با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

سرگذشت تاریخ سرزمین ایرانزمین در کنار تاریخ جهان

 

 تندیس فروهر توی این تاریکیها

 

یکی بود یکی نبود

غیر از خدای ما 

توی این تاریکیها

هیچ کس نبود.

 

سکنه روی زمین از حیث نژاد

به پنج قسمت تقسیم شده اند:

   - سفید پوست

   - زرد پوست

   - سرخ پوست

   - سیاه پوست

   - ماله

 

نژاد زرد پوست

را بعضی نژاد مغول نیز نامیده اند و به سه قسمت تقسیم کرده اند :

- چین و تبت

- مغول و منچو

- ترک و تاتار

 

و بیشتر این مردمان در آسیای شرقی و سیبریا و آسیای وسطی (یا میانه و به طرف شمال شرق ایران) سکنی  دارند و شعبه هایی در آسیای غربی و اروپا ماوا گزیده اند مانند قفقازیه و تاتارهای قدیم و ترُکها و مجارها و فین ها و غیره.

 

نژاد سفید پوست

به سه قسمت تقسیم شده اند:

1- هند و اروپایی

2- سامی

3- حامی

 

داستان نژادها از تورات ؛ سام و حام و یافث ، سه پسران نوح

بنا به گفته تورات ، پارسیان از فرزندان یافث بودند که خدای یهودان ، یهوه به آنان مُلک و پادشاهی داد. از کتاب "تاریخ طبری" می خوانیم:

 

دانشوران پارسی/ کیومرث همان آدم

"بیشتر دانشوران پارسی پنداشته اند که کیومرث همان آدم است و بعضیشان گفته اند که وی پسر تنی آدم از حوا بود و بعضی دیگرشان گفته اند که کتاب از نقل گفتارشان دراز شود و از یاد آن چشم پوشیدیم که هدف ما در این کتاب ذکر شاهان است و روزگارشان و اختلاف کسان درباره نسب شاهان جزو مطالبی نیست که کتاب را برای آن پرداخته ایم و اگر چیزی از این باب می گوییم برای این است که کسی را که نشناسند بشناسانیم و قضیه اختلاف نسب وی موضوع کتاب ما نیست و گروهی از دانشوران غیر پارسی- منظور یهودان و مسلمانان- نیز همانند پارسیان:

 

دانشوران غیر پارسی گویند:

- کیومرث پسر یافث بن نوح

- نوح 126 سال بعد از مرگ آدم

- آدم 874 سال بزیست

- نوح 950 سال بزیست

- طوفان نوح در 600 سالگی نوح

- عمروره زن نوح در 500 سالگی نوح ، سام و حام و یافث را بزاد

 

دانشوران غیر پارسی کیومرث را آدم دانسته اند و درباره نام وی با علمای پارسی موافق و درباره حال و صفت او مخالفند و گویند کیومرثی که فارسیان آدم دانسته اند عامر بن- پسر- یافث بن نوح بود.

یهودان گویند نوح بعد از 126 سال که از مرگ آدم بگذشت بدنیا آمد و آدم هم 874 سال زندگی کرده. و نوح 600 ساله بود که کشتی ساخت و 350 سال دیگر نیز بزیست. و 500 ساله بود که "عمروره" زنش برای او سام و حام و یافث را بیاورد.

 

کیومرث سالار قوم به کوه دنباوند و فارس

ماری پسرش ، ماریانه دخترش / شاهان از نسل ایشان

 

کیومرث مردی کهنسال بود و سالار قوم بود و به کوه دنباوند از جبال طبرستان مشرق مقیم بود و سرزمین آنجا و فارس داشت که کارش بالا گرفت و پسران خود را گفت تا بابل را بگرفتند و مدتی مُلک همه اقالیم داشتند و کیومرث همه بلاد خویش را مصون کرد و شهرها و حصارها بنیان نهاد و آباد کرد و سلاح فراهم آورد و اسب گرفت و در آخر عمر جباری کرد و نام آدم گرفت و گفت هر که مرا به جز این نام بخواند گردنش بزنم و سی زن گرفت و نسل وی از آنها  بسیار شد و ماری پسرش و ماریانه دخترش و در آخر عمر وی زاده شدند که دلبسته آنها شد و تقدمشان داد. از این رو شاهان از نسل ایشان بودند.

در اینجا از کیومرث یاد کردم که دانشوران اقوام خلاف ندارند که وی پدر فارسیان بوده ولی خلاف هست که آدم ابوالبشر بوده (اولین انسان بوده) یا نبوده. مُلک وی و مُلک فرزندانش به سرزمین و کوهستان مشرق پیوسته و به نظام بود تا به روزگار عثمان خلیفه سوم مسلمانان، که یزدگرد (سوم) پسر شهریار که از نوادگان وی بود (نوادگان کیومرث) و خدایش دور کند در مرو کشته شد.

و تاریخ سالهای گذشته جهان از روی زندگانی مُلوکشان آسانتر و روشنتر از ملوک اقوام دیگر است زیرا از اقوام منسوب به آدم، جز ایشان (پارسیان) قومی نبوده که مُلکشان (سرزمین شان) دوام و اتصال یافته باشند و پادشاهان داشته اند که فراهم شان آورد تا بر پیکار جویان چیره شوند و ستمگر را از ستمکش باز دارد و به کارهایی وادارشان کند و مایه شوکتشان شود. به همین سبب تاریخ از روی زندگی مُلوک ایشان درستتر و واضحتر است.

 

پارسیان گویند:

کیومرث همان آدم ، مشا پسرش ، میشان دخترش

سیامک پسر میشان ، سیامی دختر مشا

"افرواک" و "دیس" و "براست" و "اجرب" و "اوراش" پسران سیامک

"آفری" و "دذی" و "اوراضی" دختران سیامک

هوشنگ پیشدادی از افرواک و آفری/ هوشنگ جانشین پدر بزرگش کیومرث

 

و پارسیان که گفته اند کیومرث آدم بود ، گویند کیومرث پسری به نام مشا و دختری به نام میشان داشت و سیامک پسر میشا و سیامی دختر مشا تولد یافتند و از سیامک پسر مشا پسر کیومرث ، "افرواک" و "دیس" و "براست" و "اجرب" و "اوراش" آمدند که پسران سیامک بودند و "افری" و "دذی" و "اوراضی" که دختران سیامک بودند و مادر همه شان سیامی دختر مشی و گویند همه زمین هفت اقلیم است و سرزمین بابل و خشکی و دریا یک اقلیم است و مردمش فرزندان افرواک پسر سیامک و اعقاب آنهایند و شش اقلیم دیگر و مردمانشان از نسل دیگر پسران و دختران سیامک اند و افرواک و آفری زنش، هوشنگ پیشدادی پادشاه را آورد ، که جانشین کیومرث پدر بزرگ خویش شد.

و بعضی پنداشته اند که این اوشهنگ (هوشنگ) پسر تنی آدم و زاده حوا است ولی از هشام کلبی روایت کرده اند که گوید: شنیده ایم (یهودان روایت کرده اند) و خدا بهتر داند که نخستین پادشاهی که مُلک همه زمین داشت ، اوشهنگ پسر عامر پسر شالخ پسر ارفحشد پسر سام پسر نوح بود. و پارسیان پندارند و دعوی  کنند که وی (هوشنگ) 200 سال پس از وفات آدم (یعنی کیومرث) بود و چنانچه شنیده ایم این  پادشاه (اوشهنگ) 200  سال پس از وفات  نوح بوده است (از کلبی). دانشوران  پارسی پنداشته اند که مدت مُلک اوشهنگ 40 سال بود و اگر چنین باشد بعید نیست که مُلک وی 200 سال پس از وفات آدم بوده است".

