با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

دلایل شکست ساسانیان از اعراب

 

پیروزی قبیله اوس بر یهودیان بنونصر یثرب (مدینه)؛

 

چرا ایرانیان از اعراب مسلمان شکست خوردند

(سخنرانی دکتر خسرو خزاعی (پرديس) در مرکز زرتشتيان کاليفرنيا در آمريکا)

 

دوستان ارجمند، سروران گرامی

اگر شخصی در زندگی اشتباهی کند و کوشش نکند دليل و سر چشمه اين اشتباه را پيدا کند، شانس بسيار زيادی است که باز دوباره اين اشتباه را تکرار کند. همچنين ايرانيانی که نخواستند دليل درست بزرگترین فاجعه تاریخ خودشان، يعنی شکست ازعربها در سده هفتم ميلادی را منصفانه ارزيابی کرده و آنرا بفهمند، ناگزير شدند تا اين شکست را برای دومين بار در سال 1979 ميلادی (1357 خورشیدی) به نوعی ديگر باز تکرار کنند و فاجعه ديگری را برای خود و کشورشان بوجود آورند. در اين زمينه است که اجازه ميخواهم امروز کمی در اين باره با يک ارزيابی نوين گفتگو کنم. چون من به اين باورم اگر ایرانی روزی بخواهد خود را از زنجیرهای يک فرهنگ بيگانه يعنی فرهنگ شبه جزيره عربستان که 1400 سال است بزور به آنها تحميل شده و از نسلی به نسل ديگری منتقل شده رها کند باید حتما دلیل درست این شکست را بداند.

دوستان ارجمند

هزاروچهارصد سال پیش در چند جنگ سهمگین از جمله قادسیه (636 تا 637 میلادل) و نهاوند (642 میلادی)، پس از دادن ده ها هزار کشته، ایران به تسخیر تازیان(اعراب) درآمد. این شکست وحشتناک که نسلهای پی در پی ایرانیان تا به امروز بار سنگین آنرا به دوش میکشند مورد بررسی و پژوهشهای گوناگون واقع شده و بسیاری از پژوهشگران درباره آن نظر داده اند. این نظریه ها از معجزه گرفته تا کشمکشهای سیاسی در دربار ساسانیان يا جنگ با رومیان یا ناخشنودی مردم یا دخالت موبدان ساسانی در کارهای دولتی و یا طبقه بندی اجتماعی دور میزند. بدبختانه تاکنون هیچ کس نتوانسته پاسخی قانع کننده برای آن پیدا کند. تا آنجا که من می دانم هيچکس تا کنون نتوانسته با دليلهای خرد پذیر بگويد که چگونه سپاهيان کوچک عرب که تا آن زمان جز جنگهای قبيله ای تجربه ديگری در دانش نظامی گری نداشتند توانستند با آن سرعت نیرومندترین ارتش جهان آن زمان را يعنی ارتش امپراتوری ساسانی را که 9 بار ارتش امپراتوری رم را به زانو درآورده بود و از مرزهای چين تا مصر را زير قلمرو خود داشت، شکست بدهند.

 

علت شکست از نگاه استاد پورداوود

برای نمونه نوشتار جامعی که در 40 رویه سالها پیش بوسیله شادروان استاد ابراهیم پورداوود در زیر همین فرنام نوشته شده، قانع کننده نیست و از کنار بسیاری از واقعیتها گذشته و خواننده را به کژراهی مياندازد. ایشان شکست ایرانیان را از تازیان به علت رقابت ها و کشمکشهای سیاسی در درون دستگاه حکومتی ساسانیان و جنگ با رومی ها میدانند که میتوان آنرا به صورت زیر خلاصه کرد :

1- جنگهای خسرو پرویز با بهرام چوبینه،

2- جنگهای پایان ناپذیر با روم،

3- کشته شدن عده ای از سران به دست شیرویه،

4- طغیان دجله و فرات،

5- طاعون،

6- به پادشاهی رسیدن چند زن و کودک در زمانی کوتاه،

7- شکست خوردن رومیان از تازیان(اعراب) و باز شدن راه به تیسفون،

8- برخاستن تند بادی در چهارمین روز نبرد در قادسیه،

9- کشته شدن رستم فرخزاد سردار یزدگرد سوم،

10- و افتادن درفش کاویانی، میدانند.

 

استاد پورداود در اینجا برای توجیه شکست ایرانیان از تازیان یک تابلوی سیاهی از جزئیات پايان دوران ساسانیان ترسیم می کند که بکلی با نیرومندی افسانه ای دولت ساسانی در تضاد است. برای توجیه تیوری خود، استاد پورداود در نوشتار خود چند نکته اساسی را فراموش میکند از جمله:

 

1- ايشان فراموش می کند که در سال 610 ميلادی در زمان خسرو پرويز يعنی درست زمانی که محمد در کويرهای عربستان اعلام پيغمبری می کند، ایران نیرومند ترین کشور جهان است. ایران نه تنها تمام خاورمیانه و روم شرقی (بیزانس) را زیر تسلط خود دارد بلکه با شکست دادن امپراتوری روم شرقی برای نهمین بار، صلیب عیسی را هم از اورشلیم (قدس) به ایران می آورد و در سال 616 میلادی مصر را فتح میکند.

