با سلام.

به سایت خانه و خاطره خوش آمدید.

 

بلخ (باختریا ، باکتریا) ، خاندان برمکیان بلخی

 

آریاهای بلخی و زابلی در عهد ریگودا و اوستا؛

 

باختريا (باکتریا) در زبان فارسی دُری بَلخ

كشوری كه اكنون تاجيكستان ناميده ميشود، از تركيب بخشی از باختريای باستان و بخشی از سغديای باستان تشكيل شده است. باختريا را در زبان دُری (زبان همگانی ايرانيان اواخر عهد ساسانی) بَلخ گفتند. مركز باختريا (يا بلخ) شهری به همين نام بود كه در منتهااليه شمالشرق افغانستان كنونی واقع شده بود. بخش اصلی باختريا در تاجيكستان امروزی واقع ميشود؛ یعنی باختريای قدیمی، علاوه بر بخش شمالشرق افغانستان كنونی، بخش غربی تاجيكستان كنونی را در برمی گرفته است.

 

تاریخ نویسان کیخسرو را یکی از پیامبران باستانی حوزه بلخ می پندارند ؛

 

اورانت‌اسپَه (لهُراسپ) و ويشت‌اَسپَه (گشتاسپ) ، معروفترين شاهان بلخِ باستان (هزاره‌ دوم قبل از مسيح)

جام‌اسپه و پوروش‌اسپَه از وزیران اورانت‌اسپَه و ويشت‌اَسپَه در بلخ

ما وقتی در تاريخ داستانی‌مان از شاهان بلخ سخن ميگوییم، منظورمان شاهانی هستند كه در تاجيكستان كنونی و شمالشرق افغانستان كنونی حكومت ميكرده‌اند. معروفترين شاهان بلخِ باستان در هزاره‌ی دوم قبل از مسيح، اورانت‌اسپَه و ويشت‌اَسپَه هستند كه در شاهنامه‌ی فردوسی با نام لُهراسپ و گشتاسپ از آنها ياد شده است. اينها همان شاهانی هستند كه زرتشت وقتی از خوارزم هجرت كرد خود را به پناهشان آورد، و به ياری وزيران دانشمند اين دو پادشاه كه جام‌اسپه و پوروش‌اسپَه نام داشتند آیین انسان‌پرور خويش را گسترش داد.

 

بلخ در تاجیکستان کنونی ؛ تاجيكستان در منتهااليه شمالشرق افغانستان

زرتشت اهل خوارزم ؛ حمایت مردم بلخ از زرتشت ؛ كتاب گاتا زرتشت با گويش باختری (گويش مردمِ باستانی بلخ)

پس نام زرتشت و پيدايش آیین مَزدايَسنا كه آیین ايرانی است با نام بَلخ كه همانا تاجيكستان امروزی باشد گره خورده است. زرتشت اهل خوارزم بود. خوارزم باستان اكنون نيمه‌ی شمال ازُبكستان و بخشی از شمالشرق ترُكمنستان را تشكيل ميدهد. ولی آیین زرتشت در منطقه ای پرورش و انتشار يافت كه اكنون تاجيكستان و منتهااليه شمالشرق افغانستان است. پس ميتوان گفت كه آیین زرتشت را مردم كهنِ تاجيكستان پروردند و رشد و انتشار دادند. از همينجا ميتوانيم به ‌جرأت بگوییم كه گویشی كه زرتشت كتاب گاتا را با آن نگاشت گويش باختری، یعنی گويش مردمِ باستانی بلخ، بوده است.

 

اَرجَت‌اَسپه (ارجاسپ) کشنده زرتشت

داستانهای تاریخی ما ميگويند كه مردم بلخ از زرتشت حمايت كردند، ولی ايرانيان نواحی غربی اين منطقه از مخالفان آیین زرتشت بودند، و چنانكه در اوستا و در داستانهای تاریخی ميخوانيم، قلمرو گشتاسپ زير يورشهای كاويان همسايه واقع شد، و زرتشت در یکی از اين حملات به‌ دست جنگجويان یک كاوی به‌نام اَرجَت‌اَسپه (ارجاسپ) كشته شد. باز هم اين مردم بلخ باستان بودند كه آیین زرتشت را حفظ كردند، و در آينده اندک اندک در سراسر ايران گسترش دادند. از اينجا نقش مردم تاجيكستان باستان از ديرترين دورانِ تاريخ در تمدن و فرهنگ ايرانی نمايان ميشود.

 

هخامنشی‌ها و ساسانی‌ها از مردم باختريا (بلخ) ؛ ساسان بزرگ پسر بهمن پسر اسفنديار پسر گشتاسپ پسر لهراسپ

داستانهای تاریخی به ما ميگويند كه ساسانی‌ها نيز اصلشان از بلخ بوده است. اين داستانها ميگويند كه ساسان بزرگ پسر بهمن پسر اسفنديار پسر گشتاسپ پسر لهراسپ بود؛ و ميگويند كه ساسان بزرگ در اواخر عمر پدرش به پارس هجرت كرده پيشه‌ی چوپانی گرفت و بيشتر عمرش را به عبادت گذراند. نيز داستانها ميگويند كه برادر كهتر ساسان كه در زمان درگذشت پدرش در شكم مادر بود در آينده به پادشاهی رسيد؛ و او در داستانهای تاریخی ما دارای اول است كه داريوش بزرگ باشد. یعنی اين داستانها، هم هخامنشی‌ها و هم ساسانی‌ها را از مردم باختريا (بلخ) دانسته‌اند.

هرچند كه اين داستانها را نميتوان یقینآ باور كرد، ولی چونكه بازنمای يادهای جمعی قوم ايرانی‌اند ميتوانند حقایقی را در درون خويش نهفته داشته باشند؛ و شايد اين كه اصل و ريشه‌ی قبايل پارس (كه هم هخامنشيان و هم ساسانی‌ها از آنها بودند) از منطقه‌ی بلخ بوده است را نتوان مورد جدال قرار داد و انكار كرد. از كجا معلوم كه اصل اين داستانها روزگاری توسط خودِ پارسی‌های باستان- مثلا در زمان هخامنشی- رواج نداشته است؟ ما ميدانيم كه پارسی‌ها از قبایلی بوده‌اند كه در زمانی از تاريخ- در سده‌های نخستينِ هزاره‌ی اول قبل از مسيح- به درون ايران مهاجرت كردند. در مَزدايَسنا بودن (زرتشتی بودن) قبايل پارس نيز جای هيچ جدالی نيست، و گزارشها، به ويژه سنگ‌نبشته‌های بازمانده از كورش و داريوش، حكايت از مَزدايَسنا بودن كورش و داريوش ميكند. پس ميتوان تصور كرد كه پارسی‌ها آیین زرتشت را از منطقه‌ی مهاجرتشان كه احتمالا همان منطقه‌ی بلخ- یعنی تاجيكستان و شمالشرق افغانستان كنونی- بوده است به درون ايران آوردند.

 

اسکندر و رخشانک در باختریا؛

 

رخشانک دختر یک شهريار پارسی

اسكندر مقدونی پس از آنكه شاهنشاهی هخامنشی را برانداخته سراسر ايران را تسخير كرد، دختر یک شهريار همين منطقه- مشخصا در تاجيكستان- را كه رخشانک نام داشت به زنی گرفت، و اين شهريار را در حاكميت منطقه تثبيت كرد. معلوم ميشود كه اين شهريار از خاندان هخامنشی بوده و اسكندر ميخواسته، با اين ازدواج، مشروعيت سلطنت خويش را نزد ايرانيان تثبيت كند. وقتی اسكندر درگذشت، رخشانک حامله بود. سرداران اسكندر تصميم گرفتند كه وقتی فرزند رخشانک به دنيا بيايد او را پادشاه كنند؛ و پسر ديگر اسكندر را كه از یک زن يونانی بود بطور موقت به جای اسكندر نشاندند. همين خود نشانگر اهميت رخشانک برای يونانی‌ها و مقدونی‌ها و نيز برای ايرانيان بوده است. زيرا فرزندی كه او در شكم داشته ميتوانسته وارث تاج و تخت نياكان مادريش و جانشين پدرش اسكندر بوده باشد و مقبول ايرانيان گردد. البته رخدادها به نحو مطلوب پيش نرفت و جنگهای درازمدت يونانی ها در خاورميانه آغاز گرديد و رخشانک و پسرش- اسكندر كهتر- در ميان رقابت قدرت سرداران مقدونی از ميان برداشته شدند.