 

نسل حام سفید پوست ، پسر نوح

بعضی مساکن آنها را بابل یا در آسیای غربی دانسته اند که به آفریقا رفته و در مصر و لیبیا و غیره اقامت گزیده اند و اهالی قدیم مصر به نام قپطی و فرعونیان و نیز بربری های لیبیا و کوشیها یا حبشی ها نیز از بنی حام دانسته اند و اکنون با نژادهای دیگر مخلوط  شده اند.

 

 هنر مصری/ 2600 قبل از میلاد

 

نسل سام سفید پوست ، پسر نوح

نسل سام سفیدپوست یکی از شاخه های بزرگ سفید پوست اند، اکثرا در عربستان و بین النهرین (عراق کنونی و جنوب ترکیه) و شامات و آفریقای شمالی و شمال شرقی (روسیه) سکنی دارند و شعبه ای از آنها که بنی اسرائیل باشد در آسیا و اروپا پراکنده اند.

 

ملل سامی (از نسل سام) عهد قدیم

- کلدانی ها

- آسوری ها

- فینیقی ها

- بنی اسراییل و یهود

- آرامی ها

- اعراب

- و فنیقی ها که محققین آنها را سامی میدانند (تورات فینیقی ها را از بنی حام میداند).

 

زبان این مردمان به یکدیگر نزدیک و چنانچه تورات گوید ، مردم بنی اسراییل در 1500 سال قبل از میلاد ، زبان عربی را بی مترجم می فهمیدند.

 

نسل یافث سفید پوست (یا مردمان هند و اروپایی)

نسل یافث یا مردمان هند و اروپایی ، مردمانی هستند که مساکن آنها از هند تا اقصی بلاد اروپاست و در آسیا  فقط هندیهای آریانی و ایرانیها و مردمانی که از شاخه ایرانی آریانها منشعب شده اند و مردمان ارامنه که هند و اروپایی هستند.

 

مردمان هند و اروپایی

موافق موازین علمی به هشت شعبه تقسیم کرده اند :

1- آریانی

2- یونان و مقدونی

3- ارمنی

4- آلبانی (در شبه جزیره بالکان)

5- ایتالیایی

6- سلتی (یا کلتی، بومی های اروپای غربی)

7- ژرمنی (آلمانی ها- آنگلو ساکسونها و غیره)

8- لیتوانی و اسلاوها

 

 هومر یونانی / حدود 750 قبل از میلاد

 

آریانهای هند و اروپایی

تحقیق در زبانها و مذاهب و میتولوژی و افسانه های قبل از تاریخ مردمان این هشت شعب ثابت نموده که این مردمان پیش از 4 هزار سال قبل از میلاد مسیح در جایی باهم زندگانی میکردند و به جهتی که معلوم نیست و شاید از زیادی سکنه و کمی جا و خوراک، هر کدام به طرفی رفتند و زمان جدا شدنشان معلوم نیست ولی محققین از موازین علمی تصور می کنند که در حدود سه الی چهار هزار سال قبل از میلاد بود.

 

مساکن هند و اروپائی

در باب مساکن اصلی مردمان هند و اروپایی عقاید مختلف است. در ابتدا آسیای وسطی (جنوب روسیه) یا سواحل رود ادیل (ولگا) و پس از آن به سواحل بالتیک و حالا این عقیده قوت یافته که جایی در شمال اروپا بود که منظور کشورهای اسکاندیناوی است ، ساکن بودند. از حیث تحقیقاتی که راجع به مردمان هند و اروپایی میشود شعبه آریانی شعبه اولی است زیرا آثار تاریخی و ادبی آنها از قرن چهاردهم  ق.م (یا 1200 سال قبل از میلاد مسیح ) شروع شده . در حالیکه  آثار ادبی یونانی و ایتالیایی بالنسبه جوانتر (هومر در سالهای 750 قبل از میلاد  میزیسته) و آثار ادبی پنج شعبه دیگر نسبت به آثار یونانی و ایتالیایی هم خیلی تازه تر است و تردیدی نیست که در این زمان ( 1200 ق.م) زبان آریان ها یکی نبوده ، چه اگر میبود این کتاب به زبان مشترک نوشته میشد (کتاب ودا). و زبان مشترک آریان ها را به هزار سال قبل اش که حدود 2200  ق. م میباشد ، میرسانند. در باب مساکن آریان های هندی و ایرانی ، بیشتر بر این عقیده اند که مابین آمویه (آمودریا) و سیحون (آسیای وسطی) می زیسته اند.

آریان ها بعد از جدایی از مردمان هند و اروپایی به طرف جنوب رفته و چند شعبه شده :

- شعبه هندی،

- شعبه ایرانی،

- شعبه سکایی

 

داریوش اول در کتیبه های خود «شعبه سکایی» را «مردم سک» و «سکا» نامیده و بعضی آنها را از ایرانی های شمالی میدانند مثل کریستنسن. راجع به  شعبه سکایی اطلاعات کم است زیرا آثار ادبی از آنها بدست نیامده ولی مردمانی قوی و سلحشور و غالبا صحراگرد و در زمانهای قدیم از آسیای وسطی تا رود دانوب منتشر شده اند.

 

آریانهای هندی و ایرانی مدتها باهم زندگانی کردند. بعد از آسیای وسطی مهاجرت کرده به باختر آمدند و از آنجا شعبه هندی به طرف هندوکش و دره پنجاب هند سرازیر شد. شعبه ایرانی به طرف جنوب و غرب متمایل شده در فلات ایران منتشر گردید.

 

در کتابهای تحقیقات علمی اروپایی نوشته اند : که "کاسیها" در سالهای 1500 قبل از میلاد در ایران مستقر و حکومتشان در 1160 ق.م بتوسط دولت عیلام منهدم شد و"مادها" بعدها و در سالهای 1005  ق.م بتدریج  در ایران مستقر شده اند و همچنین نوشته اند در همین سالها نیز "داود" پسر سائول، پیغمبر و شاه جوان یهودان اسرائیل و یودا در سرزمین فلسطین شد. از اینجا معلوم است که اسم ایران از اسم این مردمان است زیرا آنها خود را آیریا می نامیدند که به معنی نجیب یا با وفا است. اسم ایران هم در سابق آیران بوده که بعدها ایران شده. آوستا مملکت اصلی آریانها را "آیران واج" یعنی "مملکت آریانها" مینامد با آب و هوایی خوش و زمینهایی حاصلخیز ، ولی ارواح بد ، زمین را سرد کردند و چون زمین قوّت سکنه را نمی داد مهاجرت شروع شد. در باب تاریخ آمدن آنها بعضی عقیده دارند که در حدود 2000 ق.م بوده، زیرا در تاریخ عیلام برمی خوریم به قومی که گمان می کنند آریانی بوده و بعضی مابین 1400 تا 800 قبل از میلاد میدانند که آریان ها وارد فلات امروزی ایران شدند. در آوستا اسامی 16 مملکت ذکر شده که یکی از آنها معلوم نیست کجا بوده و از این اسامی مملکتها محققین استنباط می کنند که این ممالک خط سیر و انتشار آریانها را نشان میدهد.

