دهاک «ضُحاک» و آغاز کار افریدون

چون ستم ضُحاک افزون گشت و جانهای مردمان به‌به لب‌ها رسید و مُصیبت کشتن فرزندانشان برای غذا دادن به مارها از اندازه گذشت، مردمان چشم آن داشتند که بلیّات او (ضُحاک) را در میان گیرند و از خداوند چنین درخواست می‌کردند و خود را به این آرزو تسلی می‌دادند و صبر پیشه می‌کردند تا شاید با قیام افریدون گشایشی پیش آید که نشانه‌های بسیار مُژده آن را می‌داد و خبرهایی از پادشاهی اش بر زبانها می رفت.

«درفش کاویان»، پیش بند چرمین کاوه آهنگر

از مردی آهنگر (اهل اصفهان) که به او «کاوه» می گفتند، یکی از دو فرزند را برای تهیّه غذای مارها برده بودند و فرزند دیگرش، قارن (کارن) را گرفته بودند تا او را نیز سر ببرند. کاوه جامه بر تن درید و خاک بر سر ریخت و فریاد کشید و یاری می طلبید. پیش بند چرمین آهنگری را بر سر چوب کرد و از مردم خواست بیزاری بجویند و او را یاری کنند و گفت: هر که هلاک این کافِر و پادشاهی افریدون خجسته و دادگر بخواهد، با من همراهی کند و با من همآواز گردد. مردم بسیاری از او پیروی کردند و سلاح پوشیدند و پرچم ها افراشتند. ناتوانان و توانگران همه از ضُحاک بیزاری جُستند و بر تعدادشان افزوده شد. همه یکدیگر را یاری می‌دادند و سران و بزرگان نیز با آنان شدند. فریاد دادخواهان بالا گرفت و آنچه باید می شد، شد، ضُحاک بی‌اعتبار گشت و کوشید تا اطرافیان خود را برای حمله به مردم و خاموش ساختن آتشی که افروخته بودند آماده کند. آنان از این کار ترسیدند و فرماندهانش او را رها کردند. ضُحاک دستور داد «قارن» (کارن)، فرزند کاوه، را به او بازگردانند. قارن به پدر پیوست و با او همراه شد. مردمی که از همه جا جوشیده بودند به جایی که افریدون پنهان گشته بود روی آوردند، و چون او را به دیدگاه آوردند، چون ماهی دیدند بسان آدمی و چون فرشته یی یافتند به شکل شاه. مردم در برابرش به سجده درآمدند و او را ستودند و عهد کردند که جان خود را در پیش پای او نثار کنند تا آنکه بر ضُحاک پیروز گردد و خونهای پایمال شده را انتقام گیرد و بر تخت شاهی که شایسته او است بنشیند. افریدون شادمان شد و گفت: این همان است که در پی اش بودم. افریدون خداوند را ستایش کرد و شکر او بگذارد و به آماده ساختن وسایل کار پرداخت و آهنگران را به پیش خواند و دستور داد گُرزهایی بسازند که به «گُرز گاوسار» (گُرز گاوسر؟!) شهرت یافت و نام آن در خبرها گفته می‌شد و معنی آن به فارسی، گُرزی است که سر آن بسان «سرِ گاو» است. آنگاه در میان مردمی که با او پیمان بسته بودند سوار شد و کاوه درفش خود را پیش روی او برافراشت. همگان سلاح پوشیده، آهنگ کاخ ضُحاک کردند و هر کس که در خانه او بود، از نگهبانان و یاران، کُشتند و به خاک افکندند و بر ضُحاک تاختند. افریدون که کاوه و قارن در کنارش بودند، بر ضُحاک دست یافت، او را با «گُرز گاو سار» بکوفت و خداوند تعبیر خواب ضُحاک را راست آورد. افریدون از پوست ضُحاک زهی بساخت و او را با آن بست و او را به کوه دماوند کشید و به چاهی در آن کوه محبوس کرد.

در پاره یی روایت ها آمده است که افریدون، ضُحاک را بکُشت و ضُحاک از او پرسید: آیا مرا در برابر نیایت جمشید می کشی؟ افریدون گفت: اگر چنین بودی، تو بزرگ مردی می بودی. تو را در برابر یک مُهره «گاو برمایون» می کُشم. «ابوتمام» در قصیده یی به داستان افریدون و ضُحاک چنین تمثیل جُسته است:

دشمن به آنچه فرعون و هامان و قارون / در دنیا رسیده‌اند رسیده بود،

که او در قدرت نمایی های خود بر جهانیان / چون ضُحاکی بوده است و تو خود افریدونی.

در سُخنان نا راست و محال مُغان (زرتشتی) آمده است که آژی دهاک (ضُحاک) در کوه دماوند زنده است و چون اهریمن، در انتظار روز رستاخیز محبوس است.(30)

شاه افریدون

افریدون(31) را از کار ضُحاک دل آسوده شد و با زندانی کردن و در بند کشیدن او اطمینان خاطر یافت و این روز مُصادف بود با «روزمهر از مهرماه».(32) این روز را مردم عید (جشن) گرفتند و «مهرگان»نامیدند و بر این بودند که در این روز با دادگری افریدون هرچه را که با ستم ضُحاک از دست شده بود بدست آورند. از این رو، دوستی او به دل گرفتند.

پس افریدون بر تخت شاهی کشور نشست و تاج بر سر نهاد و شاهان دور و نزدیک گرد او آمدند. شاه فریدون چهره اش می درخشید و گفتاری زیبا و روان داشت و «پرتو نیک بختی خدایی» یا «فرهِ ایزدی» بر او می تابید و نسیم خوشبوی دولت توانمند می پراکند. او به همگان رُخصت و اجازه داد که نزدیک شوند و به آنان چنین گفت: سپاس خداوند را که مردم و کشور را از شرّ ضُحاک (آژی دهاک) آسوده کرد و او را به هلاکت افکند، زمین را از پلیدی او پاک ساخت و از ستم و جادویی او رهایی بخشید و به جای او کسی را گمارد که شما را در پناه گیرد و در میان شما داد گستراند و به شما نیکویی کند و بر شما نیکویی کند و بر شما بخشش آرد و تا حدّ توان از یاری دادن به شما و دورساختن بدآمدها از شما دریغ نکند.

زمین با آرزوی شادمانی و با سپاس، سرشار گردید، چنان که آسمان با درخواست و دعا پُر شده بود. مردم به خانه‌های خود بازگشتند و از آسمان باران شادی طلبیدند و آتشدان های جشن و شادمانی را با آتش زنه ها روشن کردند و آنچه شایسته این عید فرخنده و هنگام ستوده بود بجای آوردند و به دلخواه خود می‌خواستند تا روشنی چشم خود را یا سالهای عمر خود را در راه افریدون شادباش کنند.

آغاز کار افریدون و آنچه درباره «درفش کاویان» مُقرّر داشت

آنگاه افریدون مُقرّر داشت تا گنجینه ها و خزینه ها را بر «درفش کاویان» عرضه کنند. درِ گنجینه ها گشوده شد که نه چشمی چنان دیده و نه گوشی چنان شنیده بود، از خواسته‌های گرانبها و گوهرهای نُخبه و جامه های زربافته و تاجها و کمرهایی با یاقوتها و مُرواریدهایی که به آنه گُنجشگ مانستی و انبانه هایی از طلا و نقره که بی شمار بود و از زیور پادشاهان انباشته بود، فریدون دستور داد که صندوقهایی برای آن‌ها و دیگر چیزها، چون گُستردنی و اسلحه و غیره آماده کنند و آن همه را به گنجورها بسپارند. آنگاه فرمان داد تا کاوه و فرزندانش را خلعت بپوشانند و پاداش مرد (کاوه) را، به سبب اثر نیکویی که گذارده و سابقه پسندیده یی که داشت، بر ارج و ثروت و درآمد آنان بیفزایند. و نیز فرمود تا آن پاره چرمی را که بر سر چوب کرده بودند تا بیزاری مردم را از آزی دهاک بنمایانن، آوردند و دستور داد تا آن را در میان طلا بگیرند و گوهرها بر آن بنشانند و آن را درفشی شناسند که در جنگ به فال نیک گیرند و در گشودن دژهای محکم پیشاپیش برند. و آن را «درفش کاویان» نام نهاد که درفش به زبان پهلوی به معنی رایت به زبان تازی است. این درفش در دوران افریدون و به روزگاری دراز در دوران پادشاهان پس از او به هنگام پیروزی بر دشمن بکار می‌آمد و لشکریان به فال نیکش می‌گرفتند و از آن همت می جُستند و در بزرگداشت آن و افزودن بر گوهرهای آن بر یکدیگر پیشی می گرفتند، چنان که در گذشت زمان بی همتای و بی همال و سرآمد زیورها و مایه اعجاب روزگار گشت. آن درفش کاویان را پیشاپیش خود در پیکارها می‌بردند و جُز به بزرگ سپهسالار و بزرگ فرمانده از فرماندهانشان و سپهسالارانشان نمی سپردند و چون کارشان بپایان می رسید، درفش را به گنجینه دارش که سخت احتیاط کار بود می سپردند، تا زمان یزدگزد (سوم)، فرزند شهریار، آخرین پادشاه آنان که روزگار از او روی بگردانید و این رویگردانی در حمله قادسیه بود که درفش کاویان به دست مردی از خاندان نخع افتاد و سعدبن وقاص آن را به دیگر غنایمی که از گنجینه های یزدگرد و گوهرهای گرانبهای او بدست آمده بود ضمیمه کرد و آن همه را با افسرها و کمربندها و قلاده های گوهرنشان و جُز آن به نزد امیرمومنان، عمربن خطاب که خداوند از او خُشنود باد، فرستاد. عمر دستور داد تا جواهرات را پیاده کنند و از هم بگشایند و میان مسلمانان تقسیم کنند و گفته‌اند که ارزش درفش کاویان را می‌توان از شعر بحتری شناخت، آنجا که در قصیده معروف خود گفت: مرگ گریبانگیر (دشمن) می‌شود آنگاه که انوشیروان صفوف لشکری را زیر درفش به پیش می راند.

حکم و امثالی که به فریدون منسوب است

روزها، ورقهای دفتر عمر شماست. با کارهای نیکوتر آن را جاویدان کنید.

آن که به ناشایست برتری جوید، به سختی نقش بر زمین گردد.

آن که به مردم آزار رساند، از آنان هراسان است.

آن که کارش نا معلوم است، به دزدی متهم است.

آن که جایگاهش شناخته نیست، به دیدارش نروند.

آن که آرزوی چیزی کند که بیرون از توان اوست، نادان است.

آن که خویشتن نشناسد، دیگری چون شناسد.

آن که جا و زمان کارها نمی شناسد، بی خرد است.

آن که پُرگو است، راز درونش را همه می دانند.

رنجبر بهره ور است، بی‌گناه در امان است و کسی بر خیانتکار اعتماد نکند.

خردمند هر کجا باشد، گرامی است.

جادو اهریمن است. زیبایی نکوروی خوش اقبالی است و برکت و زشتی، زشتروی شومی است و فلاکت.

خدمتکاران پنج تنند: نان پز، آشپز، ساقی، فرّاش و خدمتگُزار.

نوکران پنج تنند: دربان، صندوقدار، پیشکار، مهتر، نگهبان.

همکاران پنج تنند: زارع در مزرعه، صاحب سهم در دهستان، همسایه در محله،هم دین و شریک مال.

دوستان پنج اند: پدر و مادر، آموزگار، آموزنده فقه، پندگوی.

دشمنان نیز پنج اند: فرومایه، حسود، برده، و برای حاکم و عامل، جایگزین آنان.

فرزندان افریدون و آنچه بر او از آنان رسید

افریدون را سه پسر بود به نامهای سلم و تور و ایرج.(33) چون هلال ماه و شیربچگان بالیدند و افریدون، بنا بر منش خویشتن، در پروردن و دانش آموختن و پاک نهاد ماندن و آماده ساختن آنان برای پادشاهی زمین بکوشید و چون به سن بلوغ رسیدند اقلیم ها را میان آن سه تن بخش کرد و در این راه به بیراهه رفت که باخردان گاه (گاهی) می روند، و خطایی را مرتکب شد که گاه برای راه و رسم دانان پیش می آید. دچار لغزشی گردید که پادشاهان را به هنگام پیروی از هوای نفس و نه پیروی از خرد دست میدهد. از آن سه فرزند، آن را که به سال کوچکتر بود بر بزرگ‌تر و میانین برتری داد و بر تلخ آن را خود برچید و بچشید. و این چنان بود که وی سلم را ولایت روم و مغرب داد و تور را سرزمین های مشرق که عبارت بود از شهرهای ترُک و چین و هند، و به ایرج ایرانشهر را که مرکز و میانه زمین و خط اعتدال و مهمترین کشورها بود، از ناحیه خراسان و عراق و فارس و کرمان و اهواز و گرگان و طبرستان تا حدود شام، واگذارد و به سلم و تور فرمان داد که به کشور خود بروند، پس از آنکه نیازهای آنان را درباره کارکنان و اسبان و سلاح و همه لوازم فرمانروایی و پادشاهی برآورده ساخت سلم به سوی غرب رفت و تور به جانب مشرق، و برای ایرج همه آنچه پدر داشت بجا ماند. افریدون اورنگ و افسر شاهی و کلیدهای درِ گنج ها را به ایرج سپرد و همه لشکریان را به خدمت او گماشت. تنها نام پادشاهی از آن افریدون گشت و گنج بی‌رنج در این زمان ایرج را رسید.

