یزدگرد سوم آخرین شاه ساسانی (از 632 تا 651 میلادی/ از 11 تا 31 قمری)

با سلام. به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

یزدگرد سوم، آخرین شاه امپراتوری قدرتمند ساسانیان. زمانیکه او زمامدار دولت ساسانی شد، ایران ثروتمند از نظر سیاسی دوران پُرآشوبی را می‌گذراند. عمر خلیفه اعراب مسلمان شده که به تازگیها به خودآگاهی عقیدتی و سیاسی و مالی رسیده بودند برای رسیدن به غنایم بیشمار ساسانیان و شیران ایرانی، فرصت را غنیمت شمرده، ابتدا به سرزمینهای مرزی و پایتخت و سپس به داخل ایران رخنه کرده و با کُشتار و تاراج بیشمار به آرزویشان رسیدند و همانطوریکه عمر بعد از رسیدن نامه سردارش احنف به مردم مدینه می‌گفت «خدا=الله شاهی گبران( ایرانیان آتش پرست) را محو کرد و جمعشان را پراکند» و «خدا=الله سرزمین و ولایت و اموال و فرزندان آنها را (برای بردگی و کنیزی و فدیه) به شما داد (تا در بازارهای مکاره شان فروخته شوند)». اما در این رابطه چه کاری از دست یزدگرد سوم برمی آمد و آیا درسته که او زر و زیور را برداشته و با اندک شماری از خاندانش و نیروهایش از شرق ایران به خان تُرک و ففغور چین پناه برده و در مقابل هجوم و کُشتار و تاراج اعراب کاری انجام نداده؟! و آیا درسته که در این هنگامه جنگ و گریز، او از پشتوانه مردمی برخوردار نبوده؟! و آیا درسته که اعراب با استقبال مردم ایران روبرو شده اند؟! و بیشمار سؤالات دیگر.

«تاریخ توسط فاتحان نوشته میشود»

مورخان و تاریخ نگاران اسلامی از یزدگرد سوم چنین یاد میکنند : یزدگرد سوم آخرین پادشاه خاندان اردشیر پسر بابک بود که در زمان او اعراب مسلمان بر ایران و ایرانیان چیره شدند و او در مقابل استیلای اعراب کاری انجام نداده جز اینکه گنجینه ها را برداشته و بعد از فرار بداخل ایران ، چون با مقاومت و بیزاری ایرانیان روبرو شده ، به خان ترُکان و شاه چین پناه برده و در سال 31 قمری که معادل 651 میلادیست در مرو بوسیله آسیابانی که طمع در زر و زیور و لباسهای فاخر او داشته بقتل رسیده. و اینکه مدت پادشاهی او بیست سال بود از آن جمله چهار سال آسوده بود(این چهار سال آسودگی او در چه سالهایی بود؟!!) و شانزده سال از جنگ عربان و مقابله آنان به زحمت بود. و پس از آن مُلک بر عربان استوار شد.

اکثر این مورخان و تاریخ نگاران بدون اینکه بدرستی تحقیقی بعمل آورده باشند و یا اینکه دست به اکتشاف کمبودها و مستندها در وقایع نگاری پیشینیان زده باشند، بقولی وقایع تاریخی را از نوشته های همدیگر رونویسی کرده و بنام خود تحویل آیندگان داده اند. منجمله بلعمی که کتاب تاریخش را از روی کتاب "تاریخ طبری" محمدبن جریر طبری نوشته (در حالیکه تاریخ طبری در مورد ملوک پارسیان اطلاعاتش را از روی «خداینامه» یا «شاه نامه» دوران ساسانی نوشته) و بنام خود و تاریخ بلعمی انتشار داده و یا ابن اثیر در قرن ششم با اندکی اضافات "تاریخ کامل" خود را کامل کرده و تحویل وقایع نگاران داده و از آنجاییکه فاتحان همیشه سرآیندگان تاریخنند ، وقایع نگاران تاریخ را آنچنان بنگارش درآورده اند که فاتحان سروده اند.

اما ما در این نوشتار و دیگر نوشتارها سعی میکنیم با توجه به فرآوردهای جدید در مورد یزدگرد سوم و پسرانش و وقایع تاریخی دیگر ، حتی المقدور روایات تاریخ نگاران را با توجه به تناقضهایی که مابین روایاتشان موجود است به چالش بکشیم و سپس با خیالی راحت در مورد وقایع تاریخی و در مورد یزدگرد سوم و خاندانش به قضاوت نشینیم.

روایت یزدگرد سوم (11 تا 31 قمری/ 632 تا 651 میلادی)

در «تاریخ طبری» (یا «تاریخ الأمم والملوک») و «تاریخ بلعمی» آمده است که در سال 632 میلادی/11 قمری: «چون یزدگرد سوم (پسر شهریار) و نوه خسرو پرویز (شهریار پسر مشترک خسروپرویز و همسر مسیحی اش شیرین) بوده است پس بزرگان ایران او را به مقام پادشاهی رساندند و در آتشکده اردشیر یا معبد آناهیتا در شهر استخر ایالت پارس (استان فارس) تاج شاهنشاهی را بر سر وی گذاشتند و سپس او را به تیسفون پایتخت ایران فرستادند

عده ای نیز معتقدند یزدگرد سوم فرزند کنیزی بود از سلاله ساسانی، در حالیکه این راویان یا نمی دانند یا بعمد فراموش می کنند که در ایران باستان پدیده ای بنام کنیز و برده و به آن معنایی که در روم باستان و تمدن اسلامی بوده، وجود نداشت و ندیمه در ایران باستان معنای معلم و تربیت کننده را داشت و خدمتکار کسی است که با گرفتن مزد برای کسی دیگر کار می کرد و از ندیمه های معروف اواخر دوران ساسانی، ندیمه های شهبانو و نیک بانو، ندیمه های دختران یزدگرد سوم بودند که بعضی از آنان در عالم عرفان و روحانی به حدّ «قدیس» نیز رسیدند.(به ادامه این نوشتار توجه شود)

اما وضعيت ايران در دوران یزدگرد سوم پرُ التهاب و بسيار نابسامان بود، و مردم از عملكرد شاهان اواخر دوران ساسانی بسيار ناراضی بودند و لشكر ايران در اثر جنگهای طولانی مدت با روميان خسته و رنجور بود. ابوبکر در سال 632 میلادی/11 قمری جانشین پیغمبر مسلمانان شد و اعراب در طی سالهای 632 الی 634 ميلادی به یمن و فلسطین و قسمتی از مصر و ایران دست یافته و وارد بین النهرین شدند و در سال 636 تا 637 میلادی/16 قمری، ابتدا بر نیروهای روم شرقی در «نبرد یارموک» در فلسطین و بر ایرانیان و رستم فرخزاد در نبرد قادسیه پیروز میشوند و در این شکست نه تنها رستم فرخزاد کُشته می‌شود بلکه درفش کاویان، پرچم سیادت ایرانیان نیز به تاراج می‌رود و بعد از این پیروزی با اعراب ساکن در اطراف پایتخت ساسانیان وارد تیسفون می‌شوند (16 قمری/636 تا 637 میلادی) و حدود چند هفته ای کاخهای مجلل و خانه های مردم تیسفون را تاراج می کنند و از اشیای گران قیمت گرفته تا لباس کُشته شدگان و نخ و سوزن را به غنیمت می گیرند و آنطوریکه میگویند به هر سرباز عرب دوازده هزار درهم (12 هزار) رسید و یک پنجم کل دارایی های تاراج شده را برای عمر خلیفه مسلمانان فرستادند و در این غارت و چپاول هزاران مرد ایرانی به بردگی و زنان ایرانی به کنیزی گرفته و فروخته شدند و یکی از زنان اسیر، شهبانوی ایران، شهربانو دختر مشترک یزدگردسوم و ملکه سوسن (یا کتایون) بود، که در این مورد در انتهای این نوشتار بیشترتوضیح داده میشود.

پس از پیروزی اعراب مسلمان در جنگ قادسیه و ورود عرب‌ها به تیسفون (بعدها اعراب تیسفون را «مداین» نام نهادند) خبر رسید که «مهران» در جلولاء (نزدیک حلوان، جاییکه یزدگرد سوم مقر گرفته بود) سپاهی گرد آوردهاست و بر حسب نامه خلیفه، «سعد ابن وقاص» در تیسفون اقامت گزید. او هاشم بن عتبه را با قعقاع بن عمرو و دوازه هزار نفر به جانب جلولاء گسیل ساخت و پس از جنگ سختی که در آن حدود رخ داد فتح نصیب لشکر عرب شد. «جلولاء» بدست اعراب افتاد و و اموال مردم به تاراج رفت (در مورد مقاومت و بتاراج رفتن اموال دولت و مردم میتوان به مقالات "درفش کاویان" و "مقاومت در برابر اعراب" رجوع کرد).

شکست خسرو سوم سردار ساسانی در مقابل سپاه قعقاع

یزدگرد سوم پس از جنگ «جلولاء» از حلوان بسوی ری شتافت و خسرو سوم که مأمور دفاع از حلوان بود در مقابل سپاه قعقاع رفته در قصرشیرین از عرب ها شکست خورد و تازیان داخل حلوان گردیدند، خلاصه تا انتهای سال 16 هجری قمری تسلط عرب از نینوا تا حدود شوشتر رسید. اما «هرمزان» که رییس یکی از هفت خانوادهٔ بزرگ ایرانی بود پس از جنگ قادسیه بجانب خوزستان شتافت و در 17 قمری «عتبه» حکمران بصره لشکری به شوش فرستاد و تازیانی که در آنحدود اقامت داشتند با لشکر عرب همدست شدند و «هرمزان» در دو جنگ شکست خورده مجبور گردید شهر اهواز و یک قسمت از زمین‌های خوزستان را از دست بدهد. با این فتوحات و پیروزی پی در پی لشکر اعراب در جنگ‌های متعدد، باز عمر خلیفه دوم، از جنگ با ایرانیان اندیشناک بود و بارها اظهار داشت، مایلم بین ما و ایرانیان کوهی از أتش باشد که نه دست ما به آنها رسد، و نه دست ایشان بر ما.

هرمزان غلام عباس عموی پیغمبر مسلمانان

ولی ضعف دولت ساسانی ، پریشانی اوضاع داخلی کشور، انتقال شهریار ایران یزدگرد سوم از محلی به محل دیگر، رقابت سرداران عرب با یگدیگر که هر کدام می‌خواستند لیاقت خود را ابراز داشته غنایم جدیدی بچنگ آورند، موجب جنگهای دیگری شد. علاء الحضرمی که در بحرین اقامت داشت و خود را از سعد پسر ابی وقاص کمتر نمی‌دانست بدون اجازه خلیفه مسلمین عمر، از خلیج فارس عبور کرده (با کشتی) وارد خاک ایران شد. «شهرک» حکمران فارس در مقابل او شتافت و علاء با زحمت زیاد و مساعدت «عتبه» که لشکری از بصره بکمک او فرستاد توانست جان بسلامت بدر برده، حتی «شهرک» را شکست دهد. یزدگرد سوم در مقابل این پیش آمدها و برباد رفتن سرزمین ایران نمی‌توانست راحت نشیند. «هرمزان» و «شهرک» بدستور او بر لشکر عرب حمله آوردند و نزدیک دیوار شوشتر جنگی رخ داد، و چون با راهنمایی فردی که طلب امان می‌کرد، لشکر عرب وارد آن شهر گردید. «هرمزان» به قلعهٔ شوشتر پناه برد و به «ابوسیره» سردار عرب چنین پیغام داد که تا یک تیر در ترکش دارد خواهند جنگید، مگر آنکه او را نزد خلیفه مسلمین فرستند تا هرچه حکم کند اجرا شود. «ابوسیره» این پیشنهاد را پذیرفت و هرمزان تسلیم شد، و او را با غل و زنجیر نزد عمر فرستاد. هرمزان استاندار سابق پیش عمر شرط کرد در صورتی مسلمان و غلام خواهد شد که مولای او از خویشاوندان نزدیک پیغمبر مسلمانان باشد و از آنجاییکه عمر هنوز ملک پارسیان را فتح نکرده بود و به وجود دولتمردی همچون هرمزان احتیاج داشت خود او هرمزان را مسلمان کرد سپس او را به غلامی عباس عموی پیغمبر مسلمانان داد. بعضی از تاریخ نویسان وقایع شوش را در سال 20 هجری قمری می‌دانند.

در این احوال سعد پسر ابی وقاص در کوفه بنای عمارت عالی نهاد، و از آن مکان متصرفات آنحدود را اداره می‌کرد. در همین هنگام شکایات متوالی از طرف رقبای عرب «سعد» نزد عمر شد و بالآخره خلیفه دوم امر داد قصر کوفه را ویران سازند و سعد را احضار کرده، عمّار پسر یاسر را بجای او گماشت. عزل سعد بن وقاص یزدگرد سوم را باین خیال انداخت که متصرفات از دست رفته خود را مجددأ بچنگ آورد، و همینطور سرداران عرب که همواره مایل بودند غنایم جدیدی بدست آورند خلیفه دوم را متقاعد ساختند که مادام سلسله ساسانی منقرض نگردیده مستملکات عرب در آنحدود در خطر خواهد بود. بدین جهت طرفین مایل به ادامه جنگ بودند.

اعراب بعد از استیلای کامل بر مصر در 641 میلادی/20 قمری، در جنگ نهاوند در سال 21 قمری/ 642 میلادی که اعراب «فتح الفتوحش» نامیدند و بالحق که فتح الفتوحشان بود، به پیروزی بزرگی می رسند. در این دوران یزدگرد سوم نیز با «خرزادمهر»، برادر رستم فرخزاد و با اندک شماری از سردارانش بداخل ایران عقب نشینی کرده بود تا با جمع آوری سپاهیانی اعراب را از کشور بیرون کند اما متاسفانه وضعیت سیاسی- اجتماعی و عقیدتی مردم در آن دوران چنان بی انگیزه و مشوش بود که اعراب براحتی بر جان و مال و هستی و فرهنگ و تمدن دیرینمان دست یافتند و سپس بعد از یاد گرفتن خواندن و نوشتن، شروع به نگاشتن تاریخمان با مشتی دروغ بافی و تحریف و اراجیف و شایعه سازی پرداختند چندانکه امروزه با خواندن وقایای تاریخی کشورمان مشکل است تا بتوان به فهم واقعی قضایا پی برد.

"جنگ نهاوند" جنگ «فتح‌الفتوح اعراب» (21 قمری/ 642 میلادی)

«جنگ نهاوند» در سال 21 قمری/642 میلادی، بین سپاه ایران و اعراب در منطقهٔ کوهستانی در نزدیکی نهاوند اتفاق افتاد. جنگ نهاوند که مسلمین آن را «فتح‌ الفتوح» نامیدند یکی از مهم‌ ترین جنگ‌هایی است که بین اعراب مسلمان و ایرانیان اتفاق افتاده‌ است. ابن اثیر (در قرن ششم قمری) در خصوص علت این نام‌گذاری می‌نویسد: مسلمین فتح نهاوند را «فتح‌الفتوح» نامیدند زیرا بعد از آن ایرانیان نتوانستند جمع شده (متحد شده) و در برابر اعراب بایستند، و پس از این جنگ بود که مسلمین سراسر کشور ایران را تصرف کردند، و امپراطوری ساسانی فرو پاشید.

نبرد نهاوند و فروپاشی امپراطوری ساسانی

پیروزی در جنگ نهاوند می‌توانست راه ورود اعراب را به مناطق داخلی ایران هموار کرده و غنایم زیادی نصیب مسلمانان سازد. یزدگرد سوم در سال 21 هجری قمری سفیران و رسولان خود را از ری به فارس و اصفهان و کرمان و سیستان و خراسان و گرگان و طبرستان و مرو فرستاده، حکام را بجمع آوری لشکر تشویق و ترغیب نمود، و قریب یکصد هزار نفر بریاست «فیروزان»، یکی از نجبای ایرانی که در جنگ قادسیه حضور داشت در نهاوند گرد آمدند. نقشه آن بود که حلوان و تیسفون را فتح کرده، کوفه و بصره را که مهمترین سنگرهای عرب در آن حدود بود تسخیر سازند. بفرمان عمر، نعمان بن مقرن سردار عرب در اهواز نیروی عراق، خوزستان و سواد را گرد آورده به نزدیکی «نهاوند» آمدند. فیروزان خود را در سنگر محکمی قرار داد و قصد داشت لشکر عرب را خسته کند و چون دو ماه بدین منوال گذشت عرب ها تدبیری اندیشیدند تا فیروزان را بجنگ وادارند. بنابراین خبر دروغینی منتشر ساختند که عمر درگذشتهاست، و فوراً خیمه‌های خود را برداشته شروع به عقب نشینی کردند، فیروزان از سنگر خارج شده آنان را تعقیب کرد. روز سوم جنگ سختی درگرفت و در بین کارزار «نعمان» سردار عرب کشته شد، أما در نهایت لشکرعرب پیروز شد.

مورخین عرب این پیروزی را فتح الفتوح نامیدند. چون بعد از این فتح اعراب، ایرانیان قادر نبودند متحد شده و جملگی در برابر اعراب بایستند. بعد از جنگ نهاوند غنایم بیشماری بدست عرب افتاد از آنجملهاست دو صندوق بزرگ پر از مروارید (لؤلؤ) و زبرجد و یاقوت که شخصی در مقابل طلبیدن امان محل آنرا به سایب بن الأقرع نشان داد. در این جنگ عده زیادی از لشکر فیروزان کشته شدند، و خود فیروزان هم بدست «قعقاع» به قتل رسید.

تسخیر همدان توسط اعراب بعد از تسخیر نهاوند (21 قمری/642 میلادی)

پس از نهاوند، همدان بدست عرب افتاد. ولی یزدگرد دست از مقامت برنداشت و تا زنده بود کوشش نمود تا شاید کاری از پیش ببرد. پس از اینکه خبر «جنگ نهاوند» و «جنگ همدان»(21 قمری/642 میلادی) و شکست نیروهای ایرانی به او رسید، از ری به اصفهان و از آنجا به کرمان رفت.

یزدگرد در خراسان و مرو (22 قمری/643 میلادی)

یزدگرد در 22 قمری/643 میلادی، بعد از کرمان و سیستان در خراسان و مرو اقامت گزید، و در آنجا از دولت‌های همجوار کمک خواست. «امیر سغد» در ابتدا حاضر گردید به او مساعدت نماید، ولی بعدها به علتی از یزدگرد سوم کنار کشید و با ماهوی حکمران ایرانی مرو همدست گردید، یزدگرد چاره‌ای جز ترک آن حدود ندید و چند سالی اعراب از دست او در امان بودند تا اینکه حوالی 27 قمری به داخل ایران بازگشت و در کنار نیروهای مردمی به نبرد با اعراب اشغالگر پرداخت تا اینکه حدودای 31 قمری/ 652 میلادی در حوالی مرو بدست آسیابانی که طمع در مال و جامه زرین و فاخر او داشت، کشته شد.