 

شانزده مملکت آوستایی

از این قرار است:

1- آیران واج  =  مملکت آریان ها

2- سوغده  = سغد

3- مورو  = مرو

4- باخذی  =  باختر

5- نیسایه  = بعضی نزدیکی سرخس و بعضی با نیشابور تطبیق می کنند

6- هرای = هرات

7- وای کرت  = کابل

8- اورو= طوس یا غزنه

9- وهرکان= گرگان

10- هرهوواتی= رخج در جنوب افغانستان

11- ای تو منت= وادی هیلمند

12- رگ= ری

13- سخر یا چخر= شاهرود

14- ورن= خطه البرز یا خوار

15- هپت هیندو= پنجاب

16- ولایاتی در کنار رودخانه رنگا و سر یعنی مدیر ندارد= معلوم نیست کجاست

 

بهنگام آمدن آریان ها به فلات ایران/ کاسی ها و تپوری ها و عیلامی ها ساکنان ایران

بهنگام آمدن آریان ها به فلات ایران ، مردمانی در مغرب ایران بودند موسوم به " کاس سو" یا "کاسی" که گویند  نژاد آنها معلوم نیست و مدتها در ایران کنونی و حتی بابل فرمانروایی داشتند و بتوسط  دولت مقتدر عیلام (در سالهای 1160 ق.م) از قدرت برکنار شدند.

 

کاسی ها

عده ای مردمان "کاس سو" را با مردمان گیلان و طوالش یکی دانند و "کاس" در زبان گیلکی به معنی سبز و "دریاچه کاسپین" ، دریاچه سبز ارغوانی است.

 

تپوری ها

در مازندران کنونی تپوری ها بودند و طبرستان از تپورستان آمده.

 

عیلامی ها

در جنوب غربی فلات ایران عیلامی ها بودن.د

 

- و بعضی گویند در سواحل خلیج فارس و عمان از حبشی ها و مردمان سیاه پوست نیز بودند. مدت ها مذهب آنها با هندیها یکی بوده و به زبان واحدی تکلم میکردند. بعد از جدایی مذهبی که زمانش مشخص نیست محققین از کتیبه ای (قرارداد صلح نامه) که در "بوغاز" آسیای صغیر (ترکیه امروزی) به دست آمده و تاریخ آن از 1350 ق.م است استنباط می کنند در این زمان جدایی هنوز روی نداده و نجبای میتانی که آریانی بوده اند به خداهای هندی قسم یاد کرده اند به «ایندر» و «آرون» و غیره (طبق اطلاعات بعدی این قرارداد صلحنامه که مابین کشور میتانی و هیتی بسته شده بود به میترا الهه و مظهر عهد و پیمان سوگند یاد شده و در نتیجه جدایی مذهبی میبایستی روی داده باشد ؟!).

از مطالعات محققین در مذهب هندیها و کتاب آوستا ، کتاب مقدس زرتشتی ها این عقیده حاصل شده: آریانهای ایرانی معتقد بودند به یک عده از وجودهای خوب و خیّر که گنجها و ذخایر طبیعت را به انسان می رسانیدند (یزد ها و آمشاسپندان) و در میان این ذخایر، مهمتر از همه روشنایی باران بود. و به وجودهای بد و تیره ، که با وجودهای خوب در جنگ بودند ، نیز معتقد بودند و شب و زمستان و خشکسالی و قحطی و امراض و مرگ و بلیّات را از وجودهای بد بشمار می آوردند. بعضی از محققین بر این باورند که پرستش ورثرغنا ، رب النوع رعد (بعدها ورمران و بعد بهرام شد) و میثر، رب النوع آفتاب (که بعدها مهر شد) را می کردند و آفتاب را چشم آسمان و رعد را پسر آن میدانستند و به عبارتی عناصر را می پرستیدند و بعد ترقی کرده و به پرستش خدای واحد رسیدند و این با پدید آمدن زرتشت بود و آریانهای ایرانی وقتی که به سرزمین ایران رسیدند از حیث تمدن (پیشرفت شهرنشینی) پست تر از همسایه بابلی و آسوری بودند. بعدها چیزهای زیادی از این تمدنها اقتباس کردند ولی در اخلاق بر آنان برتری داشتند چونکه اعتقادات و مذهب و دین آنان (آیین و رسم و رسومشان) سعی و عمل و کوشش و گفتار و باورها را در بهترین راستی و درستی تشویق میکرد و ایرانیهای قدیم دروغ و دروغ گفتن را یکی از ارواح بد (دیو) میدانستند.

 

خانواده ، طبقات ، شکل حکومت و تقدس آتش

خانواده بر اقتدار پدر یا بزرگتر تشکیل شده و چنین به نظر می آید که مقام زن نزد آریان های ایرانی بهتر از مقام زن در نزد مردم تمدنهای دیگر بود و اولاد تابع پدر و پدر رییس خانواده و قاضی و مجری آدابها و تکالیف های روزانه و مراقب آجاق خانواده بوده و نگذارد تا آتش آن خاموش شود و آجاق (آتش) خانواده در جایی معین واقع و مورد احترام بود.

اوستا گوید سه طبقه اجتماعی بودند و از جمله :

- روحانیون،

- مردان جنگی،

- و برزگران (آحاد  مردم).

 

ملوک الطوایفی، شکل حکومت آریان ها

- از چند خانواده تیره ای تشکیل میشد و مسکن آن ده یا "ویس" بود،

- از چند تیره یک عشیره یا قبیله تشکیل میشد و مسکن آن بلوک یا "گئو" بود،

- و از چند عشیره یا قبیله ، قوم تشکیل میشد و مسکن آن ولایت یا "ده یو" بود.

 

روسای خانواده رییس تیره و روسای تیره ها رییس قبیله را انتخاب میکردند و رییس قوم یا ولایات انتخابی و فرماندهی لشگر را در موقع دفاع یا جنگ بعهده داشت. رییس تیره را "ویس پت" و رییس قوم "ده یوپت" بود و وقتی که چند مردم یا ولایات در تحت حکومت یک نفر واقع می شدند او را شاه بزرگ می خواندند. و"ده یوپت ها" امراء یا پادشاهان کوچک بودند که مقتدرترینشان را شاه بزرگ میخواندند و اکثر پهلوانان قدیم از "ده یوپت ها" بودند که هر کدام حکومت ولایات یا ایالات را بطور موروثی در خانواده خود داشتند.

 

دولتهای آریانی ؛ دولت جمشیدی، دولت فریدونی، دولت منوچهری و دولت زابی

آریانها لااقل چهار دولت تشکیل دادند. چهار دولت موافق داستان ها- میتولوژیعبارتند از:

- دولت جمشیدی ها،

- دولت فریدونی ها،

- دولت منوچهری ها،

- دولت زابی ها.

 

زمان جمشید را به قبل از جدایی بین مردمان هند و اروپایی استنباط میکنند و "جم" را با "یمه" در حماسه های هندی دیده و "شید" را که صفت است به معنای درخشنده گفته اند و دولت فریدونی ها را به قبل از جدایی و دولت منوچهری ها و زابی ها را منسوب به دوره ی که آریانهای ایرانی در شمال شرقی ایران امروزی بوده، میدانند که مورد تهاجم مردمانی که از طرف شمال می آمدند و همان "سکا ها" بودند، قرار گرفته بودند.

 

تاریخ عیلام (انزان)

زمانی که آریانهای ایرانی به فلات ایران امروزی وارد شدند (حدود  دوهزار ق.م) مملکت عیلام در ایران وجود داشته.