این اخبار پیوسته به سلم و تور می‌رسید و بر سر خشم می‌شدند و چون مار بر خود می پیچیدند و از زندگی بیزار شدند. در درون سخت کینه توز بودند و به دشمنی و بددلی پرداختند و از اینکه پدر ایرج را بر آن دو برتر شمُرد، برآشفته بودند که مرکز جهان(34) و نیکوترین جای زمین و مغز بادام(35) و متن مملکت را به او، ایرج، داده بود و او را به تنهایی صاحب خزانه ها و گنجهای کشور ساخت و آنان را به جاهای دور و حواشی و اطراف و دنباله زمین افکند. از آنان تنها پیکری پُر از رشک و نهادی پُر از کینه ماند. آنگاه آن دو به فرستادن نامه و گله و شکایت و شرح افسردگی خویش با یکدیگر پرداختند و پیمان بستند که با هم همکاری و یاری کنند و بر ضدّ ایرج همدست شوند. هر یک از آن دو از کشور خویش بیرون آمد تا با لشکریان خود در آذربایجان بهم رسیدند.

کُشته شدن ایرج، فرزند افریدون، توسط برادرانش «تور» و «سلم»

آنگاه تور و سلم دو سفیر به نزد افریدون گُسیل داشتند و با آنان پیامی دُرشت فرستادند و از این کار به زشتی یاد کردند که ایرج را بر آنان در کار کشورداری و افسر و اورنگ شاهی برتری داده، حالی که آن دو از ایرج به سال بزرگترند و به شرف و نسب و حسب و توانایی در اداره کشور چیزی از ایرج کم ندارند، و از پدر خواستند یکی از این دو راه را برگزیند: یا ایرج را به اکناف کشور فرستد تا او با دیگر برادران در دور ماندن از مرکز زمین و پایگاه شاهنشاه یکسان باشد و یا آماده برای رویارویی شود تا در میدان جنگ به مبارزه برخیزند و مرکز افتخار و غیرت و مرتبت افسر و اورنگ شاهی از آن کسی باشد که در این رویارویی پیروز شود.

دو فرستاده در پی انجام این مهم، آهنگ پیشگاه افریدون کردند و به درگاه رسیدند و بار یافتند. شاهنشاه فریدون به پیام آنان گوش فرا داد. چون وظیفه سفارت بگذاردند و پیام را به کمال رساندند، فریدون زبان بد بر دو پسر بگشود و آنان را پست شمُرد و سرزنش کرد و ایشان را بُریده از پدر و ناسپاس خواند. سپس ایرج را به پیش خواند و به او گفت: ای پسرم، اهریمن میان تو و برادرانت افتاده و. آنان را به ستیز با تو برانگیخته است که از او پیروی کردند و راب او بکار بستند و چون از من سرپیچیدند، از خدای سرپیچیدند و برای ستیز و چیره گشتن بر تو به رغم من بسیجیدند. راه درست این است که برای رویارویی با آنان آماده گردی، بدان سان که شایسته است و کمر همت برای جنگیدن و راندن آنان بربندی و پیش از آنکه شبچره خویشت سازند، آنان را چاشت خویش کنی.

ایرج به سوی پدرش فریدون نماز (تعظیم کردن) بُرد و گفت: کار چنان است که فرمان دادی. من گوش به فرمان توام. اما جنگ میان ما برادران مایه تشویش همگان است و سبب گشتن آسیا به خون کسان و باعث رُخدادهایی گردد که جبران آن مُشکل باشد و چاره آن محال. و آنان را بر من حقّ برادر بزرگ‌تر بر گردن. آیا به من اجازه می‌دهی که از آن دو دیدار کنم، همراه با چند تن از جوانان . اطرافیان، و پیمان خود با آنان تازه سازم و در جلب رضای آنان بکوشم و با آنان صحبت کنم و خشم آنان را فرو نشانم و با واگذار کردن پاره یی از شهرهای خود، با آنان به سازش برسم و تا اختلاف از میانه برخیزد، با آنان پیمان صلح با گرفتن تعهدات و پایندان برقرار کنم؟ که گفته اند، ستبری گردن شیر از آن است که خود نمایانگر خویشتن خویش است.

افریدون به پسرش ایرج گفت: تو آنچه با عقل و فضل و خلق کریم و طبع شریف تو سازگار است می‌گویی و بکار می‌بندی که از کوزه همان برون تراود که در او است. اما آنچه مرا می هراساند آن است که این دو عاق شده بدنهاد، خوبی تو را با بدی و نرمخویی تو را با دُرُشتخویی و وفای تو را با جفای خویش پاسخ گویند. پس ایرج گفت: بسیاری از آنچه که مایه هراسند پیش نمی آیند(36) و من امیدوارم که این آتش را خاموش کنم و این مشکل بزرگ را از پیش بردارم، به یاری خداوند و اقبال تو.

افریدون گفت: تو بر سرشت خویش خواهی رفت و خداوند نیز اراده خود را بکار خواهد بست. سپس فرمان داد تا دو سفیر را خلعت بپوشانند و گرامی دارند و بازگردانند، همراه با پاسخی به سلم و تور که ایرج به نزد شما می‌آید از پی دیدار شما و برای انجام کارهای شما بر شما وارد خواهد شد. حقّ او را بجا آرید و مقدمش را و انگیزه اش را گرامی دارید و در بازفرستادنش به نزد من شتاب کنید که چون او از من دور شود، من چون سردرگمی هستم که جویای گم شده خویش است و آنگاه که به سوی من باز گردد، چون دارنده یی هستم که غنیمتی را باز یافته.

ایرج همراه با شمار اندکی از نزدیکان آهنگ سفر کرد تا به آذربایجان رسید. برادران با لشکریان خویش به پیشباز او آمدند. هر سه برادر به دیدار یکدیگر از اسب پیاده شدند، یکدیگر را در آغوش گرفتند و از حالات هم جویا شدند. سپس با هم سوار شدند و تا خرگاه ایرج رفتند و فرود آمدند و با یکدیگر به گفتگو نشستند و نان و نمک چشیدند و خوش سخنی داشتند. سپس دو برادر به سراپرده های خویش بازگشتند.

ایرج فردای آن روز سوار اسب شد و به نزد آنان رفت و چنان که شایسته بود به آنان سلام گفت و برای هر یک از آنان آنچه از هدایا به همراه آورده بود پیشکش کرد که هدیه هایی بودند گرانبها و ظریف و به خوشی و مَحبت با هم نشستند، ولی این همه از دلهای سلم و تور سیاهی نزدود و از کینه یی که به ایرج داشتند نکاست، بلکه بر رشک و دشمنی آنان افزود. چون او را با صورت و سیرت زیبا و کمال ادب و شایستگی دیدند و دانستند که فرماندهان هر دو لشکر تا چه پایه به ایرج دلبسته شده‌اند و او را صمیمانه دوست می دارند، با یکدیگر درباره ایرج به رایزنی نشستند و در ریختن خون او همداستان گشتند.

پس روزی که قرار گرد هم آمدن برادران در خرگاه تور بود، گرداگرد خرگاه را یاران سلحشور تور گرفتند و میان برادران سخن می رفت. تا تور گفت: ما سه تن از یک پدر هستیم (از مادران جداگانه یی؟!) و حقّ میراث کشور از آن بزرگتران است و تو از ما به سال کوچکتری. از چه روی پدر تو را در افسر و اورنگ شاهی بر ما برتری داد، حالی که این حقّ از آن ما بوده است؟

در این هنگام ایرج دانست که آهنگ شرارت در چیش دارند و گفته پدر را بیآد آورد و از آمدن با پای خود به کُشتنگاه خویش پشیمان شد و به آنان گفت: شما می‌دانید که پدر ما آنچه خود خواست و هرگونه پسندید قسمت کرد. نه من در آن باره رأی دادم، و نه پدر با من رأی زد و اکنون به نزد شما آمدم تا سخن شما را بشنوم و از آن پیروی کنم و کار مُلک و کشورداری را به شما واگذارم.

تور گفت: آنچه می‌گویی از ترس است و ناگزیری، و نه از روی اعتقاد و اختیار. و آنگاه کُرسی زرین را که نزدیک دستش بود، برداشت و بر ایرج کوفت.(37) ایرج گفت: ای برادر، در خون من از خدای بترس. برادری مرا از یاد مبر و حقّ مرا که به دیدار تو آمده‌ام و خدمتی که کرده‌ام و به تو اعتماد بستم و از مخالفت با تو دوری جستم، بشناس و به من اجازه ده که به نواحی دور و به کوهستانهای بلند بروم، چنان که کسی نشانه یی از من نیآبد و خبری از من به گوش نرسد.

ولی تور سخنش را ناشنیده گرفت و پیش آمد و شمشیر بر او زد و سلم نیز با او همدستی کرد. دستور داد سرش بریدند و به نزد افریدون فرستادند و به او نوشتند که این همان سری است که برای افسر کشور از ما شایسته ترش دانستی، آن را بگیر. و هر یک به کشور خویش باز گشتند.(38)

چون سر ایرج را نزد افریدون آوردند، قیامتی برپا گشت و جهان در چشم او تاریک شد. از تخت خویش به زیر آمد، سر برهنه کرد و پیراهن بدرید. همه لشکریان و خدمتگزاران و سران مردمش در کاخ و سرای او چنان کردند و از سراها و کاخها و همه خانه‌های گرداگردش فریاد و شیون برخاست و چهارهزار تن از زنان آزاده و برده در این مصیبت هولناک و سوک همگانی گیسوان ببریدند و پیراهن بدریدند و جامه سیاه بر تن کردند و بر فرو ریختن این کوه بلند و برافتادن این ماه روشن ناله‌ها سر دادند. شاه فریدون پیوسته به گریه و نفرین بر سلم و تور می پرداخت و به درگاه خداوند نماز می بُرد و زاری کنان دست دعا برمی‌داشت و می گفت: ای پروردگار من ، به بدترین کیفر آنان را مجازات فرما و بلای خود را بر آنان روا دار و شمشیر بُرّان خود را بر آنان فرو آر، و مرا نمیران تا به من نشان دهی، یکی را از تبار ایرج، که انتقام خون مرا از آنان بگیرد. و همچنان اشک می‌ریخت تا بینایی ش سُستی گرفت، چنان که تن او نیز ناتوان شد و آثار پیری و سنگینی غم و افسوس به او روی آورد.

بوستان ایرج

ایرج را بوستانی بود بسیار زیبا، چنان که گویی به بهشتی می مانست که بر روی زمین پی افکنده باشند. افریدون فرمان داد همه کاخهاش را بسوزانند و درختانش را بیخ ببُرند و نشانه هاش بسترند و همه روزه آنجا را به سوک می‌نشست و بر زمین آن فرشی از خاکستر می گسترد و سر بر آن می نهاد. سر ایرج را در صندوقی از طلا پیش روی خود می‌گذارد و درِ صندوق می گشود و بر آن نوحه یی می‌خواند جانسوز، که همه دلها را به درد می‌آورد، و اشک ها می ریخت. آنگاه بیهوش می‌گشت و تا ساعاتی همچنان از هوش رفته می بود.

زادن منوچهر، فرزند ایرج و برومند شدن و در پی خونخواهی پدر برآمدن

در همان هنگام که سوک ایرج برپا بود، همسر او که «ماه آفرید» نام داشت، از او باردار بود و چون بزاد، فرزندش از هر کس به افریدون ماننده تر بود. چون او را بخواست و دید که مانند اوست، خوشدل گشت و گفت «منوچهر»، یعنی که به من شبیه است، و او را چنین نامید.(39) و مهری که به ایرج داشت بر منوچهر افکند و به پرورش نیکوی او همت گذاشت و از او آرامش دل یافت و به امید او سنگینی بار مصیبت را بر خود هموار می کگرد، تا منوچهر بالیدن گرفت و پر کشید و بلند بالا گشت و ادب آموخت و نیک پرورده شد و «پرتو نیک بختی الهی»، یا «فره ایزدی»، از او آشکار گشت و خوی و منش نیکوی شاهان گرفت. افریدون، منوچهر را ولیعهد و جایگزین خویش ساخت، افسر و اورنگ شاهی را به او سپرد(40) بزرگ و کوچک را به خدمت او درآورد و کلید گنجها را به او سپرده بود و او را برای جنگ با سلم و تور برگزید و به او دستور داد تا برای خونخواهی ایرج به افزودن نیرو بپردازد.

قارن پسر کاوه سپهسالار لشکر منوچهرشاه

منوچهر چون کارآمدی بیباک از دستور پدر (بزرگ) اطاعت کرد و آن را همچون قضا و قدر به اجرا گذاشت. قارن (کارن) فرزند کاوه را سپهسالار لشکریان خود کرد و به فرماندهان و لشکریان فرمان داد تا خواروبار فراهم آرند و به گردآوری افراد لشکری و آماده ساختن آنان همت گمارند. از این همه به سلم و تور آگاهی رسید، حالی که در نشستنگاه خود آذرمیده بودند، هراس در دلهاشان راه یافت، چنان که رسمشان بود، بر آن شدند که در آذربایجان گرد هم آیند. آنگاه با لشکریان خود حرکت کردند تا بهم رسیدند و به نجوا و رایزنی نشستند و بر این همداستان شدند که نامه یی به افریدون فرستند و پوزش خواهند و با فرماندهان و بزرگان دواتش مهربانی کنند و هدیه فرستند. چنان کردند و دو سفیر که در سخن گفتن توانا بودند، با پیام و نامه و پیشکش ها گُسیل داشتند.

آن دو سفیر به سوی افریدون رفتند و چون به درگاهش رسیدند، بار یافتند. افریدون بر تخت طلا نشسته بود و منوچهر به دست راست او نشسته و تاج بر سر نهاده و فرماندهان و خدمت گزاران لشکری و کشوری در برابر آنان به صف ایستاده، همگی کمربندهای گوهرنشان بر کمر و گُرزهایی از طلا به دست داشتند.

دو سفیر با هم پیش آمدند و خدمت گزاردند، نامه را دادند و پیام بگذاردند که گویای پوزش خواهی بود از آنچه در کار ایرج رفته بود. از خطای گذشته پشیمانی ابراز کردند و از پایگاه منوچهر خُشنودی و مسرت، و گرایش بسیار به خدمت او نشان دادند و گفته خود را با این سخن که گوش به فرمانند و فرمانبردار، زیبایی بخشیدند و صورتی از هدایایی که آورده بودند پیش نهادند و اجازه تا آن‌ها را پیشکش کنند.