اما وقایع نگار یا نمی بیند و یا بعمد فراموش میکند برای آیندگان ابتدا از حادثه های سالهای 22 تا 31 قمری خبر دهد و اینکه در این سالها یزدگرد سوم به چه کاری مشغول بود و بعد خبر کشته شدن او، آنهم بدست آسیابانی در مرو را بدهد.

اما واقعیت چیست؟! همانطور که بعدآ خواهیم دید یزدگردسوم در 22 قمری از خراسان بیرون رانده میشود و بعد از عبور از نهر بقول وقایع نگاری، چهار سال در خارج مرزهای ایران از دست اعراب در امان بود و همینکه در زمان عثمان، خراسان و دیگر ایالت ها و شهرهای بزرگ ایرانی نشین دست به شورش میزنند- حدودای 26 یا 27 قمری- او بار دیگر با نفرات وفادارش به داخل ایران باز میگردد- او حتی تاج خود را نیز بهمراه داشت- و رهبری مقاومت برعلیه اعراب را در ایالتهای پارس و کرمان و سیستان و خراسان را بدست میگیرد و همانطوریکه در ادامه این نوشتار خواهیم دید حوالی 30 هجری قمری اعراب با تسخیر دوباره فارس و سیستان و خراسان و طبرستان، یزدگرد را بار دیگر وادار به عقب نشینی به خراسان و مرو میکنند و در آنجا بود که در سال 31 قمری/651 تا 652 میلادی، در مرو خراسان کشته میشود.

ادامه نبرد با اعراب توسط پیروز سوم پسر یزدگرد

پسر یزدگرد سوم، پیروز(فیروز سوم یا هرمزان)، از امپراطور چین کمک طلبید ، ولی درخواست او به اجابت مقرون نگردید. او در کوه‌های تخارستان و در نزدیکی جیحون بود تا تاج و تخت خود را از اعراب مطالبه کند. اما او و اعقاب دیگر یزدگرد سوم کاری نتوانستند به پیش ببرند ، و شهرهای ایران بتدریج بدست عرب افتاد ، و دوره جدیدی در ایران اشغال شده آغاز شد.

استقرار خانواده یزدگرد سوم در یزد

يزدگرد سوم برای حفظ جان خانواده خود، در نقطه كويری و متروكی كه آن روزها جلب توجه نمیكرد و امروزه يزد نام دارد، جايگاهی را تهيه کرده و خانواده خود را كه عبارت بودند از:

«همسرش سوسن یا کتایون، دو پسر بنام هرمزان(پیروز) و اردشير(بهرام یا وهرام)، و پنج دختر بنامهای شهبانو، پارس بانو، نیک بانو، نازبانو و مهربانو، و مُروارید هریش (خدمه ای که مُروارید نام داشت و در خدمت نیک بانو بود) در آن مکان مستقر کرد.

سرگذشت دختران و ندیمه های دختران یزدگرد سوم

اما پس از سقوط حكومت ساسانيان، دختران يزدگرد سوم چون ديدند مورد تعقيب و اسارت و بردگی قرار خواهند گرفت برای بدور ماندن از تلاتم امواج حوادث به یکباره ترک ديار نمودند و هر کدام به خلوتگاهی در کوه های اطراف یزد پناه بردند و با استغاثه ، دست نياز به درگاه پروردگار بخشنده بردند و از آستانش درخواست بخشش و ياری نمودند.

و بنا برگفته های متعدد روایت کنندگان پارسی و شیعی، پرنسس شهربانو بعد از اینکه توسط اعراب به اسارت درآمد ، در مجلسی عربی او را به حضور خلیفه عمر آوردند و عمر طالب او شد و اگر خاندان علی ابن ابیطالب نبودند عمر بکام دل خود رسیده بود(در انتهای این نوشتار) اما با پیشنهادی از طرف خاندان علی، پرنسس شهربانو و یکی از همسران حسین بن علی، سومین امام شیعیان شد و بقولی از آنان امام چهارم شیعیان ، امام زین العابدین سجاد(علی ابن حسین) بدنیا آمد.

«زیارتگاه پیرهریشت» ؛ «زیارتگاه پير سبز» یا «زیارتگاه چک چكو» ؛ «زیارتگاه بی بی شهربانو»

اما ندیمه شهربانو بعد از اسارت شاهزاده خانم و بخاطر اینکه تحت تعقیب عربان بود به مکانی در نزدیکیهای شهر اردکان (نزدیک یزد) در محلی که امروزه برای زرتشتیان ایران و جهان زیارتگاهی است بنام «زیارتگاه پیرهریشت» ، پناه برد. بنابر باور زرتشتیان این ندیمه بهنگام نیایش بدرگاه مزدا اهورا ناپدید شد. زیارت «پیرهریشت» از 7 تا 11 فروردین میباشد.

در مورد ندیمه شاهزاده نیک بانو که مروارید نام داشت بایستی یادآور شد نیک بانو با مرواريد ندیمه یا مروارید هریشت ، در بيابان نزدیک یزد میبایستی از هم جدا می شدند چون با همدیگر بودن آنان جلب توجه میکرد و بعد از جدایی ناخواسته، شاهزاده نیک بانو به سمت شرقی یزد عزيمت نمود و در 37 كيلومتری اردكان به كوهی رسيد و در آنجا به درگاه اهورا مزدا ناليد و به امر حقّ در آن كوه ناپدید شد كه امروز آن مکان به «زیارتگاه پير سبز» یا «زیارتگاه چک چكو» معروف است.

با بودن چنين داستانهايی درباره ی «پير سبز» و «پیر هریشت»، شماری بر اين باورند كه اين جای مقدس، «پیر سبز»، يكی از معابد بزرگ آناهيتا است، چرا كه مشخصه ويژه اين معبد و جایگایش ، بودن بر بلندی و جاری بودن آب است. اما هر چه هست، زیارتگاه یا دیدارگاه «پيرسبز چک چکو»، زیارتگاه «پیر هریشت» و زیارتگاه «بی بی شهربانو» در شهر ری با فضایی عجيب ، عرفانی و مینویی که دارند ، انسان با دیدار از آنان و راز و نياز با پروردگار و زیارت شونده، به آرامش و آرمیتی خداخواسته اش می رسد.

اما ببینیم مسعودی تاریخ نگار اسلامی ، از فرزندان یزدگرد سوم چگونه نام برده. او می‌نویسد که پسران یزدگرد سوم، پیروز (سوم) و بهرام (وهرام)، و دخترانش ادرگ، شهربانو و مردآوند نام داشتند. و همانطوریکه می بینید بعضی از این اسامی زنان مثل آدرگ و مردآوند اصلا ربطی با اسامی زنان ایرانی و پارسی ندارند.

بنای شهر «جی» یا «یهودیه» و محله یهودی نشین همدان و «پیر بکران» از «نیک کرداریهای ملکه سوسن»

یزدگرد سوم بنابر تقاضای همسرش ملکه سوسن ، شهر «جی» را در ایالت اصفهان که بعدها به نام یهودیه شهرت گرفت ، بنا کرد و در آن مکان یهودیان را سکنا داد. محله یهودی نشین همدان را هم همین ملکه سوسن بنا نمود. در لنجان نزدیکی اصفهان ، یک مرکز دیگری موجود می باشد که از آثار همین ملکه می باشد که با نام جدیدی بنام «پیر بکران» نامگذاری شده است.

«پیر بکران» شهر کوچکی در مرکز ایران و در سی کیلومتری غرب اصفهان قرار دارد. این شهر مقدس‌ترین عبادت‌گاه یهودیان ایران است. پروفسور هرتسل باستان شناس سرشناس آلمانی در یادداشت‌های خود در کتابی به نام «تاریخ باستان شناسی ایران» می‌گوید: «در منطقه‌ی فلاورجان اصفهان اثر دیگری از ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم یافتم که به اسم «پیر بکران» خوانده می‌شود.»

فرزندان و نوادگان یزدگرد سوم در چین

پیروز و بهرام پسران یزدگرد سوم ؛ نرسه و خسرو نوه های یزدگرد سوم

منابعی که در مورد حکومت آخرین شاه ساسانی یعنی یزدگرد سوم در دست داریم تمامآ بر پایه منابع ساسانی و به خصوص روایاتی است که تاریخ نگاران مسلمان دو یا سه قرن بعد از فرو پاشی آن سلسله درباره وی نوشته اند. از این رو آنچه بر یزدگرد سوم و خاندان او پس از دوران پادشاهی اش گذشته است به تنهایی بر اساس این منابع نمی تواند آگاه کننده باشد.

مهمترین منبع برای حکومت یزدگرد سوم کتاب «تاریخ طبری» می باشد که بیشتر متوجه فتوحات اعراب مسلمان در آن زمان است. طبری نویسنده فقیه درباره یزدگرد سوم می نویسد که در زمان برادرکُشی شیرویه ، یزدگرد در شهر استخر پارس پنهان شده بود و در سال 632 میلادی در آتشکده آناهیتا شهر استخر تاجگذاری کرد. یزدگرد در زمان به تخت نشستن بیش از 15 یا 16 سال نداشت. چهار سال بعد جنگ قادسیه (636 میلادی/16 قمری) و چند سال بعد از آن جنگ نهاوند (642 میلادی/21 قمری) ، باعث شکست کامل ساسانیان در ایرانشهر شد. در زمانی که گروهی از ایرانیان در مقابل اعراب در نواحی مختلف ایستادگی می کردند و کم کم معلوم می شد که دیگر نمی توان با مهاجمین جنگید ، مدارکی وجود دارد که نشان می دهد خاندان ساسان همراه با گروه کثیری از ایرانیان به چین رفتند و با کمک فغفور چین برای آزاد کردن ایرانشهر سعی نمودند.

یزدگرد سوم در سال 651 میلادی/31 قمری در شرق ایران کشته شد. کشته شدن او به صورت داستانی بازگو شده است که توسط آسیابانی به قتل رسید اما به نظر می رسد که روایت ثعالبی در این که سواران ماهویه به دستور او این شاه را یافتند و یزدگرد را در همان جا با طناب خفه کردند موثق تر می نماید. اما وی قبل از این فاجعه سعی بسیار کرد تا با کمک فغفور چین و قوای تازه ، ایران را آزاد سازد. از این زمان است که منابع چینی به خصوص تاریخهای تانگ به ما در این باره کمک می کنند.

تاریخ جدید و قدیم تانگ

دو کتاب تاریخی مهم در چین وجود دارد یکی «تاریخ جدید تانگ» و دیگری «تاریخ قدیم تانگ». با اینکه محتوی این دو کتاب با یکدیگر تفاوتهایی دارند ، ولی روایت آزاد ساختن ایرانشهر در آن دو وجود دارد. این متون را «شاوانز» نزدیک به یک قرن پیش به زبان فرانسه ترجمه کرده است. به علاوه مدارک جدیدتری توسط تاریخدانان چینی ارایه شده است که به اطلاعات ما در این مورد می افزاید. همچنین چین شناس ایتالیایی ، «فُرته» مطالعات گران بهایی درباره تاریخ این دوره ارایه داده است که به آن توجه خواهیم کرد.

پیروز سوم (تا 679 میلادی) پسر یزدگرد سوم و نرسه نوه یزدگرد سوم

گفته‌اند یزدگرد( issu-ssu/i-ssu-hou) در سال 638 میلادی/17 قمری(دو سال قبل از فتح تیسفون) یک گروه را به رهبری mo-se-pan (مرزبان) به چین فرستاد تا از آن دولت کمک بگیرد. فُرته نشان داده است که تاریخ این سفر باید 647 میلادی/27 قمری باشد، یعنی در دوره ای که برعلیه عثمان در خراسان و دیگر ایالتها شورش شده بود، ولی قبل از آن زمان نیز در سال 639 میلادی/18 قمری(یک سال قبل از فتح تیسفون) یزدگرد گروه دیگری را به آنجا فرستاده بوده است. در میان این گروه دو پسر و سه دختر یزدگرد نیز بودند.

دولت پارسی با پایتختی زرنگ در سیستان بزرگ توسط پیروز پسر یزدگرد سوم (658 میلادی/38 قمری)

در سال658 میلادی/38 قمری، پیروز(Pi ru-szu) یکی از پسران یزدگرد از فغفور چین به نام گازنگ(649-683 میلادی) کمک خواست. پیروز توانست با کمک چینیان در سال 658 میلادی/38 قمری دولت پارسی(po-szu)(ایرانی) را با پایتخت زرنگ(chi-ling) به وجود بیاورد. این فرصت برای حکومت پیروز همزمان بود با خبر آزاد شدن سیستان از زیر سلطه اعراب (دوران خلیفه چهارم علی ابن ابیطالب/35 یا 36 تا 40 قمری).

حکومت دوم ساسانی در سیستان بزرگ (بین 658 و 663 تا 674 میلادی/بین 38 و 43 تا 54 قمری)

بین سالهای 658 و 663 میلادی(38 تا 43 قمری) حکومت دوم ساسانی در سیستان برپا شد. شاید به همین دلیل است که سکه های بسیاری از یزدگرد برای سال بیستم پادشاهی وی(650/651 میلادی) با ضرب سیستان وجود دارد که به نظر سکه شناسان پس از سال 651 میلادی و مرگ یزدگرد ضرب شده اند. این امر ممکن است به آن معنی باشد که پیروز همچنان سکه های ساسانی را به نام پدرش ضرب می کرده است و این، خود نمودار حقانیت آن خاندان و حکومت پیروز در شرق ایرانشهر بوده است.

طبق منابع چینی، فغفور گازنگ در 14 فوریه سال 663 میلادی/43 قمری پیروز را به عنوان حاکم منصوب کرد اما پیروز در سال 673/674 میلادی/53 تا 54 قمری دوباره به دربار فغفور رفت که این موضوع نشان دهنده شکست او از اعراب می باشد. آیا بین سالهای 658 تا 673 میلادی او هنوز با اعراب در جنگ بوده است؟ فقط در سال 673/674 میلادی بود که پیروز، سیستان و دومین پادشاهی ساسانی را از دست داد، چون طبق منابع چینی وی از 24 ژوین 673 تا 11 فوریه 674 میلادی در پایتخت فغفور حضور داشته است ولی او بار دیگر به غرب بازگشت و در سال بعد در 17 ژوین 675 میلادی برای آخرین بار به دربار چین آمد.

مرگ پیروز (678/679 میلادی)

پیروز توسط گازنگ لقب(you wuwei jiangium) «ژنرال گارد جنگی راست» را گرفت که یکی از 16 لقبی بود که در کاخ سلطنتی چین برای بزرگان از آن استفاده می شد. او در سال 677 میلادی دستور داد یک معبد به نام Bosi-si «معبد پارسی» (پارسیگ Bosi) در شینجان بسازند. پیروز در سال 678/679 میلادی درگذشت.

نرسه پسر پیروز ، 30 سال جنگ با اعراب (از 679 تا 709 میلادی)

اما خاندان ساسان آرزوی خود را برای آزاد ساختن ایران از دست اعراب از دست نداد. به توصیه ژنرال چینی پی ژینگجین(Pei Xingian) به فغفور، پسر پیروز به نام نرسه(ni-nie-che) در تبعید بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. کریستنسن به اشتباه یا بدون توجه به منابع چینی این تاریخ را 672 میلادی تخمین زده است، ولی فُرته آن تاریخ را به تازگی تصحیح کرده است. در اینجا باید گفت که منابع ایرانی نیز سلطنت پیروز را به یاد داشته اند. از او در بخش هیجدهم بندهش چنین یاد شده است:

«پسر یزدگرد به هندوستان شد، سپاه و گُند آورد، پیش از آمدن به خراسان درگذشت، آن سپاه و گُند بیاشفت». در اینجا مقصود از «هندوستان» به طور حتم تخارستان و آسیای میانه امروزی می باشد. چون بنا به گفته بیرونی ساکنان زرتشتی سغد بر این باور بودند که پنجاب و شمال آن و کوههایش یعنی هندوکش به عنوان هند/سند شناسایی می شده است. پسر یزدگرد در چین دفن شد ولی تا امروز مجسمه او که- به مانند دیگر مجسمه ها در این محل بدون سر است در جلو آرامگاه گازنگ وجود دارد و در پشت آن مجسمه این کتیبه نوشته شده است: (you xiaowei da jiangiun jilan Bosi dudu Bosi wang Bilusi) یعنی «پیروز شاه پارس (ایران) ژنرال بزرگ گارد جنگی راست و سپهبد پارس (ایران)».

با توجه به این موضوع باید گفت که نظر زنده یاد مهرداد بهار در یادداشتهایش بر بندهش درباره پیروز که «مدارک تاریخی از گریز او به چین حکایت می کند و ظاهرا کوششی هم برای بازگشت نکرد و عمری به خصب عیش در چین به سر برد» نادرست می باشد.

پسر پیروز، نرسه، نیز به نوبه خود در سال 679 میلادی همراه گروهی سرباز برای آزاد ساختن ایرانشهر به غرب رفت و در تخارستان به مدت 30 سال با اعراب جنگید. در سال 708/709 میلادی به پایتخت چین بازگشت و عنوان ژنرال گارد چپ(zou tunwei jiagiun) را دریافت کرد. مجسمه او نیز در همان جایی که مجسمه پدرش هست وجود دارد. او با نام نرسه manmei خدای da shouing پارس مشخص شده است.

فتح بلخ (705 میلادی)، بخارا (709 میلادی)، سمرقند و فرغانه (713 میلادی) توسط اعراب

اعراب در سال 705 میلادی بلخ، در سال 709 میلادی بخارا، و در سال 713 میلادی سمرقند و فرغانه را تسخیر کردند و پس از آن به پامیر و کشگر راه یافتند و با فرستادن نامه ای از فغفور چین خواستند تسلیم شود. اما تا زمانی که نرسه در شرق بود اعراب نتواستند این مناطق را تسخیر کنند و این نشانه قدرت او و جنگهای سخت و ایستادگی ایرانیان در شرق در مقابل اعراب است.

بهرام و خسرو (پسر دوم و نوه یزدگرد سوم)

اما باید به یاد داشت که شخص دیگری نیز وجود داشته است که از او در منابع چینی با نامAluohan یاد شده که در سال 710 میلادی درگذشته و عنوان «ژنرال گارد راست» را داشته است، در صورتی که پیروز نیز همین عنوان را داشت. در این جاست که به این مهم پی می بریم که هر دو باید از خاندان سلطنتی باشند و نظریه فُرته درباره این که نام او وهرام/بهرام می باشد صحیح به نظر می رسد. دو کار مهم او بنا به منابع چینی تماسهای او با امپراطوری روم شرقی و نیز ساختن یک بنای مهم در چین می باشد. فغفور چین او را بین سالهای 656 و660 میلادی به غرب فرستاده بود تا سعی در بازپس گرفتن ایرانشهر از اعراب کند. این کار او در «بندهش» به این صورت عنوان شده است:

«و چون رومیان رسند و یک سال پادشاهی کنند، آن هنگام، از سوی کابلستان یکی آید که بدو فره از دوده بغان است و (او را) کی بهرام خوانند. همه مردم با او باز شوند و به هندوستان و نیز روم و ترُکستان، همه سویی پادشاهی کند. همه بد گِروشان را بردارد، دین زرتشت را برپا دارد.»