 

مملکت عیلام از ولایات زیر تشکیل یافته بود:

1- خوزستان امروزی،

2- لرستان،

3- پشتکوه،

4- کوه های بختیاری.

 

شهرهای مهم عیلام

1- شوش ، مهمترین شهر و پایتخت عیلام بوده و از قدیمی ترین شهرهای عالم آنروزی،

2- ماداکتو ، روی رودخانه کرخه،

3- خایدالو ، که گمان رود خرم آباد امروزی باشد،

4- اهواز

 

عیلام (آنزان سوسونکا)

اهالی عیلام کشور خود را "آنزان سوسوتکا" نامیده و کلمه عیلام به معنی کوهستان است. محققین "دیو لافوا" و "دمرگان" گویند بومیهای اولیه حبشی بودند که از سواحل خلیج فارس تا مکران بلوچستان مسکون یافته و بعد از قرون زیاد مردمانی که در شط العرب و راس خلیج فارس سکونت داشته و موسوم به سومریها بودند به عیلام آمده و غلبه یافتند. بعد از آنان مردمان سامی نژاد بر عیلام استیلا یافته ولی  قدرت در قسمت کوهستانی عیلام را نداشتند. از مردمان کوهستانی عیلام اسم "کوسی ها" یا "کیس سی ها" زیاد برده شده. یونانیها آنها را "اکسیان" نامیده اند با مردمانی استقلال طلب و مطیع کردن آنان دشوار بود. عیلامیها از اسکندر مقدونی بهنگامیکه از شوش بطرف پارس می رفت مطالبه باج کردند.

زبان آنزانی در میان اهالی معمول ولی کتیبه ها به زبان سومری و سامی نوشته میشده و خط عیلامی خط میخی مستقل بود و خدای بزرگ را "شوشیناک" می نامیدند. بعد به شش الهه و به گروهی از ارواح معتقد بودند و بنظر میرسد که دین و آداب آنها به بابلیان شباهت دارد.

 

شهر شوش

"دمرگان" خرابه های شهر شوش را به چهار قسمت تقسیم کرده:

1- ارک  یا قلعه شوش که از زمانهای قدیم تا زمان اسکندر مسکون بوده.

2- قصرهای شاهان هخامنشی که خرابه های قصر داریوش و اردشیر دوم و "تالار آپادن" (آپادانا) کشف شده است.

3- محله تجارتی.

4- محله ای در طرف راست رود کرخه.

 

 قلعه شوش                                                                                                        

 

قرون تاریخی عیلام

- عهدی که تاریخ عیلام ارتباط  کاملی با تاریخ سومری ها و اکدی ها دارد (از 2850  تا 2225  قبل از میلاد).

- عهدی که گذشته های عیلام با تاریخ دولت بابل مربوط است (از 2225 تا 745 قبل از میلاد).

- دوره ای که طرف عیلام ، دولت آسور است (از 745 تا 645  ق.م).

 

عیلام از 2850  تا 2225  ق.م

در سالهای 2850 ق.م مملکت عیلام بعد از مصر قدرت بزرگی است و پایتخت شهر "شوش" است. در این عهد تاریخ عیلام با تاریخ سومری ها و اکدی ها ارتباط دارد.

 

سومری ها و اکدی ها (اکاد)

این مردمان از زمان قدیم که معلوم نیست از کی شروع شده در مملکتی که از قرن نهم ق.م به بعد موسوم به " کلده" بود سکنی داشتند. سومریها در راس خلیج فارس و طرفین شط العرب و اکدیها در طرف شمال شرقی آنها میزیستند. و بابل شهر مهم "اکد" و "اور" شهر مهم سومر بوده.

 

مملکت کلده (بابل)

مملکت کلده نام دیگر شهر بابل بود که آسوریهای کلدانی که از بنی سام بودند به این شهر داده بودند که در کتیبه هایی از قرن نهم قبل از میلاد دیده میشوند. بنابراین تاریخ سومر و اکدی با مملکت کلده فرق میکند. و قبل از اینکه مردمان بنی سام به این منطقه آمده باشند سومریها سواحل خلیج فارس را در اختیار داشتند و گمان میرود که :

 

سومری ها مخترع خط میخی

سومریها از شمال و بالای خزر به خلیج فارس و جلگه بابل آمده باشند. در "نیپ پور" از شهرهای سومری فهرست ده سلسله از پادشاهان سومری پیدا شده که بیش از سه هزار ق.م قدمت داشته و بابل مرکز تمدن آنها بود. زبان سومریها به زبانهای "تورانی آلتایی" بود که شاخه ای از نژاد زرد پوستند مانند مغولها ، تاتارها، ترُکها، تونغوزها، فین ها و سامویدها.

خط سومری خط میخی است و سومریها را مخترع خط میخی میدانند و آنها رییس شهر را "پاتسی" گویند و از "پاتسیهای سومری" که با عیلام جنگید "ان ناتوم اول" پاتسی شهر "لاکاش" بود که در سه هزار سال  ق.م با عیلام جنگید و خودش گوید که عیلامی ها و به خصوص مردمان کوهستان های عیلام به مملکت سومریها حمله میبرند.

 

 هنر سومری/ 2500 قبل از میلاد

 

اکدی ها و سلسله سامی ها

تقریبا در 2800 قبل از میلاد، پاتسی "اکاد" که "مانیشتو" نام داشت و سامی نژاد بود سلسله "کیش" را تاسیس کرد و پادشاه عیلام را به اسارت به اکاد برده و عیلام را باج گذار نمود. از این به بعد اکاد ترقی کرد و "سارگن اول" یا "شروکین" مملکت اکاد را در 2330 تا 2274  ق.م توسعه و از غرب تا شامات و از شرق تا کوههای زاگرس کرمانشاه امتداد داد و به امر سارگن اول تمام نوشته ها راجع به مذهب و قوانین و سحر و غیره به زبان یهودی- سامی ترجمه و در "معبد ارخ" ضبط شد و این نوشته ها بعدا به امر "آشور بنی پال" پادشاه آسور یا آشور در قرن هفتم ق.م جمع آوری شد تا برای آینده محفوظ بماند. سارگن اول و اکدی ها با عیلام جنگ کرده و مملکت عیلام را غارت کردند. در سنگ نبشته های "نرام سین" (از پادشاهان اکده) آمده که او در بلوک "لولوبی" (مابین بغداد و کرمانشاه) فتوحاتی کرد و در لشکرش یک عده سپاهیان حبشی بودند و "آنوبانی نی" پادشاه دیگر اکده نیز عیلام را باجگذار خود کرد. مدتی بعد مردمی دیگر از سامیها موسوم به "گوتیها" به اکده هجوم آورده و بر بابل استیلا یافتند و عیلام نیز تابع آنها گردید.

 

قوت یافتن دوباره سومر

در 2500 ق.م سومر بار دیگر توسط  پادشاه "گودا" رونقی از نو گرفت و لاکاش دوباره پایتخت شد. این پادشاه آنزان را مطیع نموده و به دادگری پرداخت و از 2450 ق.م زبان سومری بجای زبان سامی سارگن، رواج یافت. دومین پادشاه سومری این سلسله که "دونگی" نام داشت استعمال تیر و کمان را از سامی ها اقتباس کرد و لشکرش قوی و عیلام و لولوبی را تسخیر کرد ولی حفظ  فتوحات مشکل بود و از لوحه هایی که بدست آمده ، در این زمان عیلام جزء سومر بوده.