افریدون گفت: به آنان بگویید من در مجازات کار زشت و پلید شما که از پستی و شومی طبع شما پرده برداشت، از آنرو درنگ کردم که منوچهر به سالهای مردی و مردانگی برسد و از سوی من و نیز از سوی خود به خونخواهی پدر برخیزد، زیرا خود راضی نبودم که پیرانه سر با دو پاره تنم بجنگم، و هم اینک منوچهر برای مجازات شما ماموریت یافته است که به حکم طبیعت واجب و در شریعت پذیرفته، و وی بر اجرای آن به سبب ساختار بنیادینش ناگزیر است. و اما درباره هدایا، پناه بر خدا که از شما بهای سر فرزند خویش بپذیرم و این خود کوتاه سخنی است از بسیار و مُشتی است از خروار.

سپس دستور داد که بر دو سفیر خلعت بپوشانند و به فرستنده هاشان باز گردنند. آنان نیز به سلم و تور از آنچه بود ورفت آگاهی دادند و پیامی که آورده بو.دند رسانیدند و ارزش و صفای افریدون را به صفای طلای ناب در بوته آتش مانند کردند. از منوچهر و زیبایی روی و برومندی و جوانی او یاد کردند که روزگار روی به او دارد و فرمانروایی نیرومند است، و آگاهی دادند که افریدون سخت تشنه آن است که منوچهر را از پی جنگ با آنان و ریختن خونشان و از بیخ و بُن برانداختنشان گُسیل دارد.

سلم و تور با لشکریان آهنگ ایرانشهر و شیربچه «منوچهر»

سلم و تور دستور دادند که آنان را تنها بگذارند. یکی به دیگری گفت: هر چه باید روی دهد روی داد، و رأی درست آن است که با این کار بزرگ چنان که در خور است رویاروی شویم و کار این «شیربچه» را پیش از آنکه سترگ گردد، بسازیم و بر او بتازیم، پیش از آنکه با ما درآویزد. برادر رأی برادر خویش پسندید و آنچه او گفت پذیرفت. پس لشکریان را گرد آوردند و به سلاح آراستند و هر آنچه بایسته بود فراهم آوردند و با لشکریان انبوه خویش آهنگ ایرانشهر کردند.

منوچهر به جنگ سلم و تور

اخبار سلم و تور به پدرشان افریدون رسید. پس بخندید و گفت: به آن دو بدنهاد بنگرید، چگونه در نابودی خود می کوشند، چونان صیدی که به سوی دام شتابد و پروانه یی که خود را به آتش زند. و به منوچهر فرمان داد که بیرون آید، لشکریان را یه یاری او بسیج کرد و فرماندهان را در کنار او مستقر ساخت و مقرّر داشت تا همه آنچه بایسته است، از مال و نیرو و نیز پیل ها، در اختیار منوچهر باشد. درفش کاویان را در برابرش از پیش می‌بردند و او را با دعای پیروزی و نفرین بر سلم و تور بدرقه کردند.

منوچهر سر تور ببُرید سوی فریدون فرستاد

منوچهر در میان لشکریان خود پیش می‌رفت و دو عموی او، سلم و تور، در میان قوای خود می‌آمدند تا دو گروه یکدیگر را دیدند و روز جنگ را تعیین کردند. بامداد روزی که قرار جنگ نهاده بودند، بدر آمدند و جنگ را با رده ساختن صفهای جنگ آوران و ترتیب میمنه و میسره و قلب لشکریان به آیین آوردند و با پرتاب تیرها نبرد آغاز کردند. پس با نیزه به ستیز پرداختند و آنگاه با شمشیر به روی هم آختند و سپس با گُرز مُصاف دادند و چنان یکدیگر را کوفتند و کُشتند که خونها چون رودها روان گشت و کُشتگان به شمار نمی آمدند. نزدیک بود که شکست در لشکر دو برادر افتد که شب میان آنان پرده افکند.

دو برادر به لشکرگاه خویش بازگشتند، هر دو افسوس کنان و شکسته بالان. منوچهر نیز به لشکرگاه خویش، خوش و خرّم، بازگشت. برادران دانستند که تاب مقاومت با منوچهر را ندارند. بر آن شدند که در شب آینده شبیخون زنند و آماده آن شوند. روز بعد، از پی جنگ بیرون نیآمدند. کارگاهان آنچه که آن دو اندیشیده بودند به منوچه خبر دادند.

منوچهر لشکریان به قارن (کارن)، پسر کاوه آهنگر، سپُرد و به او فرمان داد که آماده کارزار باشد و بیدار بماند و خود با چند تن از غلامان برگزیده خویش در یکی از کمینگاه ها پنهان گشت. چون پاسی از شب گذشت، تور با همه لشکریان خود به سوی لشکریان منوچهر تاخت. ناگهان قارن را ایستاده در میان لشکریان و درفش کاویان در برابر افراشته، آماده جنگ یافت. تور با یاران خود به قارن حمله آورد و قارن نیز با خاصان خود پیش تاخت. بر یکدیگر درآویختند و شمشیر زدند. پس منوچهر با همراهان خویش از کمینگاه بدر آمد و از پشت شمشیر در لشکریان تور افکند و قارن و همراهان از پیش روی با آنان می جنگیدند، تا بسیاری از آنان کُشته شدند و تور هزیمت یافت. ولی خورشید سر زده بود. منوچهر او را پی گرفت تا به او رسید، پیش از اینکه تور به لشکرگاه خویش برسد، و چون بر او دست یافت، با نیزه یی کوبنده بر او نواخت و با شمشیری بُرّنده کارش بساخت که بر زمین درافتاد، از هوش رفته. منوچهر پیاده شد، سرش ببُرید و به لشکرگاه آورد، پیروز و شُکرگزار به درگاه خداوند. افریدون را با کبوتر نامه بر خبر داد و سر تور را به نزد او فرستاد و گفت: این یکی از دو سر است و سر دیگر به زودی از پی آن خواهد رسید.

این رویداد از یک سوی فریدون را دلخوش کرد و از سوی دیگر بدحال. چشمانش غرقه در اشک و دو دستش لرزان شدند. مهر پدری بر فرزند او را بجنبانید، ولی آن درد را در درون پنهان داشت و گفت: دنیایی که مرا نیازمند کرده که قسمتی از من قسمت دیگرم را بکُشد برای من خوشآیند نیست. گویی سومین سر نیز در راه است و چه بد روزگاری است آن را، که سر بُریده فرزندان خویش را می نگرد که در پیش رویش نهاده اند. تفو بر این دنیای دون(پست)! که با همه صفایش تیره و کدر است و شبها و روزهاش حیله گر. نویسنده کتاب (ثعالبی نیشابوری از نویسنده منبعی که در دستش بوده) گوید: حال افریدون در این وقت چنان بود که تازیان (اعراب) در مثلهای خویش گویند: دلم خوش کردم و بینی ام ببریدم. و چنان که شاعر گوید:

با انتقام از حمل بن بدر، دل آرامش یافت / و شمشیرم از حذیفه انتقام گرفت و مرا آرام کرد

اگر آتش درون را با آنان فرو نشانده ام / کاری نکرده‌ام جُز اینکه سر انگشتان خود را بریده ام.

منوچهر در پی هزیمت سلم

و چون بر سر تور آمد آنچه آمد، سلم درمانده گشت و گریست و غم و هراس بر دلش چیره گشت. پیامی به منوچهر فرستاد و گفت: غم برادرم که عموی تو بود، مرا از جنگ باز داشت. اگر بپسندی که آب از گلویم پایین رود و اندکی مهلت دهی تا سنگینی این مُصیبت تخفیف پذیرد، چنان کن.

منوچهر در پذیرفتن درخواست سلم، بزرگواری کرد و گفت: چنین باشد. سلم بر آن شد تا آنجا که در توان دارد به مقابله برخیزد. آنگاه آهنگ دژی کرد که او و تور را بود، در «جزیره دریای لان»(41)، که خواربار و ذخایر بسیار داشت، و دستور داد که کشتی ها و کرجی ها آماده کنند.

خبر عزیمت سلم به قارن رسید. پس به منوچهر گفت: او چنین و چنان اندیشیده و اگر به این دژ پناه آورد، کارش به درازا خواهد کشید و محاصره او بر ما گران خواهد شد و بر او دست نخواهیم یافت و صلاح در این است که بر او پیشی جوییم و دژ را فرو گیریم و راه را بر او ببندیم. منوچهر گفت: چنان کن، اگر بتوانی. قارن همراه با سیصد سوار گزیده به سوی رُود و دریا رفت و همگی بر یکی کشتی از کشتی های سلم سوار شدند تا به دروازه دژ رسیدند و دژبان را پیش خواند و انگشتری تور را به او نشان داد. درِ دژ را برای قارن گشودند و او و همراهان به دژ درآمدند و بر آن دست یافتند. وی همه آنان را که آنجا بودند، از یاران سلم و تور، بیرون راند و دژ را به معتمدان خویش سپرد که آنجا گنجهای بیشمار بود، و با همراهان به همان کشتی نشست تا به رودخانه رسید. همه کشتیها و کرجیها (قایقهای بزرگ بادبانی) را به آتش کشید و به سوی منوچهر آمد و او را از آنچه کرده بود آگاه ساخت

پیوستن «کاکویه»، اهریمنی از تبار ضُحاک (آژی دهاک)، به سلم

منوچهر او را ستود و سپاس گفت و پاداش نیک داد و به او گفت: بدان که «کاکویه»، اهریمنی از تبار ضُحاک (آژی دهاک)، به سلم پیوسته است تا او را در برابر ما یاری دهد و سلم به سبب او نیرو یافته است و کاکویه را به مصاحبت گرفته. برای من از نیروی کاکویه و سرسختی و شجاعتش وصف کرده اند، به آن حدّ که شوقی در من پدید آمده تا با او به مبارزه برخیزم.

قارن گفت: فرخنده باد بر تو، این پیروزی و نیک آمد و پیوستگی نیکبختی ها، چون پیوستگی دانه‌های گوهر در گردن بندها. آنگاه منوچهر به سلم پیام فرستاد و گفت: تو را از هرگونه آسایش سهمی افزون بوده است و به کاکویه اهرمن نیز پُشتگرمی یافته ای. پس هنگام جنگ کی خواهد بود؟ سلم گفت: فلان روز قرار ما خواهد بود.

(ادامه دارد)

پیروزی منوچهر بر کاکویه و سلم

هر دو گروه بامداد همان روز سوار شدند و صف لشکریان را آماده ساختند. کاکویه چون پیلی مست پیش آمد و به کنار سلم رسید. دو لشکر به هم درآویختند و به کُشتاری بزرگ دست زدند و جنگی سخت درگرفت و آتش آن بالا گرفت. کاکویه، منوچهر را به مبارزه خواند و او نیز چنین می خواست. رویاروی شدند و جنگ درافکندند و شمشیر آختند. منوچهر به کمرگاه کاکویه دست برد و به نیرو او را به سوی خود کشید و بر زمین زد و به یاران خویش فرمان داد سرش ببرند و چنین کردند.

سلم چون این بدید، به سوی لشکریانش گریخت و منوچهر در پی او شد و بر او فریاد زد و گفت: ای پادشاه، این فرار از چیست؟ تو آمده‌ای تا تاجی را که به خاطر آن ایرج را کُشته ای بر سرت گذارم. دمی به سوی من آ، تا تاج را به تو تسلیم کنم. در این حال اسب سلم به سر درآمد و سلم را بیفکند. منوچهر به چنگش آورد و با شمشیر جنانش زد که شمشیر به کمرگاهش رسید و جانش بگرفت و منوچهر به دیت خویش سر سلم را از تن جدا کرد.

لشکریان سلم سلاح بر زمین انداختند و از منوچهر زینهار (امان) خواستند و بر او نیایش آوردند و زاری کردند. منوچهر به آنان امان داد و از ایشان درگذشت و آنان را در میان فرماندهان خود بخش کرد. سر سلم را به نزد پدربزرگش، فریدون، فرستاد و آنچه رفته بود به وی نگاشت. قارن، پسر کاوه آهنگر را به دژ دریایی، که اموال سلم و تور و گنجینه های آنان آنجا بود، گُسیل داشت و دستور داد همه آن ذخایر را به درگاه او بیآورد. چنان شد و منوچهر آن همه را به بازیافته‌های جنگ افزود و همه را میان لشکریان بخش کرد تا همگی توانگر شدند و آنچه در خور او و فریدون بود، از کالاهای گرانبها و نخبه گنجینه ها جدا ساخت. آنگاه فرمان داد که همگان با این پیروزی و رستگاری بزرگ به سوی فریدون راهی شوند.

چشمان فریدون به دیدار منوچهر روشن گشت و در بزرگداشت او کوشید و او را مرتبتی بلند داد و بر فرماندهان خلعت بپوشانید، چنان که شایسته بود، و آنان را به حکومت ولایات منصوب داشت و بر بهره های آنان با بخششهای خویش افزود. چون فریدون، چنانکه گفته اند، پانصد سال را سپری کرد، خدایش فرا خواند. پس اجابت گفت. و روزگار او و پس از او روزگار منوچهر، چنانکه شاعر گفت گذشت.

روز و شب در پی هم نیآیند / و ستارگان در افلاک راه نپویند / جُز که مُلک و نعمت پادشاهی را / که دورانش بسر آمده، به شاهی دیگر دهند / اما مُلکت صاحب عرش پیوسته و بی زوال است / نه پایان می‌گیرد و نه انباز می پذیرد.(42)

سخنان منوچهر شاه بهنگام تاجگذاری

چون منوچهر به جای افریدون نشست و تاج بر سر نهاد، به خاصان و همگان بار داد که به حضورش برسیدند و حقّ خدمت به جای آوردند. هر کس به جای خود نشست و چشم و دلشان در زیبایی و کمال و شکوه و عظمت منوچهر خیره گشت. آنگاه منوچهر در برابر آنان به شایستگی سخن راند که از شاهان گذشته شبیه آن دیده نشده بود، و نیز گفته شده است که منوچهر این خطابه را پس از آنکه سالیانی بر او گذشته، خوانده است.