آیا در این متن نمی توان رفت و آمد دیپلماتیک بهرام را مشاهده کرد؟ در کتاب پهلوی «زند بهمن یسن» زمانی که از «بهرام ورجاوند» گفتگو می شود، سخن از یک فرد خیالی نیست که در آینده به نجات ایرانشهر خواهد آمد، بلکه منظور، بهرام، فرزند یزدگرد سوم است. این موضوع به خوبی با نگاه به فصل 7 متن «زند بهمن یسن» مشخص می شود:

«و او پادشاهی که در دین به نام بهرام ورجاوند خوانند، زاده شود. ... هنگامی که آن پادشاه سی ساله باشد... با سپاه و درفش بی شمار سپاه هندی و چینی، درفش برگرفته ... پادشاهی به (آن) کی رسد....» پس به نظر می رسد که او سعی در آزاد ساختن ایرانشهر کرده و ایرانیان به انتظار بازآمدن او، آرزوی خود را در شعری به پهلوی به این صورت بیان کردند:

«کی بود که پیکی آید از هندوستان/ کآمد آن شاه بهرام از دوده کیان/ کِش پیل هست هزار بر سر آن هست پیلبان/ کآراسته درفش دارد به آیین خسروان/ که پیش لشکر برند سپاه سالاران/ مردی گسیل باید کردن زیرک تر گمان/ که شود بگوید به هندویان/ که ما چه دیدیم از دست تازیان/ چون دیو دین دارند چون سگ خورند نان/ بستدند پادشاهی از خُسروان/ نه با هنر نه به مردی/ بل به افسوس و ریشخندی/ بستدند به ستم از مردمان/ زن و خواسته گاهِ شیرین باغ بوستان/ گَزیت بر نهادند ببختند بر سران/ باج بی پایان خواستند ساکِ گران/ بنگر که چند بد افگند آن دُروج به این جهان/ که نیست بدتر از وی اندر این جهان/ از ما بیآمد آن شاه بهرام ورجاوند از دوده کیان/ پس بیآوریم کین تازیان/ چون رستم کآورد صد کین سیاوشان/ مَزگت ها فرو هلیم بنشانیم آتشان/ بتخانه ها بکنیم و پاک کنیم از جهان/ تا نابود شوند دُروج زادگان از این جهان»

خسرو (731 میلادی) فرزند بهرام

خسرو در اینجا نیز همان بهرام فرزند یزدگرد است که با بهرام مذکور در ادبیات آخرالزمانی زرتشتیان آمیخته شده است ، با این که بهرام نتوانست کاری را که ایرانیان در آرزوی آن بودند انجام دهد. فرزند او که طبق کتیبه چینیJuluo که هرماتا او را به درستی «خسرو» خوانده ، کار پدر را ادامه داد. منابع دیگر نیز این روایت را تایید می کنند که شخصی که به نام خسرو در ارتش خاقان ترُکستان در سال 728/729 میلادی با اعراب می جنگید ، نوه یزدگرد بوده است. او نیز در سال 730/731 میلادی به پایتخت چین رفت.

در آن زمان عده زیادی از ایرانیان در آسیای میانه و چین ماندند و چند کتیبه در آنجا به جا گذاشتند. این بود پایان کار خاندان ساسان. ولی باید توجه داشت که این خاندان حدود یک صد سال برای آزاد ساختن ایرانشهر جنگید.

ساخت معبد پارسی توسط پیروز (677 میلادی)

اما گفته شد که پیروز در سال 677 میلادی دست به ساختن معبدی زد که منابع چینی آن را «معبد پارسی» می خوانند. قبل از او نیز یزدگرد چندین بار گروهی را به چین فرستاده بود و معابدی نیز در چین بر پا شده بود. نویسندگان بر این باورند که این معابد آتشکده های زرتشتی بوده است. ولی این باور اشتباه به نظر می رسد. زیرا در تمام اعلامیه هایی که مذهب مسیحیت را در چین آزاد و قانونی می شمارد ، کلمه Bosi-jing و معبد را Bosu-si می خواند.

اولین نماینده یزدگرد Alopen در چین (647 میلادی/ 27 قمری)

اقامت خاندان بزرگ ایرانی در چین ؛ ایرانیان زرتشتی و مسیحی در کنار هم در چین (874 میلادی)

در سال 647 میلادی اولین نماینده یزدگرد به نام Alopen که مسیحی بود درخواست به رسمیت شناختن مذهب مسیحیت را در چین کرده بود. جالب توجه است که این معبد ، «پارسی» نام گذاشته شده بوده است ، و به گفته فُرته انگار «پارسی» با مذهب مسیحیت ربط داشته یا به چشم چینیان این چنین بوده است. چرا یزدگرد درخواست ساختن یک معبد مسیحی کرده است؟ احتمال دارد که خاندان ساسان و عده ای از بزرگان به این مذهب گرویده بوده اند. آیا ممکن است این دلیلی باشد بر برسمیت نشناختن یزدگرد در بعضی از نقاط ایران و حرکت او به سوی شرق؟ ما مدارک متعددی درباره گرویدن خاندان شاهی و بزرگان ساسانی به مذهب مسیحیت از قرن پنجم تا هفتم میلادی در دست داریم که به صورت کتاب های مربوط به شهیدان بر جا مانده است.

اما در کتیبه های دو زبانه ای که بر روی استودان در چین وجود دارد به نام شخصی ، ماهشی نام که دختر پهلماسپ از قبیله سورن بوده و سال درگذشت او به سال یزدگردی و چینی داده شده است بر می خوریم. او در 26 سالگی درگذشته و گفته شده است که درخواست او این بوده است که جای او در کنار اهورامزدا و امشاسپندان باشد. سال درگذشت او 874 میلادی و نشان دهنده اقامت خاندان بزرگ ایرانی در چین است، و این نشان می دهد که ایرانیان مسیحی و زرتشتی در کنار هم در چین می زیستند. در پایان می توان از این بررسی چند نتیجه به دست آورد:

نتیجه گیری:

1- اول این که نباید تصور کرد که خاندان ساسان و ایرانیان پس از حمله اعراب از ایرانشهر دفاع نکردند و آن را به آسانی رها کردند. نه تنها یزدگرد، بلکه پسرانش پیروز و بهرام به سختی با اعراب جنگیدند. سپس نرسه فرزند پیروز ، و خسرو به کارزار اعراب رفتند. با این که برای مدتی در قرن هفتم میلادی ساسانیان در سیستان حکومت کردند، سرانجام اعراب بر آنها پیروز شدند.

2- موضوع دیگری که در اینجا به نظر می رسد این است که با اینکه ایرانیان به سختی با اعراب جنگیدند چرا مهاجمین توانستند ساسانیان را شکست دهند؟ این شکستها معمولا به خاطر ضعف اجتماعی جامعه ساسانی دانسته شده است ، ولی این باور کاملا اشتباه است چون نه تنها اعراب توانستند ایرانشهر را شکست دهند بلکه در سال 751 میلادی چینیان را نیز شکست سختی دادند و آسیای میانه را به تصرف خود درآوردند. هراکلیوس یا هرقل امپراطور روم شرقی نیز تمام سوریه ، فلسطین ، مصر و قسمتی از آناتولی را به اعراب باخت. پس باید دلیل شکست ایرانیان ، چینیان ، و رومیان را در امر دیگری جست.

استفاده از تکنولوژی رومی مانند منجنیق ، و سوارنظام سریع و سبک عرب می توانست سوارنظام سنگین و خسته ساسانی را به راحتی شکست دهد و همین کار را نیز انجام دادند. نکته آخر مساله رواج مسیحیت در ایران است. مدارک چینی نشان می دهد که اکثر ایرانیان در چین مسیحی بودند و یزدگرد و فرزندانش نیز معابد و کلیسای مسیحی در چین بر پا کردند.

================ ============== ================

بررسی روایت «یزدگرد سوم» در «تاریخ طبری»

روایت یزدگرد سوم در کتاب "تاریخ طبری" با تالیف محمد بن جریر طبری (از 224 تا 310 ه.ق/از 839 تا 922 میلادی) و با ترجمه ابوالقاسم پاینده و در جلد 5 و در صفحات 1996 تا 2006 و از 2138 و 2145 تا 2155 ، و ... به عنوان تنها روایات مستند و معتبر، اکثرا مورد تایید و استفاده تاریخ نگاران عربی و دوستداران تاریخ ایران قرار گرفته و میگیرد. این روایات در «تاریخ طبری» یا بنقل از سوی "آگاهان آشنا با مسایل اعراب و اسلام" است و یا از روی کتاب «خداینامه» یا «کارنامه» یا «شاهنامه». متاسفانه این کتاب امروزه در دسترس کسی نیست و مولف جریر طبری این کتاب با ارزش را داشته و از آن به گذشته های ایران باستانی استناد میکند.

اما همانطوریکه گفته شد کتاب تاریخ طبری مانند اکثر کتابهای قدیمی دیگر نه تنها حاوی تناقضات بسیار در نوشته هاست بلکه اکثر گفته ها از اعراب و از فتح و فتوحات آنان است بطوریکه بعضی از قهرمانان آنان به تنهایی مثل دهها رستم حماسی ایرانیان هستند و در نتیجه صدای مغلوبین آنان در میان روایات پرُ تناقض طنین چندانی ندارد و به این خاطر ما ضمن یادآوری برگذیده هایی کوتاه شده از این روایات ، سعی میکنیم توضیحاتی و انتقاداتی در داخل پرانتز و یا در حاشیه بدهیم.

«مروری کوتاه بر آنچه ابتدا گفته شد»

جنگ نهاوند در سال 21 قمری که معادل 641 تا 642 میلادی است بنفع اعراب بپایان رسید و یزدگرد بار دیگر به داخل ایران عقب نشینی کرد و یکسال بعد در 22 قمری/642 تا 643 میلادی به خراسان رسید در حالیکه خلیفه عمر، سردارش احنف را با جنگاوران «کوفه و بصره»* که اکثرا اهل مدینه بودند بدنبال او فرستاد. احنف در 22 قمری/642 تا 643 میلادی با شکست یزدگرد سوم در مرورود او را بسوی آنطرف نهر و بطرف ترُکان و ففغور چین فراری داد. سپس بشارت کارش را به خلیفه عمر گزارش داد بطوریکه عمر او را «سرور مردم مشرق» دانست. یکسال بعد و در اواخر 23 قمری/643 تا 644 میلادی، خلیفه عمر مورد ترور پیروز نهاوندی معروف به «ابولولو» قرار میگیرد و عثمان از اوایل 24 قمری/644 تا 645 میلادی برپایه شوری خلیفه اعراب و مسلمین می شود و همزمان فیروزان، استاندار سابق خوزستان که غلام عباس عموی پیمبر مسلمانان بود، بنابر گفته ها همدست پیروز نهاوندی بوده، در مدینه توسط عبیدالله بن عمر پسر عمر کشته میشود. حال ادامه روایات یزدگرد سوم از کتاب تاریخ طبری و از سالهای 22 تا 31 قمری/642 تا 651 میلادی، تا هنگامه قتل یزدگرد سوم.

*) ساخت کوفه و بصره در حقیقت ساخت دو قرارگاه یا دو شهری بود برای دو سپاه از ورزیده ترین سربازان عرب و اینان از مدینه اعزام شده بودند و ماموریتشان اعزام به شمال و جنوب ایران برای سرکوب مقاومت و فتح ایران بود.

سال 22 قمری/ 642 میلادی

قرارداد صلح نامه طبرستان «یاغی ما را پناه ندهی» ، «با دشمن ما تماس نگیرید و خیانت نکنید»

آذربیجان جرمیذان توسط مغیره بن شعبه گشوده شد. پس از فتح همدان، ری و گرگان و پس از آن سپهبد طبرستان با مسلمانان صلح کرد. در صلح نامه طبرستان آمده بود «یاغی ما را پناه ندهی و با پرداخت پانصدهزار درم از نوع درم های سرزمینت. فراری ما را پناه ندهید. با دشمن ما تماس نگیرید و خیانت نکنیدنعیم بعد از همدان آهنگ ری کرد او نخستین کس از عربان بود که سوی دیلمان رفت.

«حفاظت شما بعهده ماست و جزیه بعهده شماست»

سوید بن مقرن به پادشاه گرگان «رزبان صول» پسر رزبان نامه نوشت «حفاظت شما بعهده ماست و جزیه بعهده شماست». اما به گمان مداینی گرگان در ایام عثمان به سال سی ام قمری فتح شد. بگفته سیف فتح باب، و خصومت جنگاوران کوفه و بصره در مورد پناه دادن مردم دو ولایت رامهرمز و ایذه و اینکه جزیه از آن کیست و دخالت عمر در این باب، در همین سال 22 قمری بود و بگفته بعضی ها احنف بن قیس به غزای خراسان رفت و با یزدگرد جنگ کرد.

یزدگرد بعد از شکست در جنگ جلولا (17 قمری/638 تا 639 میلادی)

رفتن یزدگرد به خراسان و سبب آن (22 قمری/642 میلادی)

روایت سیف چنین است که : وقتی مردم جلولا (جنگ جلولا در 17 قمری/638 تا 639 میلادی) شکست خوردند یزدگرد پسر شهریار پسر خسرو(پرویز) که در آنوقت پادشاه پارسیان بود به آهنگ ری حرکت کرد. تخت روانی برای وی بر پشت شتر بسته بودند که در اثنای راه در آن می خفت و با جماعت نمی خفت. در راه به گداری رسیدند و او در تخت روان خفته بود. بیدارش کردند که بداند و اگر هنگام گذشتن شتر از گدار، بیدار شد بیمناک نشود (چرا بیمناک شود؟ و روایات سیف مانند روایات کسی است که گویی خودش در کنار تخت روان یزدگرد حضور داشته؟!). اما به آنها پرخاش کرد و گفت: «بد کردید، بخدا اگر گذاشته بودید مدت بقای این قوم (منظور اعراب) را دانسته بودم، خواب بودم که من و محمد به نزد خداوند سخن می کردیم و خدا به او(محمد) گفت: «آنها(اعراب) را یکصد سال پادشاهی میدهم» (محمد) گفت: «بیفزای» گفت: «یکصد وده سالگفت: «بیفزای» گفت: یکصدوبیست سالگفت: «بیفزای» گفت: «هرچه خواهی» در همین وقت شما مرا بیدار کردید، اگر گذاشته بودید دانسته بودم که مدت بقای این قوم چیست» (همانطوریکه گفته شد انگار راوی خبر بایستی در کنار تخت و شتر یزدگرد باشد در حالیکه راوی خود عرب است و در چنین هنگامی نمیتوانسته همراه یزدگرد بوده باشد یا جزو همراهان یزدگرد باشد؟!!)

یزدگرد در ری (17 قمری/638 میلادی) ؛ تاختن سالار ری «آبان جاذویه» به یزدگرد؟!

سیف گوید (همان راوی قبلی): «و چون به ری رسید (یزدگرد) که «آبان جاذویه» سالار آنجا بود به یزدگرد تاخت و او را بگرفتیزدگرد گفت: «آبان جاذویه! با من خیانت میکنی؟» گفت: «نه، ولی تو شاهی خویش را رها کرده ای که به دست دیگری افتاد، می خواهم درباره آنچه مرا هست و مقاصد دیگر مکتوب ها بنویسم» آنگاه انگشتر یزدگرد را بگرفت و چرمها بیاورد و درباره هرچه میخواست رقعه ها نوشت و طومارها رقم زد و انگشتر را پس داد. بعدها که سعد (ابن وقاص) آمد هرچه را که در مکتوب بود بدو داد.

یزدگرد با آتش جاودان سوی اصفهان، کرمان، خراسان (17 تا 23 قمری/638 تا 643 میلادی)

«ساخت بستانی برای آتش در مرو»

وقتی آبان جاذویه با یزدگرد چنان کرد، یزدگرد از ری سوی اصفهان رفت که او را خوش نداشت و از آبان جاذویه فرار کرد که از وی ایمن نبود. آنگاه آهنگ کرمان کرد و چون به آنجا رسید آتش با وی بود و میخواست آنرا در کرمان نهد، پس از آن آهنگ خراسان کرد و به مرو رسید و آنجا فرود آمد. آتش را همراه برده بود که در دو فرسخی مرو خانه ای برای آن ساخت (آتشکده ای ساخت) و بستانی گرفت و بنایی برآورد و در دو فرسخی مرو ببود و بر جان خویش ایمن شد و بیم نداشت که او را بگیرند (سال 22 میلادی)*.

شورش فارس و هرمزگان در زمان عمر ؛ «مردم بصره و کوفه روان شدند و خون ها ریختند»

گوید: آنگاه از مرو با دیگر عجمانی که در نواحی نامفتوح مسلمانان بودند (جاهاییکه هنوز فتح نشده بودند) نامه نوشت که مطیع وی شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگیخت که پیمان شکستند و این سبب شد که عمر به مسلمانان اجازه پیشروی داد و مردم بصره و کوفه روان شدند و خونها ریختند (22 قمری)*.

گشودن هرات توسط احنف (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

احنف سوی خراسان رفت و «مهرگان قذق» را بگرفت. آنگاه سوی اصفهان رفت که مردم کوفه چی را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبسی وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدی را آنجا گماشت. آنگاه سوی «مرو شاهجان» رفت و مطرف بن عبدالله شخیر را سوی نیشابور فرستاد که آنجا جنگ شد و حارث بن حسان را سوی سرخس فرستاد (22 قمری)*.

جنگ یزدگرد با احنف در مرورود (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

گوید: و چون احنف نزدیک مرو شاهجان رسید یزدگرد آهنگ «مروروذ» (مرورود) کرد و آنجا فرود آمد و احنف در مروشاهجان مقر گرفت. آنگاه یزدگرد از مروروذ به خاقان نامه نوشت و کمک خواست و نیز به شاه سغد نامه نوشت و کمک خواست و فرستادگان وی سوی خاقان و شاه سغد رفتند، به شاه چین نیز نامه نوشت و یاری خواست.

بلخ جزو فتوح مردم کوفه (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

کمک مردم کوفه با چهار سالار به احنف ؛ جنگ در بلخ میان مردم کوفه و یزدگرد

آنگاه کمک مردم کوفه با چهار سالار به احنف رسید: علقه بن نضر نضری و ربعی بن عامر تمیمی و عبدالله بن عقیل ثقفی و ابن ام غزال همدانی. وقتی کمک رسید احنف از مروشاهجان به آهنگ مروروذ شد و حارثه بن نعمان باهلی را آنجا نهاد. مردم کوفه سوی بلخ رفتند و احنف از پی آنها روان شد، در بلخ میان مردم کوفه و یزدگرد تلاقی شد و خدا یزدگرد را هزیمت کرد که با پارسیان سوی نهر رفت و از آنجا گذشت. وقتی احنف به مردم کوفه رسید که خدا ظفرشان داده بود، بنابراین بلخ جزو فتوح مردم کوفه بود(در حالیکه قبلآ خوانده‌ایم بلخ حدود 705 میلادی توسط اعراب فتح شد یعنی بجای یزدگرد میبایستی نوه اش نرسه، پسر پیروز، بوده باشد که با اعراب جنگیده و هنگامیکه بلخ را از دست داد، سوی ففغور چین بازگشت).

