با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

خلیفه عثمان بن عفان ، سومین خلیفه راشدین (از 23 تا 35 هجری قمری/ از 644 تا 656 میلادی)

 

ذی النورین عثمان بن عفان(أبو عبدالله، أبوعمرو، ذو النورين، ذو الهجرتين)؛

 

مختصری از زندگینامه عثمان (از 47 قبل هجری قمری تا 35 هجری قمری/ از 577 تا 656 میلادی)

عثمان بن عفان بن ابی العاص بن امیه، حدود 82 یا 86 سال زندگی کرد، او در شمار مسلمانانی است که در همان سالهای نخست به دعوت ابوبکر، مسلمان شد. وی از بنی امیه و یکی از اشراف و ثروتمندان مکه بود. او در شمار مهاجران به حبشه رفت، اما به زودی به مکه بازگشت و به مدینه مهاجرت کرد. وی در مدینه به ترتیب با دو دختر رسول خدا، ام کلثوم و رقیه که هر دو به زودی درگذشتند، ازدواج کرد و لذا عثمان به ذوالنورین مشهور شد.

 

عثمان به دلیل بیماری همسرش در بدر حاضر نشد. در جنگ اُحد نیز به اتفاق جمیع مورخان در شمار فراریان بود. بعدها در تاریخ بجز قضیه حدیبیه ، یادی از وی وجود ندارد. در زمان ابوبکر وی از افراد نزدیک به وی بوده و کاتب وی به شمار می آمد. در دوره عمر نیز از نفوذ قابل توجهی برخوردار بود و در آن شرایط نماینده بنی امیه به شمار می آمد.

 

خلیفه عمر بعد از ترور تمایل داشت که عثمان به دلیل نفوذ و محبوبیتش در قریش، خلافت پس از او را بدست گیرد. لذا با تعیین او در راس شورای شش نفره، راه خلافت عثمان را هموار نمود، عثمان در آخرین روز ذی حجه سال 23 ه.ق به عنوان خلیفه بر منبر علافت جای گرفت، خلافتی که اّن را باید آغاز خلافت امویان دانست.

 

عثمان از همان ابتدا قدرتمندانه به اداره امور پرداخت. او در شش سال نخست خلافت بسیار آرام عمل کرد، و کوشید تا موقعیت خود را مستحکم کند. پس از آن در نیمه دوم خلافت بود که به تدریج دگرگونی در ساختار سیاسی مناطق مختلف پدید آورد. از نظر بعصی از مورخین اسلامی او اساسآ در اندیشه سپردن خلافت به بنی امیه بود و این کارها را مقدمه ای برای اموی کردن تمام امور سیاسی انجام می داد. این امر باعث خشم برخی از سران قریش و مردم را برانگیخت و آنها را به مرور به شورش بر ضد وی و قتل وی وا داشت.

 

چرا عثمان کشته شد؟

خلیفه عمربن الخطاب گوید سران مهاجران قریش در مدینه می خواهند مال خدا را خاص خویش کنند

در تاریخ طبری، اثر محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد ششم آمده: حسن بصری گوید: عمربن خطاب سران قریش را که از مهاجران بودند از رفتن به ولایات منع کرده بود، مگر با اجازه او و برای مدت معین، که مهاجران زبان به شکایت گشودند و عمر گفت بدانید که من اسلام را همانند شتر گرفته ام که آغاز میکند و نوسال است، آنگاه دوساله، سپس چهارساله، سپس شش ساله، آنگاه کامل میشود. مگر از کامل بجز کاستن انتظار میرود؟ بدانید که اسلام کامل شده، بدانید که قریشیان می خواهند مال خدا را خاص خویش کنند، بدانید که تا پسر خطاب زنده است نمیشود. من جلو گذرگاه حره می ایستم و گلوی قریشیان را و بند شلوارشان را می گیرم که به جهنم نریزند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2290)

 

نخستین وهن و فتنه در اسلام

طلحه گوید: وقتی عثمان به خلافت رسید مانند عمر جلو مهاجرین قریش را نگرفت. آنها در ولایات (کشورها و سرزمینهای تسخیرشده) بگشتند و چون آنرا بدیدند و دنیا را بدیدند و مردم آنها را بدیدند آنکه مکنت نداشت و در اسلام دارای مرتبت نبود، شکسته و دژم شد. مردم به آنها پیوستند که از آنها امید داشتند و گفتند اینان به قدرت میرسند شناخته آنها باشیم و جزو مقرّبان و خاصانشان در آییم. این نخستین وهنی بود که به اسلام رسید و نخستین فتنه بود که در میان عامه رخ داد و جز این نبود.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص2290)

 

مردم ولایات عثمان را بیش از عمر دوست داشتند

شعبی گوید: پیش از آنکه عمر بمیرد قریشیان مهاجر در مدینه از وی به ملالت بودند که عمر در مدینه بازشان داشته بود و مانع رفتنشان بود و میگفت از رفتن شما در ولایات بیشتر از همه چیز بر این اُمت بیمناکم با دیگران که از مردم مکه بودند چنین نکرده بود. اگر کسی از مهاجران که در مدینه بازمانده بود از او اجازه غزا می خواست می گفت غزاها که همراه پیمبر خدا داشته ای ترا بس، بهتر که دنیا را نبینی و ترا نبینند. و چون عثمان به خلافت رسید آزادشان گذاشت که در ولایات برفتند و مردم به آنها پیوستند و عثمان را بیش از عمر دوست داشتند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2291)

 

عثمان به مردم نوشت امر به معروف و نهی از منکر کنید تا مومن خویشتن را زبون نکند

سالم بن عبدالله گوید: عثمان بعد از خلافت هرسال حج میکرد و مانند عمر همسران پیمبر را نیز با خود میبرد. عبدالرحمان ابن عوف (نخستین کس که برعلیه حکم عثمان دخالت کرد) و سعیدبن زید نایب وی بودند و مردم ایمن بودند. عثمان به عاملان و مردم ولایات نوشته بود که هرساله در مراسم حج عاملان و کسانی که از آنها شکوه دارند پیش وی روند. به مردم ولایات نوشت امر به معروف و نهی از منکر کنید. مومن خویشتن را زبون نکند که من پشتیبان ستمدیده ام برضد نیرومندان، انشاء الله. و این ترتیب روان بود تا کسانی برای پراکندگی اُمت وسیله پیدا کردند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2291)

 

دلگیر بودن از طول عمر عثمان ؛ بدعت کبوتر بازی و نبیذ در مدینه

طلحه گوید: سالی از خلافت عثمان نگذشته بود که کسانی از قریش در شهرها مالدار شدند و مردم به آنها پیوستند، هفت سال چنین بود که هر گروه میخواستند رفیقشان به خلافت برسد. آنگاه ابن سودا مسلمان شد و چیزها گفت و دنیا به رفاه آمد و بدعت ها به دست عثمان پدید آمد و از طول عمر عثمان دلگیر بودند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2291)

 

قاسم بن محمد به نقل از پدرش در مورد بدعتی بعد از کبوترپرانی، روایتی دارد که با این افزایش که میان کسان نشئه پدید آمد. عثمان یکی را فرستاد که با عصا میان مردم می گشت و از این کار منعشان میکرد آنگاه بیشتر شد و علنی شد و عثمان این را با کسان بگفت و شکوه کرد و هم سخن شدند که در مورد نبیذ=مشروب تازیانه زنند و تنی چند از آنها را گرفتند و تازیانه زدند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2292)

 

تبعید های فرزندان مهاجران در پی بدعت ها ؛ تبعید های عثمان بخاطر تبعید حکم بن ابی العاص

سالم بن عبدالله گوید: وقتی بدعت ها در مدینه پدید آمد، کسانی از آنجا به شهرها رفتند، برای جهاد و هم برای اینکه به عربان نزدیک شوند. گروهی به بصره رفتند، گروهی به کوفه رفتند و گروهی به شام رفتند. جمعی از فرزندان مهاجران شهرها به تقلید چیزهایی که در مدینه رخ نموده بود روی آوردند، مگر فرزندان شام، پس از آن همگی جز آنها که به شام بودند به مدینه باز آمدند و خبر آنها به عثمان بگفتند و او به سخن ایستاد و گفت ای مردم مدینه، شما ریشه اسلامید، مردم از تباهی شما تباه میشوند و از صلاح شما به صلاح می آیند، بخدا، بخدا، بخدا، وقتی بدانم که یکی از شما بدعتی آورده تبعیدش می کنم. هیچکس نباید در این باب سخن گوید یا تقاضایی کند که آنها که پیش از شما بوده اند، اعضایشان بریده میشد بی آنکه یکیشان در این باب چیزی بگوید

 

سالم بن عبدالله در ادامه گوید: عثمان هر کس از آنها را که به سبب برانگیختن شر یا بکار بردن سلاح یا بالاتر، می گرفت تبعید میکرد، پدرانشان از این کار بنالیدند چندانکه شنید که گفته اند عثمان این همه تبعید می کند برای آنکه پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم "حکم بن ابی العاص" را تبعید کرده بود.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2292)

 

روایت عبدالله بن سبا و سباییان مصر

علی وصی محمد پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم

یزید فقعسی گوید: عبدالله بن سبا، یهودی ای از مردم صنعا در یمن بود و مادرش کنیزی سیاه بود. عبدالله بن سبا به روزگار عثمان مسلمان شده بود آنگاه در ولایات مسلمانان سفر کرده بود و قصد گمراه کردن آنها را داشت. از حجاز آغاز کرد، آنگاه به بصره رفت، سپس به کوفه، پس از آن به شام. اما پیش هیچکس از مردم شام منظور خویش را انجام نتوانست داد. وی را از شام بیرون کردند که سوی مصر رفت و آنجا بماند. از جمله سخنانی که به مصریان کرد این بود که عجیب است که کسان گویند عیسی باز میگردد اما نمی پذیرند که محمد باز میگردد در صورتیکه خدا عزوجل در قرآن گفته آنکه ابلاغ این قرآن را به عهده تو گذاشت به بازگشتنگاهی خواهدت برد. پس محمد از عیسی به بازگشت شایسته تر است. بدینسان رجعت را برای مصریان وضع کرد و درباره آن سخن کرد.

 

عبدالله بن سبا پس از آن گفت یکهزار پیمبر بود و هر پیمبری را وصی ای بود، علی نیز وصی محمد است آنگاه گفت محمد خاتم پیمبران است، علی نیز خاتم وصیان پس از آن گفت آنکه وصیت پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم را اجرا نکرد و بر ضد علی وصی پیمبر خدا قیام کرد و کار اُمت را به دست گرفت، ستمگرتر از او کس نبود پس از آن گفت عثمان خلافت را به ناحقّ گرفت. اینک وصی پیمبر خدا حاضر است در مورد این قیام کنید و این را تغییر دهید. نخست از بدگویی امیران خویش آغاز کنید و به کار امر به معروف و نهی از منکر تظاهر کنید تا مردم به شما متمایل شوند و به این کار دعوتشان کنید

 

آنگاه عبدالله بن سبا دعوتگران خویش را به هر سو فرستاد و به کسانی از مردم ولایات که تباهشان کرده بود نامه نوشت. آنها نیز به وی نامه نوشتند و نهانی به منظور خویش می خواندند، اما به امر به معروف و نهی از منکر تظاهر میکردند. به ولایات درباره عیب جویی از ولایتداران خویش نامه هایی مینوشتند. برادرانشان نیز به آنها چنین مینوشتند. مردم هر ولایت کار خویش را به مردم ولایت دیگر مینوشتند که در ولایات خوانده میشد. کار به مدینه پایتخت اسلام نیز رسید و همه جا شایعه پراکنی کردند، منظورشان جز آن بود که میگفتند. آنچه می خواستند جز آن بود که می نمودند و آنچه نهان میداشتند جز آن بود که اظهار میکردند. مردم هر شهر میگفتند ما از بلیه شهر دیگر آسوده ایم. مردم مدینه میگفتند ما از بلیه همه مردم آسوده ایم.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2216 تا 2217)

 

گذری در تاریخ و اواخر خلافت عثمان بن عفان (از 33 تا 35 هجری قمری)

سالهای 33 قمری بود و دو سالی بود که یزدگردسوم نیز بقتل رسیده بود و عثمان بن عفان 82 یا 86 ساله(خلیفه از 644 تا 656 میلادی/ 23 تا 35 هجری قمری)، خلیفه سرزمینهای تحت سیطره مسلمانان بود و به گفته واقدی، معاویه از شام به غزای سرزمین روم در ناحیه ملیطه رفت و عبدالله بن سعد بن ابی سرح بار دوم به غزای افریقا رفت که مردم آنجا پیمان شکسته بودند و در این سال عبدالله بن عامر، والی بصره، احنف بن قیس(فاتح اصلی بر یزدگرد سوم) را سوی خراسان فرستاد که مردم آنجا هم پیمان شکسته بودند. احنف مرو شاهجان را به صلح و مرورود را به جنگ بگشود و خود عبدالله بن عامر نیز ابرشهر را به صلح بگشود و آنجا را منزلگاه خود کرد.

تقسیم ناعادلانه غنایم و بروز شورش برعلیه عثمان

و در همین سال غزای قبرس بود و اینکه در این سال خلیفه عثمان فرزند "عفان بن ابی العاص" گروهی از مردم عراق را سوی شام تبعید کرد. و در این سالهای اواخر خلیفه گری عثمان، ثروت ها و غنایم بی شماری به مرکز خلافت سرازیر شد که تقسیم آنها حساسیت ویژه ای می طلبید. گرچه عثمان به این امر توجه نکرد و تقسیم ناعادلانه غنایم یکی از عواملی گشت که در بروز شورش علیه او نقش مؤثری داشت و بنابر گفته بعضی از مورخین اسلامی، همان موقع بودند عده ای از مسلمین و بردگان مولاها و سروران جدید، حتی در مدینه، که گرسنه می ماندند اما عثمان از همین غنایم در بیت المال(خزانه داری) به خویشاوندان و مردم بنی امیه مستمریهای گزاف می پرداخت. این بود که وقتی صدای مخالفت علنی با عثمان در قلمرو امپراتوری مسلمین برخاست حتی سکنه مدینه، نیز بر علیه او سر به شورش برداشتند و خواهان قتلش شدند.

 

کشمکش بخاطر املاک خاندان خسرو در سواد ، جنوب بین النهرین (33 ه.ق)

در کوفه مدتی بود که سعیدبن عاص بجای ولیدبن عقبه شرابخوار، حتی بر بالای منبر، از طرف عثمان ولایتدار کوفه و شمال غربی و غرب سرزمینهای ایران آنموقع شده بود و به گفته سیف: چنان بود که تنها معاریف کوفه و قادسیه و جنگاوران ایام پیش از قادسیه و قاریان اهل بصره و اشراف، پیش سعیدبن عاص راه داشتند و به خلوت فقط اینان همدم وی بودند اما وقتی برای مردم می نشست همه کس اجازه داشتند پیش او روند.