منوچهر حمد و سپاس خدای بجای آورد و دنیا را نکوهید، و آن را به سایه ابرهای روز گرم و رؤیای خواب رفتگان مانند کرد. آنگاه آنان را به شنیدن و بکاربستن سخنان پادشاهشان تشویق کرد و اینکه کار برای گذران زندگی و کار برای رستگاری در روز رستاخیز را با هم انجام دهند. آنگاه بر عهده گرفت که بر راه فریدون گام بردارد و. بر سیرت او کار کند و چنان که فریدون بر مردم نیک اندیش بودئ، نیک اندیش باشد. و آنگاه سخن به تفصیل براند و از جمله گفت: آفریدگان از آن آفریدگارند و آنکه به نعمت رسیده باشد شُکرگزارد و در برابر خداوند توانا سر تسلیم فرود آرد و آنچه شدنی است ناگزیر صورت می‌بندد و اینکه، او نه ضعیف تر از مخلوقات است و نه نیرومندتر از خالق. همانا اندیشه روشنایی است و غفلت تاریکی. نادانی، مایه گُمراهی است. پیش از ما، آنان که ریشه‌های قوم بودند درگذشتند. و ما که مانده‌ایم شاخه خای آنانیم. پس از رفتن ریشه، برای شاخه ها چه جای ماندن است.

و منوچهر از جمله گفت: شاه را بر مردم کشورش حقّی است و آنان را نیز بر او حقّی. حقّ پادشاه بر مردمش آن است که از او پیروی کنند و از پند گفتن به او دریغ نورزند، دوستانش را دوست بدارند و دشمنانش را دشمن گیرند. و حقّ مردم بر شاهان این است که آنان را نگاهداری و پاسداری کند و درباره آنان نیک اندیش باشد و آنچه از توان آنان بیرون است بر آنان روا مدارد و اگر آفات آسمانی و زمینی پدید آید که موجب کاهش غلات و درآمد آنان گردد، از خراج به میزان همان کاستی بگذرد و زیانهای آنان را جبران کند، چندان که بتوانند آبادانی از سر گیرند.

و از جمله درباره لشکریان سخن گفت که لشکریان برای پادشاه در حکم «بالها برای پرنده اند» و شاه برای مردم چون «سر برای تن»، بل «روان برای پیکر» است. از جمله گفت که شاه را سه گونه منش باید: راستی، گُشاده دستی و نرم خویی، که او بر همگان مسلط است و دست او گُشاده. عفوش، مُلکش را پایدار دارد.

و در کتاب طبری آمده است که منوچهر به عدل و نیک گویی ستوده بود و او اول کس بود که دستور کندن خندق داد و خرگاه آراست و ساز جنگ را فراهم آورد و بر هر دهستانی دهخدایی گماشت و ده نشینان را به کار زراعت واداشت و خواست که لباس رنجبری پوشند و به دنبال گاو و گاوداری باشند.

سام پور نریمان، چشم بینای منوچهر

چون منوچهر به پادشاهی رسید، سام پور نریمان برترین و بلند پایه ترین کس به درگاهش و سر فرماندهانش و چشم بینای او در همه کشورش بود.(43) سام را «سام یل» می نامیدند که در یسواری و شجاعت بی همتا و در بزرگی و سیاست نام آور بود و سیستان و بلوچستان و اطراف هند در اختیار او بود و به زبان پهلوی «جهان پهلوانش» می گفتند. مدتی بود که در درگاه پادشاه درنگ کرده بود تا حقّ خدمت را بجای آورد. آنگاه به سوی سرزمین و زادگاهش بازگشت. هرگاه به حضور او نیاز می بود، او را به پیشگاه شاه می خواندند.

داستان «زال زر» ، پسر سام پورنریمان

سام همواره از خداوند می‌خواست که پسری نصیب او فرماید و بر این آرزو، نذر و نیازهای بسیار کرده بود و چون سال عمرش افزون گشت، صاحب فرزندی شد که موی سر و ابروان و مژگانش سفید بود. او را ناخوش آمد و روی از او درهم کشید و دستور داد که آن نوزاد را بر یکی از کوه‌های بلند بیفمنند تا خداوند هر چه خواهد با او بکند.

پرورش زال دستان پیش سیمرغ

سیمرغ(44) آن نوزاد را دید، او را برداشت و به کنام (آشیانه) خود برد و او را با جوجه‌های خود پرورد تا هفت ساله شد. آنگاه سام در خواب دید که کسی او را به زنده بودنش آگاهی داد و به جای زندگی‌اش راه نمود. پس در پی او شد تا به او رسید و سیمرغ نیز دانست که او پدر این نورس است، پس فرزند را به پدر باز گردانید و از پر خویش به ارمغان و یادبود به او داد که چون مشکلی به او رسد، آن پر را آتش زند تا سیمرغ به یاری او بشتابد.

مؤلف کتاب (ثعالبی نیشابوری) گوید: من درستی این داستان را بر گردن نمی گیرم، هر چند زبانرد همگان باشد در هر جا و هر زمان و بر زبان هر کس در آید که با آن شاهان را سرگرم کنند یا آنان که هنگام بی خوابی ها به قصه پردازان گوش فرا میدهند از آن لذت برند. در این عهد باستان سخنان شگرف بسیار بود: کسی که هزار سال عمر کرد، یا فرمانبرداری جنیان و شیاطین از پادشاهان، یا تیراندازی که از طبرستان تیری رها کرد و در طخارستان فرود آمد و بجز این‌ها که اگر بگویم، به درازا خواهد کشید. برای ما این‌گونه سخنان، به جز معجزات پیامبران که سلام بر آنان باد، سخنانی شیرین و سرگرم کننده است.

آنگاه سام نام فرزند خود را که از سیمرغ باز یافته بود، دستان گذارد(45) و عنوان «زال زر» یافت، یعنی «پیر بزرگ»، که لهجه مردم سیستان و زابلستان چنین است. سام، پسرش زال را به خانه آورد و در مدتی کوتاه سخن گفتن آموخت و نشانه‌های تیزهوشی و نجابت در او پیدا بود. این خبر به شاه منوچهر رسید. دستور داد تا به سام بنویسند که همراه با فرزندش، زال، به حضور بیآید. سام به درگاه منوچهر روی آورد و زال را به همراه برد. منوچهر آمدنش را گرامی داشت. به دیدنش سر برافراشت و به گرمی او را پذیرفت. زال را پیش خواند و در اتو نگریست که کودکی زیبا و خوش قامت و شیرین حرکات و نیکو شمایل و دلپذیر بود. نقضی نداشت مگر سپیدی موی. و چنین می‌نمود که این سپیدی موی با او بهتر سازگار بود تا سیاهی موی.

منوچهر شاه از زال در شگفت شد و به او دعا کرد و به منجمان دستور داد در ستاره اش بنگرند و طالعش را ببینند. چنان کردند و چنین حکم کردند که نیک بختی او کامل است و بزرگواری او شایان، و او با همه توان در یاری دادن به شاه و پاسداری از کشور سرافراز خواهد بود.

منوچهر از او دلخوش گردید و به او گروید و مهرش به دل گرفت. چون سام اجازه بازگشت خواست، او و زال را خلعت بپوشانید و بخششهای بسیار بر هر دو کرد و هر دو راهی سیستان گشتند. سپس زال چون ماه تمام گشت و چون شیربچه یی نیرو گرفت و آیین سواری و دیگر اسباب سروری و فرماندهی آموخت، چنان که مایه روشنی سام گشت و دل او را از شادی سرشار می ساخت.

سام جهان پهلوان سوی هند ؛ زال جانشین پدرش در سیستان و زابلستان

چون زال به سال برومندی و مردی رسید، سام چنین اندیشید که خوب است به سوی هند برود تا هم آنجا را زیر نظر گیرد و هم با پاره یی سرکشان جنگ افکند.(46) سام پسر نریمان، پسرش زال را در سیستان و زابلستان جایگزین خویش ساخت و خواسته‌ها و حکمرانی را به اختیار او گذارد و همراه با لشکریان، رهسپار مقصد خویش گشت. زال پدرش را همراه با یاران نزدیک خود بدرقه کرد و چون او را به مقصد رسانید، به سوی مرکز سیستان که پایگاه قدرت او بود بازگشت و روزهای خود را میان شکار که کار ورزیی سختگیرانه بود و همنشینی با دانایان و بخردان از پی بهره گرفتن بخش کرد.

زال پیش مهراب، شاه کابل

پس زال بر آن شد که همراه با نزدیکان و حواشی خویش از پی دیدار و تماشا، به اطراف کشور سفر کند. یکی از فرماندهان را جایگزین خود در سیستان کرد و در بهترین وضع و با کاملترین وسایل، از شهر خارج شد و راه را به شکار و به استراحت در گردشگاه ها پیمود و دیه ها و شهرک ها را درنوردید و از آرامش بهره مند بود و اوقات را بی شتابزدگی می‌گذراند تا گذارش به غزنه افتاد و تا کابل پیش رانمد. شاه کتابل، مهراب، به پیشباز زال شتافت و هدیه ها و تحفه ها بسیار پیشکش کرد و نیکیها و خدمتگزاری های شایسته نمود و در حرمت گذاردن به زال کوتاهی روا نداشت. زال نیز او را محترم داشت و نزدیک ساخت و با هم نان و نمک خوردن نشستند و به شکار رفتند. آنگاه خلعتی بدو (زال) هدیه داد و او را به مرکزش باز گردانید.

داستان زال و رودابه، دختر مهراب کابلی که زیباترین داستان عاشقان است

چون مهراب با زال وداع گفت، و از او جدا شد، زال به همراهان خود گفت: چه خوبی‌ها که در مهراب گرد آمده است. در سوارکاری چه توانا است و در ادب چه تمام! یکی از آنان گفت که مهراب را دختری است «رودابه»(47) نام، که می‌گویند زیباترین زنان زمانه است و از جمال و کمال از همه تمامتر و در خرد و ادب از همه افزونتر.

این توصیف در دل زال کارگر افتاد و مهر و اشتیاق او در دلش پیدا شد، چنان که همگان بهشت را نادیده خواهانند. حالت زال به حالت کسی می مانست که بشاربن برد کور(48) در شعر خود گفته است: ای یاران، گوش من بر یکی از تبتار حی(49) عاشق گشته است / که گاه گوش پیش از چشم عاشق می شود.

آنگاه زال از خرگاه خویش بیرون آمد و به بازدید اطراف کشور خود پرداخت ولی قلبش در کابل در گرو عشق رودابه مانده بود که هیچ ساعت و لحظه یی از آن فارغ نبود، چه رسد به ماهها و روزها و حال زال شبیه به حال قیس مجنون بود که خود گفت:

عشق او در رسید پیش از آن که بدانم که عشق چیست / که عشقش به خانه خالی قلبم درآمد و در آن خوش بنشست.

و چون زال بار دیگر در بازگشت به کابل آمد، حالش چنان بود که این گوینده گوید: به دیدارت به خود نیآمدم، ولی عاشق / به هر سوی که قلبش کشد پایش کشیده می شود.

زال در برابر کابل خیمه و خرگاه بپا داشت، جایی که بوستان ها و چمن زارها و درختان و نهرها و نزهتگاه و شکارگاه جمع آمده بو.دند. مهراب، چنان که خوی او بود، به دیدار و خدمت و مهربانی کردن پرداخت و زال نیز در گرامیداشت و نزدیکی به او کوشید و این همه برای مهری بود که زال بر آنکه مهراب در پس پرده داشت، بسته بود.

روزی چنین روی داد که مهراب از لشکرگاه زال باز گشت و به نزد زنان حرم خویش رفت و با همسر هود «سیندخت»(50) و دخترش رودابه به گفت وگو نشست. سیندخت پرسید: امروز پس از ظهر از دیدار زال دیر آمده ایب؟ مهراب گفت: آری، زیرا گفت وگوی او با من به درازا کشید و برای صرف غذا مرا نگاه داشت. سیندخت پرسید: این زال کیست و وصف حالش چیست؟ مهراب گفت: خدا را که هرگز جوانی ندیدم زیبا‌تر و مردانه تر و سوارکارتر و بخشنده تر و لایقتر و ظریفتر و مهربانتر و پاکیزه تر از او. ولی با همه تازه رویی و جوانی و کم سالی، همه موهایش سپید است.

توصیفی که پدر کرد، چون به گوش رودابه رسید، به بلای عشق او گرفتار آمد، چندان که از عشق زال به او افزون بود. حال هر دو در عشق نادیده به یکدیگر همگون بود و رودابه گمان می‌برد که در قلبش مشعلی از آتش فروزان است. شبها بیدار می‌ماند و شوق دیدار او را مغلوب خویش می ساخت، صبر پیش می گرفت، اما صبری بجا نماند. ناگزیر شد تا راز درون نزد چهار تن از نزدیکترین یاران خود بگشاید. به آنان گفت اگر چاره یی نیندیشید تا زال را ببینم، در آرزو و شوق دیدار او هلاک خواهم شد. بر رودابه نماز بردند و گفتند تن و جان خود را فدای تو می‌کنیم و سخنت را دریافته ایم و فرمان می بریم.

کنیزکان رودابه جامه های درخور به تن کردند و زینت برداشتند و به جایی که لشکرگاه زال بود رفتند و در برابر خیمه او ایستادند که در میان گلستانی بود که گلهای آن به بار بود. به چیدن گُل دست بردند و خود بدان مشغول شدند. زال از خیمه های خود بر آنان نظری انداخت و از آنان جویا شد. به او گفته شد که اینان کنیزکان مهراب اند. پس تیر و کمان خواست و به مرغابی «وخشنسار»(51) تیر انداخت که یک تیرش به خطا نرفت و این در برابر دیدگان دختران بود و غلام بچگان آنان را گرفتند و برای او آوردند.