مردم مملکت کسری از نیشابور تا طخارستان پیاپی برای صلح (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

ربعی بن عامر عامل طخارستان

آنگاه کسانی از مردم خراسان که به جا مانده بودند یا حصاری شده بودند از نیشابور تا طخارستان که جزو مملکت کسری بود پیاپی بصلح آمدند. احنف به مروروذ بازگشت و آنجا فرود آمد و ربعی بن عامر را که مادرش از اشراف عرب بود در طخارستان نهاد.

خبر فتح خراسان برای عمر توسط احنف (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

احنف خبر فتح خراسان را برای عمر نوشت که گفت: «چه خوش بود اگر میان ما و آنها دریایی از آتش بود» علی به پا خاست و گفت: «چرا ای امیرالمومنین؟» گفت: «برای آنکه مردمش سه بار از آنجا پراکنده شوند و بار سوم در هم کوفته شوند و خوشتر دارم که این بر مردم آنجا رخ دهد نه بر مسلمانان

تسلط احنف بر مروشاهجان و مروروذ و بلخ (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

خلیفه عمر: احنف «از نهر عبور مکن» ؛ احنف «سرور مردم مشرق»

علی ابن ابیطالب گوید: وقتی خبر فتح خراسان به عمر رسید گفت: «خوش داشتم که میان ما و آنها دریایی از آتش بود» گفتم: «چرا از فتح آنها آزرده ای که اینک وقت خرسندی است؟» گفت: «آری اما» و دنباله روایت پیش را بگفت. یکی از مردم بکربن وایل که «وازع» نام داشت گوید: وقتی عمر از تسلط احنف بر مروشاهجان و مرورود و بلخ خبر یافت گفت: «بله او احنف است و سرور مردم مشرق است و نام او را به خطا احنف یعنی «نرمخواه» کرده اند. عمر به احنف نوشت: «از نهر عبور مکن و به اینسوی آن بس کن، میدانید چه چیز سبب تسلط شما بر خراسان شد؟ از آن مگردید تا ظفرتان دوام یابد مبادا از نهر بگذرید که پراکنده خواهید شد

فرار یزدگرد از نهر (آمودریا=جیحون) ؛ «شاهان کمک شاهان را تکلیف خویش میدانند»

گوید: وقتی فرستادگان یزدگرد پیش خاقان و غوزک رسیدند وسیله کمک فراهم نشد تا فراری (یزدگرد) از نهر گذشت و سوی آنها رفت و آماده شدند و خاقان به او کمک کرد که شاهان کمک شاهان را تکلیف خویش میدانند.

یزدگرد با خاقان ترُکان و مردم فرغانه و سغد بسوی مرورود (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

خاقان با سپاه ترُکان روان شد و مردم فرغانه و سغد را بسیج کرد و همراه آنها بیامد. یزدگرد نیز حرکت کرد و آهنگ بازگشت خراسان داشت و بطرف بلخ عبور کرد و خاقان نیز با وی بود. مردم کوفه سوی مروروذ پیش احنف رفتند و مشرکان از بلخ روان شدند و در مروروذ مقابل احنف موضع گرفتند.

وقتی احنف خبر یافت که خاقان و مردم سغد به قصد جنگ وی از شهر بلخ عبور کرده اند شبانه در اردوی خویش به راه افتاد مگر خبری بشنود که از آن فایده گیرد، به دو مرد گذشت که علوفه ای را پاک میکردند و کاه و جو را از هم جدا میکردند و یکیشان به دیگری میگفت: «اگر امیر، ما را پای این کوه برد که نهر میان ما و دشمن همانند خندق باشد و کوه پشت سرمان باشد و کس نتواند از پشت سر به ما حمله آرد و از یک سمت جنگ کنیم امیدوارم که خدا ظفرمان دهد» احنف بازگشت و این رای را پسندیده بود. شبی تاریک بود و چون صبح شد کسان را فراهم آورد و گفت: «شما اندکید و دشمنتان بسیار است بیم مکنید چه بسا گروه اندک که به اذن خدا به گروه بسیار چیره شده که خدا یار صبوران است، از این مکان حرکت کنید و به این کوه تکیه کنید و آنرا پشت سر نهید و نهر را میان خودتان و دشمن فاصله کنید و از یک سمت با آنان بجنگید

احنف با 24 هزار مردم بصره و کوفه در مرورود (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

جنگ ها در صبحگاه و پسینگاه ؛ احنف برای شناسایی اردوگاه خاقان ترُک ها

چنین کردند و لوازم آماده کردند. احنف دوازده هزار کس از مردم بصره همراه داشت، با همین تعداد از مردم کوفه. آنگاه مشرکان و همراهانشان بیامدند و مقابل مسلمانان اردو زدند و مدتها صبحگاه و پسینگاه حمله میکردند و شبانگاه میرفتند. احنف به صدد برآمد مکان آنها را بشناسد و از آن پس که شناخت شبی بجای طلایه دار سپاه خویش تا نزدیک اردوگاه خاقان برفت و آنجا بماند و چون صبح شد سواری از ترُکان با طوق خویش بیامد و طبل زد آنگاه در جایی که باید ایستاد و احنف بدو حمله کرد و ضربتی در میانه ردوبدل شد و احنف ضربتی زد و او را بکشت. آنگاه احنف بجای ترُک بایستاد و طوق او را بگرفت، پس از آن یکی دیگر از ترُکان بیامد و چنان کرد که ترُک اولی کرده بود و نزدیک احنف بایستاد که بدو حمله برد و ضربتی در میانه ردوبدل شد و احنف ضربتی زد و او را بکشت. آنگاه احنف به جای ترُک دوم ایستاد و طوق او را بگرفت. پس از آن ترُک سوم بیامد و مانند دو ترُک دیگر رفتار کرد و دورتر از جای ترُک دوم ایستاد و احنف بدو حمله برد و ضربتی در میانه ردوبدل شد و احنف ضربتی زد و او را بکشت (تمامی جملات داستان سه ترُک، سه بار از طرف راوی تکرار شده).

بازگشت خاقان ترُکان سوی بلخ (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

آنگاه احنف سوی اردوگاه خویش برگشت و کس خبردار نشد و احنف برای جنگ آماده شد. رسم ترُکان چنان بود که حمله نمی کردند تا سه تن از سواران ترُک مانند این سه تن به نبردگاه آیند و طبل بزنند، پس از آنکه سومی میآمد حمله می بردند. در آن شب نیز ترُکان پس از آمدن سوار سوم حمله آوردند و سواران مقتول خویش را بدیدند و خاقان فال بد زد و گفت: «اینجا دیر بماندیم و این کسان در جایی کشته شده اند که در آنجا کس کشته نشده، ما را در جنگ این قوم نیکی نباشد، باید رفتو کسان بازگشت آغاز کردند. وقتی روز برآمد مسلمانان اردوگاه ترُکان را خالی دیدند و خبر آمد که خاقان سوی بلخ رفته است.

محاصره مروشاهجهان توسط یزدگرد

درآوردن گنجینه های پارسیان در مرو توسط یزدگرد (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

و چنان بود که یزدگرد پسر شهریار پسر خسرو، خاقان را در مروروذ رها کرد و سوی مروشاهجان رفت و حارثه بن نعمان با همراهان خویش حصاری شد و یزدگرد آنها را محاصره کرد و گنجینه های خویش را از جایی که بود درآورد. در این هنگام خاقان در بلخ بود. مسلمانان به احنف گفتند: «رای تو درباره تعقیب ترُکان چیست؟» گفت: «بجای خویش بمانید و با آنها کار نداشته باشید»

جدل پارسیان با یزدگرد درباره گنجینه ها ؛ «عربان درست پیمان و دیندارند»

وقتی یزدگرد آنچه را در مرو نهان بود فراهم آورد شتابان شد و میخواست آنرا که قسمت مهمی از گنجینه های پارسیان بود از مرو ببرد، و قصد داشت به خاقان ملحق شود. پارسیان (همراهان یزدگرد) بدو گفتند: «چه خواهی کرد؟» گفت: «میخواهم به خاقان ملحق شوم و با وی باشم تا به چین روم» گفتند: «آرام باش که این برای ما زشت است که به مملکت قومی دیگر روی و سرزمین و قوم خویش را واگذاری، ما را سوی عربان بر، که با آنها صلح کنیم که مردمی درست پیمان و دیندارند و بر مملکت ما تسلط دارند، دشمنی که در مملکتمان بر ما تسلط دارد بهتر از دشمنی است که در مملکت خویش بر ما تسلط یابد (او) همیشه که دین ندارد و از درست پیمانی او خبر نداریم.»(این حرف از یک پارسی کارگزار دولت ساسانی بعید است زیرا در آن سالها روابط دولت ساسانی و ایرانیان با دولت چین هیچوقت بر پایه خصومت نبوده تا ایرانیان چینی ها را دشمن خود بدانند ثانیا اگر رفتن به چین درست نیست و حکم تسلط دشمن را دارد چگونه پیغمبر مسلمانان وقتیکه دید فشار مکه بر مسلمانان زیاد شده(قبل از رفتن به مدینه) و هر آن ممکنه همان تعداد کم مسلمانان دست از مسلمانی بردارند عده زیادی از آنان را بسوی اتیوپی مسیحی که دشمنشان بود فرستاد. بنابراین راوی از ذهن خود میگوید ولی بنام روایت کننده پارسی و کارگزار دولت)

غلبه مسلمانان و مشرکان بر یزدگرد (22 قمری/642 تا 643 میلادی)

گرفتن گنجینه ها از یزدگرد ؛ گذشتن یزدگرد از نهر ؛ گنجینه ها در تصرف احنف

اما یزدگرد نپذیرفت و آنها نیز از او نپذیرفتند و گفتند: «گنجینه ها را بگذار که سوی دیار خویش بریم تا کسانی که بر آن تسلط دارند از دیار ما سوی دیار بیگانه نبرنداما یزدگرد نپذیرفت. گفتند: «نمی گذاریم ببری»

آنگاه از او کناره گرفتند و او را با اطرافیانش واگذاشتند، و با هم جنگیدند که یزدگرد مغلوب شد و گنجینه ها را گرفتند و به تصرف آوردند و شاه را رها کردند و خبر را برای احنف نوشتند (پس آنانی که با یزدگرد چانه در مورد دشمن و گنجینه ها میزدند از اعراب یا با اعراب بودند که در چنین زمانه اصلأ نمیتوانستند دوروبر یزدگرد حضور داشته باشند)* که مسلمانان و مشرکان (راوی عرب، ایرانیانی را که احتمالآ با آنها همکاری میکردند، مشرک مینامد!!!) در مرو معترض وی(یزدگرد) شدند، و با وی بجنگیدند و به دنباله فراریان رسیدند و بارهای شاه را بگرفتند و او به طلب نجات برفت و از نهر عبور کرد و آهنگ فرغانه و دیار ترُکان کرد، و همچنان در همه ایام عمر آنجا بود و با پارسیان، یا بعضی شان، نامه ها در میان میرفت (بنابر این روایات یزدگرد میبایستی از نهر گذشته و به خاقان طخارستان و بعد شاه چین پناه برده باشد و بعد از اینکه مردم خراسان برعلیه عثمان کافر شدند -حدودای 27 قمری/647 میلادی- یعنی در همان سال 647 میلادی که اولین نماینده یزدگرد به نام Alopen وارد چین شد، یزدگرد با نفراتش بار دیگر به خراسان و مرو بازگشته تا شاید با کمک مردم شورشی خراسان و دیگر ایالتها اعراب را از کشور بیرون کند).*

کافر شدن مردم خراسان در روزگار عثمان (حدود 27 قمری/647 تا 648 میلادی)

به روزگار عثمان (خلیفه از 24 تا 36 قمری) مردم خراسان کافر شدند (گفته نمی شود در چه سالی، ولی با توجه به حوادث های بعدی که بعدآ خواهد آمد حوالی 27 قمری/ 648 میلادی بود) و پارسیان پیش احنف آمدند و با وی صلح کردند (مورخ طبری ابتدا از دوران عثمان نقل میکند و بعد از دوران اواخر عمر! آیا طبری تفاوت دوران عثمان با جنگ مرورود را نمی فهمد و یا نمی داند؟!) و پیمان بستند و گنجینه ها و اموال مذکور را بدو دادند (به احنف دادند و بهمین سادگی!!) و به سوی دیار و اموال خویش باز رفتند، بهتر از آنچه در ایام خسروان بوده بودند، که گویی در قلمرو شاهی آنها بودند، با این تفاوت که مسلمانان درست پیمان تر بودند و عادلتر و این موجب خرسندی آنها بود. در جنگهای خراسان سوار همانند سوار قادسیه سهم (از غنایم) گرفت.

خلافت عثمان بن عفان (از 24 تا 36 قمری/ از 644 تا 657 میلادی)

به روزگار عثمان(خلیفه از 24 تا 36 قمری) که مردم خراسان شوریدند (27 هجری قمری)، یزدگرد (بار دیگر) به مرو آمد(1) و چون میان وی و یارانش با مردم خراسان اختلاف افتاد به آسیابی پناه برد(این روایت برای سال 31 قمری/651 تا 652 میلادیست ولی طبری بار دیگر این داستان را در حوادث سالهای 22 قمری/642 تا 643 میلادی میآورد) و هنگامی که در گوشه آسیاب چیزی میخورد به او حمله بردند و خونش ریختند و پیکرش را در نهر انداختند (سال 31 قمری/651 میلادی).

وقتی یزدگرد در آسیاب مرو کشته شد که آنجا نهان شده بود و آهنگ کرمان داشت مسلمانان و مشرکان دارایی او را به غنیمت گرفتند و چون احنف خبر یافت، بی تاخیر با مسلمانان و مشرکان پارسی به قصد مقابله خاقان و تعاقب اطرافیان و کسان یزدگرد، راه بلخ گرفت که خاقان با ترُکان به بلخ بود و چون از حادثه یزدگرد خبر یافت(خاقان) و بدانست که مسلمانان و احنف از مروروذ آهنگ او کرده اند بلخ را رها کرد و از نهر گذشت. احنف تا بلخ برفت و مردم کوفه در چهار ولایت آن مقر گرفتند، پس از آن احنف به مروروذ بازگشت و خبر ظفر بر خاقان و یزدگرد را برای عمر نوشت (چنانکه می بینید بار دیگر طبری از سال 27 تا 31 قمری برگشته به سالهای 22 قمری/642 تا 643 میلادی و جنگ مرورود و عمر در 23-24 قمری ترور شد) و خمس ها را برای وی فرستاد و فرستادگان روانه کرد.

گوید: و چون خاقان از نهر(آمودریا=جیحون) گذشت اطرافیان خسرو که به بلخ آمده بودند همراه وی روان شدند (اطرافیان خسرو یعنی اطرافیان یزدگرد که همراه خاقان از نهر گذشتند) و به فرستاده ای که یزدگرد سوی شاه چین روانه کرده بود و با وی هدیه فرستاده بود برخورد (خاقان و همراهان خسرو با فرستاده یزدگرد برخورد کردند) که پاسخ شاه چین را به نامه یزدگرد همراه داشت و از او پرسیدند چه خبر بود؟ (این روایت نمیتواند درست باشد زیرا همانطوریکه قبلا گفته شد اولین فرستاده ویژه در 647 میلادی/27 قمری، پیش شاه چین رفته، در حالیکه بار دیگر صحبت از گذشتن از نهر و سالهای 22 قمری/642 تا 643 میلادی است) فرستاده ویژه یزدگرد گفت: «وقتی نامه و هدیه ها را پیش وی(شاه چین) بردم این چیزها را که می بینید به ما عوض دادهدیه شاه چین را به آنها نشان داد و گفت: «این نامه را به جواب یزدگرد نوشت و به من گفت:

«میدانم که باید شاهان، شاهان را بر ضد غالبان یاری دهند (همان حرفهای خاقان دارد تکرار میشود ولی اینبار بنام شاه چین). وصف این قوم (اعراب) را که شما را از دیارتان بیرون کرده اند بگوی که شنیدم از کمی آنها و بسیاری خودتان سخن کردی، غلبه امثال این گروه کم بر شما که گفتی بسیار بوده اید به سبب صفات خوب آنها و صفات بد شماست (یعنی نماینده ویژه یزدگرد برای شاه چین نه از کشتار و تاراج و غنیمت گیریهای اعراب سخن گفته بلکه از صفات خوب اعراب و شاه چین هم از صفات نیک اعراب خبر داشت؟!).»

گفتم: «هر چه خواهی بپرس؟» گفت: «آیا درست پیمانند؟» گفتم: «آری» گفت: «پیش از آنکه جنگ آغاز کنید با شما چه میگویند؟» گفتم: «ما را به یکی از سه چیز میخوانند: یا دینشان، که اگر پذیرفتیم ما را همانند خودشان میدانند(؟!) یا جزیه و حفاظت، یا جنگ»

گفت: «اطاعت آنها از امیرانشان چگونه است؟» گفتم: «از همه کسان نسبت به سالار خود مطیع ترند (در حقیقت این نماینده ویژه ، نماینده ویژه اعراب بود نه یزدگرد؟!).» گفت: «چه چیزها را حلال میدانند و چه چیزها را حرام» به او گفتم (چی گفت، معلوم نیست). گفت: «آیا چیزی را که بر آنها حلال شد حرام می کنند یا چیزی را که بر آنها حرام شده حلال می کنند؟» گفتم: «نه» گفت: «این قوم تباه نمی شوند تا حلالشان را حرام کنند و حرامشان را حلال کنند (چینی ها چیزی بنام حلال و حرام ندارند آنها حتی مغز میمون را نیز میخورند و چیزی بنام خدا نیز برایشان متصور نیست و ثانیا نماینده ویژه در چنین مواقع معمولأ از شقاوت ها و بیرحمی ها و تجاوز و تاراج دشمنانشان صحبت میکنند حتی اگر به ناحق باشد نه از نیکوهایی که خودشان حتی یکبار نیز به چشمشان ندیده اند).»