 

انقراض سومر توسط عیلام

طرز رفتار سومریها در عیلام باعث شورشها در عیلام شده و لشکرکشی های سومر باعث تضعیف سومر گشته و عیلامی ها به سومر تاخته و پادشاه آن را به اسارت و به عیلام بردند و عیلام مستقل گردید. و حدود 2280 ق.م پادشاه عیلام "کودور نان خوندی" شهر "اور" سومر را گرفته و غارت کرد و سلسله پادشاهان آن را برانداخت و مجسمه "نانا" یا "نه نه" را جزو غنایم به عیلام برد و بعد از آن شصت سال سومر تابع عیلام بود تا اینکه در حدود 2239  ق.م در سومر سلسله ای برقرار شد که سامی و موسوم به "نی سین" بود. اسامی شانزده نفر از پادشاهان سلسله "نی سین" بدست آمده و نیز معلوم است در 2115 قبل از میلاد، پادشاه عیلام "ریم سین" این سلسله را منقرض کرد.

در زمان سلسله سومری "نی سین" سومر و اکد دولت واحدی بودند و بعد از انقراض دیگر استقلال نیافتند و ملت سومر و اکد در میان  سایر ملل حل شدند و قومیت خود را از دست دادند و یا از ترس جان مهاجرت کردند و بعضی گمان برند ، مردمیکه در راس خلیج فارس و بحرین سکنی داشتند به طرف شامات رفته، دولت فینیقیه را تشکیل دادند که در تجارت و دریانوردی معروف  شدند. گروهی که رب النوع آسور را می پرستیدند، به طرف قسمت وسطای رود دجله و کوهستان های مجاور آن رفته ، دولت آسور را تاسیس کردند. و گویند: مهاجرت حضرت ابراهیم با طایفه خود به فلسطین و بالاخره هجوم "هیکسوس" های سامی نژاد به مصر قبطی و تاسیس سلسله ای از فراعنه در آن مملکت نیز از نتایج غلبه عیلامیها بر ملل سامی نژاد بود.

 

کارهایی که سومری ها برای بشریت کردند

1- اختراع خط میخی که اهمیت زیاد برای ترقی عالم قدیم داشت.

2- وضع قوانینی که پایه "قانون گذاری حمورابی" گردید (حمورابی از 2123 ق.م تا 2080  ق.م پادشاه دولت بابل بود و از بزرگترین پادشاهان سامی- آسوری بابل) .

3- علوم و صنایعی که در سومر شروع شد به ملتهای دیگر انتقال داده شد. یونانیها قدیم مبادی هیئت و طب و صنایع را از سومریها اقتباس کردند.

 

عیلام از 2225 تا 745 قبل از میلاد

در این سالها همسایه و طرف عیلام دولت بابل است که بدست مردمان سامی تاسیس شد.

 

دولت بابل

بنای بابل همانطوریکه گفته شد بدست سومریها بوده. مردمان سامی که غالبا از شبه جزیره عربستان و مردمان صحراگرد بودند به طرف ممالکی متوجه می شدند که در کنار رودخانه های بزرگ یا دریاها واقع شده و از حیث آب و هوا و زمینهای حاصلخیز بر شبه جزیره عربی مزیّت داشتند. این مردمان در دوره سومر و اکد قدرتی یافته و سلسله ای از پادشاهان را در بابل پدید آوردند که نفوذ و قدرت آن را در دورهای بعد، بخوبی میتوان حس کرد.

 

سلسله اولی

از پادشاهان این سلسله پانزده نفر یا بیشتر بودند. بزرگترینشان "حمورآبی" است که از 2123 تا 2080 ق. م در بابل شاه بوده و نوشته های قوانینش را که بعدأ در شوش یافته اند که بنام «قوانین حمورآبی» معروف گشته و همین قوانین بوده که اثراتی در بین قوانین بعضی از ملل آسیای غربی گذاشته.

 

قوانین حمورابی

«قوانین حمورابی» ، قدیمیترین مجموعه قوانین است که به ترتیب معینی ضبط شده که مربوط به زراعت و آبیاری و کشتیرانی و خرید کنیز و تکالیف آنان و مبانی اخلاقی و ازدواج و میراث و غیره است. حمورآبی در سال 2093 ق.م، «ریم سین» پادشاه عیلام را از شهر «لارسا» بیرون کرده. "سمسوا یلونا" پسر حمورابی ، "کودور مابوک" پادشاه عیلام را شکست داد ولی عیلام هنوز استقلال داشته و سلسله "آنزانی" در آنجا سلطنت می کرد. و سرسلسله "خون بان نومینا" نامی بود که بنای دولت عیلام را محکم نمود. سلسله اولی بابل دچار حملاتی از طرف مردم شمال موسوم به "هیتی ها" شدند و حدود 1760 ق.م توسط هیتیها منقرض گردیدند.

 

هیتی ها

از"هیتی ها" در"ایلیاد هومر" یاد شده و حفریات "کاراکامش" که پایتخت هیتی ها و در کنار فرآت بود، معلوم کرده که دولت هیتی ها در 1760 ق.م وجود داشته و هزار سال دوام کرده و توسط دولت آسور از بین رفته و نژادشان مانند نژاد "کاس- سوها" (بنیان گذاران سلسله دوم بابل) معلوم نیست و خطوط هیتی ها را نتوانسته اند بخوانند و "رامسس دوم" فرعون مصر (1224 ق.م) با شاه هیتی ها عهدنامه دفاعی و تعرضی بسته بود. تسلط "هیتی ها" بر بابل دوامی نداشت، چه مردمان دیگری موسوم به "کاسی ها" که در کوهستان های عیلام و کوههای زاگرس کرمانشاه می زیستند به بابل هجوم آورده ، هیتی ها را اخراج و سلسله خود را در آن جا برقرار کردند.

 

سلسله دوم

از سلسله دوم می گذریم ، زیرا در دوره آن واقعه مهمی راجع به عیلام روی نداده.

 

سلسله سوم یا "کاسی ها"

"کاسیها" مردمی بودند که در کوههای زاگرس زندگی میکردند. بعضی گمان میکنند اینها آریانی بودند، چون خدای بزرگ آنان "سوریاش" بود که آفتاب بود و "سوریاش" کلمه آریانی است. اینان بابل را تسخیر و سلسله ای بوجود آورده که 6 قرن سلطنت داشت (از 1760 تا 1185 قبل از میلاد). در زمان "کاسی ها" از اسب برای کشیدن عرابه استفاده شده. در این دوره عیلام مستقل و با نفوذ بوده و جنگها با دولت بابل داشته. "شوتروک  ناخونتا" پادشاه عیلام حدود 1190 قبل از میلاد بابل را تسخیر و اشیای نفیسه از جمله سنگ نوشته های "نرام سین" پادشاه "اکده" سابق و مجسمه خدای یزرگ بابل را که "بل مردوک" نام داشت با خود به شوش پایتخت عیلام برد. با تاخت و تاز عیلامی ها بود که سلسله کاسی ها منقرض شد.

 

سلسله چهارم یا "پاش ها"

این سلسله از 1184 تا 1073 قبل از میلاد در بابل سلطنت داشت. در سالهای 1184 ق.م بود که "پاشیها" که نام محله ای در بابل بود، در بابل به سلطنت رسیدند و با عیلام جنگ نموده و پیروز گشته و "مجسمه مردوک" از شوش به بابل برگردانده شد.