کنیزکان از یکی از آنان پرسیدند: این تیرانداز که بود که هیچ خطا نکرد؟ وی (غلام بچه) گفت: او شاه نیمروز و زابلستان است، کسی که در جهان همتا ندارد. سپس پرسید: شما کیانید؟ کنیزکان گفتند: ما از آن دُخت مهراب، شاه کابل هستیم که او نیز در این دنیا یگانه است. چون غلام بچه به حضور زال رسید، از او پرسید که کنیزکان چه گفتند؟ او گفته‌های آنان را باز گفت. زال دستور داد چهار دست جامه دیبا و زرنگار از خزانه آوردند و آن‌ها را به همان غلام بچه داد و گفت که این جامه ها را به آن کنیزکان عطا کند و از سوی او از آنان بخواهد که بانوی خود را توصیف کنند. غلام رفت و جامه ها را تسلیم کرد و پیام بگزارد. آنان جامه ها را پذیرفتند و پیام را به گوش قبول شنیدند و به فرستنده کُرنش کردند و گفتند: بانوی ما برتر و زیبا‌تر و باکمال تر از آن است که ما بتوانیم وصف او کنیم. اگر شاه میل دارد او را ببیند، نشانش خواهیم داد. غلام بازگشت و پاسخ به زال رسانید. گفت: بازگرد و به آنان بگو که اگر این دیدار را برای من آسان کنید، آنقدر بر شما بخشایش آورم که از مال بی‌نیاز شوید. گفتند: ما به راستی عهد می‌بندیم و به عهد خود وفا داریم.

آنگاه آن کنیزکان به سوی بانوی خویش باز گشتند و ماجرا را به او گفتند و راهی برای این دیدار جُستند و راهنمایی کردند. حُجره یی برای او در کاخ آماده کردند که روی در صحرا داشت. دستور داد که آن را بیارایند و هر چه لازم باشد فراهم آرند. رودابه یکی از کنیزکان را نزد زال فرستاد و ساعت دیدار مُقرّر کردند و راهی که به حُجره کاخ منتهی می‌شد به او نمودند.

چون شب در رسید، رودابه با هر چهار کنیز خویش به آن حُجره درآمدند و دستور داد درِ حُجره را ببندند و خود به بام حُجره رفت و چشم به راه زال بود. چون همه چشمها به خواب رفته بودند، زال در پناه تاریکی شب پیش آمد و با او یک تن غلام بود، تا به آن جایی که از پیش قرار نهاده بودند رسید. همانجا بایستاد. رودابه از بالا او را می‌دید و گفت: خوش آمد می‌گویم به کسی که زحمت دیدار ما را بر خود هموار کرده و با بزرگواری خویش ما را سرافراز داشته است. چون زال آوای دلفریب رودابه را شنید و رایحه دلنوازش به او رسید، نزدیک بود از فرط شوق و شادی که به آرزوی خود رسیده بیهوش گردد، در پاسخ گفت: خوش آمد بر این آوا، که چنین آوای دلنشینی هرگز نشنیده بودم. و برخی گویند: این کلامم که بر محبتم بیفزود، گوشم را با شنیدن نوای ظریفت بهره دادی، آیا چشمم را نیز به دیدارت روشن خواهی ساخت؟ رودابه دستهای خود را برای گشودن گیسوان به زیر پوشش سر برد که گیسوانش از سیاهی شب سیاه تر و از آه عاشق بلندتر بود. دو گیسو را از بام به پایین رها کرد و گفت: ای شاه، تو ما را بهره مند ساختی از این سعادت. بر این دو گیسو اعتماد کن و با آن دو به بالا بیا. زال در شگفت شد از بلندی گیسوان و از این همه لطف. گفت: حاشا که این دو را برای چنین کاری بکار برم و چنین دستیاره یی نخواست . پس کمند از میان برگشود و بر کُنگره کاخ افکند و آن را چون نردبان بکار گرفت و به بالا برآمد، با شتابی بیش از یک چشم بر هم نهادن، یا یک اشاره دست. از یکدیگر جویای حال شدند و همدیگر را در آغوش کشیدند، مست و مدهوش بیفتادند و کنیزکان گلاب بر آنان پاشیدند تا بهبودی یافتند و او را به درون حُجره بردند که نموداری از بهشت بود.

زال و رودابه در روشنایی شمع یکدیگر را می نگریستند که دیدن را لذت بیش از شنیدن است، و خداوند را ستایش کردند که دوری را به نزدیکی بدل ساخت، و خوابیدند در نهایت عفاف که رقیبی در میان نبود جُز جوانمردی و پاکیزه خویی. زمزمه های عاشقانه و گفت و شنودهای دلپذیر در میان بود، از ناله عاشقان پاکتر و از نیک آمد روزگار بهتر. جام های شراب میان آنان می‌گشت که بر شوق و وجدشان می افزود و هر چه در درون دل از عشق و مَحبت داشتند بیرون می ریخت.

چون روشنایی بامداد سر زد و پیک جدایی از این حال تازه و شوق بی اندازه حلقه بر در زد، زال برخاست. رودابه و کنیزکان با او درآمدند تا همانجا که خود را به بالا کشیده بود و دست بر همان دستگیره برد و خود را به پایین افکند و سوار شد و به خرگاه خویش بازگشت. زال ندیمان و نزدیکان خود را فرا خواند و راز خود با آنان در میان نهاد و با آنان در این کار رأی پرسید که راه درست برای گرفتن اجازه از شاه منوچهر چیست تا با پیوند با رودابه داماد مهراب شاه کابل گردم و چگونه رضایت پدرم سام را بدست آرم تا از خشم او برهم.

حاضران اندکی سکوت کردند. سپس مدتی به شور نشستند و سرانجام چنین رأی دادند که به پدر نامه یی بنویسد و او را از حال خویش با خبر سازد و رأی او را جویا شود و درخواست کند که اجازت شاه را در انجام آرزویش بگیرد.

زال به پدر نامه نوشت و در بیان داستان و درخواستش عباراتی دلنشین بکار برد و نوشت اگر خواست او به هدف اجابت ننشیند، به نابودی اش کمک شده است. نامه را به پایان آورد و آ« را به سواری که اسبی نیز به یدک داشت سپرد و به او دستور داد که به شتاب برود و آن را به سام برساند.

سوار به سرعت باد به سوی لشکرگاه سام در دورترین شهرهای هند رفت پس آگاه شد که سام به شکار رفته است. به دنبالش رفت. سام به قله‌های کوه بلندی بالا رفته بود و چون سوار را از دور بدید که روی به او دارد،پریشان خاطر گشت و کس فرستاد که او را ببیند و به آن جایگاه بلندی که خود بود راهنمایی کند. چنین کرد. سوار پیش آمد و پیاده شد و شرط خدمت بجای آورد. سام به او گفت: پیش از هر چیز، مُژده سلامت زال را برگو. گفت: مُژده می‌دهم به سلامتش و پیشرفت کارش به دلبستگی که او راست به تو، و دلبستگی که تو راست به او. و نامه را به سام داد. نامه را خواند و خندید و گفت: آنکه پرندگانش بپرورند و خاستگاهش کوه‌ها باشد چنین درخواستی از پدر کند. نیک می‌دانم اگر به او اجازه دهم که داماد مهراب شود، ای بسا که از او و آن دُخت کابلی، که از تبار ضُحاک است، به جُز شیطان رجیم مولودی پیدا نخواهد شد.(52)

پس سام سوار شد و آهنگ بوم خویش کرد و شب با آسودگی خاطر به خواب رفت تا در پیرامون آن نیک بیندیشد. چون بامداد شد، منجمان و کاهنان را به حضور خواند و دستور داد که در پایان کار چنین پیوندی نظر کنند. آنان به گوشه یی رفتند و نظر افکندند و اندیشیدند و در جهات مختلف کار نگریستند تا موضوع را دریافتند و از زیر و بالای آن آگاه شدند. برخاستند و نزد سام رفتند و او را از آنچه دریافته بودند آگاه ساختند که همه نیک بختی ها و سعادت ها در این پیوند به هم پیوسته خواهد شد، هم آغازش و هم انجامش نیک خواهد بود، و مُژده دادند که زال از دُخت مهراب پسری در نصیب دارد که بی همال است و در قدرت و شجاعت و ریاست و چیره شدن بر دشمنان و پیروزی درخشان در جنگها و یاری دادن به شاهان و بلند آوازه شدن در جهان و جاویدان شدن نام، یگانه است.

سام شاد گشت . آن را بشارتی دانست و به آن منجمان و کاهنان خلعت پوشانید و صلت عطا کرد و به نامه زال پاسخ داد و نوشت که ای فرزندم، هر چند که راه درست نرفتی و در درخواستی که کرده‌ای حُسن طلب بکار نبُرده ای(53)، ولی من به گوش جان پذیرفتم و آنچه را که شادمانی تو در آن است دنبال می‌کنم و با آنچه میل و رضای تو در آن است همراهی می‌کنم و هم‌اکنون آهنگ پیشگاه شاه منوچهر کرده‌ام و این راه دشوار را می پیمایم تا خواستت حاصل آید و به مُراد خویش برسی، و با این جمله نوشته خود را پایان بخشید و آن را به آورنده نامه زال داد و بر او بخشش آورد و دستور داد که نامه را به پسرش زال برساند. آنگاه جایگزینی برای فرماندهی لشکریانش گمارد و با نزدیکان آهنگ سفر کرد و منزل به منزل گذر کرد به راه کرمان تا پیشگاه شاه منوچهر که در طبرستان بود.

نامه سام به پسرش زال رسید. بخواند، شادی ها کرد و به نذرهایی که کرده بود وفا کرد. میان او و رودابه زنی واسط بود که گاه گاه نزد سیندخت، مادر رودابه، نیز می آمد.(54) این زن پیام زال را نزد رودابه آورد که مُژده و پیش آمد نیکو را به رودابه برساند و زال انگشتری خویش را به نشانه یادبود به او داد که به رودابه بدهد و انگشتری او را نیز بستاند و برای زال بیاورد که به یادگار نگاه دارد.

زن به نزد رودابه آمد و مُژده آورد و انگشتری رودابه را گرفت. در بازگشت سیندخُت به او بدگمان شد. گفت: ای بدکاره، تو نزد ما نمی آمدی، جُز به ماه و سالی، و اینک تو را می‌بینم که پیوسته به نزد دخترم می آیی و با هم خلوت می کنید. راست بگو که میان شما چه می رود؟ گفت: گردن بندی برای او آورده بودم که از من خرید. سیندُخت گفت: بهایش را نشانم ده. آن زن گفت: وعده کرده است که فردا بپردازد. سیندخت دانست که او دروغزن است. مویش گرفت و وی را بکوفت و او را بجُست و انگشتری دختر خود را نزد او یافت. بی تابی وی را فرا گرفت و آرامش درون از دست داد و دستور داد که درها را ببندند و به رودابه گفت: دخترکم، غیر از اینکه از خود نموده‌ای از تو پشم داشتم. رودابه به آه از درون برآورد و سز به زیر افکند و پاسخ مادر نداد مگر با اشکهایی که چون قطره های ژاله بر برگ گُل می دوید. سیندخت به دخترش رودابه گفت: با من راستگوی باش و این ننگ از خویش بزدای. رودابه گفت: ای کاش مرا نمی زادی و ای کاش چون بزادی، مُرده بودم و ای کاش اگر نمُرده بودم، از فرزند سام چیزی نشنیده و او را ندیده بودم. و داستان خود را با زال گفت و هر چه میان او و زال گذشت به راستی در میان نهاد و او را آگاه ساخت که آن زن آمده بود تا مُژده عزیمت سام را برای گرفتن اجازه از شاه برای این ازدواج بیاورد. پس گفت: دخترکم، اگر کار چنان باشد که گفته ای، من به آن دل خوش می‌کنم و از آن شادم. ولی کجا شاه به این ازدواج رضایت خواهد داد؟ تو خود را به آن مطمئن ساخته ای، حالی که من نشانه یی نمی‌بینم که به مُرادت برسی.

سیندُخت آن زن را رها کرد و خود افسرده و غمزده به گوشه نشست. چیزی نگذشت که مهراب بر او درآمد. به او گفت: تو را چه رسیده و چه چیزی حالت دگرگون ساخته؟ سیندُخت گفت: من بر بام برآمده بودم، بخششهای خداوندی که به ما عنایت شده از خانه‌ها و کاخ و حشم و خدمتگزاران و چهارپایان و دیگر نعمتها را نگریستم و از خاطرم گذشت که روزی از این همه نعمتها جدا خواهیم شد و از آن غمزده گشتم. مهراب گفت: تو از پیش حال دنیا می دانستی و خوی بد جهان می شناختی. باید چیزی غیر از آنچه گفتی سبب آشفتگی تو گشته باشد. خبر از من پوشیده مدار و راستی به من آر که من پشتیبان تو هستم. سیندُخت پیش خود گفت: این کاری است که پنهان نماند و رازی پوشیده از مهراب نباید باشد و بهتر آن است آنچه پیش آمد نزد او بگشایم و در یافتن راه چاره او را شرکت دهم و از سنگینی این بار گران با انباز کردن او بکاهم. برخاست و گریه کرد و به او کُرنش کرد و گفت: بدان که فرزند سام دختر ما را فریفته و او را برای خویش کرده است و هر دو به یکدیگر دل بسته اند. مهراب قیامت به پا کرد و لرزه بر اندامش افتاد و برجست و شمشیر کشید و آهنگ رودابه کرد تا خونش بریزد. سیندُخت او را در آغوش گرفت و به خدایش قسم داد و گفت: یک بار گوش به من فرا دار، بعد هر چه خواهی بکُن. مهراب گفت: مرا بگذار تا خویشتن و تور را، از این دختر که خون ما زیر پا کند و در دریدن پرده شرف ما بکوشد، آسوده سازم. سیندُخت گفت: مُژده بده که سام از این حال آگاه است و از آن خشنود و در پی همین کار، آهنگ پیشگاه شاه منوچهر کرده و او به زودی نزد ما خواهد آمد تا این پیوند را به آیین آورد. مهراب گفت: اگر کار چنین باشد که می گویی، پس این در خور سپاس و شادمانی است. ولی من به آنچه گفته ای اعتماد ندارم و هراسانم که از خشم شاه بر ما آن رسد که موجب هلاک ما گردد. مهراب به جای خود بازگشت(55) و بر خویشتن هموار می‌کرد که راضی به خواست خداوند باشد و بر او توکُل کند و کار خود به خداوند واگذارد.