آنگاه به یزدگرد نوشت (شاه چین): «اگر سپاهی سوی تو نمی فرستم (شاهان هیچوقت در پروتکل ها و نامه ها همدیگر را با "تو" خطاب نمی کنند) که آغاز آن به مرو و آخرش به چین باشد، به سبب آن نیست که از تکلیف خویش غافلم ولی این قوم که فرستاده تو وصفشان را با من بگفت، مادام که چنین باشند، اگر آهنگ کوه کنند آنرا از پیش بردارند و اگر فراهم باشند مرا نیز از جای ببرند (این روایات حرفهای خودی است در مورد خود)، با آنها صلح کن و خشنود باش که با هم به یک دیار باشید و مادام که ترا تحریک نکنند تحریکشان مکن (گویی شاه چین گرچه اینان را ندیده ولی نسبت به آنان سمپاتی پیدا کرده آنهم بخاطر ترس از اینان؟!).»

وقتی پیک فتح (فتح خراسان در سال 22 قمری/642 تا 643 میلادی) و حاملان خبر و غنایم که از سوی احنف رفته بودند پیش عمر رسیدند، مردم را فراهم آورد و با آنها سخن کرد و بگفت تا نامه فتح (خراسان) را برای آنها بخوانند.

1) سال 27 قمری/647 تا 648 میلادی، زیرا همانطور که بعدآ خواهیم دید یزدگرد سالهای 30 قمری/650 میلادی در پارس بوده و عثمان مجبور میشود سپاهیانی به آن دیار بفرستد و یزدگرد از آنجا بار دیگر به خراسان باز میگردد. ضمناً طبری چند سطر قبل گفته بود «یزدگرد از نهر عبور کرد و آهنگ فرغانه و دیار ترُکان کرد، و همچنان در همه ایام عمر آنجا بود و با پارسیان، یا بعضی شان، نامه ها در میان میرفت ...» و حال میگوید بعد از شورش مردم خراسان(در 27 ق./648 م.) «یزدگرد به مرو آمد!!»

عمر به مردم مدینه «خدا شاهی گبران را محو کرد و جمعشان را پراکند»

«خدا سرزمین و ولایت و اموال و فرزندان آنها را به شما داد»

عمر ضمن سخنان خود گفت: «. .. خدای تبارک و تعالی. .. اوست که پیغمبر خویش را با هدایت و دین حق فرستاده تا وی را بر همه دین ها غالب کند و گرچه مشرکان کراهت داشته باشند. حمد خدای که وعده خویش را به سر برد و سپاه خویش را یاری برد، بدانید که خدا شاهی گبران را محو کرد و جمعشان را پراکند و از دیارشان حتی یک وجب به تصرف ندارند که مایه زیان مسلمانی شود. بدانید که خدا سرزمین و ولایت و اموال و فرزندان آنها را به شما داد که بنگرد چگونه رفتار میکنید، . ..»

«فتح استخر و همدان» (22-23 قمری/ 643 تا644 میلادی)

به گفته ابومعشر، فتح استخر (در ایالت پارس؛ اعراب چون پ ندارند بجایش از ف استفاده میکنند) و همدان در این سال بود. اما سیف گوید: فتح استخر پس از فتح آخر توج در ایالت پارس، در 22 قمری بود.

در سخن از فتح توج عمرو گوید: کسانی که از بصره سوی فارس فرستاده شدند امیران فارس شدند. مردم فارس در توج فراهم بودند. اما عربان بجمع یا جماعت آنها مقابل نشدند و هر یک از امیران آهنگ ولایت دیگر کرد و سوی ولایتی رفت که مامور آن بودند. و چون مردم فارس خبر یافتند که مسلمانان پراکنده شده اند سوی ولایتهای خویش پراکنده شدند تا از آنجا دفاع کنند و سبب هزیمت و پراکندگی کارهایشان و تفرقه جمعشان همین بود.

جنگ دوم توج در پارس (22 ق) ؛ «هرچه خواستند از آنها کُشتند» ؛ «جزیه دهید و ذمی شوید»

مجاشع بن مسعود (سیاه پوست حبشی) با مسلمانان همراه خویش به آهنگ «شاپور» و «اردشیرخره=گور در پارس» رفتند و در توج با مردم فارس تلاقی کردند، خدا عزوجل مسلمانان را بر آنها تسلط داد که هرچه خواستند از آنها کشتند و هرچه در اردوگاهشان بود غنیمتشان کرد و این جنگ دوم توج بود که پس از آن سر بلند نکرد. مجاشع مردم آنجا را دعوت کرد که جزیه دهند و ذمی(*) شوند که بیآمدند و پذیرفتند.

*) ذمه یعنی غیرعربی که مسلمان شده و در کنار مسلمانان عرب می جنگد. این ذمه همه چیزش مال خلیفه و بیت المال است و از خود چیزی ندارد.

در فتح استخر در پارس (22 ق) «چندانکه خدا خواست بکُشتند و چندانکه خواستند غنیمت گرفتند»

عاصم بن کلیب، بنقل از پدرش گوید: وقتی آنجا را بگشودیم و غنیمت بسیار به چنگ آوردیم و بسیار مردم بکشتیم پیراهن من دریده بود، سوزن و نخی برگرفتم و داشتم پیراهنم را میدوختم که پیراهنی به تن یکی از کشتگان دیدم و آنرا درآوردم و لب آب بردم و آنرا میان دو سنگ چندان بکوفتم که آلودگی از آن برفت و آنرا به تن کردم و چون اثاث را فراهم آوردند (غنیمت ها را جمع کردند)* مجاشع به سخن ایستاد و حمد خدا گفت و گفت: «ای مردم! خیانت میارید که هر که خیانت آرد روز قیامت با خیانت خود بیاید، پس بدهید اگرچه یک سوزن است» و چون این را بشنیدم پیراهن را درآوردم و میان خمس ها افکندم. در فتح استخر چندانکه خدا خواست بکشتند و چندانکه خواستند غنیمت گرفتند. عثمان بن ابی العاص مردم را به جزیه دادن و ذمی شدن خواند و «هربذ» (هربد، موبد) و همه فراریان و گوشه گرفتگان پذیرفتند و تعهد جزیه کردند.

«خدا=الله عزوجل از پارسیان کشتاری بزرگ کرد»

در اواخر امارت عمر (23 قمری/643 تا 644 میلادی) و آغاز امارت عثمان (24 قمری/644 تا 645 میلادی) «شهرک» به مخالفت برخاست و مردم فارس را تحریک کرد. شهرک دهکده ای داشت بنام شهرک. در نبردگاه، شهرک با پسرش بود. در اثنای این جنگ شهرک و پسرش کشته شدند و خدا عزوجل از پارسیان کشتاری بزرگ کرد.

گوید «جنگ اول فارس و جنگ آخر استخر در سال 28 قمری/648 تا 649 میلادی بود»

گوید «جنگ آخر فارس و گور (اردشیرخره) در سال 29 قمری/649 تا 650 میلادی بود»

اما به گفته ابومعشر: جنگ اول فارس و جنگ آخر استخر به سال 28 قمری/648 تا 649 میلادی بود (به تاریخ ها توجه بیشتری کنید و تا سال سی قمری که یزدگرد مخفیانه در فارس بود فاصله چندانی نیست)*. گوید: جنگ آخر فارس و گور (اردشیرخره)* به سال 29 قمری/649 تا 650 میلادی بود (تاریخ های واقعی درباره مقاومت داره بیشتر نمایان میشود)*. این سخن ابومعشر در حدیث اسحاق بن عیسی آمده است.

محاصره «آذربیان» شاه شاپور (22-23 ق) ؛ «صلح آذربیان با حکم» ؛ «خیانت آذربیان در دوران عثمان»

عبدالله بن سلیمان گوید: خسرو (یزدگرد سوم) از مداین (تیسفون) گریخته بود و به گور فارس پیوسته بود کسری (یزدگرد سوم) او را (شهرک) فرستاده بود. حکم گوید: شهرک با سپاه سوی من آمد. از گردنه ای فرود آمدند و همه آهن پوش بودند، بیم کردم دیدگان کسان خیره شود و یکی را گفتم میان مردم ندا دهد هرکه عمامه دارد آنرا به چشمان خویش بپیجد و هر که عمامه ندارد چشم فرو بندد، چیزی نگذشت که سپاه پارسیان باز آمد اما سواران نبودند، مسلمانان در تعقیب آنها بودند که می کشتندشان و سرها مقابل من می پراکند. یکی از شاهان فارس بنام «مکعبر» که از خسرو (یزدگرد سوم) بریده بود و به من پیوسته بود آنجا بود، سری بزرگ را پیش من آوردند، مکعبر گفت: «این اژدهاگ یعنی شهرک است» آنگاه پارسیان در شهر شاپور محاصره شدند. «آذربیان» شاه شاپور با حکم صلح کرد اما در دوران عثمان خیانت آورد که بار دیگر بصلح رسید.

«جنگ فسا و دارابگرد در دوران عمر» (22-23 قمری)

ساریه بن زنیم آهنگ فسا و دارابگرد کرد، کرُدان فارس با دشمنان فراهم آمدند ساریه و مسلمانان هم سخن شدند که به کوه تکیه کنند و چنین کردند و از یک سو با دشمن جنگیدند که خدا هزیمتشان کرد. ساریه غنیمت ها را گرفت که از جمله یک جعبه جواهر بود که با مسلمانان آنرا به عمر بخشید و با خبر فتح برای عمر فرستاد.

«فتح کرمان و طبس در ایام عمر و توسط عبدالله بن بدیل ورقا خزاعی» (22-23 قمری)

و در این سال سهیل بن عدی آهنگ کرمان کرد. مردم کرمان بر ضد سهیل فراهم آمدند و از «قفس» کمک خواستند و بر کناره ولایتشان جنگ انداختند که خدا آنها را پراکنده کرد و مسلمانان راهشان را ببستند و نسیر، مرزبان کرمان را بکشت. حنبل بن ابی جریده قاضی قهستان بنقل از مرزبان قهستان گوید: فتح کرمان در ایام خلافت عمر و به دست عبدالله بن بدیل ورقا خزاعی بود. پس از آن عبدالله از کرمان سوی طبس رفت و آنجا را فتح کرد.

«عاصم بن عمرو آهنگ جنگ سیستان» (22-23 قمری)

گوید: عاصم بن عمرو آهنگ سیستان کرد و میان مسلمانان و مردم سیستان در ناحیه مجاور مرز آن ولایت تلاقی شد که هزیمتشان کردند و از پی آنها رفتند تا در زرنک (زرنگ پایتخت سیستان و روایت شاهی پیروزسوم پسر یزدگرد سوم در زرنگ یادمان نرود)* محاصرشان کردند و در سرزمین سیستان چندان که خواستند پیش رفتند آنگاه مردم سیستان درباره زرنگ و دیگر اراضی متصرفی عربان خواستار صلح شدند و صلح شد. مردم سیستان خراجگزار شدند و سپاه مسلمانان در آنجا مقرّری میگرفت. سیستان بزرگتر از خراسان بود و مرزهای آن بیشتر بود که با قندهار و ترُک و اقوام بسیار جنگ داشتند، و ناحیه مابین رود سند تا نهر بلخ مقابل آن بود و پیوسته از خراسان بزرگتر بود و مرز آن سخت تر و مردم آن بیشتر بود.

«حکم بن عمرو تغلبی آهنگ مکران» (22-23 قمری)

«اردوگاه و فیلان راسل شاه مکران (بلوچستان ایران تا رود سندبه تصرف مسلمانان

گوید: حکم بن عمرو تغلبی آهنگ مکران کرد. مردم مکران اردو زده بودند، وقتی مسلمانان آنجا رسیدند شاهشان راسل، شاه دیار سند، بیآمد و به آنها پیوست در چند منزلی نهر که پیش گروههای مردم مکران آنجا رسیده بودند و انتظار گروههای دیگر را میبردند تلاقی شد خدا راسل را هزیمت کرد و اردوگاه وی بتصرف مسلمانان درآمد و در نبردگاه کشتار بسیار کردند، چند روز تعاقب آنها بودند و کس می کشتند تا به نهر رسیدند، و در مکران اقامت گرفتند. حکم بن عمرو تغلبی خبر فتح مکران را برای عمر نوشت و با خمس ها همراه صحار عبدی فرستاد و درباره فیلان دستور خواست.

«سرزمین مکران= دشت آن جبل ، آب آن وشل(اندک) ، میوه آن دقل(خرمای بد) و مردم آنجا بطل(دلیر

عمر از فرستاده در مورد مکران پرسید. صحار عبدی گفت: «ای امیر مومنان مکران سرزمینی است که دشت آن جبل است و آب آن وشل(اندک) و میوه آن دقل(خرمای بد) است و دشمن آنجا بطل(دلیر) است، خیزش قلیل است و شرش طویل و بسیار، آنجا قلیل است و قلیل در خطر تباهی، و ماورای آن از این هم بدتر استآنگاه عمر به حکم بن عمرو تغلبی نوشت: «هیچکس از سپاه شما از مکران نگذرد به این سوی نهر بس کنید. بگفت تا فیلان را در سرزمین اسلام بفروشد و بهای آن را میان غنیمت گیران تقسیم کند

«شورش دلیران مردم پارس و کرُدان در بیروذ اهواز» (22-23 قمری)

«فدیه برای مسلمانان از فروش اسیران سودمندتر بود»

و در همین سال 22 قمری/642 تا 643 میلادی، دلیران مردم فارس و کرُدان در «بیروذ اهواز» و در ماه رمضان فراهم آمدند و با مسلمانان کیدی کردند. اما خدا مسلمانان را بر بیروذیان ظفر داد و بسیار کس گرفته بودند. ابوموسی تنی چند از آنان را که فدیه خوب داشتند برگزید که فدیه برای مسلمانان از فروش اسیران سودمندتر بود (این فدیه ها 60 پسر دهقانزاده های اصفهان بودند که به ابوموسی تعلق گرفت و در همین رابطه مورد بازخواست عمر قرار گرفت)*.

«جنگاوران پارسی و کُردان را بکُشتیم و زن و فرزند را اسیر کردیم»

سلمان بن بریده گوید: چنان بود که وقتی سپاهی از مومنان پیش امیرمومنان عمر فراهم می شد یکی از اهل حدیث و فقه را سالارشان میکرد. عمر، سلمه بن قیس اشجعی را بر سپاهی گماشت. سلمه گوید: برفتیم تا با دشمنان مشرک خویش برخوردیم (این روایات در مورد دلیران کرُد فارس و جنگ بیروذ اهواز است)* و آنها را به چیزهایی که امیرمومنان دستور داده بود دعوت کردیم، از مسلمان شدن ابا کردند، آنها را به خراج دادن خواندیم که از پذیرفتن آن نیز ابا کردند، با آنها بجنگیدیم و خدا ما را بر آنها ظفر داد، جنگاوران را بکشتیم و زن و فرزند را اسیر کردیم و اثاث را فراهم آوردیم.

«فرستاده سلمه با جعبه نگین غنیمتی پیش عمر» ؛ «گفتگوی عمر با اُم کلثوم»

سلمه، زیوری دید و با رضایت دیگران آنرا با پیک پیش عمر فرستاد. فرستاده گوید: چنان کردم و پیش امیرمومنان در مدینه رسیدم که مردم را غذا می داد و همانند چوپان بر عصای خویش تکیه داده بود و بر کاسه ها می گذشت و می گفت: «یرقا(اسم غذا پخش کن)! برای اینها گوشت بیار، برای اینها نان بیار، برای اینها آبگوشت بیارگوید: و چون پیش وی رفتم گفت: «بنشین» با جمع کسان نشستم، غذایی ساده بود و غذایی که همراه داشتم بهتر از آن بود. چون مردم از غذا فراغت یافتند گفت: «یرقا! کاسه ها را جمع کنآنگاه برفت، من نیز از دنبال وی برفتم که به خانه ای درآمد و وارد اطاقی شد من نیز اجازه خواستم و سلام گفتم. به من اجازه داد که وارد شدم. بر پلاسی نشسته بود و بر دو متکای چرمین پرُ از برگ خرما تکیه داده بود، یکی را سوی من افکند که بر آن نشستم. حیاط مرتفع بود و اطاقی بود که پرده داشت. عمر گفت: «ام کلثوم(دختر امام علی)! غذای ما را بیارنانکی با زیتون آوردند که مقداری نمک نکوبیده کنار آن بود. عمر گفت: «ام کلثوم، نمی آیی با ما غذا بخوری؟» گفت: «گویی مردی پیش تو هست؟» گفت: «آری و گویی از مردم این دیار نیست» (عمر بدوی و بیابانگرد دیروزی که امروزه امیرمومنان چندین ممالک دنیا شده چقدر سریع خود را با سنتهای اقوام دیگر تطبیق داده تا جاییکه به زنش میگوید اشکالی ندارد بیا پیش ما بنشین این مرد از دیار ما نیست؟!)*. فرستاده گوید: در این وقت دانستم که عمر مرا نشناخته است. زن که ام کلثوم باشد گفت: «اگر میخواستی پیش مردان آیم از آن جامه ها به من می پوشاندی که ابن جعفر به زن خود می پوشاند» عمر گفتاینت بس نیست که گویند ام کلثوم دختر علی ابن ابی طالب و فاطمه دختر پیغمبر و زن امیرمومنان عمر ابن الخطاب» گوید: اندکی از غذا بخوردم، غذایی که با خود داشتم بهتر از آن بود. هیچکس را ندیده بودم که بهتر از عمر غذا بخورد که دست و دهان خویش را به غذا نمی آلود. عمر گفت: «حاجت تو چیست؟» گفتم: «من فرستاده سلم بن قیسم» گفت: «مرحبا به سلم و فرستاده او، از مهاجران بگوی که چگونه اند؟» گفتم: «ای امیرمومنان، چنانند که می خواهی، سالمند و بر دشمنان فیروزمند» گفت: «قیمتهایشان چگونه است؟» گفتمبسیار ارزان» آنگاه جعبه را درآوردم و چون آن نگین های سرخ و زرد و سبز را بدید برجست و دست بر تهیگاه خود نهاد. گوید: زنان پنداشتند که میخواهم عمر را بکشم و سوی پرده دویدند. عمر گفت: «آنچه را آورده ای بردار، یرقا! گردنش را بکوب» گوید: من جعبه نگین ها را مرتب میکردم و او گردنم را می کوفت.

خلافت عثمان بن عفان (از 24 تا 36 قمری/ از 644 تا 657 میلادی)

تصرف دوباره سیستان در دوران عثمان (24 قمری/645 میلادی)

غزای اهل کوفه در ری و آذربیجان و ارمنینیه (24 قمری/645 میلادی)

بعد از ترور عمر در اواخر 23 یا اوایل 24 قمری/645 میلادی، طبق شوری عثمان به خلافت رسید. و در این سال 24 قمری/644 تا 645 میلادی، سعدبن ابی وقاص از طرف عثمان ولایتدار کوفه شد (بعضی گویند سعد از 25 قمری عامل کوفه شد و قبل از او ولید بن عقبه برای یکسال عامل کوفه بود). عثمان همچنین عبدالله بن عامر را به کابل فرستاد که جزو سیستان بود و او به کابل رسید و آنجا را (دوباره)* تصرف کرد، قلمرو سیستان از خراسان بیشتر بود.