 

یکروز و به روایتی از عامربن سعد، شبی سران اهل کوفه و از جمله مالک بن کعب ارحبی، جندب بن زهیر غامدی، جندب بن کعب ازدی، عروه بن معد، عمرو بن حمق خزاعی، زید بن صوحان عبدی، ثابت بن قیس بن منقع، کمیل بن زیاد نخعی، اسودبن یزید و علقمه بن قیس، هر دو از نخعی، مالک اشتر(مالک بن حارث نخعی) و ابن کوا و کسان دیگر پیش وی به صحبت بودند، سعیدبن عاص والی کوفه گفت این سواد- اعراب جنوب سرزمين بين‌النهرين را سواد يا عراق نام نهادند- بُستان قریش است مالک اشتر گفت به پندار تو این سواد که خدا به وسیله شمشیر غنیمت ما کرده بُستان تو و قوم تو است! و قوم (سران همراه مالک اشتر) به تایید او سخن کردند. خنیس بن فلان اسدی گفت طلحه بن عبیدالله چه بخشنده است! سعیدبن عاص گفت کسی که مُلکی چون نشاستج دارد باید بخشنده باشد بخدا اگر همانند آنرا داشتم خدا معاش شما را مُرفه میکرد. عبدالرحمان بن خنیس اسدی، سالار نگهبانان سعیدبن عاص، که جوان بود گفت بخدا دلم میخواست "ملطلط" از آن تو- سعیدبن عاص- بود که مقصود املاک خاندان خسرو(شاه سابق ساسانی) بود که بر کنار فرات به سمت کوفه بود. (سران اهل کوفه) گفتند خدا دهانت را بشکند، بخدا قصد تو کردیم خنیس بن فلان اسدی پدر عبدالرحمان بن خنیس گفت جوان است، متعرض او نشوید (سران اهل کوفه) گفتند آرزو میکند که قسمتی از سواد ما از آن او باشد خنیس پدر عبدالرحمان گفت اما برای شما آرزوی بیشتر دارد گفتند نه برای ما آرزو کند نه برای خود. خنیس پدر عبدالرحمان گفت این به شما مربوط نیست (سران اهل کوفه) گفتند تو این را به او یاد دادی آنگاه مالک اشتر و ابن ذی الحبکه و جندب و صعصه و ابن کوا و کمیل و عمیربن ضابی برجستند و عبدالرحمان را بگرفتند پدرش به دفاع از او برخاست که هر دو را بکوفتند چندان که از خود بیخود شدند. سعیدبن عاص آنها را قسّم میداد، اما نمی پذیرفتند، تا آنچه میخواستند کردند. مردم بنی اسد از ماجرا خبر یافتند و بیآمدند، قصر را محاصره کردند و قبایل برنشستند، آنها که در قصر بودند به سعیدبن عاص پناه بردند و او سوی مردم بنی اسد آمد و گفت ای مردم! جمعی نزاع کرده اند و درهم افتاده اند و خدا سلامتشان داشته است آنگاه بنشستند و به سخن پرداختند، سپس سعیدبن عاص اطرافیان را بیرون فرستاد و آندو کس(پدر و پسر) به خود آمدند و سعیدبن عاص گفت هنوز زنده اید؟ پدر و پسر گفتند همدمان تو ما را کشتند گفت دیگر همدم من نخواهند بود. زبان خویش را نگهدارید و مردم را بر من نشورانید

تبعید سران اهل کوفه به شام (33 ه.ق)

آن دو تن چنان کردند و چون امید آن کسان(ضاربین) از همدمی سعیدبن عاص ببرید در خانه های خویش نشستند و به شایعه پراکنی پرداختند چندانکه مردم کوفه در مورد آنها سعیدبن عاص را ملامت میکردند. سعیدبن عاص گفت امیر شما(عثمان) گفته تحریک نکنم، اگر کسی سر تحریک دارد خود داند. پس، اشراف و پارسایان کوفه درباره تبعید آنها به عثمان نامه نوشتند. و عثمان نیز نوشت اگر جماعت بر این هم سخنند آنها را پیش معاویه به شام فرستید. پس آنها را که ده و چند کس بودند روانه کردند که زبون شدند و اطاعت کردند. عثمان به معاویه نوشت که مردم کوفه کسانی را که برای فتنه شان آفریده اند پیش تو فرستاده اند، آنها را بترسان و مراقبشان باش اگر سر عقل آمدند، از آنها بپذیر و اگر ترا به زحمت انداختند آنها را پس بفرست. چون آن گروه پیش معاویه رسیدند به آنها خوش آمد گفت و در کلیسایی که نام مریم داشت منزل داد و به دستور عثمان مقرری ای که در عراق داشته بودند به آنها داد و پیوسته چاشت و شام را با آنها بود.

گفتگوی معاویه در شام با تبعیدیان کوفه (33 ه.ق)

یکروز معاویه با آنها گفت شما گروهی از عربانید که دندان و زبان دارید و به اسلام اعتبار یافته اید و بر امُت ها غلبه یافته اید و مقامها و میراثهایشان را به چنگ آورده اید. شنیده ام با قریش کینه دارید. اگر قریش نبود زبون می شدید چنانکه از پیش بودید، پیشوایان شما تا کنون سپر شما بوده اند، سپر خویش را آسیب مزنید. پیشوایان شما اکنون بر نارواییهای شما صبوری میکنند، و زحمت شما را تحمل میکنند، بخدا، یا از این رفتار باز آیید یا خدا شما را دچار کسی کند که عذابتان دهد و قدر صبوریتان را نداند، و نیز در زندگی و مرگ، در بلیه ها که برای رعیت آورده اند شریک آنها باشید. یکی از جماعت گفت آنچه درباره قریش گفتی در ایام جاهلیت نه اکثر عرب بوده اید و نه از دیگر عربان قویتر، که ما را از آنها می ترسانی. معاویه گفت اکنون شما را شناختم که کم خردی به این کار وادارتان کرده، تو سخنور قومی، اما خردی در تو نمی بینم... خدا کسانی را که شما را مهم دانسته و به خلیفه تان خبر داده اند، زبون کند... مگر قریش که هر که با آنها کیدی کرد خدا چهره او را خوار کرد، تا وقتی که خدا اراده فرمود کسانی را که پیروی دین او کرده اند و حرمت آن داشته اند از زبونی دنیا و بدعاقبتی آخرت برهاند و برای اینکار بهترین مخلوق خویش را برگزید. آنگاه برای او یارانی برگزید که بهتر از همه قریشیان بودند و این مُلک را بر آنها استوار کرد و این خلافت را در آنها نهاد که جز به ایشان سامان نگیرد. خدا در جاهلیت که بر کفر بودند رعایت ایشان میکرد، پنداری اکنون که بر دین اویند، رعایتشان نمیکند. در جاهلیت از پادشاهانی که بر شما تسلط داشتند حفظشان کرد. تفو بر تو و یارانت، کاش دیگری جز تو سخن کرده بود... به پندار من اگر همه مردم از نسل ابوسفیان بودند، همه دوراندیش بودند. صعصعه گفت دروغ میگویی. مردم از نسل کسی آمده اند که از ابوسفیان بهتر بود که خدا او را به دست خویش آفریده بود و از روح خویش در او دمیده بود و به فرشتگان گفته بود وی را سجده کنند اما در میان نسل وی نیک و بدکار و احمق و هوشمند هست("تاریخ طبری"، اثر محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2196). معاویه گفت اما تو ای صعصعه، دهکده ات بدترین دهکده های عرب است و گیاه آن بدبوتر است و دره آن عمیقتر و به بدی معروفتر و همسایگانش فرومایه تر... لقبهایشان از همه عربان زشت تر بوده و اوباش اقوام بودید و فعله پارسیان، تا وقتی که دعوت پیمبر صلی الله علیه وسلم به شما رسید. اما تو از آن وا ماندی که دور افتاده و غریب عمان بودی و در بحرین نبودی که با قوم در دعوت پیمبر صلی الله علیه وسلم انباز شوی... و چون اسلام ترا نمایان کرد و با مردم بیآمیخت و بر امُتهایی که مسلط تو بودند تسلط داد، آمده ای و دین خدا را منحرف میخواهی و دل به فرومایگی و پستی داری و این، قریش را فرو نبرد و زیانشان نزند و از ادای تکلیف ندارد. شیطان از شما غافل نمانده و شما را از میان قومتان به بدی شناخته و به جان مردم انداخته، اما نابودتان میکند، چون میداند که نخواهد توانست به کمک شما قضای الهی و اراده او را معوق کند، هرگز بوسیله شر انگیختن به جایی نمیرسید جز اینکه خدا شری بدتر و زشت تر برایتان آرد. شما مردم انکار و خلافید. اگر نجات میخواهید هم آهنگ جماعت باشید و با اکثر قوم باشید و گروهی معدود مغرورتان نکند که نیکان دچار غرور نمی شوند... به شما میگویم که پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم که از خطا مصون بود مرا به کار گماشت و در کار خویش دخالت داد. آنگاه ابوبکر به خلافت رسید و مرا به کار گماشت، آنگاه عمر به خلافت رسید و مرا به کار گماشت، آنگاه عثمان به خلافت رسید و مرا به کار گماشت. به کار هر کدامشان پرداختیم و مرا به کار گماشت، از من رضایت داشت پیمبر صلی الله علیه وسلم برای کارها، مردم با کفایت می جُست و مردم پُر چانه و جهالت پیشه و بی کفایت نمیخواست... شما که میدانید جز آنچه مینمایید به دل دارید متعرض کاری مشویید که خدا شما را رها نمیکند تا آزمایشتان کند و نهانتان را بر مردم عیان کند... هر کجا میخواهید بروید که من درباره شما به امیرمومنان خواهم نوشت...

 

آنگاه معاویه به عثمان نوشت که جمعی سوی من آمدند که نه عقل دارند، نه دین که اسلام بر آنها سنگینی میکند و از عدالت به تنگ آمده اند خدا را منظور ندارند و سخن با دلیل نمیگویند، هدفشان فتنه است و اموال ذمیان... به سعیدبن عاص بگو از آنها دوری کند که غوغاییند و خلاف جو.("تاریخ طبری"، از محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2187 تا 2193)

 

تبعیدیان کوفه در نمازجمعه شام ؛ معاویه ، رُکنی از ارکان اسلام

ابوعثمان گوید: وقتی کوفیان تبعید شده پیش معاویه رسیدند بعد از مدتی آنها در نماز جماعت حاضر میشدند و بر قصه گوی جماعت میایستادند. یکروز معاویه پیش آنها رفت که یکیشان به دیگری قرآن میآموخت. معاویه به ابن کوا گفت ای ابن کوا! من چگونه مردی هستم؟ ابن کوا گفت توانگر و گشاده دست و بدیهه گوی و تودار و بردبار و رکنی از ارکان اسلام که مرزی پرُ خطر را بوسیله تو بسته داشته اند معاویه گفت از حادثه سازان ولایات سخن گوی که تو از همه یاران خود خردمندتری. ابن کوا گفت به آنها نامه نوشته ام و به من نامه نوشته اند. آنها مرا نشناخته اند و من آنها را شناخته ام، حادثه سازان مدینه از همه امُت به بدی علاقمندترند و از آن ناتوان تر، حادثه سازان کوفه بیش از همه کس در کار کوچک، سخت نگرانند و در کار بزرگ بیباک. حادثه سازان بصره مجموع(جمع)، میآیند و پراکنده میروند. حادثه سازان مصر زودتر از همه به بد میپردازند و زودتر از همه به پشیمانی میگرایند، حادثه سازان شام بیش از همه کس مطیع هدایتگرند و نافرمان گمراهی آور!("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2202 تا 2203)

 

مالک اشتر= مالک بن حارث نخعی و بزرگواری پسر خالدبن ولید امیر حمص

قوم تبعیدیان از دمشق درآمدند، گفتند به کوفه مروید که شما را شماتت کنند، سوی جزیره(بین النهرین) رویم و عراق و شام را بگذاریم. عثمان گفت پیش عبدالرحمان بن خالدبن ولید امیر حمص روند. وقتی عبدالرحمان بن خالدبن ولید از آمدنشان خبر یافت آنها را پیش خواند و گفت ای دست آویزهای شیطان، خوش نیآمدید و بیجا آمدید، شیطان حسرت زده برفت اما شما به تلاشید. خدا عبدالرحمان را خسران زند، اگر شما را چنان ادب نکند که دچار حسرت شوید. ای کسانی که نمیدانم عربید یا عجم، برای آنکه سخنانی را که شنیدم با معاویه گفته اید با من نگویید بدانید که من پسر خالدبن ولیدم. من پسر آن کسم که ارتداد را درهم درید. بخدا ای صعصعه ذلت زاده اگر بشنوم که یکی از کسان من بینی ترا گرفته و با تو درافتاده، ترا به جایی دور پرتاب میکنم.

 

عبدالرحمان بن خالدبن ولید یکماه آنها را نگهداشت، هر وقت سوار میشد آنها را پیاده میبرد و چون به صعصعه بن صوحان میگذشت میگفت ای ابن حطییه! میدانی که هر که را نیکی به صلاح نیآرد بدی به صلاح آرد، چرا آن سخنان که شنیدم با سعید و معاویه میگفتی با من نمیگویی؟ بعد از مدتی صعصعه میگفت و آنها میگفتند به پیشگاه خدا توبه می بریم از ما در گذر که خدا از تو در گذرد. و چندان بگفتند که گفت خدا توبه شما را بپذیرد آنگاه مالک ابن اشتر(مالک بن حارث نخعی) را پیش عثمان فرستاد و به دیگران گفت چنانکه خواهید، اگر میخواهید بروید و اگر میخواهید بمانید اشتر برفت و پیش عثمان رسید و توبه آورد و پشیمانی کرد و گفت که از رفتار خویش و یارانش بگشته. عثمان گفت خدایتان بسلامت بدارد و هر کجا میخواهی برو. و اشتر از بزرگواری عبدالرحمان بن خالدبن ولید گفت و سوی او بازگشت.("تاریخ طبری"، از محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2193 تا 2199)

 

قرار فراهم آیی مخالفان عثمان در مدینه (34 ه.ق)

در سال 34 ه.ق، مخالفان خلیفه عثمان بن عفان (در مصر و بصره و کوفه و مدینه) به همدیگر نامه نوشتند که برای گفتگو درباره مطالبی که موجب نارضایی آنها بود، پیش عثمان فراهم آیند. قیس بن یزید نخعی گوید: عبدالرحمان بن خالدبن ولید به تبعید شدگان سختی کرد که تسلیم شدند و تبعیت وی کردند. به سال یازدهم خلافت عثمان(از اواخر 23 تا 35 یا 36 ه.ق)، سعیدبن عاص عامل کوفه برای مشورت پیش عثمان به مدینه رفت. او مدتی قبل از آن، اشعث بن قیس را سوی آذربیجان فرستاد، و سعید بن قیس را که عامل همدان بود سوی ری فرستاد، و حکیم بن سلامه خزامی را عامل موصل، و عتیبه بن نهاس را عامل حلوان، و جریربن عبدالله را عامل قرقیسیا، و سلمان بن ربیعه را عامل باب کرد و جنگ آنجا با قعقاع بن عمرو بود و کوفه از سران خالی مانده بود و هرکه بود مجذوب بود یا مفتون.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2204)

 

مشورت خلیفه عثمان با امیران سپاه ها (34 ه.ق)

طلحه گوید: کسان پیش عثمان آمدند و گفتند ای امیرمومنان خبرهایی که از جانب مردم به ما میرسد بتو نیز میرسد؟ عثمان گفت نه بخدا جز خبر سلامت چیزی به من نرسیده گفتند بما رسیده و خبرهایی را که به آنها رسیده بود با وی بگفتند. عثمان گفت شما شریکان منید، رای شما چیست؟ گفتند رای ما اینست که کسانی را که مورد اعتماد تو اند به ولایات فرستی تا اخبار این جماعت را بیآرند پس عثمان، محمدبن مسلمه را سوی کوفه فرستاد، عماربن یاسر را سوی مصر فرستاد، عبدالله بن عمر را سوی شام فرستاد و جز اینان کسان دیگری را به ولایات روانه کرد که همگی پیش از عماربن یاسر بیآمدند و گفتند ما چیز ناروایی ندیده ایم و سران مسلمانان و عامه ایشان نیز نمی دیدند همه میگفتند همه سخن از کار مسلمانان است که امیرانشان عدالت کنند و بکارشان پردازند عماربن یاسر دیر بماند چندانکه پنداشتند کُشته شده، عاقبت نامه عبدالله بن سعدبن ابی سرح ولایتدارا مصر و افریقیه رسید و خبر داد که جماعتی از مصریان او (عماربن یاسر) را سوی خویش کشانیده اند و به او پرداخته اند که عبدالله بن سودا و خالدبن ملجم و سودان بن حمران و کنانه بن بشر از آن جمله اند.