از آنچه روی داده بود خبر نشر یافت تا آنجا که پیش از رسیدن سام، خبر به منوچهر شاه رسید و چون از آمدن سام خبر یافت، به نزدیکان خود گفت: باشد که آمدن او برای کسب اجازت است در پیوند زال و مهراب، از تبار ضُحاک (آژی دهاک)، و من برقراری چنین پیوندی را پذیرا نیستم که همراه او درباره آینده آن و ناپسند بودن نتایج آن نگرانم و از آن بیم دارم که مولودی پدید آید که نشان از عرق صُحاک داشته باشد، آنوقت آتش فتنه یی برخواهد خاست که یکصدهزار شمشیر باید تا آن را فرو نشاند. گفتند: رأی شاه برتر است و به راه راست رهبر.

چون شاه منوچهر آگاه شد که سام به گرگان رسیده است، فرزند خود «نوذر» را به پیشباز او فرستاد و سران لشکری را همراه او کرد و به او گفت: سلام مرا به او برسان و وصف اشتیاق مرا به دیدار فرخنده او باز نمای، که برای من همسنگ دیدار فریدون است و برگوی که آمدنش را ساعت شماری می کنم.

نوذر همراه با سران فرماندهان حرکت کردند و راه سپردند تا میان گرگان و طبرستان با او دیدار کردند. فرماندهان به گرامیداشت سام پیاده شدند و سام به احترام نوذر پیاده گشت. روی هم بوسیدند و از یکدیگر جویا شدند و نوذر سلام شاه را رسانید و پیام او بگزارد. سام به احترام نام شاه، دیگر بار از اسب پیاده گشت و به سوی طبرستان سُجده برد. آنگاه سوار شدند و چون به منزلگاهی رسیدند، سام آنان را به خرگاه خویش فرود آورد و خوش آمد گفت و پذیرایی کرد و به هم صحبتی نشستند و با دادن سوغاتهای هندی به آنان مُحبت کرد.

چون بامداد رسید، راهی شدند تا به پیشگاه شاه برسند و چون به درگاه رسیدند، به سام اجازه ورود داده شد. سام به پیشگاه شاه رسید و زمین بوسید و شاه به دیدار سام سر برداشت و او را به نزد خود بر تخت بنشاند و به او خوش آمد گفت و از حالاتش جویا شد. سام گزارش سفرها و کارهایی که با دشمنان خود کرده بود به شاه منوچهر داد، چندان که چشمان شاه روشن شد و دلش شاد گشت. شاه غذا خواست و با هم دست به غذا و نوشیدنی بردند و با او هم سخنی می کرد. آنگاه او را برای فردای آن روز به مهمانی خواند و فرماندهان و بزرگان را نیز به این مهمانی فرا خواند. آمدند و خوردند و نوشیدند و شادمانی ها کردند.

سام جهان پهلوان چهل روز در پیشگاه شاه بماند. روز و شب با شاه بود، اما درباره آنچه سبب آمدنش بود لب نگشود. به او خبر رسیده بود که نزدیک آمدنش، شاه درباره داستان زال و مهراب چه گفته بود. از این رو در بازکردن سخن گستاخی نکرد و از افشای آن لب فرو بست. آنگاه اجازت خواست تا باز گردد. اجازت یافت و شاه او را خلعت پوشانید. سپس سام برای وداع کردن، بر شاه درآمد. شاه منوچهر به او گفت: سزاوار است که بر مهراب کابلی و خاندانش و یارانش و همه وابستگانش شمشیر بکشی و ریشه آنان را از پای درآری و خانه هاشان خراب کنی و آثارشان از میان برداری و مالشان در ضبط آری که از تبار ضُحاک اند و از بدنهادی و شرارتشان ایمن و مطمئن نتوان بود که از ناحیه آنان حرکتی ناپسند سر نزند و اگر سر بزند، چاره آن دشوار باشد. پس سام گفت: به گوشم و شاه را فرمان نیوش. و دیگر سخنی نیفزود و به سوی شهرهای خود روی آورد.

زال با کسانش به پیشباز پدرش، سام، آمد و پیش از رسیدن به او، از آنچه درباره مهراب پیش آمده بود و از فرمانی که صادر شده بود خبر یافت. فراخنای زمین بر او تنگ آمد و روشنایی جهان بر او تاریک گشت. این خبر به مهراب کابلی نیز رسید. دلش از جا کنده شد و خردش سُستی گرفت و دست از جان بشُست و به زنش سیندُخت گفت: من تو را از پایان شوم این کاری که آغاز کرده بودی آگاه ساخته بودم. و این روز و حال را از پس پرده یی نازک می دیدم. اگر در کُشتن رودابه رأی مرا دیگر نکرده بودی، شاه از من خشنود می گشت. ولی اکنون ضروز است که آماده شوی با این دختر فرار کنی و به کوهستانهای بلند پناه بری. سیندُخت گفت: اگر تواناییم بخشی تا اندیشه‌ام را بکار بندم، به جان خود سوگند که با خواست خداوند و یاری او، این مشکل بزرگ را از پیش پای تو برمی دارم. آنگاه تو کاری را که دفع این بلیت کرده خواهی ستود. مهراب گفت: خواسته‌ها و گنجینه های من در نزد تو است و در اختیار تو. هر دستوری که خواهی بده و هر چه خواهی بکُن. سیندُخت بر او کُرنش کرد و آماده رفتن به سوی سام گشت و هر چه در خور بود، از خواسته‌ها و اندوخته های گرانبها، گرد آورد و آماده کرد و با کنیزکان و خدمتکاران رخت سفر به پیشگاه سام بست.

پیش از آنکه سیندُخت برسد، زال به دیدار پدر رسیده بود و شرط خدمت بجای آورده. سام به سوی او آمد و سر و چشمش ببوسید و در حضور خود بنشاند و از صورت زیبا و سیرت والای او در شگفت شد و به او گفت: ای فرزندم، از حالت بگو. زال گفت: حال آن کس چگونه باشد که اراده کرده‌ای که عزیزانش را سر ببری و خانه آنان خراب کنی و چون فرمان تو را برده و به جانشینی تو با شایستگی خدمت کرده، پاداش او را چنین دهی که میان او و مردم، چشمش و نهانخانه دلش فاصله افکنی و او را به چنان سرنوشتی دچار سازی که مرگ را از زندگی شیرین‌تر داند.

سام سر بر زانوی خود گذارد و مدتی به سکوت گذرانید و به اندیشه پرداخت. آنگاه سر بلند کرد و گفت: ای فرزندم، خداوند کار سازی کند و دردت را چاره سازد و تو را به آرزویت برساند و من نیز همه کوشش خود را بکار خواهم گرفت تا دل شاه منوچهر را نرم کنم و کینه از دلش بسترم و بر سر مهرش آرم تا نگرانیت برخیزد و آرامش خاطر یابی.

زال به پدر کُرنش کرد و غم از دلش بزدود و اشک شادی از دیدگانش سرازیر شد و به چادر خویش بازگشت و نامه به مهراب نگاشت و از روشنایی بارقه امیدی که پیدا شده بود و نسیم شادی بخش و گره گشایی که بر او وزیده بود مُژده داد و نظر داد که به آرامش و خوشی بگذراند تا خداوند رستگاری را کامل گرداند. آنگاه زال به خدمت پدر پیوست و سخن به شرح گفت. رأی سام دگرگونه گشت تا آنجا که مُصمم شد زال را به درگاه شاه منوچهر گُسیل دارد. و نامه یی در کار او بنویسد و مهر شاه را در بخشش مهراب و خاندانش بخواهد.

پس زال خوشحال و شادمان برخاست و ساز سفر فراهم کرد و نامه پدر که در آن درخواست بخشش مهراب و خاندانش به تأکید شده بود در دست، شتابان، چون مُرغی که به پرواز آید، راه سفر پیش گرفت. چون بار سفر بست و راهی شد، سیندُخت به خرگاه سام رسید و اجازت یافت و به نشستگاه سام درآمد(56) و به او نماز برد و پیش پای سام جواهر گرانبها بپراکند که چشمگیر بود و دلنواز که هرگز مانندش ندیده بود و انگشتری از یاقوت سُرخ به او پیشکش کرد که پرتوش شب را به روز بدل میکرد و اجازه خواست آنچه به آیین سوغات همراه آورده از دیدار بگذراند. به کنیزک خود دستور داد آن‌ها را به پیشگاه سام آورد. آنگاه کنیزکان آمدند که با آنان ظروف طلا بود که بر آن‌ها مُروارید و یاقوت نشانیده بودند، با دیبای زربفت و حقه‌های عنبر و بخور سوزهای پُر از کافور و بسته های مرجان و فیروزه و تیغهای ممتاز هندی که همگی چشم را خیره می ساختند و موجب انبساط خاطر می گشتند.

پس سام گفت: ای بانو، این کار از حدود مهرورزی به بادِ دستی کشانیده ای و به مهراب ستم کرده‌ای و اگر من از آن نمی‌ترسیدم که بدگمان شوی و خشم آوری، آن‌ها را به تو بازمی گرداندم. ولی آن‌ها را از تو می‌پذیرم تا سبب شادیت گردد و دلت آرام یابد.

سیندُخت، سام را کُرنش و ستایش کرد. آنگاه گفت: شاها، آگاهیت بر احوالم مرا از درخواست بی‌نیاز می کند. سام گفت: نمی‌دانم که کردار تو بهتر است یا گفتارت، ولی سلامت و پایان خوش کارها را به تو مُژده می دهم. و اینک زال همراه با نامه و پیام من درباره مقاصد شما به پیشگاه شاه گُسیل شده است و چنین می‌اندیشم که توفیق یابد و چون زال بازگردد، کار ازدواج را به پایان می رسانیم. چون این کار انجام یابد، هر چه مرا هست شما را نیز هست و مرا از خودتان جدا ندانید و می‌خواهم که هر چه زودتر چشمانم به دیدار رودابه روشن گردد.

سیندُخت زمین خدمت ببوسید و گفت: اگر رایت بر این قرار گیرد، امید است که تو را در خانه خود میهمان بینم تا دو چشمم روشن گردد و به آرزوهای خود برسم و رودابه یکی از کنیزکان تو است و چه کسی از او شایسته تر برای خدمتگزاری تو؟ من و او تا سرحد امکان گوش به فرمان تو هستیم. سام گفت: چه نیکو گفته ای که با خدا باشی. دستور داد هدایایی که سیندُخت به همراه آورده بود تحویل خزانه داری زال دهند و برای خود چیزی برنداشت، به جُز انگشتری که خود به دست کرد و فرمان داد سیندُخت و همراهان او را در بهترین خرگاه فرود آورند و خوردنیها و تحفه های بسیار برای او فرستاد و در نیکو داشت اقامتگاه فروگذار نیآمد.

سیندُخت که از شادی موقع ممتازی که برای او فراهم شده بود سر از پا نمی شناخت، به مهراب نامه فرستاد که دلش را قوی کند و زنگ غم از آن بزداید. فردای آن روز به خرگاه سام آمد و شرط خدمت بجای آورد و اجازت بازگشت خواست تا آماده پذیرایی گردد. سام اجازت داد، خلعتهای گرانبها به او بخشید و عطیه های بسیار همراه وی کردذ و دستش به نشانه پیمان در دست گرفت که به آنچه وعده کرده است وفا خواهد کرد و نامه یی به مهراب نوشت تا نگرانیش برخیزد و هراسش فرو ریزد و نامه به سیندُخت سپرد.

رسیدن زال به درگاه منوچهر و بازگشتش با کامروایی

چون زال به پیشگاه شاه منوچهر رسید، اجازت ورود یافت و زمین ادب ببوسید. شاه او را نزدیک خواند و گرامی داشت و از حال او و پدر جویا شد. زال پاسخ شایسته داد و نامه را تقدیم داشت. چون شاه بر آن نظر افکند، لبان به خنده گشود و خوردنی خواست و با زال به صرف غذا و شراب پرداخت و با او گفت و گو و هم نشینی کرد و فردای آن روز، زال را با خود به شکارگاه برد. او را در شکار و آداب شکار پسندید و هرگونه آزمایشی(57) که در آیین شاهی از او کرد، او را شایسته دید و بر شگفتیش افزود و به او دلبسته گشت. آنگاه که یک ماه گذشت، زال اجازت بازگشت خواست و اشتیاق خویش را به دیدار پدر باز گفت. شاه منوچهر بخندید و گفت: شوق پدر بر سر نداری که شوق دختر مهرابت در سر است.(58) خداوند او را بر تو مبارک گرداند و من اجازت دادم که با او پیوند زناشویی یابی و همگان را از دستوری که داده بودم بخشیدم.

زال سُجده شکرش بجا آورد و به خرگاه خویش بازگشت و شاه دستور داد تا او را خلعت بپوشانند و در بازگشت نیز او را همچنان گرامی شمُرد و پاسخ قبول به پدرش نگاشت. آنگاه زال به خدمت شاه رسید و شرط خدمت را در وداع بجای آورد و روی به سوی پدر بر باره شوق سوار گشت.

سام از بازگشت زال خبر یافت. نزدیکان خود را پیش فرستاد تا پیشبازش کنند. زابل و کابل به مقدمش شادمانه شدند اما شادی مهراب دو چندان بود که هم از خطر رسته و جانی تازه یافته بود و هم از این پیوند فرخنده سرافراز گشته.