و غزاهای (جنگهای) اهل کوفه در ری و آذربیجان بود و در این دو مرز ده هزار جنگاور از مردم کوفه بود: ششهزار در آذربیجان و چهارهزار در ری. در آنوقت در کوفه چهل هزار جنگاور بود و هر سال ده هزارشان به غزای این دو مرز میرفتند و هر چهار سال یکبار نوبت غزا به یکی میرسید.

«ولیدبن عقبه به جنگ دوم آذربیجان» (24 قمری/645 میلادی)

ولیدبن عقبه به غزای آذربیجان رفت و بر هشتصدهزار درم با مردم آذربیجان صلح کرد. به سال 22 قمری، یکسال بعد از جنگ نهاوند، به همین ترتیب آذربیجان با حذیقه بن یمان صلح کرده بود، اما هنگام درگذشت عمر نداده بودند.

و در این سال رومیان با هشتادهزار نفر بجنبیدند و سپاههای مسلمانان و معاویه که در شام بودند از عثمان کمک خواستند و او از طرف ولید تا ده هزار نفر بکمک معاویه فرستاد. آنان با مردم شام وارد سرزمین روم شدند و تاخت وتاز کردند و هر چه خواستند اسیر گرفتند و غنیمت بسیار بدست آوردند و قلعه های بسیار گشودند.

«فتح نخستین شاپور؟!» (25 قمری/646 میلادی)

به گفته واقدی: در این سال اسکندریه در مصر پیمان شکست و عمروبن عاص (پسر سعدبن عاص) به غزای آنجا رفت و مردم بکشت. و عبدالله بن ابی سرح را با اجازه عثمان سوی مغرب (مراکش) فرستاد. در همین سال قلعه ها گشوده شد (کدامین قلعه ها، معلوم نشد) و سالار قوم معاویه بن ابی سفیان بود و در همین سال یزید پسر معاویه تولد یافت و در همین سال نخستین فتح شاپور رخ داد (یعنی دفعات قبل که شاپور فتح شده بود همه بیخود بود!). آنگاه سال بیست وششم قمری درآمد (وقایع سال 25 قمری به همین اندازه کوتاه بود و توضیحی در مورد فتح شاپور داده نشد).

«ابومعشر و واقدی گویند فتح شاپور در سال 26 قمری/647 میلادی»

به گفته ابومعشر و واقدی فتح شاپور در این سال بود (قبلا واقدی گفته بود سال 25 قمری!) واقدی گوید: در همین سال عثمان مسجدالحرام(کعبه) را بیفزود و توسعه داد و از بعضی ها خرید (املاک دوروبر کعبه را) بعضی نفروختند و عثمان خانه هایشان را ویران کرد و بهای آنرا در بیت المال نهاد که بر عثمان بانگ زدند و عثمان دستور داد تا محبوسشان کنند و گفت: میدانید چرا بر من جرات آورده اید؟ بردباری من سبب جرات شما شده، عمر با شما چنین کرد و بر او بانگ نزدیدپس از آن عبدالله بن خالدبن اسید با عثمان سخن کرد و آنها از حبس درآمدند. و در همین سال بخاطر فسادی که در کوفه رخ داد عثمان، سعد ابن ابی وقاص را از کوفه برداشت و ولیدبن عقبه را بر آنجا گماشت. کوفه نخستین شهری بود که به دوران اسلام شیطان میان مردم آنجا فساد افکند.(حوادث این سال نیز به همین اندازه کم بود).

حوادث مهم سال 27 قمری/647 تا 648 میلادی

در این سال عمروبن عاص پسر سعدبن ابی وقاص، توسط عثمان از عاملی مصر برکنار شد و عبدالله بن سعد بن ابی سرح که جزو سپاه مصر بود ولایتدار مصر شد. و در همین سال عثمان او را با دو سردار دیگر روانه افریقیه (کارتاگو یا کارتاژ سابق شامل مراکش، تونس، الجزیره و لیبی) کرد و به وی گفت: «اگر خدا عزوجل افریقیه را برای تو گشود یک پنجم از خمس غنایمی که خدا نصیب مسلمانان میکند به تو بخشیده است. با او ده هزارکس از قریش و انصار و مهاجران برفتند و مصر را سپردند و چون در سرزمین افریقیه پیش رفتند به اجل رسیدند که قبایل با وی بودند و جنگ انداختند و اجل توسط عبدالله بن سعد بن ابی سرح کشته شد و مردم آنجا همگی اسلام آوردند(؟!) و عبدالله بن سعدبن ابی سرح غنایمی را که خدا نصیب کرده بود بر سپاه تقسیم کرد و یک پنجم خمس را برای خود گرفت و چهارپنجم برای عثمان فرستاد و فرستاده ها آنچه را که عبدالله گرفته بود به عثمان شکایت کردند. عثمان گفت من به وی بخشیده ام. گفتند راضی نیستیم. عثمان به عبدالله نوشت که آنرا پس دهد و از آنها استمالت کند. گفتند او را معزول کن که نمیخواهیم پس از این ماجرا سالار ما باشد. عثمان به عبدالله نوشت یکی را که مورد رضایت تو و رضایت آنها باشد بجای خویش بر افریقیه گمار و یک پنجمی را که در راه خدا به تو بخشیده بودم تقسیم کن که به این بخشش راضی نیستند. عبدالله نیز به مصر بازگشت.

مردم افریقیه تا به روزگار «هشام بن عبدالملک اموی» (از 105 تا 125 قمری) پیوسته مطیع و گوش بفرمان و در آرامش بودند تا دعوتگران عراق به آنجا راه یافتند و تحریکشان کردند و از اطاعت بگشتند و تفرقه در میانشان افتاد که تاکنون چنین است (تا دوران محمدبن جریر طبری، مولف تاریخ طبری/از 224 تا 310 قمری/از 839 تا 922 میلادی).

طلحه گوید: عثمان، عبدالله بن نافع بن حصین و عبدالله بن نافه بن عبدالقیس را از افریقیه سوی اندلس فرستاد (این روایت درست نیست اعراب ابتدا حدودای 698 میلادی به کارتاگو و شمال افریقا دست یافتند و سپس با مساعدتهایی که از طرف مخالفین رودریگو شاه اسپانیا به آنان شد اعراب و بربرها مابین 711 تا 716 میلادی به اندلس و اسپانیا تسلط یافتند) و نوشت: «اما بعد، قسطنطنیه از طرف اندلس گشوده خواهد شد شما اگر اندلس را گشودید در پاداش فاتحان قسطنطنیه شریک خواهید بود والسلام»(حوادث سال 26 قمری نیز کوتاه بود).

«فتح دوم استخر در فارس» (27 قمری/648 میلادی)

واقدی گوید: در سال 27 قمری/648 میلادی فتح دوم استخر در فارس به دست عثمان بن ابی العاص انجام گرفت. و آنگاه سال 28 قمری رسید (گزارش سال 27 قمری نیز به همین اندازه کوتاه بود).

«فتح قبرس توسط معاویه» (28 قمری/649 میلادی)

عمر می گفت «دریای شام (مدیترانه) از خدا اجازه میخواهد که بر زمین ریزد»

بگفته واقدی در سال 28 قمری/649 میلادی با اجازه عثمان قبرس به دست معاویه گشوده شد. اما اسحاق بن عیسی از ابومعشر گوید که فتح قبرس به سال سی وسوم بود و بعضی ها گویند فتح قبرس به سال بیست وهفتم بود و از اصحاب از جمله ابوذر در غزای آن حاضر بود.

خالد گوید: معاویه به روزگار عمربن خطاب اصرار داشت که به غزای دریا (منظور قبرس) رود. ابوالمجالد گوید: عمر به معاویه نوشت: «شنیده ایم که دریای شام (مدیترانه) بر قسمت بسیار درازی از زمین مشرف است و هر روز و شب دریا از خدا اجازه میخواهد که بر زمین ریزد و آنرا غرقه کند، من چگونه سپاه را بر این کافر سخت سر نشانم. بخدا یک مسلمان را بیشتر از آنچه در روم هست دوست دارم، هرگز در این باب با من سخن مکن، از پیش با تو گفته ام و میدانی که با «علا» چه کردم در صورتیکه از پیش چیزی به او نگفته بودم»

«گردنبند فاخر زن هراکلیوس به اُم کُلثوم ، زن شاه عرب و دختر پیمبرشان»

عمر در نماز جماعت «درباره هدایای اُم کُلثوم و زن شاه روم چه میگویید؟»

جمعی گفتند «زن شاه روم در ذمه نیست که مال او را بگیری»

گوید: ام کلثوم دختر علی ابن ابیطالب، و زن خلیفه عمربن خطاب، هدیه ای از بوی خوش و ظرف و لوازم زنانه برای ملکه روم (روم شرقی مسیحی) فرستاد. آنگاه زن هرقل (هراکلیوس) به زنان اطراف خویش گفت: «این هدیه زن شاه عرب و دختر (نوه) پیمبرشان است» و نامه نوشت و هدیه از جمله یک گردن بند فاخر بداد. و چون پیک گردن بند را پیش عمر آورد ندای نماز جماعت بداد و گفت: «هر یک از کارهای من که بی مشورت انجام شود نیک نباشد. درباره هدیه ای که ام کلثوم برای زن شاه روم فرستاد و زن شاه روم برای او فرستاده چه میگویید؟» جمعی گفتند: «هدیه از آن اوست(ام کلثوم) بعوض چیزی که داده، زن شاه روم در ذمه(*) نیست که مال او را بگیری و زیر فرمان تو نیست که از تو بترسد» کسان دیگر گفتند: «ما جامه هدیه می دادیم که عوض بگیریم و برای فروختن می فرستادیم که بهای آنرا بگیریم» عمر گفت: «ولی پیک، پیک مسلمانان است و پُست، پُست آنهاست و اعتبار ام کلثوم پیش زن شاه روم بسبب مسلمانان است» (مثل اینکه رابطه عمر با زنش ام کلثوم که دختر علی ابن ابیطالب بود، زیاد خوب نبود و احتمالا بخاطر پدرش بود) آنگاه بگفت تا گردن بند را به بیت المال دادند و بقدر مخارج ام کلثوم بوی داد.

ابوجعفر و واقدی از حدیث ابوسعید گوید: معاویه در ایام عثمان بر اساس خراج هفت هزار دینار با مردم قبرس صلح کرد، و در پیمانی که میان وی و آنها بود مقرّر بود که از دشمنان رومی(منظور مسلمانان) جز با اجازه ما زن نگیرند. و در این سال خلیفه عثمان نایله دختر قرافصه نصرانی(مسیحی) را به زنی گرفت. وی نصرانی بود و پیش از آنکه به خانه عثمان رود مسلمان شد. و در همین سال عثمان خانه خویش را در اقصای مدینه بنیان نهاد.

*) ذمه یعنی غیرعربی که مسلمان شده و در کنار مسلمانان عرب می جنگد. این ذمه همه چیزش مال خلیفه و بیت المال است و از خود چیزی ندارد.

نخستین فتح فارس و دومین فتح استخر (28 قمری/649 میلادی)

واقدی گوید: «در این سال 28 قمری/ 649 میلادی نخستین فتح فارس و دومین فتح استخر رخ داد (به وقایع 27 قمری نظر کنید. تناقض در روایات هدفمندند؟!) و سالار غزا هشام بود (گزارش سال 28 قمری نیز کوتاه بود).

«فارس و مردم در شهر استخر بشوریدند» (29 قمری/650 میلادی)

عثمان در سال 29 قمری/650 میلادی، عاملان خود را عوض کرد. طلحه گوید وقتی عثمان بخلافت رسید در سال چهارم (27 قمری/647 تا 648 میلادی) ابوموسی اشعری را «که حکومت اشعریان را معتبر میدارد و حکومت بصره را حقیر میشمارد»، بخاطر شکایات متعدد از عاملی بصره معزول و عبدالله بن عامر بن کریز را جانشین او کرد.

عثمان همچنین سالاری خراسان را به عمیربن عثمان بن سعد داد، سالاری سیستان با عبدالله بن عمیر لیثی شد که از قوم ثعلیه بود که در آنجا تا کابل پیش رفت، عمیر نیز در خراسان تا فرغانه پیش رفت و هیچ ولایتی از آنجا نماند که به صلح نیآمد. عبیدالله بن معمر تیمی را به مکران فرستاد که تا نهر پیش رفت. عبدالرحمان بن غبیس را به کرمان فرستاد و کسان دیگر را به فارس و اهواز فرستاد.

«کافر شدن مردم ایذه و کُردان» در سومین سال خلافت عثمان (26 قمری/647 میلادی)

به سال سوم خلافت عثمان (26 قمری/646 تا 647 میلادی) مردم ایذه (کرُدستان) و کرُدان کافر شدند که ابوموسی اشعری پیرمرد میان مردم (جنگاوران بصره) ندا داد و تحریکشان کرد و از فضیلت جهاد پیادگان سخن آورد و چون روز حرکت رسید جهادگران پیاده گفتند: «ما را بر این مرکوبان اضافی بنشان و به کار پیاده روی که ما را ترغیب میکردی علاقه نشان بدهو این بود از عللهای عزل ابوموسی اشعری.

«قیام مردم فارس و استخر» ؛ کُشته شدن عبدالله بن عمرو (27 قمری/648 میلادی)

عبدلله بن عامر «بسیار کس از شورشیان استخر را بکُشت که هنوز از آن به ذلتند»

به سال چهارم (خلافت عثمان، 27 قمری/647 تا 648 میلادی) امیربن احمد یشکری را عامل خراسان کرد و هم به سال چهارم عمران بن فصیل برجمی را عامل سیستان کرد. عاصم بن عمر عامل کرمان بود که آنجا درگذشت، فارس بشورید و بر ضد عبیدالله بن عمرو قیام کرد (بنابر این گفته سال 27 قمری/647 تا 648 میلادی است) و مردم در استخر برضد او فراهم شدند و عبدالله کشته شد و سپاه او هزیمت شد و خبر به عبدالله بن عامر رسید (جانشین ابوموسی اشعری در 27 قمری/647 تا 648 میلادی در بصره) که مردم بصره را بحرکت دعوت کرد. در استخر با شورشیان تلاقی شد و بسیار کس از آنها را بکشت که هنوز (29 قمری/649 تا 650 میلادی) از آن به ذلت درند(هستند) و خبر را به عثمان نوشت.

عثمان خراسان را نیز به شش نفر داد: احنف (کسیکه در اواخر دوران عمر، یزدگرد سوم را در 22 قمری/642 تا 643 میلادی از نهر فراری داد) امیر دو مرو شد، حبیب بن قره یربوعی امیر بلخ شد که از فتوح اهل کوفه بود، خالدبن عبدالله بن زهیر امیر هرات شد، امین بن احمد یشکری امیر طوس شد، قیس بن هبیره سلمی امیر نیشابور شد، و عثمان پیش از مرگ همه خراسان را به او داد، امین بن احمر و بعد از او عبدالرحمان بن سمره امیر سیستان کرد.

و در همین سال 29 قمری/649 تا 650 میلادی، عثمان مسجد پیمبر خدا را توسعه داد و نخستین سراپرده در منی برپا شد و در همین سال کسان درباره عثمان آشکارا سخن کردند و علت دو رکعت نماز اضافی در منی بود که عثمان بدعت گزاری کرد.

سعیدبن عاص سوی خراسان و به جنگ طبرستان (30 قمری/ 651 میلادی)

حسن، حسین، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، عمروبن عاص و عبدالله ابن زبیر با سعیدبن عاص در جنگ طبرستان

بگفته ابومعشر و واقدی و علی بن محمد مداینی: از جمله حوادث این سال غزای طبرستان بود بوسیله سعیدبن عاص. ولی بگفته سیف بن عمرو، اسپهبد طبرستان با سویدبن مقرن صلح کرد که به غزای طبرستان نرود و مالی بدو داد و خبر آنرا در خلافت عمر آورده ام. اما به گفته مداینی هیچکس به غزای طبرستان نرفت تا عثمان به خلافت رسید و به سال سی ام سعیدبن عاص به غزای طبرستان رفت.

حنش بن مالک گوید: سعیدبن عاص به سال سی ام از کوفه به منظور غزا آهنگ خراسان کرد حذیفه بن یمان و کسانی از یاران پیمبر خدا با وی بودند. حسن و حسین و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و عمروبن عاص و عبدالله بن زبیر نیز با وی بودند.

عبدالله بن عامر به جنگ خراسان (30 قمری/651 میلادی)

«قومس و گرگان با پرداخت پول با سعیدبن عاص صلح کردند (30 قمری/ 651 میلادی)

سعیدبن عاص به جنگ طمیسه شهری بر ساحل دریا (30 قمری/651 میلادی)

«سعیدبن عاص نماز خوف می‌کرد و جماعتش در حال جنگ»

عبدالله بن عامر نیز به آهنگ خراسان از بصره درآمد و از سعیدبن عاص پیشی گرفت و در ابرشهر منزل کرد. سعیدبن عاص نیز در قومس منزل کرد که بصلح بود. سپس از آنجا به گرگان رفت که بر دویست هزار با وی صلح کردند. آنگاه به طمیسه رفت که شهری بود بر ساحل دریا و بتمام جزو طبرستان و مجاور گرگان بود و مردم آنجا با وی به جنگ آمدند و چنان شد که نماز خوف کرد و به حذیفه گفت: «پیمبر خدا چگونه نماز خوف کرد؟» حذیفه به او خبر داد و سعیدبن عاص در حالیکه جماعت به حال جنگ بود آنجا نماز خوف کرد.

«مردم طمیسه امان خواستند، سعیدبن عاص امانشان داد بعد همگی را بکُشت»

در آنرور سعیدبن عاص با شمشیر به شانه یکی از مشرکان زد که از زیر مرفقش درآمد و دشمن را محاصره کرد که امان خواستند و امانشان داد که یکیشان را نکشد و چون قلعه را گشودند همگی را بکشت بجز یکی، و هر چه را در قلعه بود بگرفت. سعیدبن عاص نامیه را نیز فتح کرد که شهر نبود بلکه صحراها بود. آنگاه سعیدبن عاص به کوفه بازگشت.

«شاعر در مدح سعیدبن عاص»

کعب بن جعیل در مدح وی گفت: «نیکو جوانی بود که گیلان در مقابل وی جولان داد/ وقتی که از دستبی و ابهر سرازیر شدند/ بدان ای سعید خیر که مرکوب من/ وقتی سرازیر شد بیم داشتم دست و پایش ببرد/ گویی تو به روز دره، شیر نهان بودی(این آقای شاعر یادش رفته بود که در حالیکه همه در جنگ بودند سعیدبن عاص با نماز خوف مشغول بود!!)/ که از شیران کنام جدا شده و به صحرا زده بود/ جمعی را راه می بردی که کس پیش از تو راه نبرده بود/ که هشتادهزار زره دار و بی زره بودند»

کافِر شدن مردم گرگان (30 قمری/650 تا 651 میلادی)

کلیب بن خلف گوید: «سعیدبن عاص با مردم گرگان (قبل از جنگ با مردم طمیسه) صلح کرد. آنگاه مردم گرگان مقاومت کردند و کافر شدند و از پس سعیدبن عاص کس سوی گرگان نرفت که راه را بسته بودند و هرکه از حدود قومس به راه خراسان میرفت از مردم گرگان در بیم و هراس بود و راه خراسان از فارس به کرمان بود و نخستین کسی که راه را بطرف قومس باز کرد قتیبه بن مسلم بود و این وقتی بود که عامل خراسان شد.