2- ايشان فراموش مي کند که اگر کشمکشهای سياسی در دربار ساسانيان دليل شکست بود، پس چه بگوییم درباره قبایل عرب که در همان زمان چنان به جان همدیگر افتاده بودند و چنان يکديگر را کشتار میکردند که کشمکشهای سياسی دربار ساسانيان در برابر آنها هيچ بود.

3- ايشان فراموش می کنند که عرب ها نه تنها ايران را گرفتند، بلکه امپراتوری روم شرقی را سرنگون کرده، اسپانيا را گرفته و تا قلب اروپا در شهر پواتيه در جنوب فرانسه پيش رفتند و اگر کمبود لوژيستيک نداشتند شانس زيادی داشتند تا تمام اروپا را بگيرند، پس چه شد که سپاهيان کوچک و ژنده پوش عرب توانستند بر دو ابر نيروی آن زمان ايران و روم پيروز شوند؟

 

همانطور که پیش از این گفتم، زمانی که در سال 610 میلادی محمد پیغمبری خود را اعلام کرد، ایران در اوج قدرت خود بود و در سطح جهان نه تنها یکی از نیرومندترین بلکه نیرومندترین کشور جهان به شمار میآمد.

 

در همان زمان عربستان کشور کم جمعیت و بسیار عقب مانده ای بود که در یک کشور بی آب و علف و از 360 قبیله گوناگون درست شده بود که دایمأ برای به دست آوردن منابع آبی و زمین های کشتی در حال جنگ و جدال با یکدیگر بودند. اگر چه تمام مردم این شبه جزیره همه عرب بودند ولی هیچ یک از آنها نه ملیت می شناختند و نه کشور. و آن اعراب فقط خود را وابسته به قبیله خود می نامیدند. بیشتر مردم عربستان بت پرست بودند و هر قبیله ای برای خود بتی داشت که آنرا می پرستیدند. با این که در جوار آنها قبایل مسیحی و یهودی هم زندگی میکردند ولی هر قبیله ای خود را یک بخش مستقل مینامید و دیالکت و باورهای مربوط به خود را داشت و هیچگونه احساس میهنی یا مردمی در آنها نبود. هر یک از قبیله ها که افراد آن در چادر زندگی میکردند سازمان مربوط به خود را داشت. افراد هر قبیله ای برای خودش شخصی را بنام شیخ تعیین میکرد که رییس قبیله می شد. نام هر قبیله ای با واژه بنی آغاز می شد و افراد هر قبیله ای به اضافه نام خود، نام قبیله خود را هم پس از نام کوچک میآورد. همانطور که گفتم هر یک از این قبیله ها برای خود بتی یا خدایی داشتند. این قبایل برعکس کشورهای مجاور، معبد و نیایشگاهی برای خدایان خود نداشتند (قبل از بوجود آمدن اسلام، اما کعبه وجود داشت که آن مکان محل تجمع بت های قبایل عرب بود: خانه و خاطره؛ سروش آذرت). مکانهای مقدس برای عرب ها از چاه و غار و درخت یا سنگهای متئوریت درست شده بود.

 

در میان خدایان قبایل عرب، الله خدای قبیله قریش یکی از مهمترین بود. الله سه دختر داشت به نامهای ال لات ، ال اوزا و ال مناح که خدایان مکه بودند. در این دوران هیچ فرهنگی که بشود نام فرهنگ روی آن گذاشت در عربستان وجود نداشت. یعنی نه دولت مرکزی بود، نه سیستم اداری وجود داشت نه خطی وجود داشت که بوسیله آن چیزی بنویسند، نه هنری مانند نقاشی یا مجسمه سازی يا معماری و يا موسيقی وجود داشت و نه داستانهای اسطوره ای. با اینکه در کشور مجاور آنها در جنوب عراق، یک مردم غیرعرب به نام سومری ها نخستین خط را در 3200 سال پیش از میلاد به وجود آورده بودند و زندگی شهرنشینی را پی ریزی کرده بودند. تنها چیزی که در عربستان رونق داشت شعر و شاعری بود.

 

محمد که از قبیله قریش بود و در سال 570 میلادی در مکه به دنیا آمده بود، خیلی زود فهمید که قبیله های عربستان نیاز به یک باور و یک ایدئولوژی مشترکی دارند. ولی او نه می توانست بخواند و نه بنویسد. بنابراین کوشش کرد که ابزارهای این ایدیولوژی را از آداب و رسوم اطراف خود بوسيله گفتگو و شنيدن بگیرد. اگر ما کتاب "قرآن" را که بوسیله محمد آورده شده بخوانیم (لازم بیادآوریست و احتمالأ گمان میرود که منظور آقای دکتر خزاعی اینست که محمد کتابی بنام قرآن نیاورده، بلکه در دوران خلیفه سوم عثمان به علی امام اول شیعیان و کسان دیگر و در نبود عایشه که بیشترین حرف های محمد را که بنا به گفته خودش به او وحی شده بود و بعدأ کاتبین مختلف روی چوب و پاپیروس نوشته بودند و بیشتر این الهام ها و وحی ها پیش عایشه بودند و یا گفته هایش بتوسط کسانی از بر و حفظ شده بودند، جمع آوری و تدوین شدند و به اینصورت کتاب قرآن در زمان عثمان بوجود آمد: خانه و خاطره؛ سروش آذرت) و آن را با شیوه زندگی عرب های پیش از اسلام مقایسه کنیم می بینیم که مهمترین عامل نویی که محمد در مقایسه با آن شیوه زندگی آورد، واژه الله اکبر بود. یعنی الله خدای قبیله قریش بزرگتر از دیگر خدایان قبیله های عربستان است. بقیه مطالب قرآن تقریباً همان شیوه زندگی ، کردار و رفتار اعراب پیش از اسلام است که با داستان هایی که از قبایل یهودی و مسیحی گرفته شده آمیخته گردیده.