 

بعد از این گزارشات بود که به گفته عطیه، خلیفه عثمان به مردم ولایات نامه نوشت. عثمان نوشت عاملان را گفته ام که در هر موسم حج پیش من آیند. از آغاز خلافت اُمت را به امر به معروف و نهی از منکر داشته ام، هرچه پیش من و عمال من آرند به مردم میدهم، حقّ خویش و عیالم را نیز به رعیت وامی گذارم. مردم مدینه به من گفته اند که کسان ناسزا می شنوند و کتک میخورند، هرکه نهانی کتک خورده یا ناسزا شنیده و هرکه دعوی از چیزی دارد بوقت حج بیآید و حقّ خویش را اگر مربوط به من و عاملان من است بگیرد، یا ببخشد که خدا بخشندگان را پاداش میدهد. و چون این نامه عثمان را در ولایات خواندند مردم بگریستند و برای خلیفه عثمان دعا کردند و گفتند اُمت دچار شرّ شده. سپس عثمان کس به طلب عاملان ولایتها و امیران سپاه ها فرستاد که بیآیند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2216 تا 2218)

 

ای امیر مومنان ، دستور جهاد ده تا از تو مشغول مانند

پس عثمان کسان به طلب امیران سپاه نشین ها، معاویه بن ابی سفیان و عبدالله بن سعد بن ابی سرح و سعیدبن عاص بن وایل سهمی و عمروبن عاص و عبدالله بن عامر فرستاد و آنها را فراهم آورد(به گفته رجاء بن حبوء در مکه و بعد از مراسم حج) که در کار خویش و چیزها که مخالفینش خواسته بودند و خبرها که به او رسیده بود با آنها مشورت کند. عثمان به آنان گفت وای شما! این شکایتها چیست؟ این شایعات از کجاست؟ بخدا بیم دارم که این سخنان ضد شما راست باشد و اینرا به حساب من بگیرند("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2218) و نظر بدهید که مردم نسبت به من برآشفته اند.

 

عبدالله بن عامر گفت ای امیرمومنان رای من این است که به آنها دستور جهاد دهی تا از تو مشغول مانند و در جنگها دیر بداریشان تا زبون شوند و همه به خویش پردازند و اندیشه ای جز زخم پشت مرکوب و شپش پوست خود نداشته باشند و از شایعه پراکنی درباره تو مشغول مانند. عثمان رو به سعیدبن عاص گفت رای تو چیست؟ سعید گفت ای امیر مومنان اگر رای ما را می پرسی درد را از خویشتن ببر و چیزی را که از آن بیمناکی قطع کن و به رای من کار کن که به مقصود رسی. هر گروهی رهبرانی دارد که چون هلاک شوند، گروه پراکنده شود و کارشان فراهم نیآید عثمان گفت این نظر خوبیست اگر عواقب آن نبود آنگاه رو به معاویه کرد و گفت رای تو چیست؟ معاویه گفت ای امیرمومنان رای من اینست که عاملان خویش را پس فرستی تا ناحیه خویش را سامان دهند، من متعهد شام، ناحیه خویشم. و عبدالله بن سعدبن ابی سرح گفت ای امیرمومنان رای من اینست که بنگری خشم آنها از چیست و خشنودشان کنی. مردم طمع کارند، از این مال به آنها بده که دلهایشان با تو نرم شود آنگاه عثمان رو به عمروبن عاص کرد و نظرش را پرسید. عمروبن عاص گفت رای من اینست که مردم را به کارهایی کشانیده ای که خوش نداشته اند. ای عثمان، بنی امیه را بر مردم سوار کرده ای، گفته ای و گفته اند، ستم آورده ای و ستم آورده اند، تصمیم بگیر که معتدل شوی، اگر نمی خواهی تصمیم بگیر که کناره گیری، اگر نمی خواهی تصمیم دیگر بگیر و کاری بکن عثمان به عمروبن عاص گفت چرا پوستینت شپش گذاشته؟ این را جدّی میگویی؟ عمروبن عاص مدتها خاموش ماند و چون جمع پراکنده شد به عثمان گفت بخدا ای امیرمومنان! بنظر من تو عزیزتر از اینی، ولی دانستم که کسانی بر درند که دانسته اند تو ما را برای مشورت فراهم آورده ای، میدانم گفته هر یک از ما به مردم میرسد. خواستم گفته ام به آنها برسد و به من اعتماد کنند و خیری سوی تو بکشانم یا شرّی از تو برانم.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2208 تا 2211)

 

عطیه گوید: بعد از نظرات عاملان ولایتها و امیران سپاه نشین ها، عثمان برخاست و گفت همه آنچه را گفتید شنیدم، هر کاری را دری هست که از آن وارد میشوند چیزی که از وقوع آن بر اُمت بیم دارید در پیش است و راه جلوگیری از آن نرمی و مدارا و تساهل است مگر در کار حدود خدا که کس عیب آن نیآرد. اگر چیزی مانع تواند شد نرمی است و گشایش. هیچکس برضد من دستآویزی ندارد. خدا میداند که از نیکخواهی مردم و خویشتن باز نمانده ام، بخدا آسیای فتنه در گردش است، خوشا اگر عثمان بمیرد و تحریک آن نکند مردم را بر کنار دارید، حقوقشان را بدهید، ببخشیدشان و اگر به حقوق خدا تجاوز شد تساهل مکنید. سپس عثمان با عده ای از سران راهی مدینه شد و شاعری کاروان شعری بدین مضمون خواند مرکوبان لاغر دانسته اند/ که امیر پس از او علی است/ زبیر جانشینی مناسب است/ و طلحه نیز و کعب که از پی عثمان راه می سپرد گفت دروغ گفتی، بخدا پس از او صاحب استر یا اسب سپید امیر میشود که مقصودش معاویه بود. و بدربن خلیل اسدی میگفت معاویه پیوسته به طمع خلافت بود.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2219 تا 2229)

 

گفتگوی معاویه با طلحه و زبیر و علی در مدینه (34 ه.ق)

رجاء بن حبوه گوید: وقتی عثمان به کوفه رسید امیران را به محل کارشان فرستاد و چون معاویه با عثمان وداع کرد و از پیش وی برون شد که جامه سفر داشت و شمشیر آویخته بود و کمان بشانه داشت به طلحه و زبیر و علی گذر کرد و نزد ایشان ایستاد و پس از اینکه سلام کرد و بر کمان خود تکیه داد گفت میدانید که وقتی بود که کسان در کار امارت غلبه جویی داشتند و شما هر کدام از طایفه خویش کسی را داشتید که سر بود و به رای خود کار میکرد و به کس اعتنا و مشورت نمیکرد تا وقتیکه خدا عزوجل پیمبر خویش صلی الله علیه وسلم را برانگیخت و پیروان وی را بوجود وی مکرم داشت که بر مهاجران ریاست یافتند و کارشان میان خودشان شوری بود و برتری به سابقه و تقدم و کوشش. اگر این ترتیب را نگهدارند و رعایت کنند کار بدست ایشان میماند و مردم پیروی ایشان میکنند و اگر گوش به دنیا فرا دارند و امارت را به غلبه جویی خواهند از دستشان برود و خدا آنرا به کسی دهد که از پیش سر قوم بوده است. از این دیگری بترسید که خدا به تغییر دادن قادر است و در کار مُلک خویش هرچه خواهد کند. این پیر سالخورده(خلیفه عثمان، عموی معاویه) را میان شما بجا گذاشتم نیکخواه وی باشید و از او جانبداری کنید که بودنش برای شما سودمندتر است تا برای خودش. آنگاه وداع گفت و برفت.

 

موسی بن طلحه گوید: عثمان کس به طلب طلحه(پدر راوی) فرستاد، من نیز با وی برفتم تا پیش عثمان رسیدیم، علی و سعد(بن وقاص) و زبیر(بن عوام) و عثمان و معاویه با هم بودند، معاویه حمد خدا و ثنای او گفت و آنگاه گفت شما یاران پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم و برگزیدگان او هستید. اولیای این اُمتید و کس جز شما در این کار طمع ندارد، شما یارتان(عثمان) را بدون زور و طمع برگزیده اید، سن وی بسیار شده و عمرش برفته اگر در انتظار فرتوتی وی باشید چندان دور نیست، گرچه امیدوارم خدا وی را مکرم تر از آن دارد که بدانجا رسد، سخنانی شایع شده که بیم دارم از شما باشد، بعهده من که گله هایی را که از او دارید رفع کنم، مردم را بطمع کار خویش نیندازید که بخدا اگر در آن طمع آرند از شما دور شود. علی گفت این به تو چه مربوط؟ بی مادر تو چه میدانی؟ معاویه گفت از مادر من سخن میار که بدتر از مادران شما نیست، اسلام آورد و با پیمبر صلی الله علیه وسلم بیعت کرد، پاسخ گفتار مرا بده عثمان گفت برادرزاده ام(معاویه) راست میگوید، من از خودم و کارم با شما سخن میکنم. دو یار من که پیش از من بودند(ابوبکر و عمر) با خودشان و کسانشان بمنظور رضای خدا ستم کردند، پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم به نزدیکان خویش چیز میداد، من خویشان عیالمند و تنگدست دارم و بعوض اعمالی که درباره این مال انجام میدهم در چیزی از آن گشاده دستی کرده ام و پندارم که این حقّ من است، اگر این را خطا میپندارید پس گیرید که دستور من تابع دستور شماست آنگاه گفتند عبدالله بن خالدبن اسید و مروان بن حکم را عطا دادی. می گفتند که مروان را بیست وپنج هزار و ابن اسید را پنجاه هزار داده است و این را از آنها پس گرفتند. جمع رفتار عثمان را مقبول شمردند و خشنود برفتند.

 

با من به شام بیا که مردم شام از اطاعت بیرون نرفته اند

سیف گوید: معاویه فردای روزی که وداع گفته بود و برون رفته بود به خلیفه عثمان گفت ای امیرمومنان از آن پیش که کسانی به تو هجوم آرند که تاب مقاومت نیآری با من به شام بیا که مردم شام از اطاعت بیرون نرفته اند عثمان گفت مجاورت پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم را به چیزی نمیدهم، اگر چه شاهرگم را ببرند. معاویه گفت پس سپاهی از مردم شام را پیش تو می فرستم که اگر حادثه ای برایت رخ داد آماده باشند. عثمان گفت من روزی مجاورت پیمبر خدا را بسبب سپاهی که در مدینه اقامت گیرند تنگ کنم و مردم خانه هجرت و نصرت را به سختی اندازم؟ معاویه گفت بخدا ای امیرمومنان یا به غافلگیری می کُشندت یا به تو هجوم میبرند. عثمان گفت خدا مرا بس که تکیه گاهی نکو است. آنگاه معاویه بیرون شد و بر جمع اصحاب پیمبر بایستاد، پس از آن سوی شام رفت.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2221 تا 2223)

 

قیام یزیدبن قیس در کوفه ؛ اردوی یاران یزیدبن قیس و مالک اشتر در بلندی جرعه نزدیک قادسیه (34 ه.ق)

قیس بن یزید نخعی گوید: در غیاب سعیدبن عاص در کوفه، یزیدبن قیس، پدر راوی، برعلیه عثمان در کوفه خروج کرد و کسانی بر او فراهم شدند از جمله ابن سوداء، اما قعقاع بن عمرو به آنان تاخت و یزیدبن قیس را بگرفت که میگفت ما سعیدبن عاص را نمیخواهیم و قعقاع بن عمرو گفت این به شما مربوط نیست، برای اینکار به مجلس منشین و کسان به دور تو فراهم نشوند، حاجت خویش را بخواه که بجان خودم به تو خواهند داد.

 

یزیدبن قیس به خانه خویش رفت و برای تبعیدگان نامه نوشت که روان شوید که مردم شهر با من هم سخن شده اند. فرستاده برفت تا به پیش تبعیدگان رسید. نامه را بداد و کسان بگفتند بتو حاجت نداریم. مالک اشتر با آنها مخالفت کرد و فرستاده خشمگین برفت و یاران مالک اشتر گفتند ما را بیرون کرد خدایش بیرون کند، نمیدانیم چه چاره کنیم، اگر عبدالرحمان بن خالدبن ولید بداند تصدیق ما نکند و از این در نگذرد. عبدالرحمان بن خالدبن ولید خبر یافت که آنها عزیمت کرده اند و به طلب آنها برآمد.

 

جمع یاران مالک اشتر هفت کس و جمع دیگر ده کس بودند که ناگهان به روز جمعه مالک اشتر بر در مسجد کوفه نمودار شد که میگفت ای مردم من از پیش امیرمومنان عثمان میآیم سعیدبن عاص را دیدم که قصد دارد مقرّری زنانتان را به صد درم کاهش دهد و جنگاوران سختکوش را به دوهزار بکاهد. میگفت اشراف و زنان چکاره اند و اضافه این دو گروه برای چیست؟ به پندار وی بُستان قریش به نزد شما است، من یک منزل با وی بودم رجز میخواند تا از او جدا شدم. در این اثنا مردم بجوشیدند و اهل خرد به منع آنها پرداختند اما کس گوش استماع نداشت، و یزیدبن قیس خروج کرد و گفت امیری جز سعیدبن عاص میخواهند. عمروبن حریث جانشین سعیدبن عاص به منبر رفت و گفت نعمت خدا را بیآد آرید که دشمنان هم بودید و دلهایتان را الفت داد و برادران شدید، سوی شرّی که خدا عزوجل شما را از آن رهایی داده مروید. بدون اسلام و هدایت و سُنت آن، حقّ را نمی شناسید و از آن دور میشوید. قعقعاع بن عمرو به او گفت میخواهی سیل را از جریان بداری؟ بخدا غوغاییان جز به شمشیر آرام نمیشوند، زود باشد که شمشیر کشیده شود و صدای بُزغالگان کنند و آرزوی این وضع را داشته باشند.

 

یزیدبن قیس و مالک اشتر و جماعت یاران در محل جرعه اردو زدند، وقتی سعیدبن عاص نمودار شد گفتند تو را نمی خواهیم و سعیدبن عاص بازگشت. غلام سعید او را بدید که بر شتری سوار بود که از خستگی از پای درآمده بود و گفت بخدا شایسته نبود که سعید باز گردد و مالک اشتر گردن او را بزد. سعیدبن عاص پیش عثمان رسید و خبر را بداد و عثمان گفت چه میخواهند آیا از اطاعت بدر رفته اند سعیدبن عاص گفت چنین می نمودند که ابوموسی را میخواهند. عثمان گفت ابوموسی را آنجا می نهیم، بخدا برای کسی عذری باقی نمی گذاریم. پس از آن جریر از قرقیسیا و عتیبه از حلوان به کوفه باز آمدند. در کوفه مردم به ابوموسی گفتند پیشوای نماز ما شو گفت بشرط شنوایی و اطاعت از عثمان بن عفان گفتند بشرط شنوایی و اطاعت از عثمان.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص2204 تا 2207)

 

روز فتنه در مسجد کوفه (34 ه.ق)

پس عثمان عاملان خویش را به محل عملشان پس فرستاد و بگفت با کسانی که آنجا هستند سختی کنند و نیز گفت که کسان را در سپاههای رفته(کسانی که با سپاه به ماموریت میروند)، دیر بدارند و تصمیم داشت مقرّریشان را لغو کند تا مطیع وی شوند و به او محتاج باشند. سعیدبن عاص را نیز سوی مردم کوفه فرستاد که همانطوریکه گفته شد مردم کوفه با سلاح در بلندی جرعه نزدیک قادسیه به مقابله او آمدند و او را پس فرستادند.