و در این سال سی ام عثمان، ولیدبن عقبه را بخاطر شکایاتی از انگور خوردن او شده بود از ولایتداری کوفه معزول کرد و سعیدبن عاص را جانشینش کرد. و در این سال درگیری لفظی بین معاویه و ابوذر رخ داد و معاویه ، ابوذر و خانواده اش را از شام بیرون کرد و بسوی مدینه پیش عثمان فرستاد.

گوید: ابوذر در شام ببود و میگفت: «ای گروه توانگران! به مستمندان کمک کنید. کسانی را که طلا و نقره گنج می کنند و آنرا در راه خدا خرج نمی کنند داغزن های آتشین وعده داده اند که مُهره ها و پهلوها و پشتشان را با آن داغ میکنند» و چندان گفت که مستمندان در کمک توانگران طمع بستند و این کار را بر آنها لازم دانستند و چنان شد که توانگران از رفتار کسان پیش معاویه شکایت کنند.

یزدگرد از فارس سوی کرمان و خراسان گریخت (30 قمری/651 میلادی)

و بگفته بعضی ها در همین سال سی ام، یزدگرد پسر شهریار از فارس سوی خراسان گریخت (بنابراین اگر قراره در سال 30 قمری/651 میلادی، یزدگرد از فارس سوی خراسان- از طریق کرمان- گریخته باشد و در سال 31 قمری/ 652 میلادی در مرو خراسان کشته شود، میبایستی او در سال 29 قمری/650 میلادی و به احتمال زیاد در سالهای 27-28 قمری/648-649 میلادی در فارس و یا جایی دیگر مانند کرمان و هرمزگان و سیستان بوده و مشغول مبارزه با اشغالگران جزیه بگیر-باج بگیر- بوده باشد).

فتح دوباره فارس توسط ابن عامره (30 قمری/651 میلادی)

گریختن یزدگرد از اردشیرخره در فارس سوی کرمان و خراسان (سال 30 قمری/ 651 میلادی)

داود گوید: ابن عامره به بصره آمد آنگاه سوی فارس (پارس) رفت و آنجا را گشود. به سال سی ام یزدگرد از شهر «گور» (در فارس) که همان «اردشیرخره» بود گریخت (همانطور که میدانیم فارس و استخر و شهرهای دیگر فارس در 22 قمری/643 میلادی فتح شده بودند و حال در سال سی بار دیگر فارس فتح میشود و یزدگرد از فارس فرار میکند. بنابراین یزدگرد بایستی قبل از سال سی از نهر گذشته و وارد خراسان وکرمان و فارس شده باشد و مبارزه برعلیه اعراب را انجام داده باشد و این با این گفته که مردم را رها کرده و کاری در مقابل اعراب انجام نداده تناقض دارد) و ابن عامر، مجاشع بن مسعود سلمی را بدنبال او فرستاد که تا کرمان تعقیبش کرد. مجاشع با سپاه در سیرجان فرود آمد و یزدگرد سوی خراسان گریخت. گوید: بگفته "مردم عبدالقیس"، ابن عامر، هرم بن حیان عبدی را به تعقیب یزدگرد فرستاد، بگفته "مردم بکر بن وایل"، ابن حسان یشکری را فرستاد اما بنزد ما (منظور مولف تاریخ طبری) مجاشع درست تر است (اگر مجاشع درسته این روایات سال 22 قمریست، نه روایات از سال سی قمری!!).

تعقیب یزدگرد توسط مجاشع در سیرجان کرمان (30 قمری/651 میلادی)

«برف سنگین سپاه مجاشع را در سیرجان تلف کرد» (30 قمری/651 میلادی)

فضل کرمانی به نقل از پدرش گوید: مجاشع به تعقیب یزدگرد و از سیرجان برون شد و چون در بیمند به قصر رسید همانجا که آنرا قصر مجاشع گویند، دچار برف و طوفان شدند، برف افتاد و سرما سخت شد، برف به اندازه یک نیزه بود سپاه تلف شد و مجاشع سالم ماند (مثل اینکه خدا هم با اینان مخالف بود و برف سهمگین را به جان آنان فرستاد!!) با یک مرد دیگر که زن جوانی همراه داشت که شکم شتر را بشکافت و زن را در آن جای داد و بگریخت و چون روز بعد بیآمد او را زنده یافت و همراه ببرد و آن قصر را قصر مجاشع نام دادند از آنرو که سپاه وی آنجا تلف شد. قصر در هفت یا هشت فرسنگی سیرجان است.

حوادث مهم سال 31 قمری/ 651 تا 652 میلادی

«یزدگرد سوم پادشاه پارسیان کشته شد» (31 قمری/ 652 میلادی) ؛ مرو «دشمن خدا» نام گرفت

«یزدگرد را در شهر استخر فارس به گور کردند» (31 قمری/652 میلادی)

«بگفته واقدی در همین سال سی و یکم ارمینیه به دست حبیب بن مسلمه قهری گشوده شد و در همین سال یزدگرد پادشاه پارسیان کشته شد. درباره سبب قتل وی و اینکه چگونه بود اختلاف کرده اند. ابن اسحاق گوید: یزدگرد با گروهی اندک از کرمان (بنابراین یزدگرد سوم بعد از فارس سوی کرمان رفت) به مرو گریخت و از مرزبان آنجا مالی خواست که ندادند و بر جان خود بیمناک شدند (مرزبان) و کس پیش ترُکان فرستادند و بر ضد وی (یزدگردسوم) کمک خواستند که بیامدند و شبانگاه بر او تاختند و کسانش را بکشتند و یزدگرد بگریخت و بر کنار شط مرغاب به خانه مردی رسید که سنگ آسیا دندانه می کرد و شبانگاه به آنجا پناه برد که چون بخفت او را بکشت.

هذلی گوید: یزدگرد فراری از کرمان به مرو رسید (پس برای ما کاملآ روشن شد یزدگرد بعد از گریختن به آنسوی جیحون یا آمودریا در سال 22-23 قمری، بار دیگر حدودای 27 قمری به داخل ایران بازگشت تا مقاومت ایرانیان در برابر اعراب را رهبری کند و بعد از اینکه در فارس و کرمان و طبرستان و خراسان شورش شد عثمان عاملین جدیدی با نیروهای جدید و بیشمار به این ایالتها فرستاد تا مقاومت شورشیان را بشکند- جریان سعیدبن عاص با مردم طمیسه را بیآد آرید که چگونه امان داد بعد همگی را بکُشت- و الحقّ که در این کار موفق بود. ولی اینکه یزدگرد بعد از ترور عمر کاری در مقابل اعراب انجام نداد کاملآ نادرست و او حتی جانش را برای استقلال ایران فدا کرد! زنده باد نام او، زنده باد یاد او، اگر واقعآ این کارش درست باشد) از مرزبان و مردم آنجا مالی خواست که ندادند(؟!) و از او بیمناک شدند و شبانگاه بر او تاختند و یارانش را بکُشتند یزدگرد پیاده فرار کرد، کمربند و شمشیر و تاج خود را همراه داشت (یزدگردسوم بخاطر چی تاج شاهی خود را اینبار به همراه داشت آنهم در دورانیکه بصورت مخفیانه در ایران حضور دارد؟! یقینا اگر او میتوانست متجاوزین را از ایران بیرون کند با تاجگذاری دوباره خود شاه و ملت را یکصدا و یکدل کند و سیادت از دست رفته را به آنان باز گرداند و به قول حکیم ابوالقاسم فردوسی : «نه بی تخت شاهی بود دین بپای/ نه بی دین بود پادشاهی بجای/ چنین پاسبانان یکدیگرند/ تو گویی که در زیر یک چادرند») و بر لب شط مرغاب به خانه دندانه گری رفت و چون غافل شد دندانه گر او را بکشت و اثاثش را برگرفت و پیکرش را در مرغاب افکند.

هذلی گوید: صبحگاهان مردم مرو بدنبال رد او بیامدند و نزدیک خانه دندانه گر رد را گم کردند و او را بگرفتند و مقرّ شد (اعتراف کرد) که شاه را کشته و اثاث او را آورد. پس دندانه گر و کسان او را بکشتند و اثاث او و اثاث یزدگرد را برگرفتند و پیکر شاه را از مرغاب درآوردند و در تابوت چوبین نهادند. گوید: بگفته بعضی ها وی را به شهر استخر در فارس بردند و در آغاز سال سی و یکم آنجا به گور کردند و مرو «دشمن خدا» نام گرفت.

========== ======== ==========

حقایقی از روایات متناقض درباره یزدگرد سوم

مخدج ناقص فرزند یزدگرد سوم ؛ دختری از مخدج همسر ولیدبن عبدالملک و مادر یزیدبن ولید

گوید (راوی باید هذلی باشد): و چنان بود که یزدگردسوم در مرو با زنی درآمیخته بود که برای وی پسری آورد که یک طرف تنه اش ناقص بود (مثل داستان مادر یک چشم بابک خرمدین) و این پس از کشته شدن یزدگرد بود و او را مخدج نام دادند که بمعنی ناقص پهلوست و در خراسان مخدج فرزندانی آورد. وقتی قتیبه ابن مسلمه، «سغد» یا جای دیگر (بخارا) را گشود دو دختر بدست آورد که بدو گفتند از فرزندان مخدجند و آنها(هر دو تا) یا یکیشان را پیش حجاج بن یوسف فرستاد که او را (دختر را) پیش ولید (ولید بن یزید بن عبدالملک: از 125 تا 126 قمری خلیفه اموی در شام) فرستاد و(این دختر) برای ولید، یزید بن ولید (خلیفه اموی فقط به مدت پنج ماه و 12 روز) را آورد که ناقص بود(؟!!).

«خرزادمهر» برادر رستم فرخزاد همراه یزدگرد در خراسان

خرداذبه رازی گوید: یزدگرد بخراسان آمد، خرزادمهر برادر رستم (رستم فرخزاد که در جنگ قادسیه کشته شده بود)* با وی بود و به ماهویه مرزبان مرو گفت: «شاه را به تو می سپارم». آنگاه سوی عراق رفت (این روایت باید از سالهای 22 قمری/642 تا 643 میلادی باشد ولی به سال سی و یک نسبت میدهند).*

یزدگرد در مرو بماند و خواست ماهویه را عزل کند و او به ترُکان نامه نوشت و فرار یزدگرد و آمدن وی را خبر داد و با آنها پیمان کرد که بر ضد وی همدستی کنند و راهشان را باز گذاشت (راه آمدن ترُکان را). گوید: ترُکان سوی مرو آمدند و یزدگرد با یاران خویش به مقابله آنها رفت و جنگ کرد، ماهویه و چابکسواران مرو نیز با وی (یزدگرد) بودند. یزدگرد بسیار کس از ترُکان بکشت، ماهویه بیم کرد که ترُکان هزیمت شوند و با چابکسواران مرو به آنها پیوست که سپاه یزدگرد هزیمت شد و کشتارشان کردند. هنگام شب اسب یزدگرد را پی کردند و پیاده فرار کرد و بر لب شط مرغاب به خانه ای رسید که آسیابی در آن بود و دو شب در آنجا بماند. ماهویه در جستجوی وی بود اما به او دست نیافت.

آسیابان در مرو به یزدگرد گفت «تو کیستی انسانی یا جن؟»

موبد به ماهویه می‌گفت «دین و شاهی به هم پیوسته است و یکی پی دیگری راست نیاید»

گوید: صبحگاه روز دوم صاحب آسیاب به خانه خویش آمد و چون وضع یزدگرد را بدید گفت: «تو کیستی انسانی یا جن؟» گفت: «انسانم، خوردنی داری؟» گفت: «آری» و برای او خوردنی آورد. آنگاه یزدگرد گفت: «من زمزمه گوم، چیزی بیار که با آن زمزمه کنمآسیابان پیش یکی از چابکسواران رفت و از او چیزی برای زمزمه خواست. گفت: «میخواهی چه کنی؟» گفت: «مردی پیش منست که هرگز مانند وی ندیده ام و این را از من خواسته استچابکسوار او را پیش ماهویه برد که گفت: «این یزدگرد است بروید سرش را برای من بیاریدموبد بدو گفت: «حق این کار نداری، دانسته ای که دین و شاهی به هم پیوسته است و یکی پی دیگری راست نیاید. اگر چنین کنی حرمت بی بدل را شکسته ای

«اسقف مرو پیکر یزدگرد را در تابوتی نهاد و در شهر استخر فارس بخاک سپُرد» (31 قمری/651 میلادی)

کسان سخن کردند و این کار را فجیع شمردند. ماهویه به آنها ناسزا گفت و به چابکسواران گفت: «هر که چیزی گفت خونش بریزندو گروهی را فرستاد که با آسیابان برفتند و دستور داد که یزدگرد را بکشند که برفتند و چون او را بدیدند کشتن وی را خوش نداشتند و از آن سر باز زدند (امتناع کردند) و به آسیابان گفتند: «برو او را بکشآسیابان پیش یزدگرد رفت که به خواب بود، سنگی همراه داشت که سر یزدگرد را با آن بکوفت آنگاه سر را ببرید و به فرستادگان ماهویه داد و پیکرش را در مرغاب افکند، پس از آن جمعی از اهل مرو بیامدند و آسیابان را کشتند و آسیاب او را ویران کردند و اسقف مرو بیامد و پیکر یزدگرد را از مرغاب درآورد و در تابوتی نهاد و به شهر استخر در فارس برد و به گور کرد.

روایتی دیگر از یزدگرد خودخواه در اصفهان

هشام بن محمد گوید: پس از جنگ نهاوند که آخرین جنگ پارسیان بود یزدگرد گریخت و به سرزمین اصفهان افتاد، آنجا مردی بود مطیار نام که از دهقانان اصفهان (بزرگان و اشراف) بود و وقتی عجمان از جنگ عربان وا مانده بودند داوطلب جنگ شد و عجمان را بخویشتن خواند و گفت: «اگر کار شما را به دست گیرم و شما را به جنگ عربان برم چه خواهیم داشت؟» گفتند: «به برتری تو مقر شویمپس آنها را ببرد و اندک آسیبی (شما بخوانید آسیب زیاد!)* به عربان رسانید که به سبب آن پیش عجمان اعتبار یافت و به مقام والا رسید.

و چون یزدگرد وضع اصفهان را بدید و آنجا فرود آمد یک روز مطیار به دیدار وی رفت، دربان یزدگرد او را نگهداشت و گفت: «باش تا برای تو از او اجازه بگیرم (معمولا یک پادشاه را با «او» خطاب نمی کنند آنهم از طرف کسی که در دربار کار کند).» مطیار از سر مناعت و حمیت به دربان تاخت و بینی او را بشکست که چرا نگاهش داشته بود. دربان، خونین پیش یزدگرد رفت و چون او را (مطیار را) بدید حادثه را سخت بزرگ گرفت (یزدگرد) و در دم برنشست و از اصفهان راهی شد (چقدر راحت جدایی شاه مغرور ساسانی را از سردار و مردم ایران بتصویر کشیده شده)*، به او گفتند: «به اقصای مملکت خویش رود و آنجا بباشد که عربان تا مدتی به گرفتاریهای خویش به او نخواهند پرداخت

حرمت شکنی از طرف شاه طبرستان

یزدگرد برفت و رو سوی ری داشت و چون به آنجا رسید فرمانروای طبرستان بیامد و دیار خویش را بر او عرضه کرد و از محفوظ بودن آن سخن آورد و به یزدگرد گفت: «اگر اینک دعوت مرا نپذیری و بعد پیش من آیی ترا نمی پذیرم و پناه نمی دهم.» (راوی هنوز در پی حرمت شکنی شاه از طرف رعیت آنهم رعیتی از نوع فرمانروای طبرستان است)* اما یزدگرد نپذیرفت و برای او فرمان اسپهبدی نوشت که از آن درجه ای پایین تر داشته بود. (فرمانروای طبرستان دُرشتی میکند و یزدگرد باز برای او درجه ای بالاتر عطا میکند!!)*

یزدگرد با فرخزاد و 30 هزار چابُکسوار در سیستان و مرو ؛ اولاد دهقانان گروگان های یزدگرد

بعضی ها گفته اند که یزدگرد همانوقت به سیستان رفت و از آنجا با سی هزار کس از چابکسواران به مرو رفت. گوید: پس یزدگرد با کسان خود سوی مرو رفت، از اولاد دهقانان گروگان ها همراه داشت و از سران قوم فرخزاد با وی بود. چون به مرو رسید از پادشاهان بر ضد عربان کمک خواست و نامه نوشت: به فرمانروای چین و شاه فرغانه و شاه کابل و شاه خزر نوشت.

حیله ماهویه پدر بُراز دهقان مرو با یزدگرد

در آن وقت دهقان مرو ماهویه پسر مافنا پسر فید و پدر بُراز بود. ماهویه پسر خویش بُراز را به شهر مرو گماشته بود و کار مرو با او بود. یزدگرد میخواست وارد شهر شود و آنجا را ببیند و کهن دژ را بنگرد. ماهویه به پسر خویش گفته بود که اگر یزدگرد خواست به شهر درآید در بر او نگشاید و از حیله و خیانت یزدگرد بیمش داده بود. روزی که یزدگرد میخواست وارد شهر شود و به دور شهر بگشت و چون به یکی از درها رسید و خواست درآید پدر بُراز به او بانگ زد که باز کن اما در همانحال کمربند خویش را محکم میکرد و اشاره میکرد که باز نکند. یکی از یاران یزدگرد این را دریافت و به او گفت و اجازه خواست گردن ماهویه را بزند، گفت: «اگر چنین کنی کارها بر تو راست شود» اما یزدگرد نپذیرفت (خدا رحمتش کند لااقل بهمین سادگی دستور کشتنش را نداد)*

«عصیان فرخزاد برعلیه یزدگرد؟

بعضی ها گفته اند که یزدگرد، فرخزاد را به مرو گماشت و به بُراز گفت کهن دژ و شهر را به تصرف وی دهد اما مردم شهر دریغ کردند از آنرو که ماهویه پدر بُراز به آنها چنین دستور داده بود و گفته بود: «این برای شما شاه نیست که فراری و زخمدار پیش شما آمده و مرو چون دیگر ولایات تاب بلیات اعراب ندارد. وقتی فردا سوی شما آمدم در را باز نکنید» و چون بیآمد چنان کردند و فرخزاد بازگشت و پیش یزدگرد به خاک افتاد و گفت: «مرو در بسته و اینک عربان از پی میرسندگفت: «چه باید کرد؟» گفت: «باید به دیار ترُکان رویم و آنجا بمانیم تا کار عربان معلوم شود که آنها شهری را نگشوده وا نمی گذارند» یزدگرد گفت: «چنین نمی کنم و باز میگردم» و فرخزاد عصیان کرد و رای او را نپذیرفت.