 

جمله الله اکبر بنیاد ایدیولوژی سیاسی محمد شد. در آغاز الله خدایی نبود که برای همه مردمان دنیا باشد، بلکه خدایی بود که محمد میگفت از دیگر خدایان قبیله های عربستان بزرگتر است. همین جمله باعث شد که بزرگترین جنگها میان قبایل در عربستان به وجود بیاید که کشمکشهای درباری دوره ساسانیان در برابر آنها هیچ بود. در این زمان محمد هنوز خود را پیام آور الله نمی خواند. او زمانی خود را پیام آور الله خواند که پس از 14 سال ازدواج با خدیجه که زنی یکتاپرست بود، و با ثروت خود کمکهای مادی زیادی به محمد میکرد و بر محمد نفوذ داشت سرانجام به ماموریت جدید خود پی برد و خود را فرستاده الله نامید. از این پس ایدیولوژی محمد به سرعت در حال شکل گرفتن شد.

 

محمد در مدت 13 سالی که در مکه بود موضوع دیگری را کشف کرد و آن این بود که با گفتگو و استدلال و دلیل آوردن نمیشود مردم را به ایدیولوژی خود درآورد. بلکه مهمترین ابزار برای اینکار زور است. او می دید که در 13 سالی که او می خواست با استدلال مردم را به سوی خود بکشد فقط دور و بر 80 نفر به او پیوستند. بنابراین ایدیولوژی او در اینجا بر دو ستون استوار شد:

- یکی اینکه الله بزرگتر از دیگر خدایان است،

- و دیگری کشتار و ترور و ایجاد ترس برای پذیراندن الله لازم است.

 

محمد این کشف جدید خود را به خوبی در مکه و در سوره های مکی به نمایش گذاشت و آن را در پارامترهای سیاسی خود وارد کرد. کم کم الله که برای محمد فقط بزرگتر از سایر خدایان قبیله ای بود، زیر تاثیر ادیان یهودی و مسیحی به خدای جهان و آفریدگار کل هستی تبدیل شد و مطالبی مانند بهشت و جهنم و روز قصاص که از ادیان یهودی و مسیحی گرفته شده بود، به پیش آورده شد که در این ایدیولوژی جای خود را باز کردند.

 

در این زمان جنگ و جدالهای میان قبیله ای عربستان بسیار شدت پیدا کرد. برای نمونه در جنگ بدر در سال دوم هجرت، سپاهیان محمد بسیاری از بزرگان و افراد قبیله قریش را که قبیله خود محمد بود کشتند و لشکر محمد با پیروزی وارد مدینه شد. با این پیروزی بسیاری از عرب ها و سران آنها که از پذیرفتن اسلام سرباز زده بودند کشته شدند. طایفه یهودی بنی قنینا و بنی النفیر به تبعید فرستاده شدند و همه اموال و داراییهای آنها به غنیمت گرفته شد. در پیآمد این کشتارها و غنیمت گرفتن ها، انتقام جویی در میان قبایل عرب گسترده شد و در این گیر و مگیرها، سپاهیان محمد 800 نفر از مردان قبیله بنی قریظه را قتل عام کردند سپس زنان آنها را به اسارت گرقتند و تمام دارایی آنها را تصاحب نمودند. پس از آن باز سپاهیان محمد، قبیله مصطلق را به اسارت برده و داراییهای آنها را به غنیمت گرفتند. بنابراین غنیمت و چپاول بزرگترین ابزار اقتصادی محمد در راه ساختن ایدیولوژی خود بود. بوسیله ثروتهای به دست آورده شده از غنیمت محمد توانست سپاهیان بیشتری دور خود جمع کند و به ایدیولوژی نوپرداخته خود ساختمان بندی محکمتری بدهد. ایدئولوژی محمد که نام اسلام بخود گرفت بزرگترین ابزار نبرد و عامل تعیین کننده در پیروزی اعراب در جنگهای آینده از جمله با ایران شد. حال ببینیم در این زمان که محمد در عربستان مشغول فراهم کردن یک جنگ صرفأ ایدئولوژی بود در امپراتوری ساسانی چه می گذشت.

 

گفتم که ارتش ساسانیان در زمانی که محمد با قبایل عرب درآویخته بود، نیرومندترین ارتش جهان بود (با توجه به اینکه روم غربی از بین رفته و روم شرقی بخاطر جدال در باور مسیحیت در حال انشقاق است و همین انشقاق مدت بعد گریبانگیر دولت ساسانی خسرو پرویز و ایرانیان میشود: خانه و خاطره؛ سروش آذرت).