 

چند دهه پس از اسكندر، يونانی‌ها یک حاكميت خودمختار در اين منطقه تشكيل دادند، كه در تاريخ با نام دولتِ هلينيِ باختريا معروف است. يونانیها خیلی زود تحت تأثير آیین بودا قرار گرفتند كه در همسایگی منطقه- در گَندارای قديم و كابلستان- رواج داشت و بودایی شدند. مهمترين يادگار آنها در اين منطقه مجسمه‌های بزرگ بودا در باميان است، كه چند سال پيش از اين به فرمان اميرالمؤمنين عمر قندهاری- رهبر طالبان- تخريب گرديد. بعدها كه شاهنشاهی پارت تشكيل شد، دستگاه يونانی‌ها در اين منطقه برچيده شد و باختريا به دامن شاهنشاهی برگشت، و تا پايان عهد ساسانی جزو قلمرو شاهنشاهی بود. يونانی‌ها نيز به زودی ايرانی شدند؛ و چه بسا كه بقايايشان هنوز در تاجيكستان وجود داشته باشند كه البته ديگر تاجیک‌اند.

 

سرزمين بلخ بعد از اسلام ؛ یزدگرد سوم در مرو و بلخ و فرغانه (24 تا 27 هجری) ؛ استقلال بلخ تا 97 هجری

پس از حمله‌ی عرب و برافتادن شاهنشاهی ايران، سرزمين بلخ تا سال 97 هجری از قلمرو عرب بيرون ماند و توسط شهرياران محلی اداره ميشد. یک روايت طبری ميگويد كه يزدگرد سوم در (جنگ) و گريز از برابر عربها به بلخ رفت و با خاقان ترُكستان در ارتباط شد شايد به کمک او با عربها مقابله كند. گزارشی از کمک خاقان به او به دست داده نشده است. همين روايت ميگويد كه او سپس به فرغانه رفت و چند سال آنجا بود و سپس به مرو برگشت و در آنجا كشته گرديد. هر دو منطقه ای كه در اين روايت آمده است اكنون در درون تاجيكستان واقع ميشوند.

 

حملات اعرب به بلخ (42 و 51 و 75 هجری) ؛ باج سالانه‌ به اعراب ؛ انهدام معبد نوبهار بلخ توسط اعراب (42 هجری)

بلخ در سال 42 هجری مورد حمله‌ی عرب قرار گرفت، و هرچند كه برخی از آباديهايش به دست عربها تخريب شد و معبد نوبهار نيز گويا به دست مهاجمان عرب منهدم گرديد، ولی چونكه مردم منطقه به سختی در برابر عربها پايداری نشان دادند، عربها از گرفتن بلخ ناتوان ماندند. پس از آن شهريار بلخ با فرمانده عرب وارد قرارداد صلح شده پذيرفت كه باج سالانه‌ ای به عربها بپردازد و استقلال خويش را حفظ كند. در سال 51 هجری مجددا عربها به بلخ حمله كردند؛ و باز هم پيمان صلح و باجگزاری سابق تجديد شد و بلخ همچنان در استقلال ماند. باز در سال 75 هجری حملات مكرری به بلخ صورت گرفت كه همگی ناكام ماندند و فقط به تجديد پيمان سابق منجر گرديدند.

 

مولانا جلال الدین بلخی؛

 

شرق ایران (سمرقند و بلخ) مورد هجوم ترُکان خزنده ماورای سيحون (اواخر 80 هجری)

در اواخر دهه‌ی 80 هجری شرق ايران (مناطقی كه از سلطه‌ی عربها بيرون بود) مورد هجوم اقوام خزنده‌ی ترُک ماورای سيحون قرار گرفت كه در صدد دستيابی به سمرقند و بلخ بودند. یک گزارش خبر از ويرانی شهر بلخ در اواخر اين دهه ميدهد، بدون آنكه ويرانی شهر را به ترُكان خزنده نسبت بدهد.

 

يورش بزرگ عرب به بلخ (91 هجری)

در سال 91 هجری خبر يورش بزرگ عرب به بلخ را ميخوانيم، بدون آنكه خبر سقوط بلخ به دست داده شود. چند سال بعد از اينها از یک شخصيت مسلمان‌شده‌ی ايرانی به نام حيّان نبّطی- از افسران بلندپايه- سخن گفته ميشود كه در منطقه‌ی بلخ (درست در غربِ تاجيكستانِ كنونی) نيروی بسيار زيادی به هم زده بوده و در جريانهای سياسی دولت عربی در منطقه نقش بازی ميكرده است (داستان نقش حيان مفصل است و اينجا جای سخن ازآن نيست).

 

فاتح بلخ اسد ابن عبدالله قسری (97 هجری) ؛ بلخ جزو قلمرو عرب (مسلمانان)

اسكان هزاران خانوار عرب در بلخ توسط اسد ابن عبدالله قسری (107 هجری)

بلخ در سال 97 هجری توسط عربها گشوده شد. فاتح بلخ، اسد ابن عبدالله قسری، برادر فرماندار عراق و ايران، بود. در اواخر اين قرن در همه‌ی گزارشها فرماندار بلخ را عرب، و بلخ را در درون قلمرو عرب می‌بينيم. در گزارشهای سال 107 هجری ميخوانيم كه اسد ابن عبدالله قسری هزاران خانوار عرب را در بلخ اسكان داد و اداره‌ی شهر بلخ را به بَرمک سپرد. در گزارشی بعد از اين ميخوانيم كه فرزندان عربهای مقيم بلخ عموما به زبان ايرانی سخن ميگفته‌اند؛ و حتی حكام عرب نيز زبان محاوره‌ شان به زبان ايرانی بوده است (زبان ايرانی را عربها زبان فارِسی ميناميدند؛ زيرا ايران را فارِس ميگفتند). یک شعر را كه بچه‌های عربها به مناسبت برگشت با شكست اسد ابن عبدالله قسری به بلخ ميخوانده‌اند را اصحاب تاريخ برای ما چنين نوشته‌اند:

از خَتلان آمدی؛ برو تباه آمدی؛

ابار باز آمدی؛ خشک و نزار آمدی

 

شرکت اسد ابن عبدالله قسری در جشن مهرگان بلخ (120 هجری)

سپس در گزارشها ميخوانيم كه اسد ابن عبدالله قسری در سال 120 هجری در جشن مهرگان در بلخ شركت كرد، و دهكانان هرات و بلخ برايش هدايای مهرگانی بردند؛ و به زبان فارسی به او تهنيت گفتند (اسد ابن عبدالله قسری در همين جشنها درگذشت).

 

خالدبن برمک و پسرش یحیی از خاندان برمکیان بلخ؛

 

خالد بن برمک از حكومتگران سنتی بلخ

پس از اينها نهضت بزرگ خراسان بر ضد اموی ها آغاز شد كه نقش بلخ در آن بسيار نمايان است؛ و یکی از حكومتگران سنتی بلخ كه در آن اواخر مسلمان شده بوده در اين جنبش بزرگ، همانا خالد پسر برمک است كه در تاريخ تمدن و فرهنگ ايران بعد از اسلام نقش بزرگی دارد.

خاندان برمکیان بلخی ؛ خالد برمک از شخصیتهای انقلاب ابومسلم در فتح كوفه

خالد برمک رییس خزانه‌داری و مشاور ابوالعباس سفاح اولین خليفه بنی عباسی ؛ دخترانِ خالد برمک و خلیفه سفاح خواهران يكديگر

در گزارشهای نهضت ابومسلم از خالد برمک بعنوان یکی از چند شخصيتِ طراز اول انقلاب نام برده شده است. او در انقلاب ابومسلم در فتح كوفه شركت داشت و بعد از پيروزی انقلاب در هاشميه (نخستين پايتخت دولت عباسی) مستقر گرديد و رییس خزانه‌داری و مشاور خليفه شد. خانه‌های خالد برمک و خانه‌ی خليفه سفاح در كنار هم قرار داشتند؛ و روابط همسر خالد برمک با همسر خليفه بسيار نزدیک و دوستانه بود. آنها به ‌حدّی با هم خوب بودند كه زن خليفه به ‌دختر خالد برمک شير ميداد، و زن خالد برمک نيز به‌دختر خليفه شير ميداد، تا دخترانِ خالد و سفاح خواهران يكديگر شوند.