 

ابی ثور حدایی گوید: در مسجد کوفه (احتمالا محمدبن ابی حذیفه) حذیفه(عامل غزا در باب= دروازه قفقاز) در مورد بازگشت سعیدبن عاص میگفت بخدا برنمیگردد و به اندازه یک حجامت خون نمیریزد، هرچه اکنون میدانم وقتی محمد صلی الله علیه وسلم زنده بود میدانستم که یکی صبحگاه مسلمان باشد و هنگام شب مسلمان نباشد و با مسلمان پیکار کند و روز بعد خدا بکُشدش و ... نش بهوا شود. و واقدبن عبدالله گوید: به روز فتنه عبدالله بن عمیر اشجعی در مسجد کوفه ایستاد و گفت ای مردم! خاموش باشید، من از پیمبر صلی الله علیه وسلم شنیدم که میگفت: هر که قیام کند و مردم امامی(=خلیفه) داشته باشند، بخدا نگفت عادل، هر که هست(قیام کننده) خونش را بریزید.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2208 تا 2211)

 

سخنان عثمان بر منبر مدینه بعد از گفتگوی با علی ابن ابیطالب (34 ه.ق)

اما واقدی به نقل از محمد گوید: وقتی سال سی وچهارم در رسید یاران پیمبر صلی الله علیه وسلم به یکدیگر نوشتند بیآیید که اگر جهاد(=جنگ با کفار) میخواهید جهاد اینجاست(در مدینه). مردم درباره عثمان سخن بسیار کردند و زشت ترین چیزهایی را که درباره یکی میشد گفت درباره او گفتند، یاران پیمبر صلی الله علیه وسلم میدیدند و می شنیدند اما هیچکس از آنها جلوگیری نمیکرد و به دفاع از عثمان نمی پرداخت مگر تنی چند.

 

مبادا پیشوای مقتول این اُمت باشی ؛ اگر پیشوایی کشته شود تا به رستاخیز کُشتار و پیکار ادامه می یابد

واقدی در ادامه گوید پس مردم فراهم آمدند و با علی بن ابیطالب سخن کردند و او پیش عثمان رفت و گفت مردم از پی منند(که با تو سخن گویم) و درباره تو سخن میکنند بخدا نمیدانم با تو چه گویم، چیزی نمیدانم که ندانی و بی خبر باشی... تو دیده ای و شنیده ای و صحبت پیمبر صلی الله علیه وسلم داشته ای و داماد وی بوده ای. پسر ابوقحانه(ابوبکر) به عمل حقّ از تو سزاوارتر نبود. پسر خطاب(عمر) به کار خیر از تو سزاوارتر نبود که خویشاوندی تو به پیمبر نزدیکتر است(عثمان دو دختر پیمبر را به همسری داشت). در قرابت پیمبر خدا مقامی یافته ای که آنها نیافته اند و از تو سبق نگرفته اند. خدا را مراقب خویش باش که کور را بصیرت ندهی. راه واضح است و نشانه های دین استوار. بدان ای عثمان که بهترین بندگان خدا به نزد خدا پیشوای عادلی است که هدایت یابد و هدایت کند و سُنت معلوم را به پا دارد و بدعت ناروا را نابود کند... از پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم شنیدم که میگفت: روز رستاخیز پیشوای ستمگر را بیآرند که نه یار دارد و نه عذرپذیر و او را در جهنم افکنند و در جهنم بچرخد و آنگاه در لجه جهنم فرو رود. ترا از خدا و سطوت و خشم خدا بیم میدهم که عذاب خدا سخت است و دردناک. مبادا پیشوای مقتول این اُمت باشی که گویند در این اُمت پیشوایی کشته میشود که به دنبال آن تا به رستاخیز کُشتار و پیکار ادامه می یابد و کار اُمت آشفته میشود و پراکنده میشوند و حق را نمی بینند که باطل بالا میگیرد و در آن غوطه می خورند و درهم میشوند

 

عثمان گفت میدانم آنچه را که گفتی کسان نیز گویند اما اگر تو به جای من بودی، توبیخت نمی کردم و تسلیمت نمی کردم و عیب تو نمی گفتم. ناروا نکرده ام که رعایت خویشاوندی کرده ام و حاجتی برآورده ام و سرگردانی را پناه داده ام و کسی همانند عاملان عمر را به عاملی گماشته ام. ای علی ترا بخدا قسّم، میدانی که مغیره بن شعبه را عمر عامل کرد؟ علی گفت آری عثمان گفت پس چرا ملامت من میکنی که ابن عامر را که خویشاوند من است به کار گماشته ام علی گفت میدانی که عمر هر که را بولایتی می گماشت اگر سروصدایی در اطراف وی می شنید گوشمالش میداد و سخت میگرفت اما تو چنین نمی کنی، نسبت به خویشاوندانت رقت و ضعف داری عثمان گفت آنها خویشاوند تو نیز هستند علی گفت آنها خویشاوند نزدیک منند، اما برتری با دیگران است. عثمان گفت میدانی که عمر در همه ایام خلافت خود معاویه را به کار داشته بود من نیز او را به کار گماشتم علی گفت ترا بخدا میدانی که معاویه از عمر چنان میترسید که یرفا غلام وی. اما معاویه کارها را بی نظر تو حل و فصل میکند و تو از این خبر داری، میگوید: این دستور عثمان است، می شنوی و با وی تغیر نمی کنی.

 

پسر خطاب به پا می کوفتتان ، من با شما ملایمت کردم تا با من جسور شدید

پس از آن علی از پیش عثمان برون شد و عثمان از پی علی به منبر نشست و گفت هر چیزی را آفتی هست و هر کاری را مرضی هست، آفت و مرض این اُمت عیب جویان طعنه زنند که به مرافقت تظاهر میکنند و خلاف در دل دارند، میگویند و میگویند چون شترمرغ پیرو نخستین بانگ میشوند، آبگاه دور را خوش دارند. جز تیره ننوشند و جز گل آلود نخواهند... در کارها فرو مانده اند و از قافله عقب افتاده اند. بخدا شما چیزهایی را بر من عیب میگیرید که از پسر خطاب پسند میکردید که او به پا می کوفتتان(فلکه میکرد) و به دست میزدتان و به زبان میراندتان و چیزها را خوش یا ناخوش از او می پذیرفتید. من با شما ملایمت کردم و شانه پیش شما بداشتم و دست و زبان از شما برگرفتم که با من جسور شدید. بخدا جمع من نیرومندتر است و یارانم نزدیکترند و شمارم بیشتر است و شایسته تر. اگر گویم بیآیید، بیآیند. همگنانتان را برای مقابله شما آماده کرده ام بیشتر از آنچه شمایید. بشما دندان نمودم و رفتاری نشان دادم که عادتم نبود و سخنانی گفتم که نگفته بودم. زبان از ولایتداران خویش بدارید، طعنه شان مزنید و عیبشان مگویید... بخدا این تقصیر من نیست که کارهایی کرده ام که سلف من میکرده و مخالفت او نمیکرده اید. چیزی از مال فزون آمده، چرا حقّ نداشته باشم در این مازاد هرچه میخواهم کنم؟ پس برای چه پیشوا شده ام؟

 

آنگاه مروان بن حکم وزیرش(اولین خلیفه از خاندان مروان بعد از معاویه دوم) برخاست و گفت بخدا اگر بخواهید اختلاف خودمان و شما را به شمشیر حواله میکنیم. بخدا ما و شما چنانیم که شاعر گوید: آبروی خویش را زیر دست و پای شما انداختم/ خوابگاهتان دور شد و بر زباله ها بنیان نهادید عثمان گفت خاموش که از خاموشی بمانی، چرا در این باب سخن میکنی؟ مرا با یارانم واگذار، مگر به تو نگفته بودم سخن نکنی مروان بن حکم خاموش شد و عثمان از منبر فرود آمد. آنگاه سال سی وپنجم درآمد.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2212 تا 2215)

 

سال 35 هجری قمری ، سال کشته شدن عثمان در مدینه

رفتن مصریان سبایی سوی ذی خشب و عراقیان سوی ذوالمروه در مجاورت مدینه (35 ه.ق)

از جمله حوادث این سال سی وپنج، آمدن مصریان به ذی خشب بود. واقدی نیز چنین گفته و سیف گوید: و چنان بود که مردم مصر با همدستان خویش از مردم کوفه و بصره و همه موافقان خود نامه نوشته بودند که برضد حاکمان خویش بشورند و روز بازگشت حاکمان را وعده کرده بودند اما تنها مردم کوفه و یزیدبن قیس ارحبی بود که بشوریدند و پس از آن راه سعیدبن عاص، والی کوفه را گرفتند و او را از جرعه پس فرستادند و بر ابوموسی فراهم آمدند و عثمان او را به جای سعیدبن عاص گذاشت.

 

و چون دیگر حاکمان بازگشتند سباییان(هواداران عبدالله ابن سبا در مصر) که نمی توانستند سوی ولایات روند به همدستان خویش در ولایات نامه نوشتند که سوی مدینه آیند تا در خویش بنگرند و چنین وا نمودند که امر به معروف میکنند و از عثمان چیزهایی می پرسند که میان مردم شیوع یابد و بر او ثابت شود. پس مصریان سوی مدینه آمدند و عثمان دو مرد مخزومی و زهری را سوی آنان فرستاد تا ببینند چه میخواهند. این دو تن قبلآ عثمان تنبیهشان کرده بود اما اینان رعایت حقّ کردند و دستخوش کینه نشدند و چون آمدگان این دو تن را بدیدند عقده گشودند و منظور خود را گفتند که میخواهیم چیزهایی را که از پیش در خاطر انداخته ایم از عثمان بپرسیم آنگاه پیش مردم باز گردیم و گوییم وی را معترف کردیم و از آن بیزاری نکرد و توبه نیآورد، آنگاه بعنوان حج برون شویم و بیآییم و اطراف او را بگیریم و خلعش کنیم و اگر مقاومت کرد خونش بریزیم که عاقبت چنین شد.

 

نماز جماعت عثمان و یاران پیمبر با مردم شورشی مصر ، کوفه و بصریان

بازگشت شورشیان سوی دیارشان ؛ وعده گاه شورشیان ، بیرون مدینه به ماه شوال سال 35 هجری قمری

دو فرستاده پیش عثمان بازگشتند و قصه را به خلیفه عثمان گفتند که بخندید و گفت خدایا، این کسان را عافیت بخش، که اگر عافیت نبخشی تیره روز شوند. عمار بر عباس بن ابی لهب تاخته و او را کوفته است. محمدبن ابی بکر(پسر ابوبکر) چنان مغرور است که پندارد حقّی بر او مقرّر نیست، ابن سهله دچار بلیه میشود.

 

آنگاه عثمان کوفیان و بصریان را پیش خواند و ندای نماز جماعت داد، یاران پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم نیز بیآمدند و عثمان را در میان گرفتند و او حمد خدا و ثنای او گفت و خبر آن دو فرستاده را با آنها بگفت. همگان گفتند اینان را بکُش که پیمبر خدا گفته هنگامیکه مردم پیشوایی- خلیفه- دارند هرکه برای خویشتن یا برای دیگری دعوت کند لعنت خدا بر او باد، او را بکشید عمربن خطاب نیز گفته بود شما را حلال نمی کنم مگر او را بکُشید و من شریک شمایم.

 

عثمان گفت اینان را می بخشم و در میگذرم و در کار بینا کردنشان میکوشم و با هیچکس در نمی افتم مگر آنکه مستوجب حدّ شود یا بکفر گراید. اینان چیزهایی گفته اند که همانند شما از واقع آن خبر دارند ولی گفته اند که با من درباره آن سخن میکنند تا بنزد بیخبران بگردن من بار کنند، گفته اند در سفر نماز تمام کرد و از پیش تمام نمیکرد. بدانید که من به شهری در شدم که خانواده ام آنجا بود به همین سبب نماز را تمام کردم. گفته اند قُرُق ایجاد کرد. بخدا من نکردم پیش از من بود. بخدا مال کسی را قُرُق نکردند، چیزهایی قُرُق شد که بدست مردم مدینه بود و پس از آن نیز از رعیت منع نشد و خاص چهارپایان زُکات مسلمانان بود. قُرُق شد تا میان متصدیان اموال زُکات و دیگران نزاع نیفتد. من خودم بیش از دو شتر ندارم، نه گله شتر دارم، نه گله گوسفند. وقتی خلیفه شدم از همه عربان شتر و گوسفند بیشتر داشتم و اکنون گوسفند و شتر ندارم بجز دو شتر برای حج. میگویند قرآن نسخه ها بود و همه را بجز یکی کنار زد. بدانید که قرآن یکی است و از پیش یکی آمده و من در اینکار تابع اینانم. آیا چنین است؟ مردم نماز جماعت گفتند آری، و از عثمان خواستند که آنها را بکُشد.

 

عثمان در ادامه به مردم نماز جماعت مدینه میگوید میگویند من "حکم" را که پیمبر خدا تبعید کرده بود، پس آورده ام. "حکم" از اهل مکه بود پیمبر خدا او را به طایف تبعید کرد و هم پیمبر او را پس آورد. میگویند جوانان را به کار گماشته ای. اما کسانی را به کار گرفته ام که لایق و قابل قبول و مورد رضایت بوده اند، اینان- مخالفین- از ناحیه عمل آنها آمده اند. سلف من جوانتر از آنها را به کار گماشت. به پیمبر خدا نیز سخنانی سخت تر از آنچه با من میگویند درباره بکار گماشتن اسامه بن زید، گفتند. اینان از کسان عیبها میگیرند که از واقع آن خبر ندارند. میگویند من غنایمی را که عبدالله ابن ابی سرح(در مصر و افریقیه) گرفته بدو بخشیده ام. من یک پنجم از خُمس غنایم را به او بخشیدم که یکصدهزار بود. ابوبکر و عمر نیز چنین کاری کرده بودند. سپاهیان گفتند این را خوش ندارند و من آنرا پس گرفتم و به خودشان دادم در صورتیکه حقّ آنها نبود. میگویند من کسان خاندانم را دوست دارم و به آنها چیز میدهم. اینکه دوستشان دارم موجب ستمی نشده بلکه حقّشان را میدهم و آنچه می بخشم از مال خودم می بخشم و مال مسلمانان را به خویشتن و کسان دیگر حلال نمیدانم. در ایام پیمبر خدا و ابوبکر و عمر نیز بخششهای بزرگ و مهم از مال خودم کرده ام در صورتیکه آنوقت ممسک و حریص بودم. بخدا از هیچیک از شهرها چیزی بیش از آنچه باید نگرفته ام، هرچه بوده بخودشان داده ام و جز خُمس ها پیش من نیآورده اند. میگویند به کسانی زمین داده ای. این زمینها هنگامیکه گشوده شد مهاجران و انصار در آن شرکت داشتند، هرکه در محل فتوح اقامت داشت زمین خود را داشت و هرکه پیش کسان خود بازگشته بود حقّ وی ساقط شده بود. من درباره سهم آنها از غنیمتی که خدایشان داده بود نظر کردم و آنرا با رضایت خودشان منتقل کردم که اکنون در دست آنهاست نه من. عثمان گفت آیا چنین است؟ و مردم نماز جماعت می گفتند خدایا! بله و یا اینکه می گفتند آری، و از او می خواستند که آنها را بکُشد.

 

و چنان بود که عثمان مال و زمین خویش را میان بنی اُمیه تقسیم کرده بود و فرزندان خویش را نیز همانند آنها داده بود. از فرزندان ابی العاص آغاز کرده بود. به مردان خاندان "حکم" ده هزارده هزار داد که یکصدهزار گرفتند بفرزندان خویش نیز همانند آنها داد به بنی العاص و بنی العیص، و بنی حرب نیز قسمت داد.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2223 تا 2227)

 

سیف در ادامه می گوید: عثمان با این جماعت نرمی کرد مسلمانان میخواستند بکُشندشان اما عثمان رهاشان کرد که برفتند و سوی دیارشان بازگشتند که با حاجیان بعنوان حج باز آیند و نامه بهمدیگر نوشتند که وعده گاه شما به ماه شوال بیرون مدینه.