 

در این دوران ارتش ایران به چهار بخش بزرگ تقسیم شده بود که هر کدام از بخشها بوسیله یک سپهبد رهبری میشدند. این چهار بخش طوری ترسیم شده بودند که در یک زمان میتوانستند با چهار ارتش نیرومند آن دوران جنگ کنند و پیروز شوند. این ارتشها میبايست از مرزهای خاوری ایران که مرتبأ مورد هجوم هون ها و ترُکان آسیای شرقی بودند دفاع کنند و در غرب با ارتش روم بجنگند و در شمال از ارمنستان و آسیای مرکزی دفاع کنند و در جنوب عرب ها را زیر پوشش خود داشته باشند. جنگهای طولانی ارتش ساسانیان باعث شده بود که سربازان ایران جنگ دیده و کار آزموده بشوند (و خستگی و بعدش فرسودگی: خانه و خاطره؛ سروش آذرت) و تاکتیکهای جنگی جدید بیافرینند. ارتشهای ساسانیان از دو نیروی اصلی سواره و پیاده نظام درست شده بود. نقشها و کتیبه های ساسانی نشان میدهد که تمام سربازان ساسانی از سر تا پا زره پوش بودند به طوریکه فقط بخش کوچکی از صورت آنها پیدا بود، که به وسیله کلاه خود پوشش شده بود. حتی تمام بدن اسبهای آنها زره پوش بود. اسلحه آنها از نیزه های بلند، تیر و کمان، شمشیرهای راست، گرز و کمند درست شده بود. بنا به پژوهشهای دانشمندان غربی، بسیاری از ارتشیان کشورهای دیگر برای آشنایی با تکنیکها و تاکتیکهای جدید جنگی به ایران برای آموزش می آمدند. به طور کلی ارتش این ابرقدرت جهانی، برای کشورگشایی و دفاع از مرزهای بسیار وسیع امپراتوری ساسانی درست شده بود.

 

اگر ارتش ساسانیان از دیدگاه صرفأ نظامی نیرومندترین ارتش جهان بود ولی کشور ایران از نیمه دوم حکومت ساسانیان به بعد در یک خلاء و آشفتگی آرمانی و ایدیولوژی وحشتناکی روبرو بود. آیین زرتشت تقریباً از میان رفته بود و مغان زروانی (دين پيش از زرتشت)، خزنده وار در حکومت نفوذ کرده بودند، گات های زرتشت(سروده های زرتشت) که در برگيرنده چکيده ایدیولوژی جهانی زرتشت بود به کلی فراموش شده بود و جای آنرا نوشتارهای ضد و نقیض و بیشتر زمانها عاری از خرد گرفته بود. برای نمونه ما با خواندن نوشته های پهلوی زمان ساسانیان نمیدانیم آیا آیین زرتشت براستی یکتا گراست یا دوگانه گرا. همه چیز در آشفتگی بود.

 

ما می دانیم که بزرگترین عامل شکست چه در زندگی فردی و چه در زندگی کشورها، آشفتگی اندیشه ای است. اگر شما یک نفر را سردرگم کنید به طوری که او نتواند میان سیاه و سپید، راست و دروغ، خرد و خرافات و غیره یکی را گزینش کند، شما میتوانید هر کاری بخواهید با او بکنید حتی اگر او به بهترین سلاحها مجهز شده باشد. و این زمینه آشفتگی انديشه ای در نیمه دوم دوران ساسانیان فراهم شده بود. نه تنها زروانی ها، یعنی آیین پیش از زرتشت، جای آیین زرتشت را گرفته بود، و مردم را به سر درگمی کشانده بود، بلکه جریان های فلسفی دیگری مانند مانوی، مزدکی، مسیحی و حتی بودایی به این آشفتگی اندیشه ای روزانه کمک میکردند.

 