 

بغداد پایتخت بنی عباسیان؛

 

خالد برمک رییس خزانه داری و مشاور اول خلیفه ابوجعفر منصور ؛ برادران خالد برمک از كارمندان بلندپايه‌ی دربار عباسی

خالد برمک مأمور ساختن شهر بغداد پایتخت جدید بنی عباسیان ؛ نقشه‌ی شهر بغداد براساس نقشه‌ی شهر تيسفون

خالد برمک دو تا برادر كهتر هم داشت كه نامهای عربی ‌شان حسن و سليمان بود، و از كارمندان بلندپايه‌ی دربار عباسی شدند. خالد برمک در خلافت ابوالعباس سفاح و ابوجعفر منصور خزانه‌دار دولت عباسی و مشاور اول خليفه بود؛ و در سال 145 هجری كه خليفه منصور تصميم گرفت شهر جديدی(بغداد) را برای پايتخت دولت خويش بسازد خالد برمک را مأمور ساختن شهر كرد. برای اين منظور روستای بغداد در همسایگی تيسفون ساسانی خريده شد. خالد برمک نقشه‌ی شهر را براساس نقشه‌ی تيسفون ساسانی تهيه كرد و متولی ساختن شهر شد.

 

فرزندان خالد برمک سرپرستان فرزندان خلفا ابوجعفر منصور و مهدی

سرپرستی هارون الرشید (پسر و وليعهد خلیفه مهدی) با یحیی (فرماندار ری) پسر خالد برمکی

فرزندان خالد برمک سرپرستان فرزندان خلیفه منصور بودند و آنها را برطبق فرهنگ سنتی ايرانيان پرورش ميدادند. وقتی مهدی پسر خلیفه منصور به خلافت رسيد سرپرستی پسر و وليعهدش هارون (الرشید) را به يحيا(یحیی) پسر خالد برمک که فرماندار ری بود، سپرد تا در شهر ری پرورش يابد؛ و هارون به قدری برای يحيا احترام قایل بود كه همواره او را پدر خطاب ميكرد، و بدون نظر و مشورت او هيچ كاری انجام نميداد.

 

فضل پسر یحیی برمکی برادر شیری هارون الرشید

هارون الرشید در ايران با تربيت ايرانی پرورده شد، زبان فارسی را مثل زبان مادريش حرف ميزد و همه‌ی اخلاق و رفتارش او را یک ايرانی تمام‌عيار نشان ميداد. فضل پسر يحيا برمکی جوانی هم‌سنِ هارون بود و در همان هفته‌ ای به‌دنيا آمده بود كه هارون تولد يافته بود؛ و هر دوشان در شهر ر در خانه‌ی يحيا برمکی به‌دنيا آمده بودند. مادر هارون به ‌فضل شير داده بود، و مادر فضل به‌هارون شير داده بود، و از اين نظر فضل و هارون برادران يكديگر به‌شمار ميرفتند.

يحيا برمکی در خلافت هارون الرشيد وزارت خليفه و رياست كل خزانه‌داری دولت را به دست گرفت. در نيتجه‌ی اصلاحات بزرگی كه او در دولت عباسی انجام داد، دولت عباسی در دوران هارون الرشيد به اوج شكوه و شكوفایی و پيشرفت رسيد. فرزندان برمک در بغداد در زمان هارون الرشيد یک مركز بزرگ علمی به نام خزانه الحكمه تأسيس كردند و صدها رياضی‌دان و پزشک و اخترشناس و اديب از اطراف و اكناف كشور بزرگ عباسی به اين مركز جلب كردند. اين همان مركزی است كه چند سال بعد به بيت الحكمه تغيير نام داد، و چنان خدمات ارزنده‌ ای به تمدن و فرهنگ جهانی كرد كه اثرش تا امروز برجا مانده است (و جای سخن از آن در اين گفتار كوتاه نيست). يحيا برمکی در شهر ری نيز یک كارخانه‌ی بزرگ كاغذسازی و یک بيمارستان تأسيس كرد كه تا آغاز قرن پنجم هجری دایر بود.

 

فرزندان خالد بن برمک و بزرگمردان مَزدايَسنا در دستگاه خلافت عباسی

فضل سرخسی مَزدايَسنا (فضل بن سهل ذوالریاستین) ، سرپرست و مربی مأمون پسر هارون الرشید

فرزندان برمک چندين بزرگمرد ايرانی- عموما مَزدايَسنا- را وارد دستگاه خلافت عباسی كردند تا توسط آنها به خدمات شايسته به تمدن و فرهنگ ايرانی ادامه دهند. یکی از نامدارترين مردان آنها در دستگاه عباسی مردی مَزدايَسنا اهل سرخس بود كه نام عربی فضل به او داده شد. او برای پرورش مأمون- وليعهد هارون الرشيد- وارد دستگاه دولت عباسی كرده شد. فضل سرخسی (قضل بن سهل ذوالریاستین) چندين سال سرپرست و مربی مأمون و همچنان مَزدايَسنا بود، و در اواخر عمر هارون الرشيد بنا به ضرورت مسلمان شد. همين بزرگمرد بود كه جنگ بزرگ عرب و عجم بعد از هارون الرشيد به راه افكند و مأمون را به خلافت نشاند.

 

مَراجل مادرِ مامون ، بانویی از خاندانی مزدايَسنا اهل بادغيس

مامون را جعفر برمکی از روز تولدش نزد خودش و در خانه‌اش پرورده بود، و همسرش به ‌او شير داده بود و فرزند او به‌شمار ميرفت. مادرِ مامون بانویی از خاندانی مزدايَسنا اهل بادغيس به‌نامِ مَراجل (به فارسي: مَرا گُل) بود. فرزندان برمک شديدا ايران‌گرا بودند، و همواره ميكوشيدند كه ارزشهای فرهنگی ايران را احياء كرده به‌بهترين نحوی اجرا كنند.

 

بغدادی در تاريخ بغداد مينويسد كه مجوسان نمی توانستند علنا پرستش آتش را رواج دهند، ولی برای آنكه آتش‌پرستی را زنده نگاه دارند به ‌مسلمانان گفتند كه بايد در مسجدها آتش‌دان نصب شود و آتش ها هميشه روشن باشد و عود و بخور در آنها ريخته شود. وی می‌افزايد كه فرزندان برمک به هارون الرشيد گفتند كه دستور دهد در كعبه آتش‌دان نصب شود و هميشه با عود و بخور بسوزد و هيچگاه خاموش نشود؛ و هدفشان از اين كار آن بود كه در كعبه آتش پرستيده شود. برای آنكه بدانيم از اين سياستِ برمکی‌ها چه اثری برجا مانده است كافی است به ‌واژه‌ی مَناره توجه كنيم كه معنايش آتش‌دان/ آتشگاه است؛ و ميدانيم كه تا امروز در تمام كشورهای اسلامی در كنار هر مسجدی دستِ‌كم یک مناره وجود دارد، منتهی ديگر در آنها آتش افروخته نميشود و كاربرد خاصی دارد. یک شاعر عرب در زمان برمکی‌ها در اشاره به غيرمسلمان بودن آنها چنين گويد:

 

وقتی در مجلسی ذكری از شرک به‌ميان آيد، چهره‌ی اولاد برمک گشاده ميگردد؛ ولی همينكه کسی آيه‌ ای از قرآن را تلاوت كند، آنها بی ‌درنگ حدیثی از مزدک می‌آورند. عرب ديگری در اشاره به بی‌باوری يحيا برمکی نسبت به اسلام چنين سروده است: من از زور بيكاری خود را به‌ ساختن مسجد مشغول ميدارم، ولی عقيده‌ام درباره‌ی مسجد مثل عقيده‌ی يحيا برمکی است.

 

فضل ، جعفر ، موسی و حسن ، پسران یحیی بن خالد برمکی

برمکی‌ها مأمون را برای اتمامِ برنامه‌ی ايرانی‌گرایی در نظر گرفته بودند و او را در حدّ توانشان مثل شاهزادگانِ ساسانی تربيت ميكردند. با وجودی كه سياست دربارِ عباسی بر آن بود كه كارگزارانش مسلمان باشند، باز هم می‌بينيم كه مربی مأمون را جعفر برمکی از یک خاندانِ مزدايَسنا تعيين كرد، و اين مرد تا چند سال همچنان مزدايَسنا ماند؛ و قدرت و نفوذ خاندان برمکی در دستگاه خلافت مانع از آن بود كه خليفه بتواند با اراده‌ی آنها دایر بر انتصاب او مخالفتی نشان دهد.