(ادامه دارد)





منبع: «تاریخ ایران عهد باستان»، از «تاریخ ثعالبی»، اثر ابومنصور ثعالبی نیشابوری، ص 142 تا 206).



پی نوشت ها از مترجم محمد فضائلی:

1- در اساطیر کهن و میانه، کیومرث نمادی از انسان است و مشی و مشیانه، فرزندان وی، نخستین مردم اند. («اساطیر ایران»، از مهرداد بهار، بنیاد فرهنگ ایران سال 1352، ص47. نام اوستایی کیومرث «گیه مرتنه» (Gayamarthna) بوده است.)

2- دارای تمامیت ارضی.

3- «کر شاه» یا «گل شاه». (ر.ک. «رجوع کنید» به «اساطیر ایران»، از مهرداد بهار، همان چاپ.)

4- در «شاهنامه فردوسی چاپ مسکو» همه آنچه ثعالبی درباره کیومرث گفته، آمده است و بیرون از آن، داستان کُشته شدن سیامک، فرزند کیومرث، به دست دیو و عزاداری کیومرث بر پسر و غلبه کیومرث بر دیو نیز هست. اینک گوشه یی از داستان کیومرث در شاهنامه چاپ مسکو:

چنین گفت کایین تخت و کلاه / کیومرث آورد و او بود شاه

کیومرث شد بر جهان کدخدای / نخستین به کوه اندرون ساخت جای

سر تخت و بختش برآمد به کوه / پلنگینه پوشید خود با گروه

از او اندر آمد همی پرورش / که پوشیدنی نو بُد و نو خورش

به گیتی درون سال سی شاه بود / به خوبی چو خورشید بر گاه بود

همی تافت ز او فرّ شاهنشهی / چو ماه دو هفته ز سرو سعی

(ر.ک. «شاهنامه»، جلد اول، چاپ نخست مسکو، 1966، ص24 تا 28.) در شاهنامه چاپ مسکو، سُخن از گریستن جهانیان بر کیومرث نیست، ولی چنین عزاداری را فردوسی برای سیامک، فرزند کیومرث، وصف می کند.

5- هوشنگ و در «یشت ها» هئوشنگها (Haosangha) و برادرش، ویگرد، در روایت دینی (زرتشتی) دارای عنوان خانوادگی پیشداد هستند که ترجمه «پردات» به معنی نخستین قانونگذار، در «یشت ها» است. (ر.ک. «کیانیان»، از آرتور کریستینسن، ترجمه ذبیح الله صفا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، 1350، ص67.)

6- در «شاهنامه فردوسی»، هوشنگ فرزند سیامک و سیامک فرزند کیومرث است، ولی در «بندهشن» (از کتاب‌های دینی زرتشتیان) سیامک فرزند مشی و مشیانه، فرزندان کیومرث است. (ر.ک. «اساطیر ایران»، از مهرداد بهار، ص110.)

7- همه آنچه ثعالبی در پادشاهی هوشنگ آورده، در «شاهنامه فردوسی چاپ مسکو» بی کم وکاست دیده میشود:

جهاندار هوشنگ با رأی و داد / بجای نیا تاج بر سر نهاد

(ر.ک. «شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص33.)

8- نام او در «اوستا» تخمواوروپه، و در «بندهشن» تخمورث (پهلوی) و در فارسی و عربی «طهمورث» آمده است. (ر.ک. «کیانیان»، از آرتور کریستینسن، ص98.)

9- در «شاهنامه» داستان پادشاهی طهمورث با نوشته ثعالبی همگون است. و در «شاهنامه» چاپ مسکو آمده که طهمورث دیوان را در برابر «هنر نبشتن» که به وی آموختند، رها کرد:

نبشتن یکی نه که نزدیک سی / چه رومی چه تازی و چه پارسی

چه سُغدی چه چینی و چه پهلوی / ز هر گونه‌ای کان همی بشنوی

(ر.ک. «شاهنامه»، ج1، همان چاپ مسکو، ص38.)

10- سلیمان پسر داوود حدود 1000 تا 900 قبل از میلاد مسیح بوده، بنابراین «شاه جمشید» می بایستی حدودای 3000 قبل از میلاد مسیح بوده باشد. (سایت خانه و خاطره)

11- نام جمشید در «اوستا»، «ییما» (Yima) یا «ییم» است. (ر.ک. «کیانیان»، از آرتور کریستینسن) و «شید» به معنی درخشنده، لقب او بوده. در «وندیداد» (از کتاب‌های دینی زرتشتیان) آمده است که زرتشت از اهورامزدا پرسید: ای خرد پاک، در میان نوع بشر به جز من برای نخستین بار با کدامین کس سُخن گفتی و دین اهورایی را به که سپردی؟ اهورامزدا گفت: ای زرتشت، من به غیر از تو نخستین بار با «جم زیبا» و دارنده رمه خوب سخن گفتم و دین اهورایی را به او سپردم... جم گفت: ای اهورا مزدا، من از برای این کار ساخته نشده ام. پیغمبری و دین گستری از من نیآید. من به او گفتم: تو آن به که جهان را بپیرایی و به گیتی فزایش و گشایش دهی. جم زیبا گفت: پذیرفتم... آنگاه من به جم دو چیز دادم: یکی نگین زرین و دیگری عصای زرنشان. (نقل به اختصار از «ایران در عهد باستان»، همان، ص79. و تفصیل آن را با عبارتی نزدیک به اصل در «اساطیر ایران»، مهرداد بهار، ص119، می یابیم که از «زند وندیداد»، فرکرد سوم، به پارسی برگردانده است.)

12- اقلیم ها را هفت کشور می دانستند. (سایت خانه و خاطره)

13- کج، ابریشمی است که الیاف آن کوتاه است.

14- دسته ها، یا طبقات.

15- در «شاهنامه فردوسی» این رسته ها چنین است:

گروهی که کاتوزیان خوانیش / برسم پرستندگان دانیش

جدا کردشان از میان گروه / پرستنده را جایگه کرد کوه

صفی بر دگر دست بنشاندند / همی نام نیساریان خواندند

کجا شیرمردان جنگ آورند / فروزنده لشکر و کشورند

بودی سه دیگر گروه را شناس / کجا نیست از کس برایشان سپاس

بکارند و ورزند و خود بدروند / بگاه خورش سرزنش نشنوند

چهارم که خوانن اهتو خوشی / همان دست ورزان ابا سر کشی

کجا کارشان همگنان پیشه بود / روانشان همیشه پُر اندیشه بود

(ر.ک. «شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص40.)

16- ساج درختی است که به هندوستان بروید و سخت تناور شود. ساج چوبی سیاه رنگ و سخت دارد و خاک آن را نپوساند و بعضی ساج را همان «آبنوس» می پندارند.

17- در متن نیز «کتاب الآیین» است. (ر.ک. به ترجمه مقدمه زتنبرگ در همین کتاب «تاریخ ثعالبی»، ص94.)

18- در «شاهنامه» چاپ مسکو نیز داستان جمشید به همین گونه است. اما پیدایش ضُحاک در «شاهنامه» پیش از شکست جمشید آمده و ثعالبی آن را در آغاز پادشاهی ضُحاک آورده است.

19- نام ضُحاک در «اوستا»، آژی دهاکا آمده و در «بندهشن» و کتُب مذهبی زرتشت، نام پدر ضُحاک، «اروند اسب» یا «خروت اسب» و نام مادرش «اذاک»، و لقب ضُحاک «بیوراسب» است، یعنی صاحب ده هزار اسب. (ر.ک. «ایران در عهد باستان»، ص80.) و در «شاهنامه فردوسی» چنین آمده است:

کجا بیوراز پهلوانی شمار / بود بر زبان دُری ده هزار.

20- فردوسی را در این باره سُخنی است که یکی از نمونه‌های غفت او در کلام و توانایی او در پرداختن معانی باریک و طنزگونه است:

به خون پدر گشت همداستان / ز دانا شنیدم من این داستان

که فرزند بد گر شود نره شیر / به خون پدر هم نباشد دلیر

مگر در نهانش سخن دیگر است / پژوهنده را راز با مادر است

21- زتنبرگ، ناشر و مترجم «تاریخ ثعالبی» به فرانسه، این دو مار «ضُحاک ماردوش» را به سرطان مانند کرده است.

22- هشام بن محمدبن آبی النصربن السائب الکلبی، از مورخان و عالمان انساب و اخبار عرب، و او را آثار بسیار است از جمله: جمهره الانساب، الکنی، القاب الیمن، تاریخ اخبارالخلفا و الاقالیم و چندین اثر دیگر. او اهل کوفه بود و همانجا به سال 206 ق. درگذشت. (لغت نامه دهخدا و به نقل از اعلام زرکلی)

23- متن: شبورات، الشبور: بوق یا نفیر. به عبری جمع شبورات و شباییر (اقرب العوارد.)

24- دو پاکیزه از گوهر پادشاه / دو مرد گرانمایه و پارسا

یکی نام ارمایل پاکدین / دگر نام گرمایل پیش بین

شاهنامه»، همان چاپ، ج1، ص52.)

25- چو گرد آمدی مرد از ایشان دویست / بر آن سان که نشناختندی که کیست

خورشگر بدیشان بُزی چند و میش / سپردی و صحرا نهادند پیش

کنون کرد (کرُد) از آن تخمه دارد نژاد / که ز آباد ناید بدل برش یاد

شاهنامه»، همان چاپ، ج1، ص63.)

26- متن: کابی، که لهجه تازی است. کاوک (ر.ک. «کیانیان»، ص67.)

27- که گر هفت کشور به شاهی توراست / چرا رنج و سختی همه بهر ماست

شاهنامه»، همان چاپ، ج1، ص63.)

28- همان گاو کش نام برمایه بود / ز گاوان ورا برترین پایه بود

شاهنامه»، همان چاپ، ج1، ص57.)

29- خردمند نام فریدون چو دید / که بر جفت او بر چنان بد رسید

فرانک بدش نام و فرخنده بود / به مهر فریدون دل آگنده بود

پُر از داغ دل، خسته روزگار / همی رفت پویان بدان مرغزار

کجا نامور گاو پُر مایه بود / که بایسته بر تنش پیرایه بود

به پیش نگهبان آن مرغزار / خروشید و بارید خون بر کنار

بدو گفت کاین کودک شیرخوار / ز من روزگاری به زنهار دار

پدر وارش از مادر اندر پذیر / و زین گاو نغزش بپرور به شیر

شاهنامه»، همان چاپ،ج1، ص58.)

30- در داستان ضُحاک، روایت ثعالبی با «شاهنامه فردوسی» همگون است. تنها مختصر تفاوتی دیده می‌شود که گویی ثعالبی راه ایجاز پیموده با مدارکی که در دست داشته از منابعی که در اختیار حکیم فردوسی بوده، مختصرتر بوده است. در «شاهنامه فردوسی»، از محضری (گواهی نامه یی) که ضُحاک ساخته و به امضاء همه سران و مردم رسانده بود که مردی بی‌آزار و دادگر و راست گفتار است، یاد می کند:

یکی محضر اکنون بباید نوشت / که جُز تخم نیکی سپهبُد (ضُحاک) نکشت

نگوید (ضُحاک) سُخن جُز همه راستی / نخواهد به داد اندرون کاستی

ضُحاک این محضر، گواهی نامه، را به کاوه آهنگر داد تا او امضاء کند. اما کاوه سر باز زد و محضر را بدرید. بزرگان از ضُحاک پرسیدند چگونه به کاوه اجازه چنین گُستاخی را داده است و ضُحاک چنین گفت:

مهان شاه (ضُحاک= آژی دهاک) را خواندند آفرین / که ای نامور شهریار زمین

چرا پیش تو کاوه خام گوی / بسان همالان کند سرخ روی

همه محضر ما و پیمان تو / بدرد بپیچد ز فرمان تو

کی نامور پاسخ آورد زود / که از من شگفتی بباید شنود

که چون کاوه ز در گه بدید / دو گوش من آواز او را شنید

میان من و او ز ایوان درست / تو گفتی یکی کوه آهن برست شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص64)

در «شاهنامه» چاپ مسکو، داستان قیام فریدون و عبور از اروند رود (دجله) و «گنگ دژ هودج» (بیت المقدس) و رسیدن به کاخ ضُحاک و تصرف آن با تفصیلی بیشتر بیان شده است. («شاهنامه»، همان چاپ، ج1، صص66 تا 67.) و به روایت فردوسی در «شاهنامه»، ضُحاک هنگام حمله فریدون به کاخ وی که در یک میلی شهر بیت المقدس بود، در سرای خود نبود و به گفته خوبرویان به هندوستان رفته و زمان بازگشتش رسیده بود. («شاهنامه»، همان چاپ، ج1، صص70 تا71.) ضُحاک چون از هجوم افریدون به کاخ خویش با خبر شد، با انبوهی از لشکریان خویش بازگشت و در جنگی که لشکریان افریدون و مردم از بام و برزن با افکندن آجر و خشت با او کردند، شکست یافت و خود به دست افریدون گرفتار آمد و به کوه دماوند محبوس گشت:

سپاه فریدون چو آگه شدند / همه سوی آن راه بی ره شدند

ز اسبان جنگی فرو ریختند / در آن جای تنگی بر آویختند

همه بام و در مردم شهر بود / کسی کش ز جنگ آوری بهر بود

همه در هوای فریدون بُدند / که از درد ضُحاک پُر خون بُدند

ز دیوارها خشت و از بام سنگ / بکوی اندرون تیغ و تیر و خُدنگ

ببارید چون ژاله ز ابر سیاه / پیی را نبُد بر زمین جایگاه

به شهر اندرون هر که بُرنا بُدند / چه پیران که در جنگ دانا بُدند

سوی لشکر افریدون شدند / ز نیرنگ ضُحاک بیرون شدند

سپاهی و شهری به کردار کوه / سراسر به جنگ اندر آمد گروه شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص74.)