اگر در عربستان محمد و جانشینان او خود را برای یک جنگ ایدیولوژیکی آماده میکردند، ایرانیان در همان زمان به دست خود، خود را از ابزار ایدیولوژی خلع سلاح میکردند. اهورا مزدا خدای زرتشت که سیمان نیرومند ایرانیان را برای همبستگی و پیروزی درست میکرد، در این دوران، رقیبی به نام انگرامینو یا اهریمن پیدا کرده بود که او را تقریبأ خنثی می کرد. تمام اساس پایه های فلسفه نیرومند زرتشت از هم پاشیده شده بود. ولی برعکس در عربستان همه چیز به سوی ساختمان بندی یک سیستم نیرومند که مردمان آن دیار با تمام وجود خود به آن باور داشتند پیش میرفت. برای اینکه این مسئله و نیروی شگفت آور یک سیستم برای شما روشن بشود، اجازه میخواهم یکی دو مثال در این زمینه بیاورم چون برای دریافتن درست سخنانی را که امروز میگویم مهم است: اگر از مردمان، از هر فرهنگ و نژادی که باشند، بپرسید، آیا کشتن مردم بیگناه خوب است؟ آیا بیدادگری خوب است؟ آیا چپاول کردن و به غنیمت کردن اموال مردم خوب است؟ آیا خرافات و دروغ خوب است؟ بی گمان هیچ کس نیست که به شما بگوید این اعمال خوب است. ولی اگر کشتن و چپاول کردن و دروغ گفتن و خرافات تحویل مردم دادن و بیدادگری کردن را در قالب یک فلسفه بگذارید و آنها را به هم پیوند دهید و به آنها یک حالت مثبت و حتی تقدس بدهید و به مردم بپذیرانید که همه این کارها را شما باید بکنید چون در راه خداست و پاداش این اعمال را در دنیای دیگر خواهید گرفت و اگر نکنید در آن دنیا مجازات خواهید شد و در آتش جهنم تا ابد خواهید سوخت، میتوانید مردم را وادار کنید تا با وجدان راحت بکشند، چپاول کنند، دروغ بگویند و هر کس دروغهای آنها را باور نکند او را بکشند، بیدادگری بکنند و مردمان دیگر را به بردگی بکشند. در این حالت شما موفق شده اید از چند مفهوم پراکنده مانند کشتن و چپاول و غیره یک سیستم بسازید که نه تنها این مفهومها ارزش های منفی خود را از دست بدهند بلکه همگی آنها در بالاترین مرتبه از ارزش های مثبت قرار بگیرند که میتوانند انسانهایی را که در این سیستم قرار گرفته اند به تحرک و جنبش درآورند. بطوریکه به نسبت درجه باور آنها به این سيستم، هر نیرویی را شکست دهند. مثلاً در زمان پیدایش سیستم اسلامی در عربستان، اگر پسری به یکی از ارزشهای این سیستم باور نداشت، پدرش میتوانست با وجدان راحت، بی درنگ او را بکشد. برای اینکه نیروی یک سیستم بیشتر روشن شود نمونه دیگری که بیشتر یک تشبیه است می آورم: همه می دانیم که یک ماشین یا اتومبیل از یک موتور، از چهار چرخ، از رُل و دنده و صندلی و شیشه و چراغ و غیره درست شده، حال اگر ما از یک مغازه لوازم اتومبیل، یک موتور بخریم، یک رُل بخریم، چهار تا چرخ بخریم و چراغ و غیره بخریم و آنها را به خانه بیاوریم میبینیم که این ابزار به تنهائی قادر نخواهند بود که حرکت کنند و ما را از جایی به جای دیگر ببرند. چرا؟ چون یک سیستم نیستند. حال اگر یک کارشناسی این ابزار پراکنده را به هم وصل کند و آن ها را به صورت یک سیستم در بیاورد، در آن زمان ما میتوانیم از این سیستم استفاده کنیم و رانندگی کنیم. به همین گونه، اگر ارزشهای فلسفی و اجتماعی یک فرهنگ بطور پراکنده در دسترس ما باشند یعنی به صورت سیستم نباشند، ما هیچ استفاده ای از آنها نخواهیم کرد. برای نمونه فرهنگ ایرانی پر از گفته هایی است مانند: میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است یا ز گهواره تا گور دانش بجوی ، یا راست گو باش یا خرد را برتر از هر چیز بشناس ، یا از داد و عدل دفاع کن و. .. ولی چون تمام این مفهومها، به صورت پراکنده هستند و بصورت سیستم در نیامده اند، کاربُردی ندارند و در نتیجه جامعه ای را که ایرانیان امروز برای خود درست کرده اند پر از نادانی و خرافات و سنگدلی و بیخردی است و امروز همگی میتوانند آنرا ببینند. ولی در عوض نیروهایی که باعث بوجود آوردن نادانی و خرافات و سنگدلی و بیخردی هستند بصورت سیستم درآمده اند و جای خود را در یک ساختمانبندی دینی و فلسفی پیدا کرده اند و در نتیجه توانستند به آسانی بر ارزش های فرهنگ ایرانی که بصورت پراکنده مانده اند پیروز شوند.

 

به همین گونه، در نیمه دوم دوران ساسانیان جامعه ایرانی بصورت جامعه ای بی سیستم درآمده بود. جریانهای اندیشه ای متضاد یکدیگر را خنثی میکردند. در صورتیکه در عربستان تمام نیروهای متضاد خنثی شده بودند و یک سیستم با مفهومهای پیوسته به هم و به هم جوش خورده درست شده بود. ارتش نیرومند ساسانیان برای کشورگشایی و دفاع از مرزهای بسیار گسترده امپراتوری درست شده بود نه برای یک جنگ ایدئولوژی.

 

اصلاً ایرانیان نمیدانستند جنگ ایدئولوژی چی است. ایرانیان در درازای امپراتوریهای خود، چه هخامنشی چه اشکانی و چه ساسانی هیچ گاه کوشش نکرده بودند که باورهای خود را به دیگر ملتها تحمیل بکنند بقول "Paul de Brail"، یکی از بزرگترین زرتشت شناسان فرانسوی، اگر ایرانیان میخواستند اندیشه و فرهنگ و آیین خود را به دیگر ملتها به زور تحمیل کنند، اکنون از هند تا یونان و مصر همگی زرتشتی شده بودند. امپراتوری هخامنشی که امپراتوری جهانی درست کرده بود هیچگاه کوشش نکرد که یک نفر را بزور به آیین خود و آیین زرتشت بیاورد و همچنین اشکانیان و ساسانیان چنین کوششی نکردند.

 

در سده هفتم میلادی هنوز جنگ دینی یعنی جنگ برای تحمیل یک دین تا حدّ زیادی در دنیا ناشناخته بود. حتی مسیحیان در آن زمان در صدد تحمیل دین خود بوسیله جنگ به ملتهای دیگر نیامدند. جنگهای دینی مانند جنگهای صلیبی، همگی پس از پیدایش اسلام صورت گرفت.