 

يعقوبی مينويسد كه در خلافت هارون الرشید همه‌ی امور كشور (امپراتوری بنی عباسیان) در دست یحیی برمکی و دو پسرش فضل و جعفر بود و چنان بود كه خليفه هيچ اختياری از خود نداشت. مسعودی مينويسد كه يكبار رییس بازرسی (صاحب البَريد) نامه‌ ای به‌ خليفه نگاشته گزارش داده بود كه فضل برمکی (فرماندار وقت خراسان) بجای آنكه به‌ امور رعيت بپردازد به‌ شكار و خوشگذرانی مشغول است. هارون الرشید چون نامه را خواند آنرا به ‌يحيا برمکی داد و گفت: پدر! نامه را بخوان و هر چه را صلاح ميدانی به ‌فضل بنويس تا دست از كارهايش بكشد.

 

ارسال نسخه نامه یحیی برمکی به پسرش برای تمامی ولایتداران هارون الرشید

یحیی برمکی در پشت همان گزارشِ محرمانه به‌ پسرش فضل چنين نوشت: به اميرالمومنين گزارش رسيده كه تو مشغول شكار و تفريح هستی و به ‌امر رعيت نمی‌پردازی. كارهايت را بهتر انجام بده. روزهايت را در طلب بزرگی بگذران و شبهايت را به ‌كامرانی و لذت‌جویی اختصاص بده. بسيار كس بظاهر عبادت گزارند ولی شبها به ‌كارهای ديگر ميپردازند. شب كه پرده بر ديدگانِ مردم افكند زمان كامجویی و لذت‌طلبی است. احمقانی كه بی‌پرده به خوشگذرانی می ‌پردازند بهانه به ‌دشمنان و رقيبان ميدهند تا در پشت سرشان زبان بگشايند و بد نامشان كنند. هارون الرشید از نامه بحیی چندان خشنود بود که دستور داد نسخه ای از نامه او به پسرش برای تمامی ولایتداران ارسال شود.

 

دوران خلافت هارون الرشيد و مامون بهترين دورانِ پنج‌ قرنه‌ی خلافت عباسی

فرزندان یحیی برمک چنان تدابير شايسته‌ ای در كشور داری از خود نشان دادند كه كشور عباسی در زمان آنها وارد بهترين دوران شكوه و رفاه و امنيت و آرامش و آسايش گرديد؛ كشاورزی رونق بسيار يافت، صنايع به ‌نهايتِ رُشد و توسعه رسيد، و بازرگانی بين‌المللی به‌ وضعيت دورانِ انوشه‌روان و خسرو پرويز برگشت.

 

برای آنكه بدانيم توده‌های درون كشور پهناور عباسی در دورانِ برمكيان چه زندگی مرفه و چه آسايش و آرامشی داشته‌اند، اين جمله از مسعودی را نقل ميكنم كه مردم در زمانِ برمکی‌ها ميگفتند دورانِ آنها دورانِ عروسی و شادی دایمی است و هيچگاه پايان نخواهد يافت.

 

همه‌ی مورخان اعم از مورخانِ سنتی عرب و شرق شناسان اتفاق نظر دارند كه دوران خلافت هارون الرشيد و مامون بهترين دورانِ پنج‌ قرنه‌ی خلافت عباسی بوده؛ و شكوه و شوکتی كه در آن زمان نصيب كشور خلافت گرديد در هيچ زمان ديگری به‌چشم نديده بود و نديد. آنچه را ما اوج شكوه تمدن موسوم به ‌اسلامی ميدانيم همين دوران است.

 

.................. ................. ...............

 

فرجام خاندان برمکیان بلخ و فضل بن سهل ذوالریاستین و برادرش حسن بن سهل

برگزیده ای کوتاه شده از جستار بابک خرّم دین و جنبش خرّم دینان، در مورد خاندان برمکیان بلخ و فضل بن سهل ذوالریاستین و برادرش حسن بن سهل. لازم بیادآوریست یکی از منابع موثق جستار بابک خرّم دین و جنبش خرّم دینان"، کتاب تاریخ طبری، نوشته محمدبن جریر طبری، و با ترجمه ابوالقاسم پاینده، است. در تاریخ طبری و از حادثه هایی که در سال 158 ه.ق بود، آورده اند:

از حادثه های سال 158 هجری قمری

گوید: منصور خلیفه پسر خویش، مهدی را به شهر رقه فرستاد و بدو دستور داد که موسی بن کعب را از عاملی موصل معزول کند و یحیی بن خالد ابن برمک را ولایت دار آنجا کند. و دلیلش این بوده که کُردان موصل شورش کرده و باج نداده بودند و برای همین خلیفه منصور، یحیی بن خالد ابن برمک را عامل موصل کرد و برای او : سه هزارهزار بر خالد بن برمک نهاده بود و خون وی را در گرو آن کرده بود و سه روز به او مهلتش داده بود.

 

از حادثه های سال 161 هجری قمری

از جمله حوادث سال قیام حکیم مقنع بود... و در این سال: مهدی خلیفه، آبان بن صدقه را از نزد هارون پسر خویش به نزد پسر دیگرش موسی هادی که ولیعهدش بود، فرستاد و وی را دبیر و وزیر موسی هادی کرد و به جای وی یحیی بن خالد بن برمک را به نزد هارون الرشید نهاد.

 

از حادثه های سال 163 هجری قمری

زهر خوردن مقنع پیغمبر نقابدار ایرانی

و در همین سال خلیفه مهدی، هارون الرشید را به غزای تابستانی و به روم فرستاد (منظور به جنگ شهرهای مرزی با روم شرقی مسیحی). گوید: وقتی خلیفه مهدی، پسرش هارون الرشید را که ولیعهد بود (قبلأ موسی هادی را ولیعهد خود کرده بود) به غزای رومیان می فرستاد ، خالد بن برمک(نیای خاندان برمکیان) را با وی همراه کرد، حسن و سلیمان پسران یحیی بن برمک را نیز با وی فرستاد و برای کار سپاه و مخارج و دبیری و ترتیب امور آن ، یحیی بن خالد(پسر خالدبن برمک) را فرستاد که همه کار هارون الرشید با وی بود.

 

از حادثه های سال 170 تا 172 هجری قمری

خیزران مادر هارون الرشید دایه فضل بن یحیی ؛ مادر فضل بن یحیی دایه شیری هارون الرشید ؛ یحیی برمکی وزیر هارون الرشید

بهنگام خلافت هارون الرشید، خانواده بن برمک که در تواریخ بنام "خاندان برمکیان" معروفند، به مناصب های دبیری و وزیری و سپاهی گری دست می یابند. اما اینکه این خانواده بن برمک کی و چگونه بوده اند، در تاریخ طبری آمده: ... اما برمکیان، چنانکه گویند هارون الرشید در سال 149 ه.ق تولد یافت. فضل بن یحیی(پسر یحیی بن برمک)، 7 روز پیش از او تولد یافته بود. مادر فضل ، زینب دختر منیر ، دایه شیری هارون الرشید شد و خیزران (کنیزی یمانی جرشی) مادر هارون الرشید دایه فضل شد. خلیفه موسی هادی چند ساعت قبل از وفات یا کشته شدن، قصد داشت یحیی بن خالد دبیر خود و پدر فضل را بکشد و برای همین قبل از مردن یا کشته شدن ، یحیی بن خالد برمکی را به زندان فرستاد تا او را بکشند. بعد از موسی هادی، خلیفه هارون الرشید در سال اول خلافت، یحیی بن خالد بن برمک را وزارت داد و بدو گفت: کار رعیت را به تو وا گذاشتم و آنرا از گردن خویش به عهده تو نهادم. درباره آن به ترتیبی که صواب می بینی حکم کن، هر که را می خواهی به کار گمار و هر که را می خواهی معزول کن و کارها را مطابق رای خویش روان کن هارون الرشید حتی انگشتر خلافت را به یحیی بن برمکی داد. راوی گوید: خیزران ناظر کارها بود و یحیی بن برمکی بدو گزارش میداد و مطابق رای وی کار میکرد.