"بخت النصر اول" یا "نبوکد نصر" یکی از بزرگترین پادشاهان "سلسله پاش ها" است که حدود بابل را تا دریای مغرب مدیترانه توسعه داد (1053 قبل از میلاد). عیلام در این دوره غالبا مستقل بوده.

 

بخت النصر اول در تاریخ طبری / لهراسب بعد از کیخسرو

در تاریخ طبری نوشته شده: بعد از کیخسرو، "لهراسب" به پادشاهی پارسیان رسید و تاج بر سر نهاد و گفت: ما نیکی را بر دیگر چیزها برتری دهیم. و بر تختی از طلای مرصع به اقسام جواهر نشست و شهر بلخ را بنا نهاد و دیوان ها (اداره جات) پدید آورد و شاهی وی نیرو گرفت و سپاه برگزید و زمین را آباد کرد و "بخت النصر" را برگماشت و بقولی نام وی به فارسی "بخترشه" بود. از هشام پسر محمد روایت کرده اند که: بخت النصر به روزگار "لهراسب" بود و سپهبد غرب دجله تا سرزمین روم بود (منظور روم شرقی یا "بیزانس" یا "قسطنطنیه" یا "ترکیه و استانبول امروزی" است) و برفت تا به دمشق رسید و مردم با او به صلح آمدند و یکی از سرداران خود را بسوی بیت المقدس فرستاد و با پادشاه بنی اسرائیل که از فرزندان پیمبر داوود بود صلح کرده و از او گروگان گرفت و بازگشت. مردم بنی اسرائیل به پادشاه خویش تاخته و خونش بریختند... و بخت النصر برفت تا به بیت المقدس رسید و شهر را بزور گرفت و جنگاوران را بکشت و زن و فرزند به اسیری گرفت. و "آرمیا" پیمبر بنی اسرائیل را که در زندان بنی اسرائیل بود ، آزادش کرد و بنواخت و خدا (یهوه) او را (آرمیای پیمبر را) برانگیخته بود که بنی اسرائیل را از ماجرای "بخت النصر" بیم دهد و اعلام  کند که اگر مردم توبه نکنند (مردم بنی اسرائیل) و از اعمال خویش دست بر ندارند، خدا کسی را بر آنها مسلط می کند که جنگاوران را بکشد و زن و فرزند به اسیری گیرد. و "بخت النصر" به شاه مصر حمله برد و بکشتش و مردم مصر را به اسیری گرفت. از آن پس بسیاری از مردم فلسطین و اردن را به اسارت گرفت که "دانیال" پیمبر بنی اسرائیل و پیمبران دیگر از آن جمله بودند. و گوید: مدت پادشاهی "لهراسب شاه" یک صد و بیست سال بود و پس از او پسرش "بشتاسب" به پادشاهی رسید و خبر یافت که شام ویران شده... او میان اسرائیلیان بابل ندا داد که هر که می خواهد میتواند به شام (بیت المقدس) باز گردد و یکی از خاندان داود را پادشاه آنها کرد و فرمان داد تا بیت المقدس را آباد کنند و مسجد(؟!) آن را بسازند ... و بنی اسرائیل در بیت المقدس مقیم شدند و کارشان سامان گرفت و بسیار شدند تا به دوران ملوک الطوایف (منظور اشکانیان)، که رومیان بر آنها تسلط یافتند و پس از آن هرگز فراهم نشدند.

(توضیحی در مورد سالهای 1250 تا 850 قبل از میلاد: همانطوری که میدانیم "موسی" و "آرون" بخشی از قوم اسرائیل را از طریق صحرای سینا از مصر به فلسطین بردند و محققین اروپایی زمان این روایتها را حدود سالهای 1250 تا 1150 ق. م میدانند. از طرفی میدانیم که فرعون مصر "رامسس دوم" حدود سالهای 1224 ق.م بوده و با شاه "هیتی ها" که "هاتوسیلیس سوم" بود قرارداد صلح و پیمان را امضاء کرده، و از طرفی حدود سالهای 1100 تا 1050 قبل از میلاد مردمان "کاسی ها" و بعد "مادها" در ایران کنونی سکنا گزیدند و حدود سال های 1005 ق.م "داوود شاه" باعث اتحاد مابین "مردمان یودا" و "مردمان اسرائیل" شده و با این اتحاد مابین اسراییلیها توانست اورشلیم را فتح کند و آن شهر را نیز پایتخت خود کند و این داوود همان داود پیمبر بنی اسرائیل است. و پیمبر دیگر بنی اسرائیل، "سلیمان شاه" که گویند پسر داوود و جانشین پدرش بوده، توانست حدود سالهای 965 تا 925  قبل از میلاد باعث روتق اورشلیم شود. اما بعد از مرگش بعلت نفاق داخلی سرزمینش دوباره به «یودا» با پایتختی اورشلیم و «اسرائیل» با پایتختی  سیشم، تقسیم شود و "الیاس" پیغمبر بنی اسرائیل هم حدود سالهای 850 ق.م میزیسته).

 

سلسله پنجم

این سلسله فقط بیست و یک سال سلطنت کرد.

 

سلسله ششم یا "بازی ها"

این سلسله از حدود 1052 تا 1032 ق.م در صفحات دریایی سلطنت کرد. در این زمان عیلام بابل را تسخیر و پادشاه عیلامی بر تخت بابل نشست اما بیش از شش سال دوام نیاورد. بابل در این زمان از طرف شمال مورد تهاجم مردمان صحراگرد "گوتیان" و از شرق مورد فشار عیلامیها و از جنوب و شمال شرقی عربستان مورد تهاجم مدعی جدیدی بنام "کلدانی ها" سامی قرار گرفت. این دوره که از 970 تا 732 ق.م امتداد داشت مملو از منازعات و جنگها و اغتشاشات بود و "کلدانی ها" با تقویت عیلام میخواستند مملکت بابل را به اشغال خود درآورند. و بالاخره در سلطنت "نبو نصیر" پادشاه آسور که از 747 تا 732 ق.م پادشاهی داشت، بابل جزو دولت آسور شد.

 

دوره سوم دولت عیلام

این دوره از 745 تا 645 قبل از میلاد مسیح (ق.م) ادامه داشت. در این دوره عیلام با دولت مقتدر آشور همسایه بود.

 

مردمان و تاریخ "آسوری ها"

آسوریها ملتی بودند از نژاد سامی که با سامیهای دیگر در بابل زندگانی میکردند. و بعد به وسطای رود دجله و کوهستانهای مجاور رفته و در آنجا مملکت کوچکی تاسیس کردند که موسوم به "آسور یا آشور" شد. اسم این مردم از اسم خدایی بود که می پرستیدند و او را "آسور" میگفتند. پایتخت آسوریان ابتدا شهر آسور بود و بعد شهر "کالاه" و بعد "نینوا" پایتخت گردید و حکمرانان شهرهای آسوری مانند شهرهای "سوم" و "اکد" به "پاتسی" مشهور بودند.