 

بنابراین حکومت ساسانی در برابر قومی کوچک و بی فرهنگ قرار گرفت که به بزرگترین نیروی نظامی آن زمان میگفت یا خدای ما الله را بعنوان خدای خود بپذیر و در سیستم قبیله ای ما وارد شو یا مالیات و جزيه بده یا با شما جنگ خواهیم کرد! تصور کنيد امروز چنین در خواستی بوسیله کشور کوچک کوبا به بزرگترین ابر قدرت جهان یعنی آمریکا بشود و دولت کوبا بگوید یا سیستم کمونیستی و مارکسيست لنینيستی ما را بپذیرید یا باید به ما مالیات و جزبه بدهید یا آماده جنگ باشید. واکنش دولت آمریکا چه خواهد بود؟ یا میگویند، اينها یعنی کوبایی ها دیوانه شده اند و هذيان ميگويند، یا دارند شوخی میکنند، یا اصلأ به روی خود نخواهند آورد. همین واکنش از سوی ایرانیان شد. هيچ کس این خطر را در آغاز نه جدّی گرفت و نه اعتنایی به آن کرد. درخواست عرب ها که برای گرفتن بصره و کوفه و خوزستان نبود. درخواست عرب ها یک درخواست شگفت آوری برای پذیرفتن خدای آنها بود و بس!

رستم فرخزاد سپهبد یزدگرد سوم

سپهبد ارتش ساسانیان در جبهه غرب اعتنایی به آن نکرد و فکر میکرد که این قوم یعنی اعراب در دنیای خواب و رویا هذیانهایی میگویند و نیازی که حتی به آن توجهی شود نیست. ولی چیزی که نه یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی و نه سردار او رستم فرخزاد میدانستند این بود که قوم پراکنده ای را که ایرانیان تحقیر میکردند (ایرانیان بصورت کلی در آن دوران کسی را تحقیر نمیکردند و این از این جهت بود که حتی بعضی از شاهان زنان غیرایرانی داشتند و یا اینکه ادیان دیگر در ایران رشد کنند و این بخاطر حس تسامح جویی بود که در تاروپود عنصر ایرانی بود که ما همه اینها را مدیون سه اصل و ستونی هستیم بنام اندیشه و گفتار و کردار نیک. برای نمونه یادمان نرود در عربستان جاهلیت این مهندسان ایرانی بودند که به آن سرزمینهای گرم و حشک و خالی میرفتند و برای اعراب در شهرهایشان امکاناتی فراهم میکردند تا آنان بتوانند بهتر زندگی کنند و اینان که ایرانی بودند بهتر بتوانند مسئولیتهای خود را بعنوان یک مهندس انساندوست به نحو احسن به انجام برسانند. تحقیر اعراب هنگامی روی داد که ما از عرش اعلی با سر سقوط کردیم و اینکار را کردیم برای اینکه چاره ای نداشتیم و تحقیرکردن از روی نقطه صعف است و نه از روی نقطه قوت: خانه و خاطره؛ سروش آذرت)، اکنون صاحب یک ایدئولوژی شده اند که تا رگ و پود خود به آن ایمان دارند و حاضرند به خاطر آن جان بدهند.

 

بر پایه باور به اين سیستم، که در اين دنيا غنيمت و چپاول را به آنها وعده ميداد و در آن دنيا حوری و جويهای آب و عسل را، عربها بیش از پیش جرات پيدا کردند و رفته رفته در برابر ارتش ساسانیان جبهه گرفتند و حتی دو سه بار هم به آن تاخت و تازی کردند. تا سرانجام آن روز تعین کننده فرا رسید.

جنگ قادسیه (636 تا 637 میلادی)

ما در سال 636 میلادی هستیم در ناحیه ای بنام قادسیه که امروز در شرق عراق نزديک دجله واقع شده. در یکسو سپاهیان ایران با صد و بیست هزار نفر (120 هزار نفر: در مورد این ارقام ها که توسط مورخین واقعی عرب و اسلامی و یا دوستارانشان که بقول زنده یاد کسروی از نوشته های همکیشان خود رونویسی میکردند- نقل به مضمون- باید تفکر و تفحص بیشتری کرد: خانه و خاطره؛ سروش آذرت)، مجهز به مدرنترین اسلحه های آن زمان به رهبری رستم فرخزاد، و در سوی دیگر نزدیک به سی هزار نفر از سپاهیان عرب با شمشیر های زنگ زده و ابتدایی به فرماندهی سعد بن وقاص (در مورد شمشیرهای زنگ زده و از آنجاییکه سپاهیان عرب مدتها بوده که در جنگ و جدال و غنیمت گیری از قبایل مختلف شبه جزیره و یا از رومیان و دیگران بودند براحتی میتوانستند به بهترین سلاح ها برسند، بنابراین صحبت از اینکه آنان در مقابل ما از شمشیرهای زنگ زده استفاده می کردند، در حقیقت تحقیر و خفتی است که ناخودآگاه خودمان با دستهای خودمان در اوراق تاریخی سرگذشتمان به ثبت میرسانیم و بقول زنده یاد نادر نادرپور، اوراق سرگذشتی را "که در ظرف زباله می بینم": خانه و خاطره؛ سروش آذرت).