 

از حادثه های سال 175 هجری قمری

بیعت برای ولیعهدی محمد امین فرزند هارون الرشید

در این سال هارون الرشید برای پسرش محمد امین بعد از خودش از سرداران و مردم مدینه السلام بیعت گرفت و او را امین نامید. در آن وقت سی و پنج ساله بود و سلم خاسر شعری گفت به این مضمون:

 

خدای خلیفه را توفیق داد که/ خانه خلافت را برای خالص نژاد برجسته (زبیده مادر محمد امین دختر منصور، خلیفه دوم عباسی بود و محمد امین از مادری عرب و خالص نژاد بود در حالیکه مادر مامون بانویی از خاندانی مزدايَسنا اهل بادغيس به‌نامِ مَراجل بود)/ بنیان نهاد/ وی از جانب پدر و پدربزرگ، خلیفه بود/ و دیدار وی و اخبار بر این شاهد است/ جهانیان در گهواره هدایت/ برای محمد بن زبیده دختر جعفر/ بیعت کردند.

 

اینکه چرا هارون الرشید برای پسرش محمد امین بیعت گرفت، دلیلش این بود که: چنانکه روح، غلام فضل بن یحیی برمکی، آورده، سبب آن بود که وی دیده بود که عیسی بن جعفر (دایی و برادر زبیده مادر محمد امین) به نزد فضل بن یحیی بن برمکی رفته بود و گفته بود که ترا قسم میدهم که در کار بیعت خواهر زاده من ، یعنی محمد امین پسر زبیده دختر جعفر بن منصور(دومین خلیفه عباسی) بکوشی که وی (محمد امین) فرزند تو است و خلافت وی از آن تست. گوید: فضل بن یحیی بن برمک، بدو وعده داد که چنین کند و بدین کار پرداخت و چنان بود که جمعی از بنی عباس آرزوی خلافت داشتند، از پی هارون الرشید، که وی را ولیعهد نبود و چون برای وی بیعت گرفت(هارون برای محمد امین) بیعت وی را نپسندیدند که خردسال بود.

 

محمد بن حسین گوید: وقتی فضل بن یحیی بن برمکی به خراسان رفت میان آنها (اعراب مسلمان که در خراسان بودند و مقرری بگیرهای خلافت) مالها بخش کرد و سپاهیان را عطیه های پیاپی داد. آنگاه بیعت با محمد امین بن هارون الرشید را آشکار کرد و او را "امین" نامید. شاعر "نمری" در این باب شعری گفت به این مضمون:

 

در مرو، دستان عرب و عجم/ با توفیق به دست فضل(بن یحیی بن برمک) رسید/ برای بیعت ولیعهد که فضل/ آنرا با نیکخواهی و مهربانی و علاقه/ استوار کرد/ فضل برای برگزیده و نخبه بنی عباس(منظور محمد امین)/ پیمانی را استوار کرد که شکست ندارد .

 

از حادثه های سال 176 هجری قمری

فضل بن یحیی برمکی حاکم ولایات جبال و طبرستان و دنباوند و قومس و ارمینیه و آذربیجان

قیام و امان نامه یحیی بن عبدالله طالبی در دیلم

گوید: هارون الرشید ولایت جبال و طبرستان و دنباوند(دماوند) و قومس و ارمینیه و آذربیجان را به برادر شیری خود فضل بن یحیی برمکی سپرد. و هم در این سال (176 ه.ق) یحیی بن عبدالله طالبی در دیلم قیام کرد (از طالبیان مدینه). ابو حفص کرمانی گوید:

 

آغاز کار یحیی بن عبدالله از آنجا بود که وی در دیلم قیام کرد و شوکتش بالا گرفت و مردمان از شهرها و ولایت به او گراییدند و هارون الرشید سخت آشفته شد و در آن روزها "نبیذ" (مشروب) نمی نوشید. پس فضل بن یحیی بن برمکی را با 50 هزار کس سوی او فرستاد. سرداران و عاملان ولایت جبال و ری و گرگان و طبرستان و قومس و دنباوند و رویان نیز با وی بودند و مالها با وی برده بودند. گوید: فضل در طالقان ری و دستبی فرود آمد در محلی به نام آشب که بسیار سرد بود و پرُ برف. فضل در آنجا  بماند و نامه ها به یحیی بن عبدالله طالبی مینوشت. به فرمانروای دیلم نیز نامه نوشت و هزارهزار درم برای او معین کرد که کمک کند تا یحیی بن عبدالله طالبی به نزد وی آید ... و یحیی بن عبدالله  پذیرفت که صلح کند و همراه فضل بن یحیی بن برمکی برود به شرط آنکه هارون الرشید به خط  خویش از روی نسخه ای که یحیی بن عبدالله طالبی به نزد او می فرستد، امانی برای وی بنویسد. هارون نیز امان نامه را نوشت و فقیهان و قاضیان و بیشتر بنی هاشم و مشایخشان از جمله عبدالصمد بن علی و عباس بن محمد و محمد بن ابراهیم و موسی بن عیسی و امثالشان شاهد آن شدند ... و امان نامه را با جایزه ها و بخشش ها و هدیه ها فرستاد. فضل بن یحیی بن برمک ، یحیی بن عبدالله طالبی را با خود به بغداد آورد و هارون الرشید وی را به وضعی دلخواه پذیرفت و بگفت تا مال بسیار بدو بدهند و مقرری های خوب معین کرد که از آن پس چند روزی در خانه پدر فضل بن یحیی بن برمکی (یحیی بن خالد بن برمکی) ببود تا به خانه ای مجلل فرود آمد(بعد در زندان مسموم و کشته شد).

 

گویند: هارون الرشید در کار گرامی داشتن فضل بن یحیی بن برمکی مبالغه کرد و شاعر مروان بن ابی حفصه شعری در این باره دارد به این مضمون: ظفر یافتی، دست برمکی نیرومند باد/ که با آن دریدگی ما بین هاشمیان را/ رفو کردی/ در صورتیکه رفوگران از التیام آن/ وا مانده  بودند ...

 

و در همین سال 176 هجری قمری

موسی بن یحیی بن خالد بن برمکی ولایتدار شام ؛ جعفر بن یحیی بن خالد بن برمکی ولایتدار مصر

گوید: و در همین سال در شام میان (قبایل) نزاریان و یمانیان به سبب تعصبی که برضد یکدیگر داشتند بسیار کس کشته شد و هارون الرشید، موسی بن یحیی بن خالد بن برمکی (برادر فضل و جعفر و حسن بن یحیی بن خالد بن برمکی) را ولایت دار شام کرد و جمعی از سرداران و سپاهیان و مشایخ و دبیران را بدو پیوست ... موسی بن یحیی بن برمکی در شام بماند تا میان مردمش (منظور مردم یمانی و نزاری مسلمان) صلح افتاد و فتنه آرام شد ... گوید: هارون الرشید حکم درباره شامیان را به یحیی بن خالد بن برمکی سپرد ... و هم در این سال هارون الرشید، جعفر بن یحیی بن خالد بن برمکی (برادر فضل و موسی و حسن) را ولایتدار مصر کرد.

 

از حادثه های سال 177 هجری قمری

هارون الرشید، جعفر بن یحیی بن برمکی را از مصر برداشت و او را پیش خود بداشت و اسحاق بن سلیمان را ولایتدار مصر کرد و خراسان و ری و سیستان را نیز به فضل بن یحیی بن برمکی داد، بعلاوه ولایت هایی که داشت. و در این سال غزای تابستانی بود و در همین سال به گفته واقدی، طوفان و ظلمت و سرخی بود که بارها تکرار شد.

 

از حادثه های سال 178 هجری قمری

یحیی بن خالد بن برمک ، بزرگ خاندان برمکی در اوج اقتدار

... و در این سال هارون الرشید همه کارهای خویش را به یحیی بن خالد بن برمک سپرد.