 

غافقی بن حرب عکی سالار مصریان ؛ عمرو بن اصم سالار کوفیان ؛ حرقوص بن زهیر سعدی سالار بصریان

وقتی ماه شوال سال سی وپنج در آمد مردم مصر به چهار گروه آمدند با چهار امیر، گویند ششصد تا هزار کس بودند. عبدالرحمان بن عدیس بلوی و کنانه بن بشر لیثی و سودان بن حمران سکونی و فتیره بن فلان سکونی سرگروه ها بودند و سالار جمع مصریان غافقی بن حرب عکی بود. جرات نکرده بودند به مردم(مصر و والی مصر) بگویند که برای پیکار (به مدینه) میروند بلکه بعنوان حج برون شده بودند. ندا بن سودا نیز همراهشان بود، مردم کوفه نیز به چهار گروه بیرون شده بودند، زیدبن صوحان عبدی و اشتر نخعی(مالک اشتر= مالک بن حارث نخعی) و زیادبن نضر حارثی و عبدالله بن اصم بنی عامری سرگروه ها بودند شمارشان همانند مردم مصر بود و سالار جمع عمرو بن اصم بود. مردم بصره نیز به چهار گروه بیرون شدند و حکیم بن حبله عبدی و ذریح بن عباد عبدی و بشر بن شریح قیسی و ابن مخرش ابن عبد عمرو حنفی سران گروه ها بودند و شمارشان همانند مردم مصر و سالار جمع حرقوص بن زهیر سعدی بود و این بجز کسانی بود که از مردم دیگر به آنها پیوسته بودند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2227)

 

اما محمدبن مسلمه گوید: سران مصریان چهار نفر بودند: عبدالرحمان بن عدیس بلوی، سودان بن حمران مرادی، عمرو ابن حمق خزاعی و این نام بیش از دیگران شهرت یافته بود تا آنجا که عثمان را محبوس ابن حمق میگفتند و ابن نباع.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2258)

 

شورشیان مصر، بصره و کوفه ، خواهان بیعت با علی ، طلحه و زبیر

مردم مصر علی را می خواستند، مردم بصره طلحه را میخواستند، مردم کوفه زبیر را میخواستند. قیام کرده بودند و در کار قیام متفق بودند اما در مورد کسان پراکنده بودند و هر گروه می پنداشت بُرد با اوست و کارشان سرانجام میگیرد. وقتی در سه منزلی مدینه رسیدند مردم بصره در ذوخشب فرود آمدند و مردم کوفه در اعوص و جمعی از مردم مصر نیز پیش آنان رفتند اما عامه مصریان در ذوالمروه فرود آمدند. زیادبن نضر و عبدالله بن اصم از گروه کوفیان میان مردم مصر و بصره رفت وآمد کردند و گفتند شتاب نکنید تا به مدینه رویم و وضع را ببینیم که شنیده ایم بر ضد ما اردو زده اند، بخدا اگر مردم مدینه از ما ترسیده باشند و بی آنکه از کار ما خبر یافته باشند برای جنگ آماده شده باشند وقتی از کار ما خبر یابند سخت تر شوند و کارمان تباه شود. اگر برای جنگ ما آماده نشده باشند و چیزی که شنیده ایم نادرست باشد با خبر درست پیش شما باز میگردیم. گفتند بروید آن دو وارد مدینه شدند و همسران پیمبر خدا و علی و طلحه و زبیر را بدیدند و گفتند آهنگ حج داریم و میخواهیم خلیفه بعضی عمال ما را برکنار کند برای همین آمده ایم. و برای جماعت خودشان از آنها اجازه ورود خواستند که همگی دریغ کردند و گفتند تخم ها جوجه نشود و آن دو باز گشتند.

 

لعنت شدن سپاه شورشیان ذوالمروه و ذوخشب و اعوص به زبان محمد صلی الله علیه وسلم

آنگاه تنی چند از مردم مصر پیش علی آمدند و تنی چند از مردم بصره پیش طلحه آمدند و تنی چند از کوفیان پیش زبیر آمدند، هر گروه می گفتند اگر با یار ما بیعت نکنند با آنها می جنگیم و جمعشان را پراکنده میکنیم آنگاه حمله میبریم و غافلگیرشان میکنیم مصریان پیش علی آمدند که با اردویی به نزدیک سنگهای روغنگیری بود، و شمشیر آویخته بود. علی پسرش حسن را پیش عثمان فرستاده بود که با کسان دیگر پیش عثمان بود. مصریان به علی سلام گفتند و خواستند با وی بیعت کنند اما علی بر آنها بانگ زد و براندشان و گفت اهل صلاح دانند که سپاه ذو المروه و ذوخشب به زبان محمد صلی الله علیه وسلم لعنت شده اند، بروید که خدا همراهتان نباشد.

 

بصریان پیش طلحه رفتند که با جمعی در نزدیکی علی بود. طلحه دو پسر خویش را پیش عثمان فرستاده بود. بصریان به او سلام گفتند و خواستند با او بیعت کنند که بر آنها بانگ زد و براندشان و گفت مومنان دانند که سپاه ذوالمروه و ذوخشب و اعوص به زبان محمد صلی الله علیه وسلم لعنت شده اند.

 

کوفیان پیش زبیر رفتند که وی نیز با جمعی بود و پسر خود عبدالله(بن زبیر) را پیش عثمان فرستاده بود، کوفیان سلام گفتند و خواستند با او بیعت کنند که بر آنها بانگ زد و براندشان و گفت مسلمانان دانند که سپاه ذوالمروه و ذوخشب و اعوص به زبان محمد صلی الله علیه وسلم لعنت شده اند.

 

ترفند شورشیان برای اشغال مدینه و محاصره 40 روزه عثمان در 35 ه.ق

آنگاه همه (شورشیان) جمع برفتند و چنان وا نمودند که به دیارشان باز میگردند و از ذوخشب و اعوص حرکت کردند و به اردوگاههای خویش رفتند تا مردم مدینه پراکنده شوند و آنگاه باز گردند. مردم مدینه نیز پس از رفتن آنها پراکنده شدند و آنها، شورشیان دوباره باز آمدند و مردم مدینه را غافلگیر کردند و ناگهان در اطراف مدینه صدای تکبیر بلند شد و جمع آمدگان، در محل اردوهای مدینه جای گرفتند و عثمان را محاصره کردند و گفتند هرکه دست بدارد در امان است.

 

ما این مرد را نمی خواهیم ، باید از خلافت کناره گیرد ؛ علی میگفت بخدا این کارها را در مدینه سامان داده اند

اما عثمان بدون واهمه چند روزی امامت نماز کرد. مردم مدینه نیز در خانه هایشان بودند و مخالفان کسی را از سخن کردن باز نمی داشتند، و گروهی از مردم مدینه سوی آنها آمدند و سخن کردند علی نیز در آن میانه بود که گفت چرا پس از رفتن پس آمدید و از رای خویش بگشتید؟ گفتند از پیکی نامه ای(برای عامل مصر) گرفتیم که درباره کُشتن ما بود. طلحه نیز پیش آنها آمد، بصریان نیز چنین گفتند، زبیر نیز بیآمد و کوفیان نیز چنین گفتند.

 

کوفیان و بصریان میگفتند ما برادران مصریمان را یاری می کنیم و به حمایتشان قیام می کنیم، گویی قراری داده بودند. علی گفت ای مردم کوفه و ای مردم بصره! شما که چند منزل رفته بودید و سوی ما باز آمدید از کجا دانستید که مردم مصر چه دیده اند، بخدا این کارها را در مدینه سامان داده اند. قیام کنندگان گفتند هرچه می خواهید حساب کنید، ما این مرد را نمی خواهیم، باید از خلافت کناره گیرد.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2227 تا 2230)

 

نامه عثمان به عاملان و مردم ولایات ؛ در مجاورت پیمبر خدا ، حرم و سرزمین هجرت به ما هجوم آوردند

عبدالرحمان بن یسار گوید: و چون عثمان کار خویش و قیام مردم را بدید به معاویه بن ابی سفیان ولایتدار شام چنین نوشت اما بعد، مردم مدینه کافر شده اند و از اطاعت بدر رفته اند و پیمان شکسته اند. از جنگاوران شام که پیش تواند، بهر وسیله پیش من فرست. و چون نامه عثمان به معاویه رسید اهمال کرد که مخالفت با یاران پیمبر را که از اجتماعشان خبر یافته بود خوش نداشت و چون جواب معاویه تاخیر شد عثمان به یزیدبن اسدبن کرز و مردم شام نامه نوشت و گفت اگر کمک می کنید، زود، زود! که این قوم بهمین زودی به من میتازد.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2252)

 

ابوعثمان در ادامه گفته هایش گوید: عثمان بعد از محاصره به مردم ولایات نامه نوشت خدا عزوجل محمد را به حقّ فرستاد که بشارت آور و بین رسان بود و آنچه خدا فرمان داده بود ابلاغ کرد و کتاب خدا را میان ما به جای نهاد که شامل حلال و حرام و توضیح امور مقرّر بود و بدلخواه و نابدلخواه کسان آنرا روان کرده بود. پس از آن ابوبکر و عمر خلیفه بودند آنگاه مرا بی آنکه بدانم و بخواهم با رضای اُمت وارد شوری کردند و اهل شوری با رضایت خودشان و مردم، بی آنکه طلب کرده باشم یا بخواهم، بر من اتفاق کردند و کارها کردم که دانستند و منکر آن نبودند که تابع بودم نه مبتکر، مقلّد بودم نه مبدع، دنباله رو بودم نه اهل تکلف. و چون کارها دیگر شد و اهل شر سر برداشتند، کینه ها و هوس ها نمودار شد که سببی جز اجرای قرآن نداشت، چیزی خواستند و چیز دیگر گفتند، بی حجت و دست آویز چیزهایی را بر من عیب گرفتند که مردم مدینه از آن رضایت داشته بودند و جز آن نمی بایست. من صبوری کردم و سالها دست از آنها بداشتم تا جرئتشان بر خدای عزوجل افزون شد و در مجاورت پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم و حرم وی و سرزمین هجرت به ما هجوم آوردند، بدویان نیز به آنها پیوستند که همانند احزابند در جنگ احزاب یا مهاجمان اُحُد، جز آنکه سخن دیگر میکنند. پس هر که تواند سوی ما آید، بیآید.

 

نامه عثمان به مردم ولایات رسید و مردم با هر وسیله راهی مدینه شدند. معاویه، عبدالله بن سعد، قعقاع بن عمرو و عبدالله بن ابی اوفی و حنظله بن ربیع تمیمی و امثال آنان، از تابعان کسان به یاری عثمان و مردم مدینه ترغیب میکردند آنان میگفتند ای مردم! سخن، امروز باید نه فردا. اندیشه، امروز نیکوست و فردا زشت، پیکار امروز حلال است و فردا حرام، به طرف خلیفه و حافظ امورتان حرکت کنید

 

غش کردن عثمان بر بالای منبر

و به یک روز جمعه که مصریان به مسجد پیمبر خدا آمده بودند عثمان بیآمد و با مردم نماز کرد آنگاه بر منبر ایستاد و گفت ای گروه مخالف! خدا را، خدا را، مردم مدینه میدانند که شما به زبان محمد صلی الله علیه وسلم لعنت شده اید، خطاها را به کار صواب محو کنید که خدا عزوجل بد را جز به نیکو محو نمی کند. و قوم بشوریدند و ریگ به مردم پرانیدند تا همه را از مسجد بیرون کردند و ریگ به عثمان پرانیدند تا غش کرد و از منبر افتاد که او را برداشتند و به خانه اش بردند.

 

رفت وآمد مصریان با محمد بن ابوبکر ، محمد بن ابی حذیفه و عمار بن یاسر در مدینه

مصریان از سه کس از مردم مدینه امید یاری داشتند و با آنها رفت وآمد داشتند: محمد بن ابوبکر و محمد بن ابی حذیفه و عمار بن یاسر. محمدبن ابوبکر و محمدبن ابی حذیفه در مصر بر ضد عثمان تحریک میکردند. در این میان جماعتی از مردم مدینه نیز بپا خاستند و جنگ با شورشیان را آماده شدند اما عثمان کس فرستاد و سوگند داد که بروند و برفتند. آنگاه علی علیه السلام پیش عثمان آمد، طلحه نیز بیآمد، زبیر نیز بیآمد چون از منبر افتاده بود حال او را پرسیدند و از وضع شکوه کردند سپس به خانه های خود رفتند.

 

روایت حسن بن علی از محاصره عثمان

ابن عمرو گوید: از حسن پرسیدم آیا هنگام محاصره عثمان حضور داشتی؟ حسن گفت آری، من نوجوان بودم و با همگنانم در مسجد بودیم و چون سروصدا بسیار شد زانو میزدم یا بر می خاستم، آن جماعت بیآمدند و در مسجد و اطراف آن جای گرفتند. جمعی از اهل مدینه بر آنها فراهم شدند و کارشان را تقبیح میکردند آنها نیز مردم مدینه را تهدید میکردند در این اثنا که اطراف در سروصدا میکردند عثمان نمودار شد، گویی آتشی بود که خاموش شد. عثمان به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد یکی برجست و دیگری او را بنشانید، دیگری برخاست و یکی دیگر او را بنشانید. به عثمان ریگ پرانیدند تا از منبر افتاد و او را برداشتند و به خانه بردند. بیست روز امامت نماز میکرد آنگاه مانع نماز کردن وی شدند.

 

کس بیرون نمی شد جز آنکه شمشیر بهمراه داشت ؛ هر که به آنها اعتراض میکرد سلاح در او می نهادند

ابوعثمان گوید بعد از آنکه مانع نمازکردن خلیفه عثمان شدند، غافقی سالارشان که مصریان و کوفیان و بصریان مطیع وی بودند پیشوای نماز شد. مردم مدینه پراکنده شدند و در خانه های خویش بماندند و کس بیرون نمی شد و جایی نمی نشست جز آنکه شمشیر بهمراه داشت که از مزاحمت جماعت محفوظ ماند. محاصره چهل روز بود که در اثنای آن قتل نیز بود و هر که به آنها اعتراض میکرد سلاح در او می نهادند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2230 تا 2233)

 

نخستین کس که جرات کرد برعلیه حکم عثمان دخالت کند ، عبدالرحمان بن عوف بود

نخستین کس که جرات کرد به عثمان سخن بد گوید ، جبله بن عمرو ساعدی بود

اُم بکر دختر مسوربن مخرمه گوید: تعدادی از شتران زکات را پیش عثمان آوردند که آنرا به یکی از فرزندان "حکم" بخشید و این خبر به عبدالرحمان بن عوف رسید. او کس پیش مسوربن مخرمه و عبدالرحمان بن اسود فرستاد که شتران را بگرفتند و عبدالرحمان آنرا میان کسان تقسیم کرد.

 

عثمان بن ابی شرید گوید: خلیفه عثمان بر جبله بن عمرو ساعدی گذشت که در حیاط خانه بود و زنجیری به دست داشت و گفت ای نعثل(کفتار) بخدا می کُشمت و بر یک شتر جربی بارت می کنم و سوی حره آتش میبرم. همان راوی گوید: و همو یکبار وقتی عثمان بر منبر بود بیآمد و او را پایین کشید. عامربن سعد نیز نخستین کسی را که بر عثمان جرات آورد و سخنان بد گفت جبله بن عمرو ساعدی میداند و گوید: جبله بن عمرو ساعدی در انجمن قوم خویش بود و زنجیری به دست جبله بود و چون عثمان بر آنان گذشت سلام گفت و جماعت جواب دادند اما جبله گفت چرا جواب مردی را میدهید که چنین و چنان کرد. آنگاه رو به عثمان گفت بخدا این زنجیر را بگردنت می اندازم مگر اینکه اطرافیانت را رها کنی عثمان گفت کدام اطرافیان؟ بخدا من کسی را بر نمی گزینم جبله گفت مروان را برگزیده ای، معاویه را برگزیده ای، عبدالله بن عامر را برگزیده ای، عبدالله بن سعد را برگزیده ای که قرآن در مذمت یکیشان آمد، و پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم خون وی را هدر کرد.