 

در یک سو سپاهیان ایران، بدون تقریباً هیچ سیستم اندیشه ای یا عقیدتی و باورهای ضد و نقیض و باز دارنده. در سوی دیگر سپاهاین عرب با یک سیستم عقیدتی که به آن تا جان خود باور داشتند. به آنها گفته بودند، اگر ایرانیان را بکشید، در راه الله کشته اید و تمام مال و ثروت ایرانیان را میتوانید به غنیمت و تاراج ببرید و آنها را به بردگی و زنان آنها را به کنیزی بگیرید. اگر هم بوسیله ایرانیان کشته شدید پس به بهشت الله خواهید رفت و با حوریها همزیست خواهید شد و از جویهای عسل و آب چشمه بهره خواهید گرفت. چه نیروی ایدیولوژِی میتوانست به عربها نیروی بیشتری بدهد که این جمله ها که در قالب یک سیستم بسته پیاده شده بودند.

 

و بیش از چهار ماه در قادسیه دو لشکر در مقابل هم بودند ولی از آغاز جنگ اجتناب میکردند. رستم فکر میکرد که اعراب سرانجام از گرسنگی، بی ساز و برگی خسته خواهند شد و خواهند رفت. سپاهیان ایران که سربازان ژنده پوش عرب را میدیدند، آنها را در خور تحقیر می یافتند، نیزه های آنها را به دوک پیرزنان تشبیه می کردند و می خندیدند. شمشیرهایشان را بسبب آنکه غلافهایشان فرسوده و کهنه است در خور ریشخند میدیدند. در عوض فرستادگان عرب که به مکان رستم فرخزاد می آمدند، لشکریان ایران را غرق در اسلحه میدیدند و رستم را بر تخت زرین می یافتند که تاج بر سر نهاده و بر بالشهای زرین تکیه کرده. سوارانشان را با جامه های گرانبها می دیدند که بر فرشهای هنگفت ایستاده اند (جنگ و روی فرشهای هنگفت ایستادن و جامه های گرانبها و رستم تاج بر سر، در حالیکه شاهان و ملکه ها فقط تاج بر سر دارند و بایستی در این مورد بیشتر تحقیق و تفحص کرد: خانه و خاطره؛ سروش آذرت).

 

به هر روی در سال 636 میلادی سرانجام جنگ در منطقه قادسیه که آنسوی رودخانه دجله که در عراق امروزی واقع شده میان سپاهیان رستم فرخزاد و سپاهیان سعد بن وقاص در گرفت. و همانگونه که همه میدانیم در این جنگ تعیین کننده، امپراتوری ایران که از زمان کورش بزرگ شکل گرفته بود و مدت 1100 سال بر جهان فرمانروایی کرده بود، به نقطه پایانی خود نزدیک میشد.

 

در این جنگ پس از وارد شدن شکست سختی به سپاه ایرانیان و کشته شدن رستم فرخزاد و فرو افتادن "درفش سرخ و زرد و بنفش کاویانی"، عرب ها به پیشروی خود به سوی بیستون ادامه دادند. سپاهیان سعد بن وقاص که در آغاز بیست هزار نفر بودند، در میان راه با پیوستن بسیاری از عرب ها و حتی ایرانیان (در این مورد میبایستی تعمق بیشتری کرد چون همان طوریکه میدانیم روایت کننده ها همه از اعراب بودند: خانه و خاطره؛ سروش آذرت) به آنها، به 60 هزار رسیدند. همه به راه افتادند چون میدانستند شاه ایران یزدگرد سوم هم به زودی خواهد رفت. همانگونه که در سال 1979 میلادی/ 1357 خورشیدی، زمانیکه مردم فهمیدند که محمد رضا شاه در حال رفتن است هزاران هزار نفر به همان ایدیولوژی عربهای 1400 سال پیش پیوستند و تاریخ را به نوع دیگری تکرار کردند.

رسیدن اعراب به تیسفون پایتخت ساسانیان

زمانی که عربها به پايتخت ساسانيان، تیسفون رسیدند، شهری را دیدند که مجلل ترین و زیباترین کاخ های آن زمان را در سینه خود داشت. ثروتی که در آن شهر بود در هیچ تصوری نمی گنجید. مردمان تیسفون برای نجات جان خود، خانه های خود را رها کرده و فرار کرده بودند.

 

یزدگرد هم فرصت نکرده بود که اندوخته های گرانبهای کشور را با خود ببرد. نوشته های تاریخی گوناگون چه از سوی ایرانیان و چه از سوی عرب ها پر از نگارش صحنه های چپاول و تاراج کاخها و خانه های آن شهر است. مینویسند بیش از یک هفته هزاران نفر از سپاهیان عرب و تاراج گرانی که با آنها همراه شده بودند، کاخهای مجلل و خانه های مردم را تاراج می کردند و اشیای گران قیمت را به غنیمت می گرفتند.