 

عباسیه خراسان ("کرنبیان") ، سپاهی از عجمان برای هارون الرشید (با نام و دفتر ، تعداد 500 هزار) ، ساخته فضل بن یحیی برمکی

و در همین سال 178 ه.ق: فضل بن یحیی به ولایت داری سوی خراسان رفت ... گویند وی رفتار نکو داشت و در آنجا مسجدها و رباطها ساخت و به غزای ماوراءالنهر رفت که "خاراخره" شاه اشروسنه که از اطاعت برفته بود، سوی وی آمد. گویند که فضل بن یحیی بن برمک (فضل ، جعفر ، موسی و حسن ، همگی فرزندان دبیر و وزیر مخصوص هارون الرشید ، یعنی یحیی بن خالد بن برمک هستند) در خراسان سپاهی از عجمان (یعنی ایرانیانی که در خدمت خلیفه عباسی بودند) گرفت که آنها را "عباسیه" نام داد و وابسته عباسیان کرد. شمارشان پانصد هزار مرد شد که بیست هزارشان به بغداد آمدند و در بغداد "کرنبیان" عنوان یافتند با نامها و دفترهایشان و بقیه در خراسان بماندند. شاعر مروان بن ابی حفص شعری گفت به این مضمون:

 

شعری برای فضل و سپاه عباسیه عجمان خراسان : تو از آن قومی که خردسالشان کهنسال باشد

فضل شهابی است که به هنگام نبردها/ که شهاب ها افول کند/ وی را افول نباشد./ حافظ ملک (سرزمین) قومی است که به حکم وراثت/ کارشان بالا گرفته./ آنجا دسته های سواران هست/ که از فرزندان سقایتگر حاجیان/ پشتیبانی میکنند/ و جز به آنها تمایلی ندارند./ دسته های سوار عباسیانند/ که عربان دانند و عجمان/ ... که از قومی که به هنگام انتساب/ به حکم قرآن انتسابشان به احمد (منظور پیغمبر مسلمانان)/ نزدیکتر است/ دفاع میکنند./ فضل بخشنده ، پسر یحیی/ ... در قلمرو بخشش و نبرد/ به جاها رسیده که جویندگان/ برای وصول بدان/ فرو می مانند/ ... هدف وی رضای خداست/ و به هنگام رضایت و خشم/ جز به حق توجه ندارد./ نکو کاری تو چندانست/ که باران و دریا با آن/ برابری نمی کند./ ... مگر ندانی که بخشش/ از روزگار آدم سرازیر شد/ تا در کف فضل جای گرفت./ وقتی آسمان ابوالعباس(بانی خلافت عباسیان) گشوده شود/ چه فراوان باران بر تو می ریزد!/ ... اسلام به تو زنده ماند/ که مایه قوت آنی./ تو از آن قومی که/ خردسالشان کهنسال باشد.

 

محمد بن عباس گوید : فضل بن یحیی بگفت تا یکصد هزار درم بدو دادند و او را جامه پوشانید و استری به او بخشید. و مروان بن ابی خفصه به ستایش وی (دوباره) میگوید:

 

کوهستان کابل را به غارت دادی و در آنجا برای آتش ضلال آتشدانی به جای نگذاشتی

سواران بدانجا بردی که جماعتشان را مقتول و اسیر و فراری کردند

عمل پسر یحیی را ستایش میکنم/ که از آمدن وی نیک روزتر شدیم./ سواران و مردان وی/ با شکوهمند ترین قوت و نیرو/ سوی ما باز آمدند/ دشمن را از خراسان برون کرد(منظورش از دشمن کیه؟)،/ چون نور صبحگاه که پرده ظلمات را/ برون کرد و درهم شکافت./ آنها که در مرو بودند از قدوم وی/ ترسان شدند و گفتند:/ قوم ما پراکنده شد(منظور قوم ایرانی است که از هم پراکنده شدند) ... یحیی و خالد ، فضل را/ به کارهای والا و شکوهمند/ بالا برده اند/ که نسبت به هر که مطیع خلیفه باشد،/ ملایم است ، اما تیغ تیز را/ از خون عصیانگر سیراب می کند./ شمشیرهای وی شرک و نفاق را/ زبون کرد/ و برای اهل دین مایه قوت دایم شد./ ... کوهستان کابل را به غارت دادی./ و در آنجا برای آتش ضلال/ آتشدانی به جای نگذاشتی(منظور آتشدانهای زرتشتیان است)/ سواران بدانجا بردی/ که جماعتشان را/ مقتول و اسیر و فراری کردند...

 

از حادثه های سال 179 هجری قمری

و در این شال فضل بن یحیی از خراسان برگشت و حمزه بن اترک سیستانی در خراسان جانفروشی کرد و ولید بن طریف جانفروش به جزیره (منطقه کرُدنشین داخل عراق و ایران و ترکیه) بازگشت و کارش بالا گرفت و پیروانش بسیار شدند و هارون الرشید، یزید بن مزید شیبانی را سوی وی فرستاد که یزید با ولید حیله کرد و او را با گروهی از همراهانش بکشت (این دو نفر از تیره های مختلف قبیله عربی "بکر بن وائل" بودند و دشمن همدیگر.

 

از حادثه های سال 180 هجری قمری

جعفر بن یحیی بن خالد بن برمک را ولایتدار شام

و در این سال میان مردم شام اختلاف روی داد و هارون الرشید سخت غمین شد و جعفر بن یحیی بن خالد بن برمک را ولایتدار شام کرد و بدو گفت: یا باید تو بروی یا من. و جعفر گفت : من خویشتن را سپر تو می کنم. ... جعفر بن یحیی وقتی به شام رسید میانشان اصلاح آورد (میان قبایل عربی قحطانی و نزاریان) و دزدان قوم را بکشت و نیزه و اسبی آنجا نگذاشت که آرامش گرفتند و آن آتش فرو نشست و بازگشت و هارون الرشید وی را حرمت افزود چنانکه گویند: وقتیکه به نزد هارون الرشید رسید، دو دست و دو پای وی را ببوسید. آنگاه پیش روی وی ایستاد و گفت: ای امیر مومنان ستایش خدای را که وحشت مرا به انس مبدل کرد و دعای مرا اجابت کرد و به تضرع (ناله و زاری) من رحم کرد و اجل مرا به تاخیر انداخت تا چهره آقایم را به من نمود ... خدایم به فدایت کند که اگر حرمان من از حضور تو به درازا می کشید ، بیم آن بود بسبب شوق تقرب و تأسف دوری، عقلم برود و به اشتیاق دیدار تو پیش از اجازه باز آیم.

 

و در این سال هارون الرشید، جعفر بن یحیی بن خالد بن برمکی را برای مدت بیست روز ولایتداری خراسان و سیستان بداد سپس او را سالار کشیکبانان خود کرد. و در این سال خراشه از قبیله عربی شیبانی در جزیره "حکمیت خاص خداست" گفت و مسلم بن بکار عقیلی او را بکشت.

 

از حادثه های سال 182 هجری قمری

بیعت برای عبدالله مامون از پی محمد امین ؛ عبدالله مامون ولایتدار خراسان ؛ کشتن دختر خاقان شاه خزر

هارون الرشید بعد از مراجعت از مکه سوی رقه (شهرش) رفت و آنجا برای پسر خویش عبدالله مامون از پی پسرش محمد امین از سپاهیان بیعت گرفت و عبدالله مامون را به جعفر بن یحیی بن خالد بن برمک پیوست و وی را سوی مدینه السلام فرستاد بهمراه مردم خاندان و وقتی به مدینه السلام رسید با وی بیعت کردند و پدرش هارون الرشید، ولایتداری خراسان و ولایتهای پیوسته بدان را تا همدان بدو داد و او را مامون نامید.

 

و در این سال دختر خاقان شاه خزر را به نزد فضل بن یحیی میبردند که در برذعه بمرد. در آنوقت سعید بن سلم بن قتیبه باهلی عامل خلیفه هارون الرشید در ارمینیه بود، طرخان هایی (اشراف و ریش سفیدان و سران) که همراه دختر بودند به نزد پدر وی بازگشتند و بدو گفتند که دخترش نهانی کشته شده و او کینه توز شد و برای جنگ مسلمانان آماده شدن آغاز کرد.