 

روایت عمروبن عاص و عثمان ؛ توبه کن که ما نیز با تو توبه کنیم

عامربن سعد گوید: عثمان برفت و مردم پیوسته نسبت به وی جسورتر شدند. ابی حبیبه گوید: یکی از روزها عثمان با مردم سخن کرد، عمروبن عاص گفت: ای امیرمومنان! تو کارهای ناروا کردی که ما نیز بکردیم، توبه کن که ما نیز با تو توبه کنیم. عثمان رو به قبله کرد و دستها را بالا برد. ابی حبیبه در ادامه گوید: هرگز چندان زن و مرد ندیده بودم که گریه کند. پس از آن یکبار که عثمان با مردم سخن میکرد جهجاه غفاری برخاست و بانگ زد که ای عثمان اینک یک شتر پیر آورده ام که جبه و زنجیری نیز بر آن هست پایین بیا تا جبه را به تنت کنیم و زنجیرت کنیم و بر شتر سوار کنیم و در کوه دور افکنیم. عثمان گفت خدا رو سیاهت کند و چیزی را که آورده ای رو سیاه کند. خاصان و یاران عثمان بیآمدند و او را بخانه بردند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2249 تا 2250)

 

درباره عمروبن عاص بایستی گفت او از طرف عمر و عثمان ولایتدار مصر بود. او بعدها از طرف عثمان از ولایتداری(=عامل خراج مصر و پیشوای نماز) برکنار شده بود و در مدینه بد عثمان میگفت و عثمان بگفته واقدی و ابوعون او را پسر زن روسبی یا نابغه خطاب میکرد. اینان بهمدیگر فخرفروشی میکردند و عمروبن عاص در دوران حاکمیت شورشیان در مدینه به عثمان گفته بود، عاص بن وایل از عفان معتبرتر بود. عمروبن عاص کینه توز بود و وقتی پیش علی یا طلحه یا زبیر میرفت آنان را برعلیه عثمان تحریک میکرد و چون محاصره اولیه شروع شد سوی زمینی رفت که در فلسطین داشت بنام سبع و در قصرش عجلان منزل گرفت و با دو پسرش محمد و عبدالله در آنجا بود و وقتی عثمان بقتل رسید او به سلامه بن روح جذامی میگفت مرا ابوعبدالله میگویند، وقتی به دُمُلی دست بمالم بازش میکنم بر ضد او(عثمان) تحریک میکردم تا آنجا که چوپان را(عثمان را) در میان گوسفندانش(اُمت مسلمانش) بر سر کوه تحریک میکردم سلامه بن روح جذامی گفت ای گروه قریشیان میان شما و عربان دری محکم بود که آنرا شکستید، چرا چنین کردید؟ عمروبن عاص گفت میخواستیم حقّ را از تسلط باطل در آریم و مردم در کار حقّ برابر باشند. همان گوبد ناخواهری عثمان، اُم کلثوم دختر عقبه بن ابی معیط، زن عمرو بود و وقتی عثمان او را(عمرو را) عزل کرد از وی جدا شد.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2238 تا 2239)

 

جهجاه غفاری به عثمان : ای نعثل(کفتار) برخیز و از این منبر فرود آی

عبدالرحمان بن حاطب به نقل از پدرش گوید: من به عثمان می نگریستم که بر عصای پیمبر تکیه داشت و سخن میکرد، همان عصایی که عمر و ابوبکر نیز بر آن سخن میکرده بود، جهجاه غفاری بدو گفت ای نعثل(کفتار) برخیز و از این منبر فرود آی. و عصا را گرفت و بشکست که تریشه ای از آن به پایش فرو رفت. پس عثمان فرود آمد و او را ببردند، پس از آن روز، عثمان یک یا دو بار (برای نماز جماعت) بیرون آمد و پس از آن محاصره شد و کشته شد.

 

عبدالرحمان بن یسار گوید: وقتی مردم کارهای عثمان را بدیدند یاران پیمبر که در مدینه بودند به یارانی که در آفاق بودند و در مرزها پراکنده بودند نوشتند: شما رفته اید که در راه خدا عزوجل جهاد کنید و دین محمد می جویید، اما دین محمد پشت سر شما به تباهی رفته و متروک مانده، بیآیید و دین محمد را بپا دارید. پس یاران محمد از هر سو بیآمدند تا عثمان را کشتند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2250)

 

مشورتهای آخرین و تعهدهای مکتوبی عثمان به علی ابن ابیطالب

عبدالله بن زبیر به نقل از پدرش گوید: مردم مصر نامه ای به عثمان نوشتند اما او جواب نداد و گفت فرستاده را بیرون کنند. مردم مصر که سوی عثمان آمدند ششصد کس بودند با چهار پرچم و سالارشان عمرو بن بدیل بن ورقا خزاعی بود که از اصحاب پیمبر بوده بود و عبدالرحمان بن عدیس تجیبی. مصریان در نامه گفته بودند بدان که ما، قسّم بخدا، بسبب خدا خشم میآوریم و بخاطر خدا خشنود میشویم و شمشیرها را از دوش فرو نگذاریم تا از توبه صریح یا ضلالت روشن تو خبردار شویم، سخن ما و دعوی ما با تو همین است و خدای ما را در کار تو معذور میدارد.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2253)

 

درخواست توبه عثمان از طرف مردم مدینه

مردم مدینه نیز به عثمان نامه نوشتند و او را به توبه دعوت کردند و حجت آوردند و بخدا قسّم خوردند که دست از او برنمیدارند تا خونش بریزند یا تکالیف خدا را که بر عهده اوست به انجام برد. و چون عثمان از کشته شدن بیمناک شد با مشورت نیکخواهان کس سوی علی فرستاد و او را خواند و گفت ای ابوحسن، رفتار مردم را که دیده ای و رفتار من را که دانسته ای، می ترسم مرا بکشند، آنها را پس بفرست، به خدا قسّم، تعهد میکنم که از آنچه خوش ندارند باز مانم و تعهد میکنم که درباره خودم و دیگران به حقّ عمل کنم اگرچه خونم بر سر این کار بریزد. علی گفت عدالت تو برای مردم از کشُتنت بهتر است تعهد کردی که از آنچه نمی پسندند باز مانی و من آنها را پس فرستادم، اما به تعهد خویش وفا نکردی این بار مرا فریب مده که من از جانب تو تعهد میکنم که بحقّ عمل کنی عثمان گفت بله، تعهد کن بخدا به این تعهد وفا میکنم.

 

مکتوب تعهدنامه سه روزه برای عثمان توسط علی ابن ابیطالب پس از گفتگو با مردم

شروط مالک اشتر برای عثمان محاصره شده ؛ - کناره گیری از خلافت، - قصاص خویشتن، - کشته شدن

علی پس از گفتگو با مردم، میان آنها و عثمان مکتوبی نوشت و سه روز به او مهلت داد که مظالم را از میان بردارد و هر عاملی را که بخواهند عزل کند و تنی چند از سران مهاجر و انصار را شاهد آن کرد. اما عثمان آماده جنگ میشد و سلاح فراهم میکرد و سپاهی فراوان از بردگان خمس آماده میکرد و چون سه روز گذشت تغییری نداد و هیچ یک از عاملان را معزول نکرد، مردم بشوریدند و عمرو ابن حزم انصاری سوی مصریان رفت که در ذی خشب بودند و خبر را با آنها بگفت و همراهشان بیآمدند تا به مدینه رسیدند و چهل روز عثمان را در محاصره گرفتند و طلحه با مردم نماز میکرد.

 

وثاب که از جمله آزاد شدگان عمر بود گوید: عثمان مرا فرستاد که مالک اشتر را پیش وی خواندم که بیآمد. عثمان گفت ای اشتر! مردم از من چه میخواهند؟ اشتر گفت سه چیز که یکی باید انجام شود. ترا مخیّر میکنند که یا از خلافت کناره کنی و بگویی این کار شماست هر که را میخواهید برای آن برگزینید یا از خویشتن قصاص گیری. اگر از این دو کار دریغ کنی این قوم ترا میکشند. عثمان گفت اما اینکه از خلافت کناره کنم، من کسی نیستم که جامه ای را که خدا عزوجل به من پوشانیده در آرم و در روایتی دیگر عثمان گفت اگر مرا پیش آرند و گردنم بزنند بهتر است که پیراهنی را که خداوند به تن من کرده در آرم و امُت محمد را وا گذارم که به همدیگر بتازند. وثاب گوید عثمان گفت اما اینکه از خودم قصاص بگیرم بخدا میدانم که دو یارم که پیش از من بوده اند کسان را عقوبت میکرده اند بعلاوه تن من تاب قصاص ندارد. اما اینکه مرا بکشید، بخدا اگر بکشیدم پس از من هرگز دوستی نکنید و پس از من هرگز با هم نماز نکنید و پس از من هرگز به جماعت با دشمن جنگ نکنید. مالک اشتر برخاست و برفت.

 

آنگاه مردکی بیآمد که گفتی گرگی بود ؛ ریش عثمان در دستان محمدبن ابی بکر فرزند ابوبکر

خفه کردن عثمان توسط مرگ سیاه ؛ بخدا چیزی نرم تر از گلوی عثمان ندیده بودم

انگاه چند روز بعد مردکی بیآمد که گفتی گرگی بود و از دور نگاه کرد آنگاه بازگشت و محمدبن ابی بکر با سیزده کس بیآمد و چون نزدیک عثمان رسید ریش او را بگرفت و کشید چندانکه صدای دندانهای او را شنیدم. عثمان گفت برادرزاده! ریشم را ول کن! ریشم را ول کن! محمدبن ابی بکر(محمدبن ابوبکر، فرزند ابوبکر) به یکی از یارانش اشاره کرد و او سر عثمان را با تیری زخم دار کرد و بعد همه با هم او را بکشتند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2254 تا 2258) حسن گوید: محمدبن ابی بکر پیش عثمان رفت و ریشش را بگرفت که گفت جایی را گرفتی و کاری کردی که اگر ابوبکر بود نمی گرفت و نمی کرد. پس محمد برون شد و او را رها کرد. آنگاه یکی که او را مرگ سیاه نام داده بودند پیش عثمان رفت و او را خفه کرد و پیکرش را بکوفت. آنگاه برون شد و گفت بخدا چیزی نرم تر از گلوی او ندیده بودم بخدا گلویش را فشردم چندان که نفسش چون نفس مار در تنش همی پیچید.( "تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2273)

 

بستن آب خانه عثمان ؛ علی به شورشیان : رومیان و پارسیان وقتی اسیر میگیرند غذا و آبش میدهند ؛ سنگ خدا خطا نمی کنند

ابو حارثه گوید: مدت محاصره خلیفه خدا(جانشین خدا) عثمان چهل روز بود و حضور مخالفان هفتاد روز و چون هیجده روز گذشت سوارانی از سران قوم بیآمدند و خبر آوردند که حبیب از شام و معاویه از مصر و قعقاع از کوفه و مجاشع از بصره، برای کمک به عثمان، آماده حرکت بسوی مدینه شده اند. در این میان حتی آب را از عثمان منع کردند. علی چیزی برای وی می فرستاد. دستآویز می جستند اما نیآفتند. در خانه عثمان سنگ می انداختند و می گفتند خدا سنگ می اندازد و عثمان میگفت دروغ می گویید اگر خدا عزوجل انداخته بود خطا نمیکرد، اما سنگ شما خطا میکند.

 

عثمان توسط عمرو، پسر همسایه اش از خاندان حزم به علی و طلحه و زبیر و عایشه و همسران پیمبر صلی الله علیه وسلم پیغام فرستاد که اینان آب را از ما گرفته اند اگر میتوانید آب برای ما بفرستید که زودتر از همه علی و ام حبیبه به کمک عثمان آمدند. غلی سحرگاه بیآمد و گفت ای مردم! اینکار که شما میکنید نه به کار مومنان میماند و نه به کار کافران. آب را از این مرد نبرید که رومیان و پارسیان وقتی اسیر میگیرند غذا و آبش میدهند. این مرد متعرض شما نشده چرا محاصره کردن و کشتن وی را روا میدارید. گفتند نه، به خدا آسوده مباد، نمی گذاریمش که بخورد و بنوشد. علی عمامه خود را به خانه عثمان انداخت تا بفهماند که آنچه را عثمان گفته بود انجام دادم و باز گشت.

 

اذیت و آزار همسران پیمبر

آنگاه ام حبیبه(از همسران پیمبر) بیآمد، بر استر خویش سوار بود که قمقمه ای چرمین بر زین آن بود. ام حبیبه میگفت وصیتهای بنی امیه با این مرد بود. میخواهم ببینمش و در این باب از او بپرسم که اموال یتیمان و بیوه زنان تباه نشود. گفتند دروغ میگوید و دست درازی کردند و مهار استر را با شمشیر ببریدند که استر ام حبیبه را برداشت و مردم بدویدند و چیزی نمانده بود که ام حبیبه کشته شود و او را به خانه اش بردند.

 

عایشه که نسبت به مردم مصر سخت خشمگین بود و به منظور فرار برای حج آماده میشد، مروان بن حکم پیش وی آمد و گفت ای مادر مومنان اگر می ماندی از این مرد(عثمان) بهتر محافظت میکردند. ام المومنین عایشه گفت میخواهی با من نیز چنان کنند که با ام حبیبه کردند و کس را نیابم که حفاظتم کند. نه، بخدا تغییر رای نمیدهم که نمیدانم کار این قوم به کجا کشیده میشود.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 6، ص 2276 تا 2277)

 

ناگفته ها بهنگام کشته شدن عثمان بن عفان

گفتگوی سعدبن ابی وقاص با علی ابن ابیطالب

بنا بر روایتهای گوناگون، کشته شدن سومین خلیفه راشدین، عثمان بن عفان در ذی حجه سال 35 یا 36 ه.ق بود. ابوحبیبه گوید: روزیکه عثمان کشته شده بود سعدبن ابی وقاص را دیدم که انا لله میگفت و مروان بن حکم وزیر عثمان بدو میگفت کار حودت را کردی و حالا پشیمان شدی سعدبن ابی وقاص به او گفت از خدا مغفرت میخواهم گمان نداشتم که مردم چنان جری شوند و بخواهند خونش را بریزند اکنون پیش وی بودم که تو و یارانت از آن بی خبرید. او از همه رفتار ناخوشایند خویش بگشت و توبه کرد و گفت در کار هلاک اصرار نمی کنم که هرکه در انحراف مصر شود، از راه دور شود، اینک توبه میکنم و دیگر میشوم. مروان گفت اگر میخواهی از او دفاع کنی پیش پسر ابیطالب شو که مخفی شده و رو نشان نمیدند. سعدبن ابی وقاص برفت و به نزد علی رسید که میان قبر و منبر بود(میان گورستان بقیع و مسجد مدینه) و بدو گفت ای ابا حسن، پدرو مادرم به فدایت! برای کار خیری پیش تو آمده ام که کس برای نظیر آن پیش کس نرفته، خویشاوندی عموزاده ات را رعایت کن درباره او بزرگواری کن و جانش را حفظ کن که کارها چنان میشود که خواهی، خلیفه عثمان گفته که رفتار پسندیده پیش میگیرد.