اوایل آسوریها تابع بابل بودند و معلوم نیست که در چه تاریخ مستقل شده اند ولی گمان میبرند که مابین سالهای 1800 تا 1500 ق. م میتوانسته بوده باشد. "آسوریها" مردمانی زارع بودند که با جنگ و غارت از دسترنج دیگران معیشت می کردند. آنان در بهار هر سال به تاخت و تاز به ممالک مجاور میپرداختند و ممالک را باجگذار خود و شهرها را غارت و اهالی را هر قدر لازم میدیدند میکشتند و باقی را به اسارت به مملکت خود برده و به کارهای سخت واداشته و در فراوانی و نعمت زندگانی می کردند. یکی از خصایص آسوریها ، شقاوت و بیرحمی فوق العاده آنها با مغلوبین بوده. دولت های آسوری حدود هزار سال دوام داشتند و از طرف مغرب و جنوب غربی ، دولت "هیتی ها" را معدوم (کاملا از بین برده) و "فینیقیه- سومری های قبلی"  و فلسطین را تابع خود کرده و به مصر دست انداخته و از طرف مشرق و جنوب شرقی تا کوه دماوند و کویر ایران پیش رفته و "ماد" و "پارس" را دست نشانده خود کرده. آنان عیلام را چنان خراب نمودند که تا چندین هزار سال دیگر عیلام نتوانست کمر راست نماید.

زبان آسوریها بابلی و خط  آسوریها "میخی بابلی" بود. بجز شقاوت و بیرحمی ، پادشاهان آسوری چند چیز را از تکالیف خود دانسته اند : جنگ و بعد بنای شهر جدید و ضبط وقایع و نوشتن بر روی لوحه های سنگی. شهرها توسط  اسرا ساخته میشد و در صنایع مانند صنعت زرگری و خاتم کاری و کاشی سازی آسوری های سامی مهارت فوق العاده داشتند.

 

تاریخ آسوری ها

را به سه عهد تقسیم کرده اند.

در عهود اول و دوم ، آسوری ها تماسی با تاریخ عیلام نداشتند:

 

 از هنرهای آسوری / 700 قبل از میلاد 

 

عهد سوم "آسور" / از 745 تا 606 قبل از میلاد

در این عهد آسوریان از یک قدرت کوچک منطقه ای به یک قدرت جهانی ارتقاء می یابند و در آسیای غربی بجز عیلام همه ممالک تابع آسور بودند. "تیگلات پیلسر سوم" بنیاد گذار اصلی این سلسله آسوری است که در 729 قبل از میلاد، بابل را فتح کرد و آسور را به یک قدرت جهانی رساند. بعد از او "سارگن دوم" که از 722 تا 705 ق.م پادشاه معروف این عصر بود با عیلام جنگهای پی در پی داشت اما عیلام هنوز استقلال داشت.

بعد از سارگن دوم، "سینا خریب" بر تخت آسور نشست (از 705 تا 681 ق.م) و شاه عیلام را که "کالودوش" نام داشت، در جنگ بکشت و 34 قلعه و برج عیلام را بگرفت و اهالی عیلام را به اسارت به آسور برد، اما عیلام هنوز استقلال خود را داشت.

بعد از سینا خریب،  "آسور حیدون" بر تخت آسور نشست و او تا 669  ق.م سلطنت داشت و همزمان با "خومبان خالداش دوم" پادشاه عیلام بود.

پادشاه عیلام چون آسور را در جاهای دیگر مشغول و گرفتار دید به مملکت بابل بتاخت و تا شهر "نیپ پار" بابل پیش رفت و با غنایمی بیشمار از جمله مجسمه "رب النوع نیپ پار" به شوش پایتخت عیلام باز گشت و این در 674 قبل از میلاد بود.

بعد از او برادرش "اورتاکو" به تخت عیلام نشست و با "آسور حیدون" پادشاه آسور روابط  دوستانه برقرار کرد و در قبال کمک مالی آسور، دولت عیلام مجسمه رب النوع "نیپ پار" را که جزو غنایم گذشته بود به بابل و آسور مسترد داشت.

در زمان "آسور حیدون" مملکت آسور به اعلی درجه قدرت خود رسید و غیر از عیلام در آسیای غربی دیگر دولتی نمانده بود که تابع آسور نباشد.

 

آسور بنی پال/ از 669 تا 626 قبل از میلاد

از 669 تا 626  قبل از میلاد "آسور بنی پال" بر تخت آسور نشست و توجه اش به شورشهای مردم مصر بود. و مصریان در حوالی 665 قبل از میلاد به استقلال خود در مقابل دولت آسور و آشور بنی پال رسیدند. در عیلام بعد از مرگ "اورتاکو" برادرش "تئوم مان" بر تخت سلطنت عیلام نشست. او به مملکت بابل بتاخت و با غنایمی که گرفته بود به عیلام باز گشت. اما در کشمکشهای داخلی عیلام عده ای از شاهزادگان عیلامی به آسور فرار کرده و مورد حمایت دولت آسور قرار گرفتند. "تئوم مان" پادشاه عیلام از دولت آسور استرداد فراریان را خواستار شد. اما «آسور بنی پال» شاه مقتدر آسور به عیلامی ها جواب رد داده و جنگها در گرفت و بالاخره "آسور بنی پال" قشون عیلام را که در کنار رود کارون بود، شکست داد و "تئوم مان" شاه عیلام که زخم برداشته بود گرفتار شد و آسوریها نیز سرش را بریده به "نینوا"پایتخت آشور بردند. این جنگ موسوم به جنگ "توللیز" شد و این بسال 659  قبل از میلاد بود. شکست عیلامیها باعث جشنهای زیاد در آشور شد و "خوم بان ایگاش" از طرف آسوری ها شاه عیلام و خراجگذار دولت آسور شد. همزمان شاه بابل که برادر "آشور بنی پال" بوده ، برعلیه او شوریده و عیلام بیطرف ماند.

"آشور بنی پال" از عیلام و "خوم بان ایگاش" خواست که مجسمه «نانا» رب النوع شهر «ارخ» را مسترد دارند. این مجسمه "نانا" که حدودأ 1635 سال بود که توسط عیلامی ها از شهر "ارخ" آسوری- بابلی به غنیمت گرفته شده بود و در شوش بود و مردم شوش پرستش زیاد برای آن داشتند و رد کردن آن به آسور، با از دست دادن تخت پادشاهی عیلام مباینت داشت، در نتیجه "خوم بان ایگاش" جواب رد به "آشور بنی پال" داد و با بابل متحد شد. آسوریها نیز به اغتشاشات خود در عیلام دامن زده و در این میان "توم ماری تو" برادر شاه عیلام برعلیه او شورید و او را بگرفت و بکُشت و خود بر تخت عیلام نشست. اما «توم ماری تو» نیز برعلیه آسور، سیاست برادرش را دنبال کرد. "توم ماری تو" نیز مدتی بعد در جنگی با یکی از دست نشانده های خود موسوم به "ایند بغاش"، شکست خورده و در حین فرار توسط  آسوریان دستگیر و به "نینوا" پایتخت آسوریان به اسارت رفت. اما "آسور بنی پال" با او به مهربانی رفتار نمود و پس از آنکه بر بابل و برادرش چیره شد تصمیم گرفت که به کار عیلام خاتمه دهد. اما در عیلام نجبا بر "ایند بغاش" شوریده او را کشتند و "خوم بان کالداش" را بر تخت عیلام نشاندند. آشور بنی پال پادشاه آشور نیز، "توم ماری تو" را با سوارانی زیاد به عیلام گسیل داشت و بعد از پیروزی در جنگ او را بر تخت عیلام نشاند.