 

از حادثه های 185 هجری قمری

... و در این سال یحیی بن خالد بن برمک از هارون الرشید اجازه خواست عمره کند (حج کوچک) و مجاور شود (یحیی بن خالد بدفعات به حج رفته بود) و هارون الرشید اجازه داد و در این سال در مسجد الحرام صاعقه ای رخ داد که دو کس را کشت

 

از حادثه های سال 187 هجری قمری

از بین بردن قدرت سیاسی و نظامی خانواده برمکیان ؛ لو دادن و کشتن هواداران خاندان برمکیان ؛ لو دادن و کشتن پدران توسط فرزندان

از جمله حوادث سال آن بود که هارون الرشید، جعفربن یحیی بن خالد را کشت و برمکیان را از میان برداشت... و دوستداران آنها را ... مثل ابراهیم بن عثمان ، او وقتی با کنیزکان خود خلوت میکرد و مینوشید و نبیذ در او نیرو می گرفت میگفت: غلام! آن ذوالمنیه شمشیر مرا بیار. که شمشیر خود را ذوالمنیه نامیده بود که آن را از نیام بر می کشید و میگفت: وای جعفر(برمکی)، وای سرورم، به خدا به زودی قاتل ترا میکشم و انتقام خونت را میگیرم. و پسرش عثمان به نزد فضل بن ربیع (وزیر هارون الرشید بعد از برکناری یحیی بن خالد بن برمکی) رفت و گفتار پدرش را بدو خبر داد و فضل بن ربیع نیز خبر را به هارون الرشید داد و هارون نیز ابراهیم بن عثمان را پیش خود خواند و با دغلکاری به او گفت که از کشتن جعفر برمکی پشیمان شده ام و ابراهیم نیز این را بشنید و اشکش روان شد و بگفت که سرورم در کشتن وی به خطا رفتی و در کار وی دستخوش پندار شدی. و هارون الرشید گفت: پسر زن بو گندو، برخیز که لعنت خدای بر تو باد. و ابراهیم برخاست و نمی دانست کجا قدم می نهد ، و از این حادثه تا به وقتی که پسرش به نزد وی درآمد و او را با شمشیر خویش بزد تا جان داد چند روز بیشتر فاصله نبود (یعنی همان پسری که اول او را لو داد ، او را بعدآ با شمشیر بکشت).

 

از حادثه های سال 189 هجری قمری

سوزاندن پیکر جعفر بن یحیی بن خالد بن برمکی بر دار کشیده

... و در این سال هارون الرشید، عبدالله بن مالک را ولایتدار طبرستان و ری و رویان و دنباوند و قومس و همدان کرد ... و در این سال و به روز دوشنبه و دو روز مانده از ذی الحجه، هارون الرشید وارد مدینه السلام شد و چون از پل گذشت، جاییکه پیکر جعفر بن یحیی بن خالد برمکی، هنوز در معرض دید همگان بود، بگفت تا پیکر جعفر (برادر شیری خودش) را از دار پایین کشیده و بسوزانند.

 

از حادثه های سال 190 هجری قمری

مسلمان شدن فضل بن سهل توسط مامون

و در این سال عبدالله مامون ولیعهد دومی هارون الرشید ، فضل بن سهل را مسلمان کرد. و این فضل بن سهل همان کسی است که در زمان خلیفه گری مامون، بهمراه "طاهر ذوالیمینین"، که موسس سلسله طاهریان در خراسان بود، خدمتها در حق مامون می کنند و پاداششان را نیز بسان خانواده برمکیان بعدآ از خلیفه می گیرند.

 

سخن از خبر حوادثی که به سال 192 هجری قمری بود

سال 192 ه.ق سال جنبش خرمدینان در آذربایجان ؛ مردان خرّمدینان را بکشند و زن و فرزند را بفروشند

در این سال مبادله اسیران میان مسلمانان و رومیان انجام گرفت ... و هارون الرشید از شهر رقه بر کشتیها به مدینه السلام آمد که میخواست برای نبرد رافع بن لیث سوی خراسان رود. پسرش قاسم موتمن را در رقه جانشین کرد و محمد امین پسر بزرگش را در مدینه السلام جانشین کرد ...

 

اندرزهای فضل بن سهل ذوالریاستین به مامون

ذوالریاستین (فضل بن سهل که بتوسط مامون مسلمان شد) گوید: وقتی رشید میخواست برای نبرد رافع سوی خراسان رود به مامون گفتم اکنون که رشید سوی خراسان میرود نمیدانی بر او چه رخ میدهد. خراسان ولایت تو است ، محمد(امین) بر تو تقدم دارد و بهترین کاری که درباره تو بکند این است که خلعت می کند. وی محمد امین پسر زبیده است. بنی هاشمیان داییان ویند. زبیده با اموالش پشتیبان اوست. از او بخواه (هارون الرشید) که ترا با خویشتن ببرد. بدو بگوی که تو بیماری و من میخواهم تو را خدمت کنم و تکلفی برای تو پدید نمی آورم. که رشید اجازه داد ...

 

در این سال 192 ه.ق خرّمیان در ناحیه آذربیجان بجنبیدند. هارون الرشید، عبدالملک بن مالک را با ده هزار کس سوی آنها فرستاد که او اسیران بسیار گرفت از مرد و زن، و در قرماسین پیش وی آمد. هارون الرشید گفت که تا مردان را بکشند و زن و فرزند را بفروشند... .

 

سخن از خبر حوادثی که به سال 193 هجری قمری بود

مرگ فضل بن یحیی بن خالد بن برمکی در زندان ؛ مرگ هارون الرشید

در این سال فضل بن یحیی برمکی در زندان رقه و در ماه محرم درگذشت. گفته اند که بیمار بود و زبانش و پهلویش سنگین شد و گفته بود: دوست ندارم که رشید بمیرد. فضل پنج ماه پیش از درگذشت هارون الرشید، جان داد و در سن چهل و پنج سالگی. مردم از مرگ وی بنالیدند ، برادرانش در قصری (در رقه) که پیش از بیرون کردنش در آن بوده بود، بر او نماز کردند.

 

بیعت برای خلافت محمد امین بعد از هارون الرشید (193 ه.ق) ؛ اندرز ذوالریاستین فضل بن سهل برای بیعت مامون با خلیفه محمد امین

و در این سال در اردوگاه هارون الرشید برای محمد امین پسر هارون بیعت خلافت کردند و مامون با مشورت ذوالریاستین فضل بن سهل ، خلافت برادرش محمد امین را به رسمیت شناخت. فضل بن سهل گوید: به مامون گفتم: دشمنانی بودند که از آنها بیاسودی آنچه را میگویم از من به خاطر گیر، این دولت هیچوقت نیرومندتر از روزگار ابوجعفر منصور نبود ، "مقنع" بر ضد آن قیام کرد و دعوی خدایی داشت، بعضی ها گفتند به خونخواهی ابومسلم برخاسته بود ، از قیام وی در خراسان سپاه آشفته شد اما خدا محنت او را بر داشت. سپس "استاد سیس" قیام کرد و سوی کفر می خواند. مهدی از ری سوی نیشابور رفت و محنت را از پیش برداشت ولی آنچه من میکنم به نظر تو بزرگتر است، بمن بگوی وقتی خبر رافع به کسان رسید آنها را چگونه دیدی؟ گفت : دیدمشان که سخت آشفته شدند. گفتم: چگونه می بینی که وقتی با داییان خویش که بیعت ترا به گردن دارند به بغداد فرود آیی، آشفتگی مردم چسان خواهد بود؟ صبوری کن و من خلافت را برای تو عهده میکنم. مامون گفت : چنین میکنم، کار را به دست تو سپردم بدان پرداز.

 

از حادثه های سال 198 هجری قمری

حسن بن سهل برادر فضل بن سهل ذوالریاستین از طرف مامون حاکم جبال و فارس و اهواز و بصره و کوفه

و در این سال و پنج روز بعد از کشته شدن محمد امین، سپاه به طاهر بن حسین(موسس سلسله طاهریان از طرف مامون در خراسان) بتاخت که از آنها گریخت (بخاطر پول ندادن به سپاه بغداد) و روزی چند نهان شد تا کارشان را سامان داد. و در همین سال 198 ه. ق مامون بعد از خلیفه شدن همه ولایت جبال و فارس و اهواز و بصره و کوفه را که طاهر گشوده بود به حسن بن سهل ، برادر فضل بن سهل ذوالریاستین داد و طاهر را بجنگ نصر در رقه فرستاد و هرثمه را نیز سوی خراسان فرستاد.