 

علی گفت ای ابواسحاق(سعدبن ابی وقاص) خدا از او بپذیرد بخدا من چندان از او دفاع کرده ام که اینک به شرم اندرم، اما مروان و معاویه و عبدالله بن عامر و سعیدبن عاص این وضع را که می بینی برای وی پیش آورده اند. وقتی نیکحواهی میکردم و به او میگفتم دورشان کند با من دورویی میکرد تا چنین شد که می بینی. گوید در این اثنا محمدبن ابی بکر(ابوبکر) بیآمد و آهسته با علی سخن کرد و علی دست مرا گرفت آنگاه برخاست و میگفت از توبه اش چه سود. گوید بخدا به خانه ام نرسیده بودم که بانگ برخاست که عثمان کشُته شد. بخدا تا کنون پیوسته دچار شرم بوده ایم.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2266)

 

گفتگوی حنظله کاتب با محمدبن ابوبکر

ام المومنین عایشه میخواست برای رفتن به مکه برادرش محمدبن ابی بکر را با خود ببرد. اما او نپذیرفت. حنظله کاتب معروف پیش محمدبن ابوبکر رفت و گفت ای محمد، مادر مومنان(عابشه) میخواهد ترا همراه ببرد و نمی روی اما گرگان عرب ترا بکاری ناروا می خوانند و به نزدشان میروی. محمد گفت ای تمیمی زاده! ترا با این چکار؟ حنظله گفت ای خثعمی زاده! بخدا اگر کار به تسلط جویی باشد بنی عبد مناف بر آن تسلط نیابد. آنگاه برفت و شعری بدین مضمون میخواند: از آنچه مردم بدان پرداخته اند در شگفتم/ که میخواهند خلافت بگردد/ اگر بگردد نیکی از آنها بگردد/ و از پس آن بذلتی سخت افتند/ و مانند یهودان و نصاری شوند/ که همگی راه گم کرده اند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2277)

 

عبدالله ابن عباس و زبیر در آخرین لحظات عثمان ؛ خدا انتقام عثمان و اسلام را بگیرد

عبدالله ابن عباس از جمله کسانی بود که بر در خانه عثمان مانده بودند. عبدالله ابن عباس به عثمان گفته بود ای امیرمومنان! جهاد با اینان را از حج بیشتر دوست دارم عثمان سوگندش داد که برود و ابن عباس آن سال کار حج را ار عثمان به عهده گرفت. گوید درباره زبیر اختلاف است که آیا هنگام قتل عثمان حضور داشت یا پیش از آن رفته بود.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2278)

 

ابوعثمان گوید: زبیر از مدینه برون شده بود و بر راه مکه مقر گرفته بود که بوقت قتل حضور نداشته باشد و چون خبر کشته شدن عثمان همانجا که بود بدو رسید گفت خدا عثمان را رحمت کند و انتقام وی و اسلام را بگیرد. بدو گفتند این جماعت پشیمانند. زبیر گفت اندیشیده اند، اندیشیده اند.(تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2284)

 

تسلط بر مصر توسط محمدبن ابی حذیفه بهنگام محاصره عثمان

ابوالخیر گوید: وقتی مصریان سوی عثمان روان شدند، عبدالله بن سعد ولایتدار مصر بعد از عزل عمروبن عاص، پیکی شتابان سوی عثمان فرستاد و خبر آمدن مصریان سوی خلیفه را بداد و خود چند روزی بعد در پی پیک سوی مدینه روان شد که شنید محمدبن ابی حذیقه در مصر است. گوید چون محمدبن ابی حذیفه از محاصره عثمان و رفتن عبدالله بن سعد خبر یافت بر مصر تسلط یافت که مردم مسلمان پیرو او شدند و چون عبدالله بن سعد به آهنگ مصر آمد محمدبن ابی حذیفه مانع او شد و عبدالله سوی فلسطین رقت و آنجا ماند تا عثمان کشُته شد.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2266 تا 2267)

 

وقتیکه حج گذاران قصد مصریان کنند ؛ کشُتن عثمان تنها ورطه رهایی ؛ خدا را، خدا را، شما از یاری من معافید

ابوعثمان گوید: وقتیکه مردم با آن کس در مکه پیمان کردند بسلامت بیآمد(؟) و از مکه خبر آورد که همگان قصد مصریان و امثال آنها دارند و میخواهند این کار را به ثواب حج بیفزایند. و چون مصریان از این خبر یافتند و دانسته بودند که مردم ولایات نیز حرکت کرده اند شیطان به آنها پنجه انداخت و گفتند از این ورطه رهایی نداریم جز اینکه این مرد را بکُشیم و مردم به این حادثه از ما مشغول شوند. و راهی برای نجاتشان جز کشُتن عثمان نماند. آهنگ در کردند اما حسن و ابن زبیر و محمدبن طلحه و مروان بن حکم و سعیدبن عاص و دیگر فرزندان صحابه که با آنها بودند مانعشان شدند و در هم آویختند و عثمان بانگشان زد خدا را، خدا را، شما از یاری من معافید که نپذیرفتند.

 

اما عثمان در را گشود و با سپر و شمشیر برون شد که آنها را دور کند و چون او را بدیدند مصریان عقب رفتند و مدافعان عثمان بدنبالشان رفتند و دورشان کردند. عثمان صحابیان را قسّم داد که وارد خانه شوید و چون نخواسته بودند و وارد شدند و در بر روی مصریان بسته شد.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2279)

 

خدایا شر طلحه بن عبیدالله را از من بس کن که اینان را او به سر من ریخته و برانگیخته

عبدالله بن عباس بن ابی ربیعه گوید: پیش عثمان بودم دستم را بگرفت و سخنان کسانی را که بر در عثمان بودند شنیدیم یکی میگفت در انتظار چی هستید؟ و دیگری میگفت صبر کنید تا شاید تغییر رفتار دهد در این اثنا که من و عثمان ایستاده بودیم طلحه بن عبیدالله که از آنجا گذر میکرد ایستاد و گفت ابن عدیس(از سران مصریان) کجاست؟ گفتند همین جاست و ابن عدیس بیآمد که طلحه با وی آهسته چیزی گفت، آنگاه ابن عدیس بازگشت و به یاران خود گفت نگذارید کسی پیش این مرد(عثمان) رود یا از پیش وی درآید گوید عثمان به من گفت این را طلحه بن عبیدالله به او دستور داده آنگاه عثمان گفت خدایا شر طلحه بن عبیدالله را از من بس کن که اینان را او به سر من ریخته و برانگیخته. امیدوارم که سودی از این نبرد و خونش ریخته شود که مرا به ناروا به بلیه افکند، از پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم شنیدم که میگفت: خون مرد مسلمان حلال نیست مگر در یکی از سه مورد: مردی که از پس مسلمانی کافر شود که باید کشُته شود. یا مردی که با داشتن زن زنا کند که باید سنگسار شود. یا مردی که یکی را، نه در مورد قصاص، کشُته باشد. پس مرا برای جه میکشُید؟("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2267 ال 2268)

 

روایت مروان بن حکم (موسس سلسله اموی آل مروان: از اواخر 64 تا 65 ه.ق) در دفاع از عثمان

ابوحفصه یمانی گوید: من غلام یکی از عربان بادیه بودم و مروان بن حکم مرا پسندید و بهمراه من زنم را نیز خرید و هر دویمان را آزاد کرد و من پیوسته با او بودم و چون عثمان به محاصره افتاد بنی امیه به تکاپو افتادند، مروان در خانه عثمان مقر گرفت و من همراهش بودم. ابوحفصه در ادامه گوید: بخدا من جنگ را میان کسان راه انداختم. روز پنجشنبه از بام خانه یکی از مردم اسلم را با تبر زدم و کشتم، کس پیش عثمان فرستادند که قاتل را به دست ما بده. عثمان گفت به خدا قاتل او را نمی شناسم شبانگاه جمعه با خشم شدید از ما کناره گرفتند و صبحگاه آمدند. نخستین کسی که نمودار شد کنانه بن عتاب بود که شعله آتشی همراه داشت و بالای بامها رفته بود که از خانه آل حزم در بر او گشوده بودند آنگاه از دنبال وی شعله ها آوردند که نفت بر آن میریختند. ساعتی روی چوبهای مشتعل با آنها جنگیدیم و شنیدیم که عثمان به یاران خویش میگفت بدتر از حریق چیزی نیست چوبها سوخت، درها نیز سوخت هرکه اطاعت من میکند خانه خود را حفظ کند که این قوم قصد من دارند و از کشتنم پشیمان خواهید شد، به خدا اگر مرا وامیگذاشتید بزندگی علاقه نداشتم که حالم بگشته و دندانهایم افتاده و استخوانهایم سستی گرفته آنگاه به مروان بن حکم گفت بنشین و بیرون مشو اما مروان اطاعت نکرد و گفت به خدا تا من زنده ام کشته نمی شوی و به تو دست نمی یابند آنگاه کسان برفتند و من گفتم نباید مولایم را رها کنم و با مروان برفتم، ما گروهی اندک بودیم، شنیدم مروان رجز میخواند و هماورد خواست و پایین زره خویش را برداشت و زیر کمدبند جا داد. ابن نباع یا فلان بن عروه که جوانی بلندقد و ساق وی نمایان بود با فرمان عبدالرحمان بن عدیس بلوی از مصریان سوی مروان بن حکم تاخت و از پشت ضربتی به گردن او زد که از پای درآمد، و عبید بن رفاه زرقی به طرف او رفت که خلاصش کند. فاطمه دختر اوس، مادربزرگ ابراهیم بن عدی که مروان را شیر داده بود بر او جست و گفت اگر قصد کشتن این مرد را داری که کشته شد و اگر میخواهی با گوشتش بازی کنی اینکار زشت است و عبیدبن رفاه زرقی دست از مروان بداشت. بعدها عبدالملک ابن مروان(خلیفه اموی از 65 تا 86 ه.ق) و بنی امیه برای اینکار سپاس او و خاندان عدی را داشتند و ابراهیم را بکار گماشتند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2268 تا 2270)

 

پیمبر در خواب شب پیش عثمان ؛ امشب پیش ما افطار کن

ابوسعید وابسته ابواسید انصاری گوید: بار دیگر عثمان را دیدم که بر مردم نمایان شد و اندرز گفت و تذکار داد اما در آنها اثر نکرد و چنان بود که وقتی کسان بار اول اندرز می شنیدند در آنها اثر میکرد و چون مکرر میشد اثر نمیکرد. آنگاه عثمان در را باز کرد و مُصحف(قرآن) را پیش خود گشود و این به سبب آن بود که شب پیش خواب دیده بود که پیمبر خدا صلی الله علیه وسلم بدو گفته بود امشب پیش ما افطار کن.(تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2273)

 

خون عثمان بر آیه فسیکفیکهم الله مُصحف (قرآن)

در حدیث ابوسعید چنین آمده که (در آخرین دقایق) یکی پیش عثمان رفت و او گفت کتاب خدا میان من و تو باشد. گوید: مصحف جلوی روی عثمان بود. و آن کس شمشیر به طرف او افکند که دست خود را جلو آورد و دست او را برید. میگوید: نمیدانم که جدا کرد یا برید و جدا نکرد. عثمان گفت به خدا این نخستین دستی بود که قرآن نوشت. در حدیث دیگری هست که تجیبی بود که پیش عثمان رفت و تیری در گلوگاهش فرو برد که خون بر آیه فسیکفیکهم الله ریخت. گوید خون همچنان در آن مُصحف بجا مانده و پاک نکرده اند.(تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2274)

 

ابوعثمان گوید: عثمان در روزهای محاصره پیوسته قرآن را پیش روی داشت. وقتی نماز میخواند قرآن پیش وی بود و وقتی می نشست قرآن میخواند که قرائت قرآن را عبادت میدانست و جماعتی(مدافعان عثمان) که مصریان را بداشته بودند میان او و در جای داشتند و چون کس نبود که مصریان را از در براند و راه ورود نیز نداشتند آتش آوردند و در و طاقک آن را آتش زدند که هر دو شعله ور شد و چوبها بسوخت و طاقک بر در افتاد. عثمان در نماز بود مردم خانه برجستند و مانع ورود مصریان شدند.

 

آخرین لحظات قتل جانشین خدا برای مسلمین

نخستین کس که به مقابله مصریان آمد مغیره بن اخنس بود. مغیره بن اخنس میگفت اگر عثمان را رها کنیم چه عذری پیش خدا خواهیم داشت در صورتیکه می توانیم نگذاریمشان تا بمیریم. او رجز میخواند پس از آن حسن بن علی آمد که شعری میخواند. محمدبن طلحه نیز شعرخوانان بیآمد، سعیدبن عاص نیز شعری میخواند. آخرین کسی که برون آمد عبدالله بن زبیر بود که عثمان گفته بود پیش پدرش رود و مطلبی را که خواسته بود با وی بگوید که به خانه های خود روند. عبدالله بن زبیر پس از همه برفت و پیوسته به این می بالید و از آخرین لحظات درگذشت عثمان سخن داشت.

 

عثمان در نماز بود که در را آتش زدند سوره را گشوده بود و قرائت وی تند بود به سروصدا اعنتا نکرد غلط نخواند و وانماند و پیش از آنکه بدو رسند سوره را به سر برد و بار دیگر به نزد مُصحف نشست و این آیه را بخواند کسانی که مردم گفتندشان، مردمان برای جنگ شما گرد آمده اند از آنها بترسید، و ایمانشان قزون شد و گفتند: خدا ما را بس، که نیکو تکیه گاهی است. کسان گفتند مغیره بن اخنس کشته شد. و آنکس که او را کشته بود انالله گفت. به او گفتند چه شده؟ کشُنده مغیره بن اخنس گفت: بخواب دیده بودم که بمن گفتند به قاتل مغیره بن اخنس بگو که جهنمی است. و به این بلیه افتادم.

 

و کسان از خانه های اطراف به خانه عثمان ریختند و آنجا را پُر کردند اما آنها که بر در بودند بیخبر بودند. مردم قبایل بیآمدند و فرزندان خویش را ببردند که خلیفه به چنگ دشمن افتاده بود. یکی را برای قتل عثمان فرستادند که وارد اطاق شد و گفت از خلافت کناره کن تا ترا رها کنیم عثمان گفت وای تو! در جاهلیت و اسلام به زنی تجاوز نکرده ام، غنا نکرده ام و آرزوی ناروا نداشته ام و از آن وقت که با پیمبر صلی الله علیه وسلم بیعت کرده ام دست به عورت خویش نزده ام. پیراهنی را که خدا عزوجل به من پوشانیده به در نمی کنم. گوید آن مرد برون شد و گفت گیر افتاده ایم، بخدا جز با کشتن وی از مردم رهایی نداریم اما کشتن وی بر ما روا نیست آنگاه یکی از مردم بنی لیث وارد اطاق شد و لختی بعد بازگشت و از قوم جدا شد. آنگاه یکی از قریش را وارد کردند که او نیز بازگشت و از یاران خود جدا شد.

 

آنگاه عبدالله بن سلام بیآمد و کسان را از کشتن عثمان منع کرد و گفت ای قوم شمشیر خدا را بر ضد خودتان از نیام در نیآرید که بخدا اگر در آرید در نیام کردن نتوانید، وای شما! اکنون قدرت جماعت بر تازیانه استوار است اگر او را بکشید جز به شمشیر استوار نشود، وای شما! اینک فرشتگان شهر شما را در میان گرفته اند، اگر بکشیدش اینجا را ترک میکنند گفتند ای یهودی زاده! ترا با این کارها چه کار و او برفت.