 

میگویند به هر سرباز عرب دوازده هزار درهم (12 هزار) رسید و یک پنجم کل دارایی های تاراج شده را برای عمر خلیفه مسلمانان فرستادند. در این جریان هزاران مرد ایرانی به بردگی و زنان ایرانی به کنیزی گرفته شدند. داستانهایی که در این زمینه موجود است بحدّی دلخراش و افسوس بار است که در اینجا جز ذکر مصیبت چیزی بر پیام این سخنرانی افزوده نخواهد کرد. کسانی که پس از بهمن 1979 میلادی/ 1357 خورشیدی در ایران ماندند میتوانند تصویر کوچکی را از آنچه در سال 636 میلادی در تیسفون گذشت مجسم کنند.

جنگ نهاوند (642 میلادی)

به هر روی ، با آخرین جنگ میان ایرانیان و عرب ها در نهاوند و آخرین شکست بزرگ در سال 642 میلادی، ایران بعنوان یک نیرو در صحنه جهان از میان رفت.

مرگ یزدگرد سوم (651 میلادی/ 31 قمری)

یزدگرد هم در سال 651 میلادی در مزرهای شمالی ایران در شهر مرو در ترُکمنستان امروزی کشته شد.

دوستان ارجمند

اگر این شکست سهمناک در 1400 سال پیش رخ داد ولی اثرات و پیامدهای آن تا به امروز به قوت خود باقی است. نسلهای گوناگون ایرانیان، که هیچگاه فرصت پیدا نکردند، فرهنگ درهم شکسته خود را بازسازی کنند، هنوز اثرات و مانده های این شکست را در دلها و زندگی خود، حتی زندگی روزانه خود، احساس میکنند. چون این شکست هنوز ادامه دارد. اگر عرب ها، دویست سال پس از تسخیر ایران که به آن دویست سال سکوت می گویند، دیگر قدرت سیاسی خود را در ایران از دست دادند، ولی ایدیولوژی آنها که بوسیله آن بر ایران پیروز شدند هنوز پس از 1400 سال به همان قدرت باقی است. این ایدئولوژی که بصورت فرهنگ درآمده در بیشتر جنبه های اجتماعی ایرانیان به چشم میخورد، در زبان، در غذا خوردن، در برخورد ها، در لباس پوشیدن، در نیمه پنداشتن زنان، در شیوه نگاه کردن به زندگی و رخدادهای زندگی، در سيستم قضایی وغیره همگی هنوز در سده بیست و یکم ، شديدا زير تاثير ایدیولوژی عرب است.

 

بازسازی فرهنگی

تجربه سده ها نشان داده که این فرهنگ که ايرانيان پس از آن شکست خانمان برانداز، وارث آن شدند نه تغییرپذیر است و نه توانایی پذیرش آزادی یا چیزی که در غرب به آن دمکراسی میگویند دارد. تنها راهی که برای ایرانیان برای جبران آن شکست تاریخی مانده، بازسازی فرهنگی است که ارزشهای آن از ژرف نای تاریخ خودشان بیرون آمده و این بازسازی فرهنگی برای مقابله با سیستم ایدیولوژی عرب، نیاز به یک بازسازی در سیستم ایدیولوژی نیرومند ايرانی دارد. یعنی ارزشهای فرهنگی ایرانی را که بصورت پراکنده هستند و بنابراین کاربُردی ندارند، باید در یک سیستم نيرومند پیاده کرد.

 

امروز با آگاه شدن بیش از بیش ایرانیان، بویژه جوانان به این موضوع، مردم به آیین زرتشت روی آورده اند چون در این آیین پتانسیل و نيرو و امکان به وجود آوردن چنین سیستمی را احساس میکنند. آیین زرتشتی را که امروز جوانان ایرانی در پی آن هستند، دیگر آیین زرتشتی که در پایان دوران ساسانی بود نیست. در آنزمان، سخنان زرتشت یعنی گات ها از یادها رفته بود و آداب و رسوم بیگانه به آیین زرتشت جای آنرا گرفته بود.

 

امروز ما شاهد یک رنسانس یعنی نوزادی (از نو متولد شدن) و رستاخيز هویتی و فرهنگی آیین زرتشت هستیم. تمام ارزشهای فرهنگی ایرانی که نه تنها با ارزش های سده بیست و یکم برابری میکند بلکه بسیار از آن هم پیشی دارد، در سیستم گاتهای زرتشت پیاده شده. ولی گاتهای زرتشت به خودی خود قدرتی ندارد. نیرو و قدرت این کتاب بستگی به رابطه ای است که ایرانیان با این کتاب برقرار میکنند. این رابطه باید به اندازه ای نیرومند باشد که بتواند رابطه ای را که ایرانیان در پیامد آن شکست 1400 سال پیش و با زور با کتاب اعراب یعنی قرآن برقرار کردند بشکند، و دورانی دیگر را از شکوه و سربلندی برای کشورشان درست کنند.

 

منبع:

- سخنرانی دکتر خسرو خزاعی (پرديس) در مرکز زرتشتيان کاليفرنيا در آمريکا و بنقل از سایت "کانون اروپایی برای آموزش جهان بینی زرتشت".

 

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

"نمایش نامه الهی"/ "25 آبانماه 1224 خورشیدی" روز خواندن سنگنبشته های داریوش کبیر/

با تشکر از دکتر خسرو خزاعی و سایت "کانون اروپائی برای آموزش جهان بینی زرتشت"/ سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ تیرماه 1391 خورشیدی/ یونی 2012 میلادی/ 3750 دینی زرتشتی/