 

انقراض عیلام توسط "آسور بنی پال" در سالهای 645 تا 639 ق.م

در سالهای 645 تا 639 قبل از میلاد، پادشاه آشور "آسور بنی پال" که از نتایج جنگها با عیلام ناراضی بود باز در پی بهانه برای جنگ با عیلام بر آمد. او اینبار از عیلام تقاضای کرد تا "کلدانیان" بابلی را که به عیلام پناه برده بودند به آشور مسترد کنند که با مخالفت عیلام روبرو گردید، سپس خواهان برگرداندن مجسمه "نانا"، رب النوع شهر "ارخ" شد که بار دگر با مخالفت "خوم بان کالداش" روبرو شد که مدتی بود دوباره پادشاه عیلام شده بود. و جنگ دوباره آغاز شد و آسوریان بعد از پیروزی وارد عیلام و شهر شوش شده و خزانه پادشاهان عیلام که از غنایم جنگهای سابق پر بود به دست آسوریها افتاد. طلا و نقره ای که بابل در موقع اتحاد به عیلام داده بود با مجسمه ها و اشیای نفیسه معابد عیلامی و آنچه که در خانه ها از ثروت و اشیای قیمتی بود به نینوا منتقل شد. آسوری ها به کشتار و غارت اکتفا نکرده ، استخوانهای پادشاهان عیلام و اشخاص نامی را بیرون آورده و اسرای زیادی از شهر شوش و شهرهای دیگر به آسور و نینوا بردند. "خوم بان کالداش" آخرین شاه عیلام که فرار کرده بود، پس از چندی گرفتار شد و "آسور بنی پال"، "خوم بان کالداش و "توم ماری تو" را به عرابه خود بست و آنها عرابه سلطنتی را تا معبد "آشور" و "ایشتار" نینوا کشیدند. کتیبه های زیادی از "آشور بنی پال" بجا مانده که ترجمه شده اند و اینک ترجمه فتوحات او در عیلام و انقراض عیلام : «خاک شهر شوش و شهر "ماداکتو"و شهرهای دیگر را تماما به آتش کشیدم و در مدت یک ماه و یک روز کشور عیلام را به تمام عرض آن جاروب کردم. من این مملکت را از عبور حشم و گوسفند و نیز از نغمات موسیقی بی نصیب نمودم و به درندگان و مارها و جانوران کویر و غزال اجازه دادم که آن را فرو گیرند !». "حزقیال" پیغمبر یهودان در یکی از کتابهای بیست و هفتگانه ی تورات نوشته : «این است عیلام و تمام جمعیت آن. در اطراف قبر آن همگی کشته شدند و همه از دم شمشیر گذشتند !».

 

آشور بنی پال بانی اولین کتابخانه

"آشور بنی پال" در تاریخ معروف است. از این جهت که اولین "کتابخانه" را بنیاد گذاشت و این کتابخانه حالا به دست آمده که حاوی اطلاعات گرانبهایی از تاریخ آسور و ممالک مجاور آن است. این لوحه ها که تعدادشان به بیست و دو هزار عده میرسد اکنون در بریتانیا و لندن است. آنچه از تاریخ عیلام پیداست، عیلامی ها از یک نوع تمدن و صنایع و خط  برخوردار بوده اند ولی از نظر سیاست و تشکیلات نتوانستند از ملوک الطوایفی بیرون آیند (عدم قدرت و اتحاد مرکزی)، به خصوص مردمان کوهستانی آن، که همیشه مستقل و نیمه مستقل بودند.

عیلامیها در مدت چند هزار سال توانستند قومیت خود را در مقابل مردمان قوی مانند "سومری ها" و "اکدی ها" و دول بزرگی چون بابل و آسور حفظ کنند و گاهی بر آنان چیره شوند. ولی در انتها در مقابل آنان به زانو در آمدند و علتش از این جهت بود که با هم اتحاد نداشتند و این جنگهای درونی و داخلی برایشان "خانه برانداز" شد. در نتیجه به مرور از صحنه و خاطره روزگار محو گردیدند، چنانچه مورخین یونانی و غیره چیزی درباره عیلامی ها نمیدانستند. گویند که "استرابون" جغرافیادان اوایل قرن اول مسیحی که در "کاپادوکیه" آسیای صغیر متولد شده بود ، نوشته که: «کوروش پایتخت خود را در"شوش" قرار داد ، زیرا این مردمان (عیلامیها) همیشه تابع ملل دیگر بودند و هیچگاه اقدام مهمی ننموده اند!»

در حفاریهای "مالمیر بختیاری" در شرق شوشتر، آثار زیادی از عیلامی ها دیده شده با حجاریهای برجسته از خطوط میخی شوشی و "انزانی" که گویند به 1300 تا 1200 قبل از میلاد مربوط میگردد و استوانه های بابلی از 500 ق.م و سکه های دوران اشکانی و ساسانی وو...

 

انقراض آشور/ با مرگ "آسوربنی پال" در 626  ق.م

فتح آسور در سال 612 پیش ازمیلاد / بتوسط هوخشتره مادی و نبو پولاس سار بابلی

دوره سوم اقتدار آشور بیش از صد سال دوام نیاورد.

- با جلوس "تیلگرات پیلسر سوم" به سال 729 ق.م 

- و "سارگن دوم" به سال 722 ق.م

- و با مرگ "آشور بانیپال" در سال 626 ق.م به پایان رسید.

 

بیدادگریها و ستمهای بیحد آشوریان نسبت به ملل دست نشانده و مغلوب، بیشتر سبب انقراض دولت آشور شد. مخصوصا بعد از انقراض دولت عیلام. پس از مرگ "آسور بنی پال" در 626  ق.م ، "نبوپولاس سار" حاکم آسوری در بابل سر به شورش برداشت و دولت "بابل- کلدانی" را تاسیس  کرد. در "نینوا و آسور" برادر آسور بنی پال که "آسور اتیل ایلانی ئوکینی" نام داشت، بر تخت آسور نشست و بعد از او برادرش "سین شاروو کین" که یونانیان او را "ساراکوس" می نامیدند به تخت آسور رسید و در زمان او بود که انقراض آشور اتفاق افتاد و این به سال 612 ق.م بود یعنی 33 سال بعد از انقراض دولت عیلام و 14 سال بعد از مرگ "آشور بنی پال".

 

هوخشتره و ماد کوچک

در همین سالها بود که دولت "ماد" به اقتدار و سیادت خود رسیده بود. این سرزمین "ماد کوچک" که قبلا زیر سلطه دولت آسور قرار داشت و تازه خود را شناخته و از تسلط  دولت آسور رهانیده و دولتی عظیم تشکیل داده بود، بزرگترین خطر برای آشور بشمار می رفت. "هوخشتره" پادشاه ماد، با "نبوپولاس سار" حاکم بابل متحد شده و در سال 612 پیش از میلاد به آشور حمله برد و "نینوا" را محاصره و فتح کرد.

 

ساراکوس آخرین شاه آسور

"ساراکوس" شاه آسور چون از مقاومت ناامید شد، آتشی برافروخت و خود و خانواده اش را در آن بسوزاند تا به دست دشمن که "مادها" باشد، نیافتد. بدین ترتیب دولت مقتدر و نامی "آسور- سامی" منقرض و به گفته همخونانش : "جهان را از شرّ خود آسوده ساخت".

 

(منبع: کتاب "تاریخ طبری" و تاریخ "ایران قدیم" از حسن پیرنیا مشیرالدوله و "تاریخ ایران" با گرد آوری جی.آ. یویل و ترجمه حسن انوشه ... و با تشکر)

 

..................         .................        ...............      ...............     ............

 

ادامه در "تاریخ عیلام"/

با تشکر از حسن انوشه و احسان یارشاطر و بازماندگان شادروان حسن پبرنیا مشیرالدوله / سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ خرداد ماه 1390 خورشیدی/2011 میلادی/