 

آخرین کسی که پیش وی رفت و سوی قوم باز آمد محمدبن ابوبکر بود. گوید: و چون محمدبن ابوبکر برون شد و شکست او را بدانستند(نتوانست عثمان را بکشد)، قتیره و حمران، هر دو آنان سکونی، و غافقی برجستند، غافقی با پاره آهنی که همراه داشت ضربتی به عثمان زد و مُصحف را با پا بزد که بگشت و پیش روی عثمان قرار گرفت و خون بر آن روان شد. سودان بن حمران آمد که ضربت بزند، دختران و نایله دختر قرافصه همسر عثمان روی وی افتادند و نایله دست خویش را جلو شمشیر سودان یا چنانچه عبدالرحمان بن حارث گوید "کنانه بن بشر بن عتاب تجیبی" برد و آنرا بگرفت که انگشتان دستش بیفتاد و او روی بگردانید و سودان دست به لگن او(عثمان) زد و گفت کفلش گنده است و شمشیر را در سینه عثمان فرو برد. عبدالرحمان بن حارث گوید: عمرو بن حمق، بر عثمان جست و روی سینه اش نشست که رمقی داشت و نُه ضربت به سینه عثمان زد و گفته بود سه ضربت به خاطر خدا زدم و شش ضربت به سبب کینه ای که از او به دل داشتم.

 

روایت غلامان با وفای عثمان

تنی چند از غلامان عثمان با کسان چون دیدند که سودان او را زده است یکیشان روی او جست و ضربتی به گردنش زد و او را بکشت. قتیره نیز روی غلام جست و او را بکشت. و یکی ندا سر داد وقتی خونش حلال باشد از مالش چه باک. آنگاه هرچه را در اطاق بود عارت کردند و در را بر سه مقتول ببستند و چون وارد صحن شدند یکی دیگر از غلامان روی قتیره جست و او را بکشت. آنگاه هرچه یافتند برگرفتند تا آنجا که پوشش زنان را میگرفتند، یکیشان جامه نایله همسر عثمان را بگرفت که غلامی از عثمان بدید و خونش بریخت که او را نیز کشتند.

 

بانگ جماعت شورشی ، به بیت المال برسید که کس زودتر از شما نرسد

عثمان پیش از غروب آفتاب کشته شد. آنگاه جماعت بهمدیگر بانگ زدند که به بیت المال برسید که کس زودتر از شما نرسد. متصدیان بیت المال صدای آنها را شنیدند. گفتند بگریزید که این جماعت دنیا میخواهند. و کلیدها را بینداختند و بگریختند. جماعت سوی بیت المال رفتند و آنجا را غارت کردند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2281 تا 2283)

 

جماعت شورشیان پشیمانند ؛ خدایا پشیمانشان کن ، آنگاه مواخذه کن

عبدالرحمان بن حارث گوید: وقتی طلحه از مرگ عثمان خبردار شد گفت خدا عثمان را رحمت کند و برای او و اسلام انتقام بگیرد. به او گفتند این جماعت پشیمانند طلحه گفت نابود شوند و این آیه را خواند نه وصیتی توانند کرد و نه سوی کسان خویش باز گردند. علی نیز خبر یافت و گفت خدا عثمان را رحمت کند و به جای وی نیکی آرد. بدو گفتند این جماعت پشیمانند علی این آیه را خواند مانند شیطان، آندم که به انسان گوید: کافر شو، و چون کافر شود، گوید: من از تو بیزارم، که من از خدا پروردگار جهانیان بیم دارم. به جستجوی سعدبن ابی وقاص رفتند که در باغ خویش بود که گفته بود کشتن عثمان را نبینم و چون از کشته شدن وی خبر یافت گفت به سوی بلیه گریختیم و دچار بلیه شدیم. سپس این آیه را خواند همان کسان که کوشش ایشان در این زندگی دنیا گم شده اما پندارند که رفتار نیکو دارند. آنگاه گفت خدایا پشیمانشان کن، آنگاه مواخذه کن.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2284)

 

عکرمه از ابن عباس پرسید مگر دو محاصره بود؟ ابن عباس گفت آری، محاصره اول ده روز بود، مصریان آمده بودند که علی در ذی خشب آنها را بدید و از عثمان بازشان گردانید، بخدا علی برای عثمان یاری راستگو بود، تا وقتیکه مروان بن حکم و سعبدبن عاص و کسانشان عثمان را بر ضد علی تحریک کردند و علی آزرده شد. آنان به عثمان می گفتند علی میخواهد که هیچ کس با تو سخن نکند. در حضور تو که پیشوا و عمه زاده و عموزاده اویی چنین سخن میکند، نمیدانی که در غیابت چه میگوید و چندان بگفتند تا علی مصمم شد از او دفاع نکند. روزی که بدستور عثمان برای سالاری حج به مکه میرقتم پیش علی رفتم علی میگفت عثمان نمی خواهد کسی به او اندرز گوید، اطرافیانش مردمی دغلند که هر کدامشان جایی را گرفته اند و خراج آنرا می خورند و مردمش را زبون میکنند به علی گفتم عثمان خویشاوند است و حقّی دارد، اگر صلاح دانستی از او دفاع کن که اگر نکنی معذور نباشی.

 

مردم با هر که بیعت کنند به خون این مرد متهم شود ؛ علی متهم به خون عثمان

ابن عباس در ادامه گوید: من در مکه به حاجیان پیوستم، پیش خالدبن عاص ولایتدار مکه رفتم و آنچه را عثمان با من گفته بود با وی بگفتم خالدبن عاص گفت من تاب دشمنی کسانی که می بینی ندارم تو با مردم حج کن که پسرعموی آن مردی- مقصودش علی بود- و خلافت جز او به کسی نمیرسد و تو شایسته ترین کسی که این کار را از طرف وی انجام دهی. ابن عباس گوید: من با کسان حج کردم، در آخر آن ماه بازگشتم و به مدینه آمدم که عثمان کشته شده بود و مردمان به گردن علی بن ابیطالب آویخته بودند و چون علی مرا دید مردم را رها کرد و سوی من آمد و آهسته گویی کرد و گفت چه می بینی؟ چنانکه میبینی کاری بزرگ(قتل عثمان) رخ داده که هیچکس تاب آن نیآرد گفتم چنان می بینم که اینک مردم از تو صرفنظر نتوانند، اما چنان می بینم که مردم با هر که بیعت کنند به خون این مرد متهم شود. علی اما نپذیرفت، با وی بیعت کردند و به خون عثمان متهم شد.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده،ج6، ص 2302 تا 2303)

 

چگونگی دفن عثمان در قبرستان حش کوکب یهودان مدینه (35 ه.ق)

هشام کلبی گوید: عثمان صبحگاه جمعه، هیجده روز رفته از ذی حجه سال سی وپنجم کشته شد و خلافت وی دوازده سال هشت روز کم بود.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2318) ابی بشیر عابدی گوید: (جناره) عثمان را سه روز انداخته بودند و دفن نمی کردند(اجازه نمیدادند دفنش کنند). پس از آن حکیم بن حزام قرشی، از بنی اسدبن عبدالعزی، و جبیربن مطعم بن عدی بن نوفل بن عبد مناف با علی درباره دفن وی سخن کردند(پس از اینکه روز قبل انصار مدینه نگذاشتند جنازه عثمان دفن شود) و از او خواستند که به کسان عثمان اجازه این کار را بدهد(چرا از علی اجازه خواستند، چون تا پنج روز بعد از کشته شدن عثمان، امیر مدینه غافقی بن حرب، رهبر شورشیان مصر و کوفه و بصره و بعضی از انصار مدینه، بود و او بود که با تهدید و کشتن اصحاب پیمبر و مردم مدینه، بیعت با خلیفه جانشین را خواستار شده بود- تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2233) علی چنین کرد و اجازه داد و چون خبر شایع شد با سنگ بر راه نشستند. تنی چند از کسانش جنازه را بیآوردند و می خواستند به یکی از باغهای مدینه برند که آنرا حش کوکب می نامیدند و یهودان مردگان خویش را آنجا دفن میکردند، وقتی جنازه وی را میان مردم آوردند تخت وی را سنگسار کردند و می خواستند او را بیندازند و چون علی خبر یافت کس فرستاد و قسّمشان داد که دست از او بدارند و چنان کردند. پس او را ببردند و در حش کوکب، قبرستان یهودان، دفن کردند و چون (بعدها) معاویه بن ابی سفیان بر مردم تسلط یافت بگفت تا باغ را خراب کردند و آنرا به بقیع(قبرستان اصلی مسلمانان در مدینه) پیوست و بگفت تا کسان، مردگان خویش را بدور قبر عثمان دفن کردند تا به قبور مسلمانان پیوست.

 

یسار بن ابی کرب به نقل از پدرش که عامل بیت المال عثمان بوده گوید: عثمان را مابین مغرب و تاریک شدن شب دفن کردند و بر جنازه او کسی جز مروان بن حکم و سه تن از غلامانش و دختر پنجمش ام البنین حاضر نبود. دخترش شیون کرد و صدای شیونش بلند شد و مردم سنگ انداختند و گفتند نعثل، نعثل(کفتار)! و نزدیک بود سنگسارش کنند. واقدی از صالح بن کیسان گوید: یکی گفت او را در دیر سلع دفن کنند که مقبره یهودان بود. حکیم بن حزام گفت بخدا تا یکی از فرزندان قصی زنده باشد چنین نشود نزدیک بود شر بپا شود. ابن عدیس بلوی(احتمالا عبدالرحمان ابن عدیس بلوی از انصار و شورشیان) گفت ای پیرمرد! ترا چه زیان که کجا دفن شود؟ حکیم بن حزام گفت جز در بقیع غرقد دفن نشود، همانجا که باجناق و فرزندان وی دفن شده اند. آنگاه حکیم بن حزام با دوازده کس که زبیر از آنجمله بود وی را برداشتند و حکیم بن حزام بر او نماز کرد.

 

مخرمه بن سلیمان والبی گوید: عثمان رضی الله عنه به روز جمعه پس از برآمدن آفتاب کشته شد و نتوانستند او را دفن کنند، همسرش نایله دختر قرافصه کس به طلب حویطب بن عبدالعزی و جبیربن مطعن و ابی جهم بن حذیفه و حکیم بن حزام و نیار اسلمی فرستاد که گفتند نمی توانیم او را به روز بیرون ببریم که این مصریان(منظور از مصریان، اعرابی هستند که بهنگام فتح مصر جزو لشکریان مسلمانان بودند و بعدها از مخالفین عثمان شدند، وگرنه خود مردم اصلی و بومی مصر در قتل عثمان دست نداشتند) بر درند پس آن گروه منتظر ماندند و میان مغرب و عشا بیآمدند اما میان آنها و جنازه عثمان حایل شدند. ابوجهم گفت بخدا هرکه میان من و جنازه حایل شود جانم را بر سر آن میدهم، برش دارید. پس او را سوی بقیع بردند. همسرش نایله با چراغی همراه یکی از غلامان بدنبال آنها بود که در بقیع چراغ را روشن کرد، برفتند تا به نخلستانی رسیدند که دیواری داشت و دیوار را شکستند و وی را در نخلستان دفن کردند و جبیربن مطعم بر او نماز کرد. نایله پیش رفت، می خواست سخن کند اما گروه مانع وی شدند و گفتند بیم داریم که این غوغاییان قبر او را بشکافند. و نایله به منزل خویش بازگشت.

 

عبدالله بن ساعده گوید: پس از آنکه عثمان کشته شد دو روز ببود و نتوانستند دفنش کنند، آنگاه حکیم بن حزام و جبیربن مطعم و نیار بن مکرم و ابوجهم بن حذیفه او را برداشتند و چون جنازه را گذاشتند(برای بار اول که میخواستند عثمان را دفن کنند) که بر او نماز کنند تنی چند از انصار(از مردم مدینه) بیآمدند و نگذاشتند که بر او نماز کنند که اسلم بن اوس بن بجره ساعدی و ابوحیه مازنی از آنجمله بودند و نیز نگذاشتند در بقیع دفنش کنند. ابوجهم گفت دفنش کنید که خدا و فرشتگان بر او درود گفته اند گفتند بخدا هرگز در مقبره مسلمانان دفن نشود پس او را در حش کوکب دفن کردند و چون بنی امیه به قدرت رسید حش کوکب را جزو بقیع کردند که اکنون مقبره بنی امیه است.

 

میخواستند سر عثمان را از جنازه اش جدا کنند

محمدبن موسی مخزومی گوید: وقتی عثمان کشته شد می خواستند سرش را جدا کنند، همسرش نایله و دخترش ام البنین بر او افتادند و مانعشان شدند و شیون کردند و به صورت زدند و جامه دریدند، ابن عدیس بلوی گفت ولش کنید. آنگاه عثمان را غسل نداده سوی بقیع بردند، خواستند در محل جنازه ها بر او نماز کنند اما انصار مانع شدند و عمیربن ضابی بیآمد و بر عثمان جست که جنازه اش بر روی دری بود و یکی از دنده های جنازه بشکست. عمیر میگفت ضابی را بداشتی تا در زندان بمرد.

 

لباس خون آلود عثمان ، کفن عثمان ؛ جنازه غلامان عثمان ، خوراک سگان ولگرد مدینه

طلحه گوید: نایله همسر عثمان مقتول، کس به طلب عبدالرحمان ابن عدیس بلوی فرستاد و گفت تو از همه به من نزدیکتری و شایسته تر که به کار من پردازی، این مردگان را از من دور کن. عبدالرحمان به نایله ناسزا گفت و خشونت کرد و چون دل شب شد، مروان بن حکم به خانه عثمان آمد، زیدبن ثابت و طلحه بن عبیدالله و حسن(ابن علی) و کعب بن مالک و همه یاران عثمان که آنجا بودند پیش وی آمدند، چند کودک و چند زن نیز به محل جنازه ها آمدند، عثمان را بیرون بردند که مروان بر او نماز کرد آنگاه به بقیع بردند و در مجاورت حش کوکب دفن کردند، صبحگاهان غلامان عثمان را که با وی کشته شده بودند بیآوردند و چون بدیدندشان نگذاشتند دفنشان کنند. جنازه ها را به حش کوکب بردند و چون شب شد دو تن از آنها را بیآوردند و پهلوی عثمان دفن کردند و با هر کدامشان پنج تن و از جمله یک زن، فاطمه مادر ابراهیم عدی همراه بود. آنگاه بازگشتند و پیش کنانه بن بشر رفتند و گفتند تو از همه این قوم بما نزدیکتری بگو این دو جثه را که در خانه است برون بیآرند کنانه بن بشر با آن گروه (از شورشیان) سخن کرد اما نپذیرفتند. کنانه بن بشر گفت من، فقط خاندان عثمان را از مصریان و پیوستگانشان پناه داده ام دو جثه غلامان را بیرون بیآرید و بیفکنید پس پای آنها را کشیدند و روی سنگ قبرش انداختند که سگان آنرا بخورد.

 

آن دو غلام که در خانه عثمان کشته شدند، نجیع و صبیح نام داشتند و بسبب حرمت و همتشان، نامشان از عنوان بردگی رایجتر بود، نام غلام سومی را کس بیآد نداشت. عثمان را غسل ندادند لباس خون آلودش کفنش بود، دو غلامش را نیز غسل ندادند.("تاریخ طبری"، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج6، ص 2314 تا 2317)

 

منابع:

- سایت "کسرالصنم.کام" یا " kasralsanam.com".

- سایت "شبکه ملی مدارس ایران" یا "دانشنامه رشد.آی ار" یا "daneshnameh.roshd.ir".

- "تاریخ طبری"، اثر محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، از انتشارات کتیبه، چاپ پنجم، 1375.

 

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از رضا زینتی(سروش آذرت)/ 29 فروردین 1393 / 18 آپریل 2014 میلادی)

 

.................. ................. ............... ............... ...........

 

با تشکر از سایت کسرالصنم.کام" یا " kasralsanam.com"، و از سایت "شبکه ملی مدارس ایران" یا "دانشنامه رشد.آی ار" یا "daneshnameh.roshd.ir"، / سایت خانه و خاطره/ رضا زینتی(سروش آذرت)/ 29 فروردین ماه 1393 / 18 آپریل 2014 میلادی/