در پایان داستان، ثعالبی از سخن محال مجوسان (معلوم نیست این واژه «مجوسان» از ثعالبی نیشابوری است یا زُتنبرگ یا مترجم محمد فضائلی، چونکه ثعالبی در سطر اصلی از «سخن نا راست و محال مُغان» یاد کرده،نه «مجوسان»، یعنی «آتش پرستان»؟!) یاد شده است که ضُحاک در کوه دماوند زنده است. این روایت در «شاهنامه فردوسی» دیده نمی شود، ولی بنا بر سُنت زردشتی: در هزاره هوشیدرماه، دومین موعد مزدیسنی، ضُحاک در دماوند زنجیر خود را گشوده و یک ثلث از مردان و ستوران را نابود خواهد کرد، آنگاه «هرمزد» (اهورا مزدا)، گرشاسب را از دشت زابلستان برانگیخته، آن نابکار را نابود خواهد ساخت. («ایران در عهد باستان»، ص82.)

31- «فریتون»، در یشت ها، «تراتئون». (ر.ک. «کیانیان»، از آرتور کریستینسن، ترجمه ذبیح الله صفا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، 1350، ص68.)

32- در میان (گاهنامه) پارسیان، هر روز از ماه نامی جداگانه داشت و یکی از روزها به نام همان ماه بود. قعالبی در متن نیز «مهرماه» آورده است.

33- بنا بر اوستا، فریدون را سه پسر بود: آئی ریه ()، به پهلوی «ارچ ()، و به فارسی ایرج. سئیریمه ()، به پهلوی سرم، و به فارسی سلم. توریه ()، به پهلوی توچ، و به فارسی تور. («ایران در عهد باستان»، همین کتاب، ص82.) و در متن عربی این کتاب، توز با زای منقوط نوشته شده است. این روایت با «شاهنامه فردوسی» و «بندهشن» برابر است. (ر.ک. «اساطیر ایران»، ص103، و «کیانیان»، صص 94، 127، 188 و 266.)

34- در متن اصلی «سره الارض»: ثعالبی نیشابوری در کتاب خود «ثمارالقلوب فی المضاف والمنسوب (چاپ قاهره، سال 1326 ه.ق)، سره الارض را چنین وصف می کند: «آن اقلیم چهارم است یعنی ایرانشهر که میان شهر بلخ تا آن سوی آذربایجان و ارمینیه تا قادسیه و فرات تا دریای یمن و خلیج فارس تا مکران و کابل و طبرستان. و از آن جهت سره الارض خوانده می‌شود که در مرکز زمین و در خط اعتدال واقع است.

35- در متن اصلی: زرده و مغز تخم مرغ.

36- مثلی است سایر در عرب و چنانکه ابومنصور ثعالبی در «التمثیل» و «المحاضره» آورده، این مثل از تورات است. (ر.ک. کتاب مزبور، چاپ قاهره، 1381، ص13.)

37- به ناگه بر آمد ز جای نشست / گرفت آن گران کُرسی زر به دست

بزد بر سر خسرو تاج دار / از او خواست ایرج به جان زینهار. («شاهنامه»، همان چاپ، ج1، ص102.)

38- این روایت چنان است که در «شاهنامه فردوسی» است، تنها تفاوت در این است که، به گفته فردوسی، ایرج را دو برادر در خرگاه ایرج کُشتند.

39- یعنی از نژاد و پشت منوش. (ر.ک. «یشت ها»، ج2، ص50.)

40- روایت ثعالبی با «شاهنامه» چاپ مسکو و این هر دو با دیگر منابع تفاوت بسیار دارد. فردوسی در «شاهنامه» میگوید: از دختر ماه آفرید، همسر ایرج و پشنگ، شوی این دختر، پسری زاده می‌شود که «نیایش منوچهر» نام می نهد..و یکی خوب چهره پرستنده دید / کجا نام او بود ماه آفرید

که ایرج بر او مهر بسیار داشت / قضا را کنیزک از او بار داشت

چو هنگامه زادن آمد پدید / یکی دختر آمد ز ماه آفرید

نیا نامزد کرد شویش پشنگ / بدو داد و چندی بر آمد درنگ

یکی پورزاد آن هنرمند ماه / چگونه؟ سزاوار تخت و کلاه

جهان بخش را لب پُر از خنده شد / تو گفتی مگر ایرجش زنده شد

فریدون چو روشن جهان را بدید / به چهر تو آمد سبک بنگرید

چنین گفت کز پاک نام و پدر / یکی شاخ شایسته آمد به بر

می روشن آمد ز گُر مایه جام / بر آن چهر دارد منوچهر نام

چنانکه می بینیم، ثعالبی منوچهر را فرزند ایرج و «شاهنامه» منوچهر را فرزند پشنگ از دختر ایرج می داند، ولی در «بندهشن» و «تاریخ طبری»، میان منوچهر و افریدون ده پشت فاصله است و مسعودی در مروج الذهب هفت نسل میان آنان آورده است. ر.ک. «شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص 107 تا 109. و «یشت ها»، ج2، ص51.)

41- لان که نام دریا باشد، در مراجع نیافتم. لان= بلاد وسیعی بطرف ارمینیه، نزدیک باب الابواب، مجاور دریای خزر (کاسپین)، و عامه به غلط «علان» گویند(معجم البلدان). در «تاریخ مغول»، نیز از شهر «لان» در کنار باب الابواب و لگزستان نام می برد. (ر.ک. «لغت نامه دهخدا».)

42- روایت ثعالبی در مورد افریدون و پسرانش با روایت «شاهنامه» چاپ مسکو، برابر است. در مورد یاران منوچهر در جنگ که ثعالبی به نام قارن (کارن)، فرزند کاوه، بسنده کرده، فردوسی در «شاهنامه» چاپ مسکو، نام پهلوانان دیگر را نیز آورده، چون گرشاسب، سام، نریمان، شیروی و قباد.

منوچهر با قارن پیلتن / برون آمد از بیشه نارون

چپ لشکرش را به گرشاسب داد / ابر میمنه سام یل با قباد. («شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص119.)

در «شاهنامه» چاپ مسکو، در محل این جنگ دو نام تمیشه و ساری را می‌بینیم و دژ سلم و تور را «لانی» یا «آلانی» یا «کالانی» نام می برد. ثعالبی نیز، چنانکه در صفحات پیش دیده ایم، این دژ را در آلان (یا لان)، در میان دریا، ذکر کرده است. در کتاب‌های جغرافیا به نامهای تمیشه و طمیسه و طمیس و تمسینه برمی خوریم، که ظاهراً اختلاف لهجه است. در «احسن التقاسیم»، محل طمیشه یا تمیشه با فاصله سه روز راه از ساری و یک روز راه از استرآباد تعیین شده. (ر.ک. «احسن التقاسیم»، از ابوعبدالله محمدبن احمد مقدسی، ترجمه علینقی منزوی، تهران، مولفان و مترجمان، 1361، ص551.)

ضمناً ممکن است که نام تمیشه، شهرک تمیشان را در ناحیه غربی مازندران بیآد آورد که محل آن با مسیری که فردوسی وصف می‌کند متفاوت است، هر چند که تمیشان در کنار دریای خزر (کاسپین) است. در «شاهنامه» چاپ مسکو آمده است:

کالانی دژش باشد آرامگاه / سزد گر بر او بر بگیریم راه

که گر حصن دریا شود جای او / کسی نگسلاند ز بن پای او. (ر.ک. «شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص126.)

در صورتی که نام این دژ یا محل آن به روایت فردوسی «کالانی» باشد و «ک» کالانی را موصول ندانیم، نام جزیره «میان کالا» را در همان حدود، برابر بهشهر امروزی، بیآد میآورد که در دریای خزر (کاسپین) است و البته از میان کال که در سرحدّ است، جدا است.

در دولت ساسانیان به نام «آلان» برمی‌خوریم که قبیله یی در قفقاز و در آن سوی بحر (دریای) خزر (کاسپین) بودند و گاه حمله به آذربایجان می‌بردند و شاهی داشتند که آلانشاه نامیده میشد. (ر.ک. «ایران در عهد باستان»، همین کتاب، صص354، 394، 438، 493.)

همچنین به موجب آنچه در «یشت ها» آمده، فریدون (فریتون، تراتئون) با دیوان مازندران جنگید و این داستان در روایت ملّی مسکوت مانده است. (ر.ک. به «کیانیان»، از آرتور کریستینسن، ترجمه ذبیح الله صفا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، 1350، ص68.)

43- فردوسی در «شاهنامه» این نکته را چنین می‌رساند که پس از خطابه منوچهر، جهان پهلوان سام برخاست و پاسخ خطابه منوچهر را، چنان که از بزرگترین شخصیت حُضار سزا بود، داد.

جهان پهلوان سام بر پای نشست / چنین گفت ک ای خسرو داد راست. («شاهنامه»، چاپ مسکو همان، ج1، ص137.)

44- در متن کتاب: عنقا، در «اوستا»، سیین، به پهلوی، سین مرو. (ر.ک. «یشت ها»، ج1، ص575.)

45- سام در «اوستا»، سامه (Sama) نام دارد. در مورد این خاندان اُسطوره یی رجوع کنید (ر.ک.) «کیانیان»، از آرتور کریستینسن، ترجمه ذبیح الله صفا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، 1350، ص 178 به بعد، و کتاب «یشت ها»، ذیل نام گرشاسب.

46- به روایت فردوسی در «شاهنامه» چاپ مسکو، سام به مازندران و گرگساران (گرگتن) رفت:

چنین گفت با نامور بخردان / که ای پاک و بیدار دل موبدان

چنین است فرمان هوشیار شاه / که لشکر همی راند باید به راه

سوی گرگساران و مازندران / همی راند خواهم سپاهی گران. («شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص152.)

ولی در «شاهنامه» چاپ مسکو، نام هند ضمن سرکشی های زال به میان می آید:

سوی کشور هندوان کرد رأی / سوی کابل و دلبر و مرغ و مای. («شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص155.)

47- در متن: روذاوذ. «دلاوران و شاهزادگان ایرانی تقریباً در همه موارد با زنی غیرایرانی که تورانی یا تازی است ازدواج می کنند.» (نقل از «اساطیر ایرانی»، از مهرداد بهار، بنیاد فرهنگ ایران، سال 1352، ص37.)

هرچند در روایات، مهراب را از تبارآژی دهاک دانسته اند. اما ظاهراً «رودابه» یا «روتابک» به پارسی است. (ر.ک. به «ایران در عهد باستان»، همین کتاب، ص107.)

48- در متن: اکمه، که غالباً به کور مادرزاد گفته می‌شود. ولی در شرح حال بشاربن برد، مورخان به کوری او اشارتی نکرده اند.

49- زُتنبرگ، مترجم اصلی تاریخ ثعالبی، و به پیروی از او «محمود هدایت»، به جای «تبار با قبیله حی» از «این قبیله» ترجمه کرده اند. ولی بشاربن برد ظاهراً ایرانی بوده و به قبیله عربی عقیلی وابسته بوده است، نه به قبیله حی.

50- سیندخت که در «شاهنامه» چاپ مسکو آمده، از سیین «اوستا» است. (ر.ک. به «یشت ها»، ص575.)

51-عین متن. نوعی مرغابی بزرگ که سری سفید دارد و تنش تیره گون است و به سیاهی زند. (ر.ک «فرهنگ معین») گاهی مطابقت روایت ثعالبی و «شاهنامه» چاپ مسکو، در جُزییات حیرت انگیز است. فردوسی در «شاهنامه» چاپ مسکو در همین مورد آورده است:

به نزد پری چهرگان رفت زال / کمان خواست از ترک و بفراخت یال

پیاده همی رفت جویان شکار / خشیشار (=مرغابی وخشنسار ثعالبی) دید اندر آن رودبار. (ر.ک. «شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص164.)

52- از این مُرغ پرورده و آن دید زاد / چه گویی چه گونه بر آید نژاد. («شاهنامه»، همان چاپ مسکو،ج1، ص180.)

53- بگفتش که با او بخوبی بگوی / که این آرزو را نبُد هیچ روی. («شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص181.)

54- میان سپهدار و آن سرو بن / زنی بود گوینده شیرین سخن. («شاهنامه»، همان چاپ مسکو،ج1، ص182.)

55- در «شاهنامه»، چاپ مسکو، از قول مهراب کابلی، اشارتی به خوی و عادت تازیان (اعراب) که دختران خود را می کُشتند یا زنده به گور میکردند، دارد.

مرا گفت چون دختر آمد پدید / ببایستی اندر زمان سر برید

نکُشتم بگشتم ز راه نیا / کنون ساخت بر من چنین کیمیا. («شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص188.)

56- به روایت فردوسی در «شاهنامه»، چاپ مسکو، سیندُخت ابتدا به نام فرستاده شاه کابُل و نه به عنوان همسر او، بار یافت:

به کار آگهان گفت تا ناگهان / بگویند با سرفراز جهان

که آمد فرستاده کابُلی / بنزد سپهبُد یل زابُلی. («شاهنامه»، همان چاپ مسکو، ج1، ص21.)

57- در «شاهنامه»، چاپ مسکو، از زال با روش چیستان درباره روز و شب و سال و ماه و مرگ و زندگی سؤالاتی می کند. این‌گونه آزمایشها در اساطیر نظیر دارد. \«شاهنامه»، همان چاپ مسکو،ج1، ص222.)

58- ترا بویه دُخت مهراب خاست / دلت راهش سام زابل کجاست؟ شاهنامه»، همان چاپ مسکو،ج1، ص224.)

59-







=============== ================= ================

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت/ 10 مهرماه 1397/ 2 اکتبر 2018 میلادی)

================ =============== ================= ================ =================

با تشکر از سروش آذرت از سایت خانه و خاطره / 10 مهرماه 1397/ 2 اکتبر 2018 میلادی)