 

از حادثه های 202 هجری قمری

گفتگوی علی بن موسی (امام رضا) با مامون درباره عباسیان بغداد و فضل بن سهل ذوالریاستین

کشته شدن فضل بن سهل ذوالریاستین در حمام ؛ توران دختر حسن بن سهل (برادر فضل بن سهل ذوالریاستین) بعقد مامون

ام حبیب دختر مامون به همسری امام رضا ؛ ام الفضل دختر مامون به همسری محمد بن علی بن موسی (پسر امام رضا)

و در همین سال مامون بخاطر آشوب ها از مرو روان شد و آهنگ عراق داشت. گویند که علی بن موسی علوی(امام رضا) قتنه و نبردی را که مردم از وقت کشته شدن برادرش(عباس بن موسی عامل کوفه از طرف حسن بن سهل و حمید بن عبدالحمید) در آن افتاده بود به مامون بگفت و اینکه فضل بن سهل ذوالریاستین اخبار را از او نهان میدارد و مردم خاندان وی و مردم درباره چیزهایی به او اعتراض دارند و میگویند که وی(مامون) جادو زده و مجنون(فضل بن سهل ذوالریاستین) است و چون چنین دیده اند با عمویش ابراهیم بن مهدی بیعت خلافت کرده اند. .. و درباره بسیار چیزها و اشتباهکاری فضل بن سهل ذوالریاستین در مورد هرثمه بن اعین، زیرا هرثمه آمده بود وی را اندرز گوید ... اما فضل نهانی کس فرستاد که هرثمه را (در زندان) کشت. هرثمه سر نیکخواهی داشت، طاهربن حسین نیز در کار اطاعت وی سخت بکوشید و ولایتها گشود و خلافت را مهار کرد ... و چون کار را به نظام برد از همه کار برون شد و در گوشه ای از زمین در رقه جا داده شد و مال از او منع شد و سپاهش بر او بشوریدند ... چنانکه نسبت به حسن بن سهل جسور شده اند(مامون خود باعث بیکاری طاهر شده بود ولی با دستور فضل بن سهل ذوالریاستین، وزیر جنگ و تدبیر) ... طاهربن حسین را در این سالها از هنگام کشته شدن محمد امین(خلیفه قبلی و برادر مامون که توسط عجم های طاهر بن حسین کشته شد) در رقه به فراموشی افکنده اند و در کار این پیکارها از او کمک نمیگیرند ... و چون این چیزها به نزد مامون به حقیقت پیوست دستور داد سوی بغداد حرکت کنند و چون چنین دستور داد فضل بن سهل ذوالریاستین چیزی از کارشان را بدانست و با آنها پرخاش کرد تا آنجا که بعضیشان را تازیانه زد و بعضی را بداشت و ریش بعضی را بکند ... آنگاه مامون از مرو حرکت کرد و چون به سرخس رسید گروهی به فضل بن سهل ذوالریاستین شصت ساله به وقتی که در حمام بود حمله بردند و او را با شمشیر بزدند تا جان داد ... اینان از اطرافیان مامون بودند، چهار کس بودند: یکیشان غالب مسعودی سیاه بود و نیز قسطنطین رومی و فرخ دیلمی و موفق صقلابی. .. عباس بن هبثم بن بزرگمهر دینوری آنها را پیش مامون بیآورد. به مامون گفتند: تو به ما دستور دادی او را بکشیم و مامون بگفت تا گردنهایشان را زدند. .. و سرهاشان را به نزد حسن بن سهل فرستاد که در واسط بود و مصیبتی را که از کشته شدن فضل بن سهل ذوالریاستین بر او رخ داده بود بدو خبر داد و اینکه وی را به جای برادرش فضل بن سهل ذوالریاستین نهاده است.

 

در این سال مامون، توران دختر حسن بن سهل را به زنی گرفت. و هم در این سال مامون دختر خویش "ام حبیب" را زن علی بن موسی (امام رضا) کرد و نیز دختر خویش "ام الفضل" را زن محمد بن علی بن موسی (پسر امام رضا) کرد. و در این سال ابراهیم بن موسی بن جعفر(برادر دیگر امام رصا) سالار حج شد و برای برادر خویش(امام رضا) دعوت کرد به تصدی خلافت از پس مامون."

 

از حادثه های سال 203 هجری قمری

وفات علی بن موسی (امام رضا) ؛ پریدن عقل از سر حسن بن سهل ؛ نامه خشن بنی عباس و وابستگان و مردم بغداد به مامون

گویند: مامون از سرخس برفت تا به طوس رسید. وقتی آنجا رسید چند روزی به نزد قبر پدرش هارون بماند. آنگاه علی بن موسی (امام رضا) انگوری خورد و بسیار بخورد و ناگهانی درگذشت. مامون بگفت تا او را به نزد قبر پدرش هارون الرشید به خاک کردند و به حسن بن سهل نوشت و بدو خبر داد که علی بن موسی(امام رضا) درگذشته و غم و مصیبت خویش را از درگذشت وی بگفت. به بنی عباس و وابستگان و مردم در بغداد نیز نوشت و درگذشت علی بن موسی را به آنها خبر داد و گفت که اعتراض آنها به بیعت با وی(امام رضا) از پی مامون بوده و خواست که به اطاعت وی درآیند. و آنها در پاسخ این نامه خشن ترین مکتوبی را که میشد به یکی نوشت به مامون و حسن نوشتند. کسی که بر علی بن موسی الرضا نماز کرد مامون بود.

 

از حادثه های سال 205 هجری قمری

آغاز حکومت طاهر بن حسین و طاهریان در خراسان ؛ قیام عبدالرحمان نیشابوری مطوعی ؛ عیسی بن محمد مامور نبرد با بابک خرّم دین

مامون در این سال همه ولایت ها را از مدینه السلام تا اقصای مشرق را به طاهر بن حسین سپرد (آغاز سلسله طاهریان در خراسان و این کار بیشتر به این خاطر بود تا اولآ قاتل برادرش محمد امین را از خودش دور کند و ثانیا بخاطر شلوغی ها در خراسان او را ولایتداری خراسان داد). پیش از آن جزیره و و نگهبانی و دو سمت بغداد و کمکهای معاون سواد را به او داده بود و طاهر به کار مردم رسید. گوید: وقتی طاهر ولایت دار خراسان بود با حسن بن سهل سخن نمیکرد. در این باب با وی سخن کردند و گفت: من آن نیستم که راهی را که برای مخالفت خویش بر من گشوده ببندم. و هنوز نرسیده بود که خبر قیام عبدالرحمان نیشابوری مطوعی بدو رسید. وقتی روان شد ترکان نغزغزی به اشروسنه آمده بودند.

 

حادثه های سال 210 هجری قمری

جنگ مازیار با شهریار پسر شروین و کشتن او ؛ شاپور جانشین پدرش شهریار

شب زفاف مامون و توران دختر حسن بن سهل ؛ هزار دانه مروارید عطیه پوران

عقد محمد پسر حسن بن سهل با عباسه دختر فضل بن سهل ذوالریاستین توسط مامون

... و در این سال مامون از بغداد به اردوگاه حسن بن سهل رفت برای زفاف با پوران دختر حسن بن سهل. عباس پسرش نیر با او بود. مامون و حسن و عباس افطار کردند و دینار بن عبدالله بالای سرش ایستاده بود. حسن (بن سهل) با وجودیکه شراب نمینوشید، جام را از مامون گرفت و بنوشید. شب دوم محمد پسر حسن بن سهل را با عباسه دختر فضل بن سهل را بهم پیوستند (دخترعمو و پسرعمو) و شب سوم مامون به نزد پوران رفت که حمدویه و ام جعفر و مادربزرگش به نزد وی بودند و هزار دانه مروارید عطیه پوران داد و تیول "فم الصلح" را بنام او کرد و ام جعفر یک پیراهن بی آستین اموی بدو پوشانید و همانشب مامون با وی زفاف کرد.

 

(این جستار همچنان در حال تکمیل شدن است: سروش آذرت)

 

موزیک و ویدئویی از افغانستان و از آریانا سعید خواننده افغانی.

(http://youtu.be/7yKj847EZrY)

 

منابع:

- سایت "فروم افغانستان" یا "afghanistanonlineforums.com".

- سایت "tarikhafg.blogspot.com".

- سایت "heratcity.net".

- نوشته ای از فاضل کیانی از سایت "urozgan.org".

- "تاریخ طبری"، نوشته محمدبن جریر طبری، و با ترجمه ابوالقاسم پاینده.

 

 

(پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت/ 10 آذر 1392 / 1 دسامبر 2013 میلادی)

 

.................. ................. ............... ............... ............

 

با تشکر از سایت "afghanistanonlineforums.com"، و از سایت "tarikhafg.blogspot.com"، و از سایت "heratcity.net"، و از فاضل کیانی و از سایت "urozgan.org"، / سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ 10 آذر 1392 / 1 دسامبر 2013 میلادی/