آنگاه یزدگرد سوی بُراز دهقان مرو رفت و مصمم شد دهقانی را از او بگیرد و به سنگان برادرزاده اش دهد (قبلآ گفته بودند میخواست به فرخزاد بدهد). این خبر به ماهویه پدر بُراز رسید و برای هلاک یزدگرد کار کرد و به نیزک ترخان (ترخان واژه ای است که خان های مغولان و ترُکان برای ریش سفیدان خود که بدون اجازه میتوانستند به پیش خان شرفیاب شوند، بکار میبردند. ولی اینجا نیزک را هم ترخان مینامند و هم شاه ترُکان. حال شما فکر کنید اندازه علم این راویان را !!)* نامه نوشت و خبر داد که یزدگرد به فرار پیش وی آمده و او را دعوت کرد که بیآید تا با همدستی یکدیگر یزدگرد را بگیرند و بند کنند، و یا بکشند یا بر سر وی با عربان صلح کنند. قرار کرد که اگر یزدگرد را از سر او وا کرد هر روزه هزار درم بدهد و از او خواست که از روی حیله به یزدگرد نامه نویسد و سپاهیانش را از او دور کند و جمعی از سپاهیان و یاران وی را جلب کند که یزدگرد ضعیف شود و شوکت وی بشکند. گفت که در نامه خویش به او بنویس که قصد داری با وی بر ضد دشمنان عرب همدلی و یاری کنی تا آنها را براند و از او بخواه که عنوانی از عنوانهای صاحب منصبان را برای تو در نامه بنویسد و به طلا مُهر زند و به او خبر بده که پیش وی نخواهی آمد تا فرخزاد را از خویش دور کند.

«جدایی سپاه و فرخزاد از یزدگرد با حیله ماهویه و خان تُرکان؟

نیزک ترخان این مطلب را برای یزدگرد نوشت و چون نامه به وی رسید بزرگان مرو را پیش خواند و با آنها مشورت کرد (تا لحظه ای قبل یزدگرد را به داخل مرو راه نمی دادند اما حال با بزرگان مرو در حال مشورت است. تناقض بسیار در گفته های راویان هست و طبری با آن همه علم می بایستی به وجود چنین تناقض هایی پی ببرد و برای تاریخ و آیندگان توضیح بیشتری دهد اما نمیدهد گویی او نیز پریشان خاطر است و سردرگم و بقول خودش قدرتمندان آن دوران حرفها و نوشته های او را مورد سوال قرار میدادند و او گفته بود اینها را میگویم تا آنان-منظور مجوسان و پارسیان- بیشتر به واقعیتها پی ببرند).* سنگان گفت: «رای من اینست که به هیچ سبب سپاه و فرخزاد را از خود دور نکنی» اما پدر براز، ماهویه گفت: «رای من اینست که نیزک را الفت دهی و خواست او را بپذیری»

فرخزاد گریبان دریده بانگ میزد «ای شاه کُشان، دو شاه را کُشتید(؟!) و دانم این را هم می کُشید

یزدگرد رای او را پذیرفت (یزدگرد و اطرافیانش همه ساده و خام خیال؟! و اینان از زرنگترین و مکارترین آدمها هستند و بیخود نیست که بعضی از اینان حتی به خدایی نیز میرسند؟!)* و سپاه را از خویش جدا کرد و به فرخزاد دستور داد سوی بیشه زارهای سرخس رود (حالا چرا سوی بیشه زارهای سرخس رود؟! و در ثانی این فرخزاد که همان خرزادمهر برادر رستم فرخزاد شهید است بنابراین این روایت بایستی از سال 22 قمری باشد در حالیکه بعد خواهیم دید یزدگرد کشته میشود و این بسال 31 قمری است!!)* فرخزاد بانگ زد و گریبان درید و گرزی را که پیش رو داشت برداشت میخواست پدر بُراز را بزند، گفت: «ای شاه کُشان، دو شاه را کشتید (توضیحی در مورد این دو شاه کشته شده داده نمی شود)* و دانم این را هم میکشید

«یزدگرد بدون سلاح و با ساز و وسایل سرگرمی پیش خان تُرکان!!»

فرخزاد نرفت تا یزدگرد به خط خود نامه ای برای او نوشت که این مکتوبی است برای فرخزاد: تو یزدگرد و کس و فرزند و اطرافیان وی را با هر چه همراه داشت به ماهویه دهقان مرو سپردی و من این را شهادت میدهم. آنگاه نیزک به محلی میان دو مرو آمد که حلسدان نام داشت و چون یزدگرد مصمم شد برود و او را ببیند پدر بُراز بدو گفت با سلاح به دیدار وی نرود که مشکوک شود و بگریزد بلکه با ساز و وسایل سرگرمی سوی او رود (گویی یزدگرد برای جشن و عروسی سوی نیزک میرود!!)* یزدگرد با کسانی که ماهویه گفته بود و نام برده بود روان شد و پدر بُراز به جای ماند. نیزک یاران خود را به دسته ها مرتب کرد و چون نزدیک همدیگر شدند پیاده به پیشواز یزدگرد رفت.

«زن خواستن خان تُرکان از یزدگرد» ؛ یزدگرد گفت «ای سگ! با من جسارت میکنی؟»

یزدگرد بر اسبی بود و بگفت تا نیزک بر یکی از اسبهای یدک وی برنشیند و او برنشست و چون به میان اردوگاه رسیدند توقف کردند و چنانکه گویند نیزک بدو گفت: «یکی از دخترانت را به زنی به من ده که نیکخواه تو باشم و همراه با تو با دشمنت بجنگم» یزدگرد گفت: «ای سگ! با من جسارت میکنی؟» نیزک او را با شمشیر بزد و یزدگرد بانگ برآورد که نامرد خیانت آورد. و اسب بدوانید که بگریزد، یاران نیزک شمشیر در یاران او نهادند و بسیار کس بکشتند.

«پناه بُردن یزدگرد به آسیابانی در سرزمین مرو» ؛ یزدگرد «بی زمزمه (مشروب) چیزی نشایدم خورد»

یزدگرد فراری تا جایی از سرزمین مرو برفت و از اسب فرود آمد و به خانه آسیابانی رفت و سه روز در آنجا ببود. آسیابان بدو گفت: «ای تیره روز بیرون بیا و چیزی بخور که سه روز است گرسنه مانده ای» گفت: «بی زمزمه (مشروب) چیزی نشایدم خورد» و چنان بود که یکی از زمزمه گران مرو گندمی آورده بود که آرد کند، آسیابان بدو گفت: «بنزد وی زمزمه کند تا چیزی بخورد» و چنان کرد و چون برفت شنید پدر بُراز از یزدگرد سخن داشت و از وضع وی پرسید و چون وصف یزدگرد را بگفتند به آنها گفت که وی را در خانه آسیابانی دیده که مردیست پیچیده موی با دو دسته موی به دو طرف سر با دندانهای مرتب با گوشواره و بازوبند.

«انگشتر، بازوبند و کمربند یزدگرد کُشته شده پیش آسیابان»

پس ماهویه یکی از چابکسواران را بفرستاد و دستور داد که اگر به یزدگرد دست یافت وی را با زهی خفه کند و در رود مرو بیفکند. فرستادگان آسیابان را بدیدند و او را بزدند تا یزدگرد را نشان بدهد اما نشان نداد و گفت نمیداند از کدام سوی رفته است. و چون خواستند از پیش او بروند یکیشان گفت که بوی مشک می یابم و گوشه جامه ای از دیبا در آب دید و آن را کشید و دید یزدگرد است که آسیابان از او خواست نکُشدش و او انگشتر و بازوبند و کمربند یزدگرد را به او میدهد. (در ادامه این ماجرا، طبری بار دیگر ماجرای غذا و مشروب خوردن یزدگرد پیش آسیابان و رازداری آسیابان را تکرار می‌کند) آن مرد (آسیابان به یزدگرد) گفت: «چهار درم به من بده تا ترا رها کنمیزدگرد گفت: «وای تو! انگشتر من از آن تو باشد که قیمت آن به حساب نمی آیدآما آن مرد نپذیرفت. یزدگرد گفت: «به من میگفتند که روزی به چهار درم محتاج خواهم شد و چون گربه چیز خواهم خورد. اینک معانی را دیدم و دانستم که حق بودآنگاه یکی از دو گوشواره خویش را درآورد و به پاداش راز داری به آسیابان داد و نزدیک وی شد گویی چیزی با او میگفت و محل خویش را با او بگفت و آن مرد یاران خویش را خبر کرد که بیآمدند.

یزدگرد می‌گفت «مرا نکشید یا پیش دهقان یا پیش عربانم فرستید که از شاهانی همانند من شرم دارند؟!»

یزدگرد از آنها خواست که نکشندش و گفت: «وای شما! در کتابهایمان دیده ایم که هر که جرآت قتل پادشاهان کند خدایش در این دنیا دچار حریق کند بعلاوه عذابی که سوی آن میرود. مرا نکشید و پیش دهقان ببرید یا پیش عربانم فرستید که از شاهانی همانند من شرم دارندآنها زیورش را بگرفتند و وی را در جوالی کردند و مُهر زدند آنگاه با زهی خفه اش کردند و در رود مرو انداختند که آب او را ببرد تا به دهانه زریق رسید و به چوبی بند شد، پس از آن اسقف مرو بیآمد و آنرا برداشت و در پارچه ای مشک آلود پیچید و در تابوتی نهاد و سوی پای بابان پایین برد که زیردست ماحان بود (همه این کلمات مثل "پای بابان" و "زیردست ماحان" در تاریخ طبری آمده و احتمالا با واژه های مسیحیان رابطه دارد)* و در جایی نهاد که نشیمنگاه اسقف بود و خاک بر آن ریخت.

«خلیفه غرامت گوشواره مفقود شده یزدگرد را از ماهویه بگرفت»

پدر بُراز سراغ گوشواره مفقوده را گرفت و یابنده یزدگرد را دستگیر کرد و چندان بزد که جان داد و آنچه را به دست آمده پیش خلیفه وقت فرستاد و خلیفه غرامت گوشواره را از دهقان گرفت (عجب خلیفه طمع کاری بود که از گوشواره یزدگرد هم نمی گذشت و غرامتش را از دهقان که ماهویه بود بگرفت، حال شما فکر کنید به عمق چپاول و غارتگری اینان!!)*

«یزدگرد با 4 هزارکس نزدیک مرو» ؛ «بدگویی بُراز پسر ماهویه از سنگان پیش یزدگرد»

«یزدگرد قصد کُشتن سنگان کرد» ؛ «یکی از زنان یزدگرد همدست بُزاز پسر ماهویه»

کسان دیگر گفته اند: یزدگرد پیش از آنکه عربان آنجا رسند برفت و راه دو طبس و قهستان گرفت و با چهارهزار کس به نزدیک مرو رسید که از مردم خراسان جمعی فراهم آرد و به عربان تازد و با آنها بجنگد. دو سردار (بُراز و سنگان) بودند که در مرو مخالف هم بودند و همچشمی می کردند و او در مرو مقیم شد و بُراز را خاصه خود کرد و سنگان (قبلا گفته شده بود سنگان برادرزاده یزدگرد بود) حسد آورد. بُراز برای سنگان بلیه میخواست و دل یزدگرد را با او بد میکرد و از او سعایت میکرد چندانکه مصمم شد او را بکشد (یزدگرد سنگان را بکشد) و عزم خویش را با یکی از زنانش (یزدگرد قصد خود را به یکی از زنانش؟!)* که همدست بُراز بود در میان نهاد و او زنی را سوی بُراز فرستاد و بدو خبر داد که یزدگرد آهنگ قتل سنگان دارد.

«افشای نقشه قتل سنگان» ؛ «بیمناک شدن یزدگرد از جمع سنگان و پناه بُردن به آسیابان»

قصد یزدگرد فاش شد و سنگان خبر یافت و احتیاط خود را بداشت و جمعی همانند یاران بُراز و سپاهی که همراه یزدگرد بود فراهم آورد و سوی قصر اقامتگاه یزدگرد رفت. این خبر به بُراز رسید و از مقابله سنگان احتراز کرد که جمع او بسیار بود. یزدگرد نیز از جمع سنگان بیمناک شد و ناشناس از قصر برون شد (گفته شد یزدگرد سپاه دارد پس چرا بتنهایی فرار میکند)* و پیاده سر خویش گرفت که جان بدر برد و نزدیک دو فرسخ برفت تا به آسیابی رسید و به خانه آسیابان درآمد و خسته و وامانده آنجا بنشست و صاحب آسیاب که وضع و مو و زیور والای او را بدید فرشی بگسترد که بنشست و غذایی بیآورد که بخورد و یک روز و شب آنجا ببود.

«آسیابان با تبر کله یزدگرد خُفته را بکُوفت و سرش را ببُرید»

صاحب آسیاب از او خواست که چیزی بدو بدهد که کمربند جواهرنشان خود را بدو بخشید آما آسیابان از پذیرفتن آن دریغ کرد و گفت: «بجای این کمربند چهار درم مرا بس است که با آن غذا خورم و بنوشمیزدگرد گفت نقره همراه ندارد، صاحب آسیاب چرب زبانی کرد تا بخفت و تبری برگرفت و کله اش را بکوفت و او را بکشت و سرش را ببرید و جامه و کمربندش را بگرفت و جثه اش را در رودی انداخت که آسیاب از آب آن میگشت، شکم او را بدرید و چند شاخه از درختان اطراف رود را در آن فرو کرد تا پیکر همانجا که در آب انداخته بود بماند و پایین تر نرود که شناخته شود و به طلب قاتل وی و ساز و برگش برآیند و خود او فرار کرد.

«بزرگداشت کُشته شدن یزدگرد سوم توسط ایلیا اسقف مسیحی مرو» (31 قمری/ 651 تا 652 میلادی)

ایلیا مطران(اسقف) مرو میگفت «یزدگرد پسر شهریار پسر خسروپرویز و شیرین دیندار بود»

«نصرانیت(مسیحیت) در ایام شاهی جدّش انوشیروان عادل خیر و حرمت یافتند»

«اسلاف یزدگرد شاهان نکوکار بودند تا آنجا که بعضی شان برای نصاری کلیساها ساختند»

خبر قتل یزدگرد به یکی از مردم اهواز رسید که مطران(اسقف مسیحی) مرو بود و ایلیا نام داشت و او نصارای اطراف خود را فراهم آورد و گفت: «شاه پارسیان کشته شده، او پسر شهریار پسر خسرو(پرویز) بود، شهریار پسر شیرین دین دار بود که حق شناس او بوده اید و نیکوکاریهای گونه گون وی را با هم کیشانش دیده اید. این شاه به نصرانیت (مسیحیت) حق دارد بعلاوه نصاری در ایام شاهی جدّش (انوشیروان عادل) خیر و حرمت یافتند، از جمله اسلافش شاهان نکوکار بودند تا آنجا که بعضی شان برای نصاری کلیساها ساختند و کار دینشان را به کمال بردند، جای آن دارد که برای قتل این شاه به سبب بزرگواری او و به اندازه نیکی هایی که اسلافش و مادربزرگش شیرین به انصاری کرده اند غمگین باشیم. رای من این است که مقبره ای برای او بسازم و جثه او را با احترام بیارم و به قبر سپارمنصاری گفتند: «ای مطران! کار ما تابع کار تو است و همگی موافق رای توایم

مقبره ای برای یزدگرد در دل «بُستان مطران ها (اُسقف ها)» در مرو

آنگاه مطران(اسقف) بگفت تا در مرو، در دل بستان مطران ها(قبرستان اسقف ها)، مقبره ای بساختند و با جمع نصاری مرو برفت و پیکر یزدگرد را از رود درآورد و کفن کرد و در تابوت نهاد، همراهان وی تابوت را به دوش برداشتند و سوی مقبره ای که برای او ساخته بودند بردند و به خاک کردند و در آن را بپوشاندند

مروری کوتاه بر سرگذشت شاهی یزدگرد سوم (631 تا 651-652 میلادی/31 تا 51 قمری)

بنابراین با اطمینان خاطر میتوان گفت: مدت پادشاهی یزدگرد سوم 20 سال بود از آن جمله 4 سال آسوده بود (این چهار سال زمانی بود که بعد از شکست از احنف در 22-23 قمری از نهر، آمودریا یا جیحون گذشت و به طرف شاه ترُکان و ففغور چین رفت- از 23 تا 27 میلادی/از 643 تا 647 میلادی- و در 27 قمری و هنگامیکه مردم خراسان برعلیه عثمان شوریدند او از طریق خراسان خود را به سیستان و کرمان و فارس و طبرستان رساند و در آن جاها کوشید تا رهبری نیروهای مقاومت برعلیه اعراب را بدست آورد و زمانیکه خلیفه عثمان از وجود او در ایالتهای ایران آگاه شد نیرو بسوی فارس فرستاد و بعد از نبردهایی یزدگرد بار دیگر از فارس به کرمان و خراسان مجبور به عقب نشینی شد. او در طی عقب نشینی در سال 31 قمری در مرو خراسان در کنار آسیابی بقتل رسید)، و 16 سال از جنگ با عربان - از 11 تا 23 قمری و از 27 تا 31 قمری- و مقابله با آنان به زحمت بود. یزدگرد سوم آخرین پادشاه خاندان اردشیر پسر بابک بود و پس از آن مُلک ایران بر کام عربان استوار شد.



منابع:

- الطبری، أبی جعفر، بن جریر، محمد (تاریخ الأمم والملوک) ، موسسه عزالدین، چاپ سال 1985 میلادی به عربی؛ دکتر: زکریا، جمال ، قاسم (سقوط الامبراطوریه الفارسیه) ، دارالفکر العربی، چاپ سال 1991 میلادی؛ دکتر: رازی، عبدالله، همدانی (تاریخ کامل ایران)، چاپخانه اقبال سال 1363 خورشیدی؛ لبیب، عبدالساتر، (الحضارة الفارسیة)، دارالمشرق، بیروت، چاپ سال 1990 میلادی؛ الحموی، یاقوت ، ابوعبدالله ، (مُعجَم اَلبُلدان)، دارالکتب العلمیة، بیروت، لبنان، چاپ سال 1990 مبلادی به عربی؛ «تاریخ طبری»، با تألیف محمدبن جریر طبری، با ترجمه ابوالقاسم پاینده، از انتشارات اساطیر، چاپ 1375.

=========== ======== ==========

داستان «شتر گاو پلنگ»

«ز ایران از ترُک و از تازیان/ نژادی پدید آید اندر میان/ نه دهقان نه ترُک و نه تازی بود/ سخن ها به کردار بازی بود/ همه گنج ها زیر دامن نهند/ بمیرند و کوشش به دشمن دهند»

========== ======== ==========